سخن مدیر:

نیاز جانمایۀ هستیِ ممکن

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

یکی از خجالتبار ترین بدبختیهائی که ممکن است دامنگیر فرزند آدمی گردیده و او را تا سرحد رسوائی انگیزِ مسخ و تلاشی و فساد بکشاند آنستکه: انسان به مرحله ئی از غفلت، انحراف و بی مایگی سقوط نماید که نسبت به:
الف ـ ضرورت خداشناسی؛ و
باء ـ ضرورت خداگرائی و ایجاد پیوند قلبی و قالبی با او، گرفتار تردید باشد! و باز یکی از نفرت انگیز ترین دامگاههای انحرافبار هویت براندازی که ممکن است فرد خداپرست گرفتار آن گردد اینست که: چنان گرفتار دامهای فریبندۀ ابزار و وسایل محسوسِ مادی باشد که از نیایش و آثار برکتبار آن غافل مانده، نه توفیق وصولِ به آرمانهای نورین الهی را از حق بطلبد! نه توفیق گریز از ضدِّ ارزشهای نفسانی و شیطانی را!
مسئلۀ نیاز ممکن به واجب و احتیاج عبد به معبود چیزی نیست که بتوان به انکارش همت گماشت و یا غفلت از آنرا، بیباکانه سهل و آسان شمرد، اگر چه در دوران ماـ و شاید هم در همۀ دوران ها ـ عده ئی    نابخردِ واقع ستیزِ ناسپاس، وقاحت را بدان پایه خریدار و جانبدار شده اند که بدونِ کمترین آزرمی، به هر دویِ این امر تن داده، هم به انکار حق می پردازند و هم نیاز عبد به معبود را مردود می شمارند.
در واقع اینان را نه عقلی ست تا در پرتو براهین قاطع و تردیدزدای آن، هستی، حضور و حاکمیت اطلاقی حق را دریابند! و نه عشقی تا در شرارۀ سوزانش همۀ شکها را بی پروا به آتش کشند! زیرا آنانکه با منطق عقلی آشنائی و با دیدگاههای فلسفۀ اولی رابطه ئی دارند، بخوبی متوجه شده اند که درین نظام فکری، وقتی پای بررسی امکان و فقر وجودیِ ممکن به میان می آید، کنکاشهای عقلی، حکیم خرد مدار را مجبور به این باور میدارد که: ممکن از نظر وجودی، عین فقر و ربط به واجب بوده و: « … در قلمرو فلسفۀ اصالت الوجود اسلامی، به معنیِ نفسِ رابطه فقر و نسبت اشراقی و تعلق ذاتی به مبدأ است، نه به معنیِ آن شیئی که فقر و تعلق و نسبت را بر خود پذیرفته و این لزوم و وابستگی را بر خویشتن هموار کرده است.
این هم یکی از نشانهای بارز و اختصاصی نسبت و « اضافه اشراقیه » است که آنچه حقیقتاً تحقق می یابد و از مبدأ هستی نمود و ظهور می کند، خودِ رابطه است، نه شیئی مرتبط و تعلق یافته. و به تعبیر دیگر آنچه که در حقیقت در اضافۀ اشراقیه صدور و هستی می یابد خودِ اضافه است، و آن چیزیکه هستی می بخشد مضاف الیه است. پس در واقعیت عینیِ اضافۀ اشراقیه، چیزی جز مضاف الیه و اضافه، تحقق واقعی ندارد، و بر خلاف اضافۀ مقولی، در اینجا یک شیئی سومی که پذیرای این اضافه باشد اصلاً ممکن التحقق نیست.»
و باز در همین قلمرو فکری و نظام ادراکی، موجودِ ممکن، نه تنها در وجود ( ایجاد و پدیدار شدن ) نیازمند به حق ( علت، جاعل، مبدأ و… ) می باشدکه در بقا ( استمرار حضور و تقرر ) نیز، نیازمند به اوست. و   درین رابطه، حکیمان بخردِ موشکاف، چنان داد سخن داده و حق مطلب نهاده اند که جز خرد باختگان معاند را جای انکاری باقی نمی گذارند.
طبعاً خوانندۀ رازدان این وجیزه از ما توقع ندارد تا در نبشته ئی اینهمه موجز، به طرح مسائلی آنهمه گسترده پرداخته و از اصل مطلب دور افتیم. بویژه که اگر این خواننده منصف با کتاب و کلام حق آشنا بوده و شنیده باشد که: قرآن، آنجا که از قدرت مطلقۀ حق و ناتوانی مطلقۀ خدانمایان پرده بر میگیرد، با لحنی تردید نابردار و عبارتی استثنا ناپذیر دارد که:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ فاطر: ۱۵.
« ای مردم! شما همه به خداوند نیازمندید و تنها خداست که بی نیاز و ستوده صفات است».
یقیناً، آنانکه با این زبان آشنائی دارند میدانند که سیاقِ کلام، مبین فقری مطلق و نیازی همه جانبه و در کلیۀ ابعاد مادی و معنوی، فردی و اجتماعی می باشد. از اینرو متیقنیم که مؤمن را همین یک آیه برای اثباتِ فقرِ همه جانبۀ عبد و غنای مطلقۀ معبود و بی نیازِی پایدار از عبد، کفایت می نماید.
