سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام توکل
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

زمان سخنرانی۳۲:۰۵
میدان بیست و یکم توکل
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
الحمد الذی یری آیاته اولیائَهُ فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً وآله الطاهرین.

بحث این جلسۀ ما، میدان بیستم از کتاب صد میدان خواجۀ انصار است؛ که به مقولۀ توکل اختصاص داده است و می فرماید: «از میدان بصیرت میدان توکل زاید»

خواجه برای این میدان، دو تا آیه را انتخاب کرده است؛ که نشان می دهد دقت نظر زیبایی داشته؛ هر چند طبق دآب همیشگیِ خودِش به قسمتی از آیه بسنده می کند.

آیۀ اولی را، آن بخشی را که ذکر فرموده و تیمناً بدان متمسک شده، این بخشی از آیه هست که **و علی اللّه توکلُ ان کنتم مؤمنین
اگر اهل ایمان هستید؛ اگر باورهای قلبیِ تان به حد ایمان رسیده است؛ به حضرت حق، به الله متکی باشید و توکل نمائید!
برای اینکه متوجه هست و متوجه بوده است که: همۀ مسلمین، همۀ اهل کلمۀ توحید، به مرتبۀ ایمان نرسیده اند! آیۀ مبارکۀ دیگری را انتخاب کرده که در آن آیه تأکید شده است؛
** فعلیه توکلُ ان کنتم مسلمین
حداقل، اگر به سطح اسلام باورهای دینی تان رسیده است؛ باز هم به خداوند توکل نمائید.

توکل چه هست؟
تعریفی خواجه دارد که خواهیم گفت؛ ولی قبل از آنکه تعریف خواجه علیه الرحمه را ارائه دهیم، یک تعریف عمومی ارائه می داریم که مورد نظر اکثریت عرفاء و اهل سلوک می باشد.

توکل، از این دیدگاه، اعتماد کردن است بر کسی، همراه با پذیرش و اعترافِ عزج خویشتن؛ به این معنا که: اعتراف کردن، اعتماد کردن است:
به توان، به فهم، به تجربه، به صلاحدید، به شناخت و به مهربانیِ دیگری؛ در عین حالی که به ناکاری و ناتوانی و ضعف و نقص همۀ این موارد در خود اعتراف دارد؛ به این می گویند: توکل.

وقتی انسان کسی را می یابد که از نظر فکر، شناخت، صلاحدید، محبت ورزی، اخلاص، تجربه، از خودِش بهتر است و از خودِش کامل تر است با اذهان به اینکه: من نقص دارم و ضعیف هستم و عاجز هستم و همۀ این موارد را نسبت به آن، کمتر دارم به او توکل می کند. طبیعتاً این معنای عمومی توکل هست؛ نِه آن معنایی که، امروزی ها معمولاً از آن دارند.

بعضی از اهل سلوک و اهل معرفت، می گویند:
توکل اعتمادِ به خداست و آنچه نزد اوست؛ با در نظر گرفتن اینکه: یأسِ از خود و مردم و خلق است و آنچه نزد خلق است.
توکل، اعتمادِ به خدا و آنچه نزد خداست و یأسِ از خود و خلق و آنچه نزد خود به خلق احساس می کند و می یابد.
در اینجا باز همان مسئله هست؛ اعتماد دارد، یقین دارد که:
اولاً،خدا از نظر فهم و، نیرو و، مهر و، سخا و، جود و، لطف و، صلاحدید و، صوابدید، از خودِش به خودِش مهربان تره (مهربان تراست)، داناتره (است)، کامل تره (است)؛
و ثانیاً-
آنچه نزد اوست، از آنچه نزد خودشِ هست و نزد خلایق هست بهتر است؛ اگر کسی به چنین مرحله ای از باور برسد، یک سلسله اثرها و پیامدها در زندگانی اشِ شکوفا می شود و عملاً بروز می کند.

