سخن مدیر:

میدان ۲۸: استقامت

بدون دیدگاه

مقام استقامت
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی :۵۰:۴۶

میدان بیست و هشتم استقامت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لِلّه رب العالمین
الحمد و ثنا العین وجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان پیرامون میدان دیگر از کتاب مستطاب خواجه عبدالله انصاری رحمته الله علیه دور خواهد زد.خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان عزم میدان استقامت» زاید. به این معنا که وقتی کسی عزم کاری را می کند آهنگ کاری را می کند و به کارش شروع می نماید به خصوص وقتی این کار و این مسیر امری ربانی و زیبا باشد، لازمه اش استقامت است و پایداری است.

استقامت معانی مختلفی دارد که به چند موردش توجه می دهیم تا بتوانیم مسئله را بهتر مورد تفهیم قرار بدهیم.
یکی از معانی اش، راست قامت شدن، کج و ملوج نبودن، کاملاً راست بودن، به «اعتدال وجودی» رسیدن.
معنای دیگرش: ایستادگی، پایمردی، پایداری و ثبات قدم است.
استقامت را عرفاء «پایداری» در راه محبوب و مراد نیز ذکر کرده اند.

می گویند: مراتب دیگر استقامت چندان ارزشی ندارد و فقط آنجا و آنگاه که مرید و سالک در راه محبوب و مراد پایداری به خرج می دهد، ثبات قدم به خرج می دهد، در رابطۀ با او می توانیم بگوئیم که در حال استقامت است و در میدان استقامت است.
این واژه را «وفای به عهد» نیز یاد کرده اند.

استقامت برای احوال عارفان و منازل سیر و سلوک مانند روان یا نقش روان را دارد برای بدن. اگر بدنی روانش علیل باشد از این بدن چه خیری حاصل تواند شد؟ اگر بدن روح نداشته باشد یا روان نداشته باشد که هیچ فعلی از او سر نخواهد زد؛ حال در حد علالت هم که بگیریم؛ می بینیم که آنچه از بدنی که دارای روانی علیل و بیمار و سست و متزلزل هست رفتار و کرداری که سر می زند: نه زیبائیِ برونی دارد و نه غنای درونی.

*خواجه علیه الرحمه طبق دابی که دارد و سنتی که متوجهش هست، هر میدان را با آیتی تزئین می کند و میدان استقامت را با آیۀ یکصد و دوازدهم سورۀ مبارکۀ هود زینت بخشیده است؛ آنجایی که خداوند به پیامبر اکرم می فرماید:
فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَکَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ.
استقامت بورز چنان که مأمور شده ای، پایداری کن به آنچه مأمور گشته ای.
علتِش چی هست؟ علتش اینکه: در قیام، حتی از نظر برونی که وقتی نگاه کنیم، در قیام آمادگیِ بیشتری قرار دارد، شخص قائم:
اگر بخواهد چیزی را بر دارد راحت تر بر می دارد.
اگر بخواهد به سوئی حرکت کند راحت تر حرکت می کند.
*اگر بخواهد چیزی را بر زمین نهد راحت تر به زمین می نهد؛ تا در شرایطی که غیر مستقیم باشد

