دسته‌ها
میلاد النبی (ص)

نبوت و ولایت

نبوت و ولایت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین، الحمدلله الأولِ بِلا اول کان قَبله و الأخِرِ بِلا آخر یَکونُ بَعدَه، الّذِی قَصُرَت عَن رُؤیتِهِ اَبصارُ النّظَارین و عَجَزَت عن نَعته اوهام الواصفین، ابتدأ بِقدرتهِ الخَلق إبتداءً، واخترعَهُم عَلی مَشیَّتِهِ إختراعاً، ثُمّ سَلَکَ بِهِم طَریقَ إرادَتِه، وابعَثَهُم فِی سَبیل مَحَبِّتِه، ثُمَّ الصّلوةُ و السّلامُ عَلی خَیرِ خَلقِهِ و أشرَفِ بَرِیَّتِه، الّذِی سُمِّیَ فِی السَّماءِ بِأحمَد وَ فِی الأرضین بّأبّالقاسِم المُصطفَی مُحَمّد صَلواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلیه وَ عَلی بنِ عَمِّهِ سَیّدِ الموحدین امامَ العارفین عَلِی بن ابیطالب و اولادِهِ المُنتَجَبِین.

اما بعد، قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «أَولُ مَا خَلَقَ اللهُ نُورِی».[1]

جهت با برکت ساختن بیشتر محفل و کسب فیض بیشتر از انوار قدسی این مولود بی‎بدیل و ره یافتن به نور نبوتش اجماعاً صلوات دیگری ختم بفرمائید.

فرصت بنده را محدود ساخته‎اند و من هم مجبورم از مطالبی که قرار بود بیان کنم، قسمتی را حذف نمایم.

می‎دانیم که جوامع انسانی، نه در تاریخ مکتوب چند هزار ساله‎ی ما بلکه قبلِ بر این نیز دأبی داشته‌اند مبنی بر اینکه نگرش‎های ویژه‎ای نسبت به هستی ارائه نمایند. در یک تقسیم بندی کلی و یک نگرش فراگیر می‎توانیم به این واقعیت دل بسپریم که هستی شناسی از سه منظر مورد توجه بشر بوده است، فلاسفه با ابزاری ویژه و روش‎های خاص و برای اهداف ویژه‎ای هستی شناسی را مورد توجه قرار دادند و تلاش کرده‎اند، هندسه‎ی خلقت و پیدایش هستی به تکثّرات را از وجود ازلی، از وجود بُعد هستیِ محض، تبیین بکنند و در طول تاریخ مکتوبی که ما داریم، زبده‎ترین نگرش‎های فکری و فلسفی به دلیل اینکه متوجه شده‎اند از ذات واحد، جزء موجودی واحد پدید نتواند آید و مقوله‎ی مشهور «الواحد یصدر منه الا الواحد» به طور چشمگیری توجه‎ی فلاسفه را به خود جذب کرده است، بر این باور دست یافته‎اند که این موجود، موجودی بسیط و جامد خواهد بود و لذا اسمش را عقل و در لسان خودشان عقل اول نامیده‎اند.

در ادبیات فلسفی ما هست، عقل اول راند بر عقل دوم، تا می‎رسد به عقل عاشر یا عقل دهم، آهسته آهسته از مبدأ واحد و وحدت سرّ، تکثرات و تعیّناتی پیدا می‎شود تا می‎رسد به عالم ناسوت که عالم موجودات مشهود و ملکی هست. عقل اول راند بر عقل دوم، ماهی از سر گَنده گردد نی ز دُم. این‎ها آمدند و برای رسیدن به اهداف خاص فکری و عقلانی و فلسفی که داشتند، به تببین هستی پرداختند.

