سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام خشوع
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی ۳۴:۳۶
میدان سی و هفتم خشوع
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا العین وجود و صلاه و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمناء المعبود.
خدای را سپاس گذاریم که توفیقی حاصل شد تا باز هم در جمعی از دوستان به ذکر زیبایی ها و لطایف و ظرایفِ میدان دیگری از کتاب مستطاب صد میدان بپردازیم.
این میدان را خواجه که میدان سی و هفتم از کتاب صد میدان هست، خشوع نامیده است و می فرماید: «از میدان اشفاق میدان خشوع زاید»
و می فرماید: خشوع ترسی ست، بیمی ست، هراسی ست که ضمیر را یعنی: باطن انسان را، که خاطر را، یعنی: جان انسان را، از حرمت، یعنی: از نوعی ویژه احترام گذاری، نهایتِ فروتنی مِهر محور، که محورِش محبت است و هراسی که می زاید محروم شدنِ از همین محبت است و انقطاع میان محب و محبوب است.

خشوع ترسی ست که خاطر را از حرمت نرم کند.
گاهی باطن: سرکشی هایی دارد، لجام گسیختگی هایی دارد، عصیان هایی دارد، خود محوری هایی دارد؛ درینصورت: آن نرم نیست، ادب شده و تربیت شده نیست! گاه سرکشی می کند، درشتی می کند! ولی، وقتی میدان اشفاق را سالک با آن ظرافتها پشت سر نهاد به عشقی، به محبتی، به مهری پرورده می شود و مجهز می گردد که خود این مهر و محبت و انسِش و الفتِش و اعتیادِش به این مهر و محبت، باعث حضور یک نوع ترس ویژه می شود که این ترس را همانطوری که خواجه علیه الرحمه فرمود:
خاطر را، از حرمت نرم می کند!
از آن سرکشی ها دیگر خبری نیست، از آن عصیان ها دیگر خبری نیست، از آن بی توجهی ها خبری نیست.
در برابر خاطر عاشق، قلب عاشق، باطن عاشق، در برابر مهر معشوق و حضور معشوق نرم است، افتاده است؛ هیچ گونه درشتی و سرکشی و عنان کشی ندارد به این می گویند خشوع.

محورش مهر است و حُب آگاهانه و عارفانه است نه تقلید کورکورانه و جاهلانه.

خشوع از نظر حضرت خواجه علیه الرحمه سه تا ویژگی دارد:

اول
ترسی ست که خاطر را از حرمت که همان احترام گذاری ویژه و نهایت فروتنی عاشقانه باشد نرم می کند.
دوم
اخلاق را تهذیب کند
از سوء رفتار در شخص، دیگر خبری نیست و چون باطن نرم شده از سوء افکار هم خبری نیست. فکر بد، اندیشۀ بد، تخیل بد، توهم بد، در او راه ندارد و در عین حال خُلقِش را یعنی: منِشِش را، ویژگی های ذاتی اش را، تهذیب می کند؛ دیگر در خلقش: کژی، درشتی، کثافت، آلودگی راه ندارد!
و سوم
اطراف را ادب کند
چِشمِش ادب شده است؛ جز جایی که باید باز شود، باز نمی شود. چشم های ما بی ادب است. گوشِش ادب شده است؛ جز آنچه را که باید بشنود، نمی شنود! بی ادبانه گوش به هر لهوی و لقوی نمی دهد. دستِش، جز به آنچه باید و شایسته است که دراز شود، دراز نمی شود و پایش هم همچنین! همۀ وجودِش -خلاصه- ظاهر و باطنش پالوده می شود! کی کرده این پالودگی را برایش هبه کرده؟ همین خشوع! این خشوع از چه مایه گرفته؟ از عشق، از حب الهی!
این حب، حب شدید، آن هراس را تولید کرده که می ترسد به چیز دیگری ننگرد و از چیز دیگری نشنود از غیر او نشنود به غیر او نگاه نکند از غیر او نگیرد و نخواهد به سوی غیر او نرود؛ اگر شخص به این ویژگی هایی که عرض کردیم مجهز شد اهل خشوع شده است، اهل خشیت شده است به مقام خاشعین که در قرآن مقام والایی هست دست یافته است، فقط همین.
آیه ای را که حضرت خواجه برای تبیین حرفهای خودش و برداشتهای خودش محور انتخاب کرده و برگزیده آیۀ شریفۀ شانزدهم از سورۀ مبارکۀ حدید هست :
أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ
آیا هنگام آن فرا نرسیده است که دلهای مؤمنان برای ذکر الهی نرم شود و آنچه از جانب حق به آنها نازل شده پذیرا باشند؟. در یکی از مباحث گذشته عرض کردم: اگر سنگی داشته باشیم یا شیشه ای مثل این شیشۀ روی میز بندۀ حقیر، وقتی رنگی را یا آبی را ولو آب حیات باشد روی این بریزیم، چون نرم نیست از خود کرده نمی تواند، جذب هستیِ خودش کرده نمی تواند، از آن برخوردار شده نمی تواند؛
اما، اگر یک شن نرمی داشته باشیم، ماسۀ بسیار نرم و لطیفی کنار دریایی، تا وقتی این آب را به روی آن می ریزیم اگر خواسته باشیم برداریم دیگر یک قطره اش را هم نمیتوانیم؛ چرا؟ برای اینکه: به سرعت از آنِ خودش می کند! با همۀ وجود آمادگی دارد که بگیردش و در خود هضم کند؛ این همان است أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ. آیا فرا نرسیده است موقع آنکه آنهایی که ایمان آورده اند قلبهایشان پذیرش داشته باشد؟ نرمش داشته باشد؟ برای گرفتن آنچه از جانب حق می رسد آمادگی داشته باشند آغوششان باز باشد؟ تا همه را از آن خود کنند و همه را عضو خود، مایۀ خود، سرمایۀ خود، عین هستی خود بسازند؟
تتمه آیه بسیار زیبا است؛ برای افرادی مثل بندۀ بدبخت، که تنبه پذیر و عبرت گیر نیستم *بسیار زیبا است می فرماید:{ولا تکونو؟} وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ. مانند گذشته ها نباشید؛ از گذشته ها عبرت بگیرید، درس بگیرید! کتاب بر آنها نازل شد و مدت ها بر آنها گذشت؛ باز هم انتباه نگرفتند، بیدار نشدند، جانشان را آمادۀ پذیرش آنچه از جانب حق برایشان نازل شده بود نکردند. دروازه های این رحمت را بروی دلهای خودشان بستند، بر خود با این بستن دروازه های فیض و رحمت، ستم کردند؛ مثل اینها نباشید!
نکته ای که این آیه می خواهد برای افرادی مثل بنده تذکر دهد این است که از گذشتگان:
از حال گذشتگان، از منش گذشتگان، از روش گذشتگان، از انتخاب گذشتگان، از خُلق گذشتگان، از کردار گذشتگان، از نگاه گذشتگان عبرت بگیرید. از هدف گیری که آنها داشتند عبرت بگیرید، بیاموزید، مانند آنها به خویشتن، ستم نکنید! دلها را سخت، سنگی، شیشه ای نسازید! تا آنچه از جانب حق می آید پذیرفته نتوانند!

دلها را نرم بسازید تا آنچه از او می آید همه را از آنِ خود کند و خود را متصف به صفت چیزی بسازد که از آن طرف آمده است:
فقر خود را به دارایی بدل کند! بی چیزی خود را به همه چیز داری بدل کند! دل را نرم بسازید، آماده بسازید تا بگیرد؛ این خشوع هست.
از جانب حق، از جانب کریم مطلق، عزیز مطلق، هادیِ مطلق، علیم مطلق، جواد مطلق، مهر و عشق مطلق، رحمت مطلق، رحیم مطلق، چی می آید؟ که دروازه را می بندیم؟ چی نازل می شود؟ ما که سرمایه گذاری نمی کنیم؛ او نازل می سازد! خوب شایسته است که ما به قول یکی از بزرگان: کاسۀ گدایی مان را راست بگیریم، درست بگیریم، منظم بگیریم که در ای بیفتد یا به قول خود قرآن: دلها را نرم کنیم تا این نور و این برکت و این رحمت و این آب حیات الهی نِه آب حیات معمولی سرزمین باطنمان را: خدایی بسازد، ربانی بسازد، الوهی بسازد، قدوسی بسازد که هیچ زایده ای در او نباشد؛
اخلاق را تهذیب کند، اطراف را ادب کند و خاطر را نرم بسازد.