طبیعی ست که اثباتِ نیازمندی عبد به معبود، تنها ویژه و وظیفۀ فلسفۀ اولی نتواند بود. چه هر رشته ئی از علوم، اگر بخواهند از این دیدگاه خاص به طرح و تحلیل و شرح و تفصیل روابط پیچیدۀ عقلائی امر بپردازند، یقیناً به همان نتیجه ئی خواهند رسید که فلسفۀ اولی رسیده است. وانگهی، مسئله فقط به نیازِ انسان بخدا محدود نمی شود! چه، اگر فرد اندک توجهی به امور حیاتی خود بیندازد، متوجه می شود که همین انسان متکبرِ خداستیز، در اکثریت مطلق ابعاد حیاتیِ خود، به موجوداتِ مادون خود ـ اعم از نبات، حیوان، عناصر و مواد آلی ـ وابسته و اسیر بوده، بگونه ئی که مثلاً: اگر لحظه ای « هوا » را، از او بگیرند، رو به فنا خواهد نهاد!
روشن است که احتیاج او به سایر چیزها، کمتر از هوا نبوده و امروز، هر بچه مدرسه ئی الفبا خوانده ئی این واقعیت را به عنوان یک اصلِ تردید نابردار قبول دارد، چه رسد به آنهائی که در علوم مختلفۀ انسانی از زیست شناسی و بیوشیمی و… معلوماتی اندوخته اند!
لذاست که دانشی مردان علوم انسانی را ـ پس از دقیقه یابی های ظریف، بخردانه و حق طلبانه ـ باورِ بر اینست که: انسان نمی تواند بدون اتکاء به نیروئی دیگر، به عنوان متمم و مکمل جنبه های مادی و معنوی خویش، زندگی کند؛ زیرا، همانگونه که مبرهن و ثابت است، جنبه مادی و عنصری انسان، نیازمند و وابسته پدیده های عنصری و مادی بوده که بدون بهره گیری از آنها، ارگانیسم بدن دچار اختلال شده، راه فساد و تلاشی و نابودی در پیش خواهد گرفت؛ و جنبۀ ملکوتیِ انسان نیز به زمینه ها و اموری نیازمند می باشدکه بی توجهیِ بدان ها، هویت انسانیِ او را دچار اختلال نموده، زمینۀ مسخ و فساد و تباهییِ وی را فراهم می آورد.
منتها، در رابطه با جنبۀ روحانی و ملکوتی، هر کسی نیازی را اصل می شمارد! یکی آگاهی و معرفت نفس را اصل میداند، دیگری آزادی و عدالت اجتماعی را، سومی ایثار، محبت، نوعدوستی و ابراز عواطف را، و یکی هم خدا و حب و قرب و رضای او را. و از همین روست که در عالیترین مراحل خودشناسی و در صمیمی ترین و صادقانه ترین نوع خودآگاهی، که انسان فردیت حقیقی خود و تفاوت های اساسیِ خویش را با دیگران، در پرتو تلاشهای ارزشمند عقلی ـ ایمانی باز می یابد، نه تنها به کمبود، ناتوانمندیها، نیازها و وابستگی های خود، آگاهی پیدا می نماید که با درایت و شجاعتی تحسین انگیز، به همۀ آن موارد اعتراف می نماید.
چنانکه یکی از عالیترین نمونه های ایندستۀ از اعتراف ها را ضمن دعائی از زبان امام سجاد (ع) چنین می یابیم:
    « … اللّٰهُمّ وَ إِنّکَ مِنَ الضَّعْفِ خَلَقْتَنَا، وَ عَلَى الْوَهْنِ بَنَیْتَنَا، وَ مِنْ مَاءٍ مَهِینٍ ابْتَدَأْتَنَا، فَلَا حَوْلَ لَنَا إِلّا بِقُوَّتِکَ، وَ لَا قُوَّهَ لَنَا إِلّا بِعَوْنِکَ… »
« …  بار خدایا! تو ما را از ناتوانی آفریدی و بر سستی بنا نهادی و از آب اندک و بی ارزش آغازمان نمودی؛ پس ما را جز به توانائی تو جنبش، و جز به یاری تو، توانائی نیست.»
و در موردی دیگر ضمن مناجاتی اعلام می کند:
   « … وَ یَا مَنْ لَا تَنْقَطِعُ عَنْهُ حَوَائِجُ الْمُحْتَاجِینَ‏ وَ یَا مَنْ لَا یُعَنّیهِ دُعَاءُ الدّاعِینَ. تَمَدَّحْتَ بِالْغَنَاءِ عَنْ خَلْقِکَ وَ أَنْتَ أَهْلُ الْغِنَى عَنْهُمْ‏ وَ نَسَبْتَهُمْ إِلَى الْفَقْرِ وَ هُمْ أَهْلُ الْفَقْرِ اِلَیکَ »
«  ای آنکه حاجتهای نیازمندان، از او قطع نمی شود! و  ای آنکه دعای دعا کنندگان او را به رنج نمی افکند! خود را به بینیازی از آفریدگانت ستوده ئی و ( در حالیکه ) تو، به بی نیازی از آنها شایسته ئی؛ و آنها را به احتیاج و تنگدستی نسبت داده ای، و ( در حالیکه ) ایشان هم احتیاج به تو را سزاوارند ».
