سخن مدیر:

نگرشی بر رویداد هفتم ثور- مقدمه

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَیَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ * انبیاء ـ ۱۰۵

     تحقیق در عظمت و بزرگی مقام انسانی و بدست دادن تعریفی زیبا، دقیق و شایستۀ این مقام، در واقع کاری بسیار مشکل و تحقیق طلب می باشد، همۀ ماها، عادت کرده ایم گاه روی دلایلی و زمانی بدون آنکه دلیلی ارزش مدارانه داشته باشیم، در محاورات روزانۀ خویش، افرادی را ستایش می کنیم یا سرزنش؛ روشها، سلوک و مذاهب و سیاستهائی را مورد انتقاد قرار می دهیم و یا مورد احترام؛ اما کمتر اتفاق می افتد به ژرفای جوهرۀ این مسائل و زمینه ها تأملی درخور نموده باشیم.
از آنچه تا کنون به تحقیق پیوسته است، این حقیقت اثبات می شود که عظمت و بزرگواری مقام هر انسان و یا هر روش، مذهب و سیاستی مربوط به اینست که آن شخص یا جامعه و یا آن سیاست و روش به چه اصول و زمینه هائی گرایش دارد و آن اصول و زمینه ها به گرویدگان و پیروان خویش، چه ارمغانی را پیشکش می کنند.

     روی این اصل، اگر انسانی بتواند، به گونه ئی که حیثیت و هویت والای وی تقاضا دارد، با روشی عالمانه و منطقی، خواستها و روش گرویدن به این خواستها را بشناسد، یقیناً معیار و محکی برای سنجش مرتبه و مقام انسانها و مسالک و مکاتب متنوع حاکم بر سرنوشت انسانها، بدست می آورد.
در رابطه با درک همین اصل بسیار بسیار انسانی بود که ما برآن شدیم تا مسئلۀ کودتای هفتم ثور را مورد بررسی قرار داده و از طریق فهم و درک نقاط ضعف و قوت این رویداد فاجعه آفرین، در واقع به نوعی «خودکاوی» و «خودسنجی» نایل آمده و بکوشیم تا نارسائیهای ناشایستی را که خودآگاه و یا ناخودآگاه، بر مغز و وجدان ما، حاکمیت یافته است، بزدائیم و جای آنها را، با رسائی ها و خوبی ها و پاکی ها، پر نمائیم.
معنای دیگر این سخن چنین تواند بود که ضمن بررسی رویداد هفتم ثور و شناخت عوامل خفتبار و نتایج رنج آفرین آن، به خویشتن نگریسته و در پی آن باشیم که اگر خدا نکرده زبانم لال، زمینه ها و پدیده های همرنگ و همجهت و یا مشابه آن، در زندگی ما حاکم شده و یا مورد توجه ما قرار گرفته است، خویشتن را از این آلودگیِ ننگبار و اسارت آفرین پاک نمائیم.
پدیده ها، حالات و شرایط گوناگون، از آنجهت در حیات انسانی مورد توجه قرار می گیرند که به خودی خود دارای نوعی ویژگی یا خاصیت و به بیانی دیگر، دارای نوعی «جاذبه» می باشد. که اگر آن ویژگی و جاذبه را نمی داشتند، انسان هرگز توجهی به آنها پیدا نمی کرد و به دنبال کسب و تحقق آنها بر نمی آمد.
یک پدیدۀ طبیعی مثل گوشت و نان و میوه و… و یا یک حالت خاص و ویژۀ انسانی مثال حالتی که عدالت و امنیت در جامعه ئی برقرار است و یا حالات خصوصی تری چون قرار گرفتن در کنار فرزند، برای مادری، و یا رسیدن به وصل محبوبی برای جوانکی و صدها و هزارها زمینۀ دیگر، از آنجهت مورد توجه انسان قرار می گیرد که در خود ویژگی و یا جاذبه ئی به خصوص دارد که با فقدان آن جاذبه، توجه نیز نفی خواهد شد؛ چنانکه در بسا زمینه ها، پدیده ها و حالات نفی شده است؛ مثلاً انسان از تنهائی رنج می برد، از جدال و قتال و خونریزی متنفر است و یا به پدیده های متنوع طبیعی بی توجه می باشد برای اینکه این حالات و شرایط و این پدیده ها روی عللی، فاقد آن جاذبه می باشند.

