سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام لجا
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۲۳:۱۹
میدان بیست و دوم لجأ

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِ العالَمِینَ
الحمّدُ ِللهِ الذّی یُری آیاته اولیائهُ فتعرفونها وصَلَواتهُ علی سید المرسلین محمداً و آلهِ الطیبین الطاهِرِینَ.

بحث کنونی ما، پیرامون مقولۀ «لجأ» از کتاب صد میدان خواجه انصار است.

خواجه در این میدان میدان بیست و دوم مقوله «لجأ» را مطرح ساخته و می فرماید: «از میدان توکل میدان لجأ» زاید.
و در تعریف آن دارد که:
«لجأ» باز پنا هیدن است؛
و آیهء مبارکه ای که ایشا طبق دأب خودِش قسمتی از آن را انتخاب کرده و بنده همه آیه را تیمناً می آورم و با در نظر گرفتن و تأکید این مطلب که می فرماید:
«لجأ» باز پنا هیدن است؛
وقتی انسان بنا به دلایلی به جاءی پناهنده می شود و بعد به دلیل سرکشی در آن پنا هندگی، از آن پناهگاه واز آن پناهجوءی بیرون می رود، چون به پناگاه خود برگشت این باز گشتن را«لجأ» می گویند؛
لذر بای افهیم بهتر مطلب و روشن تر ساختن ذمینه از آیه ای استفاده کرده که تناسب بازمینه است و آن بخشی از آیه را که خود خواجه انتخاب کرده است کلی ترین پیام را برای اهل «لجأ» دارد؛ ودر آن داستان سه نفر از اهالی عرب درشهر مدینه است که ایشان نمی خواستند در جنگ تبوک شرکت کنند؛ بهانه جوئی کردند و از شرکت کناره گرفتند، اما بعد متوجه شدند که، هم از نظر اجتماعی صدمه دیده اند وهم از نظر اقتصادی، وهم ایمانی؛ فلذا، برگشتند.
*وعلی الثلاثه الذین خل
آیه ۱۱۸ سوره توبه
اینان از دستورات کنا کشیده وتخلف کردند. کار به جائی کشید که ذمین با همه گستردگی وپهناوری برایشان تنگ آمد.
*(وضاقت علیهم انفسهم) وقتی از خویشتن هم به تنگ آمده بودند.
از مشاهده واحساس حضور خویشتن هم رنج می بردند و از جان خردشان به تنگ آمده بودند؛ *درآیه گرچه کلمه «ظنوا» آمده، ولی این ظن نذدیک به یقین بالای۹۹ درصد است و مترادف با یقین است.
*(وظنوا ان لاملجاین الله الا الیه) در نهایت اینان به این نتیجه میرسیدند که:
از عذاب خدا، از حکم خدا؛ هیچ پناهگاهی جز، رحمت، لطف و مهرش نیست وآنگاه که به این یقین رسیدند؛ پس خداوند به آنان توجه کرد؛
اگر پرسیده شود چرا؟
*درجواب می فرماید: (لیتوبو) براینکه ازکرده خود برگشته وتوبه کنند؛ درنتیجه توبه وبازگشت *ایشان(ان الله هوالتواب الرحیم) بدرستیکه خدا خودِش توبه پذیر ومهربان است ونیزمورد توجه ورأفت پروردگار خویش قرار میگیرد.
قصد خواجه از مطرح ساختن این نکته ودقیقه این است که:
این مطلب مربوط به زمان ومقطع خاصی نبوده و هرکسی در هرزمان و مکان از حکم الهی سر پیچی کند به تجربه درمی یابد که فرار گاهی جز رحمت حق ندارد وراه منطقی،درست ودلسوزانه ای جز بازگشت به حکم، لطف، رحمت وسایه سار دین وشریعت وپناهندگی به آن راهی ندارد. خواجه میدان «لجأ» را مثل سایر میدانهای کتاب صد میدان دسته بندی کرده ومی فرماید:

