سخن مدیر:
بدون دیدگاه

مقام الباد
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:۴۳:۵۷

میدان چهلم الباد

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رب العالمین
الحمد لِلّهِ اول بلا اول کانه قبله و الاخر بلا الاخر یکون بعده الذی قصرت ان رئیتهی افصاراً نارین و عجزت ان یأتی اوهام الواسفین ابتداءِ بقدرته الخلقه ابتداءِ وخترهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق اراده و بعثهم فی سبیل محبت.(چک شود)

منت خدای را که توفیق عنایت فرمود تا باز هم در محضر جمعی از اَخِلاء روحانی به کاوش و بحث دیگری پیرامون یکی از میادین کتاب مستطاب صد میدان بپردازیم.

خواجه این میدان را که چهلمین میدان از این کتاب هست الباد نام گذاری کرده است.

الباد را: جای گرفتن و اقامت گزیدن و نگاه را به جانب سجده داشتن؛
وقتی نمازگزار نگاهش را به جایی که پیشانی اِش را برای سجده می گذارد، نگاهش را متمرکز می کند؛
الباد به همین دو سه معنا است:
جای گرفتن، اقامت گزیدن و نگاه را به جانب سجده داشتن معنا کرده اند.
در برخی از نسخه های کتاب صد میدان -حالا به دلایل مختلف که این امریست طبیعی- در نسخه برداری ها به جای الباد کلمۀ لیاز، لیاز آورده اند؛
و لیاز به معنای پناه گرفتن به چیزی و پوشیده شدن به توسط چیزی، معنا شده است.
آیه ای که خواجه برای این میدان مورد توجه قرار داده آیۀ بیست و ششم از سورۀ مبارکۀ تکویر هست که می فرماید:
فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ به کجا می روید؟

کسانی که می خواهند بدانند چرا خواجه این آیه را محور قرار داده، بهتر است که خود سورۀ مبارکه را یا حداقل آیات قبلِش را که شروع می شود از: فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * الْجَوَارِ الْکُنَّسِ * وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ * وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ همین طور بیارند تا برسد به: فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ. بعد می دانند که چرا خود این سؤال و پرسش در قرآن، وقتی خداوند تبارک و تعالی این پرسش را طرح می کند و به میدان می اندازد چنین بر می آید که در میدان الباد یا لیاز -هر کدام می خواهیم بگیریم- سالک به استقامت می رسد و در حق جای می گیرد، در حضور حق اقامت می گزیند، نگاهش به حق و امر و نهی حق معطوف است،
به حق پناه می گیرد؛ و به اعتبار دیگری، خود را با حق، یعنی:
با حکم او، با اطاعت او، با نیایش او، با مهر او، با انتصال اوامرش، با خدمتگزاری به درگاهش؛ خود را در پوششی از اینها قرار می دهد. در درون یک حالۀ نورانی و ربانی و الهی قرار می گیرد که از شش جهت، این حاله او را احاطه کرده است. لذا، به هر طرف که بخواهد فرار کند می بیند به حق فرار کرده لذا، می گوید: فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ. راه دیگری که شما ندارید که برون از ما فرار کنید؛
پس به کجا می روید؟ چرا خودتان را به این در و به آن در می زنید؟ چرا دلتان را به خیالات واهی و اوهام مسخره دل بسته میدارید و دلخوش می سازید؟
چرا خودتان را به دنیا وابسته می سازیداسیر می سازید؟ چرا خودتان را به زخارف دنیایی اسیر می سازید؟
چرا به ریاست طلبی ها دل می بندید؟ چرا به خوش گذرانی ها دل بسته می شوید؟
چرا در این راهها سیر می کنید؟ چرا؟ به کجا می روید؟
چون همۀ تاریخ رفتند به جایی نرسیدند. هر کسی که اندک شمّه تاریخی داشته باشد و یک دفتر از تاریخ شاهان و ثروتمندان و لذت محوران را مورد توجه قرار بدهد بعد می بیند که سر همۀ اینها به سنگ خورده به بن بست رسیدند در نهایتِ نهایت به بن بست رسیدند!
لذا، خداوند طرح می کند به کجا می روید؟! فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ.
به هر حال، درین میدان سالک ملبس به لباس: اسلام مطلق، سیر مطلق، تسلیم مطلق می شود و اگر خواسته باشیم با زبان قرآن صحبت کنیم، -اگر میادین و مراحل قبل را دقیقاً طی کرده باشد- همان حرف الهی می شود: سبقت اللَّهِ الَّتِی که رنگ الهی برای خودش می گیرد، به رنگ الهی پوشیده می شود؛ این میدان زیبایی هایش برای همین است.

