سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام تبتل
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۵۸:۵۱

میدان بیست و ششم تبتل

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّه رب العالمین
**الحمد و ثنا لعین ا لوجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف شهود و علی آله اُمنا المعبود.

مدتی این مثنوی تأخیر شد!
از مباحثی که پیرامون صد میدان خواجه داشتیم و عرایضی که پیرامون مطالب مورد نظر خواجه علیه الرحمه ارائه می کردیم، مدتهای مدیدی گذشت و حقیر توفیقِ ادامۀ این مباحث را نداشتم؛ از سوئی همانطوری که همۀ دوستان می دانند و این نکته از مشهورات است که بنده حافظۀ درستی ندارم؛ و لذا آنچه را در آن جلسات گذشته و بسیار دور به عرض رسانده ام، فعلاً حاضِرِ به ذهن من نیست؛ با استمداد به حق و بزرگان از معرفت، می کوشیم عرایضمان را ادامه بدهیم؛
ولی اگر در میان مطالب تکراری به میان آمد، امید اینکه دوستان و شنوندگان آن را تکرار حَسن بپذیرند؛ چرا که مطالب، مطالب ربوبی ست و مربوط به سائران الی الله!

بحث امروز ما، از کتاب مستطاب صد میدان خواجه، پیرامون مقولۀ تبتل است؛ چنانکه {دآب} خواجه می باشد می فرماید: «از میدان رضا میدان تبتل زاید» و تبتل را بازگشتن معنا می کند، همانگونه که: توبه روی کردن است از همه چیز به دوست؛ تبتل نیز بازگشتن است از همه چیز به خدای؛ به این معنا که سالک در این میدان، وظیفۀ وجودیِ خودش را بازگشتن همه جانبه می داند و تلقی می کند؛
هم از دنیا: به او باز می گردد. جانش را: از حب دنیا، از توجه دنیا می شورد، تطهیر می کند، تخلیه می کند و مسافر روان و جان را، به جانب حضرت دوست روا نه می دارد!
هم از آخرت: به او باز می گردد!
نه تنها از دنیا؛ که دنیا ارزشی ندارد! که اگر کسی حتی همۀ دنیا را به پای فرزندِش بریزد یا دوستِش یا همسایه اِش بریزد؛ ارزش این را ندارد که بگوید: من چنین کردم.

سائل الی الله، در مقام تبتل و میدان تبتل، هم از دنیا به حضرت دوست باز می گردد، هم از آخرت؛ یعنی: همۀ نعمت های بهشتی و نعمت های اخروی را هم، نادیده می گیرد؛ توجه از آن نعم نیز باز می گیرد و این به دو معنا هست که اگر فرصتی پیش آمد خدمت دوستان تقدیم خواهیم داشت.

و سوم اینکه:

از خود، به خدا باز می گردد.

تا قبلِ از این مرتبه و مرحله و میدان، خود برایش مطرح بود.
اگر باغی داشت می گفت: باغ من؛
اگر فرزندی داشت منتصب به خودش می کرد؛ و حتی گاه جاهلانه می گفت:
خدای من، دین من، پیامبر من؛ این منیّت تقریباً محوریت داشت ولی در میدان تبتل تلاشِش به این هست که: از این من، از این خود، از این انانیت، از این حضور و درک حضور خویشتن، تخلیه و تطهیر شود و دیگر خودی را در میانه نیابد و نبیند و آنچه می بیند او هست و مجالیِ مظاهِرِش و آیینه هائی کِه اسماء و صفاتش در او، در آنها، متجلی شده اند و متظاهر گشته اند.
حدیثی داریم که از مشهورات است؛ میان اهل معرفت، در روایات می فرماید:
* الدنیا حرام علی اهل الاخرته و الاخرته حرام علی اهل دنیا و کِلیهِما حرام علی اهل الله!
دنیا برای اهل آخرت حرام است. این حرام را خودشان انتخاب می کنند. حرام اختیاری است.
وقتی متوجه عالم آخرت هستند می دانند که حیف است که: وقت شان را، توجه شان را
عمرشان را، در جهت تحصیل دنیا بگذرانند. یعنی: بدون اینکه دستوری شرعی بر آنها حاکم باشد، خودشان آنرا اختیاراً برای انتخاب احسن و اکمل و اشرف و اطهر بر خویشتن حرام می سازند!

و الاخره حرام علی اهل دنیا.
اینها هم، گاهی اختیاراً این کار را می کنند که بنده از همان دسته هستم؛ برای رسیدن به دنیا، راحت و آسوده چشم از آخرت و نعم آخرتی می بندم!
هم دنیا در برابر من هست، هم آخرت؛
هم به مسجد می توانم بروم هم به میکده؛
هم کار خوب می توانم انجام بدهم، هم کار بد؛ ولی، چون لذت دنیا مرا فریفته است و همۀ وجودم را احتوا کرده، راحت از آخرت می گذرم؛ این اختیارِیش.
و آن جاهایی هم که اختیاری نیست و گاهی متأسفانه شرایط به گونه ای می شود که جاهلانه، غافلانه، انسان دچار گناه می شود، خُب، از آخرت محروم می ماند؛
لذا، و الاخرتِه حرامٌ علی اهل دنیا و کَلیَهِما هر دوتای اینها: هم دنیا و هم آخرت حرامُ علی اهلِ اللّه!

