سخن مدیر:

نظامی احسن در جهانی حَسین

بدون دیدگاه

  پس از بررسی و ارزیابی گوشه هایی از سازمان هستی شناسانۀ بلخی، اگر چه شایسته تر آن بود که بحث و بررسی پیرامون دو مسئلۀ بسیار مهم و جنجال برانگیز: «نظام احسن» و «دیدگاه زیباشناسی» بلخی را به بعد (= زمانی که قسمت عمدۀ نوشته های بلخی مدون و منتشر شده باشد) موکول می کردیم، ولی چون سخن از هستی شناسی بلخی رفت حیفمان آمد که در آخر این مقال با استشهاد به اقوال خودش به صورتی بس موجز وگذرا تماس نگرفته و گذشته باشیم.

     موضوع جهان ما و اینکه عالم با همین ریخت و قیافه و نظمی که دارد و اعمال می نماید، آیا بهترین شکل ممکن یک عالم و یا یک نظام می باشد یا نه، از دیرباز مخالفان و موافقانی داشته است که هر یک از دیدگاهی وارد مسئله شده و از چشم اندازی به نفی و یا اثبات قضیه پرداخته اند.
عده ای نظام کنونی هستی را نظام تام و تمام و کامل و عادلانه و دقیق به شمار آورده «هر چیز را در جای خودش نیکو» شمرده و در محل خودش ضروری و زیبا قلمداد کرده اند و عده ای به عکس همچون خیام ـ البته خیامی که در رباعیات مشهور جلوه و ظهور دارد ـ نسبت به کامل بودن آن تردید روا داشته و فریاد برآورده اند که:
     گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
بر داشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان

     طبیعی است که هر صاحب نظری که وارد مسئله ای بدین ظرافت و عظمت شده است برای تثبیت قول و اثبات مدعای خویش براهینی را نیز ارائه نموده است که چون بررسی همه جانبۀ این موضوع بیرون از حوصلۀ این مقال است، طالبان به بحث بیشتر را به کتب مربوطه ارجاع می دهیم.

     به هر حال وقتی به اشعار بلخی نگاه می کنیم ـ البته به آنچه در دسترس ما می باشد ـ به مبلغی انگشت شمار از ابیاتی بر می خوریم که به نحوی با موضوع نظام احسن هستی در ارتباط می باشد و می رساند که بلخی خود، از جملۀ همان دسته از صاحب نظرانی است که معتقد هستند نظام کنونی عالم از بهترین و برترین نظم و دقت و ظرافت و حقانیت و اصالت ممکن برخوردار است چنانکه خود در تدوین کتاب هستی دارد که:
سهو القلم نداشت چو آن منشی نخست
هر فصل از این کتاب که بینی مبوب است
معمار قصر کون چه نقش بدیع ساخت
هر کس که این بدیع شناسد مؤدب است

بلخی با استادی مسئلۀ ابداع هستی را ـ که همان جعل و یا خلق آن بدون مادت و مدت باشد
ـ در اینجا تذکر داده و در کنار اینکه می گوید: هیچ سهوی و نارسایی و غلط اندازی در کلمات و حروف کتاب تکوین به چشم نخورده بلکه بازخوانی هر فصل آن تأیید کنندۀ دقت و نظم کامل نویسندۀ او (خدای تعالی) می باشد، ادیب و صاحب رموز دیوان تکوین را کسی معرفی می کند که بداند نویسندۀ چیره دست این نظام احسن اکمل نه الگویی برای خلقت خویش داشته است و نه به ماده و زمان برای جعل و خلق آن نیازمند بوده است و با همین یک نکته گوشه ای دیگر از شرایط رشد فلسفی و کمال و بلوغ فکری و هستی شناسانه اش را نمایان می سازد.

