سخن مدیر:
بدون دیدگاه

  علاوه بر آنچه آمد، بلخی پرواز به ذروۀ طاقت سوز آزادی را متضمن و مستلزم بالهای نیرومندی می داند که اوج این قله، نتواند در نیمۀ راه، توانش را در هم شکند؛ و چون هر یک از این بالها در جای خود و در رابطۀ با شرایط ویژۀ عملکردنش بسیار و باز هم بسیار مهم می باشد، تا آنجا که شاید فقدان هر یکِ از آنها در مواقع لازمه، توان پیشروی و رشد را از انسان بگیرد، نخواستیم ندیده از آنها گذشته باشیم.

     از سوئی اگر قرار باشد تا به شرح و تحلیل تطبیقی هر یک از این بالهای پرواز پرداخته، در پیرامون موقعیت آنها در رابطه با حیات فردی و اجتماعی، اثرات تکاملی، آسیب ها و آفت ها، موارد کارآئی، درجات شدت و ضعف و… هر کدام به بحث بنشینیم، یقیناً کار را بر خوانندۀ عزیز دشوار کرده ایم؛ لذا بر آنیم که تنها با یادآوری موضوع مورد توجه بلخی فقط به ذکر نمونه های مختصری از اندیشه های وی بسنده نمائیم.

     ۱- امید و یأس
او به نفی و دور ساختن زنگار یأس از آیینه دل توصیه ها دارد:
نا امیدی بر فکن، مشکل پسندی دور کن
اتحاد قطره
ها، ابر عطایا می شود

     ***
در پیچ و شکنج دهر نومید نباید شد
مردانه درین وادی باشور و نوا باشید

     علت توصیۀ دور کردن زنگار یأس را چنین مدلل می سازد:
ز موج قلزم غفران ز جوشش یمِ رحمت
غرض چه بود اگر بنده بی
گناه بمیرد[۱]

     اما از مقام خودش چنین تصویری بدست داده است:
نفس پیچیدۀ خوف و رجایم
ز بس سودای زلفش پیچ و خم داشت

     ۲- اخلاص و رهیدن
در بارگاه دوست نشاید به جز خلوص
آری که بندگی به قیام و قعود نیست

     زیرا مغز و عصارۀ واقعی حرکات انسان موحد را همان خلوص وی تشکیل می دهد و هر آنگاه که عمل، مغز و عصارۀ خود را از دست داد، جز شکل و اندامی پوچ باقی نخواهد ماند، که اگر درست دقت شده باشد هدیه کردن چیز پوچ به دوست، به اعتباری مسخره نمودن او خواهد بود!
و تحقیر کردن و بی اجر ساختن خویش!
زیرا:
میل جانان چون به جز اخلاص نبود، دوست خواه،
می
تواند کار عالم را، به دیناری کند

    ***
به مسجد چند می
خوانی نماز با ریا زاهد
که نقش بوریا بر این نماز با ریا خندد

     ۳- توکل

     بلخی هم جهت مثبت توکل را مورد نظر داشته است و هم جهت تحریف شده و به منفی کشانیده شده اشرا؛ ولی از تحلیل درست و راهنمائی مخلصانه فراموش نکرده است:
اعتماد نفس پاک و اتکالت بر خدا
از دو جانب بنده را ملجأ و مأوا می
شود

     ***
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی
به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز

     ۴- شجاعت
اگر از غمزۀ جانان نترسی
در اول بایدت از جان نترسی
خراباتی شدن خواهی بباید
ز طعن شیخ و از بهتان نترسی
نمی
گویم مده دل را به خوبان
بشرطی کز غم هجران نترسی
جوانا باد آزادی حلالت
ولی از دار و از زندان نترسی

