سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام عزم
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۳۶:۱۷
میدان بیست و هفتم عزم

اَعُوذُ بِاللهِ السّمیعِ العَلِیمَ مِن الشّیطانِ الرّجِیمَ
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحِیمَ
الحَمّدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمِینَ
اَلحَمّدَ و الثّناءِلِعَینَ الوجُودِ و الصّلات و السَّلامُ عَلی واقِفِ مَواقِفِ الشُّهُودِ وَ عَلی آلِهِ اُمَناءِ المَعبُودِ.

*مباحث ما، پیرامون مقامات عرفانی، از دیدگاه خواجه انصار رحمه الله علیه ادامه دارد و امشب، میدان بیست و هفتم این کتاب مستطاب را مورد توجه قرار می دهیم.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان تبتل میدان عزم زاید»

و عزم را قصد و آهنگ تعبیر و معنا می کند. معنای دیگری که برای قصد وجود دارد:
مبدأ شروع یک کار را عزم می گویند؛ که وقتی شخص برای عملی، می خواهد آغاز بکند مبدأ این آغاز کار و شروع کار را عزم می گویند.
خواجه علیه الرحمه در این کتاب می فرمایند:
«عزم، عزم به چیز قطع است از غیر آن چیز»
عزم می کنیم که به قندهار برویم؛ از هر آن جای دیگری قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که ماشینی بخریم از خریدن غیر ماشین قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که نماز بخوانیم، از غیر نماز قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که مسلمان باشیم یعنی تسلیم باشیم، از غیر تسلیم، قطع نظر کردن را عزم می گویند.
عزم می کنیم که از موالیان سلطان و شاه ولایت باشیم! از غیر شاه ولایت قطع نظر می کنیم به این می گویند عزم؛ یک معنای عزم همین است.
عزم به چیز قطع است از غیر آن چیز؛ و اعراض قلب است از همه چیز، اِلا آن چیز؛
به طور مثال: وقتی می خواهیم به خداوند تقرب بجوئیم قلب خود را، قلب مان را از غیر خدا منعرض می سازیم. اگر می خواهیم به عرفان روی بیاوریم قلب مان از غیر عرفان و مسائل عرفانی اعراض می کند روی می گرداند.
وقتی روی قلب را از چیزی گردانیدیم و به امری که مورد توجه مان و مورد عزم مان هست معطوف داشتیم به این می گویند: عزم.

عزم کردیم که مؤمن باشیم! از هر آنچه ایمان را مورد هجمه قرار می دهد و برای ایمان آفت و آسیب بشمار می رود، قلباً اعراض می کنیم و از غیرش هر چه می خواهد باشد، قطع نظر و قطع واقعی می کنیم. جملۀ دیگری که خواجه می فرماید:
«عزم درست کردن مراد است»

ما، در هرات اصطلاحات خاصی داریم که بعضی وقتها کلمه ها و یا افاعیل زبان، معنای خاص خودِش را می رساند؛ از جمله: درست کردن؛ مثلاً می گویند: باغی درست کن.
یک وسیله ای را، من ساعتم را یا انگشترم را می برم به مغازه ای می دهم که این خراب شده است این را درست کن؛ و بعد می روم می گویم: سماور را درست کردی؟
می گوید: بلی!
این درست کردن، یک معنایش آماده کردن است. معنای دیگرِش: به فعلیتِ امرش، به فعلیتِ وجودش مقارن کردن است؛ مثلاً: ساعت بنده کار نمی کرده و کارش بده( بد است)، نامنظمه (نامنظم است)، می برم به ساعت ساز می گویم: بگیر ساعتم را درست کن. وقتی رفتم اَزِش (از او)پرسیدم درست کردی؟
می گوید: بلی! یعنی: این را طوری آماده کرده ام که الآن درست کار می کند، دقیق کار می کند، از بی نظمی بیرون شده است، به فعلیت نزدیک شده است، وردار(بردار) ببر!

