سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام تذکر
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۵۱:۱۸دقیقه

میدان سی ام تذکر

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِّ العالَمِینَ
الحمد و ثناء لعین الوجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان پیرامون یکی دیگر از میادین کتاب مستطاب صد میدان، یعنی میدان ذکر دور خواهد زد. خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان تفکر میدان تذکر زاید»
و تذکر، رسیدگی دلسوزانه و ارزش یابانه و ارزش محورانه، به یادآوری ها و تذکرات است.
یعنی: اگر شخص به یادآوری ها:
اولاً، دلسوزانه؛
و ثانیاً، ارزش یابانه؛ برخورد کرد به این می گویند: تذکر؛ و علاوه بر این:
علاوه بر پذیرفتن، علاوه بر یادآوری هایی که ذکر کردیم؛ در تذکر، پذیرفتن احکام و زمینه های مربوط به خود یادآوری ها، حضور دارد و حضور بالفعل دارد؛ یعنی:
نه تنها کسی که مذکِر هست، یادآور هست، و با یادآوری ها در ارتباط هست به اینها رسیدگی می کند؛ بلکه دلسوزانه آنها را می پذیرد؛ و لذا خود خواجه علیه الرحمه می فرماید:
فرق بین تفکر و تذکر درین است که:
تفکر جستن است و تذکر یافتن؛ و از جستن تا یافتن فاصله خیلی زیاد است.

حال، یادآورنده کیست؟ حاضر است یا غایب است؟ یعنی: مذکر آنی که به یاد می آورد، آنی که تذکر می دهد، کیست؟ برون از من است یادر درون از من است؟ فرشته است یا ابلیس هست؟ مؤمن است یا فاسق هست.؟
به هر حال، بایستی توجه کرد و متوجه مذکر بود، هر چند در این میدان، سالک به قوای وجودیِ خودش تذکر می دهد.
از هر طرفی که جانش تذکری را دریافت و مذکری را دید، تذکر، این مذکر را به قوای وجودیِ خودش منتقل می کند. به طور مثال:
ما قبری را می بینیم. خود این قبر یک مذکر است. به ما می گوید: ای فُلان! تو نیز سرنوشتت این است. پایان کارت اینجا است! و وقتی عقل، این تذکر را دریافت به سایر قوای وجودی می گوید و یادآوری می کند که: پایان کار من و شما اینجا است؛
ای چشم پایان کارت اینجا است، ای گوش پایان کارت اینجا است؛ همین طور هر چیزی، برای سالک عاقل و دلسوز می تواند مذکر باشد و هر چه این مذکر، از نظر تذکری که می دهد و محوری که تذکر می دهد اوج مندتر باشد تذکر پربارتر و غنی تر است.

در این میدان، سالک به قوای وجودی تذکر می دهد و آنها را -خوب دقت کنند دوستان-!
و آنهارا از غیبت به حضور می کشاند؛
نسبت به مذکرها، گاهی انسان غافل است، غایب است؛ و مذکر از انسان گاهی غایب است؛
یعنی:
این استکان جلوی روی بنده گذاشته است؛ اما چون هوشم به جای دیگری هست، این را نمی بینم. این استکان با حضورش و با این آب داغی که داخل دارد به من در واقع می گوید، مذکر این است که اگر گلویت خشک شد بنوش. اما، آن قدر ذهنم به جای دیگری مصروف است که این را نمی بینم.
خود تذکر، قوای وجودی را از غیبت به حضور می کشاند و از حِجاب بیرون می آورد.

