سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام مروت
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:۳۹:۲۷
میدان دوم
مروّت

اَعُوذُ باِللّهِ سَمیِعِ العَلِیم مِنَ الشَیطانِ الرَجِیمَ
بِسمِ اللّهِ الرَحَمنِ الرحیم
الحمد للِّله ِربِ العالمَیِن
الحمّدُ لِلّهِ الَذِی یُرِی آیاتَهُ اولیاءُ فتعرفونها و صلواته علی سیدنا المرسلین محمد و آل طاهریین.
بحث امشبه ما، پیرامون میدان دوم، از کتاب صد میدان است.
خواجه، پس از ذکر مسایل میدان اول به بیان این میدان که می رسد می فرماید:
از میدان توبه، میدان مروّت زاید؛ ومروّت را گم بودن و در خود زیستن معنا می کند.
مروّت، یعنی: «گم بودن و در خود زیستن».
آیه ای که مورد استشهاد خواجهِ انصار رحمه الله علیه هست این است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ {نساء ۱۳۵}
باز، علت پرداختن به این آیه و همچنین در سایر میدان ها، آیات آن هست، که خواجه می خواهد
محور بحث خود را « قرآنی» بسازد و دلها را به معدبه « وحی » دعوت کند و فرا خواند.
در تعریفِ مروّت، زمینه های دیگری را نیز به دست داده اند؛ علاوه بر گم بودن و در خود زیستن، که بحثش خواهد آمد.
مروّت را، جوانمردی نیز تعبیر کرده اند. برای اینکه جوانمرد کسی است که از او:
خِبطی، متبادر نمی شود؛
نارسائی، متبادر نمی شود؛
حقارت و کوچِکی، متبادر نمی شود؛

مروّت را حفظ دین نیز گفته اند؛ برای اینکه وقتی کسی میدان توبه را پشت سر نهاد و از همه به خدای بازگشت، آنچه برایش می ماند:
حفظ دیانتِ او هست، حفظ دین است و احکام دین و فرامین دین.
و، لذا خواجه می فرماید: از میدان توبه میدان مروّت زاید.
علت اینکه به چنین کلماتی و جملاتی و حکمی می پردازد آنست که:
خواجه معتقد است میدانهای مورد نظر او، مراحل «تکامل هویت» انسان است.
و همچنان که در تکامل و مراحل تکامل، فرد از مراحل پائین و زیرین به طرف مراحل بالا صعود می کند؛ و در هر مرحله و مرتبه چیزی بر خود می افزاید و این افزودن، افزودنی «وجودی و هستیمند» است، نه اعتباری؛
به این معنا که:
وقتی، موجودی رشد کرد و به مرتبتی بالاتر رسید، به مرتبه ماقبل برگشت کرده نمی تواند.
مثالی را که اگر خواسته باشیم ارائه بدهیم:
انگور را در نظر بگیریم:
یک وقت حالت دانه های زِبر دارد؛ بعد رشد می کند و به مرحله ای متکامل تری می رسد مادۀِ درونی برای خود جمع آوری می کند که تُرش است؛ در این مرحله، به دانه های انگور می گویند: غوره.
اگر رشدِش ادامه پیدا کند، این ترشی، بَدَلِ به شیرینی می شود و وقتی چنین شد اگر بخواهد انگور برگردد و شیرینی را به ترشی بدل کند نمی تواند، و ترشی را به زِبری اول نیز بدل کرده نمی تواند.
لذا همشهریِ پرآوازهِ خواجه انصار، مولانا جلال الدین بلخی می گوید که:
هیچ انگوری دیگر غوره نشد
هیچ پخته ای جنس با کوره نشد
لذا، اگر میدان توبه را سالک با جمیع مشخصات اش طی کرده باشد:
بر تکاملِش، به گونه ای افزوده می شود و افزایش پیدا می کند،که باز به مرتبت پائین ترِ از آن برگشت کرده نمی تواند.
به هر حال، اگر میدان توبه را طی کرد، آنچه برایش می ماند، « حفظ دین » است .