اهلِ اللّه و اهلُ اللّه نه به دنیا توجهی دارند و نه به عقبا، بلکه:
اگر توجهی دارند خاص و ویژۀ مولا هست. در بهشت هم اگر به سر می برند به دنبال «مشاهدۀ انوار قدسیِ او هستند»
به هر حال، تبتل را می توانیم با این معنائی که داشتیم، گونه ای از موت اختیاری تلقی کنیم؛ همان چیزی که در لسان قرآن هست: موتو قبل ان تموتوا؛
بمیرید پیش از آنیکه شما را اضطراراً بمیرانند! یعنی: سالک در این میدان، از آنچه شایستۀ وجود مبارکِش نیست چشم می پوشد؛ به مرده ای می ماند که به این چیزهایی که اهل طبع و اهل هوا و اهل دنیا به آن توجه دارند دیگر توجهی ندارد گوءی این مرده است، گوئی توجهش توجه مردگان است؛
یعنی: بی توجهیش ( بی توجه بودن او) عین بی توجهی مردگان است!
به هر حال، خواجه علیه الرحمه برای میدان تبتل آیه ای را مورد توجه و محوریت کلام خودش قرار داده.آیه مربوط هست به سورۀ مبارکۀ مزمل و آیۀ هشتم این سوره هست و سورۀ مزمل از سُور بسیار مهم و تعیین کننده است؛ که اگر دوستان بخواهند پیرامون نکات بسیار مهم و تعیین کننده اش مطالب سودمندی به چنگ بیاورند شایسته است به یکی دو تا از کتب تفسیری مراجعه کنند.

یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا، تا می رسد به بخش مورد نظر، که می فرماید:
وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا .
یاد پرودگارت باش. اسمش را بر زبان و بر زبان دل و بر زبان خرد بران و بازگرد به او، به رّبِت بازگرد، بازگشت کردنی؛ بازگشت کردنی که همۀ حوزه های وجودیت، همۀ لایه های وجودیت را در بر بگیرد -از یک طرف-؛

پندارت و در پندارت چیزی جز او و اسم او و یاد او و ذکر او نگذرد.
در گفتارت جز قول او و بیان او و کلام او متبادر نشود؛
و در رفتارت جز آنچه مرضیِ او هست؛ از کردارت سر نزند؛ و این یعنی توجه:
وهمی، عقلی، خیالی، به غیر او نداشتن؛ هیچ گونه حتی وهم هم متوجه غیر او نیست، عقل هم متوجه غیر او نیست،؛
زبان، از ذکر غیر او بریدن و تطهیر کردن،
اندام، به غیر او نیالودن و از خدمت غیر او، باز داشتن. اینکه می فرماید: وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا. این تَبْتِیلًا همین را می رساند:
اگر کسی واقعاً دلِش به خودِش بسوزد و به ایمانِش بسوزد.
اگر واقعاً خود کسی، دلِش و جانِش احترام گذار، به سرمایه های وجودیش باشد، آیا حاضر هست که: خیالش، فکرش، وهمش و عقلش را در خدمت چیزی قرار بدهد که: از عقلش از نظر رتبۀ وجودی بی ارزش تر است؟

یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ الیل نِّصْفَهُ أَوِ انقُصْ برای همین است. وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا؛
اجازه ندهی که:
قوای فکریِ تو؛
قوای برداشتی تو، در خدمت غیر تو باشد.
گفتار و جهاز گفتاری، در خدمت غیر حق باشد؛
و همۀ اندام کرداری، در خدمت غیر حق باشد؛ در این مرحله و این مرتبه و این میدان، سالک از بردگیِ غیر حق و موجودات مادون خودش، از فعّلَگی و ذلت کشی غیر حق، آزاد می شود و تلاشش در این است که:
خودِش را آزاد کند؛ تا نه پندارِش مزدور و فعلۀ غیر باشد؛ نه گفتارش و نه کردارش. اگر به این مرتبۀ از آزادی رسید، بخش مهمی از کار این میدان را فتح کرده و به پایان رسانیده است.

