سخن مدیر:

میدان ۲۴: موافقت

بدون دیدگاه

مقام موافقت
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:۳۲:۵۴
میدان بیست و چهارم موافقت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد الذی یری آیاته اولیاء هو فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً و آله الطاهریین.
این جلسۀ ما نیز، به یکی دیگر از مقوله های مربوط به کتاب صد میدان اختصاص دارد؛ و با توفیق الهی آنچه را شایسته است و ذهن مان و خردمان و فهم مان تقاضا می کند پیرامون آن خدمت اخِلاء روحانی به دوستان عزیز تقدیم می داریم.

خواجه علیه الرحمه، عِنوان این میدان را که میدان بیست و چهارم هست، موافقت گذاشته است و می فرماید: «از میدان رضا میدان موافقت زاید»

آیه ای که ایشان، بخشی از آن را برای این میدان برگزیده، داستان خاصی دارد که بر می گردد به مسائل مربوط به حضرت موسی علیه السلام و مسابقه ای که سَحَرۀ فرعون، حاضر شده بودند در برابر معجز حضرت موسی علیه السلام انجام بدهند و بعد از شکست به حضرت و خدایش ایمان می آورند؛ و فرعون ناراحت می شود و آنها را مورد بازجویی و سرزنش قرار می دهد که:
قبل از آنیکه بنده برای شما، من، (منِ فرعون) برای شما اجازه بدهم که به موسی ایمان بیاورید، ایمان آوردید؟ من هم شما را به دار می زنم و دست و پای شما را به طور متناوب می برّم.
آنها هم با قدرت و استقامت با بیان این جمله یک دَر دهنیِ بسیار شیرین، نثار فرعون *می کنند و می گویند: فغضه ما انتقاض بکن، هر چه می خواهی بکن!
خواجه همین بخش را، بخشی از آیه را با اتصاء معنی و محل و تأمینش بصورت کُل تا رسیدن به حضرت دوست و قضا و قدر او، مورد توجه قرار داده و پس از آنیکه می فرماید:
از میدان رضا میدان موافقت زاید؛ همین بخش از آیه را، منتها خطاب به حضرت حق ارائه کرده که: فغضه ما انتقاض بکن، هر آنچه می کنی!
بر اندام ما:
هر خلعتی که می افکنی، بیافکن! هر تشریفی که اهدا می کنی، اهدا کن! هر آنچه را تو می خواهی، اراده فرما!
فغضه! قضا، قضای توست و حکم، حکمِ توست و فرمان، فرمانِ توست!

برای تعریف موافقت، تعریف لغویش زمینه هایی را آورده اند؛ خود خواجه هم دارد.
موافقت یعنی: استقبال حکم است، با دلی گشاده؛
دقت شود! که استقبال می گوید؛
یعنی: به پیشباز حکم رفتن؛ یعنی: از حکم، با آغوشی گشاده پذیرائی کردن. شخص، موافق به سوی حکم می رود. نمی ایستد تا حکم به سوی او بیاید. مثل چی؟
مثالی بزنیم: ده دقیقه به اذان مانده، موافق آماده می شود برای نماز و برای شنیدن اذان!
چند روز به ماه روزه مانده، موافق جانش را آماده می کند پیش از آنیکه روزه های واجبش فرا برسد روزۀ مستحبی می گیرد!

ده روز به حساب سالِش مانده؛ {زیر نویس شود ذکات، خمس}
می خواهد وجوهات شرعیۀ خودش را ادا کند. دغدغه دارد. ماشین حساب را می گذارد هی محاسبه می کند؛ بعد پنج روز دیگه، چهار روز دیگه، سه روز دیگه، آمادگی دارد. هی پیشتاز است. کاهل نیست. به این موافقت می گوید!

استقبال حکم: با دلی گشاده، با دلی مشتاق، با دلی راضی، با دلی بِهجت مند، شاداب!
تعریف ساده تری کرده اند می گویند: سازگاری کردن!
حکم آمده، با حکم انسان سازگاری عملی نشان می دهد. عملاً خودِش را: سازگار، هم جهت، همدم، همزبان، همگام، نشان می دهد؛ همرأیی هم گفته اند و همراهی هم گفته اند!