*اینکه گفته می شود و در بخش مهمی از کتب روائی و گاهی تفاسیر قرآنی آمده است از *زبان پیامبر اکرم آمده که سورۀ هود و این آیۀ فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَکَ پیرم کرد؛ دلایلی دارد. علتش این است که: اینجا از ناحیۀ حضرت معبود دستوری به استقامت می شود. یعنی چی؟ یعنی:
ای پیامبر طلبِ قیام کن، نه اینکه قیام کن؛ خواستار و طالب قیام باش، عشقِ به قیام بورز،
برای استقامت یا برای قیام ارزش قائل باش، مایه بگذار؛ تا قیام برای تو و آنهائی که با تو هستند و توبه کرده اند و برگشته اند به سوی حضرت حق، قیام یک حالت تحمیلی نداشته باشد؛ از روی اکراه از روی اجبار بلند شوند یا بلند شوی، بلکه مشتاقانه به سوی این قیام حرکت کن.
برای چی؟ برای اینکه همۀ آثارِ احکامی که برای تو صادر شده و نازل شده؛ چی فردی هست، چه جمعی، چه اقتصادی هست، چه سیاسی، چه فرهنگی هست و چه عقیدتی، جمیع آثارِ این احکام عملاً و عیناً ظاهر شوند. همۀ آثار به شکوفائی لازم خودشان برسند،
همۀ این احکام و آثار این احکام، فعلیت تامۀ خودشان را به نمایش بگذارند؛ منافعی که دارند
حِکَمی، حکمت هایی که دارند، آثار نیکی که دارند، هم شکوفا بشوند، هم به فعلیت برسند و هم عینی بگردند و همه آنرا ببینند.
و دوم اینکه:
خوب دقت کنند عزیزان!
از خود ایستادگی، پایداری، تعهد خواستن است؛
استقامت از خود پایداری خواستن است؛ نه از دیگری. گاهی من از شما می خواهم که پایدار بمانید. کاریکه(گاهی که) معمولاً ما گویندگان و مبلغین دچارِش هستیم به دیگران می گوئیم:
شما کار خوب بکنید! و در راه خدا ثابت قدم باشید! در راه طهارت وجودی پایدار باشید!
در راه راست گفتاری و راست کرداری ثابت قدم باشید. اما، خودم را فراموش می کنم.
استقامت در این میدان و در این جایگاه و در این مسیر، از نظر خواجه و سایر عرفاء کرام از خود: ایستادگی، پایداری، ثبات قدم، تعهد خواستن است؛ نه از دیگران.

سالک وقتی به میدان استقامت می رسد، به هیچ کس جز خودش و جانش نظر ندارد.
از قلبش، از روحش استقامت می خواهد. همیشه خودِش را می گوید:
ای من! استقامت کن، ای روان من! در راه مراد، پایدار باش! ای روح هجران کشیدۀ من! در طریق وصال دوست، پایداری بورز! ای جان آشفتۀ من! در راه تعهدی که با محبوب بستی، مستقیم باش، پایدار باش!
از خود، چیزی می خواهد و از جان خود و از روان خود، نه از دیگری و این خیلی مهم است؛
و این قیامی که از خود، شخص می خواهد قیام و تعهدی ست:
یک
آزاد کننده از غیر،
در راه توجه به غیر، همان حرفی که بارها بنده از قول بوسعید ابوالخیر به عرض رسانده ام:
«یکسان نگریستن و یکسو نگریستن»
فقط به حق، به اوامر، به احکام، به ارزش ها و خواست حق، نگاه کردن؛ تا از غیر حق آزاد بشود.
چون، جانش را آزاد می سازد، نباید در غیر کس دیگر باشد.
قیام و تعهدی و ثبات قدمی که: انُس دهندۀ به دوست باشد؛
این جان فرقت کشیدۀ که: به اشیاء و ابزار، عادت کرده و الفت گرفته و انُس یافته که:
اگر روزی دوستش را نمی بیند، همسرش را نمی بیند، فرزندش را نمی بیند، کار پردازش را نمی بیند ناراحت می شود؛ از بس به اینها انس گرفته، این انس را بدل کند به انس به حضرت دوست؛ الفت از اینها بِبُرد و به او بسپارد و این الفت و دوستی و این انس به حضرت محبوب به فعلیت تامۀ خودش برسد به این معنا که:
وقتی مثلاً توجهش از حضرت دوست گرفته می شود ناراحت بشود، به تلاطم بیفتد؛
کجا بودم؟ به چه می اندیشیدم؟ چرا رفته بودم؟ چه گناهی کرده بودم که من به غیر متوجه شدم؟ چه بدبختی از من سر زده بود که انس به دیگران گرفتم؟

آزاد کنندۀ از غیر باشد، انس دهندۀ به دوست باشد و بخشاینده و شکوفانندۀ سرمایه های عینی وجودی، در ژرفای هستیش باشد؛ نه سرمایه های بیرونی؛
عقلش را نورانی بسازد و انس به زمینه های ربانی بدهد.
خیالش را ربانی بسازد تا از او چیزی که می تراود، هم سنگ شعر بیدل باشد یا شعر حافظ؛ نه چرندیات مسخره بازیهایی که در دنیای امروز متأسفانه رواج پیدا کرده.
به هر حال، مهم تر از همه باید بدانیم که استقامت، اگر آنرا به شکل دیگری: در راه راست بودن هم، معنا کنیم می بینیم که:
همان چیزی هست که ما دستور یافته ایم؛ در همۀ نمازها و در دو رکعت اول همیشه از خدا بخواهیم اهْدِنَا الصِّرَاط الْمُسْتَقِیمَ . برای چی؟
برای اینکه: صراط مستقیم نزدیک ترین راه است. خود مستقیم، هر چی باشد بین دو نقطه، کوتاه ترین راه است؛ و یکی از صفات حضرت حق را هم که در قرآن، موضع گیری حضرت حق را که می گوید، جهت گیریش را که می فرماید: انی ربی علی صراط المستقیم.
می خواهی تخلقی به حضرت دوست داشته باشی{؟}، محبوبت در راه مستقیم است؛
تو چی؟
مرادت در راه مستقیم است؛ تو نمی خواهی در راه مستقیم باشی؟ او چنین می کند، تو می خواهی خلاف کنِش او از خود بروز بدهی؟
*او را دا ب و روش چنین است تو دوست نداری هم داب و هم روش او باشی؟