معنای دیگرش این است که: درست کردن به معنای آماده کردن برای بهره وری؛ اینجایی هم که می فرماید: عزم، درست کردن مراد است. به همین معنا هست که: قصد خودش را، آهنگ خودش را برای بهره وری از زمینه آماده کرده؛ آمادۀ آماده است و برای بهره وری از فعلیت زمینه، کاملاً آماده کرده.
به هر حال، عزم درست کردن مراد است و جمع دل پاک.
همانطوری که دربالا گفت: عزم، به چیز قطع است از غیر آن چیز؛ اینجا جمع دل پاک را اضافه می کند! چرا؟
به طور مثال عرض می کنیم: من می خواهم به قندهار بروم؛ باید دل را یک دله کنم.
گاهی نگم (نگویم): به نیمروز بروم، به مزار شریف بروم، به کابل بروم، از غیر این جای و محل معین، هر آنچه هست اینها، به اصطلاح به حساب آلودگی می آید؛ این آلودگی ها را پاک می کند.

منی که آهنگ اِلاه کرده ام، هر چه غیر از اِله در دلم باشد دل را آلوده می سازد؛ پس باید از آلودگی، دل را پاک کنم.

اول
زمینه را برای بهره وری و فعلیت آماده می سازد!
عازم یعنی: کسی که عزم کرده.
و دوم

دل را پاک می کند از ماسوای مراد خویش و مطلوب خویش و خواستۀ خویش. هر چه می خواهد باشد از ماسوایش پاک می کند. مثلاً: می خواهد برود خربوزه بخرد، از سایر میوه ها دلش را می کَند، قطع علاقه می کند، قطع نظر می کند و قلبِش را منعرض می سازد؛ قطع نظر قلبی هم می کند. وقتی می خواهد برود خربوزه بخورد، دیگر دست به انگور نمی زند فقط مستقیم روی خربوزه می رود. حالا هر چه زمینه برتر، دقت بیشتر!
به هر حال، مراد نهایی این است که: انسانی که در میدان عزم قرار می گیرد؛

اول
خوب دقت کنند دوستان!
هدف و مطلوب خودش را دقیقاً شناسائی می کند و ارزیابی می کند که مطلوب من، چی *است؟! من دنبال چه چیزی هستم و آنچه مطلوب من است:
چه ارزشی دارد؟
چه نقشی در زندگانیِ من دارد؟
چه اثری در تکامل من یا تفاسد من دارد؟
چه مقدار بر من می افزاید یا از من می کاهد؟ دقیقاً بعد از شناسائی، ارزیابی می کند و بعد از آنیکه نسبت به ویژگی های خاص این مطلوب، که اگر عارف باشد؛ چون، ارزشها، ارزشهای والای مورد نظرش است و مقوله ها و اموری که به دنبالش هست بسیار عزیز و شریف هستند.
وقتی:
نسبت به والایی، نسبت به جلال، نسبت به کارآیی، نسبت به ثمربخشی و ارجمندی و لطافت و زیبائی و گیرائی و رشد دهندگی و شکوفا سازندگی اش به یقین رسید، شروع می کند به کار.

وقتی به یقین رسید که، نماز خواندن با خاطر جمع و حضور قلب خوب است؛ آهنگ نماز می کند، در غیر این صورت که نرسیده، معلوم می شود که عزمش هنوز درست نشده{است}.

خواجه برای این موضوع آیه ای را مطرح کرده و مورد توجه قرار داده: آیه، آیۀ مبارکۀ سی و پنجم از سورۀ مبارکۀ احقاف است: فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ
در میدان عزم: صبوری پیشه فرمای، شکیبائی پیشه فرمای، مثل کی؟ مثل پیامبران اولوالعزم! نه، مثل انسانهای معمولی؛ حتی، نه مثل پیامبران غیر مرسل. نه مثل پیامبر غیر اولوالعزم. شکیبت، هم سنگ شکیب پیامبران اولوالعزم باشد.
چون، عزم کردی که به قله برسی، باید بها بدهی،
عزم کردی که به گوهر توحید دست پیدا کنی، باید هزینه کنی؛ مفت نمی دهند. باید دل، بدهی تا دلدار به گیرت بیاد. تا دل ندهی از دلدار خبری نیست، مثل کی؟
عین پیامبران اولوالعزم باید شکیبائی پیشه کنی. اگر این شکیب را پیشه کردی معلوم می شود که در این میدانی.

برای عزم خواجه سه باب، باز کرده. سه دروازه گشوده، سه زمینه را، سه مقوله را، به بیان کشیده است و می فرماید: عزم سه باب است؛
عزم توبه، عزم خدمت، و عزم حقیقت.

