سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام اشفاق
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:۳۲:۲۴
میدان سی و ششم اشفاق

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِّ العالمَیِن َ
الحمد و ثنا العین وجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمناء المعبود.

باز هم توفیقی رفیق شد و افتخاری حاصل، تا به ذکر یکی دیگر از میادین صد میدان بپردازیم. خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان رهبت میدان اشفاق زاید» و می فرماید:
اشفاق ترس دائم است، رهبت هم بیم و ترس بود چنانکه آمد و اشفاق را ترسی دائم معرفی می کند منتها با این ویژگی ها که:
اشفاق ترس دائم است و ابری ست نور باران!
ما و شما می دانیم که وقتی ابر، در جایی پیدا می شود جلوی نور را می گیرد؛ حتی، اگر در جلوی خورشید با این عظمت پیدا می شود جلوی تشعشعات نور خورشید را می گیرد؛ ولی، این ابر وقتی در آسمان قلب سالک پیدا می شود به جای اینکه جلوی تشعشعات نور فیض و رحمت و هدایت حق را بگیرد خودِش نور باران می کند؛ اقلیم جان را متشعشع می سازد، نورین می سازد؛ به خلاف این ابرهای دیگر که حجاب می شوند. این خودش نورپاشان می سازد و نوری ویژه عنایت می کند؛ نوری که عرایض بعدی روشنگر آن نور توانند بود و علاوه بر اینکه این ابر یا این هراس ابری ست نور باران، ویژگی های بسیار زیبایی دارد می فرماید:
و این ترس، نِه پیش دعا حجاب گذارد!

معمولاً کسانیکه سیر و سلوک شان به آن زیبائیِ کامل نرسیده است، به مرحلۀ استقامت دست نیافته اند، بعضی از حقایق و یا گاهی رقایق وجودی، اینها را به خود مشغول می کند و از دعا باز می دارد. از دعا به چیز دیگری منصرف می شوند؛ توجه شان از دعا و زاری و ندبه و انابه، به محضر حق و به بارگاه حضرت دوست، به دیدن یا شنیدن یا دریافتن و کسب کردن چیزهای دیگری مشغول می سازد!
اما، وقتی به مرحله و میدان اشفاق می رسند و به این ترسِ قدسی مجهز می شوند، از پیش دعا، حجاب ها را بر می دارد. هر چیز دیگری که بخواهد:
مانعِ ذکرشان بشود، مانع توسلاتشان بشود، مانع توجه شان به حضرت دوست بگردد؛ آن حجاب را پاره می کند و از بین می برد؛ چنانکه اگر تشعشعی بسیار نورانی باشد ابر را می دراند و به این طرف ابر رسوخ می کند و فضای این طرف حجاب ابر را، از میان بر می دارد.

از زیبایی های این ترس که اشفاق باشد اینست که: -خوب دوستان توجه کنند-!!
عبد را و سالک را به دعا معتاد می سازد و مأنوس می سازد و معلوف می سازد؛ کسانی که به این مرحله نرسیده اند اگر دعایی می کنند برای خواستنی هست! برای چیز دیگری هست! به عطای حق توجه دارند و برای رسیدن به عطا و اجابت حق و رسیدن به خواسته ای که دارند دعا می کنند؛
ولی، سالکی که در میدان اشفاق هست به خودِ دعا معتاد می شود نه به عطا و نِه، به اجابت؛ اصلاً به اجابت کاری ندارد چیزی نمی خواهد! می خواهد با دوست زمزمه بگوید و زمزمه داشته باشد! مخاطباتی داشته باشد، گفتگویی داشته باشد، راز و نیازی داشته باشد؛ بی اینکه که در این گفتگوها و دعاها و ذکرها چیزی بخواهد؛ اصلاً می خواهد به او مشغول باشد و نه به غیر او! و چون می خواهد به او مشغول باشد: دعا را بهانه قرار می دهد.