آیه ای که مرحوم خواجه عبدالله انصاری علیه الرحمه برای این میدان برگزیده: آیۀ سیزدهم از سورۀ مبارکۀ غافر هست:
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمْ آیَاتِهِ وَیُنَزِّلُ لَکُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا وَمَا یَتَذَکَّرُ إِلَّا مَن یُنِیبُ.
متن این آیه و مفهومی که از این آیه به دست می آید و از کلمات این آیه و از سیاق این آیه بدست می آید این هست که:
سالکی که در این منزل به سیر مشغول است بداند که این تذکرات ریشۀ سماوی دارند؛ اینها رحمت ها و نعمت هایی هستند. رزقی هستند که از آسمان، خداوند برای تو نازل می کند.
اگر در قلبت می افتد، و اگر عقلت را متنبه می کند، اگر حواست را متنبه می کند باز هم ریشه در آسمان دارد، قدرش را بدان؛ و لذا، در پایان آیه می فرماید:
وَمَا یَتَذَکَّرُ إِلَّا مَن یُنِیبُ جز آنهایی که مرتبۀ انابت را پشت سر نهاده اند، دیگران این معنا را درک کرده نمی توانند و از این تذکرات که ریشۀ سماوی دارد آن برداشت و آن سودی را که شایسته است ببرند، نمی برند!
به هر حال، علت دیگری هم هست و آن اینکه: همه چیز در دست حق است و در حوزۀ ارادۀ او و در حوزۀ فرمان او؛
لذا، تذکرات همه مائده های آسمانی هستند که به انسانی که سالکی که در این میدان به سر می برد افاضه می شوند و اهدا می شوند و هبه می گردند؛ بر این مبنا:
تذکر در واقع نوعی دستگیری از دل غافل و یا دل گمراه هست؛
شخص، خودش متوجه می شود که دلش از خیلی از زمینه های ربوبی غافل شده، بَهِش تذکر می دهد؛ یا خدای نخواسته جانش دچار گمراهی شده، بهِش تذکر می دهد و دستگیری می کند. از این دل او را از راه ناصواب، از موضع غفلت بیرون می کشد؛ از عادت، یعنی:
نوعی ماشینی شدن، نوعی فیزیکال زندگی کردن، به بیداری و بینائی اش می کشاند.
ماها عادت کردیم ظهر شد غذا بخوریم. شب شد بخوابیم. صبح شد پاشیم برویم سر کارمان؛ عین ساعت و پیچ و مهره های ساعت. همانجور که پیچ و مهره های ساعت نمی پرسند که چرا من این کارها را می کنم؟ ماها عادت کردیم که از خودمان نمی پرسیم:
چرا این کارها را می کنیم؟ چرا نون می خوریم؟ چرا بازار می رویم؟ چرا تجارت می کنیم؟
چرا تجارت نمی کنیم؟ به شکل ماشینی زندگی می کنیم.

تذکر برای سالک، از یک طرف دستگیری از دلش هست، دل غافلش! و از دیگر طرف بیرون کشیدن: این دل، این عقل، این احساس، این وجدان؛ از حالت ماشینی، از حالت ماشینی شدگی، فیزیکال شدگی به «بیداری به آگاهی به انتخاب» است؛ می توانیم بگوییم که:
«نوعی مهرورزی به سالک واقعی» یعنی: «به روح سالک، به جان سالک هست»؛
به جانی که مهجور افتاده، به جانی که به درد هجران گرفتار شده و به وادی هجران محکوم شده، نوعی مهربانی و مهرورزی به او هست.

به هر حال، اگر یک تقسیم بندی فراگیر را مد نظر بگیریم که تذکرها در کل چند حوزه را *می توانند احتوا بکنند، معمولاً از سه حوزه بیرون نیستند؛ و خواجه هم طبق دأبی که دارد کوشش می کند فراگیرترین حوزه ها را مورد توجه قرار بدهد و از جزئیات و استثناء های بسیار نادر می گذرد؛ می فرماید:
تذکر سه حوزه دارد؛ و یا به یکی از این حوزه ها تعلق می گیرد.
حوزۀ بیم دهندگی،
یکم
حوزۀ بیم دهنده
حوزۀ امید دهنده
و حوزۀ نیاز نماها
البته کلام خواجه، کلام مقلق و پیچیده ای هست و به همین جهت بنده نخواستم عین عبارت و عین واژه های انتخاب شده ی خود خواجه علیه الرحمه را انتخاب کنم.
به هر حال، تذکراتی که به ما می رسد، خوب دقت کنید!
یک
بیم دهنده اند.
یعنی: ترس آورند، هراسناک اند، خوف آورند؛ یا امید بخش اند، امید آورند، و یا اینکه: متذکر نیازهای ما، کمبودهای ما، فقر ما، انواع فقر ما می شوند.
در حوزۀ بیم دهنده ها، سالک به گوش ترس، ندای وعید را می شنود. میدانیم که ندای وعید یعنی ندای حول بخش، ندای تهدید کننده، ای انسان! اگر دروغ بگویی جایگاه تو جهنم است!
اگر اسراف کنی إِنَّ المُسرِفین کَانُوا من إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ. چه چیزی را می رساند؟
تهدید می کند که: اگر اسراف کردی از برادران شیطان می شوی: أَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى القوم الظَّالِمِینَ
اگر ستم کردی، از خدا دور می افتی به لعنت گرفتار می شوی، این یک نوع تذکر است و همه متوجه وعید هست؛ یعنی گزارش های تهدید کننده که نتایج، نتایجی هست سخت و دشوار و فرا طاقت انسانهای حتی بسیار گردن کِش؛