عزم کردی که توبه بکنی، برگردی از همه چیز به خدای؛ خودش یک عزم است؛ بله! یک کار است. باید این را درست کنی بدانی که: توبه چیست؟ به کی روی می کنی؟ چرا روی می کنی؟ این روی کردن چه نتایجی دارد؟ چه ثمراتی دارد؟ بر تو چه می افزاید؟
از تو چه آلودگی هایی را می زداید؟ این را بدانی و درست کنی.
بعد از تحقیق رشیق و ارزیابیِ دقیق، عزم توبه کنی و بعد که توبه کردی، برگشتی، آنجا که برگشتی محبوب به تو می گوید: چه باید بکنی، برو و فُلان کارها را بکن؛ آنجا مرحلۀ دوم، باب دوم باز می شود؛ که اینجا باید کمر خدمت را ببندی، کمر تابعیت را ببندی، به آنچه می گوید کاملاً تسلیم باشی و خدمتگار امر او باشی! خدمتکار زمینه های مورد توجهش باشی! دربست خدمۀ حکم او قرار بگیری!
و بعد، از این مرحله بالاتر عزمِ به حقیقت است؛ که برای هر کدام از اینها، چون شخص ممکن است خیالاتی برخورد کند؛ مثل بنده؛
بلی، ما همه چیز را درست کردیم و عزم کردیم و رفتیم و به قله هم رسیدیم! منتها، همه در خیالات.

و برای اینکه ارزیابی از خویشتن، خویش، سالک داشته باشد و میدان دار این میدان، از خود تصویری واقعی، نه تخیلی و وهمی به هم برساند و از خود یک ارزیابی دقیق عارفانه داشته باشد برایش زمینه هایی را معین کرده؛ مثلاً می فرماید: عزم توبه سه چیز است. می خواهی برگردی؟
بلی!
برگرد، خوش به حالت! خدای توفیقت دهاد(دهد).

عزم توبه به سه چیز راست می آید؛

اول
به رستن از معصیت،

از نافرمانی باید آزاد بشی. کی آزاد میشوی؟ وقتی از اسارت نفس آزاد بشی؛ تا اسیر نفسی، تسلیم رب، بوده نمی توانی؛ از آزادی هم خبری نیست.
گاه آگاهانه عصیان می کنی؛ مثلاً گفته حرام نخور. تو توجیه می کنی که در این دور و زمانه آدم حرام نخورد زندگی کرده نمی تواند.
گفته دروغ مگوی. تو توجیح می کنی! بابا بدون دروغ کاسبی می شود؟!

اجحاف مکن، گران مفروش؛ همه را توجیح می کند و گاه نفهمیده عصیان می کند. علت نفهمی اش هم، غفلت از ارزشهای دینی و ارزشهای عرفانی هست.
به جای اینکه خودش را و جانش را با علوم ربانی نورانی بسازد و تزئین کند، به دنبال علوم درجه هشتم و درجه نهم و زمینه هایی که کارآییِ کمال بخشی را ندارند می دود و می رود؛ از اینها می ماند. لذا، در موضع عمل به اشتباه گرفتار می شود؛ خودش نوعی عصیان است.
به هر حال، رستن از معصیت، زمینه را وسیع گرفته؛
گاه معصیت پنداری هست، گاه گفتاری هست، گاه کرداری هست؛ گاه انسان نسبت به خدا در ذهنش مشکوک می شود؛ آیا راست است که خداوند رزاق است؟
خوب، این چه قسم رزاقی هست که: به دیگرها می دهد، به کافرها بیشتر می دهد از مسلمانها، به منافق ها بیشتر می دهد از مؤمنین! پس این آخوندهای یک چیزی می گویند دیگر حالا، بگوییم درست است. به زبان هم نمی آورد! این معصیت است؛ متهم ساختن خدا به چند کار، که جای شرحش نیست.