دعا، در واقع بهانۀ مشغول شدن به حضرت دوست است.
این ترس، نه پیش دعا حجاب می گذارد نه پیش فراست بند و اِقال یا اِگال!
فراست معمولاً کار عقل است، نه کار قلب!
و عقل:
محتاطانه جلو می رود، آرام جلو می رود، با زیرکی جلو می رود، با آهستگی و قرار؛ به قول هراتی ها نه با بی قراری و بی تابی!
ولی، وقتی این ابر شروع به تشعشع کرد: بند از پای فراست بر می گیرد، بند از پای عقل بردبار و آرامش محور بر می گیرد؛ او را نیز به قانون ستیزیِ بسیار! عاشقانه! و بشکوه! وا می دارد؛ به جنون کاری عاطفانه وا می دارد؛ دیگر در بند این نیست که من، با قرار گرفتن در برابر حضرت دوست و مویه کردن و درخواست کردن و دعا کردن از چه چیزهایی عقب می افتم؟ دور میفتم؟ با بی قراری، با جنون کاری، با قانون ستیزی به عقلِ قرار محور، جلو می رود.

و سوم

نه پیش امید، دیوار می گذارد

چرا که انسانی که امیدوار هست و خود امید، چشم به آینده دارد. من امیدوار هستم که در فُلان وقت یا فُلان لحظه یا فُلان شب و روز یا فُلان ایام به فُلان خواستۀ خودم برسم.
کسی که در میدان اشفاق زندگی می کند چشم به حال دارد. مشفق چشم به لحظۀ اکنون دارد. در بند حال است نه در بند آینده. مثل کسی که در میدان رجاء به سر می برد.
راجی یا امیدوار، چشم به آینده دارد و مشفق در بند حال و زمان حال است؛ لذا، خودِ این ترس و این بیم، چشم و دل را از آینده می بُرّد و به حال می بندد تا از حال و لحظۀ اکنون برخورَد، منتظر به آینده نمی ماند، در بند آینده نیست! آینده را از آنِ خود نمی بیند؛ و لذا به آن دل نمی بندد.

طبق دأبی که خواجه علیه الرحمه دارد و برای هر میدانی آیه ای را محور قرار می دهد! و پیرامون آن، به برداشت ها و تأویلاتی که دارد، خوش نگری هایی که دارد، ژرفا نگری هایی که دارد بحث می کند و فحص می کند و جان سالک را دور می دهد!
درینجا نیز یکی از آیات مبارکۀ سورۀ مؤمنون آیۀ پنجاه و هفتم را محور قرار داده است. آیه ای که خودش بیّن هست و حضرت دوست ویژگی های انسان مشفق را در این آیه، اینطوری بیان می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّنْ خَشْیَهِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
در سورۀ مؤمنون بخشی از ویژگی های مؤمن واقعی را قرآن ذکر کرده و یکی از آن ویژگی ها این هست که: اینان از هراسِ یا از ترسِ خدای خود، از عِقابِ او ترسان اند!
باید بگوییم که: اینجا عِقاب به مفهوم پاداش یا جزای عمل زشت نیست؛

عِقاب به معنای دور ماندن و بی توجهی کردن به حضرت دوست هست.

قانون خدا اینطوری هست که وقتی من به آن طرف نگاه می کنم، از آنچه به این طرف هست محروم بمانم. وقتی به شما نگاه می کنم از آنچه پشت سر بنده هست از دیدارشان محروم بمانم؛ مشفق می داند که به میزانی که از توجهِ به حق، ذهنِش یا قلبِش یا روحِش متوجه غیر حق شد، دچار عِقاب می شود؛ به این معنا دچار عِقاب می شود که:
درست چیز دیگری به او می رسد و از چیز غیر حق، برخوردار می گردد؛ اما، با مقداری که به اینجا توجه کرده از حق و از مشاهدۀ مظاهر جلال و جمالِش دور مانده و این سخت ترین عِقاب هست و این را عاشق می داند که یعنی چه؟ چرا که می داند لحظه های دیدار محدود است. لحظه های برخورداری از مشاهدۀ حضرت دوست و معشوق محدود است، ولو صد سال عمر کند ولو مثل حضرت نوح (ع) نهصد سال نهصد و پنجاه سال عمر کند باز محدود است. لذا، یک آن را هم عِقاب برای خودش فکر می کند. یک آن بی توجهی به حضرت دوست و توجه به مادون آن را، به ماسوای آنرا، عِقاب می بیند و لذا: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّنْ خَشْیَهِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
اینان کسانی هستند که از ترس خدای خود، از ترس چنین عِقابی هراسانند، بیمناک اند.