اولین چیزی که در زندگانی چنین شخصی بروز خواهد کرد، مرتبه ای از اعتمادِ به قَدَر الهی است. می داند که مقدرات الهی:
اولاً، بر مبنای حکمت است.
دوم، بر مبنای رحمت است و وقتی این دو بود، همۀ زمینه های بعدی را از رأفت، وجود، و وُسع، همه چیز را در خود داره (دارد).

اعتماد به قَدَر الهی، و وقتی چنین اعتمادی پیدا شد در زندگیِ فرد اثر دیگری بروز می کند و آن اینکه: از شکایت کردن رهایی پیدا می کند.
ماها، معمولاً یک باد تندی میآید، پنجره را می زند، شیشه را می شکند شکایت می کنیم. این چه بادی بود؟ چرا از همان جا پنجرۀ خانۀ ما را بشکند؟
اگر خاری به پای ما می رود شکایت می کنیم؛ اگر مالی از ما گم می شود شکایت می کنیم. البته، اگر مالی گم بشود، شیشه ای بشکند و خاری به پای ما بَره (برود) شکایت می کنیم.
ولی، اگر نمازمان قضا شد، شکایت نمی کنیم؛ اگر وجوهات{سهم و خمس} مان دو سه سال عقب افتاد و ندادیم شکایت نمی کنیم! اگر به کسی ستم کردیم و معذرت نخواستیم و توبه نکردیم، باز هم شکایت نمی کنیم.

انسانی که به قدر الهی با این دیدگاه آشنا می شود از شکایت و از دام شکایت و رنج شکایت و پیامدهای شکایت های ایندستی آزاد می شود، رهایی پیدا می کند.
اثر دیگرش این است که: از متهم ساختن غیر و در نهایت حضرت دوست آزاد می شود و رهایی پیدا می کند.
حکیم خیام حرفی داره که این اتهام از نظر ظاهری بر او وارد است می گوید:
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان بر داشتمی من این فلک را ز میان
چرا؟ چون، از نظر ایشان فلک متهم است! عده ای را بدبخت می سازد و عده ای را خوشبخت! عده ای را شادان، عده ای را محزون؛ و این به خلاف میل و صلاحدید حکیم است.
لذا می گوید:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
و از نو فلکی دگر چنان ساختمی کازاده به کام دل رسیدی آسان

بگذریم از اینکه: برخی انتقادات اصولی بر چنین نگرشی وارد است و نظام احسن را انکار می کند و خیال می کند که می شود و می شده است که، نظامی بهترِ از آنچه هست آفرید؛ و فقدانش را احساس می کند و وجدانش را ضرور خیال می کند و مهم تر از این، فکر می کند که: اهل دل ناکام اند و به کام نرسیده اند و نمی رسند؛ با یک سلسله عوامل و پیشامدها از کام و رسیدن به کام محروم می گردند. اینها همه خیال است بگذریم.

وقتی هم عزیزی از دست ما می رود عزرائیل را متهم می کنیم، خدا را متهم می کنیم، خلقت را متهم می کنیم؛این همه بدبخت، این همه جنایتکار این همه ظالم، در دنیا حضور دارند؛ این عزرائیل، چرا بیاید از همین جا پارۀ جِگر ما را ورداره(بردارد) ببرد؟

انسانیکه به آن مرتبه رسید: از متهم ساختن، آزاد می شود و از ننگ متهم ساختن آزاد می شود. ثمرۀ بسیار زیبائی دارد که خود قرآن، آن را مطرح می کند. شاید به راحتی بتوان گفت که یکی از عالی ترین ثمره هایی هست که ممکن فرزند آدمی بدان دست پیدا کند و آن اینکه انسان متوکل:
محبوب خدا قرار می گیرد؛
معشوق خدا قرار می گیرد؛
خدا او را دوست می دارد به او محبت می ورزد؛ به او عشق می ورزد.
داریم: ان الله یحب المتوکلین
خداوند متوکلان را، اهل توکل را، اهل تکیۀ به حق را، اهل اتکالِ به حضرت دوست را، دوست می دارد.