در تعریف این مقوله خواجه دارد که: لجأ باز پناهیدن است؛ و آیۀ مبارکه ای که برای این *مسئله انتخاب کرده، البته ایشان طبق دآب خودِش قسمتی را انتخاب کرده، بنده همۀ آیه را تیمناً قرائت می کنم: آیۀ ۱۱۸ از سورۀ توبه هست. با در نظر گرفتن این مطلب که در تعریفِش می فرماید: باز پناهیدن؛
یک وقتی، انسان پناهنده می شود به یک جایی؛ بعد سرکشی می کند بر می گردد از آن پناهندگی، از آن پناهجویی، از آن پناهگاه بیرون می رود؛ و، چون برگشت، بازگشت این بازگشتن را لجأ می گویند.
این باز پناهنده شدن را، این دوباره پناهنده شدن را، لجأ می گویند؛ لذا، برای تفهیم بهتر مطلب و روشن تر ساختن زمینه آیه ای را استفاده کرده که متناسب با زمینه هست و آن بخشی را که خود خواجه انتخاب کرده است کلی ترین پیام را برای همۀ اهل لجأ دارد.
و اما آن آیۀ مبارکه، داستان سه نفر از اهالی عرب و مدینه هست که در جنگ تبوک نمی خواستند شرکت بکنند بهانه جویی کردند و از شرکت کناره گرفتند و بعد متوجه شدند که: هم از نظر اجتماعی صدمه دیدند، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ایمانی؛ و لذا، بازگشتند.

آیه، داستان را اینطوری تبیین فرموده است:
وَعَلَى الثَّلَاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
اینها کنار کشیدند و از دستورات تخلف کردند. کار به جایی کشید که زمین با همۀ گستردگی و پهناوری برایشان تنگ شد. تنگ به نظرشان می آمد. وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ و از خویشتن هم به تنگ آمده بودند.
از مشاهده و احساس حضور خویشتن هم، رنج می بردند و به تنگ آمده بودند؛ بعد متوجه شدند. اینجا گرچه کلمه ظنو است؛ ولی این ظن نزدیک به یقین بالای ۹۹ درصد است و مترادف با یقین است.

وَظَنُّوا أَن لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ به این نتیجه رسیدند که:
از عذاب خدا، از حکم خدا، از رحمت خدا، از لعنت خدا، از عذاب خدا، از قهر خدا و از لعنت خدا؛ پناهگاهی جز، رحمِتش و لطفِش و مهرِش نیست. وقتی به این یقین رسیدند؛ خداوند به آنان توجه کرد؛
ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ یک تجلیِ رحمانی بر آنها صورت گرفت. برای چی؟ برای لِیَتُوبُو؛
برای اینکه برگردند و توبه کنند. آنها توبه کردند برگشتند. إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
هم مهربان است، هم بسیار توجه کننده است، رؤف است.
خواجه این قسمت معین را که ذکر کرده است برای این است که:
مربوط به آنها نمی شود؛ هر کسی، در هر زمانی، از حکم الهی سرپیچی کند به تجربه در می یابد که فرارگاهی جز رحمت حق ندارد و راه منطقی و درست و دلسوزانه ای، جز بازگشت به حکم الهی و لطف الهی و سایه سار شریعت و دین الهی ندارد.

خواجه مثل سایر میدانهای، کتاب صد میدان میدان لجأ را نیز دسته بندی کرده و می فرماید:
لجأ یا پناهنده سازی متوجه سه زمینه هست، یا متوجه سه عضو از اعضای وجود هست، یا اینکه متوجه سه نیرو سه قوه از قوای هستی انسان و وجود انسان هست که اینها بایستی به آن پناه و به آن پناهگاه جای بگیرند:

اول لجأ زبان است و، دوم لجأ دل است و، سوم لجأ قلب است یعنی:
زبان، باید پناهندۀ به حق بشود؛ دل، باید پناهندۀ به حق باشد؛ جان هم، باید پناهندۀ به حق باشد؛
زبان، از زمینه های زبانی: از آنچه غیر ربانی هست، از مواضع غیر ربانی، از مواضع نفسانی و شیطانی، به مواضع ربانی و الهی و قدوسی پناه بگیره (بگیرد) برگرده (برگردد).
دل، نیز از مواضع غیر الهی برگردد؛
از محبوب های فناپذیر و دوست داشتنی های سپنجی برگردد و در پناه مهر و رحمت حق قرار بگیرد.
جان، نیز؛ و برای هر کدام از اینها، خواجه وظایفی و نشانه هایی قرار داده است؛ یعنی:

اولاً، اینها وظایفی دارند؛
و ثانیاً، اگر کسی بخواهد بداند که من، یعنی مثلاً زبان من، به موطن و موضع لجأ هست؟ یا نِه؟ این نشانه ها را ذکر کرده؛ هم وظایف می شود معین کرد و هم معیار و نشانه های بازجویی.

