سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام وجل
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی۳۲:۱۶
میدان سی و چهارم  وجلّ

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رب العالمین
الحمد و ثنا له العین الوجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

بعونِ الله و تعالی، عرایضمان پیرامون میدان دیگری از کتاب مستطاب صد میدان دور می زند و این میدان، میدان سی و چهارم و عِنوانِش هست وَجَل.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: از میدان خوف میدان وجل زاید.
یعنی اگر سالک میدان خوف را با سرافرازی به پایان بَبَرد وارد مرحلۀ دیگری می شود و مقام دیگری می شود که مقام وجل است.
آیه ای که خواجه محور سخن خویش و برداشت خویش قرار داده، آیۀ مبارکۀ شصتم، از سورۀ مؤمنون! در آیه آمده است:
وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ .

وجل قوی تر از خوف هست
یعنی اگر تمام مراحل و مراتب خوف را سالک عاشقانه و عارفانه بپیماید و سرافرازانه از آن مرتبۀ از خوف بیرون بیاید، تازه وارد میدان دیگری و مرحلۀ دیگری می گردد که از خوف برتر است. وجل قوی تر از خوف است و آن ترس زنده دلان است، نه مرده دلان؛

انسان ها یا به طبع زنده اند- که مشترک است میان انسان و حیوان_
انسان می خورد حیوان هم می خورد، انسان می خسبد و می خوابد حیوان هم می خسبد و می خوابد، انسان زوجیت دارد، حیوان هم دارد، انسان به خانه نیاز دارد حیوان هم نیاز دارد انسان برای ساختن خانه تلاش می کند گنجشک هم تلاش می کند، قمری هم تلاش می کند سایر حیوانات هم همچنین!

گاهی انسان زنده است، ولی همۀ قوای حیاتیش در محور همین زمینه ها دور می زند، فراتر از این نیست؛ این زندگی زندگیِ به طبع است یا زندگانی بر اساس قوانین طبع حیوانی؛
بعضی وقتها انسان، از این مرحله حیاتش فراتر می رود و قسمتی از قوای وجودِیِش صرف ادراک و تحصیل زمینه های عقلانی می شود و امور نظری می گردد!
روایتی هست از نبی اکرم(ص) و دستوری هست از ایشان برای امیر مؤمنان (ع) در این روایت می فرمایند
یا علی! اذا رأیت تقرباً ناس باِللّهِ بانواع النوافل تقرب علیه بانواع العقل
اگر می بینی که مردم به نماز زیادی خواندن، روزهِ زیادی گرفتن، ذکر زبانی، ذکر قولی زیاد و زمینه های مثل این، به خدا تقرب می جویند؛ تو، از راه ورزش عقلی به خدا نزدیکی بجوی
به عقل زنده باش! خردورز باش! حقایق عقلی و جهان عقلی را، مسلط باش و تحت سیطرۀ خودِت در بیار!

کسانیکه کارهای حکیمانه و عقلانی می کنند فیلسوفانه می زییَند اینها به عقل زنده اند؛
و اما، عده ئی هستند که:
نه به طبع قناعت می کنند و نه به عقل، بلکه، می خواهند علاوه بر درک عقلانی، بصیرت و کشف قلبی هم داشته باشند! اینها تلاش می کنند که:
تنها به مفاهیم و صُور ذهنی موجودات که توسط عقل دریافته می شود، بسنده نکنند؛
بلکه: حقایق ملکوتی اشیاء و امور را ببینند؛ ملکوت این لیوان را ببیند، ملکوت این گل را ببیند و با بصیرت ، بینِش و کشفِ حضوری آنرا ببیند.
در مراتب بالایِش، با زبان همه چیز آشنا می شوند!
زبان این گل برایشان آشنا هست. فرشتگان را راحت می بینند و با آنها در مرتبه ای که دارند صحبت می کنند؛ به اینان می گویند زنده دل.