به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
الباد با حق زیستن است و به وی پیوستن.

پیوستن بایستی از این طرف باشد و با سماجت باشد و با اسرار باشد و با مویه باشد و با زاری باشد و با گریه باشد و با انابه باشد و با تلاش باشد؛ این تازه یک روی سکه است! با دست برداشتن از غیر او باشد!
و از همه بدتر و مهمتر و لطیف تر و ظریفتر:
از خود دیگر جدا شده باشد! هیچگونه خود محوری، منیت، انانیت، عملی که نشان دهندۀ انانیتش باشد نباید از او سر بزند؛ اگر سر زد اسیر نفس است.
اگر می بیند کوچکترین عمل خود محورانه ای از او سر می زند باید بفهمد که اسیر است و باید برگردد تا این پیوستن واقعیت پیدا کند؛

خیلی از سالکان در راه می مانند و علت در راه ماندن این هست که:
به یک مراحلی و به یک ویژگی هایی، به یک نورانیتهایی مجهز می شوند و این نورانیت ها ایشان را مغرور می دارد و همین غرور حجابی بین اینها و حق می شود و این حجاب بین اینها و حق باعث می شود که:
اینها اشتباهاتی که عملاً از آنها سر می زند نبینند یا حتی بر اشتباهات خود پردۀ توجیهی بیاندازند؛ نَه، ما دیگر از این مراحل گذشتیم اگر این کار را هم کردیم برای این بوده!

گاه می بینیم، دقیقاً خودش هم می بیند که:
اسیر خوردن است، اسیر لذت زبانی، زبان! اسیر لذت زبانی و دهانی و کامی است؛
ولی، اگر بگوییم: بس است دیگر تو که بچه نیستی هفت، هشت ساله باشی! تو باید غذا را برای امر دیگری بخوری، نَه برای اینکه شیرین است یا تلخ است یا ترش است؛ آنچه مورد توجه تو است؛ میبینیم نمی تواند؛ خوب، این نشاندهندۀ چی است؟ این نشاندهندۀ این است که: هنوز زنجیرهای نفس را نتوانسته است از دست و پای، جان خویش آزاد کند! همین جور نگاه کنید!
دیده که مثلاً:
ابراهیم خلیل از فرزندش گذشت! علی بن ابی طالب(ع) و فاطمۀ زهرا(س) و سایر بزرگان و ائمه چگونه گذشتند و با چه شیوایی و با چه زیبایی! و این فرد اگر این سالک شیعه باشد دشمنان اینها را هم لعن می کند و از آنها تبری می جوید! ولی، اگر برایش خبر بیارند که:
پسر تو سر چهار راه بایسکلِش خورد به یک ماشینی، به صورتی قلبش می لرزد و می تپد که مثل اینست که بگویم خداوند تو را در برابر آن فرمانی که برای ابلیس صادر کرده بود قرار داده، شاید هم به آنجا، گاهی آن قدر قلبش نلرزد ولی اینجا می لرزد.

