سخن مدیر:

پیامدهای فن سالاری

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

مآل کار چه بیند کسی نظر به هوا

نمیتوان خبر از پا گرفت سر به هوا

درین چمن ز جنونکاری خیال مپرس

به خاک ریشه و گل می دهد ثمر به هوا

نه مقصدی است معین، نه مطلبی منظور

چو گرد باد همین بستهام کمر به هوا

« بیدل »

      آنچه را قبل از پرداختن به ذکر پاره ئی از پیامدهای نظام فن سالاری باید اعلام نمائیم آنست که: آنچه در اوراق آینده خواهد آمد نه برداشت خام و نسنجیدۀ ما می باشد و نه تهمت معاندانه و یأس انگیز ما؛ زیرا، اولاً با کسانیکه هرگز معامله و شناختی بالمواجهه از آنها نداریم، هیچ گونه دعوائی نداشته و اگر به نقد موضع، روشها و اهداف شان برخاسته ایم، معنای دشمنی با شخص آنها را نتواند رسانید! هر چند نفس تصور دعوی در موردی از ایندست برای هر انسان سالمی منتفی می باشد؛ و ثانیاً، با ابزار دست ساختۀ بشر ـ همانگونه که بارها در این نوشته اشاره شده است ـ نه تنها جنگ و مخالفتی داشته نمی توانیم، که همۀ آنها را ـ و حتی بم های… مخرب را ـ در حدِ وجودی خودشان مفید و نمود علم و دانش فرزند آدمی و ـ اگر از شرایط و موقعیتِ ویژۀ خود برخوردار شوند ـ نمودار کنندۀ تمدن انسانی می شماریم. زیرا که در این رابطۀ ویژه ما را معتقد آنست که نه« علم و تکنیک » مسئول پیامدهای دردبار و تحقق این وضعیت نابسامان دنیای امروز است؛ و نه ابزار و اشیاء تکنولوژیک؛ بلکه انسانهائی مسئول پیامدهای هویت برانداز این فاجعه می باشند که با رویکرد خام و ضد انسانیِ خود: انسان را از محوریت حذف کرده؛ ابزار صنعتی را به تخریب و تلاشی سریع و همه جانبه محکوم نموده؛ تخیلِ هستی برانداز و اعتبار واقعیت ستیزانۀ برخورداری از « مالکیت و رشدِ سود » و غیره را، بر سود واقعی و مالکیت حقیقی استیلا بخشیده؛ هم بر خود، هم بر علم و تکنیک و فرآورده هایش و هم بر پیامدهای مفید برکتبار علم و تکنیک و تمدن ستم روا داشته اند!
پس آنچه خواهد آمد اولاً، تصویر، تحلیل و گزارش واقعیت هائی است که با زبان صریحِ هستیِ خود، حضور و حاکمیت اسفبار خویش را اعلان کرده اند! و ثانیاً انتقادها، اعترافها و درد دلهائی هستند که دانشی مردان دلسوز دنیای تکنولوژی از دهها سال قبل طی تحریر و پخش کتابها، رساله ها، مقاله ها و ایراد هزاران هزار خطابه، شعر و… به تبیین و تشریح و تقبیح آنها همت گماشته اند.
این نکته نیز قابل یادآوری است که عرایض ما از دیدگاهی ویژه، جنبۀ کلی و فرمولیک دارد و نه پرداختن به جزئیاتِ مشخص؛ چرا که نه تنها هیچ فردی، که حتی هیچ دولتی با پشتوانه همکاری و معاضدتِ صدها کارشناسِ مخلصِ بی طرفِ پرکار هم، هرگز نمی تواند ادعا نماید که توان ارائه ی پیامدهای مشخصِ فن سالاری، در کلیۀ ابعاد اقتصادی، سیاسی، نظامی، اجتماعی، هنری و فرهنگی را دارد. از اینرو بر آن شدیم تا با طرح آنچه از موارد اصولی و محوری، فعلاً در ذهن داریم، خوانندۀ دقیقه یاب خود را متوجه فاجعه و اهمیتِ توجه و برخوردِ آگاهانۀ ارزشمندانۀ موضوع ساخته و از وی بخواهیم تا موارد خودیافته را برای دیگران نیز برساند. و اما آنچه ما را اینک بر آنها اشراف ذهنی می باشد:
* آنچه روشن بوده، به تجربه پیوسته و هیچ گونه تردیدی را بر نمی تابد این است که فن سالاری انسان را از تفکر عمیق و معنایاب مانع شده و نمی گذارد انسان: نسبت به حقیقتِ وجودی خود، نسبت به گوهر هویت الهی خود، نسبت به معنا و حقیقت کردار خود، نسبت به جهت نگرشها و گرایشهای خود، نسبت به موقعیت، معنا و حقیقت وجودی خود، نسبت به موقف و وضعیتِ اجتماعی خود، نسبت به حرمت و ارج و مکانتِ انسانی خود، نسبت به سود و زیان واقعی خود، نسبت به آزادیِ معنیدار ارزشییِ خود، نسبت به آرامش واقعی خود و… آگاهی بهم رسانیده و اشراف حاصل نماید. این کار باعث خواهد شد تا وی متوجه نباشد که:
      الف ـ آیا نگرشها و گرایشهای او در جهت تجلیل، تعظیم و تکریم وجودی خودِ اوست یا در جهتِ تحقیر و تفسید آن؟! و لذاست که مشاهده می داریم با آنکه اکثریت مطلق نگرشها و گرایشهای او در جهتِ تحقیر هویت و تفسید و تلاشیِ استعدادها و ظرفیت های ارزشبار انسانی اوست، ولی از آنجا که این تلاشها با مقداری لذت تخدیری و داشتنی های مشغول سازنده همراه بوده و آن لذت و… او را در سکر غفلت بار خود پیچیده و زندانی نموده است، متوجه نمی شود که خود را با نگرشها و گرایش های خود فاسد و بی ارج می سازد!
      باء ـ آیا تلاشها و تپش های وی در جهت مکانت و غنا بخشیدن به وجود خودِ اوست یا در جهتِ توهین و تشدید فقارتِ وجودی او؟! و لذاست که می بینیم بجای غنا بخشیدن به هویت ربانی خود و مکانت بخشیدن به ظرفیت های معنوی خویش و…، تلاش می کند تا بر مقدار دارائی و تخیلات مالکانۀ واقعیت برانداز بیفزاید! آنهم از طریق نفرتبارترین روشهای چپاول گرانه و زجر دهنده ترین روشهای انسان ستیزانه و حرمت زدایانه! و این یعنی فقر وجودی خود را دامن زدن و بر خود توهین مضاعف نمودن و…!