بررسی کنیم در کل جریان زندگی، چیزهایی که ما می شنویم، تذکرهایی که ما می شنویم، از این سه معمولاً خارج نیست:
اول از همین بیم دهنده، یا امید دهنده و یا نیازنما؛
نیازهای ما به یادمان می آید. فقر وجودی ما را به یادمان می آورد. در این حوزه به گوش ترس ندای وعید را می شنود؛ گوشی که حقایق ربوبی را دریافته، گوشی که از آن میادین قبلی سربلند بیرون شده و با حقایق آشنا شده و با احکام حقایق آشنا شده(وبا حقایق احکام)
خواجه می فرماید:
تذکر بیم دهنده در سه زمینه روی می نماید و ممکن است در یکی از این سه زمینه ها باشد:
اول
بیمِ فزع و سنن پوشیده را می رساند
بیم دهندگی اش متوجه فزع و سننی هست که پوشیده هست.
فزع شما می دانید گریه و زاری را می گویند، ناله را می گویند. معنای دیگری هم دارد که اینجا مورد بحث ما نیست.
ما یک سلسله سنت های پوشیده ای داریم. که ما این سنت ها این قوانین را هنوز درک نکرده ایم.
از یک طرف خداوند می گوید: وقتی می دهی، ایثار کن؛ آنچه داری، بده؛ به اندازۀ نیاز، نگهدار؛
مازاد بر نیاز را بخشش کن؛ از دیگر طرف می گوید: اگر مثلاً: حتی پارۀ جگرت را می خواستی داماد کنی اسراف مکن! اگر می خواستی برای امام حسین(ع) جلسه بگیری اسراف مکن!
اِه! این چی کار شد؟ میماند انسان که سنت ها چیه؟
اگر دهش زیاد خوب است؟ چرا اینجا بد است؟
علتش این است که:
ما به قوانین مستوری که درین زمینه ها هست، آگاهی نداریم؛ و لذا دچُار شنیدن آن فزع و جزع و ناله و زاری و زمینه های مربوط به آن می شویم.
شنیدن تذکراتی که مربوط به قوانین مستورند؛ مثلاً: به ما گفتند کم بخور. ویا می گویند: کم بخور وگرنه مریض می شوی. این تهدید است دیگر؟
ما قانون کم خوردن را نمی فهمیم که چه قانونی بر این حاکم است؛ در حالی که وقتی می بینیم کسی بیشتر می خورد چاق تر و چله تر می شود بعد می گوییم:
خُب، اینکه بهتر شده، سرحال شده، چاق تر شده، در حالی که بعدها علم، بعضی از زمینه هایی {را}متوجه می شود که نخیر! این چاقی خودش مرض است. وقتی می گویند کم بخور برای *همین است؛ یا می گویند رفیق بد نگیر! ما، قانون حاکم برای ما پوشیده است؛ که: رفیق بد، چی کار می کند؟ چه تصرفاتی، در وجود ما می کند؟ در عقل ما می کند، در دین ما می کند، در هنر ما می کند، در خیال ما می کند، اینها را نمی فهمیم.

بدنیا دل مبند که نتایج سوئی دارد؛ این قوانین را نمی فهمیم.
به هر حال، همۀ اینها، اخلاص پیشه کن وگرنه همۀ عبادتهایت بی خود خواهد بود.
خود را وقایع کن وگرنه آفت می پذیری. اینها همه وعید است و همه هم مربوط می شود به زمینۀ بیم دهندگی؛ در همچنین جایی سالک چی کار می کند؟ دقیقاً این تذکرات را می پذیرد. درست است که بیم دهنده هستند، تهدید کننده هستند، دقیقاً بواسطۀ همین تهدید کنندگی اش می پذیرد و می کوشد به جانش منتقل کند، به گوهر وجودِش منتقل کند، به حقیقت نفسش منتقل کند و به آنها بفهماند که:
هاء! تذکر، خطر را اعلام می کند یا مذکر، خطر را اعلام می کند. به هوش باش اگر بی توجهی کردی جزا همانست که در پی گفته و تذکرش هست. چرا ما اینهمه بی خیال ایم (هستیم)؟ چرا از گناه هراس نداریم؟ چرا نسبت به زمینه های تهدید کننده، آن غیرت را نداریم؟ غیرتی که از ما بتواند حفاظت کند؛ به دلیل اینکه:
ما به این تذکرات و به این مذکر هیچ اعتنایی نداریم. ما جان مهجور خودمان را در میدان تذکر نیاورده ایم. از این بی خیالی و ناشنوایی جهان:
چقدر رنج می برد؟ چقدر زیان می کند؟ چقدر تهدید می بیند؟ آن هم با پوست بدنش لمس می کند؛خدا فقط می داند.