به هر حال، خواجه علیه الرحمه در این کتاب می فرماید:
استقامت هموار بودن است بی تلون
یعنی چی؟ یعنی از رنگ پذیری، از تأثیر پذیری، آزاد بودن.
ماها، متأسفانه اینطوری نیستیم؛ چون مراحل قبل را طی نکرده ایم. مثلاً: می نشینیم، کسی برای ما می گوید: فرانسه از تهران بهتر است. نیم ساعت که صحبت کرد می پذیریم؛ بله خُب، اگر خواسته باشم به فرانسه بروم چه مقدار خرج دارد؟
پنجاه میلیون.(البته تومان ایران درزیر نوشته شود)
حاضر می شویم پنجاه میلیون را بدهیم. دو روز بعد یک سحّار حرّاف دیگری پیدا می شود می گوید: می دانی از فرانسه باز کجا بهتر است؟ می گوییم: نه.
می گوید: هرات! کنار جوی مولیان! اگر تو باشی از فرانسه خیلی بهتر است؛ بخصوص که اگر شبهای جمعه هم بروی به کنار مزار خواجه عبدالله انصاری؛
بعد می گوید: (در زیر نویس نوشته شود: ها به الله)
ها والا ! همان رقم هراتی ها، ها والا !
خُب، این رنگ پذیرفته، تأثیر پذیرفته، یا اینکه: اول خیال کرده مثلاً: طی طریق آسان است، راحت است، بی رنج است. وقتی مقداری راه می رود. وقتی رنج می بیند. وقتی مصیبت می بیند. وقتی درد می بیند. وقتی اذیت می بیند. می گوید:
ای بابا! به این اندازه هم نمی ارزد دیگر. به این قیمت اصلاً نمی ارزد. در حالی که:
کسی که هموار هست؛ راه هموار را در نظر بگیریم: تلاطم دارد؟ نه. به قول هراتی ها کَپَرک دارد، لرزش دارد؟ نه. هر چه بر او می روی مثل این است (انگار) بر روی شیشه ای،(اید). دل هم، وقتی هموار شد، نه تلون می پذیرد نه تأثیر؛
شما به روی شیشه آب را رها کنید، فرو می رود؟ نه. رنگ را رها کنید، فرو می رود؟ نه، چرا؟ به شدت هموار است. دلی که به شدت هموار باشد آزاد است. از تلون پذیری، از رنگ پذیری، از تأثیر پذیری، از دگرگونی، از تحول آزاد است. چند دله نیست. یک دله هست.
ماها چند دِله ایم (هستیم)؟ هزار دِله ایم (هستیم)،

از تزلزل آزاد است؛ حتی، از خوف و رجاء آزاد است، -دیگر آن خوف و رجاء که ماها داریم-
دلی که به مقام استقامت رسیده چنان که در یکی دیگر از منازل عرض کردم آزاد می شود؛ هم از خوف آزاد می شود هم از رجاء، نه از چیزی می ترسد و نه به چیزی دلبسته است و امیدوار است.
به هر حال، استقامت هموار بودن است بی تلون و، آن سه قسم است:
استقامت افعال است
استقامت اخلاق است
و استقامت انفاس است. این، برای هر کدام از اینها، برای کسانی هست.