به هر حال، خود حضرت خواجه علیه الرحمه، در رابطۀ با میدان تبتل می فرماید:
که تبتل سه چیز است، با سه چیز:
از دوزخ، به بهشت آمدن؛
از دنیا، به آخرت آمدن؛
و از خود، با حق آمدن؛ نکته ای را که باید به عرض برسانم این هست که: فکر نکنیم که: اینکه می فرماید: از دوزخ به بهشت آمدن، مربوط به عالم آخرت است؛ نخیر! اینجا هم دوزخ است؛ کسی که به غیر حق متوجه هست و قوای وجودیش را خدمت گذار غیر حق ساخته در همین جا در دوزخ است؛ منتها در دوزخی که خودش نمی بیند؛ چون، از حق و از نور حق جدا شده!
خودِ این غفلت حجاب شده تا موقعیت وجودی خودش را نبیند؛
خود این غفلت حجاب شده تا این آتشی که: هستیش را، واقعیت وجودیش را می سوزاند،
هویتش را شعله ور می سازد؛ نبیند و نفهمد و احساس نکند و کشف نکند؛ چون در اینجا آتشی که انسان را می سوزاند، دوزخی که اینجا هست، در واقع دوزخ ملکوتی هست و این دوزخ ملکوتی فقط با چشم قلب و احساس قلبی که از آن به «کشف» تعبیر کرده اند قابل فهم است، قابل درک است؛
ولی، این انسان غفلت زده، کارش به جائی رسیده که متوجه نیست در دوزخ است و نمی داند.

اگر دروغ می گوید در دوزخ است، اگر غیبت می کند در دوزخ است، اگر حرام می خورد، در دوزخ است؛ کارهایی که خلاصه مرضیِ حق نیست؛ افعالی که مرضیِ حق نیست؛ چه در پندارش دور بزند، چه در گفتارش، چه در کردارش؛ اینها هیزم جهنم اند و این هیزم های جهنم: هویتش را، ایمانش را، اخلاصش را، اسلامش را می سوزانند و این نمیداند.
ولی، انسانی که در میدان تبتل تلاش می کند، شاید در مراحل اولیه، از نظر کشف قلبی به آنجائی نرسیده باشد که اینها را ببیند؛ یعنی در حال مکاشفۀ حضوری باشد.
اما، از نظر اینکه:
ذوق دارد و دست به دست مراد و مرشد داده و میداند که مرشد دروغ نمی گوید و به او خیانت نمی کند؛ تلاش می کند که تا متوجه این نکته باشد از دوزخ:
از دوزخ پندار، از دوزخ گفتار، از دوزخ کردار؛ خودش را به بهشت گفتار و پندار و کردار بکشاند:
از دنیا به آخرت بکشاند!
از ذوق های دنیایی، از تلاش برای بدست آوردن چیزهایی که:
فنا می پذیرند، رنگ می بازند،
از میان می روند،
دنیوی هستند،
جز در دنیا به درد کسی نمیخورند
جز برای رونق بخشیدن دنیای انسانها، کار دیگری از آنها ساخته نیست؛ از آنها روی می گرداند.
حالا چیه؟
هر چی میخواهد باشد.

نگاه می کند، اگر دو تا پرده ای که توجهش را شدیداً به خود معطوف کرده و می توانسته به جای توجه به این دو تا پرده، به چیز دیگری به دو تا آیه توجه کند. این پرده را از خود دور می کند و خودش را از پرده دور می کند.
اگر فرشی همانطور،
اگر ظرفی همانطور،
اگر لباسی همانطور
اگر باغ و ماشین و ثروتی همانطور.

اهل تبتل، به آنچه دنیایی ست، نه تنها دل نمی دهند، که به عنوان وظیفه باز می گردند؛
حرکت شان، سیرشان، از آنچه فناپذیر است و دنیایی، به سوی آنچه عقبایی هست، می گرایند و تلاش می کنند؛
و بلاخره:
از خود به حق.
دیگر برای خود، مالکیتی نمی بینند.
برای برداشت خود، ارزشی نمی یابند.
برای مصلحت دید خود، قیمتی مشاهده نمی کنند. برای فهم خود و عزت خود و شرافت خود و کرامت خود در برابر دید حق چیزی قائل نمی شوند.

عزت را همان می دانند که او می پسندد نه نفسشان و خودشان.
شرافت و بزرگی را همانی تلقی می کنند که او می خواهد و دستورش را داده است.
مصلحت وجودی،
مصلحت اقتصادی،
مصلحت سیاسی،
مصلحت فرهنگی،
مصلحت اجتماعیِ خودشان را، در آن چیزی می بینند و از آن زمینه ای می جویند که حضرت دوست برایشان نشان داده و به سویش هدایت کرده؛
نه آنچه چند تا ابله بازاریِ نمی دانم دنیازدۀ، ظاهر پرست، تبلیغش می کنند.
به تبلیغ این و آن و به تأیید این و آن اصلاً دلبستگی ندارند و می کوشند از تأیید این و آن هم به تأیید حق فرار کنند و بگریزند؛
و لذا،
وقتی خودی نداشته اند، به یک آزادیِ قدسی می رسند؛ که تا انسان در متن این آزادی قرار نگیرد و تا در متن این رهایی از خود، بریدن از خود و پیوستن به حق قرار نگیرد درک او آزادی را کرده نمی تواند.

یک آزادی ای هست که گاه، اگر دسته هایی از فرشتگان متوجهش می شوند به انسان غبطه می خورند. و انسانی که به این حد رسیده و به این میدان عملاً حاضره (حاضر است) و شکوفایه( شکوفا است) و کار می کند.