به هر حال، شخص دراین میدان که به قول حضرت خواجه می گوید:
به حق پیوستن است و با حق زیستن است و به وی پیوستن؛
لازمۀ وجودیش این هست که تلاش ابتدایی خودِش را آن هم به شکل اضطراری -که در یکی از میدان های گذشته ذکر کردیم- عملی بسازد و بعد با او زندگی بکند! حالا ما و شما یک مثال خیلی جزئی ذکر می کنیم: یک دوستی داریم مثلاً عالم است با این دوست عالم وقتی زندگی می کنیم:
چگونه زندگی ما تغییر می کند؟ تحت شعاع چه چیزها قرار می گیرد؟
اگر هنرمند است مثلاً موسیقی نواز است چگونه ذهنیت ما تغییر می کند؟ به همین میزان بروید بالا!
سالک تلاشِش درینجا این هست که با حق، زندگی کند آنچه لازمۀ حق است برای خود الزام آور می بیند:
اگر او علیم است باید منم علیم باشم، اگر او غفور است باید منم غفور باشم، اگر او هادی است باید منم هادی باشم، اگر او شکور است باید منم شکور باشم؛ همین جور بروید.

خواجه، زمان تحقق و شکوفایی این میدان یا الباد را ذکر می کند می فرماید:
الباد آنگاه بُودّ که هیبت با محبت بیامیزد، الباد آنگاه بود که هیبت با محبت بیامیزد،

از یک طرف شخص به شدت محبت به حق می ورزد و راه حق و یاران حق و دوستان حق؛
از یک طرف مقامشان آن قدر بلند است در نزدش، و هیمنۀ شان در حدی بلند است که: می ترسد کوچکترین حرکتی که شایستۀ این بارگاه و این محضر باشد از او سر نزند! کوچکترین حرکتی که شایستۀ این محضر نیست از او سر نزند: از خوردن و گفتن و فکر کردن و تخیل کردن و راه رفتن و همه، همۀ ابعاد! چرا؟ می داند که در چه مقامی دارد زندگی می کند و در چه مقامی دارد سیر می کند.

از یک طرف عشق نمی گذارد! از یک طرف هیبت! و این دو بال دست به دست هم می دهد و سالک را طوری، رفتار سالک، گفتار سالک، پندار سالک را طوری طراحی می کند و شکل می دهد که از او چیزی خلاف رضای حضرت دوست سر نزند!

به هر حال، و این اگر محبت و هیبت به اینجا رسید که از شخص کوچکترین اشتباهی سر نزد خواجه معتقد است که این:
مقام متصلان است.

ما یک نِحلۀ فکری یی داریم که حدود هفتاد هشتاد سال قبل و البته ریشه هایش به قبل، خیلی جلوتر بر میگردد به نام بهائی گری و بابی گری؛ حالا ما نمی خواهیم بحث کنیم. می خواهیم این را بگوییم بنده به شخصِ افرادی را دیده ام که اینها ادعای اتصال دارند. خیال می کنند با حق و با یاران حق، در اتصال هستند؛ ولی رفتارشان را که نگاه می کنیم می بینیم بله! فقط: جز خیال، اندر خیال، اندر خیال چیزی نیست؛
هنوز خوردن شان به اختیار خودشان نیست، لباس پوشیدن شان به اختیار خودشان نیست،
معیشت اقتصادی را گزیدن، به اختیار خودشان نیست، معیشت اجتماعی را گزیدن، به اختیار خودشان نیست.
اینکه می گوید: مقام متصلان است شوخی نیست کسی که متصل به حق باشد. حالا یک مثال بسیار! شوخی آمیزی میزنیم:
یک انسان سیصد کیلویی را درست کنیم ببریم به نزدیک خورشید؛ چی کار می شود؟ گذشته از اینکه می سوزد حالا کاری بکنیم که این نسوزد! گم می شود. آن قدر نورانیت خورشید زیاد هست که این دیگر گم می شود. این تاریکی، تاریکی، در او نمی ماند. این وجود در او نور مضمحل می شود؛ هستنِش باشد، نسوزد؛ طوری طراحی کنیم که نسوزد. حتی، در برابر ماه ببریم؛ تنها این کتلۀ سیصد کیلویی در برابر او قرص با عظمت!
حالا بنده را در نظر بگیریم:
بندۀ به این ضعیفی، این، به مقام اتصال می رسد آیا در مقام اتصال، از این، ارادۀ دیگری هم وجود دارد که:
ارادۀ شخصی به این باقی بماند؟ نگاه شخصی باقی بماند؟ سمع شخصی باقی بماند؟ همه گم می شود. همه فانی می شود در حق!
لذا، آنهائی که خودشان را در مقام اتصال خیال می کنند، عملاً وظیفه دارند یک بار دیگری برگردند ببینند:
آیا واقعاً ما در مقام، در منزل یا میدان الباد هستیم؟ به حق پیوسته ایم؟ و متصلیم؟ یا نه؟
کدام کارمان متصل است؟ کدام بعدی از ابعاد وجودی مان متصل است؟ و کدام یکی منفصل؟
آنجایی که متصل است تقویتش کنند و آنجایی که منفصل است تلاش کنند تا این انفصال از میان برداشته بشود و به اتصال بدل بشود؛ اگر کردند شایستۀ حضور در این میدان هستند و اِلا باید برگردند؛ حالا از هر جایی که نتوانستند باید شروع بکنند.
خواجه می فرماید: و نشان الباد سه چیز است:

