سخن مدیر:

هدفدانی و هدفداری

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

یکی از ویژگیهای انسان دلسوز، حرمتگزار و سالم از یکسو آگاهی و شناخت دقیق، بخردانه و بینشورانۀ اهداف می باشد و از دیگر سو داشتن هدفِ معقول، ارزشمدار و علوی و مقدس! و لذا متوجه می شویم که وی از «بی هدفی» متنفر و گریزان بوده و آنرا متلاشی سازندۀ هویت ربانی، ابطال کنندۀ استعدادهای وجودی و هدر دهندۀ همۀ امکانات و ظرفیتهای ارزشمند تلقی می کند!
وی نداشتن هدفِ عالی و معین شناخته شده، ارزیابی شده و گزیده شده را عامل پراکندگی و زدایش وحدت شخصیت و کلیۀ نیروهای ارجمند خود می شمارد. زیرا دریافته است که با داشتن هدف میتوان سالم تر، بانشاط تر، رشیدتر، مطمئن تر، آزادتر، صادقانه تر و بارورتر و متکامل تر زندگانی نمود!
انسان سالم از جستجو در فلسفۀ وجودی و هدفِ خلقت خویش لذت برده و گاه سرمست از نشاط می شود! و لذا، همیشه در پی رسیدن به ژرفای بیشتری از هدف وجودی خود می باشد، و این، در واقع یعنی: به شکلی مبتکرانه به گسترش وجودی خود پرداختن؛ کمال و غنای خویش را دامن زدن؛ مسیر تعالی را طی کردن و به ژرفای هویت الهیِ خود نزدیک گشتن و…!
از سوئی، او نمی پذیرد که هستی بدون هدف باشد! هر چند که باورمند است که هدف نهائی و نیز، همۀ جوانب اهداف هستی را نمیتوان باز شناخت!
او می پذیرد که بی توجهی به هستی و هدف آن یک ضعف و نارسائی انکارناپذیر و معتقد است انسان به تناسب همت، تلاش، دقت و توان خویش به هدف هستی خود دست می یابد. و این اعتقاد او را به این باور مجهز داشته است که:
با علم ـ تلاش عالمانه و ارزش محور برای کشف هدف هستی ـ اگر عمر را سپری دارد، بسیار بهتر، ارجمندتر، پرشکوه تر و هوشرباتر است از اینکه عمرش جاهلانه ـ ولی با شادیهای حیوانوار ـ سپری گردد!
لذا تلاش عالمانه بخرج میدهد تا از میان هدفها، عالیترین آنرا گزیده و تا آنجا که توان دارد در مسیر تحقق و در واقع مسیر رشد، استقلال، طراوت، شکوفائی، باروری و… خود گام بردارد!
بررسی دقیق و عاقلانۀ انسانهای فرهیخته مؤید آنست که داشتنِ «یک زندگی آرمانی»، یکی از آرزوهای اینان می باشد! هر چند با قوت میتوان اعلام داشت که: رسیدن به زندگانی آرمانی ـ خواه واقعی و معقول، خواه تخیلی و نامعقول ـ آرزوی هر انسان معمولی می باشد. زیرا کسی را نمیتوان سراغ داد که در انتظار و یا آرزوی وصول و یا تحقق چیزی نباشد!
پس، به تعبیر خودمانی «انسان بطور همیشه یک دلداده» بوده و در جهت آن قرار داشته و اکثر اوقات و اکثر قوای وجودی خود را در مسیر و جهت تحقق آن هدف بکار می گیرد! پس از آنجا که انسان در هر لحظه، قسمتی از سرمایۀ وجودی خود را از دست میدهد، شایسته و ضروری است تا خود را به نتایج و ثمراتی برساند که ارزش آن سرمایه گذاری را دارد!
از سوئی، آنچه آمد مؤید آنست که چون این انتظار و یا آرزو وابستۀ به زمان آینده می باشد پس انسان بطور دائمی از وضع کنونی فراری می باشد! این فرار از موضع و موقعیت کنونی بدان علت صورت می بندد که هر انسان معمولی بداند یا نداند در خود «مثالِ کمالی» دارد منتها این «مثال کمالی» گاهی متوجه و یا پا گرفته از کمالات برونذات و جزء بودنیها و داشتنی های فناپذیر به حساب می آید! و گاهی هم، جزء بودنیها و کمالات درونذات!
از سوئی، کمالهای برونذات عرضی بوده و امکان اینکه افراد متعدد یک نوع آنهم در یک زمان، با اینکه از نظر «رتبۀ هویت و درجۀ کمالات هستیمند و طولی ـ کمالِ تفاوت را از هم داشته باشند، بطور همگون از آنها برخوردار باشند وجود دارد. لذا اگر عمیق تر برخورد شود وقتی افراد متحدالشکل و مختلف الهویۀ یک نوع، از داشتنی های همگون و از ویژگیهای همانند برخوردار باشند در واقع نمیتوان آنها را «کمال» فرض نمود! هر چند که می شود آنها را «داشته» تلقی نمود! مثلاً همه فرشهای گران قیمت داشته باشند یا ماشین! و دقیقاً به همین نحو در مورد فقدان آن داشتنیها هم، مسئلۀ «نقص یا بی کمالی» نمیتواند مطرح گردد! زیرا:
کمال واقعیِ طولی آنست که زادۀ حرکتِ جوهری خود موضوع ـ انسان ـ بوده، در طول کمال وجودیش قرار داشته، جزء هویت و هستیِ او شده و از آن انفکاک ناپذیر باشد، و نه اینکه چیزی را ـ از جنس اشیاء برونذات بر وی افزوده و بگونۀ اعتباری، وی را صاحب و مالک آن بدانند! زیرا، مثلاً وقتی انسان، ماشین و یا خانه ئی می خرد، هر چند که از نظر اعتباری وی مالک آن می گردد، ولی از نظر وجودی «چیزی بر خودِ» وی افزوده نشده و هیچگونه دگرگونی ـ مانند وقتیکه علم، عقل، ایمان، هنر و… اش کامل تر می شود ـ در هیچ یک از ابعاد وجودی او پدیدار نمی گردد! با همۀ اینها ـ چه در رابطه با انسان سالمی که عاشق کمالات درونذات، هستیمند، ارزشبار و… و چه انسان معمولی ـ نفس داشتنِ این آرزوی خام بلاهتبار و چه آرمانی ربانی می رساند که:
* فرد خود، موقعیت و دارائیهای خود را شناخته است!
* حال و ارزشهای حاکم بر حال خود را ـ به اندازه خرد و بینشی که دارد ـ شناخته است!
* نسبت به موضع کنونی و حالِ فعلی خود، ناراضی و ناخوشبین می باشد.
* از آنچه باید باشد و باید بشود ـ متناسب با عقل و بصیرتش ـ مثالی ـ تصویری دارد.
* آن وضع و حال را، نسبت به وضع فعلی، برتر و ارزشمندتر تلقی و یا خیال می کند.
* کمال خود را ـ به میزان خرد و بینش خود ـ در آن وضع و حال می یابد!
* از نبودن، نداشتن و نرسیدن به آن وضع و حال، رنج برده و گاهی احساس سرشکستگی می کند!
* از بودن، داشتن و تحقق آن احساس سربلندی و عزت می کند!
* حاضر می باشد تا در راه رسیدن به آن (= راه نفی و ستیز با آنچه هست) و تحقق و تکوین و… آنچه باید باشد ـ سرمایه گذاری لازم را بنماید! و غیرها و غیرها! امّا:

