سخن مدیر:

پذیرش طلبی

بدون دیدگاه

  یکی از راههای فرار از خویشتن و به عبارتی: یکی از راههای فرار از رنج زادۀ احساس ناچیزی و اضطراب زادۀ بی هویتی فرار به پناهگاهِ «پذیرش و تأیید دیگران» است.
روانپریش، وقتی در لهیب احساس ناچیزی می سوزد، و وقتی نمی تواند عدم تأیید و عدم پذیرش خود را از طرف خود تحمل کند، برای فرار از این رنج و برای ارضای ناشیانۀ خویشتن به «پذیرش دیگران» روی می کند، تا جبران عدم پذیرش را، با پذیرش دیگران نموده باشد.
این روند تا بدانجا ادامه دارد که تأییدطلب به گونه هراس انگیزی خودِ آرمانی خود را در گرایشهای تأییدطلبانه زندانی می کند! و رفتار تأییدطلبانه، خوی و منش ثانوی او می شود. آنهم تا آنجا که گاهی حتی علت تأییدطلبی خود را نیز ندانسته، و به عنوان یک امر عادی تلقی می کند.
آنچه در این رابطه بسیار با اهمیت می باشد! اینست که پذیرش طلب، هدف اصلی خود را تأیید دیگران قرار نداده است، یعنی پذیرش طلبی خود هدف نبوده، بلکه به عنوان وسیلۀ زدایش و یا پنهان کردن رنج، مورد گرایش و استفاده او قرار می گیرد! به عبارتی دیگر: پذیرش طلبی، حصاریست که روانپریش ـ پناهگاهش تلقی کرده ـ و خود را در آن زندانی می کند!
لازم است برای رفع ابهام و کژ فهمی این نکته را یادآور شویم که پذیرش طلبی در تقسیم اولیه خود به دو گونه تقسیم می شود:
الف ـ پذیرش طلبی منطقی و سالم، که در برابر گرایشهای منطقی و ارزشی بروز کرده، فرد در آن هدفی را دنبال می کند.
باء ـ پذیرش طلبی بیمار گونه و تلاشی زای، که مورد تأمل این بخش می باشد.