به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«خشوع بیمی ست با هوشیاری و استکانت».
نمی گوید: شما مقلدانه، میمونوار چیزی را بپذیرید! می گوید:
مانند گذشتگان نباشید، تفکر کنید و از کنِش آنها، موضع گیریِ، جهت گیری آنها، هدف گیری هایی که آنها داشته اند عبرت بگیرید و با فکر و تفکر و هوشیاری و زیرکی و غمخواری نسبت به خود و دلسوزی نسبت به خود و احترام گذاری نسبت به آیندۀ خود و حقیقت وجودی خود به این مرز و به این جهان و به این ساحت قدسی توجه کنید و روی کنید و بیائید.

بیمی ست با هوشیاری و در عین حال با استکانت! یعنی چی؟ با فروتنی!
این شن فروتن می شود که آن آب را می گیرد و رنگ را می پذیرد این پارچۀ پنبه ای و پشمی که سفیر است، فروتن است که رنگ سبز یا قرمز یا آبی را می گیرد ولی اگر پلاستیکی باشد چی؟ پارچۀ پلاستیکی مطلق باشد؟ بریزیم رنگ را رویش چی کار می کند؟ سفرۀ پلاستیکی داریم رنگ را می ریزیم نمی گیرد؛ دل را اینطوری نرم می دارد.

خشوع بیمی ست!
اول با هوشیاری

و دوم با فروتنی؛
که پذیرندگی دارد جنبۀ پذیرندگی اش فوق العاده است و آن یعنی: خشوع سه باب است.

از این به بعدش را بنده می کوشم دردسر دوستان را کمتر داشته باشم؛ برای اینکه کلام خواجه علیه الرحمه بیّن هست. نیازی به حرفهای اضافی و زاید بنده ندارد! هر کس با مراجعۀ به خودِش و دنیای خودِش و حوزۀ کنِش های خودِش، حوزۀ موضع گیری های خودش، حوزۀ جهت گیری های خودش، حوزۀ آرمانهای خودش، راحت می تواند مسئله را با خودِش به فیصله برساند و آن سه باب است:

در معاملت ایثار، در تعاملی که با انسانهای دیگر دارد و با مادونان خویش دارد، ایثار را پیشه می کند؛ اهل خشوع اینها هستند! حتی، ما داریم عده ای از عرفای بزرگوار خودشان تشنه بوده اند؛در خانه آب دیگری نبوده است گربه ای داشتند گربه نیز هل هل کنان به پیش شان آمده آب را خودشان نخورده اند گذاشته اند گربه بخورد.
در تعامل در معاملت ایثار و تحمل؛
اگر می بیند تنها ایثار نه؛ اگر می بیند حتی با ایثاری که می کند طرف پاداش ایثارش را جفا می دهد، جفایش را تحمل کند! دست از ایثار نکشد! جفای طرف باعث نشود که این دست از ایثار بکشد! اگر کشید معلوم می شود که هنوز به مقام خشیت نرسیده؛
همسر بنده ستمی می کند قدر مرا نمی داند. با همۀ ایثاری که به او می کنم او جفا می کند مَنَ سالکی که در این مقام و در این میدان تمرین می کنم و سیر می کنم، نباید دست از ایثار بواسطۀ جفای او بر دارم؛ همینطور دیگران، دشمن حتی، جفا می کند! عارفِ سالکِ مشفق، به دشمن هم ایثار می کند:
علی بن ابی طالب به میدان جنگ آمده، عمر بن عبدود را به زمین انداخته، آمده به روی سینه اش می نشیند، او آب دهن می اندازد. حضرت بلند میشود، خیلی دقت کنید هاء! بلند می شود دور می زند دوباره می آید می نشیند؛ -ایثار را نگاه کنید-! می گوید: بیا مسلمان شو! به عَمر می گوید بیا مسلمان شو! آب دهان رو هم انداخته بر رویش، این چیه؟! چی می خواهد به عَمرَ بدهد؟ آیا در هستی، از اسلام و تسلیم چیزی بهتر بود که خداوند به من و تو و دیگران بدهد؟ اگر می بود که می داد.
او خدو انداخت بر روی علی مقتدای هر نبی و هر ولی
او خدو انداخت بر رویی که ماه سجده می آرد به پیشش شامگاه

ولی، این می گوید بیا مسلمان شو! روی سینه اش هم نشسته، باز هم می گوید: بیا مسلمان شو! اسلام را به او عرضه می کند. این دهِش را نگاه کنید آن کُنِش را نگاه کنید!
و آن سه باب است

