سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام یقین
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۲۷:۳۷

میدان نوزدهم: یقین

اَعُوذُ بِاللهِ السَّمیعِ الْعَلیمِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمْ
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی یُری آیاتِهِ اَوْلیاعهُ فَتَعْرَفُونَها
وَ صَلَواتُهُ عَلی سَیِّدِ الْمُرْسَلینَ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینْ

به امید این که اهل معرفت و سُلاک طریق الی الله، میدان مبالات را با سرافرازی و سرخ روئی فتح کرده باشند، بحث دیگری از میدان های،کتاب مستطاب صد میدان را مورد توجه قرار می دهیم که، خواجه علیه الرحمه آنرا به مقولۀ «یقین» اختصاص داده است و می فرماید:
از میدان مبالات میدان یقین زاید.

*طبق دب)دائ ب) همیشگی خودِش کلامِش را مزین می سازد و متکی می سازد و قوام می بخشد به آیتی از آیات قرآن مجید؛ اینجا نیز همان کار را کرده است و برای این امر به آیۀ بیستم سورۀ ذاریات متمسک شده است که، حضرت حق می فرماید:
وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِّلْمُوقِنِینَ.
برای اهل ایقان در زمین نشانه های زیادی هست تا آنان را:
به یقین برساند؛
به مراتب کمال یقین برساند؛ تا آنها را به نور یقین و به نیروی یقین مجهز بدارد و روشن کند.
برای یقین صحبت های زیادی هست و در مورد این مقوله حرفهای زیادی گفته شده. دانشمندان زیادی، عرفاء زیادی متوسل و متمسکِ به نگرشهای متعدد و گویشهای متنوع شده اند. ولی، خواجه را حرف، چیز دیگریست که خواهد آمد.
اول
این که می فرماید: یقین بی گمانیست

جز اهل یقین، دیگران همیشه در همه چیز، در گمان به سر می برند! یا حداقل در اکثریت زمینه هادر گمان به سر می برند؛ اهل گمان اند. مجهزِ به گمان اند. با پای گمان حرکت می کنند. با بال گمان پرواز می کنند.

جز، اهل یقین که: از گمان خالی می شوند، تخلیه می گردند، مبرا می شوند، تزکیه می شوند؛ دگه گمان بر آنها سلطه ندارد.

ماها، گمان بر ما سلطه دارد و حاکمیت دارد.
اگر به جهان اقتصاد و نظام اقتصادی خودمان اتکائی داریم، تحت سلطۀ گمان هست.
اگر به نظام سیاسی توجهی داریم مثبت یا منفی، بعد باز هم تحت سیطرۀ گمان، این نگرش ما شکل می گیرد؛ وآن گرایش ما رنگ می پذیرد.

اگر به زمینه های عبادی و توحیدی، حتی نگرشی داریم و گرایشی هائی داریم، متکی متأسفانه به گمان هست.

ما: مجهزِ به یقین نیستیم، بر بال یقین پرواز نمی کنیم، با پای یقین سلوک نداریم. خالی هستیم از این یقین در جاهائی بسیار تعیین کننده و سرنوشت ساز.
به هر حال، یقین بی گمانیست،

وقتی انسان از شک و تخمین و گمان و ظن، برهد آزاد بشه، به یقین می رسه.
وقتی در رابطه با معلومات خود به وضوح و روشنی کامل برسد، از گمان تخلیه می گردد و به بیگمانی می رسد.
وقتی در زمینه های دانشی موضوع برای انسان اثبات بشود، انسان به بی گمانی می رسد؛ البته، باید بدانیم که: در این حوزه، که حوزۀ نگرش خواجه و امثال خواجه هست، که یکی از پرورش یافتگان مکتب مقدس اسلام می باشد، یقین شان متوجه زمینه های معمولی مثل اینکه: دو جمع دو می شود، چهار نیست. یقینشان متوجه این نکته است که: راستی و صدق، نور است.

آیا ما یقین داریم؟
تعبد، عزت بخش است
اطاعت از حق و احکام الهی، شرافت بخش است
گناه، تیره کننده است
عصیان، خفت آور است.

نماز: براقی است که انسان خاکی را از فرش به عرش می رساند.
حضور قلب در نماز مسئله ایست که رابطۀ عبد و معبود را به کوتاه ترین فاصله منتهی می سازد؛ به، این چیزها هست.