از اینرو نه تنها خود امام سجاد (ع) اعتراف می کند که:
« … اللّٰهُمَّ لا طاقَهَ لی بِالجَهدِ وَ لا صَبر لِی عَلَی البَلاءِ وَلا قُوَّهَ لی عَلَی الفَقرِ فَلا تَحظُر عَلَیَّ رِزقی وَلا تَکِلنی اِلی خَلقِکَ بَل تَفَرَّد بِحاجَتی وَ تَوَلَّ کِفایَتی … »
« … بار خدایا! مرا به رنج توانائی و بر گرفتاری شکیبائی و بر درویشی قدرت نمی باشد. پس روزیم را از من مگیر و مرا به خلقِ خویش وامگذار، بلکه به تنهائی ( بی واسطه ) خواسته ام را برآور، و خود کارگزار من باش …»
« … ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِیَّتِهِ اخْتِرَاعاً. ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ، لَا یَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ، وَ لَا یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ … »
« … بقدرت و توانائی خود آفریدگانرا آفرید و آنانرا به اراده و خواست خویش بوجود آورد بی اینکه از روی مثال و نمونه ای باشد، سپس آنان را در راه اراده و خواست خویشتن روان گردانید، و در راه محبت و دوستییِ بخود بر انگیخت؛ در حالیکه توانائی ندارند تأخیر نمایند آنچه را که ایشان را به آن جلو انداخته، و نمیتوانند پیش اندازند، آنچه را که ایشان را از آن عقب خواسته … »
و دقیقاً بر مبنای همین بینش واقعگرایانه است که ضمن مناجاتی حزن انگیز و خردکننده مویه می آغازد که:
« … لَا أَمْرَ لِی مَعَ أَمْرِکَ، مَاضٍ فِیَّ حُکْمُکَ، عَدْلٌ فِیَّ قَضَاؤُکَ، وَ لَا قُوَّهَ لِی عَلَى الْخُرُوجِ مِنْ سُلْطَانِکَ، وَ لَا أَسْتَطِیعُ مُجَاوَزَهَ قُدْرَتِکَ، وَ لَا أَسْتَمِیلُ هَوَاکَ، وَ لَا أَبْلُغُ رِضَاکَ، وَ لَا أَنَالُ مَا عِنْدَکَ إِلّا بِطَاعَتِکَ وَ بِفَضْلِ رَحْمَتِکَ .
إِلَهِی أَصْبَحْتُ وَ أَمْسَیْتُ عَبْداً دَاخِراً لَکَ، لَا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لَا ضَرّاً إِلّا بِکَ، أَشْهَدُ بِذَلِکَ عَلَى نَفْسِی، وَ أَعْتَرِفُ بِضَعْفِ قُوّتِی وَ قِلَّهِ حِیلَتِی، فَأَنْجِزْ لِی مَا وَعَدْتَنِی، وَ تَمِّمْ لِی مَا آتَیْتَنِی، فَإِنّی عَبْدُکَ الْمِسْکِینُ الْمُسْتَکِینُ الضَّعِیفُ الضَّرِیرُ الْحَقِیرُ الْمَهِینُ الْفَقِیرُ الْخَائِفُ الْمُسْتَجِیرُ… »
« … با بودن فرمان تو مرا فرمانی نیست، فرمانت درباره من روان و آنچه برایم مقدر ساخته ای از روی عدل و داد است، مرا توانائی بیرون رفتن از سلطنت تو نمی باشد، و نمی توانم از قدرت تو تجاوز کرده پا بیرون گذارم، و توانا نیستم که محبت و دوستی ترا ـ بخود ـ متوجه گردانم، و به خوشنودیت نمی رسم، و به آنچه نزد توست، جز به فرمانبری و فزونی رحمتت، دسترسی ندارم.
بار خدایا! صبح و شام کردم، در حالیکه بندۀ خوار توام؛ و جز به کمک تو، بر سود و زیان خویش توانا نیستم. دربارۀ خود به آنچه گفتم گواهی میدهم؛ و به ناتوانی و بیچارگی خویشتن اقرار دارم. پس به آنچه به من وعده داده ای وفا کن، و آنچه عطا کرده ای کامل گردان، زیرا من بندۀ بی چیز، فروتن، ناتوان، بدحال، کوچک، خوار، نیازمند، ترسان و زینهار خواه تو هستم … »
چنانکه در مورد دیگری دارد:
« … وَ انْظُرْ إِلَیَّ وَ انْظُرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی، فَإِنَّکَ إِنْ وَکَلْتَنِی إِلَى نَفْسِی عَجَزْتُ عَنْهَا وَ لَمْ أُقِمْ مَإ؛ ‏ّ فِیهِ مَصْلَحَتُهَا، وَ إِنْ وَکَلْتَنِی إِلَى خَلْقِکَ تَجَهَّمُونِی، وَ إِنْ أَلْجَأْتَنِی إِلَى قَرَابَتِی حَرَمُونِی، وَ إِنْ أَعْطَوْا أَعْطَوْا قَلِیلًا نَکِداً، وَ مَنُّوا عَلَیَّ طَوِیلًا، وَ ذَمُّوا کَثِیراً… »
« … و به سوی من رو آور ( مرا مشمول رحمتت گردان ) و در همۀ کارهایم نظر داشته باش. زیرا اگر مرا به خود واگذاری از انجام آن کارها ناتوان گردم؛ و آنچه خیر و مصلحت من در آنست انجام ندهم؛ و اگر مرا به خلق خویش واگذاری با روی گرفته و درهم بمن نگرند؛ و اگر مرا بناچار بخویشانم واگذاری نومیدم گردانند؛ و اگر ببخشند، کم و ناگوار بخشند، و بر من منت فراوان نهند، و نکوهش بسیار نمایند.»