در آیۀ دیگری قرآن اعلام می کند: وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
کسی که متکل به حضرت دوست بشود، او کفایتش می کند.
از چی کفایش می کند؟
از همه چیز! هر چه را ببیند که شایستۀ مقام این متوکل هست به او ارائه می کند؛ به همان اندازه ای که ظرفیت وجودیش قدرت پذیرائی داشته باشد، برایش عنایت می کند و کفایتش می کند.

چه قدر ما، به خودمان می بالیم؟
گاهی اگر ببینیم در شهر خود، یک کسی را وکیل انتخاب کردیم برای سه سال، چهار سال، پنج سال که آن دلسوز است به ما، در حالی که می دانیم خیلی هم، از خیلی های دیگر دلسوزتر نیست، عاقل تر نیست، داناتر نیست، قدرتمندتر نیست، با استقامت تر نیست!
ولی خُب، همین قدر که احساس می کنیم، به او می بالیم، افتخار می کنیم در حالی که می دانیم چهار سال و پنج سال، سه سال است.

اگر کار انسان به جایی برسد که:
کفایت گرش و کفایت کنندش حضرت دوست باشد، آن غنی مطلق باشد، آن جواد مطلق باشد، آن رحمان و رحیم مطلق باشد، آن رؤف مطلق، آن هادیِ مطلق، آن شافیِ مطلق، آن کافیِ مطلق، آن قادر مطلق؛ چی کم دارد انسان؟
یک نکته را بگوییم، عرایض بنده را داشته باشید؛ تا برسیم به گفته های خود خواجۀ انصار رحمه الله علیه!
منتها قبلِش این نکته را خدمت سروران عزیز به عرض برسانم که، این آثار دقیقاً وقتی شکوفا می شود که:
توکل عاشقانه باشد نه تاجرانه؛

این دو تا،{این دو موضوع} فرق می کند. دقت کنید!
ما گاهی در زمینه های اجتماعی و یا اقتصادی میراثی داریم؛ یا کسی آمده زمینی، خانه ای، مِلکی، چیز دیگری از ما غصب کرده؛ می رویم پولی می دهیم وکیلی می گیریم. به این وکیل: اعتماد می کنیم، احترام می گذاریم، حرفش را می شنویم، به دستوراتِش عمل می کنیم، از پیش خود هیچ عملی انجام نمیدیم؛ برای چی؟
برای اینکه: زمین ما را بگیرد؛ این توکل تاجرانه است.

توکل عاشقانه آن است که: دل را می دهی، نه اینکه چیزی به تو بدهند؛
برداشت خودت را می سپاری، نه اینکه چیزی بگیری. به فکر گرفتن نیستی.

نفس توکل، عمل است. هدف است. نفس توکل ارزش است. نفسِ اتکالِ به حق، خودِش نتیجه هست و ثمر هست؛ اینجا متوکل، توکل را به عنوان وسیله مورد توجه قرار نمی دهد، بلکه خودِش را ثمر و نتیجه می بیند؛ بهتر از این کاری نمی بیند.
یکی از عالی ترین کارهایی که می بیند این است که خودش را تکیه بدهد. اینکه خودش را بسپارد؛
دو تا مثال برای جوانترها و جوان ها و جوانترها عرض می کنم:
وقتی جوانترها کسی را دوست می دارند؛ یکی از حرکتهایی که از اینها سر می زند تکیه زدنِ به اویه ؛ نفس این تکیه زدن برایش دل انگیزه (دل انگیزاست). هوشربایه. خودش نتیجه است. خودش ثمره.