خواجه می فرماید: رضا، پیش از پیدا شدن حکم است؛
ما راضی ایم. مثلاً که:
هر حکمی خداوند صادر می کند، محقق شود. ما که نمی دانیم فردا زلزله می شود، آتش سوزی می شود، فرزند بنده زنده خواهد بود یا کنار خیابان موتُورش می زند؛
ولی، راضی هستم به آنچه فردا می آید.

رضا، پیش از پیدا شدن حکم است و موافقت پس از پیدا شدن آن؛
وقتی پیدا شد، تو هم رأی شدی و به استقبالِش رفتی آن هم، با دلی گشاده!
آمدند خبرت دادند که فُلانی! فرزندت را ماشین زد! و هنوز به بیمارستان نرسیده، به لقاء الله پیوست. تو با دلی گشاده، به استقبال مرگ فرزند، اگر رفتی اهل موافقتی(موافقت هستی)؛ و اگر نَه؟ به استقبال عروسی اش که همه می روند؛ پول هم خرج می کنند، اسراف هم می کنند، حرام کاری هم می کنند. از آن مطرب های نیمه برهنه و رقاصه های نیمه برهنه هم می آورند؛ موافقتی با شیطان!

اینجا، موافقتی با رحمان در مصائب مطرح هست؛ نِه موافقتی با شیطان!
آنها مصائب است. منتها ما نمی فهمیم.

موافقت با رحمان، با مواهب هم شرط است. نماز خواندن: یک موهبت است. یک فیض است.

روزه گرفتن: یک هبه است. یک جود است. یک فیض است. یک برکت است. یک لطف است. یک دهش است. حکم اش دهش مند است و آنچه مترتب بر این احکام هست: همه فیض است. همه هبه است. همه موهبت است.

پس از مرتبۀ رضا، که عطا و منع برایش یکی هست، در موافقت که پس از رسیدن حکم و عملی شدن جریان حکم، موافقت صورت می گیرد، چه در مصائب و چه در مواهب، اگر با گشاده دلی، شخص همگامی کرد اهل موافقت است و در میدان موافقت است و الا فَلا.

متأسفانه! بعضی از انسانهای امروز در زمینه های معاصی و ابلیسی و شیطانی موافقت شان بسیار گیج کننده است؛ شگیفتی انگیز است. ولی، وقتی پای موافقت با رحمان می رسد کُمیت شان می لنگد.
به هر حال، خواجه می فرماید: موافقت در سه زمینه قابل تحقق است و هر یکی از زمینه ها هم، مشخصه هایی دارد، گواهانی دارد، نشانه هایی دارد.

زمینۀ اول

برخاستن اختیارِ بنده است، از میان.
در این مورد شخص چیزی را انتخاب نمی کند نمی گزیند؛ نفس این انتخاب و اختیار و گزینش از بین می رود؛ این گزینش، در گزینش حضرت دوست حل می شود! این اختیار، در اختیار او فانی می شود، در اختیار او، رنگ می بازد! در انتخاب او، از میان می رود و حل می شود.

گاهی انسان دچار نوعی خوشبینی افراطی، نسبت به خود می شود و خودش را برتر می بیند و به قول بعضی از روانشناسان فرنگی به نوعی خود برتر بینی دچار می شود که این خودش باز یک مریضی هست.
شاید ما، در بعضی موارد به این بلا گرفتار بشویم. به این مرض گرفتار بشویم و خیال کنیم که بلی ما هم، ارادۀ مان را در ارادۀ حضرت دوست فانی ساخته ایم؛ خوب نشانی هایش چی است؟ چه گواهی داری؟ چه نشانه ای داری؟

خواجه سه تا نشانه برای این مسئله بیان کرده که اگر این نشانه ها:
بالفعل حضور داشت و ظهور داشت و پویا بود؛ معلوم می شود که بلی، اختیار بنده از میان رفته است و در اختیار حضرت دوست حل گردیده.

اول

بلا و عافیت، برایش یکسان باشد؛

بلا و عافیت برایش یکسان باشد. در بلا، همان حالتی را دارد که در عافیت دارد. در مریضی، همان حالتی را دارد که در تندرستی دارد. در ناخوشی، همانگونه به خدای می نگرد که در خوشی و سلامتی می نگرد.