در حوزۀ اقتصادی، در حوزۀ اجتماعی، در حوزۀ سیاسی، در حوزۀ فرهنگی، در حوزۀ هنری؛
در محدوده های زندگی و کنش های فردی، در کنش های جمعی، این همه به حُکام گفته می شود: ستم مکنید! نمی شنوند.
اینهمه به سیاستمداران گفته می شود: با جان و مال مردم بازی نکنید.
این همه به تجار و کسبه گفته می شود این کار را نکنید. این همه به تلویزیون شب نشان می دهد که طرف را گرفته اند بی آبرویشان هم ساخته اند، جریمه اش هم کرده اند؛ جُرمش را این، قبول نمی کند این مذکر درونی مثل اینکه اصلاً مرده در این.

چقدر می گویند: اخلاق بد را دنبال نکنید؟
جوان های ما چقدر: با سوء رفتار گرفتارند؟ با سوء پندار گرفتارند؟

این جامعۀ امروز، جامعۀ بخصوص نسل جوان، به دلیل همین که از مذکرِ بیم دهنده دور افتاده یا نسبت به این مذکر پشت کرده، چه بدبختی هایی را که نمی بیند؟
یعنی جوان امروز، شأن جوان امروز جامعۀ اسلامی چه در افغانستان چه در ایران چه در جاهای دیگر همین است که الآن داریم ما؟ باید جوانان ما چنین باشند؟
درد دل زیاد است. فقط خواستم توجه داده باشم که:
سالک در میدان تذکر، مذکر و یا یادآوری های مذکر بیم دهنده را، به جان می پذیرد و با همۀ وجود و سرمایه های وجودی، از این تذکر:
پاسداری می کند؛ دلسوزانه پاسداری می کند، ارزش محورانه و ارزش یابانه پاسداری می کند.

از روزی که آدم علیه السلام مأمور به تبلیغ شد تا حال میگویند: خودت را به قیمتی کمتر از ارزش وجودی خودت مفروش!
ما به چه چیزها که خود را نمی فروشیم؟ گاهی به یک شیشۀ نوشابه، گاهی به دو تا بستنی، همین جور برویم دیگر؛ بگذریم!

اول، فزع و سنن پوشیده. تذکر بیم دهنده بود.
دوم

شنیدن تذکراتی که مربوط به سرانجام های نادیده و درد بارند؛
گاهی به ما تذکر می دهند، که ما خودمان سرانجامش را ندیده ایم؛ حتی انسانها ندیده اند. بسیاری از انسانها ندیده اند. کسانی که چشم دلشان و چشم قلبشان باز نشده و با ملکوت هستی آشنایی ندارند، ندیده اند. به طور مثال می گویند:
پایان هوس رانی بدبختی ست. چون، خودمان تجربه نکردیم و بدبختی، پوست بدن مان را داغ نکرده، قبول نمی کنیم.
ولی، سالک می پذیرد. درست است که خودت تجربه نکردی. پایان دنیا طلبی، فقر اخروی ست و پشیمانی جاوید، می پذیرد؛ این تذکر را می پذیرد.
پایان گستاخی در برابر ارزشهای ربوبی ذلت است و حقارت است می پذیرد. پایان کار را خودِش تجربه نکرده است؛ ولی می پذیرد.
پایان پشت کردن به خدا، بردگی ابلیس و شهوت و نفس است و افتادن در هزار و یک دلهره و دغدغه و اضطراب، می پذیرد؛ خودش هم تجربه نکرده، می پذیرد.
ببینیم اینها همه حوزه های بیم دهندگی است؛ بیم می دهند، این تذکرات همه بیم می دهند؛

و، سوم
شنیدن تذکراتی که مربوط به وقت نشناسی و به قول خود خواجه:
«شوریدگی وقت می شوند» مثلاً گفتند(گفته اند):
زمان توجه به خدا را، از زمان توجه به دنیا تمیز بده!؛ وقت نماز شد، بلند شو نماز بخوان دیگر! حالا درست است که ماشین حساب جلوی رویت گذاشته است و کار دنیایت نیم کاره مانده است؛ آن، از آن طرف داره می گوید: بیا! او هم کی داره می گوید بیا؟

زمان احترام نهادن به خود را، از احترام نهادن به دنیا، تمیز بده؛ این کار را می کند.
زمان افزودن بر خود را، بر زمان افزودن بر برون خود، ماشین خود، خانۀ خود، باغهای خود، پولهای خود، تمیز بده؛ وگرنه زیان می کنی! می پذیرد.
زمان صرف کردن آن سرمایه های حیاتی برای حیات ابدی را، از صرف کردنش در راه حیات فناپذیر تمیز بده! می پذیرد، راحت می پذیرد و اگر چنین نکنی به ضرر خودت است.