از سوئی چون امام (ع)، علاوه بر اظهار و اعتراف به فقر وجودی، متوجه نیازمندیهای اجتماعیِ انسانها شده است؛ و مهمترِ از آن، چون عمق درد کسی را که برای جبران فقر خویش، اجباراً به همنوع خویش پناه برده، دریافته است، از گرفتار شدن بدام چنین دردی به خدا پناه برده، ضمن ابراز گوشه ئی از درخواستها، از وی می خواهد:
« … وَ نَعُوذُ بِکَ مِنْ شَمَاتَهِ الْأَعْدَاءِ، وَ مِنَ الْفَقْرِ إِلَى الْأَکْفَاءِ، وَ مِنْ مَعِیشَهٍ فِی شِدَّهٍ، وَ مِیتَهٍ عَلَى غَیْرِ عُدَّهٍ … »
« … و پناه می بریم به تو، از شماتت و شاد شدن دشمنان، و از نیازمندی به مانندان خود، و از زندگی در سختی، و از مردن بدون ساز و سامان … »
منتها، آنچه درین رابطۀ ویژه و از دیدگاه ایندستۀ از رفتارشناسان بسیار مهم و قابل تأمل می نماید، اینست که در شرایطی از ایندست ( شرایط آگاهی و احساس ضرورت رفع نیازها و… ) اگر فرد: راه، روش و ابزارِ کارآمد و مفید را برای رسیدن به آرمانها و تتمیم و تکمیل کمبودهای خود ـ به هر دلیل ـ در نیافت، عقده مند شده و همین عقده، امکان دارد آسیب های ویرانگری همچون یأس، حرص، بدبینی، خود محوری، تکاثر و حتی زندگی ستیزی را بر او تحمیل نماید! هر چند که هر کدام از این آسیب ها، خود مؤید گونه ئی و درجه ای از زندگی ستیزی می باشد!
آسیب هایی که هر یک به تنهائی می توانند بنیاد هستییِ او را بر اندازند! چه ممکن است مثلاً یأسِ از شکوفائی، جبرانِ قسمتی از کمبودها و یا حتی استعداد ها و… بر او استیلا و حاکمیت یافته و او را به محکومیتی اسارتبار و خفت انگیز محکوم نماید! طبیعی ست که از این پس، مثلاً همان یأس حاکمِ بلا منازعِ ذهن و روان او بوده و او محکوم است و نه آزاد!
قابل یادآوریست که به میزان آگاهی و ایمانیکه شخص به متکای خود دارد، و نیز به میزان عظمت، ارزش، اثر، پهنه و ژرفائی که خودِ متکاء دارد! و باز به میزان تلاش و صداقتی که متکی، از خود نشان میدهد، رشـد می یابـد ، آزاد می گردد و به نشاط واقعییِ زادۀ از رشد و زاینـدۀ رشد، می رسد.
و دقیقاً برای درک همین معنای ظریف است که امام (ع) شدت ضرورت شناخت و کارآیی تردید نابردارِ مقام و مرجعی را القاء میدارد که برای جبران فقر خویش، بندۀ فقیر از روی آوردن بدان ناچار بوده و گریزی ندارد، که همان بارگاه حضرت حق و مسبب الاسباب می باشد. لذا با وجاهتی بی نظیر، دل بدو داده، چشم امید به او دوخته، دست طلب بدرگاه او بلند نموده اعلام و اعتراف میدارد که:
« … فَمَنْ حَاوَلَ سَدَّ خَلَّتِهِ مِنْ عِنْدِکَ، وَ رَامَ صَرْفَ الْفَقْرِ عَنْ نَفْسِهِ بِکَ فَقَدْ طَلَبَ حَاجَتَهُ فِی مَظَانِّهَا، وَ أَتَى طَلِبَتَهُ مِنْ وَجْهِهَا… »
« … پس ( از اینرو ) هرکه بستن رخنۀ نیازمندی خود را از درگاه تو بطلبد، و برطرف کردن احتیاج را، از خویش، بوسیلۀ تو بخواهد، حاجت خود را، در جایگاهش خواسته، و برای رسیدن به مطلب خویشتن از راهش درآمده است.»
