سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام تفکر
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۳۵:۲۱

میدان بیست و نهم تفکر

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا لعین ااوجود و الصلاه و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان، پیرامون میدان دیگری از میادین کتاب مستطاب صد میدان ادامه دارد.
این میدان را خواجه علیه الرحمه میدان «تفکر» نامیده و می فرماید:
«از میدان استقامت میدان تفکر زاید»

برای تفکر، چهار معنا در نظر گرفته شده که از نظر اهمیت با یکدیگر مترتب اند؛
تفکر را اندیشیدن گفته اند.
وقتی انسان به چیزی می اندیشد، همان کاری را می کند که از آن به تفکر تعبیر کرده اند.

تفکر عربی هست؛ که از مادۀ فکر و فَکَرَ گرفته شده و اندیشیدن کلامی فارسی هست که از اندیشه مأخوذ گشته است.
تفکر را معانی و مفاهیم اشیاء و امور را حاصل کردن، نیز گفته اند. مثلاً :کسی برای من می گوید دکبیل چه هست؟ من دکبیل را نمی شناسم؛ کار به تحقیق می انجامد و بعد معنا و مفهوم دکبیل برایم حاصل می شود. از اهل خبر و اهل دانش می پرسم آنها می گویند دکبیل چنین حیوانی است. به این حساب: معانی و مفاهیم اشیاء را و امور را، حاصل کردن می شود تفکر.
کمی اگر دقیق تر بخواهیم تفکر را معنا کنیم می توانیم بگوییم تفکر عبارت است:
از معرفت اشیاء و امور را از دل، حاصل کردن و حاضر کردن.
به طور مثال: کسی شعری از حافظ یا سعدی به یاد داشته اما از یادش رفته، به او می گوییم فلان شعر سعدی چه بود؟ مقداری به خود تمرکز فکری ایجاد می کند می اندیشد و بعد از اندیشه و فکر: معرفت آن شعر، مفاهیم و معانی آن شعر و واژه ها و تصاویر آن شعر را از باطن خودش حاضر می سازد؛ به این هم می گویند معرفت؛
اما، عرفاء مرادشان از معرفت چیز دیگری هست؛ اینها را، عرفاء معانیِ دَم دستی و آبَکی می پندارند و تلقی می کنند؛ چون، این بین بچۀ ممیز و مرد نود ساله مشترک است! همان کاری که یک بچۀ ممیز می کند می بینیم مرد نود ساله هم می کند پس نمی توانیم بگوئیم که: این اشخاص در هر مرتبه ای که هستند متفکراند.