مروّت را، سیانت نفس هم خوانده اند به این معنا که: شخصی که میدان توبه را پشت سر نهاده می کوشد:
خودِش را؛
جانِش را؛
حقیقت وجودیش را؛
روحش را؛ از افتادن و سقوط کردن به مراحل پستی و دنائت و دنیعه جلوگیری کند؛ خودِش را دارد.
اینکه خواجه می فرماید:
مروّت، در خود زیستن است؛ یک معنایش اینه که ( این است )که: همیشه متوجه خویشتن است؛
تا ساقط نشود و سقوط نکند
و مرحلهِ کمالی را که طی کرده، با دست خودِش و با عمل خودِش و با کنِش خودِش، ابطال ننماید.

تعبیرِ دیگر و تعریفِ دیگری که برای مروّت کرده اند:
حفظ حرمت مؤمنین است.
جوانمرد، نه تنها خودِش را نگه می دارد و نه تنها راضی نمی شود که خودِش سقوط کند؛ و احترامِش و حرمتِش و والائیش و عزتِش و کمالِش دچار نقص و تهدید بگردد، تلاش می کند تاسایر همگنانِش نیز دچار آن بلایا و بدبختی ها نگردند. و علاوه بر آن می کوشد تا حرمت مردم و مؤمنین محافظت شود؛ به این می گویند:مروّت!
چرا ؟ به دلیل اینکه:
هر چه جامعه پالوده تر، تزاحم کمتر؛
هر چه جامعه متکامل تر، عزت بیشتر، همکاری و معازدت، بیشتر؛
هر چه جامعه متکامل تر و متقی تر و پالوده تر؛ حرکت روی به کمال، سریعتر و راحتر صورت می گیرد .
لذا،جوانمرد یا اهل مروّت یا کسیکه، میدان توبه را پشت سر نهاده، می کوشد همانطوریکه آفت ها و آسیب ها را از خودِش دور کرده و خودِش را هم، از آفت ها و آسیب ها برکنار داشته، سایر مؤمنین را هم به همین مرتبت از کمال و مرحله ای از رشد بکشاند.

مروّت را معنای دیگر نیز هست: و آن « دهِش مایه ور» با ندیدن آن دهِش؛
جوانمرد و اهل مروّت کسی هست که:آنچه دارد می دهد؛ یاآنچه دیگری واقعاً بدو نیاز دارد، بدو ایثار می کند؛
اما،دهِش خود را نمی بیند.
برای چی؟ برای اینکه: می داند این لطفی بوده است و توفیقی بوده است از جانب جواد مطلق و کریم علی الاطلاق.
و این شخص به اصطلاح با مروّت و جوانمرد، اگر دهشی داشته، خود حالت یک جدول و کانالی را داشته است که از طریق این جدول و کانال، عطای الهی به طرف مقابل رسیده است.
لذا: دهش خود را و خود را نمی بیند و خدمات خود را نمی بیند و لذا، به نوعی از تعادل ربوبی می رسد.
و دقیقاً به واسطهِ همین نکته است که، خواجه رحمه الله علیه آیهِ مورد نظری را که انتخاب کرده مؤیدِ رسیدن فرد، به نوعی از اعتدال می باشد:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ
ای ایمان آوردگان، بر پای دارندگان عدالت باشید در رفتارتان؛
چون قسط: عمل عدالت اجتماعی را قسط می گویند، نه عدل تکوینی را.
لذا، قسط، یک بار معنایی دیگری را هم همراه دارد و آن اینکه: کسی که به قسط عمل می کند در کنش و واکنش اجتماعی تعادل را چنان در نظر می گیرد و مورد توجه قرار می دهد که:
نه، به خودِش کوچکترین هتک حرمتی شده، یا ظلمی و ستمی روا داشته شده و داشته بشود و نه به دیگری.
به هر حال، از میدان توبه، میدان مروّت زاید .