      با در نظر گرفتن آنچه در بخشها و بحثهای گذشته آمد، اگر بخواهیم بدون طرح مسائل مقدماتی وارد اصل بحث شده و در یک نگرش کلی تصویری از روانپریش پذیرش طلب به دست دهیم، خواهیم دید که او با رویکرد به پذیرش طلبی به فردی «فریبکار» بدل می شود! زیرا که پذیرش طلب از سوئی به فریب دادن خود مشغول بوده و به جای همسوئی با خود آرمانی، به مشغول ساختن و تخدیر و انحراف ذهنی و… خود پرداخته است! و از دیگر سوی به فریب دیگران! چه دیگران را با نحوۀ معین و ویژۀ برخورد خویش به وسیلۀ تأیید خود بدل کرده و حمال بار تأیید خود ساخته است!
روانپریش پذیرش طلب، اغلب نیازهای خود را فدای خواهشهای دیگری می کند تا پذیرش و تأیید او را جلب نماید! اغلب اسیر خواستها و موضعگیری های دیگران می شود تا از ناحیه آنها تأیید شود! اغلب منافقت پیشه کرده، چاپلوسی کرده، فروتنیهای مکارانه و… به خرج می دهد تا مؤید دیگران قرار گیرد!
در این رابطه، نیاز اصلی او را به دیگران، «تأیید و پذیرش طلبی» تشکیل داده، تحقق سایر نیازها را نیز برای همین تأیید دنبال می کند؛ مثلاً ریاست را برای تأیید می خواهد! حقوق و درآمد بیشتر را برای تأیید بیشتر می خواهد! شهرت و قدرت بیشتر را برای تأیید! و حتی ـ اگر مثلاً و خدای نکرده رئیس و یا مافوقِ علمی، هنری، سیاسی، اقتصادی و… بود ـ همکاری و تابعیت دیگران را هم برای تأیید می خواهد!
اینان چاپلوسی را قدردانی خیال کرده و اگر خود بدان پردازند، اغلب قدردانی هایشان به چاپلوسی می انجامد، تا زمینۀ تأیید بیشتر و کامل تر مهیا گردد!
پذیرش طلب، با آنکه طبیعت و منطق حیاتی شان مؤید آنست که در ظاهر امر، خود را از بیخ و بن و در همۀ جلوه ها، در دیگران جستجو می کنند، دیگران برایشان حکم شیئی و ابزار تأیید را پیدا می کنند! زیرا که اینان، کسی را جز برای تحقق این خاطر، نمی خواهند!
پذیرش طلب، حضور و تشخص وجودیش را به گونۀ ترحم آلودی از دست داده و به گونۀ سایه ئی از حضور و تشخص دیگران در می آید! زیرا که مرکزیتِ وجودی و تشخص رفتاری او، از طریق تأیید دیگران جلوه و حضور پیدا می کند! هر چند که از دیدگاهی ژرف تر، نه چنین است. چرا که او در خیال محض به سر برده آنچه حضور و مرکزیت و… تصور می کند، همه تصاویر پنداری خود او بوده و در حقیقت و فی نفسهِ هستی و وجودِ او هیچگونه تغییری پیدا نمی شود! و او همانیست که قبل از تأیید بوده است و لذاست که رفتار و موضعگیریهایش، با آنکه ظاهراً از برون هدایت می شوند، ولی به صورت عمقی و رنجبار بیشتر به فریب و فساد خودش (فرار از رنج مشاهدۀ خود واقعی و نابودی حقیقت وجودی وی) می انجامد! چه در واقع او خود را فریب داده و متلاشی کرده است.

     لازم به یادآوریست که روانپریش پذیرش طلب کلاً از برون هدایت نمی شود. چه هدایت اولی، همان هدایت اختیاری و درونی اوست، از خودِ آرمانی به انحراف پذیرش طلبی! ولی وقتی به پذیرش طلبی افتاد، هدایتهای بعدی او گاه توسط دیگران صورت می گیرد!
اگر چه با در نظر گرفتن دیدگاهی ویژه، شایسته است بگوئیم: هدایت واقعی او ـ پس از انحراف ـ به دست میل پذیرش طلبی است. چه او به هدایت دیگران از آنرو تن در می دهد که می خواهد دیگران را استعمار و استثمار کرده و از آنان پذیرش و تأیید کسب نماید!
پذیرش طلب با آنکه می کوشد همه ـ از هر فکر و فرقه ـ او را تأیید نمایند، به تأیید صاحبان جاه و مقام ظاهری و دهن پر کن، که چشم همۀ مقلدان خودباخته را پر کرده اند، بیشتر تلاش می ورزد. و اگر خواستی بگو: به استعمار و استعمال این دسته، بیش از سایر دسته ها توجه دارد!