لجأی زبان؛ اعتذار هست. عذرخواهی هست؛ نِه اینکه از گناه عذرخواهی کند که آن واجبه(واجب است)، فرضه (فرض است)؛
نماز خوبی خوانده معذرت بخواهد که این نماز شایستۀ تو نبود؛
حج خوبی گذارده عذر بخواهد؛
جهاد خوبی کرده؛ جهاد مالی کرده، جهاد فرهنگی، جهاد تبلیغی، جهاد هنری، عذر بخواهد؛
یعنی چی؟
یعنی: زبان در موضع عذرخواهی باشه (باشد)، پناهندۀ به معذرت خواهی باشه؛ پناهگاه زبان و خواستگاه زبان موضع معذرت خواهی و تعذر باشه؛ نِه موضع ادعاء!
هرگاه زبان در موضع اعتذار قرار گرفت معلوم میشه (می شود) که پناه ربانیِ خودِش را یافته.
و، لجأی دل، افتقار است.
فقر وجودیِ خودِش را دل باید بیابه (بیابد). اگر به این فقر وجودی، یعنی: شهود فقر وجودی؛ دست یافت و متوجه شد که عین فقره(فقر است) و عین ربطه (ربط است)؛ دلی به عنوان موضوعی مستقل و برای خود و لِنفسه وجود ندارد، هستی ندارد عین رشحی از رشحات هستیِ مطلقه ( مطلق است)، عین اشعه ای از اشعات نور حضرت دوسته(دوست است)؛
اگر به این فقر وجودی پناهنده شد و آن فقر را با همۀ هستیِ خود دریافت، اهل لجأ شده یعنی: پناهگاه واقعی خودِش را دریافته است؛ دل در پناه امن الهی قرار گرفته و آن جایی که باید متمکن بشود متمکن شده؛

و لجأی جان، اضطرار است.
اضطرار را، خواجه به معنای اشتیاق آورده؛ اشتیاق رسیدن به حضور، که این بحثش را اینجا {متعذر می یابم و نمی خواهم.
مشتاق است، که در پناه جانان باشد. جان در شراره های اشتیاق می سوزد و مشتاق این هست که: همیشه در پناه جانان باشد، در سایه سار لطف او باشد؛در پرتو رحمت او باشد؛ اشتیاقش تنهاهمینه (همین است) و در همین اشتیاق یک حالت سخت کوشی یک اضطراب، یک دغدغه، یک تنشِ هوشربا دارد؛ تنشی که جز اهل لجأی جان، آن را فهم کرده نمی توانند.
از اینجا به بعد چون خواجه میدان لجأ را بعد از توکل آورده سخنان دلنشین و شاعرانه و در عین حال عارفانه ای دارد، بسیار زیبا! یک مقارنه و مطابقه ای می کند بین توکل و لجأ می فرماید:
توکل، کار خویش به او سپردن است؛ و لجأ، خود را به او سپردن.

در توکل، متوکل کار خویش را به حضرت وکیل مطلق می سپارد تا او کارش را به سامان برساند و نتیجه به خود متوکل برسد؛
در لجأ، از کار که چیزی باقی نمی ماند؛ خودی هم باقی نمی ماند. خود را به او می سپارد.
این من و این تو! هر کاری که می خواهی بکن. ما نه کاری داریم نه نتیجه ای می خواهیم.
یک منی احساس می کنیم، تو را به جان خودت! این من را هم از ما بگیر! تا ما همین احساس را هم نداشته باشیم؛ تا از شر این من، که همۀ مفاسد عالم به واسطۀ حضور همین من و احساس همین من، به وجود آمده و شکوفا شده و رشد کرده و پهنه یافته، همین من را از ما بگیر. این من را می سپارد.
دقت شود! خوب دقت شود!
مراد اینجا من ابلیسی، من شیطانی، من نفسانی نیست؛ اینکه دیگه ارزشی نداره؛ که این را کسی به خدا بسپاره، این را پیش گربه هم بگذاریم نمی خورد.
آن من ربانی را هم به او می سپارد تا اگر نمازی از این من سر می زند بی من سر بزند، چونان هوشربایانه و بی خودانه سر بزند که انگار، شاید نزد کسی، بعضی ها، کفر باشد؛ اِنگار این نماز را نیز خود او می گذارد.