عرفاء متکفر را کسی دیگر و فردی دیگر با ویژگی های دیگر می پندارند و تلقی می کنند.
ایشان می گویند: تفکر خوب دقت کنند دوستان!
تفکر سفر جان است، سفر روح آدمی ست به سوی حقایق مجرده، نه به سوی معانی و مفاهیم و صور معانی و مفاهیم. چون، آن کار بچه ها هست! از بچه می پرسیم طوطی چه هست؟
صورت طوطی را به ما تصویر می کند، با بیان خودِش؛ اگر بگوئیم بنویس، می نویسد. اگر بگوئیم عکسش را بیار، عکس طوطی را میآورد به ما نشان می دهد. ما با معانی و مفاهیم ذهنی این کودک، از طریق این معانی و مفاهیم با طوطی آشنا می شویم.
عرفاء هم چه(این چنین) آشنا را، آشناییِ عمیق نمی دانند؛ می گویند:
که بایستی به حقیقت طوطی دست پیدا کنی (کنید).
خُب، این طوطی را فهمیدم همچنین حیوانی است با همچنین شکلی و با همچنین رنگی و با همچنین ریختی، حقیقتش چی است؟ اگر از یک بچۀ پنج ساله بپرسیم آدم، انسان یعنی چی؟ می گوید: یک موجود مستقیم القامه، مستوی القامه، دو تا دست دارد دو تا پا دارد. تصویرش هم اینجوری است. با مفهومی که با صورتی که در ذهن خود دارد ما را آشنا می سازد. این تفکر از نظر عرفاء نیست.{از نظر عرفا این تفکر نیست}
هر گاه پرسیدیم انسان چیست؟
حقیقت وجودی، آن روح مجردِش را به ما نشان داد، و جان مان را از ظاهر قضیه و رویۀ دیداری قضیه به حقیقت مجردۀ انسان یا طوطی رساند تفکر است!
لذا، هر کسی که انباری بود از مفاهیم، یک گونی بسیار گُنده، یک کاروانسرایی از مفاهیم، یک دشتی از مفاهیم بود، متفکر نیست.
متفکر کسی هست، که سفرِش و سفر قلبِش، سفر جانِش به سوی حقایق مجرده ی (است) به سوی گوهر اشیاء و امور ه (است) نِه به طرف معانی و مفاهیم ذهنی. برای اینکه این مطلب به یاد دقیق دوستان بماند و بدانند که سالک در میدان تفکر دنبال چی هست؟
چون اینجا بحث، بحثِ دیگری هست. شخص خودِش یک سلسله از منازل و میادین را طی کرده، الآن به جائی رسیده که مقام تفکر هست، منزل تفکر هست. مثال را اینطوری میآوریم:
حلوا چیست؟ همه می دانیم، بچه کوچک هم می داند: پیپسی چیست؟ نوشابه چیست؟ چیپس چیست؟ می داند؛

عارف به دنبال مفهومی که حتی کودک می داند نیست؛ می گوید: حقیقتِ وجودی حلوا چیست؟ آن گوهرِ نهائی اِش چیست؟
به هر حال، خواجه حرف خوبی دارد می فرماید: تفکر، دل را چون پوییدن است، نَفَس را؛
ببینید، نمی گوید: و مغز. تفکر برای دل، چون تلاش هست برای نَفَس؛
اگر شش های ما، بدن ما، جسم مان، _منظورش نَفَس از جسم است_؛ اگر جسم مان از نفس کشیدن لحظه ای بیارامد و نفس کشیدن را قطع کند چی کار میشود؟! از حیات دیگر خبری نیست.
اگر دل هم، از تفکر یعنی از سفرِ به سوی مجردات بیارامد و دست بکشد و چشم ببندد و روی بگرداند، دیگر این دل، دل نیست و این صاحب این دل، دیگر متفکر نیست در میدان تفکر هم نیست.

آیه ای که خواجه علیه الرحمه برای این میدان مورد توجه قرار داده و سالکان را متوجه اش می سازد آیۀ مشهوری هست که اغلب دوستان بارها و بارها و بارها شنیده اند. بنده، با مقدمه ای که این آیه دارد آن را ذکر می کنم:
لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ .
آیه خیلی وسیع است معانی اش، یک کلام خدمت شما سروران عرض می کنم، ماها نمیدانیم که حقیقت قرآن چیست؟! و جان ما به سوی حقایق مجردۀ قرآنی سفر نکرده -این یک-؛
وقتی می گویند: کوه! یک چیز درشتِ سختِ، خفتۀ، مردۀ، بی تحرکِ به ذهن ما می آید؛ لذا، جان ما به سوی حقیقت مجرده ای که کوه را تشکیل داده سفر نکرده و از او آگاهی هم ندارد! ما کوه را نمیشناسیم، آنچه ما می شناسیم چیزی هست، که نِه آن است؛ لذا اگر بما بگویند:
که اگر قرآن بر کوه نازل می شد و به جای یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ خداوند به کوه می گفت: یَا أَیُّهَا الجبل اِنا انّزلنا کَ! کوه: مَندک می شد، متلاشی می شد، پودر می شد؛
ولی خوب، ما که این سفر را نداشته ایم؛ نِه به این طرف سفر کرده ایم نِه به آن طرف. این حرف برای ما همچنین چیز پا در هوا است تقریباً شوخی آمیزی، مبالغه آمیزی می آید؛

خواجه می فرماید: مثال های زیادی که خداوند در قرآن می زند و یا نبی اش در جاهای دیگر می گوید؛ این مثالها برای آنست که: مردم به تفکر بگرایند؛
جانشان را مسافر دیار مجردات و جبروتیان بسازند.
از مفاهیم مسخره، از صور ذهنی دست بکشند؛ دیگر دل، به مفاهیم ذهنی و صور فکری ندهند؛ به حقایق توجه کنند.