و علت اینکه راه رهیدن از نیازمندی و احتیاج و رسیدن به بی نیازی و غنی را، فقط آنجا معرفی میدارد، آنست که خود معتقد است:
« … اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا أُظْلَمَنَّ وَ أَنْتَ مُطِیقٌ لِلدَّفْعِ عَنّی، وَ لَا أَظْلِمَنَّ وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى الْقَبْضِ مِنّی، وَ لَا أَضِلَّنَّ وَ قَدْ أَمْکَنَتْکَ هِدَایَتِی، وَ لَا أَفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُسْعِی، وَ لَا أَطْغَیَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُجْدِی… »
« …  بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، وـ مرا در پناه رحمتِ خود حفظ فرما تا ـ ستم دیده نشوم، که تو بر جلوگیریِ از ستم بمن توانائی؛ و نه من ـ بدیگری ـ ستم نمایم،که تو میتوانی مرا ـ از ستم نمودن ـ بازداری؛ و گمراه نشوم که راهنمائی بمن، برای تو آسان است؛ و بی چیز و نیازمند نگردم که گشایش ـ زندگی ـ من از تو است؛ و ـ در بین مردم ـ سرکشی ننمایم که توانگریِ من از تو است …»
و دقیقاً بر مبنای باور و بینشی از این مایه هاست که اعلام میدارد:
« … وَ مَنْ تَوَجَّهَ بِحَاجَتِهِ إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ أَوْ جَعَلَهُ سَبَبَ نُجْحِهَا دُونَکَ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْحِرْمَانِ، وَ اسْتَحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَوْتَ الْإِحْسَانِ… »
« … و هر که برای حاجت خود بیکی از آفریدگانت روی آورد، یا جز تو را سبب برآمدن آن حاجت قرار دهد، بنومیدی گرائیده، و سزاوار نیافتن احسان از تو گردیده است … »
از جانبی دیگر، هر خردمند منصفی این واقعیت را می پذیرد که: فرزند آدمی در پهنۀ خاک و قلمرو افلاک و اضداد، با گونه های مختلفی از ناگواریها، رنجها و سختی هایی همراه می باشدکه یا بواسطۀ طلب و حبِ حق و ارزشهای حقانی ست، یا به علت غفلت از حق، ارزشهای حقانی و گردن گذاری به تمایلات دمدمی و پوسیده مغز غریزی ـ وهمی! و در شرایطی از ایندست:
چون انسان می خواهد هرچه سریعتر راه حلی برای رهیدن پیدا کرده و از فشاری که بر او تحمیل شده بکاهد، و بدلایلی نمی تواند!
چون به گونۀ حیرت انگیزی از ناتوانی و شکستی که او را احاطه نموده، متنفر و ناراحت بوده و حتی آنرا مایۀ نوعی خفت و شرمساری برای خود میداند!
چون می خواهد برای خود و دیگران، اثبات وجود، تشخص، قدرت و کمال نماید، و نمی تواند!
و چون باقی ماندن در اندیشه و اضطرابی که ناشی از سختیها، رنجها و… میباشد، او را بشدت آزار داده و از پرواز باز میدارد! طبیعی ست که برای رهیدن از فشار فلج کنندۀ آن خواسته ها و اندیشه ها، نیازمند تکیه زدن به متکائی رهائی بخش، محتاج توسل به آستانه ئی یأس گذار و امید بار، و خواستار سفری نشاط انگیز و روحنواز می باشد، تا در پرتو این گردش و پرواز و اوج گیری و پهنه یابی، بتواند روح پژمردۀ به بنبست رسیده را نوید رهایی بخشد.
و از آنجا که روح مؤمن بخوبی دریافته است که تنها یاد خدا و توسل جستن و پناه گزیدن به او آرامش بخش دلها بوده؛ و تکیه زدن به خدا، توسل جستن به حق و سفر کردن بسوی او را:
ارزنده ترین عمل، کارآمد ترین تلاش، دفاع پذیر ترین گرایش، منطقی ترین رهجوئی، فوری ترین نیاز و مؤثرترین پناه می شمارد ـ آنهم پناه گرفتنی عاشقانه و همراه با زمزمه ای سخت بشکوه و عارفانه، زمزمه ای که روح برگزیده، و پناهگاهی که دل معرفت پرور سراغ داده است ـ با اطمینان به عمق درستی مترنم می باشدکه:
« … یَا غَنِیَّ الْأَغْنِیَاءِ، هَا، نَحْنُ عِبَادُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ، وَ أَنَا أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ إِلَیْکَ، فَاجْبُرْ فَاقَتَنَا بِوُسْعِکَ، وَ لَا تَقْطَعْ رَجَاءَنَا بِمَنْعِکَ، فَتَکُونَ قَدْ أَشْقَیْتَ مَنِ اسْتَسْعَدَ بِکَ، وَ حَرَمْتَ مَنِ اسْتَرْفَدَ فَضْلَکَ».
« …  ای بی نیازِ بی نیازان! اینک ما بندگان تو، در اختیار توایم؛ و من نیازمندترین نیازمندان بتوام. پس به بی نیازی و عطای خویش، نیازمندی ما را برطرف فرما؛ و ما را ببازداشتن ـ از رحمت ـ خود، نومید مگردان، که ـ اگر از رحمت بازداشتی ـ بدبخت کرده ای کسی را که از تو نیکبختی خواسته؛ و نومید ساخته ای، آنرا که از احسان تو بخشش طلبیده است»
از سوئی اگر بخواهیم از حوزۀ واقع بینی دور نگردیده و در عفنگاه پلشت عناد و خودرأیی گرفتار نیائیم، باید بپذیریم که رفتارشناسیِ دقیق این مسئله و این دستۀ از مردم، مؤید آنستکه: بیشترینۀ افرادی که دچار ناراحتیــهای ناشی از سختیها، آلام و… شده و در دام اسارتبار آنها عـمر می گذرانند، خودمحورانی اند که ابلهانه، بیشتر از هر چیزی:
الف ـ به نیروی فیزیکی و روانی « خودشان » باورمند و متکی می باشند!