میدان مروّت دارای سه رکن است:
رکن اوّلِش، زندگی کردنِ با خود، به عقل؛
رکن دوم، زندگی نمودنِ با خلق، به صبر؛
و رکن سوم، زندگانی نمودنِ با حق، به نیاز؛ و هر کدامِ از اینها را عین موضوع توبه نشانه هایی هست.
همانطور که در آنجا آمد، در این جا نیز خواجه برای هر کدام نشانه هایی آورده؛ قبل از آنیکه به ذکر نشانه ها بپردازیم این نکته را به عرض می رسانیم که:
اصل مروّت محقق نخواهد شد مگر اینکه: این سه رکن، در زندگانی عملی فرد، به شکل معتدلانه ای که مورد توجه قرآن هست بروز بکنه، شکوفا بشه و محقق بشه.

اول
شخص، با خودِش عاقلانه زندگی بکند و برخورد بنماید.
برخوردِش با جمیع لایه های وجودیِ خودِش با ارکان و جهازهای وجودی خودِش، عاقلانه باشد.
با چشمِش عاقلانه برخورد کند؛ اگر جایی زیان به چشمِش می رسد از مصرف کردنِش جلوگیری کند.
با گوشِش نیز، با دستِش نیز، با پایِش نیز گر چه به این قسمت ها، همه ما به دلایل این که به زندگانی طبیعی نزدیکتریم و احکام و، آثار زندگانی غریزی، بر ما حاکمیت بیشتر دارند، همه ما توجه داریم.
ولی، خواجه مورد نظرِش تنها جهازهای جسمانی نیست. اینکه می گوید:
با خود به عقل زندگی کند؛ مراتب دیگر را هم در نظر دارد. مثلاً، به طور معمول مورد توجهِش «عاطفه دینی» نیز هست، مسایل « لایه قلبی » برایش نیز مطرح هست.
اگر به جسمِش می رسد شایسته هست و حکم عقل اینست که: به خردورزیِش نیز توجه داشته باشد؛ و جالب اینکه « عادلانه » هم برخورد کند.
اگر جسمِش را فربح می دارد، عقلِش را نیز فربح بدارد؛
واگر عقلِش را فربح می دارد، قلبش را نیز فربح بدارد؛
آنچه، به فربحی عقل می انجامد مورد توجهش باشد؛
و آنچه، به فربحی قلب و بصیرت قلبی، می انجامد مورد توجهِش باشد؛ بدانها نیز عادلانه رسیدگی کند و برسد، نه اینکه:
بدن را تقویت کند و خرد را نه؛
خرد را تقویت کند و دل را نه؛
دانش حصولیش زیاد باشد اما، دانش حضوریش اندک یا، هیچ!
معلومات مربوط به جهانشناسی عُنصری و مادیش زیاد باشد اما، معلوماتِش نسبت به شخص خودِش و نفس خودِش و جان خودِش و روح خودِش و قلب خودِش، هیچ.

برخورد کردن انسان با خویشتن به عقل، این نکته را می طلبد و این دقیقه را می طلبد :
که با خود چنان که عقل حکم می کند و با جمیع لایه های وجودی خود: درست، منطقی و متعادل و عاقلانه برخورد نماید.

و با خلق به صبر.
وقتی می تواند به مرحله مروت و جوانمردی برسد و جوانمردیش و مروتِش، وقتی می تواند: جلوۀ واقعی و حضور و تشخص واقعی، پیدا کنه (کند)که با مردم:
با شکیبائی برخورد کنه.
معمولاً ما، با خود، به شکیبائی برخورد می کنیم. مثلاً: وقتی اشتباهی می کنیم راحت از خود می گذریم و بر خود خط غفران می کشیم.
اما، اگر دیگری با ما برخورد زشتی داشت، چی؟
« خُبّ دقت شود »
وقتی ما:
حق، خودمان را میخوریم؛
حق، عقل مان را پایمال می کنیم؛
حق، قلب مان را پایمال می کنیم؛ راحت، با شکیبائی، با خود برخورد می کنیم. هیچ مخمصه ای پیش نمی آیه.
سالها، جسم را تقویت می داریم و فربحِش می داریم، در حالی که: عقل و قلب، از یادمان رفته است و مسائل مربوط به عقل و قلب، اصلاً مورد توجه ما نیست.

