سخن مدیر:
بدون دیدگاه

نـه مـن ز بی عملی در جهان ملـولم و بـس
مـلالـت علـما هـم زعلـمِ بـی عمـل اسـت
«حافظ»

     آنچه باعث شد تا بدین مسئله روی آورده و بگونه ئی متذکرانه آنرا مورد توجه قرار دهیم، از جهتی وضع اسفبار «روانی» خود ما، به عنوان افراد مسلمان بود! و از جهت دیگر وضع فسادبار و هویت برانداز « رفتار » و گرایشهای خود ما به عنوان پیروان قرآن و احیاناً ائمۀ هدی! و سیمای مغشوش شخصیت و هویت به اصطلاح اسلامی امت اسلامی.
اینکه مسلمانها، با داشتن کتابی همچون قرآن، و پیامبری همچون صاحب «خلق عظیم» و جانشینان راستینش و فرهنگ پرباری چون اسلام و عقاید بلند و ژرفی از این دست، باز هم دچار عارضه های ناخوشایند روانی شده و در شراره ناراحتیهائی هویت برانداز سوخته و پژمرده می شوند!
اینکه امت وسطی همچون امت اسلام، و قافله سالاران امنیت و سلامت روانی و طهارت باطنی، خود مبتلای دردهای هستی سوز شده و در تنور شراره افروز روانپریشی، فساد و تلاشییِ روانی خود را، ذلیلانه به تماشا ایستاده اند!
اینکه در میان امت اسلام و پیروان نظام سلامت، رفتارهائی سخت ناسالم نمودار و گرایشهای سلامتی زدای رایج و انکارناپذیر بوده، مرکز سلامت رفتاری و امنیت کرداری، روح وقایه گر خویشرا از دست داده است!
اینکه چند قرن است، مسلمانها نتوانسته اند از زیر شلاق ستمگران خودی و بیگانه رهایی یابند!
اینکه دیریست با صبری تأسفبار، رقت انگیز و هراس آور، بارِ بی عدالتی را بر دوش می کشند و… نه بدان سبب است که دشمنان برونی و درونیشان نیرومندتر از خود اینان می باشند، بلکه علت اصلی آنست که مسلمانان از نظر روانی ـ به مفهومی کاملاً اختصاصی ـ شکست خورده و یا شکست خود را پذیرفته اند! چه بگونۀ انکارناپذیری در منجلاب تضادهای رفتاری قرار گرفته اند! تضادهائی که اگر از چشم همه پنهان باشد، از دید خود آنها پنهان نخواهند بود.

     انسان وقتی خودش با خودش ـ نظراً و عملاً ـ سازگار و هماهنگ نبود، وقتی در برابر ایده آلهای انکارناپذیر خودش خرد شد و شکست خورد، وقتی عقل و عقیده اش در برابر هوس و غرایز هوسجویانۀ عقده بارش شکست خورد، بگونه ئی ضروری و انکارناپذیر وزن خودش، قدر خودش، ارزش خودش، توان خودش برای خودش روشن می شود. و وقتی در این پهنه شکست را پذیرفت، عوامل برونی، ولو بسیار ناچیز ـ اگر چه در حد یک لذت ساده، یک پول ناچیز، یک پست و مقام بی ارزش و یک شهرت بی محتوی هم باشند ـ او را زود مغلوب می سازند!
امروز اگر سیاست حاکم بر جوامع مسلمین در جهت سلامت روانی آنها نیست؛
امروز اگر اقتصاد حاکم بر جوامع اسلامی در جهت رشد روانی آنها نیست؛
امروز اگر هنرِ حاکم بر عواطف مسلمانها در جهت تلطیف روانی آنها نمی باشد؛
امروز اگر اخلاق حاکم بر روابط مسلمانها و جوامع اسلامی در مسیر وقایه رشد روانی و رشد توانمندیهای همه جانبۀ آنها قرار ندارد؛
امروز اگر بار چند نسل شکست سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و…! شرم تیره روزیِ چندین نسل و نگون بختی چند دوره را بر دوش می کشیم همه و همه از آنجا مایه می گیرد که مسلمانها ـ به عنوان تسلیم شدگان به توحید ـ سلامتِ روانی و ضرورت حفظ آنرا، مطابق الگوئی ربانی، از یاد برده اند! و طبیعی است که تا به این سلامت روانی دست نیابیم، به آن زمینه های ارزشمند دست نخواهیم یافت.