نحله‎ی دوم یا موضع و دیدگاه دوم، حوزه‎ی عقیدتیِ همه‎ی ادیان بوده است، از فرامرز تاریخ تا امروز. ادیان وقتی صحبت از مبدأ می‎کرده‎اند، مجبور بودند راجع به نحوه‎ی تکوّن هستی و تکثرات و موجودات متباین علی الظاهر، یک هندسه‏ی خلقتی طراحی کنند و به باور دارندگان آن نحله‏ی خاص، تفکر و اعتقاد و باور یک جهان‎بینی خاصی را ارائه نمایند.

در کلام به خلاف فلسفه، معتَقدات َاقدام و اصول اعتقادی هر ملت، پایه و مبنای بحث و فصل و درگیری های ذهنی و عقیدتی بوده است، درحالیکه در فلسفه عقل محض است، برهان است، استدلال هست، حالات خاصِ فکری هست که جزء بر مبنای تفکر سلیم و درست، نه می‎توان به آن‎ها دست یافت و نه می‎توان مجهز شد. ولی در حوزه‏ی اعتقادی هر ملتی باورهایی دارد و اصول باورمندی های خودش و بر مبنای همین اصول، طراحی می‎کند از هستی و نحوه‎ی تکون هستی و موجودات و مخلوقات، در این رابطه بعداً عرائضی خواهم داشت.

حوزه‎ی سومی که بشر تا کنون برای تببین هستی در آن حوزه تلاش‎هائی کرده، حوزه‏ی عرفان بوده است، ما از ریشه‎های مبانی عرفان چین، هند، یونان باستان، سیاهان بومی آفریقا، سرخ پوستان آمریکایِ لاتین مدارکی داریم که متوجه می‎شویم این‎ها برای تبیین هستی و خلقت موجودات و تکوّن این عالم در مراتب مختلف خودش، بحث‎های زیبای عرفانی دارند و هر کدام در این سه حوزه می‎بینیم به یک چیز قائل هستند و آن اینکه اولین چیزی که از احدِ واحد پدیدار آمد چه هست؟

در عرفان اسلامی و کلام اسلامی یک نکته‎ای را خدمت سروران عزیز به عرض برسانم، در بین متکلمین عالم اسلام، اعم از شیعه و سنی و عرفای شامخ این دین مبین، در نحوه‎ی تلقی و باورداشت از یک طرف اختلاف‎هایی وجود دارد تا آنجا که گاه از اهل کلام وقتی می‎بینند عارفی به وحدت وجود اعتقاد دارد، چون نمی‎توانند این دیدگاه را با مبانی عقیدتی و معتقدات خودشان هماهنگ بسازند، حتی دست به تکفیرش می‎زنند که این کافر شده است! و عرفا وقتی متکلمین ساده را می‎بینند، بدون اینکه دست به کاری مشابه زده باشند با دلسوزی کوشش می‎کنند آن‎ها را از سطحی که هستند بَر کشند و لذا گاه می‎بینیم به پیروی از عرفا چنین شعری می‎سرایند:

بیزارم از آن کهنه خدائی که تو داری – هر لحظه مرا تازه خدای دیگر آید

به تناسب رشد عرفانی و معنوی خودم به حقیقت تازه‎ای از حق دست می‎یابم که در لحظه‎ی قبل نداشتم، متنها با همه‎ی این اختلاف نظرها و مبانی تبیینی هندسه‎ی هستی، یکی از زیباترین جلوه‎ها و زمینه‎هائی که واقعاً اسلام، اعم از عارفش و فیلسوفش و متکلمش باید به خود ببالد این است که در آخرِ آخر کار، متکلم مسلمان شیعه و سنی با عارف هم داستان و همدم می‎شوند و در اول ما خلق الله و من الحق به یک وحدت نظر می‎رسند اگر چه هیچ‌کدام از این‎ها روش تبیینی دیگری را آنچنان که باید، دربست نمی‎پذیرند. گاه می‎پرسند تو که با یک نگرش کلامی اول ما صَدَر را فلان چیز می‎دانی، مثلا در این گفته‎ی پیامبر اکرم (ص) که می‎فرماید: «أَولُ مَا خَلَقَ اللهُ رُوحِی».[2] هیچ متکلمی از متکلمین عالم اسلام، با هیچ فیلسوفی، با هیچ عارفی جدل ندارند! می‎گویند درست است. روش‎های تبیین و طراحی هندسه باور و تفکر مختلف است، اما نگرش در آخر کار می‎بینیم به یک چیز می‎رسد و آن این است که فیلسوف و عارف و متکلم به یک نقطه‎ی معین تلاقی می‎کنند و به یک باور نوری می‎رسند و آن اینکه اول ما صَدَر از حضرت دوست، وجود نوری ختمی محمد (ص) است.