     بر مبنای همین نگرش است که متوجه می شویم، او اسیر و نیازمند دیگران نبوده بلکه اسیر خود است! زیرا که اسیر و نیازمند تأیید خود ـ مطابق الگوی خود آرمانی ـ و نیاز تأییدجویانه خود بوده و دیگران را ابزار آن قرار داده است! و درست بر مبنای همین دقیقه است که در می یابیم رابطه اش با دیگران، تجزیه طلبانه است. و این یعنی نوعی ویژه از شرک و حتی بدترین نوع آن، چه بیمار، در این مرحله به وحدت شخصی هویت خود هم ایمان ندارد! زیرا که نه تنها خود را تجزیه می کند که دیگری را نیز ـ از طریق بیدار کردن منحرفانه و اعتیادآورش ـ تجزیه می کند! چرا که طرف مقابل به واسطۀ بدآموزی، معمولاً از دیگران هم توقع رفتار او را داشته، او را به خود و به جز خود تجزیه می کند!
معمولاً در گرایشها و موضعگیریهای روانپریش تأییدطلب نوعی هراس و خوفی نومید سازنده وجود دارد. زیرا که او از ترس مواجه شدن با سرکوفت خودِ واقعی و خوف عدم پذیرش، همیشه مضطرب است! اینان چنانکه قبلاً هم آمد، معمولاً:
بی خصال (متلون) و بدون هویتی قوام یافته می باشند! اینان معمولاً: بی تقدس، بی ارج، بی کیفیت و بدون پشتوانۀ ارزشی هستند؛ اینان به گونۀ هراس انگیزی تهی از خردمندی و بارهای عقلی و پشتوانۀ برهانی بسر می برند! اینان به گونۀ وحشت انگیزی «نا زمانمند» تخیلی، تخدیر شده و بدآموز می باشند! زیرا که نه تنها به تخدیر و تغفیل خود می پردازند، که طرف مقابل را نیز، به دلایل متعدد تخدیر و اغفال میدارند! طبیعی ست که خود این تخدیر و اغفال هم باورهای نابجا و نتایج ناشایست دیگری را به وجود می آورند! هم باعث بدآموزیهای تازه، در وی می شود! و هم بار اسارتی مضاعف را بر دوش هر دو تحمیل می دارد! چه هر دو را به این نحوۀ رفتار معتاد و اسیر می سازد!

     آنچه در این رابطه قابل تأمل می نماید اینست که: چنان نیست که پذیرش طلب، نسبت به همه و یا حداقل، قسمتی از این ویژگیها، برای همیشه غافل باشد! بلکه چون در آنها و از طریق گزینش و توسل بدانها، نوعی پناهگاه، نوعی حصار، نوعی زمینۀ اشتغال و… می یابد که می تواند با قرار گرفتن در آن، از تهدیدات خود آرمانی، و از مشاهدۀ کسرها و نارسائیها در امان! بماند، بدانها می گرود!
این نکته ثابت می کند که بیمار فطرت گریز پذیرش طلب، به نفس پذیرش طلبی، هیچگونه احتیاج و ضرورت غریزی و زیستی نداشته، و هیچگونه اجباری هم او را وادار به استقرار در آنجاها نمی کند، بلکه فقط بی عقیدتی و انحراف از فطرت و راحت طلبی عملی او، وی را بدانجاها می کشاند! چه در غیر این صورت باید یا رنج مشاهدۀ نارسائیهای خود واقعی را تحمل کند و یا در جهت تحقق خود آرمانی به تلاش و عرق ریزی تن در دهد!
در واقع او یک کسری دارد و آن اینکه: خودش چون به خود بینا است، خود را نمی پذیرد! و از پذیرش خود سرباز میزند! لذا کسر پذیرش و تأیید خود را از ناحیه روان خود، می خواهد از طریق دیگران جبیره نموده! خود را از رنج مشاهدۀ «بی پذیرشی» نجات بخشد! چرا که خود را به صورت ناموجه و بیمارگونه ئی بازنده می یابد!
اگر چه از این نظر که او با موضعگیریهای خویش، فطرت خود را باخته و دنیای رشید و استعلائی فطریات خود را باخته است و… بازنده است.

     از اینروست که در موارد متعددی متوجه می شویم که حاضر می باشد تا باز هم: از کار و تلاش جسمانی، از پول و مکنت، از هنر و حرفت خود ببازد تا تأیید و پذیرش دیگران را برده باشد! روشن است که این بازندگی را نیز، بدآموزیها و خطراتی روشن در پی می باشد زیرا که:
طرف مقابل را متکی و نامستقل بار می آورد!
طرف مقابل را بی ابتکار و مقلد بار می آورد!
طرف مقابل را از تجربه تلاشهای حضوری و شخصی محروم می سازد! چنانکه خودش را نیز تخدیر نموده، معتاد ساخته و اسیر گونه ئی از بازندگی قرار می دهد.