باء ـ پر توقع بوده و خود را مستحق رسیدن به « خواست خویش » و بکار انداختن همۀ نیروها، در جهت خواست خویش! می پندارند!
جیم ـ باور ندارند که سختی ها هم کارآئی دارند! و لذا اغلب موانع، رنجها و سختیها را « عذاب » و نقمت بحساب می آورند! و موارد مختلف و متعددی از کژ فهمی های هراسبارتر؛ طبیعی ست که گیر کردن در همچو یک فضائی، شدیداً فلج کنندۀ اندیشه، مأیوس کنندۀ دل، زمینه ساز پذیرش محکومیت و شکست و… تواند شد.
لذاست که متوجه می شویم امام (ع) برای اینکه آن پندارها را تصحیح و یا نابود سازد، برای آنکه انسان درمانده و گیر افتاده در آن اضطراب را، راه رهیدن آموزد؛
برای اینکه مسیر پرواز فکر را باز، طریق شناخت و تهیۀ اسباب کار، روش بکار گیری و زمینۀ عمل را آماده سازد؛
و مهمتر از همه، برای اینکه وی را از موضع پذیرش شکست و ناتوانی و اسارت نجات بخشد، قبل از همه: عقل و عاطفه ـ یا دل و دماغ ـ او را متوجه مرکز هستی می سازد، تا از تنگنای ناامیدی بدر آید! آنهم با توصیف پناهگاه به اینکه:
« یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ. ذَلَّتْ لِقُدْرَتِکَ الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِکَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِکَ الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِکَ الْأَشْیَاءُ ».
«  ای خدائی که گره ناگواریهای عالم به او گشایش می یابد!  ای خدائی که سختیهای جهان به او آسان می گردد!  ای خدائیکه برون شدن از غم و اندوه، به حقیقت شادی و خرمی از او درخواست می شود! مشکلات عالم پیش قدرتت رام گردند، و اسباب وجود هر چیز به لطف و کرمت نظام یافته است، قضا بقدرت تو جاری و هر چیز عالم به ارادۀ تو امضاء می گردد.»
در واقع امام (ع) با القاء و ابراز آنچه آمد، یکباره زنجیر ناامیدی و پندارهای ناشایستِ غلطِ اسارتبارِ شکست پذیرانه را پاره می کند. چه شاید قبل بر این، انسان مضطرب، سختیها را عذاب و نقمت و… می پنداشت و لاجرم به ضرر و زیان خویش قلمداد می نمود؛ اما با توجه به معانی یاد شده، بینش وی عوض شده، سختی ها را لطفی نهانی و وسیله ئی رحمانی برای رحمتی برتر و نهانی تر تواند شمرد؛ و آنچه را علاج ناپذیر و جبران ناشدنی خیال می کرد، با توسل به ذیل عنایت حق و درخواست از هادی مطلق، مبنی بر اینکه:
« … برای من از لطف خود، از هر مشکلی راه خروجی الهام فرما و مرا از کار و ملازمت وظایف بندگیت و بجای آوردن سنن و احکامت، به هیچ کار مشغول مگردان …»
به چاره پذیر بودن همۀ آنچه قبلاً خود را ناچار از تحمل و پذیرش آنها می دیده است، متیقن خواهد شد. و اگر تا آنوقت خیال می کرد که شاید همانگونه که او در اوقاتِ یُسر و فرج و نشاط و غفلت، خدا را از یاد برده بوده است، اینک در هنگامۀ عُسر و حرج، خدا نیز او را فراموش کرده و از یاد برده است! ولی توسل به حق او را از این کژ اندیشی برون خواهد آورد؛ بویژه که اگر این توسل با خواستِ حسن ظن از حضرت حق همراه باشد. چنانکه خود حضرت سجاد (ع) همین روش را اتخاذ و القاء نموده است:
« فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِی یَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِکَ، وَ اکْسِرْ عَنّی سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِکَ، وَ أَنِلْنِی حُسْنَ النَّظَرِ فِیمَا شَکَوْتُ، وَ أَذِقْنِی حَلَاوَهَ الصُّنْعِ فِیمَا سَأَلْتُ…»
« … پس درود فرست  ای خدا بر محمد (ص) و آلش، و بر من بفضل و احسان، درِ وسعت و آسایش بگشا! و بقدرتت در قلبم، لشکر همّ و غمّ را در هم شکن! و بمن در آنچه شکایت از آن دارم، حسن ظن و خوشبینی عطا فرما! و شیرینی صنعت را در آنچه درخواست می کنم، بمن بچشان …»

به هر حال، از آنجا که اکثر فقرات این مناجات و سایر دعاهای مندرج در این کتاب شریف، زائیده امیدی واقعی، بزرگ، نشاط بخش و زایل کنندۀ هراسی ناشی از ماندن در حال اضطراب و… می باشد، می توان گفت که یکی از آثار برجستۀ توسل به نیایش و رجوع متعبدانه به حضرت وهّاب: ایجاد، رشد و تقویت همه جانبۀ امیدِ به خوش فرجامی تواند بود. منتها باید متذکر شد که امیدواری به فضل و رحمت الهی در همۀ احوال و نزد همۀ افراد ناشی از تجلی و شهود جمالی حق عز اسمه نمی باشد. زیرا پیدایش، حضور و غلبۀ آن نوع از امید مختص به کمل از اولیائی است که نه تنها گرد گناه بر گوشه مطهر رداء آنان نمی نشیند، که غبار مکروهات را هم، جائی بر دامن عزتشان نمی باشد. لذا باید باورمند شد که امیدواری افرادی که اصرار بر گناه ـ ولو صغیره ـ دارند، نه تنها امیدواری نبوده که نوعی غرور و خویشتن فریبی می باشدکه با تسویل های نفس اماره و نیرنگهای ابلیس همراه است.