گاهی،که بیدار می شویم و متوجه می شیم، می گوئیم: درسته، مهم نیست، انشاء اللّه درست می شود.
یعنی: وقتی، بر خویش ستم می کنیم، با شکیبائی از خویشتن و ستمِ بر خویشتن کردن، می گذریم،
اما، اگر دیگری؟ حتی مثلاً: سنگی را بر دارد و بر شیشه ماشین ما بزند صبورانه برخورد می کنیم؟
اگر گوش فرزندمان را بتابد، صبورانه برخورد می کنیم؟
ما، خودمان،گوش دل خودمان را می تابیم؟ کاش بتابیم،
او را، به مردار خواری مجبور می کنیم؛
او را، به حرام خواری مجبور می کنیم؛
اما! صبورانه از خود می گذریم.عقل خودمان را، اسیر شهوت خودمان می کنیم و صبورانه از خود می گذریم .
با مردم چه؟
یعنی: این شیشه عقل ما، دریچه عقل ما، ارزشِش از شیشه ماشین یا پنجرهِ خانه کمتره؟

اهل مروّت کسانی هستند که:
با خلق، به شکیبائی و صبوری برخورد می کنند نهِ، با خود. اگر گرفتار خِبطی بشوند خود را مجازات می کنند.
چون اونها: اهل محاسبه، اهل مشارطه و اهل مجازاتند.
با خود، به صبوری برخورد نمی کنند. با خلق به صبوری بر خورد
می کنند.
و سومین، با حق به نیاز.
برخورد ما، با حق، به نیاز است. همیشه هم به نیاز است، همیشه از خدا می طلبیم و می خواهیم، همیشه به او دستور می دهیم: فلان کارِ ما را راه بیندازد، فلان امر ما را راه بیاندازد، فلان کمبود ما را جبران کند، فلان کسری ما را از میان بر دارد.از خزائن غیبی خودش کلید را بندازانه، آنچه ما نداریم را بده.
منتها، متوجه چی هستیم؟
آیا آن قدر که به فکر زمینه های مادی هستیم و از خدا طلب برطرف نمودن نیازها را می کنیم، یک دهم متوجه برطرف شدن نیازهای عقلانی ما هم، از او هستیم؟