وجل ترس زنده دلان است

آنهائیکه به دل زنده اند و لذا همۀ وجودشان، همۀ قلبشان، همۀ دلشان متوجه کیه؟ (کی است) دلدار هست!
آیه خیلی ظریف است: وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ
اینها با آنکه: تلاشهای زیادِ عارفانه، طاعتهای زیاد دارند، نیایش های زیاد دارند، عبادت های زیاد دارند؛ اما دلهایشان از بیم نپذیرفتن او، لرزان است! همۀ ترسشان این است که ما اینهمه تلاش می کنیم اما: اگر نپذیرفت، چه؟ اگر قبول نیفتاد، چه؟ ترسشان از این هست.
و خداوند در پایان آیه می فرماید:
إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ از میان اسماء مبارک کلمۀ ربّ را انتخاب کرده نمی گوید:
الی الله راجعون ،الی الحق یرُجعون نَه! إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ.
اینان: به پرورش دهندۀ خود، آن کسیکه دلِ اینها را پرورش داده آن کسیکه بیداریِ قلبیِ اینان را پرورش داده، بر می گردند.
با آن معانی و مفاهیمی که بنده عرض کرده ام دوستان یقیناً متوجه این نکته شده اند که بین این مرتبۀ از بیم و هراس و ترس تا مرتبۀ قبلی که عرایضی خدمت دوستان داشته ام تفاوت بسیار بالا هست و بسیار زیاد است.
به هر حال، خواجه می فرماید: و آن، یعنی: وجل سه چیز است:
ترس بر طاعت،
ترسِ بر وقت،
و ترسِ بر عمل؛ و هر کدام را شرح می کند می فرماید: ترس بر طاعت از سه چیز است:

اول
از فساد نیت،
هراس دارند، نماز خوانده می ترسد چی نیتی داشته که نماز می خوانده؟
می خواسته به بهشت برود؟
می خواسته از جهنم مصئون بماند؟
می خواسته دنیایش خوب بشود؟
چه نیتی داشته؟ اگر نیت فسادآلود شد، میکروب زده شد، اینها ترسشان از او{آن} هست نکند نیتی که داشتیم از این کارهای خیری که کردیم اعمالی که به جای آوردیم نیت مان دچار آسیب و آفت شده باشد؛ این یک ترس دارد!
و می دانیم که نیت در دل بسیار، بسیار هم مهم است و هم ظریف و لطیف است بسیار آدم دقیق النظری باید باشد که بفهمد چه نیتی داشتم واقعاً چه نیتی داشتم! ماایستاده می شویم، نیت کردم بخوانم دو رکعت نماز قربتاً الی الله؛
آیا ما میدانیم که چه می گوئیم؟! مثل این که سر تشهّد می نشینیم می گوییم: اشهد ان لا اله الا الله اصلاً می دانی که چی میگی؟! اینکه می گوییم: نیت کردم بخوانم چهار رکعت نماز قربتاً الی الله، این هم مثل همان است! لذا، اگر تهِ تهِ تهِ دل را بشکافند می بینیم که قربتاً الی الله نیست، قربتاً:
الی الجنه است قربتاً الی السیب و بهی آن امروت و گلابی و شفتالو و جوی شیر و جوی عسل است، قربتاً الی الحور العین است{به پاورقی ذکر شود که یکی از شنوندگان جلسه ظاهرا چیزی پرسان میکند وعلامه جواب اورا هم میدهد} خوب، پس چرا دروغ گفتی؟ تو که گفتی قربتاً الی الله؟
اهل وجل از فساد نیت می ترسند و بیم شان در این مرتبه:

اول
از فساد نیت است
و دوم از تاوان تقصیر؛
تاوان، هنوز به هرات رواج هست! تاوان فُلان چیز را می گویند بده؟! گاه تاوان می گویند، گاه تاوون می گویند. غرامت فُلان مسئله را بده! جریمۀ فلان مسئله را بده!
تاوان، جریمه یا غرامت را می گویند. اینجا ترس بر طاعت از سه چیز است:

اول از فساد نیت،

دوم از تاوان تقصیر؛

نکند حضرت دوست آنها را به جریمۀ:
کوتاهیِ در عمل، کوتاهیِ در عبادت، کوتاهیِ در مهرورزی، کوتاهیِ در ادعا؛ بنده کِی اِی (کیستی)؟
بنده خدا! خیلی خوب، وقت اذان هست، قابَ غذا هم آماده است، بنده کیستی؟
چهار ساعت بیشتر کار کردی، خسته و کوفته ای بستر آماده است! نماز نخوانده ای، بنده کیستی؟!
چگونه نماز می خواند با حال؟ با شادابی؟ یا نه معلوم نیست؛ که به قول یکی از ائمه، چونان به رکوع و سجود می رود مثل اینکه: مرغ نوک می زند و دانه اش را می چیند، اصلاً نمی فهمی که سجودش اول کدام بود، دوم کدام بود. رکوعِش از قیامِش تفاوت نداشت، قیامِش از رکوع و سجودش اینطوری؛
کوتاهیِ در عبادتها و کنشها و طاعتها و ادعاها و مهرورزی ها و از خود گذشتنها و ایثارها و توبه ها و مجاهدت ها؛ خلاصه کوتاهی، ترسش این است.