     جیم ـ آیا موضع گیریهای وی در جهتِ تبلور و توسعه و تعمیق آزادی ها و شکوفا ساختن حرمت و ارج وجودی خودِ اوست یا در جهت تشدید و توسعۀ محکومیت های متنوع و حرمت زدائیِ از او؟! و لذاست که دنیا شاهد اسارتِ هر چه بیشتر پیروان فن سالاری در زنجیر اوهام و خیالاتی شرم آگین و تلاشهائی ویرانگر بوده و به خوبی دریافته است که موضع گیریهای اینان ـ متأسفانه ـ به نفع هر چه بیشتر و شدیدترِ تحمیل اسارت بر خود آنان و حرمت زدائی از خودشان تمام می شود! زیرا اینان بجای آزاد ساختن فکر و اندیشۀ خود از دام نمودها و مظاهر لذت و قدرت و ثروت و…؛ و بجای حرمت نهادن به هویت الهی خود، فکر و اندیشۀ خود را هر روز بیش تر از روز پیش اسیر احکام و مناسبات همان مظاهر و نمودها ساخته و از این طریق حرمت و ارج وجودی خود را پایمال می نمایند!
     دال ـ آیا تپیدنها و دویدن های وی در جهتِ سکینه، وقار و آرامش معنادار اوست یا در جهت تشدید دلهره و اضطراب و حاکمیت بخشیدن به ترسها و تشویشهای بی معنا و خجلتبار؟! و لذاست که متوجه می شویم بجای رسیدن به راحتی و آرامشِ ـ حتی غریزی ـ ، به دلیل دوری و رویگردانی از زمینه های معنوی ـ ارزشی و در افتادن با منطقِ طبیعیِ جهازهای حیوانیِ خود، به شکلی ترحم آلود و زجردهنده، بر آسایش و آرامش غریزی خود شوریده و هر روز بیش از روز پیش، دچار اضطراب و تشویش و ناامنی های متنوع و… می شود!

