سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام ورع
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۳۰:۵۸

میدان پانزدهم: ورع

اَعُوذُ باِللّهِ سَمِیعِ العَلِیمَ مِنَ الشَیطانِ الرَجِیمَ

بِسَمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحِیمَ
اَلحَمَدُ لِلّلهِ رَبِّ العالمَیِنَ
الحمد لله الذی یری آیاته اولیاء هو فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمد و آلهَ اجمعین.

مباحث ما پیرامون یکی دیگر از میدان های کتاب مستطاب صد میدان پیر هرات دور می زند، که خواجه این میدان را برای مقولۀ ورع اختصاص داده است. ودر صدر می فرماید:
از میدان تجرید میدان ورع زاید. یعنی: اگر سالک الی الله، میدان تجرید را چنان که شایسته است و پیرامونش عرایضی داشتیم، فتح بکند و از ثمرات و با ثمرات آن میدان مجهز بشود و برخوردار بگردد، به مرتبۀ والاتری می آورندش که این مرتبه را مقام ورع می گویند.

بخشی از آیه ای که خواجه علیه الرحمه برای این زمینه انتخاب کرده آیۀ سی و یکم از سورۀ مبارکۀ نساء هست که بنده همۀ آیه را تیمناً انتخاب کرده ام و قرائت می دارم:
إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَنُدْخِلْکُم مُّدْخَلًا کَرِیمًا .

اگر از کبائری که منع شده اید، از آنها اجتناب ورزید کناره بگیرید، خداوند بر روی گناهان شما پرده می افکند، روی پوش می اندازد و شما را به یک جایگاه با کرامتی وارد می دارد و وارد می کند.

قبل از آنیکه به سخنان خود خواجه علیه الرحمه بپردازیم و برداشتِش را ارائه کنیم، خوب است برای فهم آنچه مورد نظر خواجه است به تفسیر لغوی و اصطلاحی و معناییِ واژۀ ورع بپردازیم.

همۀ دوستان می دانند که ورع، یعنی پرهیزکاری.
وقتی انسان خودش را، جانش را، لایه های وجودش را؛ از یک سلسله آفتها در امان نگاه دارد و محافظت کند وبقولی وقایع کند متورع خواهد شد، اهل ورع خواهد بود.

ورع، از نظر رتبه، عده ای از اهل فن معتقد اند که، نسبت به تقوا یک درجه بلندتر است
و لذا در خطبۀ شعبانیه وقتی، از حضرت پیامبر اکرم(ص) می پرسند که:
در این ماه بزرگ که ماه صیام است، ماه مبارک روزه است؛ چه عملی ثوابش از همه بیشتر است؟
می فرمایند: الوَرَعُ ما حَرَّمَ اللّهُ
پرهیز کردن و پرهیزکاری از آنچه خدا حرامش قرار داده است.

عده ای از اهل معرفت معتقد اند که: ورع دوریِ از شبهات است. اهل ورع از شبهه ها دوری می کنند. از ترس اینکه مبادا به حرام دچار گردند. یعنی: از ترس نزدیک شدن به حرام. از شبهه هم پرهیز می کنند، دوری می جویند.

برخی دیگر از اهل دانش و معرفت گفته اند که: ورع، یعنی: قناعت به اندک، آن هم از حلال:
به غذای اندک از حلال، به لباس اندک از حلال.

همین جا ذکر کنیم: پیر عارفان، سلطان طریقت، شاه اولیاء، سرور موحدین، امام العارفین، با همراه همیشه اِش بیرون می شن (می شوند)می رن (می روند) به بازار کهنه فروشان، تا برای خود، به او پیراهنی بخرند (قنبر) همه می شناسید.
اول، دقت کنیم: به بازار نو فروشان نمی روند. به جایی می روند که لباسهای دست دوم می فروشند.
پیروان علی(ع) باید بفهمند که در این رازی هست.
وقتی علی(ع) دست قنبر را می گیرد و به بازار کهنه فروشان می بُرد باید بدانند که این سیره، سیرۀ،: مولی الموحدین، سلطان العارفین، شاه اولیاءیه. (اولیا است). و بعد، دو تا پیراهن می گیرند. یکی کمی نوتر است ویکی کمی کهنه تر، فرسوده تر. آنی که نوتر است به قنبر می دهد. وقتی، می پرسد چرا مولا شما شایسته ترید؟
می گویند: نَه. تو جوانتری.