دومین نشانه این است که:
عطا و منع حضرت دوست، برایش یکسان می باشد؛ بدهد خدا را دوست می دارد، ندهد باز هم خدا را دوست می دارد.
بدهد به حق توجه دارد، نِه به داده شده! ندهد به حق توجه دارد، نه به منع!

توجه از حق بر نمی گیرد؛ نه به دهش توجه دارد نه به منع. توجهش متوجه به حضرت واهب است؛
* لذا، منع و عطا، در نگرشش و توجهِش خللی واردکرده نمی تواند.{توجه شود مقداری چند سطر ازقبل نیمه پرنت شده)}

و سوم

زندگی و مرگ، برایش یکسان است.
یعنی: در زندگی مرده است.
خیلی زیبایه (زیبااست) پیش از مرگ مرده است و این سنت پیامبر اکرم است که گفت:
* موتو قبلاً انت موتوا (چک شود ) خودتان بمیرید قبل از آنیکه عزرائیل شما را بمی راند.
این شخصی که به این مرتبه رسیده دیوانه نیست که مرگ و زندگی را از هم متمایز نتواند بسازد؛ نَه! در زندگی از جنبۀ حیوانی مرده است و به: وجۀ انسانی زندگانی می کند. به وجۀ ربانی زندگی می کند.
لذا، مرگ و زندگی برایش از نظر موقف و موضع شناسی و موضع گیری و جهت گیری یکسان می شود.
و مرگ و زندگی باز به تعبیر دیگری برایش یکسان است.
اگر بیایند و بگویند: پسرت مُرد. میگوید: الحمّدُ للِّه.
اگر بیایند بگویند: که جاریه ای که داشتی ِبرایت پسری آورد باز می گوید الحمّد لِلّه.
نه این زندگی او را تکان می دهد نِه آن مرگ چون، دِلِش جای دیگری است.

حیف است! حدیثی و روایتی که میان آقا امام حسن مجتبی علیه السلام و اباذر اتفاق افتاده، در همین مورد گفته نشود. آمده است که:
اباذر نزد آقا آمد. ایشان پرسیدند: اباذر چه گونه ای و در چه حالی؟
گفت که: در حالی هستم که ناخوشی را از خوشی بهتر دوست می دارم. فقر را از غنا بهتر دوست می دارم و مرگ را از زندگی بهتر می پسندم.
حضرت سَری متأملانه پائین انداختند؛
بعد اباذر با فراصتی که داشت متوجه شد! گفت: یابن رسول الله مگر شما چنین نیستید؟
گفتند: نِه.
گفت: پس من در اشتباه ام( هستم)؟
گفتند: که آری.
گفت: بهتر از این چیست؟
گفتند: بهتر از این، اینست که: هر چه او می پسندد و می فرستد، مورد پسند تو باشد.
ناخوشی می فرستد، آنرا بپسندی و موافق باشی. غنا را می پسندد، موافق باشی. فقر را می پسندد، موافق باشی.
زندگی را می پسندد، مرگ را می پسندد، هر چه را می پسندد! و لذاست که خود خواجه، بر مبنای همین روایت یک دو بیتی دارد.
میگوید، یکی چون این دو بیتی را هم به خواجه انتصاب داده اند هم به بابا طاهر عریان رحمه الله علیه ما:

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندند

**
به این مرتبه و به این حالت موافقت می گویند؛ و درجۀ اولش این بود که خدمت معروض شد. و اما خواجه علیه الرحمه می فرماید:
درجۀ دوم و یا زمینۀ دومی که موافقت در او محقق می شود این هست که:
عنایت مولا را درست دیدن و درست دریافتن؛

ما در متن عنایت ها هستیم. ما در جریان عنایت ها هستیم. منتها، نه اینطور که از یک طرف بر ما عنایات وارد بشود؛ از شش جهت ما را عنایات الهی محافظه کرده و محاصره کرده و در ملحفۀ عنایات به سر می بریم. از هر جهت که نگاه کنیم، مواجه هستیم با عنایات ربانی.

درجۀ دوم موافقت این است که: این عنایت را درست ببیند و بیابد و بشناسد. فکر نکنیم مسئلاً مرض بد است، عنایت نیست، قهر است. قهر او هم لطف است.