     روانپریش پذیرش طلب چون به علالت ذهنی گرفتار می باشد، در مواقع تأیید دیگران، آنها را به گونه تناقضباری تأیید می کند! اگر چه گرایشهای افراد مورد تأیید وی متناقض و غیر منطقی باشد، زیرا به گونۀ حماقت آلودی منتظر است تا دیگران هم او را تأیید نمایند!
این احساس نیاز کاذب (نیاز به تأیید شدن) او را وا می دارد تا: خود را به گونۀ وهن آمیزی از یاد ببرد! خود را مطابق الگوی دیگران نمودار ساخته و جلوه دهد! از خود برای نمایش هویت، الگو نداشته باشد! و اینها باعث می شوند که: یک سلسله ارزشها و گرایشها و زمینه هائی را که باطناً دوست دارد، نفی و ترک و طرد کرده! و سلسله ئی دیگر را که باطناً دوست ندارد، تأیید، تحمل و پذیرا گردد!
و چون متوجه می شود که در این ترک و قبول، در ظاهر امر و در تحلیلِ سطحی و ظاهری قضیه:
برون او را «مجبور» و لاجرم اسیر کرده است!
برون عملاً بر وی سوار شده است!
برون عزتش را نفی کرده و به گونۀ رقتباری ذلیل کرده است! لذا: نسبت به دیگران بدبین می گردد!

     و باز وقتی متوجه می شود که: عرضه بروز بدبینی و عناد را نداشته و گاه، رذیلانه و خودفریبانه آنرا خوشبینی، نوعدوستی و محبت جا می زند! و در تحلیلی واقع بینانه تر، وقتی متوجه می شود که: این خود اوست که خود را مجبور به این پستی ها کرده است، نسبت به خود نیز خشمناک و متنفر می شود! و باز چون از سوئی شدیداً احساس ناچیزی، احساس سرشکستگی و احساس بلاتکلیفی کرده و خیال می کند که هیچ راه دیگری در برابرش باز نیست، ناامیدانه، سرخورده از همه
بی دست و پائی ها، با احساسی سخت ذلتبار، همراه با نفرت انسانی شکست خورده، بی رمق و زبون، دوباره به دامن پذیرش طلبی سقوط نموده و گاه: گمان می کند که پذیرش طلبی را به حد کمال نرسانیده است! و لذا می کوشد به صورتی انتحاری آنرا کمال بخشیده و کمیت و کیفیت آنرا افزون نماید! و همین نوع از گرایش است که هر آن او را بی قدرتر، بی ارزش تر، ذلیل تر و در نهایت بیمارتر می دارد! اگر چه این گرایش انتحاری باعث می شود که به گونۀ تخدیری و غفلتباری، ظاهراً از رنج مشاهده خود دور افتد. ولی به میزانی که بار خود را گران می سازد، بیماری خود را نیز پیچیده تر و… می سازد!
اینان در برابر پذیرندگان خویش متواضع، تسلیم و اسیر بوده ولی در برابر آنهائیکه نمی پذیرندشان، بسیار سختگیر، وقیح، خشن و… می باشند.
اصولاً در رفتار پذیرش طلب، با وجود توانمندی غیر قابل انکار، اگر نسبت به جدل، عصیان، دشمنی و… نفرت نشان داده می شود! اگر نسبت به تواضع و نرمی خوشبینی نشان داده می شود، اگر نسبت به برخی ارزشها اطاعت، پیروی و گردن گذاری نشان داده می شود، اگر از میل سلطه گری، برتری جوئی، استعمار و… بیزاری و نفرت نشان داده می شود، همه و همه ظاهری و فریبکارانه است!
از سوئی، اگر قدری دقت نمائیم، متوجه خواهیم شد که پذیرش طلب با گرایش و رویکرد به ذهنیت پذیرش طلبانه، عملاً برخود شوریده و خویشتن را از داشتن یک سلسله ارزشها تهی می سازد! چرا که او به گونه ئی هراسبار خود را از بارِ عزت، آزادگی، تشخص وجودی، تبارز هویت، استقلال وجودی، خود انگیختگی، منزلت، طهارت، شهامت، عزت نفس و… بی نصیب و محروم ساخته است! و از دیگر سو، میل استیلای بر دیگران را، از طریق مجبور کردن دیگران به پذیرش خود، اشباع نموده، در واقع دیگران را مجبور به تأیید و پذیرش می سازد! درست همانگونه که «توان» و «شهامت» او، از طریق تلاشهائی مشخص می شود که وی برای پذیرش طلبی انجامشان می دهد!