استقامت افعال قرّایان را بود و گرنه مرائیان اند.
اهل تبلیغ شایستۀ مقام وجودی شان این هست که از نظر افعال و کردار و کُنِش در مقام استقامت باشند! در مقام تمأنینت باشند! اگر نبودند مرائی اند و مرائی، یعنی اهل ریا، هستند؛
و کل ریائین شرک. پس کسی که، قرائی که، خواننده ای که، مبلغی که، گوینده ای که، بر منبر می شود ولی افعالش در مرحلۀ استقامت نرسیده و به استقامت افعال نرسیده مشرک است. از نظر خواجه مشرک است؛ حُکمش را هم روشن صادر کرده(است).
استقامت افعال قرایان را بُوَد و گرنه مرائیان اند؛
و استقامت اخلاق، موقنان راست وگرنه منحرفان اند.
آنهائی که: کنش شان، عادت شان، خُلق یعنی: عادت! عادت شان، موقنانه است، خُلق شان به استقامت نرسیده، معکوس می گوییم: انسان های مُوقِم کسانی هستند، انسانهای اهل یقین کسانی هستند که: از نظر عادت رفتاری به استقامت رسیده اند. از نظر عادت اخلاقی، خلقشان به استقامت رسیده یعنی، از اینها:
کژیِ پنداری، کژیِ گفتاری و کژیِ رفتاری تبارز نمی کند؛ اگر تبارز کرد، از منحرفان اند! به یقین دست نیافته اند؛ اهل یقین نیستند! اهل ایقان نیستند؛ و استقامت انفاس عارفان راست، و گرنه مدئیان اند.

عارف نَفَسی که می کشد در راه دوست است. او با هر نفس ذکری می گوید و در راه دوست نفسش به استقامت رسیده است. به یاد او فرو می رود و به یاد او بر می آید! به این کس عارف می گویند. حالا عده ئی که عرفاء را تکفیر می کنند، بیایند نگاه کنند که این شخص چی دارد می گوید و چه می خواهد از هستی؟ و اگر عارفی چنین نبود، مدعی عرفانه (عرفان است) هنوز به معرفت الله نرسیده است. به مقام استقامت در عرفان دست نیافته است.

خواجه، برای هر یکی از این مراحل سه گانه یا انواع سه گانۀ استقامت، که: استقامت افعال و اخلاق و انفاس باشد؛ شواهدی، دلایلی، گواهانی، نشانه هایی ذکر کرده(است).

گاه انسان احساس می کند، بلی! من به استقامت افعال رسیده ام؛ چون، هر چی اطراف خودم را نگاه می کنم، می بینم خبطی و خطائی از من سر نزده است.

خواجه می گوید: اگر برای هر یکی از این ها نشانه هایی ست؛ اگر این نشانه ها بالفعل حضور داشت، تو، به استقامت در هر کدام از این بخشها رسیده ای و اگر این نشانه ها و گواهها حضور بالفعل نداشتند، همان حکمی که صادر کرده ایم تو محکومی. استقامت افعال را می فرماید: سه گواه هست سه نشان است.
اول
ظاهر وی، با احکام ربوبی و شرعی، موافق بودن؛

در اعمال ظاهری و کنِش های ظاهری و حضور ظاهری، از او چیزی جز حقایق و احکام و دساتیر شرعی بروز نکند؛ نشود که دیگران را بگوید: دروغ نگویید؛ ولی خودش دروغ بگوید.
به دیگران بگوید پرخوری مکنید، خودش به حمالِ خوردنی ها بدل شده باشد. به دیگران بگوید: حُبَ دنیا نداشته باشید، خودش حب دنیا داشته باشد.
به دیگران بگوید: دلبستگی به زخارف دنیایی و تجملات نداشته باشید، خودش برای عمامه بستن نیم ساعت کنار آئینه ایستاده باشد؛ این دیگر نشد. این مرائیه میشود.این ظاهرِش.

ظاهر وی به موافقت و باطن وی به مخالصت؛

اگر از نظر باطنی به خلوص رسیده بود که هر کاری که از او، هر فعلی که سر می زد برای خدا بود و لاغیر، این به استقامت افعال رسیده(است).

آقا! می خواهی میدان استقامت را فتح کنی؟
بلی! تو که از دیگری توقع نداری، خودت را در این میدان نهاده ای، تویی که می خواهی این میدان را فتح بکنی. اگر می خواهی فتح بکنی باید:
ظاهِرِت با شرع کاملاً موافق باشد، رفتار ظاهرت، افعال ظاهریت کلهم با شرع موافق باشد؛ وگرنه مشرک خواهی بود، مرائی خواهی بود.

