سخن مدیر:

نگرشی کلی بر عوامل تکوین

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

اِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً

     درست است که وقتی از عوامل تکوین روانپریشی صحبت می شود، چون نقطۀ ورود به مسئله و چون هدف و انگیزۀ بحث می تواند متعدد و مختلف باشد، می توان عوامل متعددی را ذکر نمود. و نیز درست است که چون انسانشناسی در زمینۀ شناخت و فهم روان انسانی هنوز به یک دیدگاه مشترک واحدی دست نیافته، و همین امر باعث شده است که هر چند تائی از به اصطلاح روانشناسان، روان را چیزی تفسیر و در نتیجه: سلامت آنرا در چیزها و نیز ناسلامتی آنرا در چیزها و زمینه هائی دیگر جستجو و سراغ دهند. اما از دیدگاهی که ما وارد قضیه شده ایم، سلامت واقعی و قطعی روان را در ایمان و ناسلامتی آنرا در «کفر» می داند. اگر چه گاه متوجه عوامل فرعی و سطحی تر نیز شده است که چون سر تطویل کلام را نداریم، از آن میان فقط به مسئلۀ جهل پرداخته و کار تحقیق روی سایر مقوله ها را به خوانندۀ کنجکاو خود وا می گذاریم.
قرآن در موارد ویژه ئی، علت قسمتی از کژ رفتاریها و بیماریهای روانی را جهل قلمداد می کند، چنانکه در مورد ذوق و تمایل صنم پرستانۀ قوم موسی (ع) دارد که:
… قَالُوا یَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَٰهًا کَمَا لَهُمْ آلِهَهٌ قَالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ *اعراف ـ ۱۳۸
«… گفتند  ای موسی! برای ما خدائی مثل خدایانی که این بت پرستانرا (دیدنی و محسوس) است مقرر کن. موسی در جواب تقاضای قوم خود گفت: شما مردمی جهالت پیشه هستید».

     در مورد قوم لوط و بیماری آنان دارد که:
    أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَهً مِّن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ* نمل ـ ۵۵
«آیا شما با مردان شهوت رانی کرده و زنان را ترک می گوئید، بلکه شما بسیار مردمی ـ گمراه ـ و جهالت پیشه هستید».

    در مورد بیماری حسادت ورزانۀ برادران یوسف (ع) دارد که:
قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ اَخیهِ اِذْ اَنْتُمْ جاهِلُونَ *یوسف ـ ۸۹
«گفت: می دانید که وقتی نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟!»

    باز هم داستان موسی (ع) تمسخرکاری ها را به جهل نسبت داده و می فرماید که:
وَ إِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَهً قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ * بقره ـ ۶۷
«و چون موسی به قوم خویش گفت: خدا به شما فرمان می دهد که گاوی را سر ببرید، گفتند: مگر ما را ریشخند می کنی؟ گفت: از نادان بودن به خدا پناه می برم».

    وقتی قرآن را با تدبر و دقت مطالعه نمائیم، متوجه می شویم که در موارد متعددی، وقتی کسی یا کسانی را به واسطۀ بدرفتاری سرزنش می دارد، می گوید: «آنها نمی دانند»،«آنها تعقل نمی کنند»، «آنها تفقه نمی کنند»، «آنها تفکر نمی کنند» و… چنانکه در موارد: امر به معروف کردن فقط دیگران دارد: سورۀ بقره، آیۀ ۴۴؛ دنیاپرستی: سورۀ بقره آیۀ ۱۷۱؛ تمسخر عقاید دیگران: سورۀ مائده آیۀ ۵۸؛ دو روئی: سورۀ حشر آیۀ ۱۴؛ ستم کشی: سورۀ طور آیۀ ۴۷؛ گرایش به عزت نمائی: سورۀ جمعه آیۀ ۸؛ رفاه زدگی: سورۀ قلم آیۀ ۴۴؛ بدگمانی: سورۀ فتح آیۀ ۱۵ و غیره که گوشه هائی از آنرا کتاب دیگر ما (اسلام و نمودهای روانپریشی) به عهده گرفته است.
باورمان بر این است که با آنچه قبل بر این، و به ویژه در رابطۀ با ساز و کارهای ناخودآگاه فروید، بعرض رسانده ایم، خوانندۀ بیدار دل خود بهتر متوجه تواند شد که میان این نگرش تا آن نگرش فاصله بسیار است. زیرا این دیدگاه معتقد است که بی عقیدۀ منحرف (بیمار)، چون از فطریات بریده، معیار تشخیص درست از نادرست ـ و به ویژه در مورد ارزشها ـ را از دست داده است. اینکه در قرآن با تأکید می گوید که:
… اِن تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً…*انفال ـ ۲۹
نظرش اینست که اگر به فطرت پشت کردید، قدرت درک درست از نادرست، حسن از قبح و… از میان می رود و بر عکس اگر… ؛
اینکه عدۀ بی شماری در لجن انواع قبایح لولیده، و از آن، احساس نفرتی که ایشان را به سوی پاکی براند، ندارند، علت آنست که از تقوی گریخته بوده اند.
وقتی برخی از آیات تکان دهندۀ قرآن مشعر بر این باشد که: استیلای ابلیس بر بعضی ها به واسطۀ موضعگیریهای خودشان است! نه اینکه موضعگیریهای خودشان به واسطۀ استیلای شیطان، زمینۀ بحث ما خود به خود روشن خواهد بود:

    … اِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا…*آل عمران ـ ۱۵۵
«… جز این نبود که شیطان به سبب پاره ای بدها که کرده بودند، به گناهانشان کشید…»

    به هر حال، در کنار آنچه آمد، قرآن علت پاره ئی از انحرافهای روانی را به طور صریح و بی پرده به کفر نسبت داده است، چنانکه در مورد ارتجاع و بازگشت به گذشته های ناصواب عقیدتی دارد:
یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا إِن تُطیعُوا الَّذینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلَی اَعْقابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ *آل عمران ـ ۱۴۹
«ای اهل ایمان! اگر پیروی کافران کنید، شما را از دین اسلام به کفر بر می گردانند. آنگاه شما هم از زیان کاران خواهید بود.» چنانکه در موارد متعدد دیگری نیز دارد، و از آن جمله:

    در رابطه با حرف ناشنوی و بی توجهی به حرفِ حقِ دیگران: سورۀ بقره آیۀ ۱۷۲؛ در رابطه با افتراء: سورۀ مائده آیۀ ۱۰۳؛ افسون پذیری (کودنی): سورۀ رعد آیۀ ۳۳؛ تمسخر عقیده و پیام دیگران، و مجادله غیر عاقلانه با آنها: سورۀ کهف آیۀ ۵۶؛ پرخاشگری در برابر ابراز عقیدۀ مخالفان: سورۀ حج آیۀ ۷۲؛ رویگردانی از پند و اندرز: سورۀ احقاف آیۀ ۳؛ غریزه زدگی: سورۀ محمد آیۀ ۱۲. و امثال اینها.

    در واقع قرآن و متون روائی و معارفِ اسلامی، سیره و رفتارشناسی اینان ـ را روشن می دارند. از اینرو وقتی از این دیدگاه، از روانپریشی صحبت می شود، در واقع سیما و چهرۀ کسانی به نمایش گذارده می شود که به سببِ جهل و کفر، به سبب غفلت و بی ایمانی، به سبب نادانی و بی عقیدگی و… در عمل و رفتار خویش، تجسم بخش و نمایش دهندۀ نابخردی، انحراف و بی مرامی اند!
روانپریش با هر زمینه ئی که رابطه برقرار می کند، و با هر وسیله و مقوله ئی که برخورد می نماید، سطحی و احساسی و غیر معقول و لجوجانه و ناباورمندانه است و لذا، در هر زمینه ئی، احساس خامی، قشریت، نپختگی، ابتدائی بودن و در نتیجه: کوچکی و ناچیزی می نماید!
طبیعی ست که او در مرحلۀ اول به این نتیجۀ بسیار منطقی و مهم و عالمانه نرسیده، اغلب در پایان کار و آن زمانیکه به نتیجۀ نهائیِ تلاش ویژۀ خویش می نگرد و ثمرۀ نهائی را ارزیابی می کند، متوجه آن می گردد.
قهراً نتیجۀ طبیعی فهم این مسئله و بروز آن احساسها، یا «خشم» است، یا «نفرت»، و یا هر دو! و این یعنی رسیدن به احساس ناچیزی!
خشم نسبت به همه چیز، اعم از خود، دیگران و زمینه ها؛ ولی نفرت، بیشتر متوجه «خود»!
طبیعی ست، انسانی که ـ به هر دلیل ـ از پذیرش خود ناتوان باشد! انسانیکه خودش خود را نتواند بپذیرد! انسانی که خود را ناچیز بیابد! انسانی که خود را از ارائه نمودن و از تشخص بخشیدن ناتوان بیابد! نه تنها از خود راضی نبوده بلکه متنفر هم هست؛ و لذاست که از مقابل شدن با این چهره ـ که چهره حقیقی اوست ـ متنفر و فراری می باشد! در واقع، نفرت از غیر خودش نیز، زادۀ این نفرت می باشد.