بهر حال، «پدیده ها» چه به مفهوم اشیاء و واقعیت های طبیعی و چه به عنوان حالات و شرایط اجتماعیِ انسانی بیکی از علل مورد توجه قرار می گیرند:
یا اینست که مبنائی حقانی (علمی) داشته و نفس جاذبۀ علمیِ آنها، توجه انسان را به خویش جلب می کرده و روح حقیقت جوی انسان برای اشباع این نیاز فطری و جبلی خویش، می کوشد تا از طریق آنها، نارسائی (جهل و تاریکی باطن) خود را به رسائی (علم و نور باطن) بدل نماید. آنچه در این رابطه قابل دقت و توجه می باشد اینست که جاذبۀ علمی بصورت مطلق جنبۀ حقجویانه و علمی ندارد، چه ممکن است جاذبه و گرایشی که تولید نموده است، جنبۀ «اصالی» داشته باشد و انسان از آنجهت جذب زمینه ئی علمی شده باشد که حقیقت طلبی و دانش دوستی این حرکت و تکاپو را در وی ایجاد کرده باشد و گاه هم ممکن است، این جاذبه و گرایش جنبۀ «آلی» داشته و به عنوان وسیلۀ کسب و تحقق مورد دیگری، مورد توجه واقع شده باشد.
بهر حال، این دستۀ از پدیده ها و حالات، ضوابط اصول و معاییری ثابت و همه گیر داشته، انکار کنندۀ آنها در واقع دست به انکار شخصیت عقلائی خود زده است و نه غیر آن.
و یا اینست که پدیده ها مبنای «ارزشی» داشته، و نفس جاذبۀ ارزش مدارانۀ آنها، فطرت انسانی را به خود جلب می نماید. بررسی این بخش، از قدیم ترین دوره ها، در سطح بسیار وسیع و در ابعاد بسیار ژرف و گسترده ئی، ذهن انسان را به خود جلب کرده و در دو جهت متضاد: انسانی و غیر انسانی، تکاملی و تفاسدی و…، حرکات و گرایشهائی را پدیدار ساخته و نمودهای عینی و مشخصی را تحویل جامعۀ انسانی داده که گاهی عظمت و ارزش آفرینی هایش، افتخار و غرور و… آفریده و زمانی برعکس، عمق فاجعۀ نکبتبارش، شرمساری و خفت ببار آورده است.
درین بخش، پدیده ها و حالات و شرایطی قرار دارند که نسبت عظمت مقام، تن به اسارت قوانین و اصول علمی نداده از اوج افلاک و ملکوت هستی انسان سربدر می کنند.
اینان خود جوهرۀ عمل و کردار انسان و انسانیت را تبارز داده و کمتر پایبند به مفیدیت ها و مصلحت جوئی ها و… می باشند.
آزادی و آزادگی، از آنجهت که ممکن است از وجودش برای رسیدن به ثروت و یا شهرت بیشتری بهره برداری شود، مورد توجه قرار نمی گیرند، بلکه چون آزادی و آزادگی دارای آن ویژگی ارزش مدارانه و پر جذبه و گرایش برانگیزی می باشند که انسان را به خویش جذب می کنند، آنهم تا آنجا که انسان با طیب خاطر و ارادۀ آزاد، حاضر است برای تحقق آنها دست از حیات و همۀ ثمره های متعدد، لذت آفرین و… خویش برداشته، انسانیت اصیل و واقعی اش را در آزادی و آزادگی متبلور سازد.
تعاون و معاضدت، از آنجا مایۀ جذب انسان را فراهم نمی آورد که زمینه ساز تحقق و ظهور و بروز منافعی در حیات کسی می شوند؛ چه تعاون و معاضدت جز در مورد «از خود مایه نهادن» معنا شده نمی تواند، اما چون همین مرتبۀ از خود مایه نهادن، عظمت باطنی انسان را به نمایش می گذارد و ارزشی می آفریند، خود فی نفسه مایۀ جذب و گرایش انسان را فراهم می آورد.
عشق، ایثار و حتی شهادت نیز. و لذاست که معاییر حاکم بر این پدیده ها، معاییری است که در محدودۀ تنگ تجربی و حسی و حتی دنیای علمی نگنجیده، عوالم عقلی و حسی و مراحل غیب و شهود را احتوا می کنند.
حالات و پدیده های ارزشی با فطرت و ملکوت و باطن انسانها سروکار داشته و در بند آن نیست تا ببیند آیا گرویدن به فلان جوهرۀ ارزشی، برای گرونده مفید می باشد یا مضر، لذت آفرین می باشد یا رنج آفرین، راحتی زای می باشد یا استراحت زدای! بلکه درین مرتبه، آنچه ارزشمند شناخته شد، پرجذبه و توجه طلب می باشد و همانگونه که آمد، معاییر حاکم بر این اصل (اصل ارزشمدارانه بودن پدیده ها) بر خلاف پدیده های علمی، روی دلایل متعددی از یکدستی و همگونیِ قابل توجهی برخوردار نمی باشد.
بررسی علمی و همه جانبۀ علل این نقیصه درین جا ممکن نمی نماید و از حوصلۀ این مقاله بیرون است؛ چه نیازمند شرح جامع و تحلیل ممتع زمینه هایی ست که به هدف این نبشته نزدیکی ندارد، لذا، فقط به ذکر پاره ئی از علل پرداخته از اطالۀ کلام پرهیز می داریم.
عقل سلیم پس از اینکه مشاهده می دارد قوانین حاکم بر پدیده های طبیعی ثابت، پایدار و خلاف ناپذیر می باشند، به این اصل می رسد که «باید» قوانین حاکم بر زندگی و حیات موجودی بنام «انسان» نیز، خلاف سنت جاری و حاکم بر طبیعت نبوده و از ثبات و پایداری برخوردار باشد؛ ولی اغلب در جوامع انسانی از رسیدن به قوانین ثابت، همه گیر و پایدار ناکام مانده و بیشتر شرایطی را لمس و تجربه می دارد که مبین اختلاف، ناهماهنگی و ناپایداری تواند بود.