*به خود، انسان رجوع می کند. سائر به خودش رجوع می کند؛ آیا رفتار من و افعال من با شرع موافق است؟ یا نه، گاهی از من خلاف سر می زند؟
خیلی خُب، آیا آنچه از من سر می زند مخلصانه است؟ اینجا دیگر سالک حق ندارد به خودش هم کَلَک بزند و دروغ بگوید و خیانت بکند!
خُب، تو خودت را در راه نهاده ای؛ تویی که این همه رنج می بری و می خواهی به آن جائی برسی که جز خدا نبیند؛ ببین فعلی که از تو سر می زند مخلصانه است برای خدا؟ یا نه!
و سالک اینجا نگاه می کند؛ هر فعلی که از او سر زد و مخلصانه نبود، خودِش را جزا می دهد و میدان استقامت را از سر شروع می کند.

ما و شما یک خطی میخواهیم بکشیم. یک نقشه ای می خواهیم بکشیم. یک طرحی می خواهیم بکشیم و گفتند: اگر چنین طرحی را اجراء کنی و بکشی این پاداش را داری! اگر اشتباه کردیم چی کار می کنیم؟ سالک همین کار را می کند. از سر دوباره شروع می کند. از صفر شروع می کند. تا باطنش از اخلاص تخلیه نشود و به جای خلوص، ریای ابلیسی در باطنش خانه نکند و جای نگیرد.

و سوم
و بر خود به ملامت بسر بردن،
سجده ای کرده پنج تا سبحان ربی الاعلی گفته، سه تا صلوات گفته، سر را که بر می دارد خودش را ملامت می کند، می گوید: با همۀ زحمتی که کشیدی چندان ارزشی نداشت، باید بیشتر دقت می کردی و حضور قلب بیشتری می داشتی؛ نِه که خودش را تشویق کند و برای خودش بَه بَه بگه (بگوید).
کسی که در مرحلۀ استقامت افعال هست، با خود همیشه به ملامت گری به سر می برد. خودش را همیشه ملامت می کند نگاهی به جایی انداخته خودش را ملامت می کند اینجا را نگاه کردی چه عایدت شد؟ اگر ببیند چیزی عایدش نشده، خودش را ملامت می کند حرفی، گفته؛ این حرف را گفتی، چه عایدت شد؟ سکوتی کرده؛ می گوید سکوت را انجام دادی، چه عایدت شد؟ چون، گاهی سکوت کردن عین خُسران کردن است.

دو چیز تیرۀ عقل است؛ به قول سعدی علیه الرحمه؛
لب فرو بستن به وقت گفتن؛ این نشانۀ خرفتی است. این نشانۀ بی عقلی است. نشانۀ جهالت است. وقتی که باید بگویی نمی گویی و گفتن به وقت خاموشی؛ وقتی که باید ساکت باشی باز بُلبُل زبانی می کنی.
به هر حال، سالک نگاه می کند که در مرحلۀ استقامت افعال آیا ظاهر وی به موافقت و باطن وی به مخالصت و با خود در موضع ملامت به سر می برد یا نه؟ اگر اینها بود یقین می کند که در مرحلۀ استقامت افعال قرار دارد و آنرا زیبا، به پایان برده است و از عهدۀ این امتحان و این میدان و فتح این میدان سرافرازانه بیرون شده است و اِلا فَلا.

و استقامت اخلاق را هم دارای سه نشانه و سه گواه می داند.
خواجه می گوید: اگر جفا گویند، عذر گوی؛

البته نه دشمنان، نه پستان، نه بی شرفان، نه زورگویان، نه قبیحان.
مؤمنان اگر جفا کردند، گویند؛ اگر جفا گویند یعنی سخت بگویند که بر دلِت سخت بگذرد، تو عذر گوی؛ ببخشید که آن طوری که شما می خواستید من نبودم، و نتوانستم، حرف شما کاملاً بجا، می پذیرم. منت پذیر هستم، لطف شما را هم تشکر می کنم؛
اگر جفا گویند، عذر گویی.
اگر ایضاء، نمایند شکر دهی.

مؤمنی ست نارسا؛ غفلت، جهالت و نارسائی هایی دارد به مراحل عالی از معرفت و عرفان و طهارت و پاکی و رشد و شکوفائی نرسیده است؛ از او آزاری به تو می رسد، نباید خشم بگیری. البته، عرض کردم: مؤمن، نه فاسق؛ منتها، باید بگویم:
متأسفانه! افرادی مثل بنده، وقتی با یک ثروت مند یا یک قدرتمند یا یک رئیس یا یک وزیرِ پلیدِ بی شرفِ حرامخوار مواجه می شوم؛ وقتی او جفا می گوید من دعا می گویم. و وقتی او ایضاء می نماید من تشکر می کنم. اما، وقتی یک مؤمن ضعیف بی نوایی، با من چنین کند چِه؟ سالک اینطوری نیست.
سالکی که در میدان استقامت به سر می برد، در برابر مؤمن خاشع است، ذلیل است، کوتاه می آید؛ نه در برابر منافق و مرائی.

و اگر بیمار شوند به عیادت رَوی؛ اخلاقش اینطوری است. حالا اگر اینها را، آن سه مطلب را دقت کنیم!
اگر جفا گویند عذر گویی؛ اگر ایضاء نمایند شکر دهی؛ {{اگر بیمار شوند به عیادت رَوی}}
می بینیم: جمیع خُلقیات اجتماعی، جمیع زمینه های برین و ارزشمند اجتماعی را در بر می گیرد، چرا؟ به دلیل اینکه:
وقتی زمینه ناقص باشد، از تو کمال بروز بکند و شکوفا داشته باشد؛ در زمینه های عالی دیگر چی است؟ از تو چه سر خواهد زد؟
به جای ایضاء، اگر وفا کند تو چی کار می کنی؟ سر می گذاری!
اگر دعا کند تو چی می کنی؟ دل فدا می کنی.

به هر حال، اگر این سه خصلت، سه خُلق، عادت شخص شد با جمیع موارِدِش همانطوری که در اول عرض کردم که همۀ آثار و احکامش شکوفا بشود و به فعلیت برسد در رابطه با استقامت اخلاق، سرفراز خواهد بود.

و استقامت انفاس را سه نشان است؛

به نَفَس، می کوشی تا با قیمت گردی.
یعنی چی؟
یعنی هر نفسِت یک دُرِّ یگانۀِ بی بدیلی ست که جز خدا قیمتِش را کسی نمی فهمد.
لذا! این دُرِّ بی بدیلی که جز خدا قیمتش را کسی دیگر نمی فهمد: عبث، بی خود و بیهوده به پای چیزی کمتر از ارزشش، کمتر از خود این دُرّ باشد، نمی ریزی.
به نَفَس می کوشی تا با قیمت گردی؛ نفس را می دهی چیزی می گیری برتر از او! روزی چند تا نفس می کشیم؟
اگر آنچه می دهیم در اِزایش چیزی برتر بگیریم، سرمایه دارتر می شویم یا فقیرتر؟با قیمت تر می شویم یا بی قیمت تر؟ عزیزتر می شویم یا ذلیل تر؟ طاهرتر می شویم یا نجس تر؟
همین جور حساب کنیم.

خیلی ها قبل، حدود چند صد سال، سعدی علیه الرحمه وقتی گلستان را می نویسد؛
«گوی منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است تو چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و در هر نعمتی دو شکر واجب»؛
بعدش هم سرش را پائین می اندازد می گوید:
از دست و زبان که بر آید که از عهدۀ شکرت بدر آید
عارف این است و استقامت انفاس این است.

به نَفَس می کوشی تا با قیمت گردی؛ عمر یک نفس دانی، تا آزاد گردی!
اگر به ما بگویند: تو فقط فرصت یک نفس کشیدن داری. با این نفس کشیدن، با این یک نفس کشیدن ما چی می خواهیم و این را صرف چه چیزی می کنیم؟ یک دم و باز دم تمام.
عزرائیل این کنار ایستاده است؛
تابش! بلی، تو فقط یک نفس دیگر فرصت داری. اگر این انسان به معرفت رسیده باشد و در استقامت انفاس به سر ببرد، می پرسد، فرو رفتن است یا هر دو؟
می گوید هر دو؟ وقتی خواست نفس بگیرد؛ اینطوری می کند: هُو! و وقتی می خواست پس بدهد می گوید: هو! تمام. به گرفتن هم «هُو» می گوید و به دادن هم «هُو» می گوید، تا زیان نکند.
ما که نمی فهمیم چند روز دیگر زنده ایم. چند سال دیگر زنده ایم. این را یک فرض بگیریم: اگر واقعاً ما با شرفیم. اگر واقعاً شرف داریم. اگر واقعاً دلمان به خودمان می سوزد؛ قیمت انفاس را باید بدانیم؛ نباید ابطال شان کنیم. یک لحظه دیگر، یک سال دیگر، یک روز دیگر؛ خوب هر چی بیشتر بهتر.
نهصد سال آقای تابش تو زندگی می کنی! بَه بَه! خدا پدرت را، -حالا شوخی هم می کنیم با حضرت عزرائیل، رفیق ما هست-.خدا پدرت را بیامرزد، ما در این نهصد سال دیگر، طوری نفس می کشیم که از ما باقیمت تر در روی زمین کسی نباشد. هر نفس را به جایی مصرف می کنیم که بهترِ از او بگیریم! به این می گویند: استقامتِ در انفاس؛
و سومی