گاهی انسان می رود به کنار دریا؛ گرمِش هم نیست؛ ها! هوا خُوبه؛ ولی نفس دل به دریا زدن برایش شیرینه و زیبایه. البته این مثالهایی که گفتیم، تا آنجا که یک متوکل عاشق و یک متوکل عارف: جانِش را، هستی اش را، همۀ سرمایه های وجودیش را، همه را در برابر حضرت دوست قرار می دهد و به او می سپارد و از او می خواهد که من چه بکنم؟
این چشم را به تو داده ام؛ تو بگو با این چه ببینم؟
این گوش را به تو سپرده ام، تو بگو با این چه بشنوم؟
این دل را به تو بخشیده ام، تو بگو در این: حُب چه چیزی را، مهر چه چیزی را، خیال چه چیزی را، قرار بدهم؟ و این مغز را به تو هبه کردم، تو بگو از چه فکری پُر کنم؟ پُر به کنم یا نکنم؟ استفاده به کنم یا نکنم؟ کجا استفاده کنم، کجا نکنم؟ به این می گویند توکل عاشقانه.
به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
توکل قنطرۀ یقین است.
یعنی: پلی ست که انسان را به یقین می رساند.
* بین کسی که به توکل نرسیده، به توکل وارد میدان توکل شده، به میدان یقین، فاصله ای هست بایستی این فاصله را طی کرد و این فاصله خطرناک است پل لازم دارد؛ این پل، توکل است؛ عماد ایمان است
عماد یا عمود، همان ستونی هست که خیمه بر او استوار هست و اگر او را ور دارند خیمه فرو می ریزد.
خیمۀ ایمان بر همین توکل قائم است و استوار است و شکل گرفته است. وقتی این توکل نبود خیمۀ ایمان فرو می ریزد؛ و، محک اخلاص است.
می خواهی اخلاصت را تعیین کنی؟ بفهمی؟ ببین توکل داری یا نداری؟
میخوای بدانی مخلصی یا نَه مخلصی؟ یا نعوذ بالله من ذلک مشرکی؟ اهل ریاای؟ نه اهل اخلاص، به توکلِت به میزان توکلِت توجه کن؛ خواجه پس از این تعریف می فرماید:
توکل بر سه درجه است.
درجۀ نخست
متکی بر تجربه است.
در این مرتبه، متوکل تلاش می کند و با پای تجربه جلوی می رود و با رویدادها؛
خوب دقت کنید!
می سازد از رویدادها: چه عطا باشد چه منع باشد! چه حول باشد چه قوه باشد؛ چه دهش باشد چه منع دهش باشد؛ با اینها، می سازد. ناسازگاری از این شخص سر نمی زند. بر مبنای تجربه میخواهد روح توکل و گوهر توکل را بدست بیاورد؛
لذا، با همۀ زمینه ها می سازد.
خواجه می گوید: این حال مکتسبان است؛
یعنی: کسانی که می خواهند آهسته، آهسته، بر مبنای تجربه و کار و سازشِ با قضا و قدر، گوهر توکل را بدست بیاورند و کسب بنمایند.

درجۀ دوم
توکلی ست که: «متکی بر ضرورت است».
در این حالت شخص به ضرور به توکل متوسل می شود؛ چرا؟ به دلیل اینکه: می داند که به دست کسی چیزی نیست. هر چه، از هر ناحیه ای که برسد، درست که مظاهر، غیر از اصل ظاهر می باشد و می نماید؛ولی، در دست کسی چیزی نیست. همه در دست اوست:
منع دردست اوست، دهش در دست اوست، لطف در دست اوست، قهر در دست اوست؛ این معنای این را نمی دهد که: متوکلی که در این مرتبه هست؛ عملی به خلاف انجام بدهد، بعد بگوید:
خُب! ما که خلاف کردیم، همه به دست او بوده؛ نِه، اینجا شخص بر مبنای شرع و بما جاء رسول عمل می کند؛ از حرام و شبهه کنار می کشد، می کوشد که به عالی ترین معیارها و بر مبنای عالی ترین معیارها عمل بکند، اما! اگر نتیجه نگرفت می داند که حکمتی پس بوده است؛ لذا، در این مرتبه می داند که:
به دست دیگری چیزی نیست؛ و بر تدبیر و حیله به کار بردن هم سودی نیست.
ما عادت داریم: هی تدبیر به خرج می دهیم، ترفند به خرج می دهیم، مکر و حیله گاهی از ما سر می زند که به یک چیزهایی برسیم.