گم شدن اسباب، در توکل وی

شخص، دیگر به اسباب و وسایل متکی نیست.
کسانی که به میدان الباد نرسیده اند تکیه بر اسباب دارند نه، بر مسبب. این تکیه بر اسباب، از این شخص گم می شود. ما می گوییم خوب، برای رفتن مثلاً فرض کنیم به کرۀ ماه، ما باید وحتماً آپولو داشته باشیم، فضاپیما داشته باشیم و فضاپیما را هم طراحی می کنیم که اینطوری باشد، اینطوری باشد، اینطوری باشد. از آنهایی که تا حال دو سه بار رفتند اینها باشد. او همچین (همچنین) نظری ندارد می گوید: ممکن راه دیگری باشد، جز این وسیله ای که تو می گویی و تحمیل می کنی.
توکلش کلاً به ابزار و وسایل از میان می رود.

توکلِش، تکیه اِش و توکلِش به مسبب قرار میگیرد! دیگر اسباب گم می شوند از پیشش، -این یک نشان-

باید ببیند سالک که به اسباب تکیه زده! خوب دقت کنند عزیزان سالک!
حتی اگر ذکری می گوید به ذکر خودش نباید متکی باشد. به ذاکر حقیقی باید متکی باشد. به *حقیقت آن ذکر، نه آنچه که خودش می گوید: به لغلغۀ زبان یا لغلغۀ قلب حتی، ذکر قلبی؛ به این فعل قلبی یا قالبی نباید متکی باشد؛ چون این فعل از خودش سر می زند و باز متکی شده به خودِش؛ گم شدن اسباب در توکل وی

و دوم
استحلاک علایق در یقین وی!
به دلیل اینکه به یقین رسیده است؛ به واسطۀ رسیدن به این یقین که با او هستم، متصلِ به او هستم، به او پیوسته ام، به واسطۀ این یقین، علایقش گم می شود! چرا؟ چون، می داند که به چیزی رسیده است که مادونِش ارزش برگشتن و نگاه کردن ندارد؛ چون که صد آمد نود هم پیش ماست.
کسی که به صد رسیده آیا بر می گردد؟ و یقین هم کرده که من به صد رسیدم، که بیایم ببینم هفتاد و نو چی است؟ چه اثری دارد؟ شصت و پنج چه اثری دارد؟ هشتاد و هفت چه اثری دارد؟ دیگر بر نمی گردد. علاقۀ به مادون کاملاً مستحلک می شود؛ به چه واسطه؟ به علت این یقینی که پیدا کرده(است).