دهِش: بالِش به بار می آورد نه، خِصت.

جود است که: عظمت می بخشد؛ درخت را بنگر! درخت سیب، درخت به، وقتی می دهد محبوب تر است، یاوقتی خِصت به کار می برد؟

یقین این بزرگواران، به تأسی از مولایشان و موالیشان و پیشوایشان متوجه این زمینه ها هست،
نه،این زمینه های معمولی؛ چهارتا معادلۀ ریاضی، که این ها را چه بفهمی، چه نفهمی، چه به اثبات علمی برسانی، چه نرسانی؛ جانت با او در ارتباط نبود اینها بار دوشت می شه(میشود)

به هر حال، همه معتقد اند که: یقین دارای مراتبی هست و خواجه نیز به همین باور است و می فرماید: یقین را سه مرتبه است:
علم یقین
عین یقین
و حق یقین.

علم یقین استدلالی است.

وقتی انسان بر مبنای استدلال و برهان و دلیل، به چیزی علم پیدا می کند و یقین پیدا می کند، به معلوم نمی رسد به برهان می رسد و برهان و دلیل او را مُجاب می کند که، پس باید:
آنچه پشت سر برهان هست، این طوری باشد. این چون: مجاب شده عقلش مجاب شده، می پذیره؛ این علم یقینه.
به چه رسیده ای آقا؟ به برهان، به دلیل.
خودِ معلومت کجاست؟ پشت برهانه، پشت شیشۀ برهانه!
شیشۀ برهان هم، یک شیشۀ مشجره، یک نمائی مثلاً: از یک انسان در پشت هست، سایه انداخته قسمتی از شیشۀ مشجر را تاریک کرده؛ چون عادت کرده ایم به این که: هر چه این شکلی بود می گوئیم: انسان هست، ولو که: یک ماکت باشه یا یک عروسک باشه یا هرچه که می خواهد باشه یک چوب باشه که: یک کلاه سرش کردند، یک پالتو هم رویش گذاشتند.
میگن(میگویند): پشت شیشه چیست؟
می گیم(میگوئیم): آدم است، ایستاده است. به چه دلیل؟
به دلیل این که: سایه ای که انداخته و کدارتیکه روی شیشه ایجاد کرده، به شکل سایۀ انسانه، این علم یقینه. چه قدر ارزش داره؟
با همۀ اینها که عرض کردیم، ارزشمند است.
چرا؟
به دلیل اینکه: دوست دار علم را به یک قسمتی از حقایق نزدیک کرده است! به یک چیزهائی نزدیِکش ساخته است. لذا، خواجه می فرماید:
علم یقین استدلالی ست.
عین یقین استدراکی ست.
وقتی از این مرتبه انسان بالاتر رفت معلوم را درک می کند، منتها، با ظواهرِش؛ مثل این که: بنده حضرات عالی را درک می کنم اما نمی دانم که چه مقدار از آن روح الهی مورد شهود من قرار گرفته است. می دانم آقا، فُلانی هست. آقا، فُلانی هست. آقا فُلانی هستند.
به درکش رسیده اما، به حقیقتش نرسیده. نمای ظاهری و حضوریش را پیدا کرده تهِ تهِ قضیه هنوز شناخته نشده، به گوهر نرسیده، به صدف رسیده.
وقتی انسان به صدف رسید، نه به گوهر، علمش استدراکی است.
پسته ها را در نظر بگیریم: وقتی پسته باز هست به قول اهلِش خندان هست. از جائی که پسته شکسته شده و استخوانش کنار رفته مغز دیده میشه (می شود)؛ اما، معلوم نیست؛ پوست مغز، دیده میشود. آیا درون این پوست واقعاً مغزی هم هست یا نیست؟ صدف هم همین جُوری؛ یک کنارش درز کرده و مرواریدوگوهر در او دیده میشود.اما چه باشه (باشد)؟ چون،تاریکه ( تاریک هست) هنوز، تا نشکنی و بیرونش نکنی نمی فهمی.