از امام صادق(ع) یا امام سجاد(ع) حضور ذهن ندارم پیری و هزار عیب و علت روایت شده که:
در نماز آیۀ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ یا إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ را آنقدر تکرار کردم که احساس کردم من نیستم که تکرار می کنم؛ این سِر و سِل و خفیه و اخفای من است. همان حقیقت بی چون است که تکرار می کند از زبان من و به وسیلۀ من.
توکل، کار به وی سپردن است؛ و لجأ خود به وی سپردن.
توکل بیوسیدن است. امیدواریست: به الطافِش، به فیضِش، و به فضلش و به رحمتش و به لطفش.
و، لجأ امیدواریست به خودِش؛ از او، دیگه لطفش را دیگه نمی خواهد، رحمتش را هم نمی خواهد؛ چون اینها زمینه هایی هست که از حضرت برای انسان می رسد.
در اینجا شخص، همۀ حضرت حق را می خواهد، نِه تنها لطفش را؛ که یک وجه، یا یک بخش، چی بگوئیم؟ جایی که زبان گنگ می شود!
یک لطف، یک نعمت، از نعماتش هست؛ می خواهد از او باشد با همۀ اسماء و با همۀ مظاهر اسماء و با همۀ آثار اسماء و با همۀ احکام اسماء؛ نِه، مربوط به یک اسم و اثر یک اسم و حکم یک اسم؛ نه! می خواهد در الله و حتی در هُو: غرق شود، فانی شود، گم شود. به همین چیز *امیدوار است؛ نه! برای رسیدن و مظاهر یا مراتب و تجلیات یکی از اسماء.

* متوکل به عطا آرام می گیرد؛ و صاحب لجأ و مقام لجأ یا حال لجأ، _چون بحث است میان عرفاء که این حال است یا مقام است_
متوکل به عطا آرام می گیرد، آرامش پیدا می کند. به سکینه می رسد. خوش می گردد، شاداب می شود؛ و صاحب لجأ به خود حضرت دوست آرام می گیرد و پایین ترِ از او آرام نمی گیرد!
آرامشش وقتی است که در الله، گم باشد.
خواجه حرف خوبی داره, بعد از آنیکه این حرفها را میزند می گوید:
«در راه لجأ: بزع نیست، زیان نیست، اندوه نیست، پشیمانی نیست و سود آن را اندازه نیست».
کسی که اهل لجأ هست و به این مرتبه می رسد اندازه ای برای سودش معین نیست و در نهایت می فرماید: «و هر جا که لجأ نیست حقیقت را مایه نیست»

می دانیم که از اصطلاحات اهل معرفت: شریعت است و طریقت است و حقیقت .
شریعت به ظاهر کار دارد و طریقت به باطن و حقیقت به باطنِ، باطنِ.
به آنچه آمد متوجه شدیم که در اینجا کار به ظاهر که ندارند هیچ؛ به باطن هم کاری ندارند.
اهل لجأ متوجه باطنِ باطن اند که حقیقت و لُب دین است.
و لُب دین یعنی: عشق؛ و، عشق یعنی: حضور دائم معشوق در هستِیِ عاشق؛ و این یعنی: عاشق، همۀ خویشتن را از یاد برده و در معشوق گم شده و پناه گرفته! در او پناه دارد!
پناهگاه همۀ وجودِش و هستیِش معشوقه(معشوق است)!
چشمش پناهگاهش یافته؛گوشش یافته، دلش یافته، جانش هم یافته است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمدو آل محمد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.