و سوم فنای احتیال در سَقطّ وی،

احتیال را می توانیم بگوییم: نیرنگ. منتها، به اینجا، موشکافی های متکی به عقل نظری و تجربۀ فردی، تجربۀ شخصی!
می خواهد به فلان مسئله دست پیدا بکند تلاش می کند بر مبنای فکر خودِش و درک خودِش و تجربۀ ظاهری یا باطنی خودِش، روشی را طراحی می کند؛ از این طریق می توانم به آن برسم. این طراحی ها را می گذارد کنار. هر جا بند افتاد، هر جا کارش گیر کرد، راحت ذلت وجودی و شکست خودِش را در برابر حضرت دوست می پذیرد و دست تمنا به سوی او دراز می کند که: تو، راه را و وسیله را و روش را برای من بیاموز!
از آنچه نفسِش یا عقلِش برایش القاء می کند و طراحی می کند سر باز می زند. دنبال آنچه نفس پرداخته و طراحی کرده دیگر نیست.
به هر حال، نشان الباد سه است

یک
گم شدن اسباب در توکل وی،

خواجه درین رابطه ها در هر سه رابطه حرفهای زیبایی دارد می فرماید:
گمی اسباب وی را سه چیز بار آورد.
می خواهی به جایی برسی که اسباب در نظرت گم بشود؟ و دیگر تکیه بر اسباب وسایل نداشته باشی؟ بلکه، تکیه به حضرت مسبب الاسباب داشته باشی؟ سه کار باید بکنی و سه چیز باید بدست بیاوری. به سه چیز باید مجهز بشوی. این امکانات را فراچنگ آوری و از آن خود کنی!
اول
بی نیازی از جهان و جهانیان به عنوان اسباب!
این علی الظاهر نقش منفی دارد؛ یعنی دور ریختن، ولی توانی به کار دارد این دور ریختن! کسانی که می خواهند تجربه کنند، بنده یک تجربۀ بسیار سطحی برایشان پیشنهاد می کنم و یک تجربۀ عمقی؛
تجربۀ سطحی این که: یک چک پنجاه هزار تومانی از جیبتان بیرون کنید ریزه، ریزه کنید و مچاله کنیم بندازیم توی نجاستها! همچین راحت خود را تجربه کنیم ببینیم می توانیم این کار را بکنیم؟ یا ساعتی داریم، مبایلی داریم خیلی هم دوستِش داریم این را از سرتان بالا کنید بزنید به زمین که بشکند. یا گدایی می بینیم بدیم به دستش که برو! این خیلی سطحی است. حتی کسانی که ثروتمند هستند و بی نیاز از ثروت هستند باز هم برایش می گوئید: یک چک پنجاه هزاری را اینطوری کن! می گوید: این دیوانه را نگاه؟ کله تو خراب است؟! بله! کله ما خراب است. می خواهم وزن کنم ببینم تو توان پاره کردن یک چک را داری یا نه؟
اگر ورق قرآن را به دست تو بدهم چی؟ عملاً روزی صد بار همین افرادی که در این شهر اند یا شهرهای دیگر، در عمل خود، -نه این افراد معمولی یا به اصطلاح معاند! همین ما مسلمان نماها- عملاً قرآن را پاره می کنیم. عملاً قرآن پاره شده را، مچاله شده را می اندازیم به داخل نجاسات، حکم الله را زیر پا می کنیم.
به هر شهری شبانه روزی چند بار یا چند صد بار حکم الهی از امرش و نهیش پشت سر انداخته می شود؟ این پاره کردن قرآن است!

مگر حکم الهی همین است که یک ریزه مُرکب بروی یک ریزه کاغذ، همین حکم است؟ یا حکم ساری در هستی؟

اینجا چیه؟ این چیه؟ کاغذ! از چی درست شده؟ از کاه و بعضی مواد دیگر! اینها چیه؟ رنگ! اینکه وجود کتبی قرآن است!