     از دیگر سوی، به ویژه در مورد مسایل و قوانین اجتماعی و رژیم های سیاسی و اصول و عقاید مذهبی و… به مواردی بر می خورد که شارع و یا طراح این قوانین و اصول، مدعیِ آنست که این قوانین و این اصول ثابت، جوهری، پایدار، تخلف ناپذیر و… بوده و عمل کرد به آن، زمینه ساز تبارز و تبلور فطرت یکدست انسانی می باشد!
این مسئله، در واقع بیان علمی و عقیدتی آنست که انسان ها برای خویش فطرتی پایدار، یکدست و خلاف ناپذیر را سراغ داشته و بر مبنای همین عقیده است که به فکر ارائه ی اصول سیاسی و… ئی می پردازند که حکایت گر قوانین ثابت و جاودانی می باشد.
حال این تفکر را از کی و از کجا آورده و از چه سرچشمه و ریشه هائی آب می خورد، بحثی ست جدا؛ اما اینکه چرا تا کنون و با وجود اذعان به این اصل و حتی ارائه ی اصول و قوانین متعدد، به آن وحدت انسانی و فطرت ثابت، توحیدی، همگانی و خلاف ناپذیرِ خویش دست نیافته است، بحثی قابل تأمل و قابلِ پیگیری می باشد.
پس از ذکر این مقدمۀ ظاهراً بی ربط است که ذهن بگوشه ئی از علل و اسباب پی می برد.
آنچه بدون دلیل و برهان فلسفی و کلامی و علمی نزد همگان روشن می باشد اینست که در جهان طبیعی انسان موجودیست متکامل و متعالی که هیچیک از مخلوقات از نظر کمال وجودی به پایۀ آن نمی رسند؛ از این لحاظ عظمت وجودی انسان لااقل تا لحظۀ حاضر، تحت سیطرۀ دید علمی و تجربی و زیر چشمهای ریزبین لابراتواری قرار نگرفته و همیشه بزرگی و عظمت وی بالاتر از این محدوده قرار داشته است. لذا قوانین و اصولی که مبتنی بر این مایۀ از دانش بشری قرار داشته اند، بدلیل نقص دانش، ناقص بوده و یارای راه جستن به فطرت ثابت و توحیدی انسان را نداشته اند.
از دیگر سوی، بشر پس از چندی، اصول و قوانینی را که خالقش به واسطۀ هادیان دین و پیام آوران خویش به بشریت عرضه کرده بود، از یاد برد و آنچه کمتر به ذهنش رسید و کمتر بدان توجه کرد، همان بازگشت به اصول و قوانینی بود که ضامن تبلور و تجلی فطرت توحیدی و ثابت انسان می باشد؛ آنهم با ضمانتی الهی؛ لذا متوجه می شویم که نخستین علت را «عظمت وجودی انسان و دور بودن این موجود از ساحۀ علوم تجربی» تشکیل داده و علت دوم را «اتصال وی به قوانین و اصول علوم انسانی».