اول ما خلق الله روحی، چرا؟ مبنای فلسفی‎اش همان قاعده‎ی الواحد است، مبانی عرفانی‎اش، شرح مبانی عرفانی‎اش از حوصله‎ی چنین محفلی دور است، مبنای عقیدتی‎اش ایمان به غیب است، متکلم نمی‎تواند به این حدیث ایمان نیاورد و فیلسوف نمی‎تواند از قاعده‎ی الواحد بگذرد و عارف هم که چشمش به یک سوی است و یک نگاه دارد و یک چیز می‎بیند و دل به همین نکته خوش کرده است و دل بسته است. به هر حال چرا «اول ما خلق الله روحی»؟ به دلیل اینکه پس از این موجود مبارک و مقدس، هر موجودی در مواطن و در لایه‎های مختلف هستی، روح و هستی و وجود و تقرب پیدا کرد از این گرفت و از تجلیات این موجود مبارک و عظیم بود.

در حدیث دیگری داریم «أَولُ مَا خَلَقَ اللهُ نُورِی» در این مورد هم هر سه دسته در آخر کار به همان نتیجه‎ای می‎رسند که در اول رسیده بودند. هیچ‌کدام نمی‎گوید چرا؟ به دلیل اینکه هر کدام مَتّه به خشخاش بگذارند از نظر مبانی فکری و کاوش‎های مورد توجه خود به بن‎بست می‎رسند، لذا پذیرفته اند. «اول ما خلق الله نوری» و همین نور منبسِط، نفَس رحمانی، اسم اعظم، هویت الهیه، جبرائیل، نقطه، قلم اول، لوح محفوظ هر کدام به دلیلی اسم گذاری شده است، هر کدام را که ببینیم به همین حقیقت اشاره دارد و همه به همین حقیقت رسیده‎اند و باور آورده‌اند که نمی‎توان جزء به همین مبناء هندسه‎ی هستی را طراحی کرد و از عهده‎ی طراحی از یک طرف، از عهده‎ی دفاع از این جهان‌بینی بیرون آمد.

نکته‎ی دیگری را به عنوان پایان عرائض خودم ذکر می‎کنم و آن اینکه در حدیث دیگری داریم «اول ما خلق الله العقل»[3] اولین چیزی که خداوند خلقت نمود عقل بود و عقل همان نورِ ختمیِ جمعیِ رسول مبارکِ گرامی اسلام (ص) است. در این مورد هم هیچ‌کدام حرفی ندارند.

زمینه‎ی زیبائی که در تتمه‎ی مطلب باید به عرض برسانم این است که ما در احادیث قدسی فریقین همه دارند «لما خلق الله العقل قال له: أقبل فأقبل، ثم قال له: أدبر فأدبر»[4] فارسی‎اش را بگویم: وقتی خداوند عقل را خلق کرد، به عقل گفت جلو بیا، جلو آمد، بعد گفت عقب برو، عقب رفت، دوباره گفت جلو بیا، جلو آمد، می‎دانید چی گفت برایش؟ گفت: به عزت و جلال خودم از تو موجودی بهتر خلق نکرده‎ام. این را کنار «لَولاکَ لَولاکَ لَما خَلَقتُ الأفلاک»[5] بگذارید. به عزت و جلال خودم از تو موجودی بهتر خلق نکرده‎ام، تتمه، و تو را جزء بر آنهائی که دوستشان می‎دارم به شکوفائی و کمال نخواهم رسانید.