و او (آن) جایی که خیلی ها ادعا می کنند! نمی گوییم که: بچۀ شان را بفرستند به جبهه که کشته بشود؛ فقط کاری بکنند که محبتش را از قلبشان دور کنند. فرزندی دارد، همسری دارد، محبتش را دور کند. یک شبانه روز خالی از محبت فرزند زندگی کند. یک شبانه روز بیشتر نه؛ ببینید می شود؟

گمی اسباب وی را سه چیز بار آورد
یک
بی نیازی از جهان و جهانیان،
دو
وحشتِ از خلق،

می خواهد زنش باشد، می خواهد بچه اش باشد، می خواهد دوستش باشد، می خواهد معلمش باشد، می خواهد امام جمعه اش باشد، می خواهد شاگردش باشد، می خواهد همکارش باشد، میخواهد مشتری اش باشد به عنوان حجاب! یعنی همه را گفتم به این واسطه وگرنه بوسیدن – پایۀ حالا چی بگوییم- گوشۀ ابای استاد عین عبادت است؛ نه تنها نباید از او وحشت داشته باشد شخص، باید با اشتیاق این کار را بکند؛ منتها نه به عنوان حجاب؛
بلکه، اینجا به عنوان مظهر!
مظهر هدایت حق، مظهر ربوبیت و ربانیت حق؛ فرق می کند.
بی نیازی از جهان و جهانیان وحشتِ از خلق، وقتی حجاب قرار می گیرند.
وقتی فرزند من، بین من و خدا قرار می گیرد؛ و من میان امر حق و خواستۀ فرزند، خواستۀ فرزند را می پذیرم و انتخاب می کنم و می گزینم و امر الهی را زیر پا می گذارم! خُبّ این حجاب شده دیگر، باید وحشت داشته باشد: از داشتنش و از نگاه کردنش و از دنبال کردنش.
و سوم
آرزوی مرگ،آرزوی مرگ!

به خود رجوع کنیم! ببینیم اشتیاق داریم برای مردن یا نه؟ خیلی ها خودکشی می کنند. آیا اینها به مرگ اشتیاق دارند یا نِه:
از زندگی به تنگ آمدند؟
از خلأ وجودی به تنگ آمده اند؟
از فقر وجودی به تنگ آمده اند؟
از بدبختی هایی که با دست خود به روی خود آورده اند و بر حقیقت وجودی خود تحمیل کرده اند به تنگ آمده اند؟ اینها عاشق مردن نیستند. اینها ذلیل ناشکیبی هستند؛ که به واسطۀ بی عرضگی از زندگی می گریزند!
اینجا که می گوید: آرزوی مرگ! چیز دیگری ست و کسانی که می خواهند بچشند! باید بیایند تا نیایند نمی چشند که این آرزوی مرگ چیه؟(چی است).