وقتی با دیدی عالمانه، بینشورانه، ارزش محورانه و خدامدارانه به نگرشها و گرایشهای بیشترینۀ افراد نگریسته شود، متوجه می شویم که اینان همۀ آنچه را یاد کردیم دارند و احساس خیال و گمان و توهم می کنند امّا فقط در رابطۀ با «داشتنی ها و کمالات عرضی»! و نه در رابطه با کمالات طولی! چه، نگرشها و گرایشهای عملی خود اینان مؤید آنست که اینان در عمل، تحقق و پویائی و شکوفائی کمالات طولی را ـ که جنبۀ وجودی و حضوری دارند و نه وهمی ـ اعتباری ـ به آینده ئی ناپیدا و نامعلوم موکول می نمایند!
از سوئی، به دلیل اینکه داشتنی های برونذات اشباع کننده، راضی سازنده و آرامش دهنده نمی توانند باشند، اینان به جای داشتن و برخوردار بودن از کمال واقعی، شکوفائی واقعی، باروری واقعی، دارائی و سرمایۀ واقعی و آرامش واقعی، بطور بلاهتجوشی، همیشه به امید رسیدن و انتظار تحقق آرامش واقعی بسر می برند!
آنچه آمد، ثابت کنندۀ این واقعیت انکارنابردار می باشد که اینان همیشه در نوعی خودفریبی بسر می برند! چرا که فرق «داشتن امید به آینده» با «خودفریبی» در اینست که: دارندۀ امید، در جهتِ تحققِ عملی قرار داشته، خود را از هر حیث آماده کرده، نیروهایش را هماهنگ و هم جهت نموده و…، ولی آنیکه با خود به دغلبازی برخاسته و بخودفریبی مشغول می باشد، همه آنها را عملاً نامنظم، بی اثر، بی جهت و… ساخته و واپس می زند!
به هر حال، یکی از مشکلات بسیار عمده، در رابطۀ با هدفدانی و هدفداری عدم تمیز عالمانه و موقنانه میان «هدف» ـ که امریست درونذات و هستیمند ـ و «هوس» که امریست کمال زدای و بی ارج، می باشد!
این بی یقینی و ناآشنائی باعث شده است تا اغلب هدفهای وجودی فدای هوسهای وهمی شده و ظرفیت ارجمند و علوی فرزندان آدمی عملاً و بسادگی در جهت «تخریب و تفسید» خودِ ظرفیتها به کار گرفته شوند!
یکی از صدها پی آمد مخرب این جهت گیری، رویکردن به زندگانی منافقانه ئی ست که عملاً هویت برانداز بوده و خود حیات را به تلاشی و فساد می کشاند! و یکی از جلوه های بسیار ـ و باز هم بسیار ـ ظریف و فرّار آن احترام لفظی به «هدف» منتها از روی ترس می باشد!
در این نگرش و موضعگیری هدف به عنوان امری وجودی، ارزش مند و مستقل (= چیزی برای خود) مطرح و مورد توجه و تأئید نبوده بلکه از ترسِ ـ بازرسی که درونیش ساخته ایم ـ مورد توجه، تأئید و احیاناً احترام قرار می گیرد! علت اینکه عملاً و علناً ـ در جمع ـ بر آن هدف و هدفداران نمی شورند، همان هراس و در واقع نداشتن پایگاه آرمانیِ ارزشمند و دفاع پذیر می باشد
و بس!
و درست در همچو یک برخوردی ست که دستگاه فکری و موضع منافقانۀ فرد ـ هم با خودش و هم با دیگران ـ روشن و افشا می شود.آنچه در این رابطۀ ویژه به گونه ئی بسیار جدی باید بازنگری شود ـ و هر انسان دلسوز به خود، احترام گزار به خود، مشتاق غنا و کمال و شکوفائی و باروری خود باید با آن بسیار جدی برخورد نماید اینست که:
* وقتی هدف، فدای هوس می شود آیا ثمر و سودی که تولید شده بیشتر از ثمر و سودی می باشد که در صورتِ تحققِ هدفِ ربانی عاید وی می شده است؟!
* آیا وقتی هدف فدای هوس می شود، لذتِ تولید شده ـ از نظر کمیتِ زمانی و کیفیتِ وجودی ـ مهمتر، بیشتر و ارزشمندتر از «رنجی» است که در بهای تحقق آن برده است، یا نه؟!
* وقتی هدف فدای هوس می شود، آیا «سود و لذتِ» پدیدار شده، به رنجی که زائیدۀ نفاق عملی او را در رابطۀ با ارزشها و اهداف الوهی؛
به ویژه، رنج ترسی که هر آن از حضور و آگاهیِ هدفداران، نسبت به افشای بی احترامی ما در مورد هدفها، ارزشها و… تحمل می کنیم، می ارزد؟ و قابل معاوضه می باشد یا نه؟!
* اصولاً چه دلیل خردپذیر و ارزش محورانه ئی جز عجز، زبونی، دون همتی، بی مایگی، شلختگی، بی ارادگی، کوری، هوسبارگی و فقر کشندۀ عزت نفس و والائی و… برای این نفاق و حاکمیت آن؛ و آن هراس ابلهانۀ شرم آور و حضور پویای آن سراغ داده شده می تواند؟!
در حالیکه خرد همۀ خردورزان و دلسوزان به خود، بینش همۀ بینشوران احترام گزار به خود و تلاش و اعجاز همۀ پیام آوران قدسی تبار صرف اثبات، رویکرد و تحقق این نکته شده است تا ماها:
هدفهای الوهی را شناخته، باور نموده، به آنها روی آورده؛ بجای دشمنی و منافقت با خود و دیگران و تراشیدن رنجها و اضطراب ابلهانۀ هستی سوز برای خود و دیگران؛ بجای فرار از عزت وجودی خود و دیگران؛ بجای پشت کردن به عظمت وجودی خود و دیگران؛ بجای آتش زدن به آرامش واقعیِ خود و دیگران، بجای تخریب زمینه ها و ابزار غنا و کمال و… خود و دیگران، از طریق شناخت و باورمندی و رویکرد به اهداف مینوی، به دوستی، احترام، یکرنگی و… با خود روی آورده، به نشاط و لذتی وصف ناپذیر و آرامش و سکینه ئی غیرقابل تصور دست یابیم!
در واقع، بر مبنای همین نگرش بخردانه و بینش عارفانه می باشد که متوجه می شویم، انسان سالم تلاش مجدانه بخرج میدهد تا: اولاً،هدفها را فدای هوسها ننماید! و ثانیاً با هوسها، برخورد کاملاً معقول داشته باشد. چرا که متوجه شده است:
* هوسها و هوسبارگیها، تمرکز فکری انسانرا بهم می ریزند!
* فرد را به نوعی تنوع طلبی هرز و پوچ، قشرگرائی کمال زدا دچار می کنند!
* نیروهای رشد دهنده (عقل و قلب و…) را اسیر لذتهای قشری، حیوانوار، زودگذر و بی ثمر می سازند!
* نیرو، استعدادها و امکانات وجودی را ـ از طریق به خدمت گرفتن ـ به نوعی اسارت نامرئی و فساد غیر ملموس گرفتار میدارند! آنهم گاهی تا آنجا که همۀ هستی فرد در خدمت چیزی (= هوسی یا هوسهائی) قرار می گیرد که علیه او و علیه کمالات وجودی او عمل می کنند!

لذا وی (انسان) سالم حاضر نمی باشد تا گوهر عمر و جوهر هویت الوهی خود را به ازای تحقق چیزیکه دشمن او علیه او می باشد، صرف نماید.ر

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.