آن قدر که تلاش می کنیم تا این نیازهای مادی مرتفع شود. برای نیازهای روحانی خودمان، کمترین تلاش را داریم؟
بدان مقدار که درب این خانه و درب آن مغازه یا درب آن اداره را می زنیم تا نیازهای مادی ما و زیست شناسانه ما، مرتفع شود، برای رفع نیازهای عقلانی و روحانی، درب خانه حق و بندگان صالح و حکیم حق را هم، می زنیم؟
ما اهل نیازیم. با حق، به نیاز هم برخورد می کنیم. اما؛ نیاز نماهائی که شرممان می آید؛ حتی، در برابرِش به اعتراف باستیم.
به هر حال، میدان مروّت سه رکن دارد:
با خود، به عقل زیستن. با خلق، به صبر زیستن. و با حق، به نیاز زیستن؛که اگر، این سه رکن پدیدار شد میدان مروّت و خانه مروّت، پدیدار تواند شد و دارای سقف خواهد بود و اِلا فَلا.
هر کدامِ از این ارکان نشانه هایی دارند، عین بحث توبه.
نشانه های زندگانی کردنِ با خود، به عقل، سه چیز است.
شاید ما گاهی بگوییم بلی ما، با خود به عقل زندگی می کنیم، عاقلانه برخورد می کنیم. اگر واقعاً ما، با خود عاقلانه برخورد می کنیم باید ببینیم که آیا این عاقلانه برخورد کردن ما، آن ثمره و نتیجه و نشانه اصلی را دارد یا ندارد؟
این سه تا نشانه را خواجه بدست میده (میدهد)
اول
قدر خود، بدانستن
آیا ما قدر خود را می دانیم؟
اگی قدر خود را بدانیم، به این ارزانی خود را می فروشیم؟
برای یک بشقاب غذا گاهی خود را می فروشیم. برای یک خانه گاهی خود را می فروشیم. برای یک ماشین و برای یک ریاست و کیاست گاهی خود را می فروشیم.
آیا این نشانه قدر شناسی هست؟
آیا می دانیم که خداوند موقعیت وجودی مان را، در چه جائی و در چه مرحله ای از هستی قرار داده؟
آیا در رابطهِ با موجود دیگری هم گفته: وَ لَقَد کَرّمّنا؟
آیا وقتی موجود دیگری را خلق می کرده گفته؟ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ. خُبّ، قدر خود را بدان؟
انسانیکه با خود به عقل زندگی می کند:
قدر خویشتن را، ارزش خویشتن را، مقدار وزن و وزانت خویشتن را میداند! و چون سنگینی و وزانت خویشتن را دریافت، نه تنها: به چیزی کمتر از آن نمی فروشد و حِبه اش نمی کند، که نمی خواهد و اجازه نمی دهد که:
این انرژی ها، ظرفیتها و امکانات وجودِیِش، صرف چیزی مادونِش بشود.- از یک طرف –
آنیکه با خود به عقل، زندگی می کند قدر خویش را می داند.
نشانه دیگر آن است که:
اندازه کار خود را دیدن؛
اگر نمازی می خوانیم بفهمیم که این کار چه اندازه ارزش دارد.
از یک طرف، آن قدر ارزش دارد که مافوق تصور و تفکر و توهم ما.
اما،از این طرف، وقتی می دانیم و یقین می کنیم و مشاهده می کنیم که: در برابر آن غنیِ مطلق هستیم و در هر خم و راست شدن اللّه اکبر را تکرار می کنیم، باید بدانیم که این خدمات در برابر آن بزرگ چیزی نیست.
چه کرده ای؟ چه آورده ای؟ چه داری؟
از آن طرف وقتی می گوئیم: الحَمدُ لِلّهِ کَما هُو اهلُهُ. همه فرشتگان، از محاسبه اِش و اندازهِ ارزشِش باز می مانند؛ تا می رسند به دروازۀ حضرت دوست!که ما چه قدر بنویسیم؟ فلان بندۀ تو گفته است:
الحَمدُ لِلّهِ کَما هو اهلُه. حضرت دوست می پرسد، اهلیت من چه قدر است؟
فرشتگان درمی مانند!
کار اینجا به معنای طاعته، به معنای عبادته، به معنای: خدمتِ به دیگرانه (بدیگران است) خدمتِ به خویشه. (بخویش است)
از آن طرف، در برابر کی هستی؟
خودِت مگر در هر خم و راست شدن نمیگی:؟اللّه اکبر، اللّه اکبر یعنی: اللّه بزرگتر است! نَه!
خُب، بزرگتر که هست! بزرگتر از چی هست؟ بزرگتر از دیگران است؟ که دیگران چیزی نیستند که او از آنها بزرگتر باشند.
همه هستی در برابرش هیچه!(هیچ است) بزرگترِ از آنست که در وصف بگنجد.
در برابر چنین موجودی، اندازۀ کار خود را می بیند و می داند که: این تلاشها، این خدمتها، این عبادتها، این طاعت ها استحقاقی را پدید نمی آورند و ایجاب نمی کنند!
تنها چشم به لطف او می دوزد، نه به کار خودش.

