سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام تجریدبرای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۲۸:۲۵
میدان چهاردم: تجرید
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین
الحمد لِلّهِ الذی یری آیاتَهُ اولیائَهُ فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً و آل طاهریین.

بحث این جلسۀ ما ادامۀ میدان های صد میدان است.
خواجه علیه الرحمه این میدان را به مقولۀ «تجرید» اختصاص داده است و می فرماید:
«از میدان زهد میدان تجرید زاید».

طبق معمول خواجۀ انصار، برای هر میدانی آیه ای از قرآن یا بخشی از یک آیه را انتخاب می کند. برای این میدان نیز بخش بسیار کوتاهی از یک آیۀ مبارکه را انتخاب کرده ولی، بنده، برای اینکه، تیمنی باشد برای کارهای عملیِ مان و نورانیت دلهایمان تمام آیۀ مبارکه را نقل می کنم.
آیه، آیۀ یکصد و سی و یک از سورۀ مبارکۀ طه هست. دستور صریح است:
وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَى. و آنچه از جنس دنیای فانی به مردم و گروههای دنیا زده داده ایم چشم طمع مدوز، دل نبند، زیرا، اینها شکوفه هایی است برای تزئین حیات دنیاییِ آنها، تا آنها را و توسط این شکوفه ها، شکوفه های زیبا ساز، ظاهر آرایه های ظاهری، امتحان کنیم.
لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ،.
و اما، وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَى
آن روزی و آن رزقی که، از طرف پروردگار به تو می رسد و جنبۀ وجه الاهی دارد و مربوط به اسم مبارک رب است و پرورش دهندۀ تو هست و تربیت کنندۀ تو هست برای تو هم بهتر است و هم ماندگارتر. خَیْرٌ وَأَبْقَى.
تجرید چه هست؟
وقتی شمشیر را از قلاف بیرون کنند می گویند: برهنه کردن شمشیر از قلافش تجرید است.
انسان هم وقتی برهنه بشود، برهنه شدن را تجرید می گویند.
اگر این گل را زایده هایش را، زردی هایش را، آن شاخه و بالهایی که دور ریختنی هست و شکل ظاهریش را، صورت درستش را بهم ریخته، پیرایش کنیم، هرس کنیم به این تجرید می گویند. اگر موی سر را هم، موی ریش را هم، زایده هایش را بزنیم می گوییم تجرید شد. مجردش کردند.

در مسائلی، که مسائل عرفانی و سیر و سلوک، تجرید معنای «قطع تعلقات» را دارد.
انسان صورت واقعیش را پیرایش می کند از چه؟ از تعلقات.
چه تعلقات ظاهری، مربوط به عالم ملک باشد؛
چه تعلقات باطنی، مربوط به عالم حتی آخرت باشد؛
وقتی، از زایده های وجودی، صورت واقعیِ خودش را تجرید کرد و باصطلاح هَرس کرد پیرایش کرد، این شخص می شود مجرد. وتجرید همین را می گویند.
ترک آرمانهای: دنیای ظاهری و دنیایی و ترک اغراض اخروی و عقبائی؛
ترک اغراض ظاهریِ دنیا، در ظاهر و ترک اغراض و اهداف آخرتی، در باطن؛ این تجرید ظاهر و باطن را نشان می دهد.

اگر شخصی به عنوان زائده های صورت واقعیِ خودش، اهداف و آرزوهای دنیایی را پیرایش کرد، قطع کرد،یکی، یکی زد، کنارش انداخت؛ می شود مجرد از مسائل ظاهر و دنیای ظاهر،
و اگر دلش را پیرایش کرد و حتی، نخواست که:
در آخرت هم به نعمت ها مشغول باشد؛ بلکه، آرزو داشت که در آنجا هم به منعم مشغول باشد نه، به نعمت این، دلش را پیرایش کرده،(است) اینجا دنیایش را پیرایش کرده، آنجا عقبایش را پیرایش کرده
پس، می توانیم بگوئیم که مجرد کسی ست که: ظاهرش پیرایش شده از اغراض دنیایی باشد. وقتی می بینیمش متوجه می شویم که هیچ وابستگی به زمینه های دنیایی ندارد و باطنش هم، برهنه شده باشد از اغراض اخروی و عقبائی؛ جز او غرضی که به منعم می نگرد، نه به نعمت.
اهداف اخروی هم هدف اصلیش همان است و بس.
به هر حال، باز هم شاید در طول بحث، ما زمینه هایی برای گفتن به عرایضی برای ابراز داشته باشیم.