در معاملت، ایثار و تحمل.
در خدمت، استکانت و حضور؛ وقتی در برابر حضرت دوست و انجام فرامین حضرت دوست! خدمت یعنی این؛ که هر چه دستور داده انجام می دهد!
اولاً، فروتن است
و ثانیاً: خودش را در برابر دیدگان حضرت حاکم، می بیند! لذا، از سر، به قول ما هراتی ها تیر نمی کند! سرسری رد نمی شود. چون می بیند که می بیند، می بیند که می بیند. حتی، اگر می خواهد پیاله بشورد درست می شورد. اگر می خواهد کفشش را رنگ کند درست رنگ می کند؛ سرسری کاری نمی کند. تا جایی که حواسش هست و ذهنش، خوب دقت کنید!
به چیز برتر مشغول نشده؛ داخل اتاق را میخواهد جارو کند درست جارو می کند، سرسری رد نمی شود علت چی است؟ علت اینست که می بیند که او می بیند و مواظب است که او چه جوری کار می کند، چگونه کار می کند.

و سوم
در سِرّ شرم و تعظیم!
با همۀ اینها در باطن باطنِ خودِش احساس شرمساری می کند. ما چی آورده ایم به این درگاه؟ که باز، گردن برافرازیم. احساس شرمندگی می کند و می داند که او خیلی عظیم تر از این چیزک هایی هست که این می خواهد هدیه کند. باطن، باطن، باطنِش همیشه شرم گین است؛ برای چی؟ برای اینکه این باطن، باطن، باطن او را عظیم می یابد و عظیم می بیند.

به هر حال، باز هم پرحرفی کردم. نشان ایثار در معاملت سه چیز است:
یک
بدان از وی ایمن؛
انسانهای بد از او چیزی نمی بینند. بدی نمی بینند. در امان اند؛ امن امان! می داند که فُلان کس دزدی می کند. اما، تا حاکم شرع به او دستور ندهد آنچه می داند نمی گوید.
بدان، از وی چی؟ ایمن! و نیکان از وی شاد! آنچه دارد از دیگران دریغ نمی کند و نه تنها آنچه دارد از دیگران دریغ نمی کند، چون شنیده است از حضرت دوست که: لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ لذا بهترین را انفاق می کند از آنچه دارد به دیگران، به دوستان، به نیکان، بهترین را انفاق می کند تا شاد باشند؛ بهترین را ایثار می کند. انفاق هم اینجا جایش نیست. من هر دو کلمه ای که گفتم: انفاق، انفاق اشتباه کردم. البته نه در ترجمۀ آیت، اینجا ایثار می کند و شما انفاق بنده را ایثار بپذیرید و بشنوید و بخوانید و بگویید.
نیکان از وی بدین کار و بدین لحاظ شاد، و خلق از وی آزاد؛
از او زمینه ای نارسائی ای، خَلِشی، بدی ای، زشتی ای به خلق نمی رسد؛ که مایۀ آزارشان بشود، مایۀ اسارت شان بشود، مایۀ اذیت شان بشود؛ خلق از وی آزادند.
و نشان حضورِ در خدمت سه چیز است!
آنجایی که به امتصال احکام حضرت دوست مشغول است و آن هم با حضور، نشانه اش سه امر است، سه چیز است، سه مسئله است:
یک
حلاوتی که بدان از درگاه نشکیبد

آن قدر این خدمتگزاری برایش شیرین است که اگر بگویند تاج افتخار روی زمین را بر سرت می زنیم از درگاه ما دور شو، می گوید: نخواستم. چون کام جانش به حلاوتی، به شیرینی ای، به زیبایی ای، به شرافتی، به کرامتی مزین شده که تاج گذاری روی زمین را به آن آستان بوسی، به آن درگاه بوسی عوض نمی کند؛ اصلاً بی قرارِ سر نهادن به آن درگاه است. ناشکیب است. نمی شکیبت یعنی صبر نمی کند، تحمل نمی کند!
حلاوتی که بدان از درگاه نشکیبد؛ یعنی صبر نکند.