     این دو علت دست به دست هم داده، یک سلسله شرایط و عوامل دیگری را بر انسان تحمیل داشته اند، که هر یک از این عوامل و شرایط، زایندۀ صدها درد و رنج و… می باشند.
از جانبی دیگر، وقتی تاریخ جوامع مختلف را ورق می زنیم و سرگذشت اقوام و قبایل «متفاوت» را مورد بررسی قرار می دهیم، در روشنایی ارزشهای والای انسانی، به چهره ها و شخصیت هائی بر می خوریم که با همۀ بعد مسافت و گاه اختلاف سنن و آداب و اصول اجتماعی، از نظر هویت باطنی و ملکوت قلبی، چنان به یکدیگر نزدیک اند که گوئیا، سِرّ وجودی شان از خمیره ئی واحد تکوین پذیرفته و از چشمه سار واحدی سیراب شده است.
این واقعیت انکارناپذیر اجتماعی ـ تاریخی در کنار اصل اثبات وجود ارزشهای ثابت، پایدار و خلاف ناپذیر انسانی، و اثبات فطرت واحدۀ انسان، پرده از روی علتی بسیار برازنده ولی فراموش شده بر می دارد، و آن: فقدان رنجبار روشندلی و بصیرتی باطنی که در صورت موجودیت، یارائی و کارائی آنرا داشت تا همگان را به سرچشمۀ زلال فطرت الهی انسانها رهنمون شود.
زائد است اگر گفته شود، همۀ علل حاکم بر زمینه، محصور و محدود در آنچه آمد نتواند بود، و از جانبی هم، گاه می شود که پدیده، و یا حالات و شرایطی نه علمی است و نه ارزشی؛ یعنی نه اصول و معاییر زمینه های علمی بر آن حاکمیت دارد و نه ارزشی، بلکه مربوط است به ساحۀ دیگری که مبنائی «حظّ آفرین» و «نشاط آور» داشته و نفس جاذبۀ وجودیش، باعث برانگیختن توجه و گرایش انسانها می شود، مثل زمینه هائی که باعث بیداری حس «زیباپسندی» در انسان می شوند.

     اینکه گفتیم، اصول و معاییر زمینه های علمی و ارزشی در این گونه پدیده ها و حالات حاکمیت ندارد، چنین معنا نمی دهد که خود این پدیده ها بذاته هیچگونه ارزشی نداشته و با هیچگونه اصول علمی و منطقی سروکار نداشته باشند، بلکه معنای دقیق سخن ما اینست که اینان از خویشتن معاییر و قوانین و ارزشهائی دارند ویژۀ خود که قوانین علمی و معاییر ارزشی، بصورت فرعی و جنبی بر اینان قابل تطبیق است؛ که شرح آن در این مقال زائد می نماید. و آنچه به ذکر خویش می ارزد اینست که در هر یک از این زمینه ها، «میزان جاذبه» و «میدان جاذبه و گرایش» متفاوت می باشد اما قابل تأکید است که در هر یکی از حالات سه گانه، هر چه رابطۀ پدیده، حالت و یا شرایط، با ارزشهای عمیق انسانی، نزدیک تر باشد، به همان اندازه قدرت جاذبه و میدان جاذبه بیشتر است. بطور مثال، گرایشهای علمی و زمینه های مربوط به آن، هر چند که بیشتر با ارزشهای انسانی و زمینه های ارزشی ئی چون عدالت، آزادی، تعاون، ایثار، اخلاص، عشق و… پیوند داشته باشند، آن زمینۀ علمی و آن گرایش علمی دارای جاذبه ای قوی تر و دامنه ای گسترده تر خواهد بود، عکس آن نیز درست است.