و سومین، نشانه
کسی که با خود، به عقل زندگانی می کند اینست که:
در خیر و صلاح خویش می کوشد.
برای چی؟
برای اینکه: وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.
آنیکه به این مرتبه رسیده است؛
کوشِشِش بر محور خیر و صلاح هست ولاغیر؛
و اندک بی توجهی را درین زمینه روا نمی دارد؛
و کوچکترین مقدار از نیروهای وجودی و امکانات و ظرفیتهای وجودی را، در غیر راه خیر و صلاح مصرف نمی کند ـ این از یک طرف ـ
و اما ! نشانه های زندگانی نمودن با خلق، به صبر چه هست؟
خواجه درین رابطه باز سه نشانه را ذکر می کند. شاید ما بگیم: بله: ما آدمِ حلیمی هستیم، بردباری هستیم، صبوری هستیم، با مردم خوش گذرانی می کنیم، برخورد خوب داریم، برخورد متوازعانه داریم، برخورد شکیبایانه داریم، برخورد صبورانه داریم.
اما! پای امتحان که برسد، اگر دیدیم که این سه شاخصه و سه نشانه، در رفتارمان با خلق حضور داشت، معلوم می شود که بلی ما با خلق به صبر برخورد می کنیم و زندگانی می داریم.
اولِش
به توان ایشان از ایشان راضی بودن.
هر کسی یک اندازه ای از توان و وسعت دارد. هر کسی یک ظرفیتی دارد، نباید بیشتر از آن ظرفیت تمنا داشت و توقع داشت.
یکی ظرف وجودیش بزرگ است، یکی متوسط، یکی اندکه؛
یکی فهمِش پائینه، یکی متوسطه، یکی عالییه؛
یکی دیانتِش عالییه، یکی دیانتِش متوسط یکی پائینه؛
یکی با سخاوته، یکی نیست.
لذا، اندازه های وجودی هر انسانی، ظرفیتهایِ وجودی انسانها فرق می کنه.(میکند)

خیلی خُبّ!کسی که در میدان مروّته چون، بِخردانه زندگی می کند و چون برخوردِش با خودِش بِخردانه هست، با خلق به صبوری برخورد می کند؛ چرا؟
خوب دقت شود!
برای اینکه: اگر با صبوری برخورد نکرد، نشانه ای اینست که:
با خود هم بخرد برخورد نمی کند.
وقتی با شتاب یا غضب با خلق برخورد کرد، اصتحکاک به وجود می آید. اصتحکاک که بوجود آمد به خودِش، بر می گرده،(گردد)
زیان را کی برده؟ خودِش. اِی ( این ) عاقل بوده که برای خودِش، زیان خلق کرده؟
آدم عاقل که کار به زیان نمی کند. کاری نمی کند که به زیان بینجامد؛ حتی، از خلق انتظار و توقع را، بیش از اندازۀ آنها نمی سازد. دقیقاً اولاً:
می کوشد انتظار و توقعی نداشته باشد و اگر پیدا کرد، می کوشد به اندازه باشد. چون، اگر بیش از اندازه بود، باز نتیجه اِش همان میشه (میشود). به زیان خودش تمام میشه و اثبات می کند که:
این شخص هنوز به مقام برخوردِ با خود، به عقل نرسیده است.
لذا، در این مرتبه: به توان خلق، از خلق، راضی می باشد ای (این) یکی