یک نکته را می گویم:
شیعه، سنی، همۀ عرفاء، همۀ بزرگان، همۀ مؤرخین لحظۀ وفات پیامبر اکرم(ص) را درک کرده بودند و درج کرده اند در کتابهای خودشان؛ حالی که فاطمۀ زهرا(س) دخت بزرگوار نبی اکرم(ص) داشت این را درج کردند و کلامی که بین فاطمه علیها *السلام و عایشه ردیااللهُ عنهُ (رضی الله )عنها رد و بدل شد این را هم ضبط کرده اند.
فاطمه(س) ناراحت است گریه می کند و بعد پیامبر(ٌص) اشاره می کنند بیا! سر به گوشش می کنند چیزی به او می گویند. بلند می شود تبسم دارد بر لب!
بعد که از او می پرسند چی بود که -بین اشکها- اشکهای به روی گونه ات، تبسمت هم بر لبِت؟
گفت: پیامبر (ص) به من مژده ای داد و گفت تو از همه زودتر به من می پیوندی!
حالا ما یک سؤالی داریم:
فاطمه؟ ماها که نمی فهمیم چه خبرها یه (است)؟ از بس به لجن گرفتاریم؛
می گوییم: خانه ای، از خانۀ علی(ع) بهتر می شود پیدا کرد؟
مگر شوهری از علی(ع) می توانست پیغمبر (ص) برای تو پیدا کند؟
مگر فرزندانی از حسنین ممکن هست که خلقت اهداء بکند؟
مگر دخترانی بهتر از زینب(س) و گلثوم تاریخ بشریت، غیر معصومی سراغ دارد؟
تو از این خانه و از کنار اینها به کجا می خواهی بروی؟ که وقتی پیغمبر مژده می دهد تو می خندی، خوشحال می شوی؟ به اصطلاح در حالیکه تقریباً حالا یک، ده دقیقۀ دیگر یا یک ثانیۀ دیگر جنازۀ پدرت جلوی رویت است! تو در عین حالیکه که پدر را در احتضار می بینی، وقتی مژدۀ مرگ می شنوی لبخند به لبهایت می آید یادت می رود که پدر می خواهد برود پس، این مرگ چی است؟ چه خبر است؟! آرزوی مرگ چیز دیگری است؛
زندگی گریزی نگفته.
به هر حال،
و استحلاک علایق را سه چیز بار آورد:
یکم
رستن از تدبیر خود
که این را بارها عرض کردیم. خودِت را بسپار به تدبیر الهی.
او می گوید: صبح بلند شو نماز بخوان، بخوان! می گوید: پولت را به فُلان جا صرف کن، صرف کن! می گوید: صرف نکن، صرف نکن!
می گوید: به دنیا توجه نکن، خُبّ نکن! توجیه گیری نکن؛ که نَه؛ اگر نکنم فُلان می شود به همان می شود؛ آسمان تُلُپّی می افتد به روی زمین. زمین تلپی می رود به هوا! نَه هیچ کاری نمی شود؛ دربست خودِت را در تصرف تدبیرات الهی قرار بده.
گفته: بکن، بکن. گفته: نکن، نکن.
چطور؟ یک بچه را دوست داریم که، حتی گاهی هم گوشِش را می مالیم. یک سیلی هم می زنیم؛ وقتی میگوییم: این کار را نکن، این کار را بکن، دو سه بار که گفتیم: نکن، نکن و میبینیم این کرد، یک ته گوشی هم می زنیم؛ برای چی؟ برای اینکه می گوییم:
من، از تو، بهتر می فهمم. سعادت تو را، آیندۀ تو را، بهتر می توانم رقم بزنم. تو از عقلی که نداری استفاده نکن، متکی به عقل من باش.
خُبّ، اینجا هم، بنده متکی به عقل حضرت حق باشد. تدبیر خودش را بگذاره کنار.

یک دفترِ آماده، -به بازار هم هست، الآن کارها ساده شده- فرهنگ اوامر و نواهی قرآن، هر جا امری بوده آورده، هر جا نهی بوده آورده، بنشین کار کن بسم الله، الله اکبر. نه فکر کن، نه جوش بزن، نه دغدغه داشته باش، راحت و پاکیزه هر چی او گفته بکن، بکن هر چه او گفته نکن، نکن تمام!
رستن از تدبیر خود، بی نیازی از تمیز خود؛
دو معنا دارد: یک معنایش این هست که:
معمولاً انسانهای فاقه زده و بدبختی مثل بنده، تلاش می کنند که خودشان را از دیگران ممتاز بسازند؛ بفهمانند که من یک چیز دیگری هستم، حالا ولو یک پایه باشد، یک سر سوزن باشد! من از فلانی متفاوت هستم. بلاخره درست است که ما هر سه تا، کلاس چهارم دانشگاهیم ولی خُبّ نمره هایمان مثل هم است ولی خوب من متفاوتم. این مرضی هست که عموم انسانهای غیر وارسته دارند.
این مرض، در انسانهای وارسته به این شکل می آید که: من در کجای از رشد قرار دارم؟
در چه مرحله ای از اتصال قرار دارم؟
در چه مرحله ای از قرب قرار دارم؟؛ این را دیگر فکر نکن! چرا؟
خُبّ، وقتی فکر کنی، به خود فکر کردی. به میزانی که به این مسئله فکر کنی از او ماندی؛ خیلی راحت!
و فراغت از مئونط خود؛