     او در این راه، توان عجیبی از خود بروز داده و بینندگان را وا می دارد تا بپذیرند که وی شهامت آنرا دارد که تا سرحد بردگی، خود را پست و ناچیز جلوه دهد! شهامتی که افراد کمی توان بروز آنرا دارند! از اینرو منش پذیرش طلب ایجاب می کند تا:
همیشه منافق بماند!
همیشه خود را متمایل و مؤید دیگران جا بزند!
همیشه نظر و عمل دیگران را درست بشمار آورده و به جا جلوه دهد!
همیشه خود را نیازمندِ مهر و لطف و… آنها جا بزند!

     طبیعی ست که این نحوه از زندگانی برای روانپریش تأییدطلب فوایدی ـ هر چند تخیلی ـ را در بر تواند داشت! زیرا که یک رنگ و جدی بودن تصادم و تخاصم ایجاب کرده، نیروی مقاومت و مقابله طلبیده، استقامت و اتکاء به خود را خواسته، تحمل رنج کسب و تحقق بسیاری از زمینه ها مانند: آزادگی، شهامت، پاکی، عزت و… را می طلبد؛ که او ندارد، پس او نمی تواند چنان (منافق) نباشد! زیرا که احساس نداشتن همۀ آنچه آمد، نه تنها بیمار را به شدت آزار می دهد که گاه، حتی مخل غفلت او از نداشتن آنها می شود! لذا خیال می کند که منافقت و…، می تواند از رنج همۀ این موارد رهائی اش بخشد!
او هرگز کاری را که به پذیرش خودش نینجامد، انجام نخواهد داد. لذا هر کاری را که بخواهد انجام دهد، از اول به نتیجۀ آن نگاه می کند، حال اگر به تأیید و پذیرش خودش تشخیص داد، انجامش می دهد و الا نه! ولو اینکار یک تفریح ساده باشد! و لذاست که اغلب اینان تفریحگاههائی را بر می گزینند که زمینۀ تأیید داشته باشد!
ولی از آنطرف، همانگونه که آمد، چون از سوئی خود را از مواردی محروم و بی نصیب ساخته است و از دیگر سوی: چون می داند که به آنچه می کند ایمان نداشته و همه را وسیله قرار داده است ـ آنهم وسیلۀ جبران نارسائیها، کمبودها، حقارتهای وجودی، عقده ها و… لذا: به جای آنکه از رنج او، از حقارت او و از ناچیزی او کاسته شود، به گونۀ هراسباری، احساس بی منزلتی، بی هویتی، یأس، ناچیزی و… می نماید! چه متوجه می شود که با وجود پذیرش دیگران هم، هیچ چیزی دگرگون نشده و او همان او است و نه بیشتر! یعنی، او هنوز همانیست که مورد پذیرش خود آرمانی نمی باشد!

     همانگونه که به نحوی متوجه می شود که به گونۀ حیرت آوری طفیلی گردیده است، خودش خودش نیست، جوهریتِ وجودی خود را از دست داده و حالت سایه ئی و تابعی پیدا کرده است!
پذیرش طلب، با آنکه دیگران را تا سرحد وسیله قرار دادن تحقیر کرده و عملاً ناچیزشان می سازد، ولی پذیرش و تأیید همانها را به نفع خود شمرده و ارج و اهمیت قایل می باشد! لذا با توسل به ترفندهای متنوع، می کوشد پذیرش کسانی را جلب کند که از نظر عامۀ مردم زندگانی معیاری (قابل تأیید از نظر ظاهری و مادی) دارند!
وی، مرگ و تلاش مرگبار خود را زمانی باور کرده و ناچیزی و حقارت تعفن آمیز خود را وقتی تصور می کند که خود را محروم از پذیرش تخیل نماید! و این، از نظرگاهی ویژه، درست ترین برداشتی است که پذیرش طلب نسبت به خود دارد؛ چه، او به خوبی خود را شناخته و بی منزلتی خود را در می یابد! و چون باور داریم که پذیرش طلب فرارگاه خویش را هم خوب می شناسد، متوجه خواهیم شد که اگر او تنها فرار گاه خود را هم از دست بدهد، دیگر چیزی برای ابراز وجود نتواند داشت! اگر چه از دیدگاهی ویژه اصلاً وجودی ندارد.
علت آن اینکه، او با از دست دادن پذیرش دیگران تنها پناه گاه خیالی خود را از دست رفته تلقی کرده هم از درون سیلی می خورد، هم از برون! تازه مصیبت وقتی بالا می گیرد که نتواند فرارگاه دیگری دست و پا کند.
اگر چه علت گرایش به پذیرش طلبی را نمی توان دقیقاً معین ساخت، ولی آنچه روشن می باشد آنکه، عامل ریشه ئی را نداشتن پایه و ریشۀ عقیدتی و ارزشی تشکیل می دهد که احساسِ بی هویتی و عدم پذیرش خود را به دنبال دارد! طبیعی ست که در مراحل بعدی می توان جستجوی پناهگاه برای گریز از مقابل شدن با نارسائی های خود واقعی و سر کوفت خود آرمانی را، به عنوان علل ثانوی مورد توجه قرار داد. چنانکه شرایط ویژۀ محیطی و اجتماعی را نیز.

      چه ممکن است در برخی از محیط ها و یا در نحلۀ ویژه ئی از شرایط اجتماعی، زمینه برای پذیرش طلبی مهیاتر، بازتر و آسان تر باشد! همانگونه که در برخی موارد زمینه برای سلطه جوئی یا قدرت گرائی بیشتر آماده می باشد.
این بیماری گاهی به شکلی تبارز می کند که ممکن است فرد بیمار قدرت را برای اشباع عطش پذیرش طلبی خواسته باشد! بدین معنا که ممکن است از طریق قدرت نمائی اشباع نشده ولی از طریق پذیرش طلبی اشباع گردد.
هر چند باید متذکر شد که: تعداد راهها بسیار زیاد بوده و ما اگر فقط دو سه مورد را ذکر می کنیم یا بیشتر برای ذکر نمونه هاست و یا به واسطۀ این که مبتلایان به این مسئله و دام، از دیگر جلوه ها بیشتراند!

     یکی از نکته های توجه انگیز و قابل تأمل درین رابطه آنست که پذیرش طلب به میزان تلاشی که برای کتمان نارسائیهای خود انجام می دهد؛ به میزان جدیتی که برای گریز از سرزنش خود ایده آلی انجام می دهد؛ به میزان سعیی که برای تخدیر و اغفال خود انجام می دهد؛ به میزان کوششی که برای رهانیدن خود از رنج و اضطراب باطنی به کار می بندد، خود را و حقیقت خود را افشاء می دارد! زیرا نفس عمل، ابزار مورد استفاده، روشهای مورد بهره گیری، جهت گیری ها و… چون خلاف فطرت و طبیعت اولیۀ اوست؛ چون تصنعی و سطحی است؛ چون نمایشی و بی ریشه است؛ چون بی مغز، بی روح و فاقد حرکت و حیات ذاتی ست، رسوا کننده و افشاگر می باشند!