حالا بیاییم برگردیم به جامعه مان، به خودمان، به جامعه هیچی به هیچ کس کار نگیریم.

مایی (ما ها) که غیر معصوم هستیم؛ به خودمان برگردیم ببینیم از ترک این تذکرات و بی توجهی به این تذکرات بیم دهنده:
چه بلاها که به سر خویش نیاوردیم؟
چه ارزشها که به دست خویش و با پای خویش پایمال نکردیم؟
چه عزت ها را که از دست ننهادیم و چه ذلتهایی را که بر خود تحمیل نکردیم، در حوزه های مختلف؟
میدان تذکر خیلی مهم است، خیلی مهم است.

اگر دوستان که خداوند بر توفیقات شان بیفزاید همت بکنند تذکر را در قرآن مورد توجه، به عنوان یک محور خاص مورد توجه قرار بدهند به یک چیزهایی می رسند. بعد می بینیم که:
خودِ قرآن در تحلیل نهائی جز یک مذکر چیزی نیست شخص پیامبر اکرم(ص) جز یک مذکر چیزی نیست.
علی مرتضی(ع) به آن عظمت که هر چه عارف و هر چه سالک در عالم اسلام هست روزه خوار سفرۀ آن بزرگوار است؛ جز یک مذکر چیز دیگر نیست.
آیا درست است ما به این مذکرها پشت کنیم؟ بی توجه باشیم؟ پس:
به کی می خواهیم روی کنیم؟
از کی می خواهیم بشنویم؟
از کی میخواهیم بپذیریم؟

حوزۀ دوم، از حوزۀ تذکر، حوزۀ امید بخشی هست؛

سالک در این حوزه، با دیدۀ امیدواری به وعده های مذکر می نگرد؛ چون، هر چه در آنجا می گویند، هر تذکری که به عقلش می رسد، به قلبش می رسد:
کشفش می کند، درک عقلانی اش می کند، درک حسی اش می کند؛ امید دهنده هستند. هر جا نگاه می کند از این دسته می بیند یک امید به همراه است یک نوید، یک مژده بهِش می دهد.

تذکرهای رجامند نیز در سه حوزه قابل بررسی هستند که خواجه هم به اینها اکتفا کرده؛

یادآوری گفتار و کردار تائبان راستین؛

آنهایی که رفتند: گناه کردند، اشتباه کردند، بر خود ستم کردند؛ولی، برگشتند و توبۀ نصوح کردند، توبۀ دقیق کردند؛ بعد به ما می گویند که: فلان کار را نکن یا می گویند: فلان کار را بکن.
مثلاً: خیلی گناه کردیم؛ می گویند: عفو خداوند از گناه تو بیشتر است! این چیه؟
یک مژده است دیگر. ولی، ما آنقدر گناه کردیم که نگو! عفو او بیشتر است.
ما، عمر ما گذشته دیگر الآن به پایان کار رسیده ایم؛ با یک نظر همه را جبران می کند.
می بینیم مژده می دهد؛ تائب راستین مژده می دهد. {با یک نظر }می گوید: همه را جبران می کند.
تو با همین ده روز دیگر هم زندگی بکنی اگر برگردی همه جبران می شود، برگرد!

به این تذکرات که امیدوار کننده هستند و از ناحیۀ تائبان راستین هست گوش می دهند و اینها را می پذیرند.

دوم
یادآوری آنچه از جانب خدا، پیامبر، امامان و دیگران، در رابطه با شفاعت شنیده شده؛ اینها را می پذیرند.