     عامل دیگری که ما را بدین مقال کشانید خطری بود که از جانب عده ئی ناوارد، خام و مقلد بر سرشت و سرنوشت ما هجوم آورده، می کوشد تا حضور و تشخص و اصالت و ارادۀ ما را ـ به عنوان موجودِ انسانی ـ نادیده گرفته، حضور هستییِ ما را اسیر روابط و پدیده هائی سازد که خود معلول حضور و هستییِ مایند!
اینکه برخی فهمیده و برای تحقق غرضی ویژه و مرض آلود! و عده ئی نفهمیده انسان را بطور دربست وابستۀ جامعه و اسیر روابط سیاسی، اقتصادی، و… می شمارند یک اشتباه لغزندۀ ظریفی است که اگر بیشتر فکر کنند و واقعیت های جاری بر زمینه ها را بگونه ئی ژرفتر بنگرند، دست از آن مستمسک تلاشیزای بر خواهند داشت.
ما هم می گوئیم انسان ساخته شدۀ جامعۀ خود بوده و روان وی در برخورد با روابط و مناسبات جامعه او تکوّن می یابد، اما: زین حسن تا آن حسن صد گز رسن!
جامعه، چه با زبان اندیشه و چه با زبان عمل، وظیفه اش آنست که ارزشها را تذکر دهد و نمودار سازد. ولی وقتی خوب دقت کنیم درمی یابیم که این افراد بودند که در عمل خود اینکارها را کرده و می کنند!
نمونه های عمده و انکارناپذیری در جریان انقلاب ما ـ و نیز انقلاب اسلامی ایران ـ روی داد که بسیار هم عالی بود، ولی حتی همانهائیکه ادعای ایمان به مؤثر بودن روابط جمعی را داشتند، از زیر بار آنچه مورد احترام و تجلیل جامعه بود فرار کردند! در حالیکه نباید می توانستند فرار کنند! از دفاعِ از خود و ارادۀ خود و سرنوشت خود بگیر تا ایثار و شهادت برو! چه بی شمار عده ئی یا در دام بهزیستی و رفاه طلبی و بی تفاوتی در برابر تجاوز لغزیدند! یا سر از تجمل گرائی و دنیازدگی درآوردند! تنها در همچه حالاتیست که گرفتار دام مطلق های جامعه زدگی بگوشه ئی از سخن ما گردن نهاده، میگوید: شرایط ذهنییِ مردم آماده نبوده است!

     به هر حال، واقعیت واقعیت است و طبعاً خشن! و این انسان است که باید خود را برای مقابله (= ایجاد ارتباطی زایا، رشد دهنده و منطقی، و نه جنگ، زیرا که از دیدگاهی ویژه، آن واقعیت ها اجزائی از هویت اویند) آماده کند و برای رسیدن به رشد روانی و سلامت باطنی، خویشتن را با ابزارهائی مجهز نماید که کارآئی و توان رسانیدن او را به قلۀ رفیع سلامت روانی داشته باشند.
به سلاحی نیازمند است که بتواند او را از پریشان روانی و علالتِ باطنی نجات بخشد. بتواند جانش را از زندان نامرئی یافته های بی مایۀ ذهنِ بیمار وی، از پشت میله های اندیشۀ نپخته و تفکر خام منحرف بحران زدۀ او رهائی بخشد! و با این پیروزی و نجات، راه رسیدن به رشد عقیده و روان را هموار و نمودار ساخته، زمینۀ ایجاد انسانهای سالم و جوامع سالم تر را مهیا نماید!
سلامت و نیروی سالمی که حربۀ تخریب و تلاشییِ روانی را از دست هر آنکه و هر آنچه به تخریب هویت و تخریب و تلاشی فطرت و روان انسان مسلمان کمر بسته گرفته، او را نیز از ناسلامتی روانی به سلامت و رشد روانی رهنمون شود.
علت دیگری که ما را بر آن داشت تا به طرح این وجیزه جسارت ورزیم آن بود که متوجه شدیم: اولاً مطالب روانشناسی جدید، در اغلب موارد حول بیماریهای روانی دور میزند و نه تبیین خود روان. زیرا روانشناسی جدید، از تلاش برای درک مفهوم نفس به روش فلسفی آن ـ و به ویژه به مفهوم ربانی آن که نفس را بسیط و مجرد و… می داند ـ خود را کنار کشیده است. یعنی روانشناسی جدید، بیشتر ذهن و قوا و فعالیتهای ذهن را به جای روان می گیرد. و اینکه «خود» و یا ذهن و مغز و… را به دو بخش «خودآگاه» و «ناخودآگاه» تقسیم می کند مؤید همین نکتۀ دقیق است.