به هر حال، این بزرگ، وقتی این همه را القاء می کند و موارد لازمه و شایسته اش را برایمان می رساند، می گوید: سالکی که در میدان تفکر قرار دارد با سه قسم یا سه نوعی از تفکر مواجه هست.

اقسام تفکر بر سه قسم است:

یکی حرام است،
این همه از تفکر گفتی که خوب است و فُلان، خواجه می گوید: یکی از این اقسام حرام است؛
یکی مستحب است

و دیگر واجب.

در کل تفکر از این سه گونه بیرون شدنی، نیست. و اما، آن تفکری که حرام است در سه مورد است: حرام است که درین موارد تو تفکر کنی، حرام است که جانت را مسافر چنین دیاری بسازی!
خوب دقت کنید!
حرام است که خیال کنی با این مایۀ از فکر و با این مایۀ از قدرت و با این مایۀ از توان می توانی آن را شکار کنی؛ پشه عقاب را شکار کرده نمیتواند! پس به ریش خودت مخند، دنبال کار محال هم نرو! وقتت را ضایع نکن! دلت به خودت بسوزد! لذا تحریمش می کند چون چیزی بر تو نمی افزاید چیزی به دست تو نمی آید
عَنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد به دست است دام را

آن جایی که حرام است در سه چیز است؛

یک-
در صفات پروردگار که تخم حیرت است

ما داریم خداوند هادی است. یکی از صفاتش هدایت گری است، در برابرش داریم صفت ضال گمراه کننده است؛
خیلی خوب، ابلیس گمراه شد، کی گمراهش کرد؟
خُب، آن وقت که از ابلیس کسی مهم تری نبود دگه؟ اگر اطلاق را در نظر بگیریم پس خدا او را گمراه کرد؟
آدم در بهشت به ترک اولا گرفتار شد، خداوند هادی است خداوند ماکر، است؛ یکی از صفاتش مکر است به آدم مکر ورزید؟ مکارگی کرد؟
خُب حالا بیا درست کن! به چه نتیجه ای انسان می رسد؟ اگر بگوییم: هادی است؛ خُب *ضالش چی؟ گمراه کردنی اش چی؟ مضل هم هست! حالا این مظل است یا هادی است؟
اگر مضل است؟ خوب، این همه باز، دَم و دستگاه برای ترسانیدن کسانی که گمراه شده اند چیه؟ اگر هادی است؟ خودش پس چرا می گوید: که من گمراه کننده ام! برای چی است؟ خودش وضعیتی به وجود می آورد که از نظر فکر این انسان ضعیف، علیل، بیچاره، هر چه بر خود فشار بیاورد، چیزی عایدش نمی شود؛ متحیر می ماند اینکه می گوید:
تخم حیرت است به حیرت می انجامد؛
خدایا! ما که نفهمیدیم؛ ما که متحیر ماندیم؛ تو بلآخره هادی هستی یا مضل؟- این یک مورد-

سالکی که دلِش به خودش می سوزد، در میدان تفکر در رابطۀ با صفات الهی فکر نمی کند.
در جزای کار وی هم، فکر نمی کند؛ چرا؟
آن تخم تهمت است!