قناعت کردن به اندک، آن هم از حلال:
در خوردن، در پوشیدن، در داشتن، در زمینه های سپنجی، در زمینه های فناپذیر!
به آنچه بدان نیاز ندارد نپرداختن، به حد نیاز اکتفا کردن.

بعضی از اصحاب معرفت که به احوال باطنیِ سالک توجه دارند و قدر می گذارند و ارزش قائلند، می گویند: ورع، حفظ احوال است از آفات.
حال، از نظر این بزرگان چه است؟
حال را، وارد الهی یا ربانی می دانند. یعنی: وقتی حضرت دوست، از طریق تجلیات ویژه:
در دل انسانی، در دل سالکی، در دل عابدی، در دل بنده ای، تجلی می کند، یک حال ویژه ای پیدا می کند که جنبۀ وجه الخَلقی اش، تقریباً برای مدتی فانی می شود در جلوۀ وجه الحقّی!
واین فنای جنبۀ وجه الخلقی:
یک نشاطی را در او بوجود می آورد
یک تمرکز شعوری را در او بوجود می آورد
یک دیدار خاصی را به او می رساند؛ و از دیدار ویژه ای، نزدیک شدن ویژه ای، مواجۀ ویژه ای برخوردارش می سازد.
همین حال را! ایکه! در نماز با حضور قلب ایستاده ای مواظبت کن، که: این حضور مخدوش نگردد.

ایکه در دَهِشی! به صمیمیتی رسیده ای،(اید) به اخلاصی رسیده ای؛ واین اخلاص جانت را نورانی کرده، مواظب باش که مخدوش نشود.

ایکه! به انس با محبوب دست پیدا کرده ای،مواظب باش، تااین انس:
با ورود خاطره های بد مخدوش نشود.
آفتها آن را در هم نریزد و از میان نبرد.

به هر حال، حفظ احوال از آفتها، برای عده ای ورع هست.

ترک لذت های شهوانی را نیز ورع می گویند.
وقایع نفس، از لغزیدن در پستی، در بیش خواهی را نیز، ورع می گویند.

انسان متورع و با ورع: قلبش، فکرش، ذهنش، خیالش وهمش دچار بیش خواهی نمیشه و به پستی ها تن در نمیده و نمی لغزد ودر یک کلام:
زنده دلی به انس با حق را، ورع می گویند.

انسان با ورع، دلش همیشه از طریق انس با حق روشنه(روشن است) و نورانیه(نورانی است) هیچ آفتی نداره.

خواجه خود دارد که ورع باز رهیدن است:

یک – از ناپسند
دو – از افزونی
وسه- از خاطره های شوریده،

**** اگر کسی:
از ناپسند دور بود، از افزونی پرهیز کرد و از خاطره های درهم زننده و شوریده مبرا بود، به ورع دست یافته.
ناپسند، را،خواجه درشت آورده، کلی آورده، به قول منطقیون:
گاهی علم ناپسند می شه(میشود) نه اینکه: شراب خواری ناپسند باشه، دزدی ناپسند باشه، نَه!
هنرورزیِ برای دنیا ناپسند می شه
تحصیل علم برای رسیدن به هوسها، ناپسند می شه
رفتن به حج برای ریا و مردم، ناپسند می شه؛ دوری و پرهیز از ناپسند، هر چه می خواهه باشه.

از افزونی:
یک وقت انسان هشت تا باغ داره، این افزونیه(افزونی است). یک وقت پنج تا تسبیح داره این هم از افزونییه. دقت کنین!
تا جایی که شصت بار به مکه رفتن و همسایه غریب خور (خود را) نمی بینند. آنها دقت کنند!
شصت بار به مکه رفتن افزونی هست. همسایه اِت گرسنیه،(گرسنه هست) تو به او رسیدی که به مکه می ری ( می روی)؟ ما داریم همین جا. شانزده بار؟
چند ساله؟
ما هر سال می ریم(میرویم). شانزده بار تا حالا مکه رفتم. اِی (این )افزونیه.آقا جان!
همسایه اِت چی؟
از اقربای تو دست گدائی بلند کرده اند، تو به مکه می ری؟

عارفی را در بادیه دیدند گفتند: کی؟، کجا؟ همی روی؟
گفت: مکه همی روم، تا خدای را عبادت کنم.
گفتند: مگر خدای خراسان را چه رسیده است که تو به مکه می روی تا او را عبادت کنی؟
مریض شده؟ تنگ دست شده؟ فقیر شده؟ نامهربان شده؟ دلِت را نمی بینه؟ خُلوصِت را درک نمی کنه؟ توکلِت را متوجه نمی شه؟ افزونیه!