     لذا روانشناسی جدید معمولاً از تجرد نفس، از تکامل بی وقفۀ نفس، از اطوار نفس و از فهم درجات نفس و غیره، محروم مانده است. لذا احکامی که صادر می کند قشری و خود معلول یک سلسله علتهای دیگراند. زائد خواهد بود اگر بگوئیم که این امر محدود و مربوط به مکتبهای مادی و پیرو اصل غریزه نبوده، بلکه دامن عده ئی از رفتارگرایان را نیز گرفته است. زیرا در حالیکه اینان متوجه گوشه هایی از نفس و آثار آن شده اند، نفس در جلوه های خود از نظر آنها مخفی شده و آنچه اینان او را (روان) می پندارند، خود او نیست.
دقیقاً از همین روست که «ویلیام جیمز» به شکل استادانه و فروتنانه ای دربارۀ کتاب «مبانی روانشناسی» خود می نویسد:
«این کتاب من ـ که یک حجم ناخوش آیند و متورم و باد کرده ای را به خود گرفته است ـ گواه بر این حقیقت است: چیزیکه بتوان آنرا «روانشناسی» نامید وجود ندارد.»([۱])
ثانیاً، بررسی جریان تکاملی روانشناسی جدید می رساند که در این مسیر، هر نظریه پردازی برای خودش روش تبیین و درمان ویژه ئی طرح نموده است. «آرون تی بک» در کتاب «شناخت درمانی و مشکلات روانی» در این رابطه یاد آور شده است که:

      «… عجیب است که عمومیت یافتن اختلالات عاطفی و تلاش های همه جانبه برای تأمین خدمات روان درمانی برای توده های مردم، در شرایط وجود اختلاف نظر شدید میان دست اندرکاران امور روانی دربارۀ ماهیت این اختلالات و طرز درمان آنها مصداق داشته است. انواع نظریه ها و شیوه های درمانی جدید به ذهن عالم و عامی خطور کرده و کمی دیرتر فراموش شده اند. از آن گذشته، ماندگار شدن مکاتب روانشناسی درگیر در کار مطالعه و درمان اختلالات عاطفی ـ مکاتبی مانند اعصاب درمانی (نور و پسیکولوژی)، تجزیه و تحلیل روانی و رفتار درمانی ـ همچنان در محدودۀ چهار چوب نظری و روشهای تجربی و بالینی اختلاف نظرهای خود را حفظ کرده اند.»([۲])

      آنچه آمد مؤید این نظر تواند بود که روانشناسی جدید هنوز علم به مفهوم دقیق کلمه نشده است و لذاست که در صحنۀ علم، هر کدام از این نظریه ها به تنهائی و به خودی خود نارسا و ناکامل و محدود و ذوقی و… بوده و روشهای درمانی آنها نیز مقطعی است و نه همه جانبه و قطعی. و همین امر باعث شده تا آنها را در حد فرضیه های نارس تجربی نگه داشته، در معرض نقد و جرح و خرده گیری و بی ارجی و بی اعتمادی و… قرار دهد.

یکی دیگر از روانشناسان برجستۀ عصر ما (آیزنک) در این رابطه گفتۀ شگفت انگیزی دارد که به نقل خویش می ارزد:
«… معدل بهبود بیماران عصبی، عملاً ثابت و راکد مانده است، یعنی اگر این بیماران را با اسلوبهای روان درمانی معالجه کنند و یا اساساً آنها را به حال خود واگذارند و دست اندرکار معالجۀ آنها نگردند، هیچ فرقی نمی کند.»([۳])

     ثالثاً متوجه شدیم که مبلغ قابل توجهی از نظریه های جدید روانشناسی ـ به علل متعدد ـ انسانرا موجودی صرفاً مادی انگاشته و با روان وی، برخوردی صرفاً تجربی انجام می دهند.

