سخن مدیر:

ویژه نامۀ ۲۴ حوت قیام خونین هرات

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

   الله اکبر
پروردگار تو از همه بزرگتر است.
و با تمامی توان و هستی خویش فریاد می کشیدند؛

     الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.
پروردگار تو از همه بزرگتر است، از همۀ تهدیدهای نظامی، از همۀ گنج های قارونی و از همۀ حیله ها و وعده های زرق و برق دار.
الله اکبر،انسان را از دنیای انسانیت پیام می داد: آماده شو که اکنون زمانِ از همه چیز گذشتن و هیچ نخواستن فرا رسیده است.
بیدار باش و بپا خیز که دشمن تاراج هستی، شرف و ناموس ما را در سر می پروراند و به زندان، دار و رودهای خون تازه می اندیشد.
مبادا با سکوتت تحمیل ظلم را رضایت دهی و ناموس، دین و خاکت را بفروشی و این همه تلاطم امواج خون و اشک را نادیده بگیری.
مبادا نیروی شگفت انگیز ایمان خویش را تکذیب نمایی و به استعمار، استثمار و استحمار امکان رشد دهی.
ای غیرتمند! بیا همپای رنج انسان باش و قطره ئی شو در دریای سرخ و پر خروش مظلومیت انسان، که تو را «الله» خلیفۀ خویش در روی زمین قرار داده است.

     که پیشوا و امام ما علی(ع)، این شیر روز و عارف شب و پناه بی پناهان تاریخ، دعوت به جهاد نموده و در خطاب به تو، خطاب به من و خطاب به همه، جوانمردیمان می آموزد و عزت مان می دهد و فریاد بر می آورد: .
که حسین (ع) از آیه آیۀ رگهای گلوی بریده اش، فواره های خونش را به چشم زمان در پهنۀ تاریخ افشانده و با ما سخن گفته است که باید چنان قربانی کرد که دیگر تهدید «قربانی شدن» در ذهن کثیف ابر ظالم ها خطور نکند.
الله اکبر، خورشید آزادی و رهایی طلوع می کند و رهائی انسان را از بن بست ها مژده می دهد.

     مردم ما برای رسیدن به ساحل آزادی در میان امواجی از دریای خون دست و پا زده اند و هر لحظه آگاهی شان را به قیمت زنده به گور رفتن ها، شقه شدن ها، و قتل عام ها و… یافته اند. و برای درهم شکستن سکوت مرگبار هزاران ساله، سینه های جوانان شان را در طبق اخلاص نهاده؛ برای پاشیدن بذر آگاهی، قلب های فرزندان شان را منفجر نموده و برای باز نگهداشتن گلوها و طنین فریادها، گلوهای جگرگوشه های شان را بپای دارها برده اند.
الله اکبر، باید به روشنی دید، به افقهای برتر به نگاههای معصوم، به مشت های گره خورده، به قلبهای عاشق، به گامهای استوار و مصمم، به کفن های سپید عروسی ها، به حجله های غرقه به خون سنگرها، به بلندای بکر خون و شهادت، به خشم «الناس» و حاکمیت «الله» و با ایثار هستی خویش، هستی ئی خدائی را برگزید.
الله اکبر، نه کلمه ای، که اعلام رسالت و مسئولیتی برای جنگیدن و ویران نمودن تندیس های زور و قدرت مداری است.

     شما هر چه می توانید، هر نوع بند، دیوار و مانع را بالا ببرید و قفس های در بند ساز انسان را با آهن و قفل ببندید، اما خون از لابه لای سنگهای سهمگین و سیاه زندان ها بیرون می جهد و از راههای فرو بستۀ جبر تاریخ می گذرد و راه را بر انسان عاشق باز و بازتر می نماید و به دریای سرخ و پر خروش خون می ریزد تا خونی با خون دیگری میثاق همبستگی بندد و شکستن را امکان دهد.
این گلوها در عمق قرنها، فشار پنجه های کثیف استعمار را لمس نموده و بجای خون فریاد بر آورده است:
الله اکبر…
چونان شیری بر قلب سیاه دشمن شلیک می شود و دشمن می داند که این پیام مرگ اوست.
الله اکبر…
با سُرخی خون خویش ارتش سرخ را باید شکست.

     فردا باید همه آماده شوند از سنگرهای تکی به سنگرهای جمعی و به خیابانها بریزند و تن پوش شهادت بپوشند و از باغ ارزشها، میوۀ شهادت بچینند.
الله اکبر

     باید به خویشتن خویش بازگشت و شخصیت اصیل درونی خود را درک نمود که ما بندۀ «اوئیم» و به جهت «او» می رویم و بخاطر صفای برابری انسانی، دست های خونبار دشمنان اسلام و انسان را از سرزمین خویش قطع می نمائیم. آری!
هر چه بود طنین بانک «الله اکبر» بود که بجان بتها و تندیس های زور و زر و تزویر افتاده بود و شکستن و فرو افتادن شان را مژده می داد.

     این بار خاکیان عاشق از خطۀ هری، از مهد عرفان، ادب و تمدن قد برافراشته بودند. سرزمینی که هر سفالش داغ درد و رنج روزگاری را به دل دارد و حکایت گر هجوم وحشیانۀ وحشیهای تجاوزگر و خونهای بناحق ریخته شده و سرهای بهم چیده شده بوده، و در هر وجب خاکش عارف و دانشمندی سر در بالین خاک گذاشته است! و مردمی که با ظاهری آرام، اما طوفانی در باطن، رنج هزاران ساله را بدوش می کشند و پیش از آنکه دشمن دست بر نیام شمشیر ببرد، فرق شان را شکافته اند و از پوست خویش پرچم آزادی شان را ساخته و بر قلب جهان کوبیده اند، تا دیگر مستکبر متجاوزی جرئت نگاه کردن و تجاوز در حریم مکتب، حصار ناموس و سرزمین مقدس شان نداشته باشد.
مردمی که در فراخنای تاریخ تن به اسارت های مادی و بردگی اعتقادی ندادند و در جنگ ارزشها، به انسان و انسانیت باورمند بوده اند و کوشیده اند که همواره انسان باشند و انسان وار بزیند.
تاریخ می داند که ما نه تنها ارزشهای نکبت بار و پوسیدۀ مادی را نپذیرفتیم، بلکه به پوکی و فساد و تباهی آنها پی بردیم و بر قلب نظام حاکم بر اینها با قدرت پنجه افکندیم و در صف اول جهاد رفتیم و کار ایمان را به دست ایثارمان دادیم و سخاوتمندانه گردن به تیغ ایمان مان نهادیم و خروشیدیم و خون دادیم و خون مان را در برابر چشم زمان، در فضای شهرمان افشاندیم و پرندۀ روح ما از دریای «ناس» برخاست و ضجه کنان پرزد و «ناس» را به قیام دعوت نمود و به غیرت و خون خواهی فریاد زد:
که مبادا کلاغان سیاه این خونها را بمکند و از ایستادن باز دارند؛ که مبادا این گلها پرپر شوند و به پژمردگی خو کنند؛ که مبادا عشق برود و یأس بروید؛ که قدرت انسانی و نیروی شگفت انگیز ایمان کوبیده شود و زور و زر و قدرتمداری سر برآورد؛ که کوله بار امانت از دوش انسان بیفتد و تاریکی و ظلمت زمین را فراگیرد و جهان در تسخیر مغضوبین در نیاید.
ما برخاستیم ـ اما آنچنان غریب و تنها که دنیای انسانی بر مظلومیت ما گریست ـ به جان بتهائی که بیگانگان بر سکوی معبودیت نصب نموده بودند، افتاده و چنان به قربانگاه ها شتافتیم و جنگیدیم و قربانی دادیم که دیگر دشمن از جنگ رویا روی مأیوس شد و به حیله ها و ترفندهای تازه دست یازید. در واقع، بر مبنای همین واقعیت ها بود که سوسیالیست های شوروی می دانستند که مردم افغانستان آدمیت خویش را باز شناخته اند و همواره بر حسب تجربه یی که داشته اند و به ابرقدرتها، روی خوش نشان ندادهجاند و نگذاشته اند که قدرت ظاهری، آنان را از فطرت شان دور بیندازد و آزادی شان را به قیمت ایثار و هستی شان پاس داشته اند. لذا کوشیدند تا در فرهنگ اصیل اسلامی و انسانی ما رسوخ نموده و آنرا، مسخ و تحریف و محو نمایند، تا زمینه برای تنیدن تارهای در بند ساز انسان، بهتر مهیا گردد.
سرمایه های زیادی در راه به استحمار کشیدن ما بکار انداختند، تا ما راه را گم کنیم و دشمنانی را که از در رانده ایم با تغییر صدا و قیافه و لباس بجا نیاورده و در را بروی شان بگشائیم و بدون اینکه صدا و قیافه شان را بشناسیم ندانسته خانه های مان را در اختیار شان بگذاریم؛ این بود که با همۀ توان ما را بخواب خواندند تا از رشد طبیعی، از «روئیدن» و «استحمار» باز بمانیم.
بمب نفاق را در میان ما منفجر نمودند تا ما را دسته دسته، قوم قوم، حزب حزب و… بسازند، ما را به زنجیر بکشند و ما، همچو حیوانهای رام و تسلیم، خود را رها کنیم و اجازه بدهیم تا مستشاران شوروی برای ما طرح بریزند، ببینند، فکر کنند و تصمیم بگیرند.
آری، ما را این همه سال بخواب می خواندند و نمی گذاشتند که خاک خود را ـ که هر سفالش از زندگی پر شکوه مبارز و عارفی حکایت می کند ـ و مردم صادق خویش را باز شناسیم و به محتوای فرهنگ اسلامی مان پی ببریم.
آنان می گفتند که کمونیسم با اسلام تضادی ندارد و ما به اسلام احترام داریم و چه احمقانه در مقابل چشم های نامحرم تلویزیون نماز می خواندند تا مردم ساده و پاکدل را بفریبند، اما غافل از اینکه این ملت مدتهاست که دیگر فرهنگ و خط خویش را شناخته و دیگر به زبان ساده خویش حرف می زند و برای «شدن» و «رفتن» به هیچ نوع از ابزار دشمن تکیه نمی کند، به هر حال، زمزمه های آمیخته با اشتیاق و اضطراب بالا می گرفت. فضای خاصی ایجاد شده بود، فضائی سرشار از اخلاص و عشق و ایثار و دیگر کسی به ثروت خود و اولادش نمی اندیشید. دیگر کسی را پروای اسم و رسم ها، کوچک و بزرگ ها نبود و همه قطره هایی شده بودند که راه بسوی دریای پرتحرک ایمان می جستند. مردم گره کور را با چشم بصیرت شان، با ایمان و اخلاص شان باز نموده بودند و در برابر قدرت جهنمی شورویها و قلب اختناق سازمان اطلاعاتی خاد به «نه» ایستاده بودند! و «نمی توانیم» و «نمی شود» و «شلۀ خود را بخوریم و پردۀ خود را بکنیم» از محدودۀ ذهن ها بیرون ریخته شده بود. دیگر آن نق نق های راحت طلبان و سرمایه اندوزان که سکوت و سکون را می خواستند تا  بساط معاملاتی شان بهم نخورد، اثری نداشت؛ دیگر تندباد کاذب ناامیدی قادر نبود برگ اندیشۀ «توانستن» را از صحنۀ اندیشه ها بزداید.
مائی که سالها طعم شکنجه ها، تازیانه ها، زندان رفتن ها و قحطی ها را چشیده بودیم. ولی ما را، چنان بخواب خوانده بودند که آزادی خویش را باور نداشتیم.
اینک بارش آتش بیداد ما را برافروخته بود و چنان شعله ور شده و به اوج عطش رسیده بودیم که یکباره می خواستیم زنجیرها، بندها و مانع ها را پاره نمائیم و فرو بریزیم.
ما نمی خواستیم که یکی یکی ما را به دهان مخوف مرگ بسپارند و مثله نمایند و بگردن دوست بیاندازند، بلکه می خواستیم همه با هم صادقانه جان دهیم. می خواستیم بدنیا ثابت نمائیم که ما را خدای ما، آزاد خلق نموده و برای شکنجه شدن، تازیانه خوردن، زنده بگور رفتن و یا بردگی در معادن ذغال سنگ سایبریای شوروی بدست آدمک های حیوان صفت آفریده نشده ایم.
روز، روز پیش از میعاد بود، زمزمه ها چنان به اوج رسیده بود که همگی عین یک فریاد شده بودیم، فریادی از درد قرونی که بر سلول بدن ما خط کشیده و آنرا سیاه نموده بود، مردم در محله ها جمع شده بودند و حرف فردا را بگوش یکدیگر می رساندند؛ گاهی در تجمع مردم، جوانانی سخنرانی های کوتاهی می نمودند و از لحظه لحظه های شگفت ایثار فردا سخن می راندند.
آنروز با همۀ خاطره ها و پیامهایش گذشت و شب چهره اش را نمایان ساخت و ما نمی توانستیم شب را باور کنیم و چشم بسته گامهای مانرا بر روی گلهای سپید زندگی بگذاریم و درد سالهای گذشته را به تجربه بنشینیم.
آنشب اشکها در چشم خانه ها جمع می شدند و یکباره فرو می ریختند، پدری به طفلش می گفت که: بابا این مشت های تو گر چه به ظاهر کوچکند ولی همین که فردا در مقابل خصم زبون گره شوند از همۀ دنیا بزرگتر و نیرومندتر می شوند.
و طفل تبسم کودکانه یی می نمود و می گفت: با این پنجه هایم شکم شورویها را پاره می کنم.
بابا تو دیگر بزرگ شده ای، اگر من فردا به مسافرت رفتم، باید کار کنی، تفنگ بدستت بگیری و نگذاری که کافرها بخاک ما زندگی کنند؛
ـ  بکجا می روی بابا، مگر تو فردا نمی جنگی؟
ـ  چرا می جنگم، دلم خیلی گرفته، می خواهم بعد از جنگ پیش خدا بروم.
ـ  برای چه پیش خدا می روی؟
ـ  برای اینکه خدا را شکر کنم و سپاس گویم که به ما چنان نیروی ایمانی داد تا توانستیم مثل آهن در مقابل کفار ابراز وجود کنیم و با آنها بجنگیم. تا کی صبر کنیم که آنها برادران ما را بکشند و ما ساکت باشیم؟ و طفلش، در حالی که به وجد آمده بود چنین می گفت:
پس بابا مرا هم پیش خدا ببر تا بگویم که خدایا: این شورویهای کافر و نوکرانش را نابود کن.
سپیدۀ صبح صادق، روشن تر از هر روز سر به خاک سائیده و روشنی قیام را فریاد زد و قرآن به وضاحت گفت: «انسان را جز آنچه که می کوشد نصیبی نیست».

     موج های انسانیِ پر خروشی از گذره، انجیل، دروازۀ قندهار و نقاط دیگر شهر در طول خیابانها به حرکت در آمدند و فریاد «الله اکبر»شان زمین و زمان را بلرزه در آورده بود و با بیرق سبزی که همراه خود حمل می کردند استراتژی شان به وضوح به چشم می خورد: «لا اله الا الله»، ما بتها را می شکنیم و قدرت غاصب کمونیستی را نابود می کنیم و حکومت «الله»و قوانین قرآن را می خواهیم؛
همه فریاد می زدند: الله اکبر؛ما مسلمانیم، پیرو قرآنیم، مرگ بر شوروی، مرگ بر کمونیستها، مرگ بر تره کی.
چه شرمناک است صدای صفیر مسلسل ها در مقابل نعرۀ تکبیر منادیان حق.
مردم به پیش می رفتند تا همه چیز آن زنازاده ها و بخصوص تانکهای آنان که نماد تمام قدرت شان بود، تسخیر نمایند.

     این بار دشمن بدون حجاب و نقاب به میدان آمده بود و گلوله های سنگین تانک در میان انبوه مردم راه باز می کرد و فریاد «الله اکبر» در دهان شان رنگ خون می گرفت، گلهایی پرپر می شدند و عزیزانی بخود می پیچیدند، اسلام پیروز است، کفر نابود است.
سربازان خدا پرست که به امر مقامات مربوط شان در مسیر راه سنگر گرفته بودند چون به خدا و مردم شان ایمان داشتند با تکان دادن اسلحه های شان، طرفداری خود را از حرکت اسلامی مردم اعلان نمودند و با آنها یکجا روانۀ شهر شدند.
خیابانها یکی پس از دیگری در تسخیر قدرتمند گامهای مردم می آمد، شهر بوی آتش و خون می داد و شعله های آتش از هر سو زبانه می کشید.
مردم با گامهای مصمم، مشت های گره کرده و سینه های لبریز از محبت حق به پیش می رفتند و تکبیر می گفتند.
عاشقان حق آهنگ تسخیر فرقه (پادگان) را نمودند، قلبها به سختی می تپید و عشق حاکمیت یافته بود. مردم پیکر جوانان پیکارجو و عاشق پیشه را که جوانمردانه با گوشت خویش گلوله های ناجوانمردان خلقی را نشانه گرفته بودند، بر بلندای دستهای خویش پرچم شان ساخته و عاشقانه راه معشوق را به پیش گرفته و به پیش می رفتند.
نعره های تکبیر حیات بخش عاشقان راه حق چنان کوبنده بود که آدمی را به فکر مجاهدان صدر اسلام در هنگامه جهاد می انداخت.
بچه های خردسال با نیروی خاصی درختان تنومند کنار خیابان ها را می بریدند و در بین خیابانها می انداختند تا راه را برای عبور تانکها سد نمایند.
مردم دسته دسته و خیل خیل به کاروان بزرگ راهپیمایان می پیوستند و چون به نزدیک فرقه (پادگان) رسیدند، توپهائی را دیدند که بطرف شان نشانه گرفته بودند، عساکر بصورت آماده باش در سنگرها افتاده و خلقی ها در صف مقدم منتظر فرمان جنرال های روسی بودند تا به فرمان آنها بسوی مردم خود شلیک نمایند.
مردم می دانستد که خلقی های خودفروخته به فرمان کفار شوروی، همه را قتل عام خواهند نمود، لذا ایستاده شدند و شروع به تکبیر گفتن و شعار دادن نمودند.

الله اکبر ـ الله اکبر ــ الله اکبر

قرآن رهبر ماست                                               عسکر برادر ماست

     لحظه های حساسی بود که ماهیت درونی انسانها را مشخص می نمود، ماهیت آنهایی را که مسلمان بودند اما در ارتش کفر خدمت می کردند و مردانگی، همت، افغانیت و اسلامیت را زیر پا گذاشته بودند تا به زندگی مادی برسند.
صاحب منصبان و عساکر مسلمان، دچار کشمکش درونی شده بودند، آیا می شود بروی کسانی آتش گشود که به نجات شان آمده بودند؟ آیا می شود بفرمان آن خارجی های ملحد کمونیست مردم خود را در آتش گلوله های شعله ور بریان نمود؟ پس که را باید کشت؟
متجاوزین کفر کمونیستی را ؟ یا برادرانی که یکجا با آنها در یک خاک بزرگ شده بودند و سلاحی جز «الله اکبر» و «عشق» و «ایمان» نداشتند؟ راستی، که را باید کشت؟
وطن پرست مسلمان را ؟ یا وطن فروش کمونیست را ؟
درین کشمکش بودند که نور حق بر ظلمت مغزهای شان تابید و برق آسا سه فرمانده ارتشی خداپرست اسلحه های شان را بسوی اسلحه سازان نشانه رفتند و مستشاران روسی را به جهنم فرستادند، توپها را بسوی فرقه نشانه نموده و به مردم اشاره کردند که بیائید، آنان در حالی که اشک می ریختند، فریاد می زدند:

اسلام کامیابست، ما با مردم خود هستیم.

     مردم که از مشاهده این صحنه فوق العاده به هیجان آمده بودند، بطرف فرقه (پادگان) هجوم بردند.
امکان این می رفت که فرقه توسط بم افکنهای کشور به اصطلاح صلح دوست «شوروی» بمباران شود، لذا صاحب منصبان و عساکر مسلمان فرقه را تخلیه نمودند و بیاری مردم مسلمان به کوهی که در سمت شمال فرقه است براه افتادند و سنگربندی نمودند و قول دادند که تا آخرین رمق حیات و قطرۀ خون، در مقابل قوای حکومتی می جنگند. روز قیام ۲۴ حوت فرا رسیده بود.

    روزی که خورشید از شرم انفجار نموده بود و در برابر عظمت انسان سر به خاک می سائید و ابرها همه آمده بودند تا آتش و خون را از آسمان پنهان دارند؛
روزی که از گلوی مناره ها بجای اذان، صدای شرک آلود و صفیر مسلسلها شنیده می شد و شهر باستانی، شاداب و با طراوت هرات کورۀ گوشت و خون شده بود.
افسانه گویان و عمال کرملین دست به تبلیغات رذیلانه بزرگی زدند و بار دیگر استفراغ کرملین نشینان را بلغور نموده و به گلوی شراب آلودشان آوردند و این صدا از حنجرۀ ناپاک شان بیرون کشیدند که چهار هزار عسکر ایرانی وارد هرات شده و اوضاع شهر هرات را بهم زده و ناآرامی ایجاد کرده اند، دعوای چند صد سالۀ گذشته را دارند و می خواهند هرات را از پیکر افغانستان جدا نمایند.
قیام مردم هرات را مداخلۀ خارجی ها قلمداد نمودند، چون پلان بخاک یکسان نمودن هرات را در سر می پروراندند.
آنان با همین تبلیغات خود توانستند عده ئی سرباز ـ کماندو را از قندهار، لشکرگاه و شهرهای دیگر جمع آوری کنند و به بهانۀ کوبیدن عساکر ایرانی، مردم هرات را قتل عام نمایند.
در سومین روز قیام، طیاره هائی که از فرودگاه تاشکند برخاسته بودند، بیرحمانه و وحشیانه شروع به بمباران فرقه و شهر هرات نمودند؛ خانه ها ویران می شدند و هر لحظه دهها انسان بخاک و خون می غلتید.
سربازان اسلام توانستند چهار هواپیما را سرنگون سازند و به کمک قوای مردمی با شدت هر چه تمامتر در مقابل نیروهای کماندو و حملات هوائی مقاومت نمایند؛ و مردم توانستند دو صد رأس از شورویها را که بعد از این همه کشتار مردم بوحشت افتاده بودند و می خواستند بطرف مرز شوروی بگریزند در حدود ۳ کیلومتری هرات دستگیر و به هلاکت برسانند.

     همزمان با بمباران هوائی، از زمین، آتش تانکها، توپها و هاوانهای دایره یی از شراره های آتش را بر سر مردم می ریخت و زمین و زمان از سرب و باروت و گوشت و خون انباشته شده بود و فضا آکنده از صدای گلوله و فریاد بود.
آری ما مطابق میل شان نبودیم، لذا ما را نمی خواستند و تنها خاک ما را می خواستند. ما هم که کفن پوشیده بودیم و تا لحظه یی که زنده بودیم نمی توانستیم گامهای نکبتبار دشمن را در خاک پاکمان تحمل نمائیم و تن به سازش دهیم؛ ما که این خاک باستانی را با اشک و خون سرسبز نموده و بجای هر برگ سبزش، سرهای سبز جوانانمان را بر باد داده بودیم، حال چگونه می توانستیم آنهمه خون و اشک و فریاد را ندیده بگیریم و شهرمان را دو دسته تسلیم کفر نمائیم؟ چگونه؟

     خورشید را رنگ خون گرفته بود و با غروب خون رنگش می خواست تصویر شهیدان را برای بشریت مظلوم اعلام بدارد.
پیکر مقدس بیش از سی هزار شهید در لاخ کوهها و پهنه ی هر خیابان و کوچه و جویبارهای خون و نقش در دیوارهای گلوله خورده حالت عجیبی به شهر داده بود؛
مادری که تنها فرزندش زیر پای تانک له شده بود، حال چگونه و در کجا پاره های جگرش را شناسائی کند؟
طفلی که پدرش قلب خود را زیر پای تانک کاشت و با انفجار قلبش تانک را منفجر نمود، کجا را ببوید تا بوی محبت پدر را دریابد؟ هر کسی سرگردان نعش غرقه به خون محله اش را می پالید و بچه های خردسال کراچی های انباشته از نعش های بخون خفتۀ نزدیکانشان را بسوی خانه های شان می بردند.
و شب در حالی فرا رسید که در هر خانه زمزمۀ عشق و شهادتی بود و سرود نوحه و گریستنی آرام.
طفلی غمناک سر از زانوی مادرش بر می داشت و پدرش را می خواست، یادش بود که پدرش چند شب پیشتر گفته بود که پیش خدا می رود، می پرسید: کی از پیش خدا می آید؟ چرا مرا نبرده است؟ و مادرش جز قطرات اشک، چه پاسخی می توانست داشته باشد.
آنشب بوی خون و باروت، بوی سوختن مجاهدان راه حق، فریاد یتیمان، زمزمۀ بارش اشک مادران و صدای امواج سیلاب آب هریرود که خون شهیدان در میان آن رگه  هایی باز نموده بود با ناله های خداپرستان در هم آمیخته بود و شهر هرات از این که جوانانش چنین جوانمردانه بخاطر آزادی و هویت انسانی خویش در میان امواج خون شان دست و پا زدند و دشمن را شکستند و رسوا نمودند، بخود می بالید و احساس غرور می کرد. جوانانی به خون غلطیدند و بخاک افتادند تا ما برخاستن را بیاموزیم.

شهدای ۲۴ حوت هرات نقشی بزرگ و تعیین کننده در مبارزات ملت قهرمان ما بازی نمودند و درسی فراموش نشدنی برای انسانهای آزاده دنیا آموختند و آنهایی را که هنوز در دنیای شک و تردید بسر می بردند، رهانیدند.
آنان با حماسه های شان فهماندند که اگر ملتی نیروی خویش را درک نماید و به اسلام، آزادی، شرف، ناموس، حیثیت و خاکش باورمند باشد می تواند ابهت و بزرگی و عظمت قدرت های مادی را درهم شکند و به اصل فطرت انسانی اش بازگشت نماید.

روحشان شاد و راه شان پر رهرو باد!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.