همین تفکر یا تخیل یا پندار از چند جهت اگر نگاه کنیم می بینیم خدا را از چند جهت متهم ساخته به چند اتهام خداوند را متهم ساخته؛ نه به یک مورد.
به هر حال، دامنۀ معصیت زیاد هست و شما هم درین رابطه از بزرگواران مختلف چیزهای زیادی شنیده اید. رستن از معصیت
آزاد شدن از دام زمینه های معصیت بار، به هر قیمتی که می خواهد باشد.
آقا! ما اگر این کار را بکنیم این همه به ما گران تمام می شود! بشود!
تو عزم اونجا(آنجا) کرده ای (اید)باید آن قیمت را بپردازی. رستن از معصیت، اولین.
و دوم
آلت بیفکندن
یعنی: از ابزار مورد نظر خودش دست کشیدن. ابزار من چی هست؟ مغازه داری.
خُب، این ابزار وسیلۀ چی هست؟ وسیلۀ ارتزاق.
اگر بگویند نکن این کار را، بیا برو یک گوشه بنشین فُلان کار دیگر را بکن؛ می گوید: اگر این کار را کردم زندگیِ من بهم می ریزد. خیال می کند که فقط با وسیله ای که مورد نظر خودش هست و مورد گرایش خودش هست و مورد تأیید خودش هست، می تواند زندگی بکند؛
نه آقا! اینطوری نیست. ما در بحثهای زیادی گفتیم که: انسانی که تسلیم هست تنها در گفتن تسلیم نیست.
تسلیم ابزار الهی هست،
تسلیم روشهای الهی هست،
تسلیم موضع گیری های الهی هست
تسلیم جهت گیری های الهی هست
تسلیم هدف مندی ها و هدف نمائی های الهی هست؛ در هر یکی از این زمینه ها باید تسلیم باشد. و آن ابزاری که مورد نظر نفسِش هست کنار بیاندازد. با ابزاری حرکت کند و از ابزاری بهره بجوید که مرضّی حق هست و حق سفارش کرده و لاغیر.
و سوم
از غرین بد بریدن
چون، هر روز سیاهی که به سر انسان می آورد دوست نااهل است. دوست نااهل:
با وسوسه هایی که می کند
با جهت گیری هایی که می کند
با ابزار گزینیهایی که می کند
با روش گزینی هایی که می کند
با هدف گزینی هایی که می کند؛ انسان را دچار وسوسه و دچار اشتباه و دچار سقوط می سازد. همین که می بیند، این شخص:
راهش درست نیست؛
ابزار گزینی اش بد است
روش گزینی اش بد است؛ باید از او ببری. نبری، به خودت ستم کردی و به خودت زیان رساندی و لاغیر. آنیکه زیان می کند و بدی خواهد دید و خواهد چشید تو هستی و لاغیر.
اگر شخص، شخص عازم در میدان عزم، در باب توبه و مرحلۀ اول، عزمش از توبه و خدمت و حقیقت در باب توبه این سه کار را کرد:
از معصیت رست،
آلت افکند
و از دوست بد برید؛ عزم توبه اش کامل شده و الا فُلا.
حالا از خودمان بپرسیم؛ ما توبه کردیم؟ حداقل توبه کردیم؟ یا نه هنوز؟ ما از معصیت آزاد شدیم؟ ابزار مورد نظر خودمان را کنار نهادیم، ابزار مورد نظر حق را گرفتیم؟ از دوست های بد بریده ایم یا نه؟ اگر کردیم کامیابیم و اِلا فُلا؛

و عزم خدمت را سه نشان است یا در سه چیز است:
پیش از امرِ امر، یا پیش از امر، پیش از رسیدن امر، امر را آماده کردن؛
امر شده نماز بخوان. پیش از آنیکه وقت نماز برسد، جان خود را برای حضور آماده می کند. همه مشغله های ذهنی را کنار می گذارد.

می خواهد برود به حج. اول جانِش را آماده می کند. قلبش را آماده میکند تا حاجی بشود.

می خواهد، ماه رمضان نزدیک شده، روزه بگیرد. اول جانش را روزی می دهد. اول تخیلات و توهمات اش را صائم می سازد، تا فکر بد، اندیشۀ بد، پندار بد، به مغزش دور نزند و بعد گفتارش جهاز گفتاریش را روزه دار می سازد تا کلام عبث، کلام بی فایده، کلام زائد، به زبانِش نیاید؛ چقدر ما حرف می زنیم در شبانه روزی؟ چه مقدارِش زائد است؟ و چه مقدارش مفید؟
از این مقداری که ما حرف می زنیم چه مقدار به رشدمان می انجامد؟ و به ما کمک می کند تا به معلوماتی بهتر و از آن طریق به رشدی برتر دست یابیم؟ متباقی همه زایده است. همه چرند است. هم بر ما هست و بر شخص هست.
به هر حال، پیش از رسیدن امر، حالا هر امری می خواهد باشد. می خواهد ازدواج کند؛ اول خودِش را برای رهیدن از خویشتن و از کثرت و از دوئیت، آماده می سازد تا به وحدت برسد.
تو کینی؟ (کیستی؟)
او! او کیه؟ او؛ من، من نیستم؛ من او هستم!
به هر حال، در هر کاری زمینه را آماده می سازد. پیش از رسیدن امر، امر و زمینه های مربوط به امر را آماده کردن.
فریضت ها در وقت آن گذاردن.