     «فروید» نمایندۀ برجستۀ این نگرش، در تعریف شخصیت انسان می گوید که:
«شخصیت عبارت از محصول و نتیجۀ فعل و انفعالات متقابل میان نیازهای درونی فرد (غرایز) و میان عالم خارج (موضوعات) است.» ([۴])

     این تعریف بیشتر به آنچه ما آنرا در گذشته ذهن خواندیم تطبیق می کند! در این تعریف، وقتی با دست و دلبازی به انسان بنگریم، می شود حیوانی که عقلش نوکر غرایز اوست! زیرا که در تعاریفی از ایندست، محیط، چه محیط طبیعی، چه فرهنگی، سیاسی و… در محدوده نیازهای موجودی مادی و غریزی با انسان (= حیوانی دیگر) برخورد دارند! نه بیشتر. زیرا که محیط یک کل است که هر یک از اجزای او یک حیوان است و این کل، خود یک حیوان بزرگی است که حیوانات کوچک درون او به نزاع مشغول اند!
از آنچه آمد، انسان مسلمان باید یقین کند که: تأکیدات افراطی غربی ها در زمینۀ بازیافتهای روانشناسی، همچون تأکیدات افراطی طرفداران «فلسفه علمی!» است که فقط ذهن های خام را می تواند بفریبد!

      و اما چهارمین علت جسارت ما را برای فراهم آوردن این وجیزه نبود اندیشه و نظری جامع و مانع و هم جهت با اندیشه های اسلامی ـ که ممکن است عده ئی را به این فکر بیاندازد که حق همین است که همان ها (غربیها) گفته اند! ـ تشکیل می دهد.
آنچه در این رابطه توجه بسیار جدی را لازم داشته و غفلت از آن مایۀ گمراهی و تباهی تواند شد آنست که: چون از دیر باز عدۀ زیادی از ماها با همین رفتار ناسالم کنونی خو گرفته و عادت کرده و هویت خویشرا در چار چوب همین روابط و متبلور از همین روابط می پندارم!
چون با روان ناسالم و رفتارهای نا به هنجار او عادت کرده ایم، چون همین ناخویشتنِ هویت زدای و یا همین دشمن واقعی خویشرا به جای خویشتن واقعی و اصیل خویش پذیرا شده ایم، از اینرو، هم در فهم و ارزیابی موقف روانی خود دچار اشکالات عدیده هستیم!
هم در شناخت آفات راستین روانی خود؛
هم در بررسی روشها و طرز کار و پی آمد حضور فعال این آفتها؛
هم در شناخت عوامل و زمینه های رهاننده و روابط و ابزار رساننده به رسائی ها و روشهائیکه می توانند ما را به سلامت و رشد همه جانبه و کامل روانی برسانند!

     از اینرو تلاش خواهیم کرد: عوامل و مؤلفه های انحرافها و ناسلامتی های روانی را شناسائی و نمودار سازیم. موضع های ناهنجار و منحرفانه ئی را که فرد ناسالم از خود بروز می دهد، چهره های دروغینی را که به خود می چسباند و خود را از پشت آنها به نمایش می گذارد و شخصیت های کاذبی را که از خود بروز داده و در سایۀ آنها ابراز وجود می نماید، مورد بررسی و ارائه قرار دهیم.
سعی خواهیم کرد تا نحوۀ بروز، سازکارهای آفات روانی را تا حدودی تبیین و علل تداوم آنها را مشخص، نمونه های نوعی بیماری روانی را معرفی و مسایل متنوع بسیاری را متذکر گردیم!
با همۀ اینها و با اینکه این رساله را جلد دیگری همراه می باشد، هرگز ادعا ندارد که در این رابطه نوشته ئی کامل است. پس سزاوار آنکه دانشی مردان در تکمیل آن کوشیده و گرفتاران ناراحتیهای روانی، پندهای نقل شده در آنرا نیوشیده از عیب جوئی چشم پوشند.

و الله یقول الحق و هو یهدی السبیل

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن؟

اینکه گوید از لب من راز کیست

بنگرید این صاحب آواز کیست؟



[۱] – به نقل از: گامی فراسوی روانشناسی اسلامی، ص ۳۵.

[۲] – شناخت درمانی و مشکلات روانی، آرون تی بک، ترجمهمهدی قراچه داغی، شرکت نشر و پخش ویس، چاپ اول ۱۳۶۹، ص ۵ و۶.

[۳] – گامی فراسوی روانشناسی اسلامی، ص ۵۷.

[۴]- همان، ص ۶۵.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.