همشهریِ ما، مولانا عبدالرحمان جامی به فرزندِش یک سفارش می کنه(میکند)
می گه: فرزندم! در رفعِ حُجب کوش نه، در جمع کُتب.
حالا، دوستان فکر نکنند که بنده همه را متهم می سازد اما خودِش را نِه. این کتابها بیشترِش اِضافیه، افزونیه؛ آقای تابش گرفتار افزونی شده، از اهل ورع نیست؛ منتها، خدا رحمی کرده به او، ودوستیِ زهرا(س) باعث شده که به دام افزونی نیفته(نیفتد).
از لحظه ای که خرید و پولش را داد اِی وقف فرزند زهرا(س)، اواِیکه (آنی که) در غیبت به سر می بُره(می برد)هست مال او یه .

کتابخانه هم به اسم او یه(باسم او است).کتابخانه را هم مضطر، کتابخانۀ مضطر اسم گذاشته وگرنه، اگر دو تا کتاب اضافی بود دچار افزونی شدی.

و از خاطره های شوریده که دنیای ما متأسفانه پُرِ از لجن خاطره ها یه(خاطره ها هست) در گذشته،
متأسفانه، متأسفانه، مجبورم می گویم،ولو که متهم به بی عفتی کلام باشم، می گویم:
اهل فهم معتقد بودند که فقط معده از زمینه های زشت و تهوع آور پر است، اما: امروز مغزها و روانها پُرترند. از زشتی هایی پُرند که آنچه در معده هست خیلی بر او زشتی ها شرف دارد.

بیایین (بیایید)ببینیم، به ذهن ما چه می گذرد؟ چه خاطراتی در مغز ما، در روان ما پویا هست؟ زنده هست؟ حاکم است؟ شکوفا هست؟ سلطه دارد بر ما، حاکمیت دارد بر ما، چه خاطره هایی ست؟
اگر شوریده اند ما اهل ورع نیستیم. اگر پستند و زشتند، ما اهل ورع نیستیم.

به هر حال، خواجه معتقد است که ورعِ از ناپسند به سه چیز محقق تواند شد.

می خواهیم گرفتار ناپسند نشویم و درین بخش اهل ورع باشیم با این سه چیز می توانیم آنرا محقق کنیم و شکوفا بسازیم و بر زندگانی مان حاکمیت بدهیم.

یک

دریغ داشتن خود از نکوهِش.

ما، همه را نکوهش می کنیم اما، خود را چی؟ خود را هم نکوهش می کنیم؟یعنی: به عیب خود اشعار داریم، واز خود عیب جویی می کنیم؟
چرا اینقدر غیبت زیاد شده است؟ چرا قبحش را از دست داده؟ برای همینه.

مورد دوم که مهمتر است:
دریغ داشتن دین خود از کاهش.

* ما گرفتار این هستیم که دینمان کاهش پیدا نکند! {؟}اما، عمرمان بکند. اما، مالمان بکند
اما آبرویمان بکند؛ یا نه، دوست نداریم مالمان کاهش پیدا بکند؟اما دینمان بکنه،بکنه(بکند) مهم نیست.

وجۀ انسانی و اسلامی ما کاهش پیدا کنه(کند) مهم نیست؛ اما: مکنت ما کاهش پیدا نکنه.
پاکیِ ربانی ما از بین بَره(برود)، کاهش پیدا بکنه مهم نیست اما شهرت ما کاهش پیدا نکنه،
ریاست مان کاهش پیدا نکنه.

باید دریغ داشت که: دین کاهش پیدا کنه(کند) حیفه(حیف است)

اهل ورع حاضرند: دنیای اینها از بین برود دو رکعت نمازشان قضا نشه نه که(نه اینکه) از بین بَره قضا نشه
و سوم

دریغ داشتن دل خود از آلایش.

دل آلوده نشه(نشود). دریغشان بیاید، دریغمان بیاید که دلمان آلوده بشه(بشود):
به حب دنیا، به حب ریاست، به حب هوس، به حب شهرت، به حب لذت، به حب مکنت؛ آلودۀ به اینها نشه

اگر کسی این سه دریغ را از خود داشت و این سه مرحله را پیمود از ناپسند به ورع رسیده و اهل ورع شده است.