فکر نکند که فقر، فقر مالی یا مشکل مالی خودش یک زجرت است، یک قهر است؛ نِه آن هم یک لطف است. آن هم یک عنایت است؛ منتها، ببیند. وقتی به فقر مالی دچار می شود، اگر زمینه های نارسایش را، خیال و وهم ردیف می کند، دست توسل به آستان عقل دراز کند و بگوید:
فایده های این چیست؟ سودهای این فقر چیست؟ یا این تنگ دستی چی است؟ یقیناً عقل کمکش می کند؛ اگر اهل تقوا باشد؛ بعد آنجا می بیند که اوه! یک سلسله سودها و عنایت هایی در این بوده که با آنچه من، از نظر نارسائی خیال می کردم و توهم می کردم قابل مقایسه نیست.

نعمت های مولا را درست بدیدن و به آنها موافقت کردن.
بعضی وقتها، باز دچار می شویم که خیال می کنیم ما همینطوری ایم(هستیم)؛ لذا:
خواجه برایش سه تا نشانه قرار داده؛

اولین نشانه این است که:

دل شادی ای غم زدای، موافق را فرا می گیرد؛
دلِش از یک شادی ای، از یک نوری، از یک حالت ویژه ای پر می شود؛ که هر چه غمهای جهانی و دنیوی تلاش می کنند که به یک نحوی خودشان را به دلش برسانند نمی توانند؛ اینها غم را می زدایند، این شادی غم زدای هست؛
مثل، پاسبانی هست که نامحرم را نمی گذارد. این دل، دل موافق شده؛ اینجا باید فقط حبّ حق باشد و مِهر حق باشد و حریم حق است؛
و چون حریم حق است؛ غم دنیا که جز کثافت و نجاست نیست، در حریم حق راهی ندارد.
آن شادی، آن پاسداری هست که غم را می زداید. به خودمان مراجعه کنیم ببینیم از این پاسدارها چهار دُو بّر (چهار طرف) دلمان هست؟ آیا دل، از دل ما چنین پاسدارانی محافظت می کنند؟
آیا در دلمان: غم عشق، غم اخلاص، غم پاکی، غم عقل، غم رضا، غم موافقت بیشتره (بیشتر است) یا غم نداشتن خانه و ثروت و شهرت و لذت و مکنت؟
اگر این غمها بود برگردیم به موافقت؛ اولین نشانه؛ همین دل شادیِ، غم زدای هست.

دومین
آرامشی، علایق زدای.
چون در میدان های قبل، کنِشِش و رفتارِش: رفتاری بسنده بوده، اشباع کننده بوده، اتمام کننده بوده، اکمال کننده بوده؛ به اینجا که می رسد به یک آرامشی می رسد که دیگه هیچ علاقه ای را، به او باقی نمی گذارد.
علاقه ها را هی می زداید، هی قیچی می کند، هر علاقه که می خواهی به این قلب وارد بشود قیچیش می کند. می اندازد دور. پایش را می زند؛ علاقه ای به خانه، علاقه ای به ماشین، علاقه ای به ثروت، علاقه ای به شهرت، علاقه ای به ریاست؛ این حضرت آرامش، وظیفه دار این قیچی کردن علایق است؛ این دومین نشانه.
و اما، سومین نشانه؛

احساس قربی، تفرقه زَدای.
به شهود و کشف یک قربی می رسد احساس می کند، به حق چنان نزدیک شده که هیچ چیز دیگه نمی تواند بین او و حق فاصله بیاندازد، تفرقه ایجاد کند؛
هیچ خواستی نمی تواند تفرقه ایجاد کند؛
هیچ نخواستی هم نمی تواند؛ چون، گاهی انسان می خواهد، گاهی نمی خواهد. ما، گاهی هست نمی خواهیم فلان کار بشود؛ نمی خواهیم فرزندمان بمیرد. می خواهیم عروسی بکنیم عروسیش را ببینیم؛
خوب، این نخواستن خودِش یک تفرقه اندازی می کند: بین حق و عبد، بین ارادۀ او و ارادۀ من؛ این تفرقه می اندازد. اهل موافقت کارش به جایی می رسد که:
نِه خواستها و نِه نخواستن ها، نمی توانند: بین او و حق، بین ارادۀ او و حق، بین اختیار او و حق، تفرقه ایجاد کنند!