و دقیقاً به همین دلیل است که امام (ع) نخست مسئله عدل الهی را گوشزد نموده، و با آنکه تأکید میدارد: عدل خداوندی هم عین لطف و احسان اوست، با القاء این نکته که:
« …  ای خدا ! ما ـ با این همه عصیان و اعمال زشت ـ بر حکم عدالتت ـ بدون لطف و احسان تو ـ طاقت نداریم. و احدی از ما بدون عفو و کرمت نجات ـ از قهر و عذابت ـ نخواهد یافت.»
     « اَللّٰهُمَّ … لَا طَاقَهَ لَنَا بِعَدْلِکَ، وَ لَا نَجَاهَ لِأَحَدٍ مِنّا دُونَ عَفْوِکَ…»
خود فریبان مغرور را متوجه می سازد که برای رهیدن از وابستگی نفس، و رسیدن به وارستگی و رشدی ربانی، باید به لطف و احسان حق پناه برد.
طبیعی ست کسی که انتظار لطف دارد، ضرور و شایسته و واجب است که اعمال خویش ـ اعم از ظاهری و باطنی ـ را لطیف سازد وگرنه، جز به فریب خویش مشغول نبوده و جز در جهت نابودی خود عمل نمی کند!
از آنچه آمد، یقین ما بر اینست که خوانندۀ نکته سنج این نبشته دریافته است که امام (ع) در یادآوریِ عاشقانۀ مسئلۀ فقر، راهی دیگر گشوده و بی آنکه سرپوش از راز بردارد، از راهی کاملاً ویژه ( کوی دل و راه بندگی ) وارد شده و با زمزمۀ روحنواز:
« …  ای ذات غنی و بی نیاز از همۀ عالم! (  ای بی نیازترین بی نیازان عالم!  ای بی نیازی بخشِ بی نیازان جهان! ) ما بندگان توایم ـ که همه با فقر و فاقه و مسکنت ـ به پیشگاه کرمت حاضر و من بدرگاهت فقیرترین فقیرانم… پس تو از کرم بی حد و نهایتت این شدت فقر ما را جبران کن و دست امید ما را از دامن لطف و احسانت، به منع احسان، کوتاه مگردان…»
« …. یَا غَنِیَّ الْأَغْنِیَاءِ، هَا، نَحْنُ عِبَادُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ، وَ أَنَا أَفْقَرُ الْفُقَرَاءِ إِلَیْکَ، فَاجْبُرْ فَاقَتَنَا بِوُسْعِکَ، وَ لَا تَقْطَعْ رَجَاءَنَا بِمَنْعِکَ …»
القاء می کند که نه تنها انسان فقیر، نیازمند و محتاج بوده بلکه فقر عین وجود اوست. و این دریافت، همانگونه که آمد مخصوص حوزه نیایش نبوده و اگر اندگ تأملی درین رابطه ویژه مبذول داریم، اذعان خواهیم داشت که: انسان از نظر علمی فقیر، از نظر ایمانی فقیر و از نظر مالی فقیر و نیازمند است.
با این مایۀ از بینش و بر مبنای باورمندی به اینکه: چون سر تا پای فرزند آدمی را فقر احاطه کرده است، شایسته نیست تا بخود، به مال خود، به علم خود، به نیروی خود، به مقام خود و… مغرور شده، هم واقعیت های عینی و تردید نابردارِ حاکم بر خود را از یاد ببرد و انکار نماید، هم نیاز به توسل به حق را. زیرا تا آنجا که از بررسی روانشناختی اخلاصمندان نیایشگر بدست می آید، این واقعیت روشن می شود که: احساس ضعف و فقر وجودی در برابر عظمت الهی و دلبستگی به رحمت و توسل به لطف او، شوری دل انگیز، جهت رشد و شکوفائی در انسان پدیدار میسازد. شوری برای رهیدن از دامهای ابلیس و رسیدن به گوهر الطاف جلیه و خفیۀ حق؛ چنانکه از این شور خودِ امام سجاد (ع) چنین یاد نموده است:
« پس درود فرست بر محمد (ص) و آلِ پاکش! و بعد از آنکه ما او ( شیطان ) را ترک کردیم و رو به تو آوردیم ( بدرگاه رحمتت به توبه و زاری آمدیم ) شماتت و نکوهش شیطان را از ما دور ساز و ما را از پیروی او بشوق و رغبت بسوی حضرتت بازگردان!  ای مهربان ترین مهربانان عالم»
« فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تُشْمِتْهُ بِنَا بَعْدَ تَرْکِنَا إِیّاهُ لَکَ، وَ رَغْبَتِنَا عَنْهُ إِلَیْکَ.»!