خواجه علیه الرحمه می فرماید: تجرید در سه چیز بایسته است.
باید کسی که، به عالم سلوک قدم می گذارد به میدان سلوک قدم می گذارد باید در سه موضوع در سه چیز به تجرید کامل برسد:

اول- در نفس

دوم- در دل

وسوم- در سِر

که، این سه مرحله یا این سه موضع یا سه لایۀ از وجود را باید تجرید بکند.

تجرید نفس، طریق قُررایان است.

آنهایی که ادعا می کنند، آنهایی که بیان، حداقل می کنند.
و تجرید دل، طریق صوفیان است.

و تجرید سِر، طریق عارفان است.

خواجه برای هر یکی از این زمینه ها مواردی را و مقوله هایی را به ذکر نشسته است که شایسته است با دقت مورد توجه قرار بگیرد. چون، کسی که، میدان زهد را به پایان برده، اینجا دیگه میدان شوخی نیست.
اینجا دیگر باید مجرد بشه(بشود).

با آنکه، میدان زهد، با آن ظرافتهایی که داشت، خودش برای افرادی مثل بنده صعب العبور است و فتحش تقریباً چیزی مشابه به ممتنع؛
ولی خُبّ، امید به اینکه عدۀ زیادی از سروران عزیز، به فتح این میدان نائل آمده باشند؛لازمه اِش این است که، در این میدان متوجهِ امور تجرید باشند؛
مجرد کنند: نفس شان را، دلشان را، ذهن شان را.
برهنه دارند: نفس شان را، دل شان را وسِرشان را؛
پیرایش کنند: نفس شان را، دلشان را، وسِرشان را؛
از اغراض و زائده ها جاروب کنند، تصفیه و تزکیه کنند: هم نفس را، هم دل را، و هم سِر را،
تجرید نفس به قول خواجۀ انصار رحمه الله علیه در سه چیز است:
اول

دنیا طلب نا کردن
نه از حق و نه از غیر حق، نخواستن دنیا، طلب نکردن دنیا؛ چرا؟
بعضی از بزرگواران برای طلب ناکردن دنیا حکمت هایی را بیان کرده اند.

اول اینکه: دنیا مبغوضه حق است. مورد غضب حق بوده(است) دشمنه (دشمن است):
با چشم دشمنی به او نگاه شده، با چشم، غضب به او نگاه شده.

آیا انسانیکه در راه حق و رسیدن به حق گام می گذارد، حاضر می شود با دشمن الهی هماهنگ بشود؟ حبّ دشمن الهی را در دل جا(ی) بدهد؟
برای دشمن الهی از امکانات وجودیِ خودش، از چشم و گوش و دست و پا و عقل و محبت هزینه بکند؟ آیا درست است این؟ با اصول فتوت و جوانمردی سازگاری دارد؟
هر انسانی ولو به هر درجه ای از رشد که رسیده باشد این را نمی پذیرد.

آیا درست است به دشمن حق، انسان احترام قایل بشود؟
چون، اگر چیزی را دوست داشت انسان مجبور است که:
احترامش کند، حبش را در دل ببرد، خدمتکارش باشد. وقتی بنده این لیوان را میخواهم: در خدمت محافظتش هستم. آنجا، وقتی هم دنیا را خواستم، دلِ من نه تنها محبتش را به پای این می ریزد بلکه خدمتگار این می شود؛ دلی، که می گوییم ما میخواهیم ببریم:
مجرد ومصفا ومطهر به دست حضرت دلدارش بسپاریم، این خدمۀ دنیا، یک خدمۀ مبغوضه حق را ببریم؛ این را آوردیم برای تو؛ یعنی چی؟

آیا درست هست که انسان بجای مشغول بودن به حضرت دوست و اسماء مبارکش و اوصاف قدسیش، همۀ امکانات وجود را مشغول چیزی به نام دنیا بکند؟

به این دلیل در تجرید نفس گفته اند:
اول چیزی که بایسته است برای این کار این است که: دنیا طلب نکنی. متأسفانه ما هر وقت دست به درگاه الهی بلند می کنیم بیشتر از او، دنیا می خواهیم و این مایۀ سرافکندگی انسان است. این دستها خودش انسان را نفرین می کند. این دعاها، حضرت حق را قسم می دهند که برآورده اش مساز؛ درست که این نمی داند، از تو بلا می خواهد؛ تو که می دانی؟
خود دعا با زبان کوّنی اِش ممانعت می کند، درخواست می کند که:
خدا! اجابت نکن. نگذار به بلا گرفتار بشود به بدبختی گرفتار بشود. ولی، ما نمی دانیم از خدا چه می خواهیم؟
خدا! به ما چیزی بده که ما را، از تو، به خود، مشغول کند؛ به تو پشت کنیم به او رو(روی) بیاوریم. این درست است؟
به هر حال، اول دنیا طلب ناکردن

دوم

بر فایت تأسف ناخوردن.

چیزی از دست انسان می رود، از جنس دنیا چیزی از دست می رود. چیزی از جنس مشتهیات نفس از دست می رود. چیزی از جنس مقتضیات نفس از دست می رود؛ تأسف ندارد.

ها! اگر نمازت قضا شد چرا! اگر تعدیۀ وجوهاتت( ذکات) دیر افتاد چرا!

آنچه از جنس، رب وجه اللهی هست چرا، بر او باید گریه کنی! نه اینکه: تأسف نخوری.

ولی،از جنس مشتحیات نفس، هر چه از بین رفت تأسف ناخوردن وآنچه هست از همین جنس.

سومی اش، ننهفتن،
یعنی، خود را مشغول حفاظتش نکردن، آنرا پنهان نکردن؛ تا اگر کسی میخواست راحت بتواند مطالبه کند وانسان راحت بتواند اهداء کند و به پایش بریزد، این تجرید نفس است.
وقتی نفس را از این شایبه ها و زائده ها پاک کردیم و زدودیم:
مجرد شده (است)
از لباس خفت بیرون آمده(است)
از قلاف پستی و دنائت و تنگی و زندان بیرون آمده، پاک شده، مجرد شده، پیرایش شده(است)
آنچه زدودنی و قطع کردنی بوده، از صورت واقعیش قطع شده و زدوده شده، صورت آن زیبایِ شایستۀ خودش را، صورت نفس پیدا کرده( است)

و اما، تجرید دل که باز خواجه علیه الرحمه می فرماید در سه چیز است:
دلی را میخواهیم مجرد بسازیم، به این زیبائی برسانیم، بلی سه کار باید بکنیم:

به آنچه نیست دل نبستن.

اگر سر کفریات داشته باشیم و بخواهیم به آن جاهایی بزنیم در اول مرحله، حرف آخر را، در اول بگوییم:
چه هست؟ غیر حق همه نیستند، غیر اسمائش همه نیستندکلُ شئٍ حالِکُ اِلا وجّهُ
غیر آن چه جنبۀ وجهُ اّللهی دارد همه نیستند. به آنچه نیست، دل نابستن. ولی، خُبّ، این مراحل پائین.
خانه ای نداریم، دل به خانه نبندیم.
دل به آنی بدهیم که قبل از اینکه ما صورت حتی امشاج پیدا کنیم، یعنی: اسپرم و اُوِل به هم برسند برای هر کدام خانه ساخت.
ما نبودیم و تقاضای مان نبود.
چه کار شد؟ کی خانه ساخت برای ما؟ بعد در رحم،کی خانه ساخت؟ خون را به شیر کی بدل کرد؟ آغوش مادر و گهواره را، کی ایجاد کرد؟ آن دلسوزی های نیمه شب را، کی طراحی کرد و پویا ساخت؟ همینطور سایر زمینه ها.

به آنچه نیست امید نبستن و آنچه هست قیمت ننهادن.

همان معنای زهد که در یکی از جلسات گفتیم، نه اینکه، بندازیمش دور؛ نه. یا، اسرافش کنیم؛ نه. ارزش قایل نشویم. بود و نبودش مثل هم باشد. اگر در جهت خیر توانستیم از او استفاده کنیم فَهُو المطلوب. واگر نه، قیمت دیگری به او نباید داد.
اگر ارزشی دارد در اینست که:
در جهت قرب الهی از او استفاده شود و اِلّا فُلا. اگر قیمتی دارد در همین کار است. در همین نحوۀ برخورد است و تمام.

و سوم اینکه: از ترک آن نترسیدن.
گاهی
وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ.
گاهی دستور این است که: یک پنجم از مالت را بده برای خدا، از ترک این مال نباید آدم بترسد. دل باید به این مرحله برسد که از ترک، هراس نداشته باشد.
الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَوَاللَّهُ غَنِیٌّ
نحن قسمنا ****قسم منکم
و مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا همان، این کار می کند.
دستور می داده این کار را بکن. این به نفع خود ما است ما نمی فهمیم. تفکر اقتصادیِ ما به او رشد نرسیده که ظرافتها و لطافتهای این مسئله را درک کنیم.

جهادی ربانی، بر پای شده، حکم الله اینست که، بفرست فرزند را تا در راه ما شهید شود و خونش بر زمین بریزد. از ترک فرزند هراس نباید داشته باشیم.
کجا می رود؟
جان گرگان و سگان از هم جداست.

اینجا هم که هست، اگر فرصتی پیش آمد در یکی از جلسات مطرح خواهیم کرد و اثبات خواهیم کرد که: ما به هیچ وجه با هیچ موجودی ارتباطِ مستقیم نداریم. ارتباط ما:
از طریق ذهن ما هست؛
از طریق بینش ما هست؛
از طریق خردمان هست؛
از طریق احساس مان هست؛ لذا، نترسیم که: دیگر از پیش چشم ما دور شد، این نابود می شود، نه خیر.
به هر حال، از آنچه هست به آنچه هست قیمت ننهادن؛ واز ترک آن نترسیدن.

ومسئله جرید دل ودل کندن؛ دل کندن پاینده را می گویند.
گاهی،-خوب دقت کنند دوستان-
مثلاً، بنده از مظاهر لذت های دنیایی چشم می پوشم و دل می کَنم.
برای چی دل کندی آقا؟ برای اینکه: به مظاهر اخروی برسم. خُب، این که دل کندن نیست
این تجرید نیست، این تجارت است،
از میوه های اینجا نمی خورم تا، از میوه های بهشتی بخورم. از حوریه ها و قلمان های بهشتی بهره مند باشم. دل از این عاجل می کنم و به آن آجل می سپارم.
خُب، اینکه تجرید نشد، تجرد نیست. این تجارت است. همۀ مواردی که مربوط به تجرید دل هست باید به همین شکل باشد؛ یعنی: تجرید کامل، دل کندن پاینده؛ که هیچ مقطعی از مقاطع وجود را استثناء نکرده باشد: نه، برزخ را، نه قیامت را.

واما، تجرید سِر،

باز هم، به قول خواجۀ انصار در سه چیز است و سه چیز است.

اول
در اسباب و وسایل نیارامیدن.

ما معمولاً احساس آرامش وقتی می کنیم که: به چیزهای مرده دست پیدا کنیم.
-این را هم باز به یادبنده دوستان بدهند، که: قصۀ مرگ محوری را در یکی از جلسات مطرح کنم-.
احساس آسودگی، وقتی می کنیم {که}،
خانه داشته باشیم، واین خانه چیه؟
یکی از وسایل است. این وسایل، فقط این وسیله، فقط زمانی به درد می خورد که حسن استفاده را از او کرده باشی در جهت تقرب؛ وگرنه،این چه آسودگی است؟ آسودنی که:
جسم در راحت است و جان در مشقت؛ جسم احساس قرب می کند و جان احساس بُعد
این وسیله اصل لعنت است. لعنت مجسم؛ یعنی چی؟یعنی:
انسان را از حق دور می کند
از نگرشِ به او دور می کند
از آرِمیدنِ به او دور می کند
به آرمیدن به خود نزدیک؛ همه چیز را همینطور حساب کنیم.

همۀ اسباب اگر به عنوان وسیلۀ قرب و وسیلۀ رسیدن به مقام رضای حضرت دوست قرار بگیرد، به شرطها و شروطها که:
روش انسان درست باشد
جهت گیریش درست باشد
ابزاری هم که برداشته، خُب،درست هست، امکان دارد، با نیت درست، یک چهار گامی، چند قدمی به سوی جلویش بَبُرند، نه، اینکه:
**انسان با رسیدن به این اسباب و امکاناتِ مادی و سپنجی و فنا__ناپذیر احساس آسودگی بکند و بعد که رسید به آنها بیارامد. همه چیز را دیگه فراموش کند:
خانه ساز را فراموش کند، خانه نگهدار را فراموش کند؛ به اسباب نیارامیدن.

در راه حق نشان خود ندیدن
از نگرش خود، از فهم خود، از برداشت خود، از صلاح دید خود برهنه شدن!
نشان از برداشت خود ندیدن، از صلاحدید خود نشان ندیدن، از فهم خود نشان ندیدن،
از نگرش خود نشان ندیدن، از صوا بدید خود نشان ندیدن؛ به این می گویند که:
در راه حق نشان خود ندیدن

ما معمولاً گرفتار این دام ها هستیم.
ما گرفتار: فهم خود، برداشت خود، صلاحدید خود، نگرش خود،
طراحی نظام: نگرشی، کنشی، ارزشی، آرمانی خود هستیم؛ بعد،کوشش می کنیم برایش
یک پشتوانه ای ربانی والهی هم بتراشیم. بیشتر متکی به خود هستیم!
بیشتر در راه او، از خود، نشان می دهیم؛ نه، از او!
ما او نما، نیستیم. خود نما، هستیم! و لذاست دیگران که ما را می بینند، به یاد او نمی افتند.

انسانی که به تجرید سِر رسیده باشد، او نما می شود؛ وقتی او نما شد، هر کس او را ببیند به یاد خدا می افتد، این معیار هست.

وآخرینش، از حق به جز حق، از حق باز ناگشتن.
به هیچ چیزی، در هیچ محلی، در هیچ موضعی، جز به سوی حق نگاه نکردن؛
جز جهت حقانی نگرفتن، جز به سوی او ندویدن، جز از او نخواستن وجز او را نجستن؛ اگر چنین شد تجرید سِر به کمال می رسد.

در پایان پیر هرات نکته هایی در رابطه با تجرید در مقالات خودش دارد. یک دو سه جمله ای اینها را ذکر می کنیم و همۀ دوستان عزیز را به حضرت حق می سپاریم.

در مقالات دارد که:
مرد، در تجرید، مردِ مرد گردد. واز خود و از خودی خود فرد گردد.

تجرید در حقیقت: خود، از خود انداختن است واز نیک و بد، پرداختن،
نصیب خود، به علم نبیند؛ پس: به دیده، از آن برخیزد وذات خود، در بازد وبند، بر دارد ورخت عادت، غارت کند وگناهِ بودِ، خویش کفارت کند؛
در یک کلام: یک قدم، از آدم بر گیرد ویک قدم، از عالم ویکی، از خود!

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.

حضار جلسه:
الهم صل علی محمدوآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.