به هر حال و آن سه چیز است.
با سه چیز:
از دوزخ به بهشت آمدن،
از دنیا به آخرت آمدن،
از خود به حق آمدن؛

جناب خواجه، برای هر یکی از این سه مرحله و سه زمینه و سه مقوله زمینه های متنوع دیگری را مورد توجه و تدوین قرار داده، می فرماید:
از دوزخ به بهشت رسیدن؛
سه چیز است و سه علامت دارد، سه حوزۀ وجودی دارد، سه حوزۀ رفتاری دارد، سه تا نشانه دارد، سه تا گواه دارد؛ که اگر اینها را عملاً در خود و در حیات خود یافت سائل می داند و یقین می کند که میدان تبتل را فتح کرده است؛
ولی، اگر نگرفت، نیافت در این میدان باقی می ماند و تلاش می کند و تمرین می کند آن قدر تلاش و تمرین می کند تا به این سه گواه، سه نشانه و سه ویژگی برسد.

یک

از حرام، به حلال پیوستن؛

تلاشش این است که در زندگیش حرام وجود نداشته باشد.

دوم

که این مسئلۀ، بخصوص امروز همه دیگه گفته اند از بس گفته شده نیازی به گفتن ندارد از حلال، از حرام به حلال پیوستن. {موضوع دوم پاراگراف زیر است}

از کینه به نصیحت بازگشتن؛

این، کمی مشکل زایه (زای است). بخصوص مشکلات ویژۀ خاصی دارد، که در حوزۀ زندگانیِ خصوصی افراد بیشتر متجلی است.
تا کسی حرکتی می کند که به منیت ما و به انانیت ما بر می خورد، ما بر افروخته می شویم و کینه اش را به جان می گیریم؛ تا جبران کنیم، تا تقاصمان را بگیریم؛اینجا شخص چی کار کرده؟ به حمالیِ کینه تن در داده!
کینه نجس ترین چیزی است که در خلقت وجود دارد. و آن شخص حمال آن نجاست است. کسی که در میدان تبتل است نمی خواهد حمالِ همچنین نجاستی باشد. اگر کسی بدی کرده است می کوشد با نصیحت کردن، او را به خوبی بکشاند؛ نه اینکه حمالیِ کینه اش را بکند تا تقاصش را پس بگیرد.
و،
سوم

از دلیری به ترس گاری آمدن، پیوستن؛

گاهی ما دلیری های بی جائی می کنیم.
می گویند:
سر سال شده حساب سالت {یعنی خمس وذکات }را بکن می گوید:
عیبی ندارد. مهم نیست. خدا بخشاینده است. اینجا ما احساس خوف نمی کنیم. علتش چیه( چی است)؟
علتش این است که: هنوز از دنیا به آخرت نپیوسته ایم، چه برسد به مولا.

می گویند وقت اذان است. وقت نماز است. نمازت را بخوان به اول وقت. همچین بی توجهی می کنیم، سهل انگاری می کنیم، علتش چیه؟
علتش این است که:
لذت انس با او را نچشیده ایم -از یک طرف-؛
و، ترس از دوری او را هم ذوق نکرده ایم. تلخای دوری را نچشیده ایم. مزۀ دوری را نمی فهمیم.
لذا، دلیریم، همان جور بگیریم تا برویم تا خیلی از زمینه های دیگر.
می گویند: به دوستت احترام بگذار. به همسرت رفیق باش.
ما(اگر) جایی که به منافع خودمان هم جهت باشد چنین می کنیم؛ ولی جائی که نباشد نه. متأسفانه دلیری و بی باکی نشان می دهیم، بی توجهی، سهل انگاری، بی اهمیتش می دانیم، برایش حساب باز نمی کنیم، علتش هم این است که به دو چیز هنوز نرسیده ایم:
یکی- به لذت انس نرسیده ایم و ذوقش نکرده ایم یکی- به تلخای دوری. دوری یعنی لعنت
و،
دومین
که از دنیا به آخرت آمدن باشد؛
باز در نظر خواجه، سه تا نشانه یا سه تا گواه دارد. سه تا زمینه دارد. آن سه تا زمینه یکی این است که:
از حرص به قناعت آمدن؛
در این رابطه هم خیلی صحبت شده فقط بنده یک کلام به عرض می رسانم!:
انسان به آن چیزی که نیاز ندارد، اگر در جهت تحقشش تلاش می کند حریصه( حریص است).
خانه ای دارد، تلاش می کند که یک خانۀ دیگری هم برای خودش بخرد و این حرص است.
کتی دارد، می کوشد دو تا دیگر هم بخرد این حرص است. خوب، نیاز نداری!. همینطور حساب کنیم. حرص مازاد بر نیاز هست.
حریص خودش را، نه تنها به حمالی بدل می کند که آنچه را بدان نیاز ندارد حمالی می کند، یک.
نه تنها به حافظ و نگهبانی بدل می کند در حد یک نگهبان، که آنچه را بدان نیاز ندارد نگهبانی می کند. به موجودی بدل می کند که قوایش صرف این دو تا زمینۀ مسخره می شود. عمرش صرف همچین زمینه هایی می شود.