بنده نماز خواندم ایشان هم نماز خوانده اند؛ به بنده بهشتی می دهد درجه پنجم، به ایشان بهشتی می دهد درجه هشتاد و پنجم؛
بنده به جبهه رفتم جهاد کردم بعد از آمدن از جبهه و جهاد، زمینۀ ترقی مال و خانۀ باغ و ماشین و همسر را فراهم می کند، برای ایشان نمی کند؛
این می گوید: اِه! چی کار شد؟ خُب، ما هم که جبهه رفتیم؛ ما، سه ماه جبهه رفتیم، آن هشت ماه جبهه رفته، به ما این همه داد به این، این همه کم داد.
معکوس او صحبت می کند: ما، هشت ماه رفتیم. این سه ماه رفت؛ به این، اینهمه داد. این جزای نامتعادل، از این طرف هم ادعا می کند که من عادلم. ما که نفهمیدم عدالتت چی کار شد؟
مجزی هم هستم؛ خوب، مجزی باید بگوید عدالت داشته باشد. هر کس سه ماه رفته یک اندازه، هر کس شش ماه رفته یک اندازه.
نه آقا! به جزای وی فکر نکن. چرا؟
تو چی میدانی که این کسی که، نماز خواند یا روزه گرفت یا به جبهه رفت:
جانِش به نور چه چیزی متلاطم بود؟
همۀ حواسش به کجا بود؟
تمام تخیلاتش حول چه محوری می گردید و فعال بود و شکوفا بود؟
از رفتن به جبهه، چی می خواست؟ از دنیا چی می خواهد؟
از آنچه به او داده شده، نسبت به آنچه به او داده شده، چه نظری دارد؟دوستشان دارد؟ یا نَه! داشتن و نخواستن؛ می توانست بیشتر از این بدست بیاورد اما نکرد! چرا؟ توانستن و نکردن، اینها فرق می کند.
این باطنش حول چه چیزهایی دور می زد؟
و الآن به اینها چگونه نگاه می کند؛ فرق می کند، این باعث می شود که انسان خداوند را متهم بسازد؛ به بی عدالتی متهم بسازد. به بی فکری، متهم بسازد و، سالک کوشش می کند که همچنین کاری نکند.
در جزای وی تفکر نمی کند و در اسرار خلقت نیز تفکر نمی کند، اسرار ظریفی هست که انسان با این مایۀ؛ خوب دقت کنید!
با این مایه از تفکر، به آن اسرار رسیده نمی تواند.
دوباره عرض می کنم، خوب دقت شود!

با تفکر، از ناحیۀ خودش: با سفر کردن، با تفکر کردن نمی رسد؛ پس، چگونه می رسد؟
او اگر: دروازه ها را باز کرد، قلب را منشرح کرد، ریخت، هبه کرد، تو می فهمی! با تو، با پای تو، با تفکر تو، ممنوع، حرام. سالک، از اعتماد به خودِش، و تفکرِش در این مرحله دست بر می دارد.
از تکیۀ به خودِش و فکر خودِش و تفکر خودِش و سفر خودِش دست بر می دارد؛ خودش را زنده می سپارد به واهب العقل، -این یکی-.

آنکه حرام است در سه چیز است. آنکه مستحب است نیز در سه چیز است؛
تفکر در صنایع صانع و آن تخم حکمت است.

راجع به سیب، بنشینیم تفکر کنیم. راجع به پیاز، بنشینیم تفکر کنیم. راجع به حافظه ای که خداوند به انسان داده تفکر کنیم. راجع به قوۀ خیالش تفکر کنید؛ که اگر شخص قوۀ خیالش را محضب کرد و برایش حضور قلب، -برای خود قوۀ خیال-، حضور قلب آماده کرد، یا به زبان امروزی بگوییم:
توانست که تمرکز خیالی، بر خیال خود حاکم بسازد، ممکن از بهترین هنرمندهای دوران بشود؛ روی این فکر کنید، هر چه هم می توانید فکر کنید.
روی عجزی، که از جان بنده بالا می خزد فکر کنید که این عجز چی کار می کند؟ و بروی تکبرش هم فکر کنید، که این تکبر چی کار می کند؟
خلاصه: روی صنایع الهی هر کس فکر کند و مستحب هم هست ثواب دارد.