دو تا نکته‎ی بسیار زیبا، حال اگر بخواهیم پس از اول ما صَدَر، بحث را بکشیم به این طرف، فلیسوف‎ها عقل اول دارند، عقل اول راند بر عقل دوم و دوم به سوم و سوم تا به عقل عاشر، عقل دهم، پس از این موجود که نور مبارک حضرت رسول (ص) هست، اگر بخواهیم آئینه‌ی تمام‌نمای او را بر مبنای احادیث و روایات جمع بندی بکنیم و نشان بدهیم، کی می‏شود؟ هرچند بنده دوست نمی‎دارم بگویم این موجود معادل عقل دوم، عقل دوم فلاسفه است، نه! اگر عقل اول را وجود نوری حضرت ختمی (ص) بدانیم، این مرتبه‎ی بعدش مال کی هست؟ مال کسی هست که خدا خودش معرفی کرد «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ»[6] در طول‎اش بیاییم پایین «والرسول»[7] «وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ »[8] این یک مورد قرآنی.

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»[9] این دو تا.

آیه‎ی مباهله: «أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا»[10] این نفس رسول گرامی (ص) کی هست؟ این کسی که رجس از وی برداشته شده کی هست؟ این کسی که پس از ولایت رسول (ص)، خدا در قرآنش، در فرقانش او را ولیّ معرفی کرده است، کی هست؟ که این سه تا آیه هیچ‌کدام نسخ ندارد.

همان کسی هست که اولاً قرآن معرفی کرده و ثانیاً خود رسول (ص)، او را به عنوان خلیفه‎ی خود و وصیّ خود و جانشین خود معرفی کرد و آن نفس مبارک امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه آلاف التحیة والثناء هست. صلواتی بفرستید.

این مورد اخیر که بنده ذکر کردم، موردی نیست که محل افتراق باشد، هرچند گاهی وقتی پای زمینه‎های پایین و ابتدائیِ مسائل سیاسی اقتصادی می‎آید نزد آن‎هائی که با خرَد اقتصادی و با چشم زیست‌شناسانه به هستی می‎نگرند یک سلسه اختلافاتی می‎آید ولی نزد متکلمین بزرگوار و عرفا کرام، همچنین اختلافی جزء بلاهت فکری و تن دادن به یک بلاهت فکری نتوان بود. بنده نظر یکی از بزرگترین عرفاء و بهترین شعراء را در اینجا خدمت شما به عرض می‎رسانم و به عرائض خود، خاتمه می‎بخشم، همه او را می‎شناسید ولی اسم نمی‎برم.