      به هر حال، آن بی توجهی وهن آلود از سوئی و انغمار دفاع ناپذیر در روابط و مناسبات فن سالاری از دیگر سوی باعث شده است تا اسیران این دام ذلت بار در غفلت و سکری هستی برانداز بسر برده و نتوانند سر از این خواب برداشته، در جهت تحقق و شکوفائی هویت خود، عزت وجودی خود، بصیرت و بینش معنایاب و حقیقت شناسِ خود، کرایم خلقی و رفتاری خود، نورانیت، صفا و طهارت باطنی و معنوی خود قیام نمایند!
این کار باعث شده است تا اینان که در غفلتی وحشتبار بسر می برند متوجه زشتییِ « نظام فکریِ حاکم بر مشاعر خود » و نظام ارزشیِ حاکم بر گرایشهای خویش نبوده، نارسائی، نادرستی، دفاع ناپذیری و تفاسدی بودن آنها را در نیابند! متوجه جهتِ تخریبی و تخدیری این نظام های منطق باختۀ برهان ستیزِ هویت برانداز نشده و ناشیانه از نظامی که با همۀ توان علیه هویتِ راستین آنها بپا خاسته است دفاع نمایند.
این موضع گیری ذلت آور رسوائی بار باعث شده است تا در حوزۀ حاکمیتِ نظام فن سالاری، اندیشه و فکر تحققِ دارائی بیشتر و رسیدن به داشتنی های رنگین و متنوع تر، اندیشۀ تمرکز و تکاثر ثروتِ مصرف ناپیدای بیشتر، اندیشۀ بهره ور شدن از لذات وهمی ـ غریزی بیشتر و… جای اندیشه و فکر تحققِ عزت و کرامت وجودی و رسیدن به مدارج کمال انسانیت و معنویت و غنا و آزادگی و شرافت و ایثار و احسان و… را بگیرد!
این گرایش هستی برانداز متأسفانه تا به حدی دامن زده شده و معیاری ساخته و معرفی شده است که به عنوان فکر و اندیشۀ غالب، رهنما و پذیرفته شده، مورد گرایش عدۀ بیشماری از مسلمان زاده ها نیز می باشد!
* گرایش متعبدانۀ اینان به احکام و مناسبات فن سالاری باعث شده است تا اینان به صورتی شایسته متوجه نظام ضد ارزشیِ حاکم بر سرنوشت خود نبوده و از فهم این معنا عاجز باشند که: این نظام ویرانگر تا کجا تلاشهای متنوع اینان را بی معنا، بی طهارت، نفرتبار، دفاع ناپذیر و عاری از بار رشد و کمال و معنویت ساخته است! و دریافته نمی توانند که چه ارزشهای مینوی و لطیف و امکانات بی بدیلی را فدای چیزهائی کرده اند که نه تنها در تحقق و شکوفاسازی هویت و کرامت وجودی خود بدانها هیچ گونه نیازی نداشته اند که نفس توجه و مشغول شدن به آنها مانع تحقق کرامت وجودی و غفلت از جلال و شکوه و هویت ربانی آنان شده است!
این امر نه تنها آنان را از نتایج بشکوهِ استفادۀ ارزش محورانۀ از آن امکانات محروم ساخته است! که باعث شده که ژرفای خرفتی، جلفی و بی ارجی خود را ـ از طریق عشق و ایمان و… به احکام، مناسبات و منطق ارزش ستیزانۀ نظام فن سالاری ـ به نمایش گذارند!
* قرار گرفتن در خدر نظام فن سالاری باعث شده است تا انسان متوجه «اصل تعهد و مسئولیت» خود: نسبت به تحقق هویت خود به عنوان یک انسان؛ نسبت به شکوفائی و به نمایش نهادنِ کرامت، عزت و سعادت وجودی خود؛ نسبت به آرامش وجودی خود ـ حتی به عنوان یک حیوان برتر ـ و کثیری از زمینه های مشابه نشده؛ و اگر احساس و ابراز مسئولیتی دارد فقط در جهت تحقق اهداف ضد ارزشیِ نظام فن سالاری و احکام و مناسبات پاگرفتۀ از آن به نمایش گذارد! در حالی که برای هر عاقل منصفی این حقیقت مبرهن می باشد که نفس داشتن چنین باور و اعتقادی از یکسو، و عملِ مؤمنان در جهت چنان اندیشۀ طهارت زدائی از دیگر سو، جز تعهد ستیزی و مسئولیت گریزی، آنهم به معنای دقیق و وسیع کلمه، نتواند بود! چرا که اصل التزام و احساس تعهد امری انسانی بوده و عیناً و عملاً جهتی انسانی داشته و همه به نفع هویت ربانی انسان، آزادی معنادار انسان، شکوفائی جلال و ارجمندی و عزت معنوی انسان و… عمل کرده و می کنند.
* گیر افتادن در زنجیر اسارتهای فن سالاری باعث شده است تا وابستگانِ به این سیرۀ سفاهت جوش متوجه گذر شتابان حیات و از دست دادنِ سرمایه های بی بدیل و جبران ناپذیر عمر خویشتن نشده! و نسبت به این غفلت و آثار دردباری که در پی داشته و زیانهای تلافی نابرداری که بجای می گذارد، بی توجه باشند؛ در حالی که اگر اندک توجه، احترام، ارج گزاری و دلسوزی ئی نسبت به خود روا داشته و بر آن می بودند تا با آگاهی و اشراف بر سرمایۀ عمر و نقد حیات و امکانات ارزشبار متنوع آن به نفع تحقق کمالات وجودی، تبلور و شکوفائی کرایم خلقی و خُلقی خود بهره گیرند، نه تنها امکان رهیدنِ خودشان و رهانیدنِ کلیۀ فرآورده های صنعتی از این موضع مبتذلِ رسوائی آور را ممکن می یافتند، بلکه امکان رسیدن به ذروۀ کمالات وجودی خودشان و نیز، رسانیدنِ فرآورده های تکنولوژیک به موضع معنادار، سازنده و ارزش محور را ممکن می شمردند.