اگر روی صنایع حضرت حق انسان فکر بکند به حکمت اشیاء دست پیدا میکند؛
میداند که: این برای چه است، چه فوایدی دارد، چه آثاری دارد، چه مضراتی دارد؛ همه را درک میکند؛ می شود: حکیم!

دوم

در اقسام حق، که آن تخم بصیرت است.

اقسام، جمع قِسَم است. قسم، قسمت هایی که برای مردم می رسد؛ برای خودمان می رسد.
به طور مثال: برای بنده، قسمت بنده شده که، نهصد و هفده سال زندگی بکنم و به یکی دیگر هفده سال؛ به این فکر کنید چی حکمتی بوده؟! چه امری بوده؟ چه چیزی بوده که قسمت عمر این، اینقدر است؟ از او اینقدر؟
معکوسش را هم در نظر بگیریم: به یکی رنج بیشتر می دهند، به یکی گنج بیشتر می دهند.

در یک جای دیگری هم بنده، عرض کردم الآن هم تکرار می کنم:
زینب(س) را در نظر بگیرید و تمام تاریخ بشریت را در نظر بگیرید؛ آیا کسی به اندازۀ زینب(س) رنج برده در هستی؟ هر پیامبری را می خواهید در نظر بگیرید؛ زن، مرد، هر چی هر جا هست.
قسمتِش رنج بوده؛
چند ساله است؟ پنج ساله است جدش می میرد. چهار ماه بعدش مادرش می میرد. چند وقت بعدش پدرش را می کُشند. برادرش را زهر می دهند. او یکی دیگر که قیامت بپا کرده. بعدش هم همینجور، چند تا از برادرانش را کشتند؟
تفکر کنیم! به یکی شجاعت می دهند، به یکی دنائت می دهند؛ رویش تفکر کنیم!
کسی که در میدان تفکر هست در این زمینه ها تفکر می کند.
چی خبر است؟ چه داستانی بوده که ابراهیم آن طوری می شود؟ و زینب(س) اینطوری می شود؟ و موسی آن طوری می شود؟ چه خبرهایی بوده؟
و سوم

در آلاء وی! یعنی در نعمت ها و رحمات وی، مستحب است.

و من، منی که در این میدان هستم تفکر می کنم که: به من چه نعمتهایی داده؟
دست داده، چشم داده، گوش داده، قامت مستوی داده، چهرۀ اینطوری داده، زیبائی داده، نداده، موی چطوری داده؟ عقلم چطوری هست؟ هدایتی که نصیب من کرده، مرا به اصطلاح امت فلان پیامبر قرار داده، فُلان ولی، معلم خوبی به من داده، دوست عزیزی به من داده، همسر خوبی به من داده؛ و ان تعدوا نعمت الله… چی؟
…لا تحسوها …در آنجا این بخش برای سالک مستحب است که این کار را انجام بدهد.

و اما، قسمت سوم، که تفکری که واجب است؛ آن هم زمینه هایی دارد، این دیگر از واجبات است. برای سالکی که در میدان تفکر بسر می برد از واجبات است.
اول
تفکر در کار خویش است

چه می کنم؟ تجارت؛ تجارت بر من چه می افزاید؟ فُلان چیزها!
خانه می دهد، باغ می دهد، آبروی اقتصادی می دهد، کُلفت می دهد، نوکر می دهد، ماشین می دهد؛ عقل هم می دهد؟ حکمت هم می دهد؟ معرفت هم می دهد؟ آرامش گل محمدی هم می دهد؟ که مثل گل محمد همیشه، ما بی خیال باشیم؛
حضور قلب هم می دهد؟ خلوص ایمان هم می دهد؟
نَه، اینها را نمی دهد. کدام یکی بهتر است؟ تفکر در کار خویش؛