     ***
ای خوشا ساعات و هنگام خطر
عید مستان است ایام خطر
این سروش آید ز پیر می فروش
شربت کوثر بود جام خطر
بهره ور از نعمت هستی نشد
بی
خبر از خوان انعام خطر
قاصد نور تجلی ظلمت است
خوش سحر دارد ز پی شام خطر
پای بند هر هوس آزاده نیست
ملک آزادی بود دام خطر

   ***
بلخی در یکی دیگر از غزلهایش خطر را مورد خطاب قرار داده و به تمجیدش می پردازد:
ای کمال زندگانی، ای خطر
ای حیات جاودانی، ای خطر
گلشن پروردۀ دست شد
ایمن از باد خزانی ای خطر

   و در موردی دیگر دارد که:
غواص بی خطر نه بر آرد مراد خویش
دُر از دل بحور گرفتن ضرورت است

   ۵- رقتِ عاطفه یا داشتنِ درد
بلخی را یکی از آرزوها اینست که:
در قالب بی دردان ای کاش رسد دردی
از رنج و محن کافیست دانستنِ یک نکته

     زیرا با همۀ وجود خویش این واقعیت بسیار دقیق و مهم را دریافته است که:
یقین به مردن یک اهل درد نیست برابر
هزار شیخ و یا پیر خانقاه بمیرد

    از سوئی وی متوجه شده است:
در بزم عشقبازان بی درد ره ندارد
بلخی گواه باشی بین داغدار مردیم

    لذا با این مقال مترنم است:
رفتند پیشوایان با داغ عشق بلخی
مأموم را بباید همچون امام مردن

     ***
باد از مزار بی درد آرد غبار دردی
چون زیر بار مردیم، بس شرمسار مردیم

     ۶- حرص و ریا
گمان بر اینست که در مذمت این دو صفت از زبان خیلی از خوبان خیلی چیزها شنیده ایم؛ هر چند از زبان مدعیان بی عمل نیز. پس نیازی جز به ارائه ی متن گفته های بلخی نمی رود:
خود نمائی هر کجا دیدیم بازاری نداشت
دین و دنیا هر دو بیزارند از تقوای فروش

     ***
ما شاهد ازل را روزی به بر گرفتیم
کان جامۀ ریا را از دوش بر گرفتیم

     ***
فرّ همای نبود جز سایۀ قناعت
کز حرص و آز ریزد عزو وقار آخر

     ***
عمرها گم گشت اما حرص یک جو کم شد
سوی این خوان تنعم چشم شاهان دید و رفت

     ۷- نوجوئی

     آنچه قبل از نقل اندیشه های بلخی تذکرش را ضروری می یابیم اینست که مراد از نوجوئی نزد سید، تجدد مآبی بوزینه وارِ سنت اندازِ نابخردانه و خودبازانه نبوده، بلکه همان بدیع گرائی و نوجوئی اصیل و ثمربخش و کمالگرائی یی ست که میجخواهد همۀ هستی انسان را به تازه گی و تازه جوئی آشنا سازد. و این معنا از فحوای کلام خود بلخی نیز مستفاد می شود:
آمد بهار جلوۀ گل با حساب نو
ذوق آز ماست صحنۀ این انتخاب نو
ساقی به جام ریخت به مستان می جدید
یا رب ز جوجۀ دل زاهد کباب نو
مطرب بسازِ خویش نواهای تازه ریخت
شاهد تو هم خرام کن از پیچ و تاب نو
یار نوی چو نیست، به ما یار پارگین
بد نیست جلوه
گر کندی با نقاب نو
مسئول امر کیست سؤالیست از قدیم
اکنون به این سؤال بیاید جواب نو
خائن نمی
نمود اگر منع ارتقاء
حاجت نمی
فتاد به این اعتصاب نو

[۱]- این بیت که تفسیری رازور و بشکوه دارد، تداعی کنندۀ این بیت بیدل علیه الرحمه می باشد:
چو عفوش انتظار جرم ما را می کشد بیدل
گنه ناکرده رفتن در حریم او گنه باشد

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.