     در واقع، گیر افتادن به چنین موضع توهین انگیزی باعث شده است تا گرفتاران این دام بلا نه تنها متوجه سرنوشت و تقدیر خود در اغلب ابعاد فردی و جمعی نشده، که متأسفانه متوجه پایان کار و سرانجام امر دلباختگان و مقلدان و پیروان متعبد روابط و احکام فن سالاری ـ از نظر مقام و حالی که فراچنگ آورده و با همان سرمایه ها از این عالم کوچ می کنند ـ نشده، چشم عبرت بین آنان برای همیشه بسته بماند!
* عادت حاصل نمودن به نواهای سکر آور و غفلت جوش افسونگران نظام فن سالاری باعث شده است تا متولیان و مریدان وی به هر ندائی که حاکی از رهیدن و رهانیدنشان از دام احکام و مناسبات فن سالاری باشد، بی توجه بوده و با هر آوائی که آنان را به تحقق هویت الهی، حرمت و کرامت وجودی، طهارت و صفای باطنی، عزت و آرامش ربانی، آزادی و رشد همه جانبۀ راستین خودشان فرا می خواند، بیگانه وار برخورد نمایند! بگذر از مواقعی که ناشیانه و سرسختانه با هر دو خصمانه به جدل می پردازند!
اینان که در اغلب موارد خود را معتقد به اصول و احکام روش تجربی قلمداد کرده و اصالت و ارزش رفتاری عالمانه را ملازم پیروی از روشِ تجربی اعلام می کنند، وقتی پای توجه و گرایش به تجربه های معنوی و ارزیابی ثمرات و پیامدهای آنها به میان می آید، گاهی به صورتی سخت رذیلانه و بی شرمانه از موضع لجاج و عناد برخورد نموده و با مغالطه کاری مسئله را طوری جلوه می دهند که انگار این بخش از تجربه ها و زمینه های تجربی، از هیچ گونه امکان ارزیابی و تجربۀ مستقیم برخوردار نبوده و از حیطۀ تجربه های فرزند آدمی بدور می باشد! و زمانی به صورتی سخت پنداری و خودشکنانه، ارزش این تجربه ها را در حدی نمی شمارند که قابلیت و لیاقت صرف وقت و نیرو و… را تأیید و توجیه نمایند! هم بدانسان که گاهی خود را از توجه و تمرین ـ حتی ابتدائی ـ در زمینه های روحانی باز داشته و محروم می سازند! این در حالی است که « تکرار حرمت برانداز » تجربه های مستهجن غریزی را با تحمل دنائت و سخافت، قابل و لایق صرف وقت و نیرو و… می شمارند!
* گرفتاران دام ننگبار فن سالاری گاهی به دلیل گرایشهای متعصبانۀ افراطی و زمانی به دلیل لجاجتهای بیمارگونۀ کودکانه، در وضعیتی قرار داده شده اند که در اغلب موارد خود را از رهانیدن و بازگشت به موقعیتی دفاع پذیر و شایستۀ هویت انسانی خود ناتوان یافته، در مواردی این بازگشت را دیر و بی موقع ـ و لاجرم ـ بی اثر و در مواردی وهن آلود به حساب می آورند! در حالی که اصل رهیدن از خلاف و رهانیدن از ضرر و زیان و… و نیز بازگشتِ به صلاح و رشد و… از هر کجا و در هر شرایطی مفید و منتج بوده و این برداشت خیالی آنان، جز اینکه بر رنجها و گرفتاریهایشان افزوده باشد، اثر دیگری نتواند داشت!
* اسیران احکام و مناسبات فن سالاری که از سعادت دور مانده و از آرامش مهجور افتاده اند، برای رسیدن به کمال، خوشبختی، آرامش و سعادت و… بدون آنکه اندیشیده و ابزار، روشها، جهت و زمینه های اصلیِ تحقق آنها را جستجو و شناسائی نموده و متوسلِ به آنها شده باشند، ناشیانه و خوشباورانه ـ آنهم در دنیائی که خود اصل را بر تنازع نهاده و آنرا قانونیت بخشیده اند! ـ سعادت و آرامش و… را، گاهی از احکام و مناسبات هویت برانداز نظام فن سالاری می جویند! و زمانی در سایۀ مصرف خرت و پرتهائی که متولیان همین نظام برای سرگرمی، تخدیر، غفلت و تهی کردن جیب شان آنها را در برابرشان قرار داده اند! و دقیقاً به همین دلیل است که مشاهده می داریم: هر چه این موجودات خودباخته از فرآورده های صنعتیی بیشتری استفاده می کنند، از آن اهداف متعالی ( سعادت، رشد و… ) بیشتر دور شده و به دلهره و اضطراب و یأس و بیچارگی بیشتری گرفتار می آیند! و این واقعیتی است که همۀ انساندوستان و خردمندان دنیای غرب، نه تنها بدان اعتراف دارند که با همۀ توان خطرها و مفاسد متنوع آنرا در ابعاد سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و… فریاد می کنند!