هر کاری یک موقعی دارد. موقع نماز، نماز می خواند. موقع مهمانداری، مهمانداری می کند.
موقع تعظیم، تعظیم می کند. موقع جنگ، جنگ می کند. موقع جهاد، جهاد می کند. موقع دفاع از دین، با همۀ وجود خودش را هبه به دین می کند، می بخشد به دین، فدای دین می کند. موقع به دست آوردن روزیِ حلال، سر تا پایش کنُش می شود و تپش می شود و تلاش می شود؛ تا روزی حلال به دست بیاورد.
موقع شناس است. این وقت برای چه هست؟ صرف همان می کند. جوانی را صرف کاری *می کند که موقعش است. میانسالی را صرف کاری می کند که موقعش است. پیری را صرف کاری می کند که موقعش است. فریضت ها در وقت آن گذاردن.

یکی از بدترین بدبختی هایی که جامعۀ کنونی بشر را تهدید کرده و به تمسخر کشیده و به تحقیر کشیده وقت نشناسی است.
ما، وقت هیچ کارمان معین نیست. به شبانه روز مؤمنین را در نظر بگیرید. ما در مملکت اسلامی به سر می بریم! مؤمنین را در نظر بگیریم. آیا اینها در تقسیم اوقات کاریشان که نگاه کنیم وقتی که برای مناجات با خدا گذاشته اند، کّی است؟!
وقتی که برای فهم خویشتن و آزمایش خویشتن، گذاشته اند، کّی است؟ چه مقدار است؟
وقتی که برای رشد خود نهاده اند، کی است؟وقتی که برای رشد باغ و خانه و ماشین و ثروت نهاده اند، کی است؟ چه مقدار است؟ با هم، همخوانی دارد؟
چه مقدار برای فرش و ظرف و آجر و آهن وقت می گذارند؟ چه مقدار برای خودشناسی وقت می گذارند؟ ولی، تنها جسم که تو نیستی. عقلت هم نیاز به وسایل دارد؛ برای تهیۀ این وسایل چه وقتی را تعیین کرده ای؟ برای قلبت، کی؟
و، سوم
کار دین، بر امر دنیا مقدم داشتن؛

اگر این کارها را کرد؛ این سه موضوع را در نظر گرفت؛ معلوم می شود که در عزم خدمت، سرافراز خواهد بود و اِلا فُلا.
پیش از امر، اگر امر را آماده کرد؛ فریضت های هر چیز را در وقتش گذاشت و کار دین را بر امر دنیا مقدم داشت، نه مثل بنده که کار دنیا را بر همۀ امور مقدم داشته ام، خُب، کارش باطل خواهد بود.
و اما، عزم حقیقت نیز سه چیز است.
اینها دگه سادیه (ساده است) خیلی ساده است؛
چون، همۀ ما از بس(از بسیار) تمرین کردیم نیازی به شرح و بحث ندارد؛
آرام گرفتن در وقت خشم؛

وقتی خشمگین می شویم، زمینه هایی برای عصبانیت ما ایجاد می شود راحت باشیم. یعنی کاری نشود که دست مان بالا باشد! بخصوص وقتی طرف را می بینیم که ضعیف هست و بی کس هست.
در یکی از مباحث بنده داشتم که ما نسبت به همه خشمگین ایم اِلا نسبت به خود، نسبت به نفس خود و این جرمی هست که مرتکب می شویم متأسفانه؛ آرام در وقت خشم.

جوانمردی در وقت احتیاج

ما خودمان محتاجیم. اما، همسایه را می بینیم که به چیزی نیاز دارد. برایش مهمان آمده، اگر دیگ بار کردۀ غذا، آماده غذا را بردیم دست خانم همسایه دادیم، معلوم می شود که به حقیقت، به عزم حقیقت ما سرافراز شده ایم و رسیده ایم و آهنگ رسیدن به آن مقام را داشته ایم و داریم؛ و طرف مقابلش،
خَجِلی و سرافکندگی و شرمساری در وقت طاعت.
هر چی طاعت بالاتر، خجِلی بیشتر، سرافکندگی بیشتر، احساس ضعف بیشتر، احساس شرمساری بیشتر؛ نه اینکه: اگر هفته ای دوبار به حرم امام رضا(ع) رفتیم فکر کنیم که ما دیگر از همۀ اجدادِش و ابناعِش طلبکاریم، آره دگه(دیگر)! ما هفته ای دوبار صرف کردیم به زیارت آقا رفتیم. به هر حال، عزم حقیقت با این سه زمینه درست می شود: آرامش در وقت خشم، جوانمردی در وقت احتیاج و خجلی در وقت طاعت.
خیلی خوب، حالا ما می خواهیم تصمیم بگیریم که این عزم را تکمیل کنیم.
آقا! با چه وسیله ای، جناب خواجۀ انصار؟ با چه مایه ای به این مقامات برسیم؟ تا مایه نگذاریم صورت نمی گیرد.
می فرماید: کسی که می خواهد در این میدان سرفراز باشد مایه های اصلیِ عزم این، سه چیزه:
صلابت در دین
پای دین که می آید شُل نشویم؛ دخترته ، همسرته ، پدرته ، مادرته ، دوستته ، رفیقته ، به نفعت هست، به زیانت هست، به دنیایت ضرر می رساند یا به صحت بدنت، به خوشباشی هایت، به هر چیز؛ نَه! صلابت را از دست ندادن، یک.
یعنی درینجا صلابت در دین یعنی:
دربست با همۀ لایه های وجود و همۀ قوا و امکانات وجودی خود را تسلیم دین کردن تمام، این یکی.
غیرت بر امر،
آنجا که پای اوامر الهی هست، انسان غیرت داشته باشد؛ به هیچ چیزی، به هیچ کسی، به هیچ شرایطی تن در نهد.
گفته دروغ نگو. نمی گوید. نفس هی می گوید دروغ بگو! یک چیزی که مورد اشتهایء طبیعی اش هست یا وهمی اش هست، می بیند؛ خداوند گفته نگاه نکن! بر امر الهی غیرت دارد. بر امر محبوب غیرت دارد. نمی گذارد که نفس، روی امر محبوب پا بگذارد. به نفس اجازه نمی دهد چنین بی ادبی بکند. به ساحت قدس او توهین بکند. بر اوامر چه جنبۀ مثبت دارند، چه جنبۀ منفی دارند غیرت دارد. علت غیرتش هم اینست که محبوب را واقعاً، مراد را واقعاً دوست می دارد و نمی خواهد بر امر او و بر حکم او هیچ چیزی را غلبه بدهد، این دو تا از مایه ها.
و سوم

استقامت وقت، یا استقامتِ در وقت، وقت شناسی؛

وقت شناسی اینجا یک معنای دیگری هم دارد و آن اینکه: فکر کن همین لحظه، لحظۀ آخر عمر تو هست، چی کار باید بکنی؟
جناب عزرائیل آمده پشت در می گوید: نیم ساعت دیگر بیشتر وقتی نداری، چی کار باید بکنی؟
جناب وقت شناس! من آمده ام قبض روحت کنم. نیم ساعت بیشتر وقت نداری! اینجا باید استقامت داشته باشد و از کارهایی که مورد نظرش هست و مورد نظر می تواند باشد، آنی را بگزیند و هزینه کند در راهش، که از آن بهتر خود عزرائیل که هیچ، جبرئیل هم سراغ داده نمی تواند؛ به این می گویند: استقامت در وقت.
به هر حال، وقتی حال ملکوتی پیدا شد، استقامت ورز. وقتی تجلی ای روی نمود، مواظب این تجلی باش که ختم می شود؛ ها! ادامه ندارد. همۀ دروازه های روح و قلبت را باز کن به روی این تجلی و نور این تجلی.
وقتی فضلی و فیضی نصیب تو شد، با همۀ وجود از این فیض و فضل، کمال بهره وری را داشته باش و در حفظِش و پاسداری اِش کمال جدیت را به خرج بده. وقتی عطائی پدیدار شد، قدر این اعطا و قدر عطا کننده را بشناس و بدار؛ چون ممکن است که قطع بشود این اعطا؛ و وقتی شوقی جانت را فرا گرفت و اشتیاقی در تو جوشید، قدر این وقت را و این اشتیاق را بدان و با همۀ هستی و توان به سوی این زمینه تلاش کن و بدو.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات الهم صل علی محمدوآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.