در رابطه با شفاعت، ما مسایل زیادی داریم، شنیده شده؛ اما، همه امید است. اگر فُلان کار را بکنی و به فلان زمینه عمل کنی برای خود شفیعی درست می کنی:
یا «پیامبر» شفیع تو می شود یا «جانشینانش» شفیع تو می شوند یا «دخترِش که شفیعۀ محشر» هست، شفیع تو می شود.
دستگیری از همسایه کردی، همسایه شفاعتت می کند. دستگیری از یک مرغ کردی مرغ شفاعتِت را می کند و در این رابطه حرف ها زیاد گفته شده با وجود اینکه هنوز قیامت نشده و ما شفاعت را ندیدیم اما در دنیا دیدیم؛ اشتباه کردیم، کسی آمده و شفاعت مان کرده نزد بزرگتر از ما و آن بزرگتر پذیرفته.
آقا! این را گسترش بده. برسان تا به آنجائی که شایستۀ رسانیدن هست. در این حوزه، در حوزۀ شفاعت هر چه می گویند بپذیر و این تذکرات را غنیمت بدار و از آنها بهره بگیر و هی به جان خودت بگو؛ سالک همین کار را می کند.
کسی که در حوزۀ و در میدان تذکر قرار دارد اینها را به جان خودش هی منتقل می کند:
اگر به کتابی خوانده منتقل می کند، اگر از مذکری شنیده منتقل می کند، اگر از روحانی محل شنیده منتقل می کند، اگر از کودکی شنفته منتقل می کند، اگر از بزرگی شنفته با جان خودش هی تذکر می دهد؛ فلانی! از شفاعت یادت نرود؛ از زمینه های مربوط به شفاعت یادت نرود؛ تا چه کار بشود؟ تا از «یأس» بدر آید. سالک درست نیست مأیوس باشد؛ تا، « شوق و اشتیاق سلوک و استقامتِ در سلوک و تلاش و تپش و جهد در سلوک بیشتر بشود؛ تا ابزار و روشهای بهتر را شناسایی بکند و بر بگزیند» و از این ابزار و روشهای برتر و بهتر در جهت رشد خودِش و کمال خودِش بیشترین استفاده را بکند.
و سوم

یاد آوری نعمت هایی که خودش در زندگانی یافته؛

در حوزۀ نیاز شناسی و نیاز نمایی، سالک با زبان نیازمندی، لطف و فیض و منن حق را اجابت می کند؛ -حوزۀ سوم حوزۀ نیازنماها بود-

اگر کسی واقع بینانه به خودش نگاه بکند، در هر مرتبه ای که می خواهد باشد؛ در هر آنی و در هر جایگاهی متوجه خواهد شد که جز نیاز چیزی نیست.

انسان عین فقر است. عین نیاز هست. موجودی هست، یا بگوییم:
ظرفی هست که از نیاز درست شده، از ما ساخته شده و با همین نیاز ادامۀ وجود می دهد.
شما به من بگویید: از چه چیزی بی نیازید؟ تا من به شما بگویم: از همان چیزی که خود را بی نیاز می یابید و می دانید، در همان، چندین نیاز نهفته است.
خیلی دوست دارم عزیزان بتوانند یک موردی را پیدا کنند؛ یک موردی که احساس می کنند ما نسبت به این مورد بی نیازیم، تا بررسی کنیم و حلاجی کنیم و تحلیل کنیم و دریابیم و مسجل بسازیم که در همان چندین نیاز نهفته است.

ما عین نیازیم. از شش جهت نیاز، ما را احاطه کرده است و اگر از جانب بی نیاز، این نیازهایمان، از شش جهت برآورده نشود چیزی جز عدم، آن هم نه اینکه عدم وجودی، نخواهیم بود؛
و سالک در این حوزه و درین بخش در حوزۀ نیازشناسی و نیازنمایی با زبان نیازمندی، با زبان درخواست، با زبان استدعا، لطف و فیض و منن حق را اجابت می کند.

تذکرات نیازنمایانه هم، سه حوزه دارد؛ که کمی ظریف تر هست و کمی هم لطیف تر.

اول
یادآوری گفته هایی!
دقت کنید! به یادمان می دهند؛ که اتفاقاً تا جایی که بنده متوجه شده ام درین بیست سال اخیر، تقریباً این بخشی از یادآوری ها، از همۀ زمینه های دیگر بیشتر است.
یادآوری گفته هایی که در رابطه با آثار، بر برکتبار نیایش های سِری، ذکرهای خفی و مناجات های پنهان و تنهایی صورت می گیرد؛ چقدر گفته شده؟ کم گفته شده؟ یک بار، دو بار، ده بار؟
در یک جا(ی)، در دو جا، در ده جا؟ تأثیر دارد.
و وقتی این تذکر را سالک می شنود می کوشد که در حوزۀ نیایش های سِری تا آنجا که توان دارد از خود مایه بگذارد؛ در رابطه با ذکر خفی تا آنجا که توان دارد مایه بگذارد.
در یکی از مباحث گذشته داشتیم که قیمت نَفس را می داند؛ و لذا، در هر نَفس «سرمایه گذاری» می کند؛ و با هر نفس «سرمایه برداری می کند، سود برداری می کند»؛ بخصوص که اگر گاهی مثل خیلی از افراد مثل بنده دچار فراموشی می شود، دچار نسیان می شود، دچار غفلت می شود؛ تا، مذکری، تذکر نیایشهای پنهان و ذکرهای خفی و دعاهای تنهایی و گوشه ای داده می شود و ارائه می کند، با جان و دل و با همۀ هوش و حواس اینها را می پذیرد و می کوشد تا در زمینه از خود، عملاً آنچه را شایسته است نشان بدهد.