واما، ورعِ از فزونی نیز: به سه بیم، به سه هراس، به سه خوف می تواند محقق شود:

اول

داشتن بیم درازیِ حساب،

انسان مؤمن معتقد هست که: آنچه درینجا کاشته و کرده، در آنجا ازین حساب می گیرند.
** و فی الحسابها و فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب.

آقا! من همه از حلال به دست آوردم و همه از حلال مصرف کردم. میدانی که هر چه بیشتر مصرف کرده باشی طول حسابت در آن صحرای قیامت که آفتاب یک نیزه از سرت بالاتر است بیشتر می شه(میشود)؟ نشنیدیم ما؟ همه شنیده ایم.

دو تا درهم، مولا علی(ع) به دست ابوذر و سلمان دادند گفتند:
بریم(بروید) خرج کنید. آمدن(آمدند) بازار به آخر بازار،مثلاً،ابوذر گرفت گردو(چهار مغز) خرید جوز خرید شروع کرد به شکستن و خلاصه بازی کردن و هوا پراندن و پایین انداختن و از زمین برداشتن.
سلمان آمد دید غریبی سر راه نشستیه(نشسته است) ، دستش هم دراز است. گذاشت ته دستش.
برگشتند آمدند پیش مولای شان. هم دیدند که یک تابع(تابه) داغ کرده اند.
گفتند: بلند شو سلمان! بگو چی خریدی؟
پایش را، یک پایش را گذاشت روی تابع گفت دادم به فقیر او پای دیگر را آن طرف گذاشت.

ابوذر بالا شد. جوز خریدم.
خُب،چند تا بود؟ چه کارش کردی؟ چند تا افتاد زمین؟ چند تا را خوردین؟ چند تا پوچ بود؟
چند تا سالم بود؟
ای امیر المؤمنین! تو که قبر ما را کندی. پاهای ما را سوختاندی. اینجا تازه یک تابعیه.(تابه است).
بنده گرم کردُم.یعنی:کُنده های اینجا، چوب های اینجا، گرم کرده.(است)

انسان مؤمن، متوجه درازیِ حساب ولو از حلال هست. بیم دراز شدن حساب یوم المحشر را دارد وچون دارد به افزونی دل نمی بندد. هیچ چیز زیادی نمی خواهد. پنج تا پیرهن داشتی چگونه پاره کردی؟ تا اینها را جواب بده(بدهد) نِ، جهنم. خود آفتاب آن را داغون می کنه.(میکند) به قول بچه ها!

طعنۀ شماطت دشمنان اهل بیت؛
اه!(آه!) تو که پیرو زهرایی! می گفتی: ماها که حساب و کتاب نداریم.
تو پیرو علی(ع) یی! ادعا می کردی ما حساب و کتاب نداریم؟ چه کار شد؟
این آتش، این شماتت، شرارۀ این شماتت، از آتش دوزخ بدتره،(بد تر است) لذا،حاضر نمی شه(نمی شود)، تن به افزونی بده لذا،خود خواجه هم آورده:
بیمی از درازی حساب، بیم شماتت خصمان.

دشمنان می گن(می گویند): چطور شد تو که می گفتی: ما پیرو پیغمبریم؟ تو که می گفتی: ما دوستدار صحابه ایم؟ شماتتش می کنند.
و سوم

بیمِ غبنِ از وارثان.

دیدیم دگه، کسانی که، پول زیادی از اونا(آنها) میمونه(می ((ماند) وارثان محترم، بَه بَه بَه بَه چه جشنهایی که نمی گیرند! وچه فُحش هایی که نثار نمی کنند به جای حمد و سوره!
چه اتهاماتی که نمی زنند؟ به جای قرآن خوانی، به جای روزه گرفتن به او، به جای حجِ به جای او، و در اِی شرایط هم خود شخص افزون طلب مقبون می شود وهم کسانی را که با این افزون طلبی به دام این بدبختی ها انداخته، آنها هم مقبون می شن.(می شوند).

می دانیم که: به این مراحل از تفکر تا انسان نرسه نمی تانه اینها را مراعات کنه(کند).بایستی از مراحل والای تفکر برخوردار باشه(باشد) تا اینها را بتانه(بتواند) کاملاً مراعات کنه(کند).

واما سومین، بخش از این مسئله که: ورع از خاطره های شوریده باشد؛آن را نیز، خواجه می گوید: به سه چیز توان محقق ساخت.

