سخن مدیر:

هدفی ربانی – سراغ یار

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

  آنچه بی نیاز از برهان می نماید اینست که هر انسان همسرگرایی در امر ازدواج، پیش و بیش از هر چیز و هر امر دیگری «یک جفت اکمال کننده» می خواهد. به عبارت دیگر: انسان سالم، در امر ازدواج، قبل از اینکه تحقق هدف دیگری از قبیل رسیدن به راحت، لذت، ثروت و… را دنبال نماید، چیزی (مردانگی و یا زنانگی ای) را دنبال می کند که به واسطه برخورداری از کمال همه جانبه، غنای ملکوتی، استحکام وجودی، لطافت طبیعی، شفافیت و جلال و زیبائی همه جانبه خود، به عنوان نیمه اکمال کننده او عمل کند! و روشن است که این خواسته (مردانگی و یا زنانگی) امری ست وجودی و درونذات که به وسیله اشیاء برونی اعم از مادی، مثل ثروت و مکنت و لباس و ماشین و باغ و باغچه و امور اعتباری، اعم از ریاست و مرئوسیت تحقق پیدا کرده نتوانسته و مؤلفه های وجودی و درونذاتی مانند نیروی خردورزی فعال و پویا، عاطفه ئی زلال و شکوفا و نیرومند، رفتاری ارزشمدار و برهانمند، بصیرتی هوشربا و حکمت جوش، ایمانی مخلصانه و ژرفانگر، آزادگی یی بالنده و فراخودرونده، ایثار و احسانی قدس بنیان و تپنده، عشقی فعال و اوجگیرنده و… ـ دارد.

     این باور مؤید آنست که انسان همسرجوی، قبل از اینکه به فکر «نیمۀ جدا» ماندۀ خود بیفتد، خود را جستجو می کند: خود را کاوش می کند، خود را بررسی و ارزیابی می کند؛ خود را نقادی می کند و در نهایت، اگر خواست انسانیت و کرامت وجودی خود را نمایان و شکوفا سازد، خود را می سازد، از نقایص و نواقص می رهاند، خود را پر می کند، غنا می بخشد و در حد قابل پذیرشی می رساند، حدی که: «ایمان او را نسبت به رشد و کمالات وجودی خود او بیدار و مسجل دارد؛ حدی که خودباوری، خودپذیری و اعتماد کامل او را نسبت به خود وی ضمانت نماید.
اینکه در زندگانی «همسرداران بلاهت پیشه» متوجه امری دردانگیز، نفرت جوش، شکنجه زای و بیگانگی انگیز می شویم، دقیقاً بدان علت می باشد که اینان خود را به عنوان موجودی که شایسته است ظرفیتها و کمالات وجودی خود را در حد قابل تحسینی تحقق بخشیده، شکوفاشان ساخته و حداقل برای خود به نمایش بگذارند مورد توجه قرار نداده و در طول رشد جسمانی و زیست شناسانۀ خود، به پرورش آن همت نگمارده اند تا بروز آثار برکتبارش بتواند در کنار تحقق عینی و «مردانگی و یا زنانگی» اعتماد و ایمان و خودباوری آن ها را اولاً نسبت به خودشان برانگیخته و در ثانی، مایۀ اعتماد و ایمانشان نسبت به طرف مقابل گردد!

     در واقع نبود همین نیمۀ اکمال کننده باعث خواهد شد تا فرد فاقه زدۀ خالی: اولاً از ترس افشای هویت و صورت واقعی و راستین خود، تظاهر و ریاکاری پیشه کرده و همیشه خود را از پشت نقابها و صورتکهای ساختگی و قابل تحمل به نمایش گذارد، و ثانیاً به همسر خیانت کرده ـ خوبِ خوب دقت شود ـ و به جای پرداختن به نیازهای فطری و جبلی همسر ـ که تحقق و تقدیم همان گوهر بی بدیل و عوض ناپیدای وجودی است ـ اغلب «خود» را و محبت خود را از طریق بخشیدنِ خرت و پرتهای مادی و احیاناً چشم نواز و بناچار اغفال کننده و تخدیری به رخ همسر بکشد!
این ترفند ابلیسانه و همسرستیزانه تا موقعی که چشم و گوش و حواس و غرایز زیست شناختی همسر، درگیر اشتغال آن خرت و پرتهاست، خواهد توانست همسر را از توجه به آنچه باعث تن در دادن به ازدواج با تهی موجود بی ارجی چون او شده، غافل نگهداشته و از افشا و مشاهدۀ هویت و صورت واقعیِ وی جلوگیری نمایند! اما وقتی به اثر تکرار و تکرار، آن خرت و پرت ها قدرت اغفال کننده و تخدیری خود را از دست دادند، فاجعه روی خواهد نمود و بلاهتِ دردانگیز و متلاشی سازنده شبه زندگانی همسردارانِ» بلاهت پیشه آشکار خواهد شد!

     به هر حال در موقعیت هائی از همین دست می باشد که: نقابها و صورتکها بجای پنهان کردنِ هویت، وظیفه افشای کامل آن را به عهده می گیرند!
هدیه ها و ابزاری که قرار بوده تا از طریق آن ها محبت خود را به همسر منتقل کنند، وظیفۀ افشاگری پیدا کرده، نه تنها حامل پیام «خیانت، نفرت و انزجار» می گردند! که پرده از سریرۀ باطنی برداشته و خائنانه بودنِ تلاشها را به نمایش می گذارند!
احساس بیگانگی و تنهائی سروکله پیدا نموده و مسیر رشد نفرتبار و شکنجه آور خود را در پیش می گیرند!
رنگ از رخسار اعتماد و صمیمیت و صداقت و همدمی و همدلی و یکرنگی پریده، بی اعتمادی بر مسند اعتماد و نفرت بر اورنگ مهرورزی تکیه می زند!
«ضمایرِ» کلمات و عبارات، از بارِ هوشربای جمعی ـ که عطر یگانگی و یکدلی می پراکندند ـ تهی شده و از بار تکاندهندۀ عفونتِ نفرتجانگیز فردی ـ که گند منیت ها و انانیت های چندش آور و کشنده را می پراکنند ـ پر می گردند!
مسابقه شرم آور و دردانگیزی برای «تصاحب و تملکِ» آن دیگری، آنهم به عنوان یک «چیزِ» قابل تملک، یک وسیلۀ تلذذ، استراحت، شهرت و… مراتب سرعت و اوجگیری خود را در پیش می گیرد!

     و بالاخره، جریان انفصال و بیگانگی خود را بر گُردۀ همسرگزینان بلاهت پیشه حاکمیت بخشیده و هر کدام شان را از مسند هویت انسانی آنان فروکشیده و در مزبلۀ تنازعی سخت ابلیسی و رنجبار کشانیده و گوهر بی بدیل و خدائیِ یگانگی را بر سنگ جدائی می کوبد! جدایی یی که در بسیاری از موارد، بدتر و بسیار هم بدتر از جدا شدنِ عینیِ پیکره ها و خانه ها و بسترها و مطبخ ها و… بوده و در نتیجه: تن و روح را در شکنجه گاهی نفرت جوش و شرارتبار محکوم می سازد!
جدایی یی که با همۀ در کنار هم بودن ها، تمامتِ آثار و احکام کشندۀ بیگانگی و انفصال را بر هر کدام تحمیل کرده، معنای بودن (زندۀ آگاه بودن، زندۀ عاقل بودن، زندۀ آزاد بودن، زندۀ ارزشمند بودن، زندۀ محترم بودن، زندۀ مهرورز بودن، زندۀ مورد اعتماد بودن، زندۀ شریف و عزیز بودن)شانرا از آنان می گیرد!

     و دقیقاً به همین دلایل است که همسرگرایان محبت پیشه را باور و روش آن می باشد که: شایسته است تا خیلی ها جلوتر از اینکه به نیمۀ دیگرِ هویت و وجود خویش توجه نمایند، اول به نیمۀ حاضر توجه کرده و او را برای هدیه کردن، تقدیم کردن، پیشکش کردن و… آماده و شایسته سازند! آنهم فقط با سرمایه ها، ظرفیت ها و دارائی های هستیمندِ درونذات!