مطالعۀ مقصود!
که از آن به خلق نپردازد.
این مجهز می شود: به یک نگاهی، به یک توجهی به یک مطالعه ای، به یک بینشی، به یک تمرکزی روی مقصود و مطلوب خودش، نه روی چیز دیگری. آنقدر این تمرکز شدید می شود که به خلق توجه نمی کند و نمی پردازد. حالا این خلق گاهی فرشته است. خوب باشد فرشته؛ آن طرف می آید ایستاده میشود، این توجه ندارد. نیم ساعت باید ایستاده باشد (می شود) تا بگوید: من آمده ام تا چه موضوعی را خدمت حضرت عالی به عرض برسانم! او از «آن بالا پایین نمی آید»؛ تا ببیند این اصلاً حاضر است؟ چیزی هم آورده؟ حرفی هم دارد یا نه؟ خُب، این وقتی با فرشته اینطوری باشد با این خِرت و پِرتهای مسخره ای که ماها گرفتارش هستیم چطوری خواهد بود؟! مطالعۀ مقصود!
آنجا چنان به تمرکز و دلدادگی و همۀ توجۀ متمرکزانه رسیده که به خلق نمی پردازد.
و سوم
معاینت تقصیر خود
که بر مبنای این تقصیر، خود را حق نبیند! یعنی خود را محق، ذیحق نمی یابد. حق اینجا به معنای درست، سالم؛
نماز خواندی؟ بله! نمازت سالم بود؟ حق بود؟ درست بود؟ می گوید: نه!

روزه گرفتی بله! روزه ات با همۀ احکامی که از طرف او دستور داده شده و رسیده، منطبق بود؟ درست بود؟ هماهنگ بود؟ می گوید: نه! برای چی؟! برای اینکه: نمی توانستم. حق مطلب را، نتوانستم ادا کنم. حق خدمت را نتوانستم به جای بیاورم. من مقصرم و این قصور و تقصیر خودِش را عیناً می بیند، معاینه دارد نه تخیل.

و سوم

نشان تعظیم سرّ، سه چیز است:
نزدیک دیدن حق تعالی، به خویشتن
خوب دقت کنید! معکوس نمی گوید. خود را به آن نزدیک نمی بیند. نزدیک دیدن حق تعالی، به خویشتن.

و دوم

دُور دیدن، خویش را از وی

او را به خود نزدیک می بیند. توجه او را به خود نزدیک می بیند. رحمت او را به خود نزدیک می بیند؛ اما، خود را از او دور می بیند؛

می بیند که: از او، فرار می کند به غیر او؛ از او، توجه می کند به غیر او، از شنیدن حرف او، به شنیدن غیر او،
از گرفتن مهر او، به گرفتن غیر او؛ چون اینها را در خود می بیند، خود را از حق دور می بیند. دور دیدن خویش را از وی.

و سوم بزرگ داشتن آزمایش وی،

وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ
همین جور دیگر حساب کنیم؛ آزمایش وی را، بسیار!! بزرگ می بیند و بسیار!! سنگین قبول دارد، یقین دارد، که آزمایشِش بسیار مهم است و هر کس نمی تواند -اولاً خوب دقت کنید-!
اولاً-
نمی تواند مورد آزمایش او قرار بگیرد؛ برای اینکه لیاقت ندارد. بنده را هیچ وقت آزمایش نمی کند؛ چون می داند که من چی هستم.
بنده را هیچ گاه به آزمایش های بزرگ مقابل نمی سازد؛ برای چی؟ برای اینکه من کوچکم.
بنده را دوست ندارد تا به آزمایش های دوست داشتنی و بزرگ و ارزش مند و فرازمان مصاب بسازد؛ چرا؟ چون من او را دوست ندارم؛
پس، اولیائش را، دوستانش را، اهل خشوع را، آنهایی که دروازه های دل را باز کرده اند، تا آنچه از او می آید از آنِ خود کنند؛ نه، شلخته ای بی معنایی مثل بنده!
و اینها کسانی هستند که آزمایش وی را، بزرگ می بینند و می یابند و این که آخرین مرحلۀ از هراس و بیم و رهبت و اشفاق و اینها هست؛ و این ترس صدیقان است.
ترس کسانی هستند که: وقتی می گویند: لا اله الا الله درست گفتند.
وقتی می گویند: اشهد ان لا اله الا الله درست گفتند.
وقتی می گویند: ما مسلمان شدیم درست گفتند. وقتی می گویند: ما پیرو شاه ولایتیم، سردار اولیائیم، پیشوای عارفانیم، درست گفتند. چون، هیچ کژی ای، کاستی ای، کمبودی:
در افکارشان، در پندارشان، در گفتارشان و در رفتارشان مشاهده نمی شود.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

آنجائیکه علامت ***است استاد اینطود گفته اند:لن تنالو،لن تنالو البره.
چطوری نوشته شود؟

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.