و سوم
از ستُودن خصمان در طاعت؛

خصم دو گونه است:
یا خصم انسی است یا جنی است!
گاه انسان تلاش می کند که عبادتی که می کند، کاری که می کند، دیگران بپذیرند و تأیید کنند!

بنده سخنرانیِ خوبی می کنم و می نمایم، ادبیات به خرج می دهم تا ایشان بگویند: بَه بَه، مورد تأیید قرار بگیرم. گاهی معکوس است؛ انسان مورد تأیید دشمن خودش قرار می گیرد در طاعت.

ستودن اِستوندن را نمی گویند به لهجۀ هراتی ها، اِستوندن، بستون، بستوندی؟ سِتودن به اینجا به مفهوم پذیرش و تأیید است!
گاه، نفس انسان در زمینۀ طاعت، از انسان راضی است میگوید: بس است دیگه، خوب الحمد الله امروز دو تا سوره قرآن هم خواندی، نمازهایت را هم خواندی با آب و تاب هم بودی، فُلان قدر پول به این و آن خیرات دادی، نفس راضی می شود؛ اگه (اگر)نفس راضی شد چه؟ اینها ترس دارند که نکند اعمال ما طوری باشد که نفس از ما که دشمن ما هست راضی باشد و یا طوری نماز می خوانند که دشمنان انسی تأییدشان بکنند. طوری روزه می گیرند که دشمنان، مثلاً فرض بفرمائید:
شیعه ای ادعای دوستی اهل بیت را می کند، ولی در یک جمعی هست که دشمنان اهل بیت هم آنجا هستند، طوری نماز می خواند که آنها تأییدش کنند؛

ترس بر طاعت از سه چیز است: از فساد نیت، از تاوان تقصیر، و از سَتودن خصمان؛
که اینجا می توانیم بگوئیم: سِتودن بوده سُتودن، سِتودن شده است سِتودنِ دشمنان!

و ترس بر وقت از سه چیز است:

از تغیر عزم

اینها، اهل وجل، می ترسند که وقتشان ضایع نشود؛ و در رابطۀ با وقت و وقت سنجی و زمان سنجی خیلی دقیق اند و نوعی بیم دارند که وقتشان بیخود و بی جهت بی مصرف، بی نتیجه مصرف نشود! یکی از علتهایش این هست: الآن یک عزم خوبی دارد می خواهد یک کتاب بسیار سازنده ئی را مطالعه بکند؛ فرصت نمی دهد که نیم ساعت دیگر بشود، یک ساعت دیگر بشود، چرا؟
می ترسد تا یک ساعت دیگر، ممکن حوادثی پیش بیاید و عزم مرا و آهنگ مرا و قصد مرا دگرگون بسازد، لذا از تَغیّرّ، از دگرگونی، از حال به حال شدن عزم آهنگ، هراسان است و دلِش هراسان است نِه عقلِش چون، این کار زنده دلان است!

و دوم اضطراب اخلاص

نکند در لحظۀ بعد، اخلاص من دچار تزلزل و اضطراب بشود؛ این قدرت و ثبات و تعالی ای که این لحظۀ فعلی در من هست از نظر خلوص، نکند در لحظات بعد دچار تزلزل بشود و اگر دچار تزلزل شد، من، زیان کرده ام و نه دیگری! لذا، نسبت به اضطراب اخلاص، دلهره دارند و جالب این هست که: اگر خواسته باشیم نقدی بزنیم و مقایسه ای بکنیم ترسهائی که ما داریم؟ و ترسهائی که اینها دارند؟ خیلی شیرین است!