اشفاق توجه و عنایتی ست که با بیم باشد؛ به این معنا، عرایض قبلی بنده بیّن هست ولی باید بگویم و بیشتر بازش کنم.
من متوجه چیزی عزیز و لطیف و شریف هستم. هِراس دارم که نکند اگر چشم از او بر گرفتم زیان کنم، به این می گویند: اشفاق؛ لذا:
چشم بر نمی گیرد، دل بر نمی گیرد، دل به چیز دیگری نمی سپارد، مهر از او بر نمی گیرد؛ و متوجه چیز دیگری نمی سازد؛ خیال و فکر و عقل از او و جز جایی که او دستور داده بر نمی گیرد تا به جای دیگری معطوف بسازد و صرفِش کند و خرجِش نماید؛ این اشفاق توجهی هست، عنایتی هست با بیم؛ با بیمِ محروم شدن، با بیم نرسیدن و ماندن!
و مشفق کسی ست که: به گوهر مورد توجه خودِش، غیرت دارد؛
نسبت به گوهر آنچه مورد توجهش هست غیرت دارد؛ و غیرت عاشقانه و در عین حال عارفانه دارد؛ می ترسد که به این گوهر آسیب برسد و از آسیبَ پذیرش بیمناک است.
به هر حال، با این مایۀ از فهم و درک می توانیم بگوییم که:
این ترسی ست -به قول خود خواجه علیه الرحمه- گدازنده؛ و این بیمی ست مشتعل سازنده؛ از آن دست که، سالک را نمی گذارد تا:
به غیرش عنایت کند! به غیر حضرت دوست توجه کند!

از یک طرف گدازنده است! می سوزاند، مِنیت و انانیت را در عاشق می سوزاند. خودِش را دیگر کاری می کند که عاشق نبیند! جز دوست چیزی نبیند! دوست را برای خود نبیند.

ماها می گوییم: خدای من! ای خدای من! مشفق وقتی به این ترس آشنا می شود دیگر نمی گوید: خدای من! من می شود مالک، خدا می شود مملوک. این اصلاً دیگر خدای من نمی گوید و اگر الهی می گوید مرادش چیز دیگری است؛
منِ تو هست و اگر حتی الفاظ را طوری به کار می برد که شباهتی به گفتار ما دارد: سفر چون من الحق الی الخلق است با زبان او، از خود صحبت می کند و از موضع خود بیان می کند، نه با زبان خود و این خیلی رازناک هست و فعلاً بحثش را باید بگذاریم به موقع دیگری.
به هر حال، و این ترسی ست گدازنده که اِنیت و انانیت سالک را از میان بر می دارد، دیگر خودی برای سالک، منیتی نمی گذارد و در عین حال کُشنده و کَشنده هر دو تا!
کُشنده به این معنا که نفس را در سالک می کشد چون آتش است؛ نوری ست که نفس در برابرِش طاقت کرده نمی تواند و کَشنده است؛ به آن طرف می کشد، از خودش جدا می کند و به معشوقِش متصل می سازد و لذا خواجه می فرماید: این حالت در مشفق هست، تا کی؟ تا خطاب : أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا نشنَود آرام نمی گیرد. وقتی خطاب از جانب معشوق آمد که:
دیگر نترس و دیگر غمگین مباش! نه ترس داشته باش و نه غمگین باش!
وقتی مُهر بر صحیفۀ قلبِش به دست معشوق ازلی خورد، از این ترس آزاد می شود و از این گداز و سوزندگی و کُشندگی و کَشندگی آزاد می شود؛ خودش را در محلی می یابد که آن محل، از شِش جهت توسط حضرت دوست احاطه شده، خود را دیگر دور نمی یابد تا بگوید و بنالد و بگدازد! خیلی زیبا می شود!