بر نَفسّ متفحص باشی تا سیّد گردی.
هر نفسی که فرو رفت از خودت بپرس که: برای چی مصرف شد؟ در جهت چه چیزی خرج شد؟ از، او، چه حاصل شد؟
اگر: متفحص بودی، اهل تفحص بودی، اهل جستجو بودی، نفس را نگذاشتی که: بی خود برود، بی خود بیاید آقا می گردی! و اینجا اتحاد وجودی با نبی اکرم است که گفت:
فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ مرا پیر کرد؛ اگر این تخلق برای تو حاصل شد با وجود مبارک آن، با حقیقت وجودی او متحد می شوی و اگر نشد، هیچ.
بدان که عمر هر نفس که گذشت، یا خصم است یا شفیع؛ دنبالۀ مطلب خود خواجه هست.
هر نفسی که می گذرد از تو، یا دشمن تو است، علیه تو بوده یا شفیع تو به نفع تو کار می کند.
به هر حال، اگر سالک در میدان استقامت و در رابطه با استقامت انفاس، به این سه نشانه و سه ویژگی مجهز شد و این سه نشانه از زندگانیش بروز کرد و شکوفا گشت، معلوم می شود که استقامت انفاس را سربلندانه به پایان برده، که همان مراتبی بود و مسائلی بود که به عرض رساندم.
خواجه به دنبالۀ این مطلب برای فهم افراد بی معرفتی چون بنده می فرماید:
بدان که، یک تَنبّه می دهد، یک زلزلۀ وجودی می اندازد، آگاهی می دهد؛ بدان:
از غفلت بیرون شو، از خواب رفتگی بیرون شو، از بی توجهی بیرون شو؛

بدان! چه بدانم؟ بدان که عمر هر نفس که گذشت، یا این نفس خصم تو است یا شفیع تو؛ اگر برای باطل مصرف کردی زیان کردی.

چه کسی به انسان زیان می کند، جز دشمن؟ اگر خودت کردی، خودت خصم خودت هستی و به خود ستم کردی، به خود دشمنی کردی، انی ظلمت نفسی کردی. مصداق واقعی انی ظلمت نفسی، من بر خود ستم کردم.

اگر این دُرّ دانۀ بی بهای هستی را بی جای مصرف کردی، که بر تو هیچ نیفزود و علاوتاً بر تو: بدیهایی را تحمیل کرد، زشتی هایی را تحمیل کرد، کاستی هایی را تحمیل کرد، نجاستهایی را تحمیل کرد، انحراف هایی را تحمیل کرد؛ خوب، دشمن تو بوده دیگر، و یا اینکه شفیع تو است.

شفیع به چه کسی می گویند؟
به آنی می گویند که: محبتش نسبت به مشفق از خودش بیشتر است.
به طور مثال: بنده پسری دارم اشتباهی می کند! سنگ را بر می دارد به شیشۀ خانۀ همسایه می زند من می روم از همسایه معذرت خواهی می کنم شفیعش می شوم و می بینیم که اینجا بنده نسبت به پسرم مهربان تر از خود او، به او، هستم؛
و این نفس اگر عزیزش بشماری به جایی می رسد که: از خودت، به خودت مهربان تر می شود؛ از خودت به خودت سودبخش تر و سودآورتر می شود؛ از خودت به خودت رحیم تر می شود؛ و بر همین مبنا می فرماید:
در هر نفس، الله را بر بنده منت است؛ چرا؟ برای اینکه: چیزی برای ما داده که از او بهتر سراغ نمی شود! اگر بهتر سراغ می شد می داد! با این همه، کم هم نداده است!