دوم
یادآوریِ گفته های نیاز نمایانه ای ست که؛ خوب دقت کنید! یادآوری گفته های نیاز نمایانه ای ست که: یا مربوط به اوایل خلقت مابوده و در عین حال نشاط بار اند.
می گویند: شما نبودید.
ما نبودیم و تقاضای مان نبود
و این یک واقعیتی است؛ خودِش، لطفِش، کرمِش، مرحمتِش، می آید؛ از هیچ، ما را می سازد و بعد به ما: عقل می دهد، کرامت می دهد، شخصیت می دهد، عزت می دهد، آقایی می دهد، چشم و گوش می دهد؛ یادآوری اینها خیلی مهم است ما این هارا داشتیم؟ یا به اینها نیاز داشتیم؟

اگر همان طوریکه در قرآن تمثیلاً آورده است؛ خاک و گلِ ما را درست می کرد، شکل ظاهری ما را درست می کرد؛ اما، به ما عقل و خرد و هوش و قلب و ایمان و اخلاص نمی داد؛ وقتی این را آدم فکر می کند و این تذکر را می شنود یک نوع نشاط انسان را می گیرد، که:
پس معلوم می شود من آن طوری هم «بی ارج و بی ارزش نیستم». یک چیزی هستم که او متوجه به من شده است و این همه سرمایه گذاری در رابطه با من کرده است؛ حالا، پاداش من و موضع گیری من در برابر چی باید باشد؟
آیا بی توجهی باید باشد؟ پشت کردنِ به او باشد؟ یا نَه! قدردانی و شکران و سپاس باشد!
یا مربوط می شود به اوایل خلقت، یا مربوط می شود به اوایل حیات کونی ما؛

حال، یک بچه را در نظر بگیریم، چه مقداری بچه، نیاز دارد؟
به چه چیزها که نیاز نداریم و نداشتیم؟
الآن که بعضی ها مثل بنده هشتاد سال از عمرشان گذشته سرتا پا نیازیم. اوایل کودکی که مشخص است دیگر؟
وقتی به یادمان می دهند: پدر به یادمان می دهد، مادر به یادمان می دهد، برادر بزرگ تری داریم به یادمان می دهد. بچه ای را می بینیم در کوچه، خود این بچه مذکر است به ما می گوید: تو هم چنین بودی؛ پدرت دستت را می گرفت، مادرت به تو مهربانی می کرد. اینها مذکر اند همه! نیازهای ما را به یادمان می آورند:
چه مقدار تو ضعیف بودی؟ چه مقدار ناتوان بودی؟ کی بود که به تو این همه محبت کرد و این همه مایه گذاشت؟ یادش بردی؟ شرط انصاف این است؟ مروت این است؟ جوانمردی این است؟ در هر دوی این یادآوری ها اگر خوب انسان توجه کند:
اول مهر و محبت و لطف و کرم و فیض حضرت دوست را می بیند، که:
ما نبودیم و تقاضای مان نبود.
تو، به اینجا ما را کشاندی و بعد وقتی ما را آفریدی یک تاج افتخاری هم بر سر ما زدی و بعد ما را جانشین خودت معرفی کردی! وای بر منِ بی معرفت، که اینهمه لطف را فراموش کنم!
من چه داشتم؟ هیچ. من چه دارم؟ همه چیز. چه کم دارم؟ هیچ. من چه کم دارم؟ وقتی من خدا رادارم! همه چیز دارم.
وقتی دروازه اش بروی من باز است من چه می توانم کم داشته باشم؟
وقتی او می گوید: ای عیسی! به بندگان من بگو: تا کی من، بر دروازه، منتظر شما بایستم تا شما بیایید، از من چیزی بخواهید؛ ولی، شما نیایید؟ و بعد به قول آن شاعر، شعر زیبایی دارد می گوید:
من چه دارم که تو را در خور، هیچ
من چه دارم که سزاوار تو، هیچ
تو چه داری؟ همه چیز! تو چی کم داری؟ هیچ!