اگر چه جلوه ات پنهانی از دل سر کشید از من
سرافرازم که چیزی غیر رنگ خود ندید از من
این بیت بعدی که می خوانم همین مسأله هست
چونان پُر گشته بودم از حضور او، که دریاوش
کلام خویش را بی زحمت گفتن شنید از من
حالا شعر دقیق به یادم نمانده بی نغمۀ گفتن شنید از من{شعر مذکور روی سنگ قبر مطهر بزرگوارحک شده است.}
این خودش را پر می یابد؛
از کِی؟ از او!
خُبّ اینجا دیگر: نه ترسی دارد! نه داد و فریادی دارد! نه ناله ای دارد! نه دعایی دارد؛ خودش، حقیقت وجودیِش به دعا بدل شده، محو شده، گم شده، مندک شده، فانی شده، کُشته شده، تمام؛ هر چه اسمش را میگذاریم منتها، این گداز و سوز و دَوش تا کی حضور دارد و غلبه دارد؟ تا بشارت أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا برسد و وقتی رسید آرام می گیرد.

خواجه علیه الرحمه به ادامۀ بحث می فرماید:
خداوندِ اشفاق را کرامت می نمایند.
کریم او هست و این دلدادۀ به او هست و برای صاحب اشفاق، کسی که در میدان اشفاق به این مرحلۀ از هستی و حضور رسیده، کرامت را نشان می دهند تا بیابد که اگر، تا به حال نمی فهمیده است که کرامت یعنی چی؟ و نمی شناخته است و نداشته است اکنون: هم ببیند، هم بشناسد، هم مالک گردد و محقق شود در هستی او!

خودِش به کرامت بالفعل مستمر تبدیل می شود، چیست؟
جلوه ای از کریم است، مظهری از کریم است؛ این چنین کرامت را به او می نمایند.
ولی در عین حال، از بیمِ زوال آن، وی را می سوزانند؛ می ترسد که:
نکند این کرامت که بعد بخشیده شده به پایان برسد! از بین برود، زوال بیابد.
دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی! اینطوری بشود
دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی
به دست بی نصیبی یا جفا بر روی دل بستم
{شعر از کیه؟}
این بیم نمی گذارد که به غیر متوجه بشود و در عین حال: نور می افزایند، نور می افزایند، نور می افزایند، نور می افزایند!

وقتی: چه دیدۀ سر و چه دیدۀ دل، نور باران بشود، خود این نور اضافی انسان، در برابرش، قلب انسان، چشم انسان نمی تواند چیز دیگری جز نور را ببیند؛ شما به خورشید نگاه کنید! دقیق بشوید به خورشید می بینید چیز دیگری نمی بینیم حتی، یک چراغ معمولی! به خود چراغ که اگر نگاه کنیم چیزی را نمی بینیم بعد هم که چشم از چراغ بر می گیریم به اشیاء دیگر که نگاه کنیم بخصوص کسانی که تمرین به خورشید دیدن کرده اند می دانند، تا چند دقیقۀ دیگر، انسان هیچ چیزی را دیده نمی تواند و این چراغ های معمولی هم تا چند ثانیه و لحظۀ دیگر، چیز دیگری نمی بیند.
خداوندِ اشفاق را کرامت می نمایند و از بیمِ زوال آن کرامت، وی را می سوزانند و نور می افزایند تا به غیر متوجه نشود و فزع تغیّر در وی می افکنند.
ترسِ فزع، ناله ای را می گویند که با ترس باشد! داد و قالی را می گویند که همراه باشد با هراس! مثلاً بچه ای را در نظر بگیریم که از مادرش دارند جدا می کنند. این بچه برای بازگشتن به آغوش مادر چگونه فریاد می زند؟ و چگونه دست و پا می زند؟
انسانی که در میدان اشفاق هست و به این مرحلۀ از کمال اشفاق دست یافته، این فزع از خودش نیست بلکه هبه اش می کنند؛ می ترسد که اگر برگشت، به غیر حق برگشت! به غیر محبوب برگشت، حالش متغیر بشود:
از عالی به دانی گرفتار بشود
از لطیف به کثیف
از وحدت به کثرت
از نور به ظلمت؛ لذا، داد و قال دارد همیشه. شاید لبش بسته باشد؛ به قول حضرت مولانا همشهری بزرگوار خواجه انصار:
زبان بسته است لب خموش و دل پر از آوازها!