دقت کنید! یک جایی بنده در یکی از عرایضی که داشتم عرض کردم که: بعضی وقتها ماهایی که مسلمان نما هستیم و قدر هیچ چیز را نمیدانیم، قدر خود را هم نمیدانیم، عادت می کنیم به لق لقۀ زبان! عادت می کنیم که: وقتی می خواهیم بلند بشویم می گوییم: بسم الله الرحمن الرحیم. وقتی می خواهیم کفش به پا کنیم می گوییم: بسم الله الرحمن الرحیم وقتی می خواهیم بیرون بشویم بسم الله می کنیم. وقتی میخواهیم وارد بشویم بسم الله می کنیم. میخواهیم حمام بکنیم، بسم الله می کنیم. میخواهیم پول را به سود بدهیم،- به حرام- وقتی دست چک را به طرف بدهیم، بسم الله می کنیم. -عادت کردیم نمیدانم این چه ارزشی دارد یا ندارد، چه بلایی به جان ما می آید یا نمی آید!-
آقای تابش که اینطوری عادت کرده، روز قیامت می برندش دم دروازۀ جهنم! پلاکش را هم نشان می دهند: میلان هفتم پلاک صد و هشتاد و چهارم با فلان عذابها!
خُب، اِی (این) عادت کرده به دنیا، که هر وقت می خواست وارد جایی بشود می گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. تا این را می گویند: بفرما! این، طرفها را می بیند: که اگر نفرماید باز یک زخمۀ دیگری به او می زنند! می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم تا می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم که پا بر دوزخ بگذارد، آتش دوزخ هفتاد فرسخ از او دور می شود. بسم الله را به چند ساعت شما می گویید؟ بسم الله الرحمن الرحیم به یک نفس چند تا بسم الله آدم گفته می تواند؟ ببینید قدرش چیه؟ (چی است) که هر نفس الله را بر بنده منت است! چرا؟ چیزی داده که این چیز، تقلبِیش این همه ارزش دارد! این ظاهرش که پوچ است، باطن ندارد، این همه ارزش دارد؛ اگر این باطن می داشت چی کار می شد؟ میدانید چی کار می شد؟ دقیقاً جهنم به بهشت تبدیل می شود و از این است که می گویند:
در هر نفس، الله را بر بنده منت است و بنده را اگر -حالا یک اگری به تقدیر است- اگر خطا کند جنایت است. اگر آن نفس را بیجا مصرف کند جنایت کرده، مثال می آورد می فرماید:
نفس بدبخت، دود چراغ کشته است در خانۀ تاریک و تنگ و بی در؛
چی کار می کند این نفس و این دودِ چراغ کشته در خانۀ تنگ، تاریک و بی در؟ کورش می کند؛ چون:
اولین کاری که دود می کند، چی کار می کند؟ کور می کند.
دوم حنجره اش را می بندد و بعد: اول کورش می کند، دوم اذیتش می کند، سوم می کشتِش؛ یعنی: راحت نمی کشد.

نفس بدبخت: دود چراغ کشته است در خانۀ تاریک و تنگ، بی در!
و نفسِ نیک بخت: چشمۀ روشن است: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ! و بعد اینجا *نمی گوید ما، می گوید: چشمۀ روشن است، سرچشمۀ حیات است، که حیات از او: می تراود و می جوشد و می بالد و می درخشد؛ منتها در کجا؟ باز خودِش هم جایش را هم می گوید: و نفس نیک بخت، چشمۀ روشن است در بوستان آراسته به ابر! وقتی این چشمۀ جوشان، به بوستان سرازیر بشود چه تولید می کند؟ چه تولید نمی کند؟

اگر چه جلوه ات پنهانی از دل سر کشید از من
سرافرازم که چیزی غیر رنگ خود ندید از من
غبار نیستی بودم به نیرنگ تماشایش
بهشتی از تقلای شکفتن آفرید از من (تابش)
این می شود! و کارش به آن جایی می رسد که وقتی که دوران برگشت و رجوع فرا برسد *عزرائیل نمی آید به او بگوید: تابش! بله! جلو شو که بریم! عزرائیل کی است که برای کسی مثل او همچنین چیزی بگوید؟
از معدن رحمت خطاب می رسد: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی دعوت نامه از آنجا می رسد.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین

بر خاتم انبیاء محمد صلوات.الهم صل علی محمد وآل محمد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.