به هر حال، از آنچه آمد این نکته مسجل می گردد که: انسان برای رهیدن از منجلاب فساد، غفلت، تباهی، انحراف، اسارت و… نیازمند گرایش عملی و گردن نهادن به دو اصل عمدۀ اساسی می باشد، آنهم بگونه ئی که رسیدنِ به همین دو اصل فوری ترین نیاز های او را تشکیل داده و هر آن، از او می خواهد تا:
الف ـ خدا شناس بوده، و درین مسئله، دقت، صداقت و تلاشی وقفه ناپذیر بخرج دهد.
باء ـ ستایشگری مخلص و نیایشگری متعبد و همه جانبه باشد، یعنی:
اولاً به ضرورت نیایش و کارآیی عبادت و ستایش حق ـ در دنیا و آخرت ـ عملاً باورمند باشد؛ و ثانیاً آنرا به عنوان یک نیاز همیشه فوری و اولی، در جمیع شئون حیاتی خود، با ژرفائیکه علماً و عملاً شایستۀ آنست، عملی و پیاده سازد.
آنچه یادآوری آنرا درین قسمت از بحث فعلی لازم می شماریم آنست که حضرت سجاد (ع) در دعای اول صحیفه مبارکه سجادیه، ضمن ابراز و القاء حمد و زمینه و موارد آن می فرماید:
« وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَغْلَقَ عَنّا بَابَ الْحَاجَهِ إِلّا إِلَیْهِ…»
« و ستایش خدای را که درگاه احتیاج و نیازمندی را، جز به حضرتش بروی ما بست».
و این فرمایش حضرت در ظاهر، با آنچه قبلاً بعرض رسانیدیم مخالف می نماید! در صورتیکه چنین نمی باشد. منتها شایسته است که هر یک از آن موارد را بر مبنای معیارها و ضابطه های خود آن موارد، و حال و شهود و موضع مشاهدۀ گویندۀ آن ارزیابی نمائیم.
در اینجا که حضرت اوجی بی نظیر گرفته و هستی را از منظری کاملاً ویژه به تماشا ایستاده است، دریافتِ واقعیتِ نهفته در کلامش نیز محتاج و نیازمند اوج گرفتنِ بی نظیرِ اندیشه و شهود
می باشد. که چون طرح و تحلیل و اثبات این فرمایش، نیازمند آشنائی و مجهز بودن به «ایمانی ویژه» و « هستی شناسییِ کاملاً خاص » بوده و این وجیزه را نیز مجال و گنجائی طرح آن معارف
نمی باشد، میکوشیم با ذکر مواردی روشنگر، استبعاد ذهنیِ برخی از خوانندگان خویش را، از میان برداریم.
آنچه نزد همۀ آشنایان به متون و معارف الهی روشن می باشد این نکته است که در سلسله بدو و قوس نزول، وجود نازنین پیامبر اکرم (ص) و به تبع آن، انوار تابناک وجود ائمۀ طاهرین
علیهم السلام، نخستین جلوه ها و مخلوقاتی هستند که از حقیقت وجود ظهور و تعین پیدا کرده اند ـ
اگر چه بحسب نگرشی ویژه، این انوار، نوری واحد اند ـ و سایر موجودات مظاهر تجلیات این
انوار اند.
طبیعی ست که درین صورت، این سایر مخلوقاتند که برای ظهور و تحقق وجودی، نیازمند اینان می باشند. از جانبی دیگر، وقتی فرد، همۀ موجودات هستی را ملک طلق حق و مخلوق او و مغلوب ارادۀ نافذ او، و به اعتباری مظاهر اسماء و صفات او بشناسد ـ چنانکه در نظر امام چنین است ـ نیاز به آنها را، در واقع نیاز به علت وجودی و حقیقت ظاهرۀ در آنها می شمارد و لاغیر؛ چنانکه مؤمن موحد، در نعمت منعم را مشاهده میدارد. از اینرو در دار هستی، خود را فقط محتاج خدا و آیات و نشانه ها و مظاهر اسماء و صفات او میداند و بس.
و در نهایت، اگر بخواهیم از بعد جامعه شناسی مذهبی به انسان و قضیۀ یاد شدۀ در بالا بنگریم، متوجه این نکته خواهیم شد که چون از دیدگاه معارف الهی « انسان واقعی » چیزی جز دیدی ربانی و باورمندی به احکام و ارزشهای پا گرفته از آن دید و تلاش بر مبنای آن دید و برای تحقق آرمانهای زادۀ آن دید و آن باورها نمی باشد؛
و به عبارتی بسیار گویا: چون حقیقت هویت آدمی را چیزی جز عشق و ایمان به حق، پذیرش دین حق و تلاش در جهت آن عشق و ایمان تشکیل نمیدهد، از اینرو، انسان برای تحقق هویت خود و تداوم آدمیت و وجهۀ متعالی آن، جز به حق و رحمت و رضای او، به چیز دیگری نیازمند نخواهد بود. و از همین روست که حضرت سجاد (ع) خداوند را بواسطۀ درک آن نعمتِ وصف ناپذیر به حمد و سپاس برخاسته می فرماید:

« وَالحَمدُالِلّهِ الَّذی اَغلَقَ عَنّابابَ الحاجهٍ اِلّا اِلَیهِ …»

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.