سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام خوف
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:۴۰:۵۶

میدان سی و سوم خوف

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا العین الوجود و الصلاه و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

عرایض، ما پیرامون کتاب مستطاب صد میدان ادامه دارد و امشب میدان سی و سوم یا میدان خوف را از این کتاب مورد توجه قرار می دهیم! خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«از میدان تواضع میدان خوف زاید»

و آیه ای که برای این مطلب و این میدان انتخاب کرده است آیۀ ۴۰ و ۴۱ از سورۀ نازعات است: وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى* فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَى
اگر عزیزان، میدان تواضع را با عرایضی که داشتیم هضم کرده باشند و دقت و توجه نموده باشند و پس از آن متوجه این نکتۀ ظریف شده باشند که خواجه می فرماید:
«از میدان تواضع، میدان خوف زاید» این خوف به آن معنی نیست که ماها در نظر داریم! معمولاً ترسی که ما داریم، از موجوداتی هست که: ترساننده اند، قوی اند، درهم کوبندۀ انانیت و نفسانیت ما هستند، مثلاً ما:
از اهل قدرت می ترسیم؛ خوف ما اینگونه است. یا از حیوانات درنده و کُشنده می ترسیم. مراد خوف یا ترسی که به فارسی باشد در میان سالکان الی الله و اهل معرفت چنین خوفی نیست؛ چون، حضرت دوست رؤف تر و رحمان تر و رحیم ترِ از آنست که بنده ای از بندگانش از او هراس داشته باشند؛ او که موجود زورگوئی نیست، موجود قدرت زده ای نیست که بنده، از او بترسد؛ بلکه: این خوف پایان مرحلۀ تواضع هست!
و گفتیم که در تواضع: محبت حضور دارد، اشتیاق حضور و حاکمیت دارد و این خوف:
خوفِ از دوری هست، خوفی از انقطاع مهر هست، خوفی از انقطاع محبت حضرت دوست هست؛
بعد از آنیکه سالک میدان تواضع را با آن ظرافتهایی که آمد طی می کند به میدانی وارد می شود و به حالتی می رسد و به مقامی دست پیدا می کند که: دوری حضرت دوست را تحمل کرده نمی تواند! هجران برایش ترس آور است. از چیز دیگری نمی ترسد!
از اینکه از مقام حضور دور بیفتد هراس دارد! از اینکه ذهنِش، دیدِش، توجهِش، معطوف به غیر محبوب بشود هراس دارد.
و لذا، آیه ای که انتخاب کرده دقیقاً مراد خواجه علیه الرحمه را می رساند:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ
نمی گوید در خود آیه،: مقامُ الله، مقام الرحمن، مقام المنطقم، مقام الجبار! نَه مقام القوی نَه، مقام رّب! وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.
ربّ، تربیت کننده وپرورش دهنده را می گویند! دل را چه کسی تربیت می کند جز دلدار؟
محبت را چه کسی شکوفا می سازد جز محبوب؟