     بطور مثال، امروز دقت، موشکافی و توجه عمیقی که برخی انسانها برای ساختن اسلحۀ ذره وی و اتمی بخرج می دهند، حیرت زای و شگفتی آفرین است، اما چون زمینۀ علمی و گرایشی که صرف تحقق آن شده است، دارای ارزش انسانی نمی باشد نه تنها دارای جاذبه نیست که نفرت همۀ انسانهای شرافتمند و آزاده و ارزشجوی و بشردوست را برانگیخته است.
از آنچه آمد، ذهن ما متوجه این اصل می شود که: قدرت جاذبۀ پدیده ها و حالات و شرایط اجتماعی مستقیماً متوجه آن بعد زیبای ارزشمندانۀ آنهاست، و به همان میزانی از قدرت جذب انسانها برخوردارند که به ارزشهای فطری انسانی متعهد می باشند.
پس به تحقیق پیوست که مسالک و مکاتب اجتماعی، رژیم های سیاسی و حتی تمدنها، همچون پدیده های غیر انسانی دارای جاذبه می باشند و میزان این جاذبه، مربوط می شود به اینکه آن تمدن و یا مکتب سیاسی ـ اجتماعی چه مقدار با فطرت ثابت و توحیدی انسان آشنائی حاصل کرده باشد، و طبیعی ست که متناسب با همان آشنائی به یکی از مراتب جذب و زمینه های دارای قدرت جذب متعلق خواهد بود، بدین معنا که یکی از مراتب را اصل و سایر مرتبه ها و زمینه ها و شرایط و پدیده ها را «وسیلۀ» تحقق آن قرار خواهد داد، چنانکه مثلاً در مکتب اصالت لذت، یا مکتب اصالت نفع و… مشاهده می داریم. اما چون بحث اصلی ما روی مسئله ای ویژه است، متوجه می شویم که از میان مکاتب و مسالک مختلف جهان امروزی، سوسیالیسم و اسلام نیز از این قاعده مستثنی نبوده و هر یک مدعی داشتن جاذبه و جوهری می باشند که آن جاذبه را تبارز داده است. و از آنجا که به گمان دشمنان اسلام، این روش و این مذهب ارتجاعی و کهنه بوده و مربوط به قرون وسطی و دوره های تاریک و اسارت و ستم و بی عدالتی و محکومیت می باشد و یارای تبارز هویت انسانی و فطرت توحیدی و ربانی انسان را در دورۀ مشعشع تمدن امروزی ندارد، و برخلاف سوسیالیسم مکتبی ست پاگرفته از علم و تمدن عصر جدید، و مخالف تاریک فکری و اسارت و ستم و بیعدالتی و محکومیت و بر آنست تا انسان صنعتی امروز را به نورانیت اندیشه و عمل، به آزادی و عدالت، به شرف و حیثیت دانشورانۀ کنونی، رهنمون شود، صلاح را بر آن می گذاریم تا به بررسی و نقد علمی یکی از ره آوردهای این نظام سیاسی و فکری (رویداد هفتم ثور) بپردازیم.
از آنچه در مقدمۀ ممتع این بحث آمد به این نتیجه رسیدیم که اصالت هر مکتب و هر نظام عقیدتی و یا سیاسی، مربوط است به اینکه آن مکتب و یا آن نظام عقیدتی و یا سیاسی، چه چیزی را اصل اساسی اصول نظری و عملی خویش قرار می دهد و آن چیز، در چه حدی و در چه میزانی، از جوهره و روح انسانی برخوردار است.
اینک برآنیم تا به صورتی دقیق و عالمانه دریابیم که نظام سوسیالیستی در مجموع و حرکت رنج آفرین هفتم ثور به صورتی ویژه، اولاً چه چیزی را اصل قرار داده است و ثانیاً جاذبه و نیروی جذب این رویداد بر چه مبنائی قرار دارد.
آیا، مبنای رویداد هفتم ثور علمی است و می تواند حقیقتی را که سالها در پردۀ ابهام مانده بود، برای ما روشن نماید؟ و یا اینکه این مبنا ارزشی است و ارزشهای ناشناخته را توانسته است بازشناسانیده و ارمغان ملت ما و سایر ملل دنیا نماید؛ و یا هم مبنائی زیباشناسانه داشته و با ترسیم و تقدیم زمینه ئی زیبا، ملت را به «حظّی» نشاط بار رهنمون شده است؟