متوکلی که به مرتبۀ توکل بر مبنای ضرورت قرار دارد می داند که: بر تدبیر و کارشناسی و نیرنگ و حیله و ترفند و اینها سودی متصور نیست؛ اگر باشد: سودنما هست، ارزش نما هست، فناپذیر است و از جنس شاید استدراج باشد و لاغیر؛
و لذا: دست از سبب بر می دارد و خودِش را تسلیم می کند، و تسلیمش بر این هست که:
از طریقی که تو می گوئی، بر مبنای ابزار و اسبابی که تو می گوئی، بر مبنای جهت گیری که تو تعیین می کنی، بر مبنای روشی که تو پیشنهاد می کنی؛ من عمل می کنم.
از همۀ: حیلت ها و ترفندها و تدبیرها و صلاحدیدها و کارشناسی های شخصی می گذرد. راحت می آساید. سبب های غیر او را، سبب هایی که او معرفی نکرده و از ناحیۀ نفس معرفی می شوند یا از ناحیۀ به اصطلاح دین معرفی می شوند کنار می گذارد.
خواجه می فرماید: این حال منتظران است؛ تاببینند نتیجۀ توکل و کار توکل شان به کجا می انجامد. و، اما!
درجۀ سوم
توکلی است که:«متکی بر حقیقت است».
در این مرتبۀ از توکل، سالک متوجه می شود که:
اول
عطا و منع الهی بر مبنای حکمت بالغۀ اوست. اگر چیزی می دهد حکمتی در آن است. اگر چیزی را منع می فرماید، باز حکمتی در آن هست!
و، چون این حکمت هست پس به سود من است. بر من می افزاید؛ حتی آنجائی که منع است
مرا از لغزیدن، از زیان محافظت می کند؛ و این باز به سود انسان است.

دوم
اینکه یقین دارد و می یابد با همۀ وجودِ خودش احساس می کند که:
«قسام مهربان است و بی غفلت است».
اگر هدایت را تقسیم کرده، با مهر تقسیم کرده. اگر اقتصاد را تقسیم کرده، با مهر تقسیم کرده. اگر رأفت را تقسیم کرده، اگر درد را تقسیم کرده، اگر دارو را تقسیم کرده، اگر آرامش را و اگر ناآرامی را از روی مهربانی و بر مبنای حکمت بوده؛ از غفلت، سر نزده این تقسیم اش؛
و، چون چنین می یابد همه را به سود خویش لذا:
عاشقانه از آنها استقبال می کند، عارفانه از همه استقبال می کند و، مهم تر از اینکه: می یابد بنده همیشه: روی به آخرت دارد، روی به مرگ دارد، روی به ملاقات حضرت او دارد.
تو هر لحظه به سوی او نزدیک تر می شوی. اگر در آخر کار از تو پرسید در این سفر و در این حرکت: به چه کسی متکی بودی؟ به چه کسی دل بستی؟ چه جوابی خواهی داشت؟ و این فهم او را نه تنها از توکل به غیر، آزاد می سازد، بلکه:
از همۀ رویدادها خوشحال می سازد، با همۀ رویدادها حالت سازگاری دارد، از همه نوعی احساس آسایش می کند! نوعی احساس نوازش می کند؛ چه منع باشد، چه عطا باشد.
و خواجه می فرماید: که این حال، این توکل، «توکل راضیان» است. آنهائیکه به مقام رضا دست پیدا کرده اند و از حضرت دوست راضی هستند؛

حال، با این مایۀ از عرایض، اگر بر گردیم و باز متوجه این نکته بشویم که:
ان الله یحب المتوکلین؛
آیا می توانیم بگوئیم که عملی همسنگ توکل هست؟ یا می توانیم بگوئیم که: یکی از عالی ترین زمینه های رسیدن به کمال و عزت و آزادی و آرامش نیست؟ یقیناً هست و چیزی بهتر از این، کمتر می توان در معارف اسلامی سراغ داد.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
صلوات حضار جلسه:
الهم صل علی محمد وآب محمد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.