اول

تدبر در قرآن

تدبر، نه خواندن! آنجا،جان انسان بیدار می شه(می شود)، خرد انسان قرآنی می شه!
چشم سر، چشم عنصری، قرآنی می شه! دست و پا و زانو قرآنی می شه! اگر تدبر صورت بگیره به شرط اینکه:-خوب دقت کنند دوستان-!
آن دو مرحلۀ قبلیِ ورع را انجام داده باشه.
خواسته باشد از شوره داری و خاطره های شوریده بیرون بیایه(بیاید):
با غذای حلال؛
با اندک گرایی؛
با قناعت؛
با تقوا؛
با ریاضت؛
با تهذیب؛ پیش آمده باشه(باشد) واینجا بنشینه در برابر قرآن، زانوی ادب به زمین بزنه(بزند) و تدبر کند واز اهل تدبردرخواست کمک بکنه تا او را بهتر راهنمائی کنند؛ راهها، روشها وابزارهای رسیدن به ژرفای حقایق قرآنی را، بَهِش نشان بدهند.
پای صحبت شان بنشینه، پای کتاب شان، نوشتۀ شان بنشینه، پای درسشان بنشینه
از آنها کمک بگیره؛ راهنمائی بگیره هدایت بطلبه. تدبر در قرآن!

و دوم زیارت گورستان

برو ببین دیگرهاکه بودند چه کار کردند؟ با خود چی بردند؟ پادشاهان چی بردند؟
وزراء چی بردند؟
قارون چه برد؟ فرعون چه برد؟ بزرگترین ثروتمندان حتی، همین دوره چی بردند؟ برو ببین اَزِشان(از او شان) بپرس چی بردین؟(بردید) الآن اونجا که هستید چی داریم؟(دارید).زیارت گورستان.

ناصر خسرو قبادیانی بلخی رحمه الله علیه !
ناصرِ خسرو ز راهی می گذشت منتها مست و لایعقل نه، چون دیوانگان؛ عاقلانه می گذشت، آگاهانه می گذشت، سیر آفاق داشت، برای دریافت پند و عبرت می گذشت.
ناصر خسرو ز راهی می گذشت
مست و لایعقل نه چون دیوانگان
*دید قبرستان و مبرض رو به رو
بانگ بر زد گفت ای فرزانگان
نعمت دنیا و نعمت خواره بین
اینش نعمت و اینش نعمت خوارگان

برین(بروید) از اهل قبر قبور بپرسیم، چی دارین؟(چه دارید؟) چه نعمتی دارین؟ چه خوشی هایی دارید؟ چه ناخوشی هایی دارین؟
وقتی انسان ذهنش مجهز به ای دریافت ها شد اجازه نمی ده(نمید هد) که هر خاطره ای به ذهن بروه و بیایه.(برود و بیاید)
به قول خواجۀ شیراز رحمه الله علیه میگه:(میگوید)
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا درین پرده جز اندیشۀ او نگذارم

خاطره های شوریده را اجازه نمی ده: اینجا سکنا بگزینند، اینجا گرد و خاک براه بندازانند
واو چوگان اندازیهای مسخرۀ هوس بازاران راه بندازانند!
نه اینجا: مال خاطرۀ حضرت اویه، مال توجهِ به او یه، مال راه دادنِ اندیشه های او یه، محبتِ او یه!

وآخرین،آقا! میگه: اگر به قرآن توکل و توجه نداری، نداشته باش! به قبرستان هم نداری، نداشته باش. نمی توانی بگی(بگوئید) که: قبل از من، هیچ حکیمی در روی زمین نبوده است!در هیچ ملتی، در هیچ مذهبی، در هیچ کجا دانشمندانِ برتری از من وجود نداشته اند، بوده اند.
پس سومین راهش اینه(اینست) که:
تفکر در حکمت حکیمان بکنی، دانش شان را کسب کنی، فریادهایشان را بشنوی، نظام فکری و آرمانیِ شان را درک کنی وبر مبنای او، اجازه ندهی جزاندیشه ها و خاطره های خوب، در ذهن تو رفت و آمد داشته باشند! واگر این سه کار را کرد:
ذهن را، دل را، عقل را، خیال را، توهم را جهازهایی که مربوط به این زمینه های دریافتی می شوند، به ورع رسانده واز برکت ورع برخوردار ساخته است.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین.
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.

حضار جلسه: الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.