     برای اینکه واقعیت این بحث بخوبی روشن شود لازم می آید که:
۱ ـ با معاییر و اصول علمی و منطقی به بررسی این نکته بپردازیم که آیا، این مسلک مترقی در رابطه با مسئلۀ سیاسی ـ اجتماعی هفتم ثور افغانستان، روشی مترقیانه را پیش گرفته است یا نه؟
فهم درست و منطقی این مسئله و شناخت دقیق جوهرۀ ارزشمدارانۀ این روش، خواهد توانست، اساس نظام سوسیالیسم را به ما روشن ساخته و آنرا بی پرده به نمایش گذارد؛ به همانگونه که خواهد توانست ما را به نقاط ضعف اصلی و عوامل واقعی شکست و نارسائیهای دردبار این نظام آشنا ساخته ضرورت گرایش و رویکرد به نظامی انسانی و فاقد این همه نقاط منفی را در ما، بیدار کند.
۲ ـ بررسی کنیم که این مسلک، از چه پدیده ها و چه شرایطی جانبداری می کند و با دقتی شایسته به کشف جوهره هائی بپردازیم که می توانند ارائه دهندۀ آن جاذبه بوده و توجهی را جلب می نمایند.
درین بخش می کوشیم تا بفهمیم که چه جاذبه و کدام ارزش انسانی درین رویداد وجود داشته است که سوسیالیست های مترقی روسیه را بخویش خوانده و گرایش عملی آنانرا توانسته است برانگیزد، همچنانکه شایسته است، نوعیت جاذبۀ موجود درین عمل را بازشناسیم.
۳ ـ با توجهی عالمانه بدرک و بازشناخت این مسئله بپردازیم که:
این پدیده ها، روش ها و… از جوهره ئی انسانی و ارزشی ثابت، پایدار و تخلف ناپذیر برخوردار بوده است یا نه؟ و اگر دارای چنین جوهره و ارزشی می باشد مظهر و تبلورگاه آن، کدام و کجاست؟
۴ ـ برای اینکه مراحل و ابعاد مورد بررسی ما، بصورت تجربی و علمی و انکارناپذیر درآید، شایسته است «تمام مراحل رویداد هفتم ثور را از نظر تاریخی» مورد توجه قرار داده و ببینیم تا واقعیت های عملی و نظری، در این باره چه می گویند.

     گفتیم که اصول و مکاتب اجتماعی، نظر به جاذبۀ ویژه ئی که دارند، مورد توجه قرار می گیرند، لذا معتقدیم که اگر بتوانیم خود را به روح و جوهر این جاذبه ها برسانیم و در پرتو تاریخ معاصر، جاذبه ها و جوهرهای ذاتی شانرا، از میان انبوه واقعیت های عملی و موضع گیریهای نظری این مکتب مترقی! بدرآوریم، توانسته ایم، خاستگاه و خواستگاه اصلی گرایش عملی این مکتب مترقی را در رابطه با فاجعۀ هفتم ثور روشن سازیم.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.