سخن مدیر:

پرشی دیگر ـ از احساس تا تعقل

بدون دیدگاه

   با همۀ اینها از آنچه آمد و از آنچه بعد از این به عرض خواهیم رسانید، روشن خواهد شد، که بلخی نه تنها در بند شناخت حسی و تجربی نبوده و امکان شناخت عقلی را میسر و بدیهی می شمارد که به استفادۀ از دریافت های عقلی اصرار، تأکید، ترغیب و تشویق نیز می نماید:
با چراغ عقل و دانش گر درین ره پا نهیم
پایکوب عزم ما فوق ثریا می
شود

     زیرا، همانگونه که از بررسی تاریخ علم بر می آید، تکامل علوم و از آن میان علوم تجربی بدون یاری گرفتن از براهین عقلی ممکن نبوده و به قول «پوپر» در کتاب «حدس ها و ابطال ها» زیر ساخت و پشتوانۀ بعضی از علوم تجربی را حدس هایی تشکیل می داده که مبتنی بر دلایل فوق حسی بوده اند، زیرا در بخشی از این مراحل دست تجربه از رسیدن به دامان آن زمینه ها کوتاه بوده است. روشن است که مراد از حس در اینجا، دریافت وهمی و بدون پشتوانۀ علمی نبوده بلکه به دریافتی اطلاق می شود که ذهن مبتنی بر دلایلی، از واقعیت معینی دارد و براساس همان دلایل، ماهیت و هویت خاصی را برای آن واقعیت قایل بوده و روابط و قانونمندی های آن را به صورتی نیمه روشن تخمین می زند، طبیعی ست که اگر همین دلایل و جاذبۀ همین تخمین و حدس نباشد، ذهن به فعالیت حقیقت طلبانۀ خود ادامه نداده و در نهایت کشف حقیقت را میسر نخواهد ساخت، ولی چون زمینۀ مورد تحقیق مربوط به محسوسات و هستی فیزیکی می باشد دلایل عقلی برای یقین آوردن به تنهایی کافی نتواند بود، که در زمینۀ مسایل عقلی نیز موارد متشابه و گاه معکوس آن را سراغ گرفته می توانیم، چنان که در مورد حرکت زمین، این واقعیت به اثبات رسیده است، چه در این زمینه، حس هیچگونه دلیلی برای حرکت زمین نداشته و برعکس آنچه محسوس اوست همان سکون و ایستائی او می باشد.

     پس، از آنچه آمد این نکته ثابت می گردد که حتی در زمینه های به اصطلاح فیزیکی و تجربی، اگر عقل و نیروها و دریافتهای فوق حسی به کمک محقق نیایند، هرگز: «پایکوب عزم او فوق ثریا» نخواهد شد.

     درستی عرایض بالا به کسانی که در زمینۀ فعالیت فضاشناسی و فضانوردی مطالعات و تحقیقاتی دارند بهتر و بیشتر مشهود می باشد چه اینان قبل از مثلاً حرکت به فضا هیچ دریافت و تجربۀ مستقیم و عینی از فضا ندارند و تنها به کمک حدس های نزدیک به یقین بدان فعالیت های جسورانه می پردازند.
همشهری پرآوازۀ بلخی (مولانا) را در زمینۀ محدود بودن دریافت ها و قوای حسی بیانات زیبا و محققانه ای است که حیف مان آمد ناگفته از آنها بگذریم.
باز هستی جهان حس و رنگ
تنگ
تر آمد که زندانیست تنگ
علت تنگیست ترکیب و عدد
جانب ترکیب حس
ها میکشد
این چنین حس
ها و ادراکات ما
قطره
ای باشد در آن بحر صفا

***
زانکه محسوسات دون
تر عالمیست
نور حق دریا و حس چون شبنمیست
عقل جزئی همچو برق است و درخش
در درخشی کی توان شد سوی رخش
برق عقل ما برای گریه است
تا بگرید نیستی در شوق هست

     تا آنجا که فریاد میزند: وحدت هستی و هستی وحدانی را نمی توان به وسیلۀ حس دریافت و تو هم اگر سر دریافت آن را داری باید به آنسوی حس بالاخزی و دست اندازی که:
زان سوی حس عالم توحید دان
گر یکی خواهی بدانجانب بران

زیرا:
حس اسیر عقل باشد ای فلان
عقل اسیر روح باشد هم بدان

***
دست عقل آن خس به یک سو می
برد
آب پیدا می
شود پیش خرد

     از سویی آنچه در دستگاه اندیشۀ سید اثباتش بی نیاز از تأکید و به روشنی و سادگی قابل درک و پذیرش می باشد این نکته است که این گرایش و تأکید و ترغیب در زمینۀ عقل و معقولات و دریافتهای فوق حسی را وسیلۀ رشد و ارتقاء انسان و تکامل وجودی او قرار می دهد نه اینکه از بی دردی و بیکاری مشغول بازی و تفریحی عقلی شده باشد، آنچنان که در جوامع بی درد و حرفه ای امروز مطرح بوده و نمونه اش را آقای جعفری در جلد چهارم ترجمه و تفسیر نهج البلاغه چنین نقل کرده اند: «… مگر ما در همین دوران خود این تجزیۀ شخصیت را در عده ای فراوان از روانشناسان و روانکاران و دیگر کارمندان علوم انسانی نمی بینیم». و بعد کاربرد و استعمال تعبیر «کارمند» را در پاورقی چنین بیان داشته اند:
«تعبیر کارمند در مطلب بالا اشاره به اینست که اکثریت بسیار چشم گیر دانشمندان رشته های مزبور، بیشتر جنبۀ کارمندی در آن رشته ها را دارند، نه جنبۀ واقعیت جوئی. و این تعبیری است که استاد مایر متفکر فلسفی آلمانی در مصاحبه با اینجانب که در تاریخ ۲۶ آبان ماه سال ۱۳۶۲ به همراه پروفسور وان اس از آلمان و پروفسور دایبر از هلند، در منزل اینجانب بودند، دربارۀ متفکران فلسفی و علوم انسانی اروپای امروز بیان نمودند».
گمانم براینست که برای روشن شدن آن ادعا همین یک بیت او (بلخی) کافی باشد:
تعقل کن، تعقل کن، تعقل،
چه مقصد بودت از این آفریدن

     زیرا در پشتِ سرِ این دریافت، جهانی از مسؤولیت، وظیفه، اشتیاق، کشش و… نهفته و هر انسانی به تناسب ژرفا و نیز پاکی و زلالی و ناپاکی و کدارت شهود خویش به درک یکی از آنها (مسؤولیت، وظیفه، اشتیاق و…) نائل خواهد آمد.

     بلخی درک فلسفه و هدف آفرینش را وظیفۀ عقل دانسته و هم برآنست که توجه انسان را از جزئیات عقلی منصرف و متوجه غایات و نهایات سازد. چیزی که در اندیشۀ بلخی بسیار جلب توجه می نماید تنها این نیست که دامنۀ دریافت های خود را از محدودۀ حس به پهنۀ وسیع عقل گسترش می دهد و یا اینکه حس و عقل را نردبان ترقی وسایل دریافتی و ادراکی قرار می دهد، بلکه آنچه بر زیبایی و جلال این دیدگاه می افزاید اینست که نخست تأکید می دارد: معشوقۀ حقیقت، و جمال دلارایش مفت و مسلم شکار بازیکوشان بیدرد و تن آسایان بی عاطفه نشده، بلکه باید عشقی و شوری و سوزی باشد و طالب دلباخته در سیطره و جاذبۀ آن سوز و گداز بی ریا به تلاش پرداخته و با سرپنجۀ همین عشقِ به حقیقت، پرده از رخسارۀ معشوق برگرفته می شود، چنانکه زیبایی های بیانش در این ابیات جلوه کرده است:
چون شاهد هر مقصد بی عشق بکف ناید
یک پردۀ دانش را صد پردۀ خون باید

     و یا آنجا که می خواهد برای اثبات این معنا که تلاش علمی و آگاهانه می تواند گوهر وجود انسان را متکامل و دگرگون سازد، با آوردن تشبیه و تمثیلی زیبا برهان اقامه می نماید:
همت ار پیشرو نیر اقبال نبود
تا دل بحر چسان قطرۀ دریا می
رفت

     و دُرّی شاهوار شده بر فرق پرشوکت و فرشاهِ شاهان و سینۀ سیمین عروس عروسان مسند می گزیند و یا:
درمان نرود جز به همان خانه که درد است
ای درد غم عشق تو همخانۀ ما باش

     و یا مواردی که جهت تحریض و تأکید و لزوم تبعیت از بزرگان این خط و خطه با حزنی نمایان و اندوهی بی پایان زمزمه می دارد که:
رفتند پیشوایان با داغ عشق بلخی
مأموم را بیاید همچون امام مردن

     و در قدم دوم، با هوشیاری و ظرافتی تحسین انگیز برای تحقق آنچه آمد شرایطی را گوشزد می نماید که قابل تأمل است:
محرم خلوت اسرار کسی شد که به عزم
پشت پائی به همه کون و مکان برزد و رفت

     زیرا که به قول معروف «دامن عالِم را عالم نگیرد» چه اگر شخص اسیر دام بودنهایِ بی محتوایِِ سرگرم کننده و خواستهای فرودین و جسمانی باشد، لوح ضمیر و آئینۀ قلبش منعکس کنندۀ رموز و اسرار هستی و خلقت نخواهد شد.
در جایی دیگر بلخی بدون آوردن برهان و دلیل ـ چنانکه در مورد امور بدیهی عمل می کنند ـ فضل و کمال علم را در ترک لذت ها و هوسها مشاهده نموده و خوانندۀ اشعار و یا مخاطب باهوش او، به صراحت و روشنی احساس می کند که این مشاهده، شهود علمی اوست، نه شعار خودنمایه اش،
فضل و کمال علم چو در ترک لذت است
پس شیخ شهر کیست؟ فضیلت مآب نفس!

     زیرا اگر شعار خودنمایه و ریاکارانه اش می بود، هرگز نمی توانست به آخوند شکموی درباری شهرت طلب دین فروش با این تندی و صراحت بتازد و او را بردۀ نفس و اسیر هوسهایش معرفی دارد! چه درین مورد ضرب المثل «دیگ به هر کاره می گوید رویت سیاه» در مورد خودش نیز صدق پیدا می کرد. وی در موردی، شرط دیگر را تلاش، جهاد، نوآوری و نوجوئی معرفی می نماید:
تحصیل گنج فرهنگ بیرنج نیست حاصل
شرط است جهد قومی، بی
اجتهاد تا کی

***
به جهد جام به کف آر تا جهان بینی
که دهر هر نفس آبستن است بر جم و جام

***
تا غبار ره مکتب نکنی سرمۀ چشم
رفعت کرسی استاد معظم مطلب

     اگر درست دقت نماییم به روشنی و آسانی شباهت این گفتۀ پرمغز بلخی را با گفتار مولانا می توانیم پیدا نماییم، زیرا به قول استاد جعفری: «تنها کار است که اسرار نهائی موجودیت انسان را باز می کند.
این مسئله که مولانا می گوید: کار کنید تا اسرار موجودیت شما پایدار گردد، یک نگرش کاملاً علمی است.
این تقاضاهای کار از بهر آن
شد موکل تا شود سرت عیان

     کاملاً روشن است که مولانا شناخت های همه جانبه را مربوط به کار و گردیدن اشیاء می داند که چهره های دیگر شئ نمودار می گردد و قابل شناخت می باشد».[۱]



[۱]- مولوی و جهان بینی ها، ص ۱۹۶

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.