به روزه رسیدیم، روزه را گرفتیم! نخوردیم، نخوردن را، گرسنگی را، حس می کنیم این علم یقینه (یقین است). ولی، اگر گرسنگی یادمان رفت و نوری در باطن خود حس کردیم، جای دیگری رسیدیم، اصلاً گرسنگی یادمان رفت!
حج رفتیم؛ این که چه کار می کنیم یادمان رفت غرق در آن بودیم آن حسابش جدا میشود.
این که می بینیم و می فهمیم که چکار می کنیم. گاهی هم دستمان را فشار می دهیم
گاهی هم پایمان را فشار می دهیم خسته شده ام، گاهی عرقمان را می ریزیم خسته شده ام، این عین یقین است. یقین کرده به استدراک رسیده است.
و حق یقین، حقیقتی ست.
آنجا آدم حقیقت امر را درک می کند. بعضی از اهل معرفت و اهل دانش مثالی آورده اند که ذکر می کنم و تُند می گذرم.
یک جائی می رویم می بینیم خاکستر هست! به این یقین می رسیم که این جا آتشی بر پا بوده است. ما چگونه علم به آتش پیدا کرده ایم؟ از روی خاکسترها.
یک بار جلوتر میریم ( می رویم) می بینیم که یک آتشی بر پای و آن میسوزه(بر پای هست و می سوزد). آتش را به چشم می بینیم این را درک می کنیم.
یک بار دست را به درون آتش می بریم. وقتی دست را به درون آتش بردیم و پخت، او وقت (آنوقت) می فهمیم که، آتش یعنی چه؟

ایمان هم همین طوره( هست)، توحید هم همین طوره( هست)

هر وقت توحید همۀ زائده ها را اسقاط کرد، همۀ شرک ها را از میان برد، به حق الیقین رسیدی.
هر وقت نماز، همۀآنچه برون از نماز هست فراموشت کرد، از یادت برد، گمش کردی نابود شد، نمازت حضور قلب دارد نمازت نماز است.

هر وقت ولایت، همۀآنچه مادون او هست زدود، به تبرای کامل مطلق همه جانبه رسیدی، به حق الیقین اصل ولایت دست پیدا کرده ای.
به هر حال، یقین سه مرتبه (مرتبت) دارد:
علم یقین، که استدلالی ست و عین یقین که، استدراکی ست و حق یقین، که حقیقتی ست.

خواجه، حرف هائی دارد کوشش می کنیم با سرعت بیشتری این ها را مورد عرض قرار بدهیم و دوستان را هم بیشتر زحمت ندهیم.
در رابطۀ با یقین، خیلی حرفها گفته شده و دوستان هم شنیده اند؛ بر می گردد و می فرماید:
علم یقین مطالعت است.
از روی مطالعه چه عینی باشه ( باشد) و چه شنیداری باشد. چه از روی مطالعه باشد، کتابی را می خوانیم، سی دی ئی را نگاه می کنیم، به تلویزیون می بینیم، چه عملاً می رویم مطالعه می کنیم، به علم یقین انسان می رسد، از روی مطالعه.
و عین یقین مکاشفت هست
وحق یقین مشاهدت هست.

من خلاصه عرض می کنم.
مطالعه توسط فکر و عقل جزئی، صورت می گیرد. وقتی انسان به وسیلۀ عقل جزئی و تفکر، چیزی را دریافت، به علم یقین می رسد.

وقتی از مرحلۀ عقل گذشت و توسط بینش و بصیرت قلبی امری را کشف کرد به عین یقین می رسد.
و وقتی از مرحلۀ قلب گذشت و با روح، حقیقت مسئله را یافت، مشاهده، به مشاهده دست پیدا کرده. فرق اینها به همین است و آنچه در این رابطه خواجه گفته است مربوط به این زمینه های معمولی نمی شود. هر چند که آنها را هم در بر می گیرد.
هر وقت ما لطف الهی را از طریق مطالعۀ کتاب و سنت و غیره و ذلک و گفتن شیخ و گفتن بد بختی چون بنده، مطالعه کردیم و شنیدیم این علم را یقین پیدا کردیم.

هر وقت توسط قلب، آنرا کشف کردیم، یعنی:
قلب ما حضوراً لطف الهی را دید به عین یقین رسیدیم.
و هر وقت جز لطف چیزی ندیدیم، حتی، فهم این که، ما داریم لطف را هم می بینیم، از ما گرفته شد، به شهود رسیدیم؛ به این جا به حق یقین رسیدیم.
به حق یقین، وقتی که انسان رسید همان موضوع را می بیند. شعور هم ندارد که دارد، چه می بیند یعنی، آگاه نیست که دارد چه می بیند: در مشاهدۀ خودش غرق است، در شهود خودش گم است.

وقتی در دور کعبه می گردیم اگر صاحب کعبه را شهود کردیم:
نه کعبه را می بینیم، نه مردم را، نه سر و صداها را، نه خود را، نه حرکت خود را، نه فهم خود را
هیچی را نمی بینیم گم می شویم در شهود حضرت دوست!
اینجا به حق یقین رسیدیم.

باز می فرماید: علم یقین از سماء روید
می شنود آدم یا می خواند. من به شما می گویم شما می شنوید. تلویزیون به من می گوید من می شنوم.
ایشان کتابی نوشتند من می خوانم. من کتابی نوشتم ایشان می خواند؛ از این به علم یقین می رسیم!
از این می روید، می بالد، پیدا می شود، رشد می کند.

عین یقین از الهام می روید.
حال، الهام، یا مَلَکی هست یا رحمانی و معمولاً خرد در برابرش و عقل جزئی در برابرش کوچک می شود. این عین یقینه (یقین است)، هر چه می خواهد باشد.
آنچه بنده همین جلوتر عرض کردم، اگر بخواهیم با عقل آنرا بررسی کنیم که شخصی که
به مشاهدۀ صاحب کعبه، صاحب خانه می رسد این عقل چگونه شرح بدهد؟
عقل نمی تواند شرحش بدهد!عقل کوچکتر از این هست.
عقل می تواند که برای درستی این امر، در سایه سار وحی: برهان ارائه کند، برهان اقامه کند. البته نه، به خودی خود. فقط: در سایه سار وحی، با بال وحی مجهز بشود. درستی این شهودراتأیید کند تمام، مشروط
بر این که:
وابستۀ به وحی بشود در حوزۀ وحی، با نور وحی:
به این درک برسد، به این یقین برسد، به این فهم برسد، به ثبوت این مسئله برسد و به اثباتش همت بگمارد.

عین یقین از الهام می روید؛

یا فرشته الهام می کند یا حضرت دوست مستقیم و یا به توسط فرشته!

و حق یقین از عیان روید.
کسی که به حق یقین رسیده موضوع را می بیند دیگر هیچ چیزی را نمی بیند.

باز خواجه می فرماید: علم یقین، سبب شناختن است.
آنجا، ما خاکستر دیدیم. سببش را می شناسیم. علتش چه بوده؟ آتش بوده. ما از چیزی که می بینیم سببش و علتش را می شناسیم. در بعضی از نسخه ها آمده:
علم یقین، مسبب شناختن است.
مسبب، یعنی: سبب ساز. کسی که سبب را ساخته، کسی که سبب شده، باز علت می شودفرقی نمی کند! ما از دیدار خاکستر یقین پیدا می کنیم به آتش! اینجا ما سبب را می شناسیم یا حداقل مسبب را می شناسیم.
عین یقین از سبب باز رستن است؛
سبب را نمی بیند دیگر، واقعیت را مشاهده می کند.
و، حق یقین از انتظار و تمیز آزاد گشتن است.
وقتی به آنجا می رسد، فرق این دوتا در این است: که در عین یقین، که از سبب باز می رهد، مسبب را مکاشفه می کند و به کشف مسبب می رسد، به کشف خود مسبب می رسد.
ولی، در حق یقین، که از انتظار و تمیز آزاد می شود؛ تفکر را هم گم می کند، حضور ذهن را هم گم می شود؛ به این که چه می بیند دیگر اشعار ندارد.
در عین یقین دارد می فهمد که چه می بیند.
در حق یقین گم است این را هم نمی فهمد که چه می بیند. مثل این که در این جلسه صحبت ها به جائی کشیده شد که: جز برای اهلش، جز برای آنهائی که خداوند دیدۀ دلشان را با نور یقین سرمه کرده است و جانشان را با نور یقین روشنی بخشیده است، برای دیگران به حزیان(هزیان؟) بیشتر شباهت دارد.
و، من سرافرازم که این دستۀ از افراد مرا حزیان گوی پریشان بدانند و بشمارند و از حق تمنا دارم: که در خور لطف خودش و رحمت خودش و جود خودش و رزاقیت خودش و سخای خودش؛ جانهای ما را و از آن میان، جان این بدبخت تبه روزگار را با نور حق الیقین منور بگرداند.
وَ السَّلامُ عَلَیْنا وَ عَلَیْکُمْ وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصّالِحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.