و اما، سومین زمینه ای که اهل موافقت در آن قرار می گیرند:
بریدن مِهر، از تَحکّم خویش و از دو گیتی؛
ما خیلی عاشقیم: به حکم خودمان، به فرمان خودمان، به دستور نفس مان، به تقاضاهای خودمان؛ دلمان می خواهد این اینطوری باشد؛ آن آنطوری نباشد.
جالب این که ما اول متوجه نمی شویم که ما، عاشق این حکم هستیم. ما خیال می کنیم عاشق این زمینه هایی که مربوط به حکم هست می باشیم. این دستمال را، اینجا بگذار. بعد خیال می کنیم که ما عاشق اینجا گذاشتنِ این دستمال هستیم؛ در حالی که نمی دانیم ما، عاشق حکم هستیم. می خواهیم حکم ما اجرا بشود. می خواهیم حاکم باشیم. و دیگران:
* حکم بر و قبول کننده و پذیرندۀ حکم! و موجودات هم می خواهیم این گل اینطوری نباشد. حکم ما بر گل جاری باشد. عاشق حکمیم.

حکم دل خویش؛ کدام دل؟
دلی که اگر رویش کره(مسکه) بمالیم، مُربّا هم بمالیم پیش گربه بگذاریم پوز نمی زند؛ چون دل نیست؛ دلی که متوجه کثافات و دنائت های مسخره هست، این دل نیست. دلی که در او دلدار نیست دل نیست. اینکه گِل هم نیست.

* نفس ما، یک چیزی را، یک کاریکاتور بسیار خجلتباری را، اسمش را گذاشتیم دل، و عاشق احکام صادر شده از ناحیۀ این دلیم. گرفتار احکام صادر شده از ناحیۀ همین کاریکاتور مسخره آبروریزاننده، خجلتبار، و ذلت بار و عزت براندازیم.
اهل موافقت کارشان به جایی می رسد که این معنا را می فهمند و لذا، از این کاریکاتور و احکامی که صادر می کند، مهر بر می گیرند و مهری که به این کاریکاتور داده بودند به آن طرف می بخشند؛ یعنی: جهت گیریِ، جریان مهرشان را عوض می کنند:
از نفس، به رب؛
از شیطان، به رحمان؛
از دنیا به مولا ؛ و وقتی چنین شد، دنباله اش که می گوید: از دو گیتی چشم پوشیدن؛ برای همین است. اگر به دنیا چشم داشته باشد، باز جریان مهر، متوجه دنیا کرده است.
اگر به عقبا چشم داشته باشد؛ باز جریان مهر را متوجه عقبا کرده است. مولا چی کار شد؟
لذا، بریدن مهر از تحکم خویش و از دو گیتی این اولین نشانه هست، اولین مسئله هست و مهم ترین مسئله هست؛ یعنی، زمینۀ سومی است، که اهل موافقت بدان می پیوندند و سه تا نشانه دارد.
کسی که به این مرحله رسید حاجت های وی با یکی افتد. این دو معنا دارد یعنی اینکه:
حاجت های او فقط به او می افتد -این یک-
و از او یک چیز می خواهد -این دو-
از خدا، از لحظه ای که به این مرحله می رسد فقط یک چیز می خواهد و تنها حاجتی هم که دارد به آنجایه (بآنجا است) -این یک نشانه-

نشانۀ دوم اینکه:
دلش چون، حریم الهی شده هیچ حجابی دلش را، از دلدار نمی پوشاند؛
بین دل و دلدار دیگه حجابی باقی نمی ماند. این دل هیچ وقت محجوب قرار نمی گیرد.

و سومین نشانه اینکه:
*آرزوها و (اومالی ؟) در دلش راه پیدا نمی کند؛
چون، حاجت هایش به یکی قرار گرفته.
خواجه در آخر این میدان، کلام زیبائی دارد که آنرا می خوانیم و بدون اینکه شرح بکنیم چون، خیلی روشن هست، همه را به خداوند منان می سپاریم و آرزو داریم که خداوند به حق پاکان و نیکان و عصمت اولیائش ما را توفیق، عنایت فرماید تا به این مرحلۀ از موافقت دست پیدا کنیم؛ می فرماید:
هر که در حکم، بر دین آرمید او صابر است؛
و هر که در حکم، بر امید آرمید او راضی است؛
و هر که در حکم: به مهر، به عشق، آرمید او موافق است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.