عذرهای ایشان باز جستن
کسی اشتباهی می کنه،گناهی مرتکب میشه، خطائی مرتکب میشه، بعد متوجه خطای خود می شود و عذر می آورد، معذرت می خواهد، پوزش می طلبد؛ عذرش را می پذیره و از او در می گذرد.
{در واقع }
خوب دقت شود که خیلی ظریفه!:
درینجا، شخصی که به این مرحله رسیده و عذر خلق را باز می جوید و می پذیرد و آنها را عفو می کند در واقع می خواهد، – حالا اگر نرسیده باشد که نرسیده است – چنان که شایسته است می خواهد:
خود را مظهر اسم غفور و عَفُو بسازد و قرار دهد؛ از این موضع برخورد می کنه. من آنم که میخواهم خودم را، مظهر اسم غفور بسازم.
و لذا، اگر کسی اشتباهی کرد و خطائی مرتکب شد و پوزش طلبید و بخشش خواست، می بخشمِش.مهم نیست، از آبروی شخص مهم تر نیست! بخصوص اگر شخصی که پوزِش می طلبد آگاه باشد و به خطای خویش اعتراف داشته باشد؛ نه شیادانه و مکارانه، این کار را کرده باشد. عاقلانه متوجه موضع خطاکارانه خویش می شود و معذرت می خواهد. این در واقع مقامِش مقام والائی هست. لذا، در برابر پوزشش، آنچه این شخص می گذرد، بی ارزشه و بی ارجه و در برابر اینکه، باز می خواهد «مظهر اسم غفور» باشد، باز هم،کار بزرگی نکرده است، این دو.
و سوم اینکه کسی که با خلق، به صبوری برخورد می کند:
دادِ ایشان، از توان خود به دادن.
هر انسانی بر انسان دیگری حقی دارد: همسایه بر همسایه، همشهری به همشهری، هم مملکتی به هم مملکتی بلاخره انسان به انسان.
خودِ انسانیت تولید حق می کند؛
خودِ نوعیت تولید حق می کند؛ اینجا دیگه نمی پرسه که:
تو مسلمانی؟ تو همشهری ای؟ تو هم دیانتیِ من هستی؟ هم مذهب من هستی؟ یا نه؟
همین اصل انسانیت، خود این اصل حق، ایجاب می کند و این حق را کسی که با خلق، به صبوری برخورد می کند به اندازۀ توان خودِش هر چی هست و به اندازۀ همت خودِش، اَدا می کند.
اگر آن انسان گرسنه است، این سیر نمی خوابد؛
اگر اون محتاج است، این با غنا به سر نمی برد؛
اگر اون به هدایت نیاز دارد ای (این) به راحتی نمی پردازد؛
مایه ای هدایتِش را ایجاد می کنه و به دستِش می گذارد؛
خلاصه:
نیازِ انسان را تا جائیکه توانِش او را همراهی می کند و همتِش او را همراهی می کند، دادورانه و جوانمردانه می پردازد. اگر این سه نشانه را داشت معنایِش این است که واقعاً با خلق به صبوری و شکیبائی برخورد می کنه.
و اما، نشانه های زیستن با حق به نیاز، نیز سه تا است:
اول اینکه: هر چه از وی آید بدان شکر واجب بیند.
از خدا هر چی می رسه: منع است یا دهِش است شکر می کند. به او ثروتی می ده (مید هد) شکر می کنه، از او ثروت را می گیرد شکر می کند؛
به او فرزندی می دهد شکر می کند؛ فرزند را از او می گیرد شکر می کند؛
چشم به او داده است شکر می کند؛ چشم را می گیرد باز هم شکر می کند؛

هر چه از وی آید بدان شکر نماید و هر چه وی را باشد بدان عذر نماید.
نماز خوانده؛ معذرت می خواهم ای خدا! مرا ببخش! که نتوانستم آن نمازیکه لازمه ی مواجه شدن با حضرت تو هست به انجامش برسانم،
روزه گرفته عذر می خواهه،( میخواهد)
حجی رفته عذر مِیخواهه. صدقه ای داده عذر می خواهه،
کار خیری کرده عذر می خواهه، هدایت و دلالتی داشته عذر می خواهد، ولو: برای مردم بوده، برای زیر دستان بوده، عذر می خواهه.
این بلاخره: بندۀ تو بود، مخلوق تو بود، چنانکه: در شأن مخلوق تو بود من ایفای وظیفه نتوانستم بکنم. من خدمتی به مخلوق تو، مورچیه (مورچه است)؛ ها!
از من ای باد بگو خِیل گنهکاران را غم مدارید که گر جرم زما آتش از اوست
مورچیه؛ اما خالقِش کیه؟ خالقِش هم مورچیه؟ (مورچه است).
پشه یه (پشه است) خالقِش کیه؟ تو میخواهی به پشه خدمت کنی، خالقش را در نظر بگیر؛ میتوانی عذر نیاری (نیاروی؟ )
هر چه در جهت او انجام میدهد، عذر می آورد.
و آخِری:
و انتخاب و، اختیار حضرت دوست را همه ثواب می بیند؛
هر چه او برایش انتخاب می کند و اختیار می کند:
عین حکمت؛
عین نفع؛
عین سود؛
عین عزت؛
عین رحمت؛
عین لطف می یابد؛ اگر به چنین پایگاهی از کمال و مرتبت رسید معنایش این هست که:
این شخص میدان دوم را از مراحل صد گانهِ رسیدنِ به حضرت دوست را درست و دقیق پیموده است.

رَزَقنّا اللّهُ و اِیاکُم و السَلامُ عَلینا و عَلیکُم وَ علی عِبادِ اللّهِ الصالحَیِنَ
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
حاضران در جلسه :(َللهُم صَل علی مُحَمَد و آل مّحَمَد).

 

 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.