    از سوئی از پذیرش این واقعیت ناگزیر بوده و از سلطۀ این قانون بیرون شده نمی توانیم که: نیروها و استعدادهای انسانی، توقف پذیر و رکود پذیر نمی باشند. به عبارتی ژرف تر: حیات فقط با مرگ متوقف می شود، حال اگر نیروهای حیاتی در مسیر رشد و کمال حیات (گوهر زندگی گرائی) نبوده و به کار انداخته نشد، حتماً در مسیر تخریب و تلاشیِ حیات به کار گرفته خواهند شد. در نتیجه چون روانپریش، نه از عقل پویائی برخوردار است تا بتواند نیروهای حیاتی را عاقلانه در مسیر و جهتی معقول و خردپذیر فعال سازد و بکار اندازد، و نه از عقیده و ایمانی تا در جهت ایمان و ارزشهای ایمانی، سر انجام در سراشیب سقوط، به ورطۀ تخریب هر چه بیشتر حیاتِ خود و دیگران می لغزد! هر چند شاید در مرحله ئی، خود متوجه این سقوط نمی باشد.

    آنچه در پایان این مقال و در رابطه با مسئلۀ «کفر» مطرح کردنش از اهمیتی به سزا برخوردار می باشد این است که: قرآن «کفر» را عملی ارادی و انتخابی دانسته است. چنانکه در سورۀ انبیاء، آیۀ هجدهم دارد که:
… بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ…
«… بلکه حق را به روی باطل کوبیدیم تا درهمش بشکند و یکباره نابود شود…»

    علامه طباطبایی، در مورد این آیه روایتی را ذکر نموده است که چشم پوشی از آن را در این رابطه خطائی جبران ناپذیر می شماریم:
«در کتاب محاسن… به سند خود از ایوب ابن حر روایت کرد که گفت: امام صادق (ع) فرمود: «ای ایوب! هیچ کس نیست مگر آنکه حق خود را به او نشان میدهد تا حدی که در قلب او جای می کند؛ حال یا آنرا قبول می کند و یا نمی کند. چه خدای تعالی فرمود:
… بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ و…». ([۱])

    نگارنده را درین رابطه برداشت چنین است که «حق» در این رابطه، با همه اختصاصش، قابل تعمیم بوده و می توان چنین پذیرفت که: در زمینه های علمی و ارزشی نیز، امر به همان منوال بوده و فرد، آنچه را حق است و شایستۀ گرایش، تشخیص می دهد، ولی به دلایلی که قبلاً ذکرش رفت، ازآن روی میگرداند! این نظر را آیه های:
وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّیها * فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْویها * قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکَّیها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّیها * ([۲]) نیز تأیید می دارند.

     به هر حال، نتیجۀ نهائی به همانسانکه آمد، رسیدن به ناچیزیست!
متأسفانه روانپریش، پس از رسیدن به احساس ناچیزی و ابتدائی بودن، به جای بیدار شدن و چاره اندیشیدن، خود را در غفلتی مضاعف لغزانیده و بر عطشیکه سراپای او را احاطه کرده است می افزاید. و همین آتش است که گاه به صورت عطشِ تبارز شخصیت و تشخص بیمارگونۀ هویت جلوه نموده و گاه در صورت شرارۀ سوزان تنفرِ از خویش تبارز می نماید! در واقع همین تپیدنهای نابخردانه برای خودنمائی و هویت نمائی و شخصیت نمائی ست که او را به عفنگاه هویت زدائی و خود باختگی و در نتیجه به پریشان روانی فزاینده تری می کشاند!

     و اما اینکه روانپریش سرخورده به کدام دام و کدام ستمکده هستی سوز و کدام اسارتگاه سلامت سوز گرفتار می آید، در نگرشی ابتدائی زمینه ها بسیارند، اما وقتی زمینه ها را از نظر ریشه و مبنا مورد توجه قرار دهیم متوجه خواهیم شد که ریشه ها و سرچشمه ها محدود بوده، ولی دارای جلوه ها و نمودها و مظاهر متعدد و بیشمار توانند بود، که ما درین مسئله به مواردی ریشه ئی و گوشه ئی از پی آمد های هر کدام پرداخته، تحقیق عرضی را به خوانندۀ محترم خویش حوالت دادیم.



[۱] – ترجمۀ تفسیر المیزان، ج ۱۴، ص ۴۲۴.

[۲] – سورۀ مبارکۀ شمس، آیه های ۷ ـ ۱۰.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.