انسان در مقام محبت کامل که می رسد، درک مقام محبوب را می کند! در مقام عشقِ به کمال که می رسد درک مقام معشوق را می کند و می داند که معشوق سخت مهربان است! هر آنچه من احساس کنم که عشقم به او زیاد است مهر او و عشق او نسبت به من بیشترِ از آن است.
یک بچه ای را در نظر بگیریم و یک پدر و مادر عارفِ عاقلِ دلسوزی را در نظر بگیریم؛ حالا این بچه شاید پدر و مادرِش را دوست داشته باشد، اما پدر و مادر چه مقدار او را دوست دارند؟ چند برابر محبتش؟ اصلاً قابل مقایسه هست؟!
کسی که به درک آن مقامات می رسد، متوجه می شود که من:
مربوبی هستم، پرورنده ای هستم، پرورش شده ای هستم، در دست ربّم (رب من) و این رب من است و مربی من است که مرا می پروراند و شایستۀ مقامش همین هراس است تا ادب را و تواضع را از یاد نبرم.
اگر به یاد دوستان باشد، آخرین مرحلۀ تواضع که کاملترین مرحله هم بود، تواضع در برابر حق بود.
به هر حال، آیه، ظرافتهای خاص خودش را دارد و عملاً اعلام می کند که چه خوفی مطرح هست: خوف محب است نسبت به محبوب،
خوف عاشق است نسبت به معشوق؛ منتها، محبوب و معشوقی که عشقِش و محبتِش چندین و چند برابر عشق عاشق و محب است و مهمتر دنبالۀ کلام هست، که این دو کار را باید بکند:
یکی درک مقام ربّ را داشته باشد
و دوم وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى و نفسش را از غیر محبوب و غیر مربوب نهی بکند.
تو، به چه چیزی می خواهی توجه بکنی که از توجه به ربّت و محبوبت و معشوقت:
بهتر باشد؟ ارزشمندتر باشد؟ شکوفا سازنده تر باشد؟ دهنده تر باشد؟ رشد دهنده تر باشد؟ غنابخش تر باشد؟ آرامش دهنده تر باشد؟ چه؟
لذا، یک شرط در آیه هست:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى اگر اینجوری شد!
خوب دقت کنید! که تتمۀ آیه چه قدر زیبا هست!
اصلاً نوعی اشتیاقِ دیوانه کننده، اشتیاقِ بیهوش سازنده، از خود رباینده، شخص را می گیرد؛ خوب، اگر چنین شد چی کار می شود؟
فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَى.
دیگه نمی گوید که: صبر بکند که عالم شهادت و عالم سفلا را طی کند، عالم برزخ را طی کند، به قیامت برسد، میزان صراط را طی کند، بعد به بهشت برود؛ نَه! فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَى همین جا بهشتِش می شود!

در یکی از فراز ها عرض کردیم که بهشت سه مرحله دارد:
بهشت دنیا
بهشت برزخی
و بهشت آخرتی؛

سالک بعد از آنیکه در مقام خوف، قرار می گیرد و این دو زمینه در او محقق می شود و شکوفا می شود و به عمل می آید و بار می دهد:
یکی:
درک مقام محبوب و دیگری: نهی نفس
از مشاهدۀ غیر محبوب؛ در بهشت قرار می گیرد، اینجا بهشتِش است.

عرض کردیم: نمی توان تصور کرد که ابوجهل در همان زمینی و در همان موقعیتی زندگی کند که برادر زاده اش پیامبر اکرم(ص) زندگی می کرده، این معنا ندارد!
پس، می شود: فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَى در بهشت قرار می گیرد رزقنا الله و ایاکم انشاء الله.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: «خوف ترس است و ترس حصار ایمان است»
این خوفی که با این معنایی که یاد کردیم ایمان را محاصره می کند، حصار می کند تا آفتی و آسیبی به ایمان نرسد؛
وقتی چند تا درخت را یک جای می کاریم اطرافش را حصار می کنیم، می شود باغ؛
برای چی؟ برای اینکه آفت نگیرد! می خواهی ایمانت آفت نگیرد؟ آسیب نبیند؟ حصارِش بَکِش!
از چه؟ از خوف! منتها از این خوف! و ترس، حصار ایمان است و طریاق تقوا.

هر چیزی آفتی دارد و هر آفتی، پادزهری دارد، طریاقی دارد که آنرا از میان می برد.