جانش متلاطم است و این فزع را کسی که بالاتر از او باشد یا هم مقام و هم مکانتی با او باشد می بیند و می شنود و می فهمد.

و در غربت وی را بر می کشند

در بین جمع غریب است؛ منتها این غربت، غربت دانی نیست غربت عالی هست.
گاهی مثل بنده انسانی در بین جمع غریب است اما به واسطۀ فقرِ معرفت، به واسطۀ فقرِ هنر، به واسطۀ فقرِ اخلاق، هیچ کس تحویلش نمی گیرد؛ در عین دنائت دست و پا می زند! ولی یک وقت هست حضرت دوست و معشوق، او را بر می کشد بالا می برد و بالا می برد به آنجائی که: این می خواهد چیزهایی را برای دیگران بگوید، و بگوید:
من چه می بینم و چه می شنوم، چه می فهمم، به چه مشغولم؛ اما، مثل این هست که:
از شهر خودِش و از دیار خودِش و از مملکت خودِش و از سرزمین خودِش کاملاً جدا افتاده و با مردمی گرفتار هست که زبانش را اصلاً نمی فهمند! نه این، زبان آنها را می فهمد و نه آنها، زبان این را می فهمند! گاهی هم مجبور می شود که چیزهایی بگوید و می گوید؛ اما، هیچ کس نمی فهمد. این دارد چه می گوید؟

و در غربت وی را بر می کشند

مقام چنان بالا می رود و بلند می رود که فاصلۀ بین او و همگِنانِش، هم دورانهایش و بلکه گاه می شود که در این دویست سیصد سال، چهارصد سال، پنصد سال از زمان خودش و از مردم خودش فاصله دارد. چهارصدسال قبل، هزار سال قبل، هشتصد سال قبل چیزی گفته امروزیها هم هنوز نمی فهمند. فاصلۀ رتبی و مکانتی اش اینقدر بالا است یک مورد دو مورد هم نیست خیلی ها هستند که اینطوری هستند.
به هر حال، از جملۀ چیزهای دیگر، دوباره عرض می کنم به تکرارش می یارزه(می ارزد)!
خداوند اشفاق را کرامت می نمایند –یک-
و از بیم زوال آن، وی را می سوزانند –دو-
و نور می افزایند –سه-
و فزع تغیر در وی می افکنند –چهار-
و در غربت، وی را بر می کشند –پنج-
و عتاب در گوش دل وی می افکنند! که چی؟ که دور نرو که خطر دارد.

عتاب سرزنش را می گویند. کلام هراسبار را اینجا می گویند. نکوهش تنها نیست؛ نکوهش بیمبار، به هر طرف روی کنی به دیدۀ خود ستم کرده ای و جز سوزنِ ظلمت و سوزنِ هجران چیزی به دیده ات فرو نخواهد رفت.
به هر جای می خواهی روی کنی، به هر چه روی کردی عین این هست که سوزن هجران و سوزن فراق و سوزن درد و سوزن تَدنّی به چشم خودت کرده ای؛
و عتاب در گوش دل وی اینطوری می اندازند و می داند که این دروغ نیست، این گزاف نیست، این واقعیت است؛ این عین محبت است، عین اشفاق است، عین دلسوختن است، عین دستگیری است، عین محبت است؛ آن هم والاترین مراحل محبت و این ترس عارفان است! وقتی میدان اشراق را با این مایۀ از عرایضی که بنده با نادانی های بی شمار خودم به عرض رساندم طی بکند و سرافرازانه به این جایگاه خودش را برساند و مهر تأیید و کامیابی بگیرد تازه به مرحلۀ اول زندگانی عرفانی، دست پیدا کرده است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.