دوستانی که می خواهند مقایسه بکنند! یادداشت کنند برای خودشان، یک لیستی بگیرند از ترسهائی که دارند:
از چی می ترسند؟!
می ترسند به چه چیزی نرسند؟ یا از چه چیزی عقب بمانند؟
می ترسند چه چیزی برایشان کم، برسد؟ یا چه چیزی برایشان زیاد برسد؟
می ترسند کجای حقیقتِ وجودیشان، گوهر هستیِ شان آسیب ببیند؛ اینها از این چیزها می ترسند.

سالکی که در مقام وجل هست ترسِش:
از تَغیّر عزم است، از اضطراب اخلاص است!

و سوم از تفرق دل،
در اینجا آمده، زنده دله، دل را جمع کرده، دل را یک دله کرده است؛ می ترسد که اگر الآن توجه از دلدار برگرفتم، ممکن در لحظات بعد، به عللی به واسطۀ واردی، به واسطۀ درگیری با زمینۀ خاصی و ویژه ای، این خاطر جمعی، این یک دلگی از من گرفته بشود و من دچار:
تفرقۀ باطن بگردم
تفرق دل حاصل کنم؛ سر نماز نتوانم نمازم را یک دله، به دلدار ارائه بدهم، هر دم دلم به جایی باشد؛ هراس اهل وجل در رابطه با وقت از این سه موضوع هست.
و اما ترس بر عمل،
اینها می ترسند، که آرمانها و آرزوهایشان طوری بر آنها حاکمیت و سلطه پیدا کند، که آنان را از حق باز بدارد؛
لذا، می کوشند در جانشان، آن خطرها و خاطره ها و حضور آن آرزوها و آرمانهایی را که مانع مشاهده و مکاشفۀ حضرت دوست می گردد راه ندهند؛ هراسشان در رابطه با عمل و آرزوها این است:

اول
می ترسند و آن یاد کردن، ناوایستنی!
وایستن یعنی ضرور بودن؛ بایستن است اصلِش
بایدها و نبایدها، بایستن و نبایستن و در لهجه می شود وایستن و نوایستن؛
هراس دارند که، نکند به چیزهای: غیر ضروری، غیر ارزشمند، غیر حقانی، غیر واقعی،
غیر مراد، غیر مقصود؛ ذهنشان دچار بشود! یعنی آرزویی که برایشان پیدا می شود غیر ضروری باشد؛
هر چه نگاه می کنیم به این ضرورت داشتی؟ نَه! خوب، چرا آرزو داری؟ نمی دانم!
خُب، چیزِ خوبی است! خوب، نمی گوییم چیز بدی است. اصلاً بد در هستی وجود ندارد غیر از من! اگر بدی هست همین است. بد دیگری وجود ندارد. اما این چیز خوب را تو نیاز داشتی؟ برای تو ضرور بود؟ بایسته بود؟ یا نه!
به قول حضرت ابوالمعالی می فرماید: آنچه ما در خانه داریم اکثرش در کار نیست!
بفرمائید برویم به خانه هایمان نگاه کنیم! آیا اکثرش در کار است؟ وایسته است؟ ضروری هست؟ یا نه!
روزی در یکی از جلسات جلسات مولوی شناسی بحث ما بالا گرفت و یکی از مولوی ها ادعائی کرد! بنده عرض کردم که: از حق نگذر، اگر گذشتی سر و کارت با این اسمی که من الآن می خواهم بیاورم! سر و کار تو با خدا و با همین اسم؛
گفت چیه؟ گفتم تو ادعا کردی، اگر ادعا نمی کردی من همچنین چیزی نمی گفتم. ادعا می کنی، نَه آن طوری هم نیست.
**گفتم: آیا تو را به خلیفۀ دوم حضرت عمر بن خطاب (رض){ در تلفظ حضرت استاد ردی ا للهُ عنهُ است} سوگند می دهم، آیا خانۀ تویی که امام جمعۀ، امام جماعت و امام جمعۀ این شهر ی (هستی) چیز، چیزهای غیر ضروری بیشتر داری یا خانۀ عمر؟ سرو کار تو هم گفتم با عمر! آن شخص شروع کرد به گریه کردن گفت: راست می گویی! حال، عمر که ادعا نکرده که من: شاه مردانم ، پیر عارفانم!
تویی که خودت را پیرو علی بن ابی طالب می دانی، چه؟! آنچه ما در خانه داریم اکثرش در کار هست یا اکثرش در کار نیست؟

در آرزوها نگاه کنیم! برویم به حوزۀ آرزوها!
می بینیم یک آرزوهایی داریم که هر چه داخل این آرزوها می گردیم که یکی به کار باشد و ضروری باشد، می بینیم نیست. همه غیر ضروری است ناوایست است.