کسی که در میدان تبتل هست و می خواهد این میدان را فاتحانه و سرافرازانه فتح کند، آنچه را نیاز دارد دنبالش می رود و {به}آنچه می تواند بسازد و قناعت کند بسنده می کند؛
و،
از علایق به فراغت آمدن؛

این مسئله خیلی بحث دارد و خیلی هم شیرین هست. ولی متناسب با وضعیت خودمان و شرایط خودمان بدان می پردازیم.
انسان از یک جهت و از یک دیدگاه موجودی ست که یک چیزهایی را مجبور است حمالی بکند و به یک چیزهایی مجبور است دل بدهد.

یک دل داده ای، یک حمال است، حمالی ست که به آنچه دل داده آن را حمالی می کند؛

فراگیرترین حوزه ای که انسانها دچارش هستند مثل بنده و امثال بنده، علاقه های زیادی هست به آنچه به زمینه هایی، به مقوله هایی، به اموری که به، آن نیاز ندارند.
علاقه دارد رئیس بشود،
علاقه دارد مشهور بشود،
علاقه دارد آقا بشود؛ آن هم بدون اینکه سرمایه گذاری بکند.
علاقه دارد دیگران دست به سینه در برابرش به ایستند.
علاقه دارد هر چی میگوید، بگویند: چشم قربان! علاقه دارد تا فرمان صادر می کند همۀ فرشتگان سر اطاعت فرو بیاورند و کارش را انجام بدهند. علاقه دارد وقتی، به حرم مبارک امام هشتم می رود تا می گوید:
یا علی بن موسی الرضا!! معدهِ فرزند من شُل شده، یک کاری بکن که درست بشود زود. تا هنوز به خانه نیامده، یا علی بن موسی بن الرضا این کار را بکند. اینها علاقه است.
علاقه دارد ماشین خوبی داشته باشد. فرشهای خوبی داشته باشد. همسر خوبی داشته باشد. چند تا فرزندِ نمیدانم نابغه داشته باشد.
خوب، چند سال می خواهی عمر کنی؟ ولو به همۀ این علاقه ها تو رسیدی، چی کار می شود؟!
چند سال این علاقه ها و القاءها و زمینه ها و حقایق مربوط به این القاء ها و علاقه ها برایت جاذبه دارند؟!

هیچ یکی از اینها، بخصوص وقتی زمینه ها، زمینه های دنیوی است، به هیچ وجه من الوجوه پاینده نیستند.
در جوانی علاقه هایی به سراغ انسان می آید. در میان سالی علاقه هایی می آید؛ که وقتی به گذشته نگاه می کند پشت سر می بیند عجب اشتباهاتی داشتم! راجع به چه چیزهایی فکر می کردم. به چه چیزهایی دل داده بودم عجب! خیلی بی عقل بودم راستی که گفته اند: جوانی و بی عقلی؛
به پیری که می رسد باز هم همین حرف را در رابطه با میانسالیِ خودش می گوید!
این خود علاقه های، حضور علاقه ها چی کار می کند؟! یک انقلابِ بی معنایی یک انقلاب در هم ریخته ای بی نظمی، بی عدالتی، بی ریشه ئی، بی نتیجه ای، درهم ریزاننده را در باطن حاکم می سازد.

کسانی که علاقه های اینها زیاد است از آرامش برخوردار نیستند و متوجه این زمینه هم نیستند که بلاخره آخر این همه علایق و رسیدن به آنها چی کار می شود؟ هیچ کار!
اگر خوب دقت کنیم! این نکته را دوستان و شنوندگان به خاطر بسپارند و یادداشت کنند اینکه:
پیامبران و جانشینانشان{بنظرم یک کلمه اضاف شود:حقیقی،معنوی} در رابطۀ با خیلی از مسایلی که برای ماها خیلی، خیلی مهم هست، همچین آرام اند و بی خیال اند؛ نه جهت گیری مثبت و تندی دارند، نه جهت گیری شُل و وِل و کُندی. به دلیل همین است که اینها نه خود می خواهند روی این زمینه ها علاقه نشان بدهند و نه حاضرند دیگران را با عمل خود، به این زمینه ها محکوم بسازند، تشویقشان کنند؛ یا بَرَشان گردانند.

از این طرف، کسانی که می بینند استرس دارند، ناراحت اند، اضطراب دارند باید این نکته را بپذیرند که علایق شان زیاد است. علاقۀ شان به این چیز و آن چیز زیاد است؛ یک باره بیایند قیچی را بر دارند بگویند:
من دیگر چیزی از جنس آنچه می خواستم نمی خواهم، تمام می شود؛

مشکل دارترین افراد مضطرب، اگر همین کار را بکنند تمام می شود؛
و کسی که در میدان تبتل هست، چون هنوز میادین اولیۀ راه هست می داند که می خواهد به کجا برود؛ لذا، قیچی را ور (بر) می دارد و علایق را می برد؛ برای چی؟!
برای اینکه:
به فراغت روان و خاطر و قلب و روح دست پیدا کند؛
حمال این علایق نباشد
جانش آزاد باشد
روحش آزاد باشد
فرصت اندیشیدن بیشتری روی زمینه های خوب داشته باشد
درگیری باطنی نداشته باشد.
و،

سوم
از اشتغال به کارهای دنیایی به انابت آمدن؛

میدان انابه را ما و شما مورد بررسی قرار دادیم دوستان برگردند و آنرا مورد توجه مجدد قرار بدهند.