این دروازه باز او در انتظار، تو دستت را دراز نمی کنی؟ وای بر تو!
در هر دوی اینها اول مهر و کرم، لطف و فَضَیان رحمت او هم دیده می شود هم مسجل است!
و دوم
نیاز ما که در هر مرتبه و هر مرحله ای از سن و وجود و مراتب وجودی:
چه در عالم ناسوت، چه در عالم برزخ و ملکوت، چه در عالم جبروت باشیم؛ باز نیاز ما هم ادامه دارد.
اینها همه مذکرند. سالک این مذکرها و این تذکرات، این مذکرها را به خودش منتقل می کند؛ لذا، اگر خودش را: من باشم یا شما، یا هر انسان دیگری، هر سالکی دوباره خود را در موطن و محل و موضع و موقف همان دو دوران: چه دوران اول خلقت قرار بدهد و تلقی کند و چه دوران طفولیت و این تذکر را بشنود و به کار بندد؛ این «رحمت خاصهِء رحیمیه»، چه کارها که نخواهد کرد؟، اصلاً آنجا دیگر پای عقل و اینها دیگر گم است که چی کار می شود؟ معلوم نیست!

و سوم

یادآوری نکته هایی که دل را پر اعتماد و پر امید، آنهم در لحظه های ویژه،
یعنی: حالات، حالاتی که «فیض و جرقه های فیض» در او حالات فرا می رسد!
یک لحظه است. این حاله(حال است)؛ همان حال را، باید محکم بگیریم و این جرقه را باید بگیرد و این مذکرِ غیبی و قدسی را باید بگیرد! چون، این حال، اسمش رویش است دوام ندارد؛

نیمه شب است؛ خوابش هم سخت گرفته، مشکل هم دارد! فرزندش هم علیل است، بیمار، کنار بسترش نشسته یک لحظه یک جرقه می رسد! این مُذکر است. این تذکر را باید بگیرد. قدر این تذکر را بداند؛
چون، این تذکر، دل را: پُرِ از اعتماد می کند، پُرِ از امید می کند و، این حالات، حالاتی ست که: «جان سالک، با حضرت دوست نزدیکی حاصل کرده و به ارتباط، ارتباط مستقیم شده»؛
دیگر وسیله در کار نیست.
این لحظه ها، لحظه هایی هستند که: «دروازۀ دل به روی تجلیات حضرت دوست باز است»!

خود جان به یاد او *متصح(متسح) گشته، گسترش پیدا کرده، انشراح پیدا کرده!
همان: المنَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ شده!
این تذکرات و این حالات و این یادآوری ها را باید غنیمت بداند. لحظه هایی هست که دل، به شعلۀ شوق او و به عشق دیدار او و مشاهدۀ او بریان شده!
و،
گاه جان و روح به واسطۀ شهود او، آنن از خود رفته و در او گم شده! با خود بیگانه شده و به حلاوتی دست یافته که نگو!
تا، مثل آن شاعر بدبخت، تبه روزگار نشود که اعلام می کند و خودش هم اعلام می کند:

دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی اما، بدست بی نصیبی یا جفا بر روی دل بستم
(در زیر نویس نوشته شود که شعر ازخود حکیم فرزانه هست)
اینطوری نشود! خیلی سخت است! اینجا خود دل مذکر است و نتایجی دارد:
واقع بینی را بیدار می کند؛
فقر وجودی را نمایش می دهد؛
مبدأ و مرکز جبیره و جبران را معرفی می کند؛
روش و ابزار و طریق جبران را نیز روشن می سازد؛
پایان کار سالک را نیز به او می نماید؛ و اگر شخص به این مراتب و به این مراحل دل سپرد و همۀ این تذکرات را با جان پذیرایی کرد، یقیناً میدان ذکر را به پایان برده است وگرنه باید دوباره برگردد.
اگر چه برگشتن ده باره هم ارزشمند است؛ ولی، اگر کار را به همینجا پایان دهد و سرفرازانه بیرون شود، تا بعد به میدان دیگری برسد که از ذکر هم بگذرد دیگر، به میدانی برسد که نیستی خودش را مشاهده کند که از آن به «میدان فقر» تعبیر کرده اند!
رَزَقَنّا اللهُ و اِیاکُم و السّلامُ عَلیکُم وَ عَلینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصالَحِینَ
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.