باید افزود که متأسفانه کار عده ئی از این سیه روزگاران در همین زمینۀ ویژه بجائی کشیده شده است که نه تنها از قرار گرفتن در موقعیتی این همه ننگبار و فسادانگیز احساس گرفتگی، رنج، سرافکندگی و… نمی کنند! که متأسفانه به شکلی سخت بیمارگونه احساس بی قیدی، بی پروائی و نشاطی حیوانوار داشته و بی شرمانه آنرا به نمایش می گذارند!
* اینان که به داشتنی های سرگرم کنندۀ غفلتبار دلخوش! و به مصرف کردن خرت و پرت هائی هستی سوز نازان می باشند، هرگز توان، فرصت و جرأتِ آنرا ندارند تا میان ارزشِ آنچه داده اند ـ از عمر و آدمیت و آزادی و آرامش و… ـ و آنچه فراچنگ آورده اند، مقایسه و مقارنه ئی بخردانه، واقع بینانه و معنادار به عمل آورده، سود و زیان خود را از منظر انسانی ارزشمند، محترم و با مکانتِ وجودی، به محاسبه و ارزیابی نشینند!
از اینرو، هر چه در حوزۀ نگرشها و گرایشهای اینان بیشتر به جستجو می پردازی، از این محاسبه و ارزیابی دلسوزانۀ حرمتبارِ دفاع پذیر، کمتر اثری پیدا کرده می توانی! روشن است که وقتی بر زندگانی جمع کثیری، منطق بی تمیزی و سلطۀ بی پروائی و ارزش ستیزی و اصلِ بی توجهیِ به خود حاکمیت داشته باشد، نفس زندگانی آنها بازیچۀ دست سودپرستان بوده و امکانات وجودی شان جز ابزار تحقق هدفهای شیطانی فن سالارانِ سودپرست نتواند بود. و این، همان شرایط و موقعیتی است که متخصصان امور فن سالاری و کارگزارانِ نظام استعماری در پیِ تحقق آن بوده اند و اینک، مفت فراچنگ شان آمده است!
این بدبختی شاید از آن جهت دامنگیر اینان شده است که به دلایل متعدد هرگز قدرت آنرا نداشته اند تا میان: ارزشها و ارزش نماها، میان نعمتهای واقعاً انسانی ـ و لاجرم ارزشمند و معنیدار ـ از برخورداریهای وهمی ـ غریزی ـ و لاجرم بی ارزش و بی معنا ـ ، میان راحتی، سرور و نشاط رهاننده و کمال بخش انسانی از نشاط و سرور بی معنای حیوانی، میان آزادیِ عزت بخش و مکانت افزای، انسانی از رهائی و یله گی خفت بار حیوانی و کثیری از زمینه ها و مقوله های مشابه، تفاوتِ ماهوی قایل شده و از این قدرتِ تمیز حسن استفاده را ببرند!
از اینرو در عمل، از تفاوت نهادن میان آنچه به نفع تحقق، تداوم، تکامل و شکوفائی هویت انسانی و کرامت وجودی آنان می باشد، با آنچه به نفع خیالی شیادانِ سود پرستِ نظام فن سالاری است، ناتوان بوده اند. و لذاست که در اکثریت موارد، تلاشهای کاملاً تخریبی و از هر نظر تلاشیزای ( = تلاشهائی که هم هویت و امکانات وجودی خودشان را بکار کشیده، مصرف نموده و فاسد و متلاشی می سازد؛ هم مسیر فساد و تلاشیِ عمر و امکانات مدافعان و متولیان نظام فن سالاری را پیش گرفته و هم کلیۀ فرآورده های صنعتی را به همان سرنوشت دچار می دارند ) را از تلاشهای تعمیری و جبران کننده تمیز نداده، چونان افسون شدگان بی خود و مست های بی خرد، جریان فساد و تلاشیِ همه جانبۀ خود را به رقص و پایکوبی برخاسته اند!* بررسی دقیق نگرشها و گرایشهای متولیان و مدافعان و مقلدان نظام فن سالاری مؤید آنست که شرایط حاکم بر روند تلاشهای اینان به گونه ئی بوده است که اینان را بر آن داشته است تا:
با همۀ وجود، از هر آنچه با ابعاد معنوی و ارزشمند وجود آنان در پیوند می باشد گریزان؛
با هر آنچه مددکار تبلور و شکوفائیِ کمالات روحانی آنها می باشد بیگانه؛
از هر آنچه اصیل و تبلور دهندۀ اصالتها و گوهر اصیل آدمیتِ آنان می باشد فراری؛
با هر آنکه آنها را به توجه، ارجگزاری و دلسوزی به ابعاد معنوی هستیِ آنان فرا خواند در جدال؛
از هر آنکه مشتاق تحقق کمالات روحانی و مددکار شکوفائی این بخش از زمینه های وجودی آنان باشد، گریزان؛
از هر آنکه منادی، مبلغ و مدافع تحقق و شکوفائی اصالتهای وجودی اینان باشد فراری اند!

     و دقیقاً به واسطۀ حاکمیتِ همین جریان بلاهت جوش می باشد که فریاد دلسوزانه و ارجمندانۀ هزاران پیغمبر و حکیم و عارف و عاقل و زاهد و عالم و عابد و عاشق ارزش محور، که آنها را به پرورش دانش، نمایش خرد و تعقل، شکوفائی معرفت و بینش، تبلور زهد و طهارت، حاکمیت عشق و عبادت، و در نتیجه: تحقق و تبلور کمالات وجودی خودشان، طهارت و شرافت انسانی خودشان، آزادی و آرامش معنیدار خودشان فرا می خوانند، نشنیده و با همۀ توجه و توان، گوش به نجوای افسونگران سودپرستِ دغل کار بی حیائی می سپارند که آنها را به ابزار تفاسدِ لطایف و کرایم معنوی و ظرفیت های ربانی مجهز کرده؛ به تخریب و تلاشیِ اصالتهای وجودی آنان ترغیب نموده؛ به جان کندن در طریق پر کردن جیب های خویشتن مشتاق ساخته؛ به تحقیر، حرمت زدائی و بی ارج سازی هر چه هراسبارتر خود اینان معتاد نموده؛ از یأس و بی اعتمادی نسبت به هر آنچه مایۀ نجات و رهائی آنان از این مزبلۀ خفت بار است انباشته؛ از ذوق رهیدن محروم و از اشتیاق تپیدن در حوزۀ احکام و مناسبات فن سالاری، و در واقع: مرگی پوچ و ننگبار پر می سازند!
این وضعیت نه تنها باعث شده است تا اینان متوجه آنچه از دست داده اند نشده و در نتیجه احساس غبن و اندوهی ننمایند! که باعث شده است تا همین نحوۀ بودن و زیستن و برخورد کردنِ با خود و… را طبیعی و لاجرم قابل تحمل پندارند!
آنچه در این رابطه دردانگیز و تأسف بار می نماید اینست که: نه اینان اندوه و حرمان و حسرتِ آنچه را به پای هوسهای فن سالاران سود پرست ریخته و از دست داده اند، دارند! نه دردِ بشکوه و معنا زادِ جبران آنهمه بی دردی، بی معنائی و بی تمیزی را! و نه اندوه و شرم آرمیدن در آن وضعیتِ فلاکتبار و اشتیاق رسیدن به موقف و موضعی خردپسندانه و قابل تحمل را! و لذاست که اگر بینندۀ دقیقه یابی در آنها اندوهی بیابد؛ دردی مشاهده کند و حرمان و حسرتی سراغ دهد، جز اندوه دوری از لذتهای وهن آلود؛ جز دردِ دیر رسیدن به نیازنماهای هویت برانداز! و جز حرمان و حسرتِ نداشتن و مصرف نکردن ( = تخریبِ ) خرت و پرتهائی که استفاده و بهره مندی از آنها، جز هم جهتی و همکاری در جهتِ فساد و تلاشیِ گوهر و اصالتهای گوهرین وجودی آنان است، نتواند بود!

      * یکی از پیامدهای نفرت انگیز تن سپردن به احکام و مناسبات فن سالاری آن می باشد که این نظام با همۀ قدرت و تفاخر، هواداران و گرفتاران خود را از هر گونه توجه مثمر، تمایل ارزشمند و رغبت معنیدار نسبت به زمینه های معنوی و ارزشی مانع شده و محروم ساخته! نه اجازه شان می دهد تا برای گرایشهای غفلتبار خود حد و مرز و نصابی معین نمایند! نه فرصت شان می دهد تا چشم از زمینه های اعتیادآور معهود برگرفته و خود را مصمم به درک گوشه ای از تجربه های معنوی و ارزشی سازند! و نه امکان شک و تردید نسبت به عدم اصالت و بی ارزشیِ احکام و مناسبات و ارزشهای مورد تعقیب و تشویق و ترغیب خویش ـ و در نتیجه: ـ عصیان علیه آنها ـ را برای آنان قایل می شود! و لذاست که اگر در مواردی بسیار شاذّ، توجهی به صور و ظواهر مسایل معنوی ـ ارزشی به چشم می خورد، از بار خرد و اخلاص و صمیمیت تهی بوده و منطق تفنن، تغافل و پر کردن لحظه های ملال آورِ بی مصرف، بر آنها حکم روائی دارد! و اگر رغبتی مشاهده می شود، رغبتی اصالت باخته، عاری از طهارت و صداقت، آلی و در جهت تحقق اهداف کسانی است که می خواهند همه چیز را وسیلۀ تخدیر و تغافل توده های میلیونی و پر کردن جیب های خودشان قرار دهند!
این امر باعث شده است تا زندگی اینان با همۀ زرق و برق های مادی و پرقیمت، از شور و حال معنوی خالی؛ از طراوت و طهارتِ ارزشی بی بهره؛ از صفا و شفافیت معنیدار محروم؛ از جلال و شکوه روحانی بی نصیب و از هر آنچه جنبۀ قدسی دارد، سخت دور و مهجور باشد.
* نظام هویت برانداز فن سالاری کار پیروان و مدافعان خود را تا بدانجا به ابتذال کشانیده و از معنا تهی ساخته است که سرتاسر حوزۀ حیاتی اینان را از نور امید و درخشش رجامندی به تحقق و شکوفائیِ حقیقت الهی فرزند آدمی و فطرت ربانی او تهی ساخته و در عوض، جان بی درد و بی پروای آنان را از امیدی پوچ ـ نسبت به تحقق سعادت، آرامش، عزت و غیرۀ آنان ـ آکنده و متأسفانه آنان را به این باور پوچ و خرفتی زای مجهز ساخته است که: تحقق همۀ آن سرمایه ها و ارزشها فقط در گرو تسلیم محضِ متعبدانۀ بی چون و چرا به احکام و مناسبات نظام فن سالاری و مصرف آنچه این نظام برایشان در نظر گرفته می باشد! و این یعنی: تحریفِ مقوله های انسانی؛ بی محتوا کردن زمینه های معنادار؛ به لجن کشانیدن باورها و مفاهیم ارزشی؛ سوء استفاده از زمینه های تحرک بار انسانی و آلتِ تخدیر و تغافل قرار دادن آنچه مایۀ بیداری و پویائی است.
* از پیامدهای خفت بار دل سپردن به احکام و مناسبات فن سالاری یکی آنست که: اولاً پیروان و مدافعان خود را به گونه ای هراسبار و ترحم انگیز از قدرتِ نگهداری و صیانت امکانات و سرمایه های ارزشمند معنویِ خودشان ناتوان ساخته و ذوق تلاش مجدانه در این جهت ویژه ( حفظ امکانات و ظرفیت های معنوی ) را در آنها خفه می کند؛ ثانیاً ، نیروهایشان را در مسیر تفسید و تلاشیِ این سرمایه ها پویائی و شدت می بخشد؛ ثالثاً آنانرا در برابر قبح نفرت انگیز این موقعیت هستی برانداز بی تفاوت می سازد؛ رابعاً آنها را از توان و ذوق صیانت و حفظِ معنا و ارزش و حرمت و جلال نگرشها و گرایشهایشان محروم می نماید؛ خامساً نگرشها و کنشهای آنان را از بار نفرت، پلیدی، زشتی، جلفی، بی معنائی و در یک کلام: از بار « خود ویرانسازی » انباشته می دارد!
و این، متأسفانه واقعیتی است که نیم نگاهی به زندگانی پیروان و مدافعان نظام فن سالاری، آن را بی نیاز از برهان می سازد.
* اگر از بی توجهی، بی خیالی و در مواردی عداوتِ پیروان نظام فن سالاری نسبت به ارزشهای معنوی وجودیشان و آنچه تذکرش رفت دیده بربسته و دقتِ خود را معطوف نحوۀ موضعگیریهای متنوع اینان نمائیم، به سادگی متوجه این نکته خواهیم شد که اینان متأسفانه حتی از توان ملاحظه و توجه و ذوقِ مراقبت جدی و مستمر، از آرامش زیستی ـ غریزی خود نیز محروم بوده، تلاشهای متولیان سودپرست و استثمارپیشۀ این نظام ـ در رابطه با بیدار و فعال کردن ذوق مصرف چیزها و زمینه هائی که هیچ گونه نیازی، توجه و گرایش به آنها را توجیه کرده نمی تواند ـ این توان و اشتیاق را در وجودشان خفه و از حوزۀ توجه آنان گریزان ساخته است! زیرا که اندک توجه به نحوۀ موضعگیری های اینان در رابطه با منطق حیات و غرایز زیستی، این واقعیت را ناچار از پذیرش می سازد که: نه خوراک و نظام غذائی اینان از منطق طبیعی ـ زیستی برخوردار است! نه پوشاک و نظام پوشاکی آنان را منطقی استعلائی جانبداری می کند! نه کار و شرایط حاکم بر کار اینان قدرت دفاع از خویش را دارد! نه بازیها و تفریحات آنان از پشتوانه ئی عقلی ـ ارزشی برخوردار می باشد! و نه زمینه های جفت جوئی، نمودهای عاطفی و سایر جنبه های حیاتی آنان!
این در حالی است که اگر اینان اندک تعقل، دلسوزی، احترام و توجهی نسبت به خود داشته و نشان می دادند، حتماً متوجه این اصلِ انکارنابردار می شدند که « آرامش زیستی ـ غریزی » حق طبیعی آنان بوده و هر چه و هر که بر آن باشد تا اینان را از این حق مسلم محروم سازد، دشمن آنان به شمار رفته، ضرورتِ عصیان علیه آن مسجل می باشد. اما از آنجا که: نه آن دلسوزی و حرمت گزاری وجود دارد و نه آن تعقل ـ و در نتیجه، بازیابی و بازشناسیِ حق مسلم خویش ـ نیروهایشان به جای صرف شدن به نفع عصیان علیه دشمن، صرفِ دشمنییِ بیشتر با خود، تفسید و تلاشیِ امکانات و ظرفیت های وجودیش خودشان و از آن میان: آرامش زیستی ـ غریزی آنان می شود.
* بررسیهای متنوع سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و حتی هنری پیروان و متولیان نظام فن سالاری مؤید آنست که دل سپردن به احکام و مناسبات این نظام ویرانگر باعث شده است تا اسیران دام سلطۀ آن به گونۀ هراسباری از توان و اشتیاق « پاکسازی، تزکیه و تهذیب سیره و رفتار خود از زنگارهای نابخردی، توهمات شرم آگین، تخیلات رسوائی بار، اعتباریات ننگین و تلاشهای هویت برانداز در حوزه های یاد شده و بر مبنای احکام و روابط هر کدام بی نصیب باشند!
بر مبنای همین واقعیت اسفبار است که متوجه می شویم نه تنها در حوزۀ نگرشها و گرایشهای اینان ایمان و خرد و بینش و اخلاق و عاطفه و… را ارجی، مقامی و امکان حضور و فعالیتی نمی باشد! که متأسفانه آنچه بر حوزۀ نگرشها و گرایشهای اینان خدائی می کند: یا ذوق خالی کردن جیب دیگران از طریق تشدید ذهنیت مصرف گرائی است؛ یا ذوق تشدید و تسریع گرایش های غریزی در قالب تلاشهای افسونکارانه و فسادبار سکس و زمینه های رنگین ولی منطق ستیز آن؛ یا ذوق تشدید قهرمان تراشیهای غفلتبار در زمینه های ورزشی ـ تفریحی ئی برکنار از بارهای عقلانی ـ ارزشی؛ و یا هر آنچه که بتواند از بیداری و دریافت وضع و موقعیت راستین انسانی جلوگیری کرده و ذوق خرید و مصرف کالاهای قابل فروش شرکتهای استثماری را بالا برد.
گویا که پیروان و مدافعان و اسیران این نظام هویت برانداز را تصمیم همه جانبۀ جازم آن می باشد که: ذهن و مشاعر خود را از حضور هر آنچه آنانرا نسبت به آدمیت، معقولیت، معنویت، حرمت و ارجمندی آنان آگاه و حساس نموده و ذوق هماهنگی و انس با این زمینه ها را پویا و شکوفا می سازد، تخلیه کرده و برآنند تا از ورود آنان به هر وسیلۀ ممکن جلوگیری به عمل آورند!
در واقع، همین جفای مضاعفِ بر خویش بوده است که حوزه های حیات و رفتار آنان را از بار تزکیه و نور تهذیب محروم و از زنگارهای شیادی، مکاری، ستمگری، فریبکاری، خودستیزی و… پر و شرم آگین ساخته است!
* یکی از پیامدهای زجردهندۀ تن سپاری به نظام فن سالاری آن بوده و می باشد که انسان را از اعتماد و اطمینان به حضور و تقرر هویتِ الهی او محروم؛ از اعتماد و اطمینان به امکان شکوفائی هویت و ظرفیت های روحانی او بی نصیب؛ از احساسِ ضرورت توجه به امکانات و استعدادهای معنوی او تخلیه؛ از اشتیاق تلاش برای تبلور و شکوفاسازی آنها بی بهره؛ از اعتماد و اطمینان به اصالت و کارآئی ارزشهای ناب انسانی تخلیه می نماید؛ و…! و لذاست که در زندگانی اینان نه تنها از اعتماد و اطمینان به مقوله هائی که می توانند در جهت تبلور حقیقت الهی انسان کمک رسانند و در شکوفاسازی شکوهبار آن سهم بگیرند و… خبر و اثری نیست! که متأسفانه از اعتماد به مقوله هائی چون « حقِ داشتن آرامش، امنیتِ همه جانبه، ارج و حرمت انسانی، ضرورت پرداختن و گزاردنِ حق این موارد و زمینه ها » هم خبر و اثری نیست!
از اینروست که به روشنی در می یابیم که اسیران این دام پلیدی زای: به حیوان ـ و نوۀ میمون ـ بودن خود اعتماد دارند! اما به داشتنِ هویت انسانی و برخوردار بودن از جنبۀ الهی نه!
به امکان شکوفائی جنبه های حیوانی خود اطمینان و اعتماد دارند، اما به امکان تبلور و شکوفائی جنبه های خدائی خود نه!
به احساس ضرورتِ توجه و پرداختن به جنبه های حیوانی خود مجهز می باشند، اما به احساس ضرورت توجه و پرداختن به روح قدسیِ خود نه!
از اشتیاق تلاش برای به نمایش نهادن ظرفیت ها و قوای حیوانی خود برخوردار می باشند، اما از اشتیاق تلاش جهت نمایانیدن استعدادهای ربانی خود نه!
به حاکمیتِ تحمیل شده و ناچار از پذیرشِ ناآرامی، دلهره، رنج و… در حوزۀ حیات و هستیِ خویش اعتماد دارند، ولی به حق داشتن آرامش معنیدار، عزت آفرین و انسانی برای خود نه!
به اصالت و کارآئی تحملِ اسارت ـ و در مواردی به اصالت استقبال از اسارت ـ و محکومیت خود ـ در برابر احکام و مناسبات فن سالاری ـ اعتماد و اطمینان داشته و در موارد متعددی آنرا توجیه کرده می تواند، اما به اصالت و کارآئی تلاش برای آزادی معنیدار و کمال خدائی خود نه!
به اصالت تحمل بی حرمتی، بی ارجی و… خود پایبند می باشد، اما به اصالتِ ضرورتِ عصیان علیه آنها نه!

     آنچه خوانندۀ دقیقه یاب این وجیزه را روشن تواند بود این واقعیت دردانگیز است که: همۀ آنچه آمد فقط گوشه هائی بسیار بسیار ناچیز از پیامدهای بسیار بسیار رنجبار نظام فن سالاری بوده و چون این نبشته را گنجائی ذکر همه و حتی اغلب موارد آن نبوده و خوانندۀ فکور را نیازی به یادآوری همۀ آن موارد، از بر شمردن سایر مقوله ها، مفاهیم و زمینه ها چشم پوشیده، او را به نشستن و شنفتن چند مورد بسیار محدود از درد دلهای سرشناسان دنیای غرب دعوت می داریم.
شایان تذکر می نماید، آنهائی که می خواهند به درک نقد همه جانبۀ نظام فن سالاری و فهم و شناخت بیشترِ پی آمدهای آن از دیدگاه و زبان خود غربی ها نایل آیند، حتماً باید به کتابها و نوشته هائی که دانشی مردان عاقل و ارزشجوی جهان غرب نوشته و پخش کرده اند ـ که نه تنها کم نمی باشد! بلکه در هر زبانی نمونه های فراوان آن موجود است ـ مراجعه نمایند.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.