     اگر چه پذیرش طلب تلاش بسیاری به خرج می دهد تا رفتار و موضعگیریهایش را طوری جلوه داده و طوری منظم نماید که متناقض جلوه ننمایند، ولی با آنهم از خجلت افشاگری آنها مصون مانده نمی تواند. و این بدان علت تواند بود که: پذیرش طلب همیشه در پی کسب تأیید تیپ های گوناگون با تمایلات متضاد و مواضع متضاد می باشد، و این خود، تناقض ها را آشکار می سازد! پذیرش طلب تأیید باطنی ندارد و این عطش زای است! پذیرش طلب حدی برای ارضاء نشناخته و هر روز و هر دم خود را نیازمند پذیرش دیگران دانسته و از طریق تحقق پذیرش دیگران به ارزیابی می نشیند!
لذا با همه تلاشی که به خرج می دهد چون هیچگونه دگرگونی اشباع کننده و راضی سازنده ئی در خود نمی یابد! رسیدن به این واقعیت، خشم و عناد او را هم نسبت به خودش و هم نسبت به دیگران بر می انگیزاند!
یکی از چیز هائی که پذیرش طلب فاقد آن بوده، از آن هیچگونه تجربه ئی نداشته و از فقدانش به صورتی فطری رنج می برد، تجربه و احساس رابطۀ انسانی ست، یعنی او نمی داند که معنای رابطه با همنوعان چیست؟! او نمی داند که داشتن رابطۀ مهرآمیز با همنوعان، چه حلاوتی دارد؟ چه ثمراتی دارد؟ چه شور و شوق و حرکت و نورانیت و لطف و سبکی و… ایجاد می کند؟! زیرا که او به دیگران به دیدۀ ابزار می نگرد نه به دیده همنوع و همکار.

     پذیرش طلب شاید ادعای عشق به طرف مقابل خود داشته باشد، اما عشقِ او به حدی حساب شده است که شگفتی می زاید! چه او قبل از ابراز عشق، جوانب متعدد قضیه را بررسی می کند! یعنی: طرف را از نظر اینکه می تواند کمبودهای پذیرشی او را در ابعاد مختلف برآورده سازد یا نه، مورد بررسی قرار می دهد! با وسواسی حیرت انگیز بررسی می دارد که آیا: وضع اقتصادی معشوقش می تواند گوشه هائی از پذیرش طلبی او را اشباع دارد یا نه؟! وضع اجتماعی او را نیز، زیبائی ظاهری، شهرت و موقعیت های دیگر او را نیز به همانگونه موردِ ارزیابی قرار می دهد! یعنی زمانیکه از هر نظر خاطر بیمارش آسوده شد، به گونۀ بسیار خفت باری، ابراز عشق می کند! ولی از آنجا که این عمل از هر گونه پویائی و حیات و جوهر درونی عاری و غیر فعال می باشد، معشوق را، هر چند که خرفت و خوشباور باشد، متوجه روح قضیه می سازد!
نکتۀ مهمی را که لازم است یادآور شویم آنست که پذیرش طلب، تأیید مردم را از آنرو نمی خواهد که معتقد باشد چون دیگران ارجمند و مهم می باشند، در نتیجه پذیرش آنان هم ارزشمند می باشد! زیرا که او با دیگران و با نفس پذیرش طلبی از موضع و دیدگاه ارزشی برخورد نمی کند، تا به نتیجۀ ارزشمندانۀ گرایش بیندیشد! بلکه از موضع و دیدگاه ابزاری نگریسته، لذا آنرا وسیلۀ اشباع نیاز خویش قرار می دهد!