اگر تقوا بخواهد: آفت بگیرید، آسیب ببیند، میکروبی تقوا را تهدید کند؛ خوف بهترین تریاک است، پادزهر است، میکروب کش است!
اگر تقوای ما می لرزد، گاه داریم و گاه نداریم برای اینست که:
خوف نداریم از مقام ربّ! دقت کنند عزیزان!
وقتی ما هراسناک هستیم مثلاً فرض بفرمائید: یک ماشینی با سرعت به طرف ما می آید و ما می خواهیم خود را از آسیب دیدن محافظت بکنیم، دیگه فکر ما به چیز دیگری معطوف نمی شود؛ با همۀ هوش، دست و پا گوش، چشم، سرعت حرکت، خود را وقایه می کنیم؛ تلاش ما همه متوجه وقایه کردن خود ما هست که آسیبی به ما نرسد؛ چرا؟
چون، خوف شدید است سر تا پای ما را گرفته.
اگر خود را متقی بدانیم و گوهر ایمان را در خود مشاهده کنیم و ببینیم که دارد آسیب می بیند و این خوف تمام وجود ما را فرا بگیرد اجازه نمی دهیم؛ این تقوا می شود، تریاک می شود برای تقوای مان، برای ایمانمان!
و سلاح مؤمن است که با این سلاح، مؤمن از خودش دفاع می کند؛
و اگر دشمن خیره سری کرد و دیده درائی کرد با این سلاح به او حمله ور می شود و او را از پای در می آورد؛ این موقفِ میدان خوف و حقیقت خوف است از نظر خواجه علیه الرحمه، به دنباله اِش طبق معمول می فرماید:
و خوف سه قسم است:

یک قسم، خاطر است یعنی: گذرنده است!

دیگر قسم، مقیم است یعنی: می ماند و از میان نمی رود

و سوم
غالب است بر تمام هستی فرد غلبه دارد!

انواعش را بیان می کند؛ و آن ترس که خاطر است در دل آید و بگذرد!

گاهی که مشکلاتی به زندگانی ما، به ابعاد مختلف حیاتی وارد می شود، یک هراسی فرایمان می گیرد؛ اما همین که یک چراغ سبزی از یک جائی نشان داده شد آن هراس گم می شود! مثل خاطره های خوشی که گاهی به ذهن ما می آید که انشاء الله اگر فلان مطلبم برآورده شد به حج می روم یا خیراتی به راه می اندازم یا نمازی می گذارم یا استغفاری می کنم! یک خاطرۀ تند به ذهن می آید و می رود بعد هم دیگر دنبالش را نمی گیریم؛ مشکل اساسیِ اکثریت افراد همین هست؛
نمی گوییم که انسان ها بدون ترسند، ترسشان: زودگذر است، گذرنده است، مسافری ست شتابناک و شتابان راه خودش را طی می کند، به جای می رود که اول بوده: به فراموش خانۀ همیشگی!

در دل آید و بگذرد، آن کمین ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!
اینکه می گوییم که: مردم مؤمن هستند، ترسی دارند، ترسشان همین هست و بر مبنای همین هست؛
اگر یک شخص کاملاً بی ترس باشد، بی خوف باشد، خُب(خوب) معلوم می شود که بی ایمان است؛
همین که بلاخره به هر سختی به هر جان کندنی است چهار رکعت نماز می خوانیم معنیش این است که: پس ترس داریم ولی ترسِ همچین آبکی!
سخت مان هست نماز خواندن، سخت مان هست روزه گرفتن، زکات دادن، دروغ نگفتن، شهوت رانی نکردن، سخت است؛ ولی، به هر نکبتی و به قول هراتی ها به هر پِیسی هست تحمُلِش می کنیم؛ اگر این نباشد خوب ایمان نیست.

نظر خواجه این است که: آن کمینه ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!

که بی بیم، ایمان را روی نیست و بی بیم را، ایمان نیست!
امکان ندارد بدون بیم، ایمان تحقق پیدا کند! و آنیکه بدون بیم هست، ایمان ندارد!
و نشانه های بیم! هاء! این خیلی زیبا است: آنکه ادعا می کند ما: بیم داریم!
نشانه های بیم: ناپیدایی ست؛ خودش را گم کرده! تسلیم شده! در احکام محو شده! در فرامین گم شده! پیدا نیست!
فرمان محض شده، عبودیت محض شده، تسلیم محض شده، از او جز امتصال امر، یعنی فرمانبری چیزی مشاهده نمی شود!
عده ئی هستند که از آنها جز هوا، مثل بنده حقیر فقیر سرتاپا تقصیر: جز هوا، جز هوس چیزی پیدا نیست! سالکی که در میدان خوف به سر می برد از او:
جز انتصال امر، جز کنش در جهت های مختلف و ابعاد مختلف فرامین حضرت دوست، چیزی مشاهده نمی شود؛
اگر می خورد به دستوره (بدستور است، هست)، اگر می خوابد به دستور است، اگر دعوا می کند به دستور است، اگر صلح می کند به دستور است، اگر می خندد به دستور است و اگر می گرید و می گریاند باز هم به دستور است.