     با همۀ اینها آنجا که بلخی جلوۀ احسن و اکمل این نظام را در قامت دلارای انسان مشاهده کرده و سراغ می دهد، خواننده را متوجه این راز بسیار لغزاننده می سازد که حروف و کلمات کتاب هستی همگی به یک میزان از کمال و زیبایی برخوردار نبوده، بعضی کامل اند و بعضی کامل تر، برخی زیبایند و برخی زیباتر، که اگر در سیر تاریخی و تکاملی این اندیشه درست دقت نماییم، به روشنی در می یابیم که بوده اند کسانی از حقیقت طلبان رازجوی که مشاهدۀ نقص نسبی و یا شر ظاهری موجودی را به همۀ موجودات تعمیم بخشیده دچار نوعی بلاهت و سخافت فکری گردیده اند، اما بلخی برغم آنان و از آنجا که انسانگرایی خداپرست بوده و معتقد است که خداوند انسان را به صورت خودش آفریده، لذا جلوۀ کمال را در او سراغ می دهد:
قد رسای ماست به تشریف عشق راست
چون ما، ز کلک صنع کسی را رسا نکرد
شالوده تا نریخت ز فکر کمال ما
معمار طرح کون به کاری بنا نکرد
این شهرتش به عشق شد از شور و سوز ما
بر ما خلافتیست که کس را عطا نکرد

     همانگونه که در بیتی دیگر باز هم جامۀ حسین احسن اتم را در قامت انسان مشاهده می دارد:
بر قامت ما جامه بود «احسن تقویم»
بعث رسل از ما شد و ارسال رسائل

     زیرا که خدایش خود فرموده است: «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» و در جایی دیگر و مقامی دیگر ـ که مقام خلیفه اللهی او باشد ـ دارد که: «انی جاعلٌ فی الارض خلیفه …» لذا بلخی کمال و رسایی را در سیمای جانشین حضرت معبود مشاهده می دارد، همچنانی که این کمال و اتقان و زیبایی را در همۀ صنایع صنع او نظاره می نماید.

     و اما آنجا که از زیبایی و دید زیباپسندانه سخن به میان می آورد، طوری وارد مسئله می گردد که گویی احکام و قواعد علم الجمال را به نظم کشیده است و اگر چه اعتراف باید کرد که ابیاتی که وی در آن ابیات به تحلیل مسئلۀ زیبایی و زیبایی شناسی پرداخته کمتر از آن است که بتوان به حسابش آورد ولی از آنجا که همان چند بیت پختگی و زیبایی خاص خود را داشته و به یکی از اصول عمدۀ علم الجمال اشاره ای ظریف داشته است، نتوانستیم نادیده از آنها بگذریم.
ارتباطی هست از بیننده تا نقش بدیع
ذوق ما در چشم نرگس رفته شهلا می
شود
پیچ سنبل چشم عاشق را از آن رو منظر است
روز دیگر یار را جعد مسطرا می
شود
بلبل اندر بوستان امروز شیدای گل است
روز دیگر گل به یادش باز شیدا می
شود

      خوانندۀ گرامی خود متوجه خواهد بود که اختلاف نظری که میان فلاسفه و دانشمندان در مورد خودزیبایی و مسایل مربوط به آن وجود دارد بیش از آن است که در مورد سایر مسایل فلسفی به چشم می خورد. زیرا پیدا می شوند نظریه پردازانی که حتی منکر وجود زیبایی بوده و آن را یک دریافت ویژۀ انسانی قلمداد می کنند! همانگونه که عده ای دیگر وجود و ظهور و زیبایی را یک امر وجودی و موضوعی و لاجرم مستقل از ذهن انسان و تلقی های ذهنی و احکام مربوط به آن قلمداد می نمایند و ما چون در این موضوع در رسالۀ «قرآن و دیدگاههای زیباشناسی» بحث مستوفی و مبسوط نموده ایم، با اطالۀ کلام خوانندۀ محترم را دردسر نداده به عرض می رسانیم که بلخی معتقد است: درست که زیبایی وجود فی نفسه دارد، اما گذشته از اینکه درک و دریافت این مسئله (زیبایی) مربوط و مخصوص فعالیت کاملاً ویژۀ ذهن انسانی می باشد، قسمتی از اعتبارات زمینه های مربوط به زیبایی ناشی از نحوۀ ویژۀ ذهن ماست. چنان که جهت تصریح مطلب، در مصرع دوم بیت نخست می گوید: «ذوق ما در چشم نرگس رفته شهلا می شود» نه اینکه فریبندگی و شباهت واقعی و انکارناپذیر نرگس ما را به یاد «چشم شهلا» انداخته باشد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.