از اشتغال به این چیز و آن چیز و به این کار و به آن کار، کارهایی که نمی تواند مایۀ اتصال عبد با معبود را بهم فراهم آورد و بین اینها به نحوی حجاب برقرار می کند؛ این کارهای اشتغال های بی معنا را کنار می گذارد و به انابه دل می دهد. با سوز و ساز با او گفتگو می کند. با حق نجوا می کند. با زاری با التماس دروازۀ خانه اش را می زند تا شاید مثلاً این انسش به این بارگاه بیشتر بشود و از طریق این انس، کارهایش به جایی برسد که لازمۀ رسیدنش هست.
همشهریِ پرآوازۀ خواجه در کتاب مستطاب مثنوی در این رابطه حرف خوبی دارد می فرماید:

تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت کار آنجا و بیرون شد ز کار

کار دنیا را می گذارد دیگر. شغل و اشتغالت دنیایی را می گذارد چون به قناعت رسیده می داند که روزی دهنده ام کس دیگری هست.
در مورد حوزۀ سوم که:
از خود به حق بازگشتن؛ باشد، باز خواجه دارد:
از خود به حق بازگشتن سه نشانه دارد، سه زمینه دارد، سه حوزه دارد، سه گواه دارد، سه شاهد دارد، که اگر محقق شد میدان تبتل به زیبائی فتح شده است؛ منتها این سه نشانه کمی ظرافت بیشتری دارد.

اولش
از دعوی به نیاز آمدن است

ما نماز می خوانیم
روزه هم می گیریم
حج هم می رویم
زکات هم می دهیم؛ در برابر اینها تقاضا داریم،
وقتی ما هم، از خدا چیزی می خواهیم بدهد! درینجا ما، دعوای حق، به گردن حق داریم و ما مستحق هستیم باید بدهد دیگر؛ ما خود را مستحق می یابیم. ما که اینهمه نماز خواندیم چرا علی بن موسی الرضا(ع) یا امام حسین(ع) یا ابولفضل العباس(ع) حاجت ما را برآورده نمی سازند؟!
تا صحبت از آخرت می شود خاطرش جمع، پشتش به کوه، که من که:
الحمد الله، از بس امن یجیب خواندهجام یا استغفار کرده ام یا زهرای اطهر(س)! گفتم، راحت و پاکیزه فرشتگان دستم را که نمیگرند، بر بال خویش می نشانند و از صراط هم می گذرانند و به بهشت هم داخل می کنند؛
چرا؟
چون، خودش را مستحق می بیند و این دعوایه (دعوای است)؛
علیه کی؟
علیه: شاهد عادل.
تو چی خبر داری که این کارهایی که کردی چه مقدارش درست بود، چه مقدارش را پذیرفت؟!
اینکه: ما مستحب است که میان دو سجده استغفار بکنیم برای همین است. از سجدۀ اول سر بر می داریم می گوییم:
استغفر الله ربی و اتبو علیه.
چرا؟
چون، خود آنچه شایستۀ تو بود که یقیناً من نتوانستم آن سبحان ربی اعلی، که گفتم معلوم نیست که اصلاً حضور داشتم یا نداشتم، آن شرط هیچ.
لذا، با تمام حضور قلب گفته ام و بعد خجالت می کشد که به! من را نگاه! با این مایۀ از وجود و آن حمد و آن تسبیح؛
از تسبیحی که گفته خجالت دارد لذا استغفار می کند ولی اینجا شخص دعوا به راه می اندازد ادعا می کند خودش را مستحق می یابد و علیه حق اقامۀ دعوا می کند و داد خویش، حالا اگر به زبان نیاورد به قلب مطرح می کند؛ به خیال، به وهم، مطرح می کند.
ولی اهل تبتل کسانی هستند که نه تنها دعوائی ندارند همیشه و در همه حال خود را نیازمند:
بارگاه او
توفیق او
لطف او
رحمت او
تجلی او
فیض او می یابند؛ و میدانند که اگر آنی، آن که نه، کمتر از آنی، این توفیق و فیض و رحمت از آن طرف قطع بشود همه کار بهم ریخته؛

دومین نشانه یا معیار –
از لجاج به تسلیم باز گشتنه( (بازگشتن است).
گاهی انسان لجاجت می کند. خداوند گفته:
من رزاق هستم. تو مرا خلق نکرده ای. من تو را خلق کرده ام. تو از زمین و از آسمان چیزی را نمی رویانی و خلق نمی کنی و شکوفا نمی سازی و محقق نمی سازی من می سازم.
لذا، مغازه و ریاست و وکالت و کسب و کار و اشتغال و وسائل و ابزار و روش ها را، رزاق مدان مرا رزاق بدان!

امثال بنده چی کار می کنند؟
می گویند: نه، وسیله وسیلۀ جمبانی (جمع بانی) هم لازم دارد. خدا گفته:
اگر به مغازه نروی کار نکنی فلان بیل نزنی تجارت نکنی روزی هم به تو نمی رسد.(مردم عوام میگویند)

حدود پانزده بیست سال قبل، بنده عرض کردم کسانی که می خواهند این اشتباهی که دارند، لجاجتی که به خرج می دهند، این را عملاً تجربۀ شخصی بکنند؛
بروند خودشان را به یک اتاقی زندانی بکنند! ببینند چی کار می شود؟!
این زندانی کردن شرطش این است که، به رزاقیت حق صد در صد اعتماد داشته باشند نه اینکه:
مثل افرادی که خودکشی می کنند. می روند یک صحرایی، برهوتی گرمای (دمای) شصت درجه، به رزاقیت الهی هم هیچ توجهی ندارد، به سبب نوعی سرکشی نه، با توجه و ایمان و یقین مطلق به رزاقیت؛ بروند تجربه کنند متأسفانه ما لجاجت می کنیم می گویند که:
و لکم فی القصاصه حیاه یا اولا لالباب (چک شود)

ما می گوییم نه، یک بهانه هایی بسازیم که از این کار در برویم. نوعی لجاجت است و لذاست که در قرآن می گوید:
وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ
دَرُشتَرش فَأُولَٰئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ
و، وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ.
اینجا لجاج عملی می شود دیگر. عینی می شود. تو تسلیم باش تو به این کارها چی کار داری؟!

اهل تبتل خودشان را تسلیم می کند؛ همین که حکم آمد، خودشان{را} دربست؛
فکر را کنار می گذارند،
صلاحدید را کنار می گذارند،
ثوابدید را کنار می گذارند،
سود و زیان خیالی و وهمی را کنار می گذارند؛ مطلق خود را تسلیم می کنند؛
چون، در غیر تسلیم لجاجت مطرح است. آن طرف دیگر لجاجت است. اگر تسلیم نبودی در مقام لجاجت قرار داری!
و،
سوم

از اختیار، به تفویض بازگشتن
اختیار اینجا به معنای انتخاب است.
اهل تبتل دیگر خودشان، برای خودشان:
نه برای دنیایشان
نه برای عقبایشان
نه برای پندارشان
نه برای گفتارشان
نه برای کردارشان؛ هِیچّی (هیچ چیز) انتخاب نمی کنند، انتخاب را وا می گذارند به حضرت دوست، آنچه او انتخاب کرده می گزینند و با همۀ قوا و توان در راه تحقق آنچه او، برایشان می پسندد تلاش می کنند.
تمام سرمایه های وجودی را در راه تحقق چیزی به کار می اندازند یا چیزهایی که او انتخاب کرده نه خودشان.
به انتخاب خود اعتماد ندارند ارزشی قایل نیستند. به دریافتهای خود ارزشی قایل نیستند.

ارزشها را در آن چیزهایی می بینند که او انتخاب کرده است و معرفی داشته است؛
لذا،
اگر گفته بهترین راه رسیدن به من چی است؟! همان راه را انتخاب می کنند.
اگر گفته بهترین راه رسیدن به آرامش چیه؟ (چی است)؟! همان راه را انتخاب می کنند.
اگر گفته بهترین وسیله برای رسیدن به انس من چی است؟! همان وسیله را انتخاب می کنند.
از پیش خود چیزی،
نه راهی را انتخاب می کنند،
نه روشی را انتخاب می کنند،
نه ابزاری را انتخاب می کنند،
نه جهتی را انتخاب می کنند، خلاصه مطلق هر چه انتخاب کردنی است و مربوط به هر حوزه ای از انتخاب که میخواهد باشد دربست از انتخاب خود و اختیار خود و گزینش خود صرف نظر می کنند همه را می سپارند به او؛ به تفویض می رسند.

خدا!
با همسایه ام چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
با خودم چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
با عقلم چگونه رفتار کنم؟ آنگونه،
با دلم چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
چه چیزی عقلم را رشد می دهد؟ فُلان چیز؛ همان را انتخاب می کنند،
چه چیزی دلم را نورانی می سازد؟ همان چیز، همان را می گزیند، همین جُور را حساب کنیم! از انتخاب خود مطلق سرپیچی می کنند و کناره می گیرند و انتخاب و تفویض را می دهند به دست حضرت سبحان؛

یک سلسله نتایجی این کار دارد، و خود فتح میدان تبتل دارد؛ که چون خیلی وقت دوستان را گرفتم فقط به دو سه مورد که کلی تر هست و عمومی تر هست و ضروری تر هست اشاره می کنم و همۀ دوستان را به حضرت دوست می سپارم.

وقتی انسان به این مرحله و به این ویژگیها محقق شد و از این دارائیها برخوردار شد؛
خوب دقت کنید!
از سستی و سکون آزاد می شود؛
چرا ماها در رابطه با رشد معنوی سستیم؟ برای اینکه:
به این وسایل و ابزار و به این ارزشها مجهز نشده ایم.
لذا، سستیم.
چرا حتی در نماز خواندن نماز با حضور قلب سستیم؟
بیست سال قبل همانگونه نماز می خواندیم که امروز می خوانیم.
امروز همان گونه نماز می خوانیم، که بیست سال قبل می خواندیم؛ خوب، ما ساکن پس بودیم دیگر! اگر ساکن نمی بودیم، یک رشدی باید در نماز ما و در حضور قلب ما و در طمأنینۀ ما بوجود می آمد؛ در سایر زمینه ها هم همینطور.

ما خدا را امروز همانگونه می شناسیم، همان خدایی هست، که هفتاد و پنج سال قبل بوده.
دلمان امروز به خودمان همان اندازه می سوزد، که هفتاد و چهار سال قبل می سوخته.

اهل تبتل از این سکون و از این سستی که: خیلی خجالت آوره (آور است)، خیلی خفت آور است، خیلی دردبار است، خیلی شرمزای است آزاد می شوند. یک شاعری می گوید:

بیزارم از آن کهنه خدای که تو داری

هر روز مرا تازه خدائی دیگر آید

حدیث داریم. این شاعر همین حدیث را گرفته اینجوری منظوم ساخته و به فارسی در آورده.

خود ما چرا نو، نمی شویم و نسبت به خود سستیم بی حالیم؟
چهل سال پیش ما هنری نداشتیم، امروز هم نداریم. بیست سال پیش با هیچ هنری آشنائی نداشتیم الآن هم نداریم،
ولی، وقتی به میدان تبتل بیاید و میدان های قبلی را فتح کرده باشد و میدان تبتل را فتح بکند می بینیم که بلی از سستی و سکون و آن هم سکونی با این همه خفت آزاد می شود؛ مهم ترِ از او: دیگر از خوف و رجاء هم آزاد می شود؛
نه خوفِ از دست دادن چیزی دارد
نرسیدن به چیزی،
از دست دادن به چیزی؛ هیچ خوفی ندارد.

از آن مرحله ای که قرآن می گوید:
وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ
همه راحت می شوند. می گوید:
هر کاری که می خواهی بکن:
مِلک مِلک تو و عالم آن توست. من که باشم که:
در برابر تو،
به کار تو،
به فرمان تو،
به امر تو،
به ارادۀ تو؛ کاره ای باشم.

همه را از تو می گیرند؛ خوب بگیرند؛ او را که از من نمی گیرند.
نِه، عزرائیل می آید تو را می کشد؟!
خوب، مرا می کوشد، مرا از او که دور کرده نمی تواند.
اِه! عزرائیل هم می ماند که این باز چه چشمی داشته بابا؟!
آمدم تو را بکُشم قبض روحت کنم.
خوب، بکش! مرا از او گرفته نمی توانی!

من هراسی که دارم این است که خودم او را از خود دفع کنم،
لذا، از این خوفهای معمولی، دیگر چی کار می شود؟ آزاد می شود؛ چند تا داریم توی جامعه که از این خوفها آزاد شده باشند یا آزاد باشند عملاً و بالفعل؟ حیف نیست جامعه از چنین انسانهائی خالی باشد؟.

از رجاء هم آزاد می شود. چون هیچ خواسته ای ندارد. نه دنیا می خواهد نه عقبا.
رجاء مندِ این نیست که:
به فلان محفل برود و به مجلس برسد به منصب برسد به دارائی برسد
به لذت برسد
به شهرت برسد؛ هیچ! چون چیزی غیر از او در این مراحل آخری، دیگر برایش نمی ماند؛
هم از خوف آزاد می شود هم از رجاء؛
و وقتی اینطوری شد، خوب دقت کنید!
از سستی و سکون آزاد می شود
از خوف و رجاء آزاد می شود؛
انس با زمینه های ربوبی پیدا می کند. این انس زیاد می شود، چرا؟
چون، جان را تخلیه کرده است و جان که تخلیه شد؛ جان که از غیر حضرت دوست و غیر حضرت محبوب تخلیه شد، جایگاه جانان می شود و این انس کارش را به جایی می رساند که:
اگر ده دقیقه، پنج دقیقه، دو دقیقه ذهنش متوجه زمینه ها به اجبار – خوب دقت کنید-
نه از روی اختیار، به اجبار ذهنش متوجه زمینه های دنیایی می شود، یا حتی متوجه زمینه های عقبائی می شود ناراحت است. وقتی بر می گردد کدر است. احساس غبن می کند. بین او و این انس جدائی افتاده ولو دو دقیقه بوده، پنج دقیقه بوده ناراحت است که چرا چنین شد چرا فاصله افتاد؟!
به هر حال،
اگر آنچه را گفتیم سائر الی الله در این مقوله و این میدان بهش نائل آمد، میدان تبتل را سرافرازانه فتح کرده و به این همه والائی و اعزاز رسیده است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.