     آنچه آمد، مؤید آن تواند بود که پذیرش طلب به صورتی بسیار جدی و عمیق از خویش بیزار و متنفر می باشد! و این بدون چون و چرا: هدف گریزی، زندگی گریزی، ارزش گریزی، خرد گریزی، کمال گریزی و… را در پی دارد! و اینها پندارگرائی، فسادگرائی، مرگ گرائی، تخدیر و تغافل، اسارت گرائی و… را در پی دارند! و درست پس از رسیدن به این مرحله است که بیمار:
از تهذیب خود؛
از بررسی و محاسبۀ درجۀ فساد و کمال خود؛
از بیداری نسبت به حقیقت خود؛
از تلاش و جهاد در جهت تکمیل خود؛
از وقایۀ خود؛
از تصفیۀ خود؛
از تفکر نسبت به خود؛
از استقامت در طریق ساختن خود؛
از محبت و دلسوزی به خود؛
از امید به رشد و پروردن خود؛
از همت در زمینۀ آزادی خود؛
از مراقبتِ جوهر و هویت ربانی خود؛
از بصیرت نسبت به وضع و جنبه های استعلائی و امکانات متعالی خود؛
از معرفت به دارائیهای خود؛
از انس و الفت با خود؛
از خوف و هراس نسبت به آفات هویت و کمال خود؛
از مشاهدۀ زیبائیهای خود؛
از درک عظمت وجودی و امکانات بیبدیل کرانۀ ناپیدای رشد و عزت و… خود محروم می گردد!

     طبیعی ست که آنچه آمد، تنها مربوط به بیمار پذیرش طلب نبوده، بلکه شامل کلیه فطرت گریزان گرفتار مصائب روانی تواند شد! ازآنچه آمد، می توان به این باور رسید که پذیرش طلب، معیار، اصول و ضابطه ندارد! هر چند وقتی خوب دقت کنیم متوجه خواهیم شد که پذیرش طلب، از متعصب ترین، پر و پاقرص ترین و سخت گیر ترین اصول گرا هاست!
اصولاً، پذیرش طلبی با اصول گرائی متناقض است! زیرا که اگر پذیرش طلب بخواهد به اصول متمسک باشد، جلب پذیرش کرده نمی تواند! از این نظر، می توانیم بپذیریم که پذیرش طلب پا و پایه ندارد، ریشه ندارد، موضع ندارد، جهت ندارد، قول ندارد، عهد ندارد و…! و دقیقاً به واسطۀ همین بی مایه ساختن خود، از قاطعیت در عمل و در گرایش بی بهره است.
گاه در این مزبل فسادبارچنان غوطه می خورد که نه تنها از این محرومیت تنبه و بیداری حاصل نمی نماید که عملاً این گرایش را تبلیغ هم می کند!
و نیز، دقیقاً به واسطۀ همین خصلتِ هر دم خود را طرد کردن، هر دم خود را نفی کردن، هر دم خود را دور انداختن، هر دم خود را بی موضع کردن، هر دم خود را خوار کردن و… است که از همۀ بیماران دیگر بیشتر زجر می کشد!
اما اینکه گفتیم وی متعصبی اصول گراست، برای آنست که او، همیشه از موضعِ پذیرش دیگران حرکت می کند، و همین نکته را هم اصل و محور و هدف قرار داده است!

قرآن موضعگیریهائی از ایندست را «فسق» و «ظلم» معرفی کرده و سرانجام آنرا، تلاشیِ همه جانبه سلامت و گرفتاری به بدترین ناهنجاری های عملی معرفی کرده است:
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ * اعراف ـ ۱۶۵
«و چون هر چه بر آنها تذکر داده شد فراموش کردند، ما هم آن جماعت را که پند می دادند و خلق را از کار بد باز می داشتند نجات دادیم، و آنانرا که ستمکاری کردند به کیفر فسق شان به بدترین عذاب گرفتار ساختیم.»

     چه اینان، تذکرات پی همِ واقعیت های تاریخی، تذکرات پی همِ وجدان جمعی، تذکرات پی هم رسولان الهی و دین باوران دلسوز و از همه روشن تر و قابل فهم تر، تذکرات پی همِ فطرت خود را نیز از یاد برده اند!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.