عارف بزرگوار! جناب آقایی که در میدان تفکری؟ بله!
معارف ربوبی ساحۀ بسیار وسیعی دارد؟ بله!
به چند سال می توانی عرفان نظری را به پایان برسانی؟ حافظه ات هم فوق العاده خوب است مثل ابن سینا.
به چهل سال!
این چهل سال عرفان نظری و پیمودن این همه راه بر شهودِت چه تأثیری دارد؟آیا مکاشفه هایت را گسترش می دهد؟ که مربوط به مرحلۀ قلب است.
آیا این درک عرفان نظری، دیده ات را بروی فرشتگان و عالم فرشته و عالم مثال و عالم ملکوت باز می کند؟
ممکن، نمی دانم!
از عالم خیال و عالم مثال و ملکوت برترت می برد که به عالم روح منتقل بشوی و به شهود خیلی از مسایل برسی؟ نمیدانم.
نماز می خوانی؟ بله!
در نماز مگر، در هر تشهد اعلام نمی کنی اشّهَدُ اَنَّ لا اِلهَ اِلا الله! پس چرا دروغ می گویی؟
اینجا که پای تفکر نیست، پای معانی و مفاهیم و صور معانی و مفاهیم نیست، پای شهود است!

ماها، در هر نمازی دروغ می گوییم، آنهم جلوی روی خدا نشسته دو زانو، دروغ می گوییم: اَشّهَدُ اَنّ لا اِلهَ اِلا الله! دروغ شاخ دار! تفکر در کار خویش؛
خُب، چی بکنم؟
سیر عرفان نظری را تا بدان حد پیش ببر که، به کار عرفان عملی ات می خورد، در پرواز جانت به سوی عوالم ملکوت و جبروت، تو را همکاری می کند، همیاری می کند، بیشتر از آن به درد تو نمی خورد.

در کار خویش کسی که تفکر می کند: عیب کار خود را می جوید، عیب طاعت خود را می جوید، عیب نارسائی های خود را هم می جوید؛ عواملی که دارد، -یک –
پیامدهایی که دارد، همه را در نظر می گیرد؛ و نکتۀ دیگری که خواجه اعلام می کند و خیلی زیبا است: تفکر در کار خویش است، در کرد خویش است؛ یعنی:
جستن عیب طاعت و آن تخم شرم است
یعنی: عرض نامۀ جرم، که تخم خوف است. از ما جرمی سر زده، این را برای خود عرضه بداریم،
پروردن نیاز در خود، که جزای آن دیدار است؛
جز عجز، جز انکسار، جز شکستگی، جز نیاز به بارگاه بی نیاز، چی ببریم که او نداشته باشد؟ سبحان اللّه!
آن اصلاً فرشتگانی دارد که همینجور به رکوع رفتند(رفته اند) هنوز سبحان ربی العظیم و بحمده که می گویند، نمی فهمند که در دنیا فرشته دیگری هم خلق شده، یا نشده؟
خُب، چی می خواهی ببری؟
دست گدایی ببر! پروردن نیاز، که جزای آن دیدار است؛
و آن سه چیز است، در سه چیز است:
تفکر و تدبر و تذکر.

تفکر: در کرد، در کار، که: کِردِت چون بود؟ کنِشِت چون بود؟ چگونه بود؟ و چه بود؟

تدبر در گفت:
که گفتت چه بود؟ دربارۀ چی بود؟ برای چی بود؟

و تذکر در بخش
که بخشِشِت برای جانت چی بود؟ برای چشمِت چی بود؟ برای گوشِت چی بود؟ برای عقلِت چی بود؟ برای دلِت چی بود؟ برای برادرِت چی بود؟ برای همسرِت چه بود؟ هدف چی هست؟ تا کِرد مغز باشد! مغز دیگر سرۀ، سرۀ، سره را دگه، طلای ۲۴ را می گوید. و گفت راست باشد که: معیت با صدیق اعظم و صادق اعلی پیدا کنی!
و بخش پاک باشد که: با جواد مطهر همگون بشوی.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات. الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.