علی گشت سرشار صهبای علم – که یک جرعه‎ی اوست دریای علم

نبوت بطون و ولایت ظهور – جمال و جلال دو عالم حضور

شرابی که بیرونِ ادراک بود – به جامش عیان در دل تاک بود

می را که شخص نبوت چشید – به آخر به شاه ولایت رسید

نشد بعد او همچو او هیچکس – که مستی در این دور ختم است و بس

ز خمخانه‎ی آب و رنگ ظهور – دو کیفیت آورد جام شعور

یکی کرد اسم نبوت بلند – دگر طرح نام ولایت فکند

به هرجا کمال یقین نشو‎ه‎ای است – بیرون زین کیفیت‎اش جلوه نیست

نبوت خِرام احد تا صفات – ولایت رجوع صفت سوی ذات

نه آن غیر این و نه، نه این غیر آن – از آن سوی این تا ابد سیر آن

در این نشوه آواز مستی سواد – به این جام (کدام جام؟ به این جام) دلهای مخمور شاد

که می خانه‎ی معرفت مصطفی است – در رحمتش جلوه‎ی مرتضی است

ولی را بود از نبی انتظام – بجزء شیشه نبود مربی جام

در این شیشه و جام یک باده است – دو پیکر ز یک خون نشان داده است

خوش آن شیشه که این جام اجزای اوست – خوش آن جام که این شیشه همتای اوست

جهانی ز جامش به مستی رسید – به کیفیت می پرستی رسید

به هرجا می‎ای همدم ساغر است – جگر تشنه‎ی ساقی کوثر است

چه کوثر؟ خمستان فضل و کمال – محیط قدم نشوه‎ی لا یزال

می اینجا کمالات انسانی است – که سرجوش علم خدا دانی است

ز ساقی مرادم همان ساقی است – که ازو نشوه‎ی معرفت باقی است

جزء او نیست از لفظ ساقی بیان – و از آن نشوه این جام دارد نشان

اللّهمُّ ارزُقنی حُبُّکَ وَ حُبَّ ما تُحِبُّه و حُبُّ مَن یُحِبُّکَ وَ العَمَلُ الَّذی یُبَلِّغِنی اِلَی حُبِّک واجعل حُبِّک اَحَبَّ الأشیاءَ اِلَیّ بِرَحمَتک یا ارحم الراحمین.

بر خاتم انبیاء محمد صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

[1] – بحار الأنوار، مجلسی (م 1110 هـ)، ج54، ص170 و علم الیقین، ملا محسن فیض کاشانی (م 977 هـ)، ص223-229 و السيرة الحلبية، نور الدين ابن برهان الدين، علي بن إبراهيم بن أحمد الحلبي (م 1044هـ)، ج1، ص214 (الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛ چاپ: دوم – 1427هـ) و غرائب القرآن ورغائب الفرقان، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين القمي النيسابوري (م 850هـ)، ج2، ص19 و ج3، ص196 و ج5، ص463 (محقق: الشيخ زكريا عميرات؛ دار الكتب العلميه – بيروت؛ چاپ: اول – 1416 هـ) و حَاشِيةُ الشِّهَابِ عَلَى تفْسيرِ البَيضَاوِي، شهاب الدين أحمد بن محمد بن عمر الخفاجي المصري الحنفي (م 1069هـ)، ج4، ص143 (دار صادر – بيروت) و ينابيع المودة، قندوزي حنفي (م 1294 هـ)، ج1 ، ص45.

– [2] علم الیقین، ملا محسن فیض کاشانی (م 977 هـ)، ص223-229 و ينابيع المودة، قندوزي حنفي (م 1294 هـ)، ج1 ، ص45 و السيرة الحلبية، نور الدين ابن برهان الدين، علي بن إبراهيم بن أحمد الحلبي (م 1044هـ)، ج1، ص214 (الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛ چاپ: دوم – 1427هـ) و غرائب القرآن ورغائب الفرقان، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين القمي النيسابوري (م 850هـ)، ج3، ص133 و ص333 و ج4، ص304 و ص388 و ص539 و ج5، ص60 و ص105 و ص206 (محقق: الشيخ زكريا عميرات؛ دار الكتب العلميه – بيروت؛ چاپ: اول – 1416 هـ) و حَاشِيةُ الشِّهَابِ عَلَى تفْسيرِ البَيضَاوِي، شهاب الدين أحمد بن محمد بن عمر الخفاجي المصري الحنفي (م 1069هـ)، ج3، ص72 و ص255 و ص294 و ج6، ص188 و ج7، ص157 و ج8، ص289 و ج9، ص10 (دار صادر – بيروت).