ببینیم، کُنِشهای افراد، آیا فرمانبرانه است؟ یا نَه، نفس محورانه؟
اگر تابع نفس خود هستند، بی بیم اند و بی بیم را ایمان نیست؛ و اگر تابع ربّ اند، خوشا به حالشان!

به هر حال، این کمترین ترس، آرایش یا پیرایۀ اینان است و خواجه حرف خوبی می گوید، یک معیار خوبی به دست می دهد، می فرماید: هر کس را ایمان چندان هست که بیم است.
می خواهی بفهی چه مقدار ایمان داری؟ وزن ایمانت چه مقدار است؟ اوج ایمانت تا کجا است؟ ژرفای ایمانت تا کجای است؟ نگاه کن:
چه مقدار هراس داری؟ چه مقدار خوف داری از حق؟ از مقام رب؟ به همان میزان ایمان داری! لازم نیست کس دیگری قضاوت بکند؛ چون، اینجا عاقل و عقل و معقول، در یک جای اند!
حاکم و محکوم یکی هست.
حکم، حاکم و محکوم یکی هست
علم، عالم، معلوم یکی هست! سالک درینجا به کسی نیاز ندارد. خودِش، خودِش را وزن می کند و ایمانِش را وزن می کند، مرتبت ایمانِش را وزن می کند!

و اما دومی و دیگر ترس مقیم است و آن ترسی ست که:
یکم
اول بنده را از معصیت باز دارد؛ ویژگیهایش است!
سالک نگاه می کند که من دارای: خوف خاطر و گذرنده هستم یا نه، دارای خوف مقیم هستم؟
خوف در من، خانه کرده است؟ جای کرده است؟ مقام کرده است؟ بیرون نمی شود یا نَه؟ از این در می آید، از آن در می رود!
آنی که مقیم هست و خانه کرده است: اولین ویژگی این ترس این است که:
* بنده را از معصیت باز دارد! اگر گناه می کنیم معلوم می شود که هنوز خوفِت خوف مقیم نشده است! اگر عصیان می کنیم، حالا هر نوع عصیانی می خواهد باشد، هنوز دارای مقام خوف نشده ای! باید برگردی و این میدان را دوباره تجربه کنی، تلاش کنی، زحمت بکشی، جانِت را بسوزانی، هواهای نفسِت را به آتش محبت حضرت دوست بدی(بدهید)، تا کارت به مقام برسد!

و، از حرام وی را دور کند؛ دومین ویژگی اِش!

شخص دچار حرام نمی شود که، اتفاقاً افرادی مثل بنده کمتر دچار حلال می شوند و بعضی از حرام ها که بدترین حرامها، هم: نزد حق، نزد پیامبر، نزد قرآن، نزد شاه ولایت امیر مؤمنان هست، برای ما از هر حلالی، حلال تر شده؛ مثلاً دروغ!
در قرآن می گوید: علی لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ
ما راحت دروغ می گوییم! می بینید که برای شیطان فقط گفته شده لعنت و برای دروغگو!

کسی که خائف هست دروغ نمی گوید؛ گرفتار چنین حرامی نمی شود و این حرام در جانِش راه پیدا کرده نمی تواند و به قول بعضی از عزیزان افسارِش را به دست گرفته نمی تواند و این، یکی از ویژگیهای خوف مقیم هست!
اگر این خوف، به این مرتبتی از قوتّ و نیرومندی برسد، شخص را نمی گذارد که دچار حرام بشود؛
حالا، حرام که یک مورد نیست دو مورد نیست ده مورد نیست. به هر حال، از بس شنیده ایم ذهن مان پر است و از بس التفاط ننمودیم و عملی نکردیم برای ما خیلی همچین بی جاذبه بی اهمیت و بی هِراس جلوه می کند.

و سومین ویژگی

و عمل مرد کوتاه کند!

اگر به هر کدامی از افرادی مثل بنده یک لیستی بدهند، یک کاغذی بدهند، قلمی هم بدهند بگویند که: آرزوهای خویش را بنویس، چه مقدار آرزو داری؟ در رابطه با اقتصاد چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با سیاست چه آرزوهایی داری؟ در رابطه با هنر چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با زمینه های زندگی فردی چه آرزوهائی داری؟
از خانه که شروع کنیم یک هفته شاید وقت لازم داشته باشد تا بنویسیم که ما خانه ای که می خواهیم دارای چه ویژگی ها خواهد بود؛ فرشِش چگونه باشد، دیوارِش چگونه باشد، شیشه هایِش چگونه باشد، سقفِش چگونه باشد، لوسترهایش چگونه باشد، همین جور برویند(جمع بروید) دیگر!
اگر از لباس بپرسند همین طور! یعنی کسی که در مقام خوف است، چون می داند؛
خوب دقت کنند عزیزان!
به هر نکته ای و به هر محوری، به هر شیئی، به هر امری که توجه کند، توجه از او باز گرفته شده! کِی زیان کرده؟! چون، تا به او نگاه می کند چیزی را نمی بیند و وقتی به چیزی نگاه کرد، نگاه از او گرفته!
تا دل، به چیزی می دهد، دل از او پس گرفته است! و تا دل، از دلبر نگیرد به چیز دیگری داده نمی تواند!
و دل را وقتی از دلبر گرفتیم به چه بدهیم که از دلبر و مهر دلبر بهتر است و عزیزتر است و شریفتر است و ارزشمندتر است؟
منتها، خوف مقیم این سه ویژگی را دارد و هر کدام از این ویژگی ها جایگاه خاص، خیلی جایگاه برتر و زیبائی دارد!
بنده را از معصیت باز دارد و از حرام وی را دور دارد و عمل مرد کوتاه کند

و سیّم یا سوم
ترس غالب است
و آن ترس مکر است و مَکَرُو و مَکَر اللّه
دراین مرتبه، وقتی سالک مقام خوف را {که} از هر دو مرتبه می گذرد و{به} مرتبۀ سوم می رسد، یک هراسی او را فرا می گیرد که: اِحاطه اِش کرده نمی تواند و آن ترسِ از مکر است؛ نکند مکر الهی به سراغم بیاید؟
خوب، من که با این ضعفهای عجیب و عدیدی که دارم، آیا می توانم با خدا پنجه بدهم؟
با این عقلی که ندارم، با حضرت حق می توانم مقابله بکنم؟اگر مرا به مکر گرفت چه بکنم؟
اگر مکرو و مکر الله شد چه بکنم؟

و سیّم

ترس غالب است

و آن ترس مکر است، که حقیقت بدان ترس درست آید!
یعنی واقعیت ترس، گوهر هراس، -آنهم همان هراس محبانه و مهرمحورانه- گوهر ترس و حقیقت ترس به همان زمینه معین می شود و پدیدار می شود و روشن می شود و مسجل می شود و ثابت می شود؛ نَه بر زمینه های دیگری.

کلام شیخ، کلام خواجه لطایف بسیار زیبائی دارد!

و سیّم

ترس غالب است و آن ترس مکر است که:
حقیقت بدان ترس درست آید و راه اخلاص بدان گشاده آید و گشاده گردد؛
چون، گاهی ممکن است انسان خیالاتی بشود بگوید: خوب، ما امسال رفتیم به حج، پارسال هم رفتیم پرارسال هم رفتیم، سالهای آینده هم انشاء الله می رویم و مخلصانه هم می رویم؛ چه خبر داری که مکری در کار نباشد؟ و این مکر باعث بشود که اخلاص تو به هم بریزد و از اخلاص محروم بشوی!

لذا، اگر ترس مکر، جان سالک را فرا گرفته بود، متوجه هست که خلوصِش مورد اصابت آفت و آسیب قرار نگیرد.

و سوم
مرد را از غفلت آن، باز دارد!

همین ترس است که انسان سالک را اجازه نمی دهد که دچار غفلت بشود. غفلت درینجا غفلت از زمینه های دنیایی نیست: از محبوب غافل بشود و از مهر محبوب غافل بشود؛ که ماها الحمد الله بگوییم، همیشه غافلیم؛ حتی وقتی نماز می خوانیم سر به سجده می گذاریم سبحان ربی الاعلی و بحمده همان لحظه ای که سبحان ربی الاعلی و بحمده می گوییم، اتفاقاً یاد ما می آید تلفنِ که فراموش کرده بودیم؛ ترس مکر این کار را نمی کند.
در یکی از فرازهایی که در رابطه با میدان دیگر بود، فکر می کنم نَفَس بود گفتیم که، در آنجا سالک هراس دارد که نکند من بیش از همین یک نفس دیگر زنده نباشم؛
خیلی خوب، اگر قرار به این هست که بیش از این یک نفس زنده نباشم، این نَفَس را فدای محبوب کنم و در راه او بکار ببرم؟ یا فدای نفس کنم و در راه تحقق و آرزوهای نفسانی؟
اینجا هم، این ترسی که غالب شده، حاکمیت پیدا کرده، سلطه پیدا کرده بر هستیِ سالک، سلطنت و حکومت می کند، اجازه نمی دهد که غافل بشود از محبوب؛ غلبۀ این ترس، به سالک اجازه نمی دهد که از اخلاص دور بشود و یا دچار غفلت نسبت به محبوب بشود!
خواجه، برای اینکه ماها بهتر بفهمیم و سالک طریق الی الحق، زیباتر و رساتر و راحت تر بخصوص در میدان فقر، زمینه ها را دقیقاً بتواند ممتاز بسازد، از یکدیگر تشخیص بدهد، جدا بکند می فرماید:
و نشان مکر ده چیز است دقت کنند دوستان!

ببینیم ما داریم؟ یا نداریم؟
اگر نداریم به چنگ بیاوریم و اگر داریم تقویتش کنیم، متکاملش بسازیم، پُر بارش بسازیم.

و نشان مکر ده چیز است

اول
طاعت بی حلاوت
نماز می خواند، روزه می گیرد اما، شیرین نیست برایش. حلاوت ندارد، لذت نمی برد. از این قیام لذت نمی برد! باطنش منشرح نمی شود! نشاط روحانی پیدا نمی کند. از روزه هم همانطور، از حج همانطور؛ کَی خیلی با نشاط است؟
وقتی مردم می آیند رویش را می بوسند و می گویند: خیلی خوش آمدید، حج شما قبول؛ و هر چه مردم بیشتر بیایند و این حرف را بزنند آن نشاطِش بیشتر می شود. از خودِ حج، از خودِ نماز لذت نمی برد از تقبّل الله دیگران خیلی لذت می برد!

یک – طاعت بی حلاوت،
دو -اسرار بی توبه،
به غفلت، به بی ترسی، به بی بیمی؛ عادت کرده، پشت سر هم انجام می دهد اما، توبه هم نمی کند!
به گناه- حالا صغیره- عادت کرده، به دروغ گفتن عادت کرده، به حرام خوردن عادت کرده،
به چاپلوسی کردن عادت کرده، به غیبت کردن عادت کرده؛ ما که نداریم الحمد الله، داریم؟ غیبت که نمی کنیم؟
در بین ما مسلمانها چیزی که وجود ندارد الحمد الله غیبت نکردنه، چیزی که وجود ندارد غیبت نکردن است را عرض کردم! اسرار می کنیم به این کارها، اسرار دارد و توبه هم نمی کند. از این راه مُلوّس، نجس بر نمی گردد این دو.

بستن دَرِ دعا،
دَرِ دعا، دروازۀ دعا و نیایش به رویش بسته می شود؛ هر چی می خواهد از دیگران می خواهد!
انگار او چیزی نیست که کسی از او چیزی بطلبد کسی نیست کاره ای نیست! در حالی که دستور هست در حدیث قدسی داریم خداوند دستور می دهد به عیسی روح الله؛
یا عیسی! نمک دیگت را هم، از ما بخواه! بعد برو سرِ کوچه از نمکی بخر؛ اول توجهی بما بکن بگو خدایا! نمکی را بفرست سر کوچه، تا من از او نمک بخرم. بستن در دعا.
علم بی عمل؛
علم داریم که دروغ بد است، عمل نمی کنیم؛
علم داریم که غیبت کردن حرام است، مثل اینست که کسی گوشت برادر مردۀ خودش را می خورد؛ اما، غیبت هم می کنیم!
علم داریم که دور شدن از حق، ذلت به بار می آورد؛ راحت دور می شویم!
علم داریم که نزدیک شدنِ به اهل دنیا، حقارت می زاید، حقارت بار است، خِفّتِ وجودی به بار می آورد؛ اما، تلاش می کنیم کجا ببینیم: یک رئیسی، یک وزیری، استانداری، والی ای، اینی یااونی (این یا او).

حکمتِ بی نیت،
گاهی به حکمت دست پیدا می کند این شخص، اما نیتِ قرب ندارد! عین این علم، پیدا کرده چون نیت قرب نداشته، عمل کرده نمی تواند؛ حکمت بی نیت مصداقِش همینها است.
صحبتِ بی حرمت
در مجلس نشسته است احترام هیچ کسی را نمی گذارد! به هر کس هر چه خواست غلمبه(غ یا ق؟) پرانی می کند؛ این نشانۀ مکر است؛ گونده(گنده؟) گوئی دارد و حرفهای زشت هم از دهانش راحت بیرون می شود.

هفتمی بستنِ دروازۀ تزرع
زاری و تزرع از او، که انابه باشد؛ میدان دوم بود یا میدان سوم بود، دروازۀ انابه به رویش بسته می شود.

صحبتِ با بدان،
عادت می کند با بدان: صحبت داشته باشد، مصاحبت داشته باشد، نشست و برخاست داشته باشد، هم نشین باشد.

و بَدَتَرِ از اینها!
یعنی بدترِ از این همه، دو چیز است و آن دو چیز که زادۀ مکر است و بدتر از این، دو چیز است که:
بنده را ایمان دهد، نه یقین؛
عین ایمان بنده، ایمان خود من! ایمان دارم علی الظاهر به اینکه: او یگانه هست ولی یقین ندارم؛
ایمان دارم که او رزاق است اما، از این می طلبم! چرا؟ چون یقین ندارم.
ایمان دارم که او جبار است اما خواستهای خود را جبیره از دیگران می کنم، از دروازۀ این و آن!
ایمان دارم که او بصیر است در محضرِش -او که بگذر- در حضورش گناه می کنم!

و بَدَتَرِ از همه این است که بنده را: ایمان دهد بی یقین یا، بنده را با بنده گذارد؛
سرو کار انسان را به بنده های لم یحصل می کند. رابطۀ خودش را قطع می کند؛ کاری که امروز دقیقاً میان ما مسلمانها به شدت حاکم است متأسفانه و آن هم نه در یک مورد در دو مورد در خیلی از زمینه ها و موارد! سر و کار ما شده است با یکدیگر؛ همه لذا، یکدیگر را می چاپیم و همه یکدیگر را وسیلۀ ترفع قرار داده ایم؛
ولی، اگر سالک بتواند از دام این ده چیز رهایی یابد و آن موارد قبلی را رعایت کند به کمال تمام، میدان خوف را سرافرازانه طی کرده است و آمادگی پیدا می کند تا به عنوان شخصیتی برتر به میدانی برتر قدم گذارد.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.