     و لذاست که تا این نیمه را نساخته و پرورش لازم نداده اند، به سراغ نیمۀ دیگر نمی خیزند! و تا آنرا آمادۀ دلدادگی نکرده اند، از دلبر سراغ نمی جویند! چه در پرتو تجربه های میلیونی به این واقعیت ایمان پیدا کرده اند که: زن قبل از هر چیز، از همسر خود یک «مرد» می خواهد و نه محافظی که هنرش حفظ پول و مال و جاه و باغ و باغچه و… باشد! بلکه مردی می خواهد که هنرش اکمال کننده گی، غنابخشی و… باشد! و مرد، قبل از هر امری از همسر خود یک «زن» می خواهد و نه چیز دیگری! زنی که بتواند اکمالش کند و به سکینه اش رساند! و روشن است که نه مردی را می توان با مادیات و تجملات و قدرتهای برونی و اعتباری ساخت، رشد داد و بلند برد و بنمایش نهاد و نه زنی را! چرا که اینان را «بن مایه» گوهری قدسی بوده و مؤلفه هایی از همان سنخ دارند! گوئی اینان با امر خطیر ازدواج، اولین و مهم ترین وظیفه و مسئولیت را «شناخت راستین خود» و مؤلفه های قدس بنیان خود، ظرفیت های مینوی خود، تشدید و تقویت گوهر ارجمند انسانی و ربانی خود و نیز، شکوفا کردن و آماده ساختنِ همۀ اینها برای «دلدادگی» فهمیده و همۀ تلاش خود را متمرکز ساخته اند تا این نیمه را برای هدیه کردن شایسته و آماده بسازند! چرا که با همۀ وجود باورمنداند که در این تجارب مقدس، اگر از این سرمایۀ علوی محروم باشند، چیزی برای سرمایه گذاری و جذب نیمۀ اکمال کننده نداشته و در بازار همدلی سودی فراچنگ نخواهند آورد!

     همۀ آنچه آمد مؤید آنست که نزد همسرگرایان مهرپیشه، هدف نهایی از ازدواج رسیدن به نوعی یگانگی هوشربا و عاری از هرگونه مقصد و غرضی مادونِ آنست، و بر این باوراند که اینکار تحقق نهائی و شکوفائی پرجاذبه خود را به نمایش نخواهد نهاد مگر از طریق مهرورزی پیشتازانه و عشق فعال فراروانۀ مخلصانه!
این روش معجزه ئی که دارد اینست که انسان را عیناً و عملاً از حوزۀ احساس فقر وجودی، ترس از لغزیدن و غرقه شدن در رنجهای ناشی از فقرهای متنوعِ کشنده، به اقلیم دل انگیز احساس هستیمندی و غنا و دهش و بخشش و رانشِ به مهر و زمینه های مهرمحور می کشاند.
انسان خودمحور، در مجموعه ئی از ترسها و در زنجیرۀ پایان ناپذیر و کشنده ئی از هراسهای متنوع به سر برده و چون تجربه ای از شجاعتِ دهشمندانه کسب نکرده است، به صورتی ابلهانه گمان می کند که: اگر مهر ورزیده و در حوزه تلاشهای مهرورزانه دهش پیشه ساخته و به پیش تازد، به فقر گرفتار خواهد شد.

     گاهی به شکلی سخت ابلهانه گمان می کند که اگر نارسائیِ طرف را نادیده گرفته، با درگذشتن از وی و بخشیدنِ به وی، باز هم او را از محبت خود برخوردار سازد، به فقر غرور، به فقر بی شهامتی، به فقر جدّیت و… متهم خواهد شد! لذا دروازۀ جریان محبت را بسته و از ترس فقرهایی واهی و ابلهانه، هم عملاً خود را با فقر محبت، فقر عفو و گذشت و حلم و بردباری، فقر بخشش و دهش، فقر ستاریت، فقر مهرورزی، فقر هبه کردن مایه ها و گوهرهای محبت بار و غیره، مواجه می دارد! و هم با ترس از فقرهای یاد شده، او را!
ترسهائی که از وی انبانی از ناکامی ها و نارسائیها درست نموده و از همان ها پرش می سازد! و گاهی ناشیانه هراسان شده و خیال می کند که اگر دروازه مهر و محبت را بر روی طرف گشوده و بدون در نظر گرفتن هرگونه غرض و هدفی، او را از کلیۀ امکانات مهرورزی و محبت بخشی بهره مند سازد، طرف مقابل نتواند ژرفای نگرش و گرایش او را فهمیده و او را به کودنی و ناشیگری و… متهم نموده، از آنچه باید و شاید در جواب اینهمه بزرگی ارائه نماید، ابا ورزیده و امساک نماید! هراس و گمان ابلهانه ئی که او را به فقر کشنده و پوچی زائی مجهز ساخته و از وی انبان سربسته ای می سازد که در خود چیزی جز بی اعتمادی، بخالت، حرص، دنائت، تنهائی، بیگانگی و… پرورش نمی دهد!

این در حالی ست که اصل رویکرد به دهش، انسان را از دام احساس ابلهانۀ همۀ این ترسها رهانیده و مجهز به نیروئی می سازد که ضامن رشد و کمال و شکوفائی و نشاط و آرامش و… اوست!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.