و ترس بر عمل
و آن یاد کردن ناوایستنی است و آن ترس بر مقدار مکاشفه است و دیدار دل

هر چه مکاشفۀ شخص، مکاشفۀ اهل وجل، یعنی دریافت های قلبیش و دیدار قلبیش، بیشتر می شود وجلش هم بیشتر می شود. مثال می آوریم:
همانطوری که انسانها از نظر رتبه، از نظر رتبۀ علمی، رتبۀ وجودی، درجه به درجه هستند فرشته ها(فرشتگان) هم همانطوری هستند!
به طور مثال: فُلان آقا{را} می بینیم که با فرشتگان مرتبۀ دوم، کلاس دوم و کلاس سوم دانشگاه آشنایی دارند؛ به زبانشان هم آشنا اند . میزان وجلشان و هراسشان و بیم شان به همین اندازه است. اما اگر می رود با فوق لیسانس ها آشنا می شود! بطور مثال عرض می کنیم: کارشناسی ارشد آشنا می شود، میزان ترس و وجلش می رود بالاتر. اگر می رسد به مسئلۀ دکترا و اجتهاد باز هم میزان بالاتر! اگر بیفتد پائین، میزان پایینتر است و آن ترس، بر مقدار مکاشفه است. هر چی کشفِش قوی تر هراسش بیشتر
هر چه دیدارش، ملکوتِ هستی را برتر و بیشتر ترسش و وجلش لطیف تر و شریف تر و عزیزتر و بیشتر!

و دوم

و آن ترس تیماری از سبق است

تیمار، یعنی: اندیشه، اندیشه به فکر کردن نمی گویند.
اندیشه: فکر کردن غمناکی، بیمناکانه ای هست.
در چه اندیشه ای؟
در اندیشه ام که نکند این لیوان از دستم بیفتد و بشکند! ترسِ از شکستن دارد و وقتی در رابطۀ با شکستن این لیوان فکر می کند و هراسناک هست به این می گویند: اندیشه!

و اندیشۀ از سبق یعنی:
نکند که در کار اول و قسمت ازل، بر قامت این بدبخت، چیز دیگری بریده باشند؛ آن را چه کار کنم؟ هراسان است؛ که قسمت ازلی به قول حافظ: چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند؛
بعد، ما که حضور نداشتیم که چی می خواهیم چی نمی خواهیم. اگر قسمت را طوری کرده بودند که: من، بدبخت و سیه روزگار باشم، که الحمد لِلّه هستم، آن چه کار خواهد شد؟

و سوم نگریستنِ به اول،

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
از کجا آمده ام؟ اِنا لِلّهِ! به کجا بر می گردم؟ به اِلیهِ!
با چه بر می گردم؟ با چه دست مایه ای بر می گردم؟ اگر گفت: رفتی؟ بلی! زیستی؟ بلی!
کردی؟ بله!
چی آوردی؟ یک جبهۀ خجلت؛ چیزی نداشتم که بیاورم.
و نگریستن به ازل!
به هر حال، ترسِ بر عمل، متوجه این سه زمینه و آن زمینۀ یاد کردن ناوایستنی ها بود و این سه لطف را هم داشت و از آثارِش این است که: دل را بی قرار کند!

اهل وجل دیگر دلِش به این و آن به این داشتنی و به آن داشتنی، به این نداشتنی و به آن نداشتنی آرام نمی گیرد بی قرار است؛
مرد را، یعنی: سالک را، نِه مرا! من فقط می گویم؛ مرد را غریق سازد، غرق کند یا غرقه کند در کجا؟!
در حوزۀ محبت و در حوزۀ دلدار نگری؛ و این دو ویژگی از ویژگیهای بیم عابدان است، که جز:
سر بر سجده و چشم به دروازۀ محبوب و دل به در خانۀ او ندارند و نمی برند.

رزقنّا اللّهُ و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.