کوشش می کند در ساحۀ نیازمندی های معیشتی و زندگی و ابزار و لوازم خانه و بیرون خانه، به حداقل ممکن -که در یکی از جلسات قبل گفتیم به نیاز بسنده کردن- بسنده می کند.
و سوم
فنای احتیال وی را سه چیز بار آورد:
وقت مقربان
رعایت، رعایت ارزش، رعایت ارج، رعایت دقت، رعایت زیبایی!
در رابطه با وقت: مقربان می دانند که یک آن و کمتر از آن را نباید صرف چیز دیگری کرد. باید از مقام مقربان من جلوتر بروم و به مقام متصلان برسم؛ چون این دغدغه را دارد وقتش را ضایع نمی کند.
دوم
نَفَسِ عارفان
که عرض کردیم: هر نفس که فرو می رود ممد حیات است! و چه کارها که نمی کند همین یک نفس؟
و یک نفس گاهی یک سورۀ قرآن را انسان می خواند. و عارف کسی ست که: هیچ یکی از انفاسِش، بخصوص به این مرحله که می رسد تلاش می کند که:
بیهوده مصرف نشود.
در راه غیر مصرف نشود
در راه ستم به خویش مصرف نشود.
و سوم
علم ربانیان
نَه علم شیطانیان؛ باز هم فکر می کنم در رابطه با میدان قبل یا قبل از قبل بود که عرایضی داشتم!

علم زدگی امروز در تاریخ بشر بی نظیر هست. علم غیر ضروری و غیر نافع در شرایط کنونی، جهان را ور داشته(برداشته) و این باعث می شود که:
عده ای از انسانها، وقتی می بیند یک سلسله از مسایل متنوع را می داند و خوب هم می داند به آن تخیل مسخره گرفتار می شود که پس:
من خودم را نیز می شناسم
آسیب های وجودی ام را می شناسم
آفت های رفتاری ام را می شناسم؛
و در برابرش:
نقاط قوتم را می فهمم
ابزاری که برای تقویت این نقاط قوت هست می فهمم؛
روش های رسیدن به فُلان مرحله را می دانم؛ می دانم، می دانم، می دانم. بعد به رفتارش که نگاه می کنیم می بینیم: از علم ضروری و علم مورد نیاز کمتر بهره ور شده! علم بی فایده و غیر ضروری زیاد جمع کرده! علمی که می تواند: رشدش بدهد و به مقام والای آدمیتش برساند کمتر دارد و به دنبالش هم نیست؛
سالک در این رابطه می کوشد تا از منابعی که این علم را، یعنی وقتی می گوید: علم ربانیان -کسانی که ربانی زندگی کرده اند و ربانی مردند. جز ربانیت در زندگانیشان چیزی ظهور و حضور نداشت- از علوم اینها استفاده بکند، از دانش اینها بهره ور بشود و خودِش را با این علوم مجهز بسازد
و از طریق تجهز به این علوم به آن جایگاهی که شایستۀ مقامش هست خودِش را برساند.

حال، اگر آنچه درین رابطه بنده به عرض رساندم، سالک در خود دید و یافت و عملاً مشاهده کرد معلوم می شود که: میدان الباد را سرفرازانه به پایان برده و اگر نکرد لازمۀ خودش، وجود خودش، دلسوزی به خودش، احترام به خودش این هست که:
بر گردد و از نو شروع کند. آنچه را از یاد برده یا دست کم گرفته دوباره به یاد بیاورد. متذکرانه به یاد بیاورد و بعد شروع بکند که امیدوار هستیم یاران از همۀ این منافع بهره مند گردند.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.