[3] – غرائب القرآن ورغائب الفرقان، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين القمي النيسابوري (م 850هـ)، ج2، ص19 (محقق: الشيخ زكريا عميرات؛ دار الكتب العلميه – بيروت؛ چاپ: اول – 1416 هـ) و معارج القدس في مدراج معرفة النفس، أبو حامد محمد بن محمد الغزالي الطوسي (م 505هـ)، ص18 (دار الآفاق الجديدة – بيروت، چاپ: دوم، 1975م) و مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، أبو عبد الله محمد بن عمر فخر الدين الرازي خطيب الري (م 606هـ)، ج29، ص328 (دار إحياء التراث العربي – بيروت؛ چاپ: سوم – 1420 هـ) و و السيرة الحلبية، نور الدين ابن برهان الدين، علي بن إبراهيم بن أحمد الحلبي (م 1044هـ)، ج1، ص214 (الناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛ چاپ: دوم – 1427هـ) و اللباب في علوم الكتاب، أبو حفص سراج الدين عمر بن علي بن عادل الحنبلي الدمشقي النعماني (م 775هـ)، ج19، ص265 (دار الكتب العلمية – بيروت / لبنان؛ محقق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض؛ چاپ: اول، 1419 هـ -1998م).

[4] – المعجم الكبير، أبو القاسم الطبراني، سليمان بن أحمد بن أيوب بن مطير اللخمي الشامي (م 360هـ)، ج8، ص283 (محقق: حمدي بن عبد المجيد السلفي؛ مكتبة ابن تيمية – القاهرة؛ چاپ: دوم) و المعجم الأوسط، همان، ج7، ص190 و ص191 (المحقق: طارق بن عوض الله بن محمد و عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني؛ دار الحرمين – القاهرة) و الكافي، کلینی، ابي جعفر محمد بن يعقوب (م328 هـ)، ج1، ص10، ح1 «لَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ اَلْعَقْلَ‏ اِسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ‏ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ» .

[5] – المستدرك على الصحيحين، أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله، النيسابوري (م 405هـ)، ج2، ص672 و ح 4228 . (تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا؛ دار الكتب العلمية – بيروت؛ چاپ: اول، 1411 هـ – 1990 م) «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: ” لَمَّا اقْتَرَفَ آدَمُ الْخَطِيئَةَ قَالَ: يَا رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ لَمَا غَفَرْتَ لِي، فَقَالَ اللَّهُ: يَا آدَمُ، وَكَيْفَ عَرَفْتَ مُحَمَّدًا وَلَمْ أَخْلُقْهُ؟ قَالَ: يَا رَبِّ، لِأَنَّكَ لَمَّا خَلَقْتَنِي بِيَدِكَ وَنَفَخْتَ فِيَّ مِنْ رُوحِكَ رَفَعْتُ رَأْسِي فَرَأَيْتُ عَلَىَ قَوَائِمِ الْعَرْشِ مَكْتُوبًا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ فَعَلِمْتُ أَنَّكَ لَمْ تُضِفْ إِلَى اسْمِكَ إِلَّا أَحَبَّ الْخَلْقِ إِلَيْكَ، فَقَالَ اللَّهُ: صَدَقْتَ يَا آدَمُ، إِنَّهُ لَأُحِبُّ الْخَلْقِ إِلَيَّ ادْعُنِي بِحَقِّهِ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكَ وَلَوْلَا مُحَمَّدٌ مَا خَلَقْتُكَ «هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَهُوَ أَوَّلُ حَدِيثٍ ذَكَرْتُهُ لِعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ فِي هَذَا الْكِتَابِ». و تفسیر المیزان، علامه طباطبائی، ج10، ص152 «وبذلك يستصح ما ورد في الحديث القدسي من خطابه تعالى لنبيه صلى الله عليه وآله وسلم: (لولاك لما خلقت الأفلاك) فإنه صلى الله عليه وآله وسلم أفضل الخلق» و الحاشية على أصول الكافي، السيد بدر الدين بن أحمد الحسيني العاملي، ص 58 «كما هو صريح ( لولاك لما خلقت الأفلاك)» و شرح أصول الكافي، مولي محمد صالح المازندراني، ج9، ص 61 «كما في الحديث القدسي (لولاك لما خلقت الأفلاك)».

[6]– سوره مائده، آیه 55.

[7]– «وَرَسُولُهُ» همان.

[8]– همان.

[9]– سوره احزاب، آیه 33.

[10]– سوره آل عمران، آیه 61.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *