سخن مدیر:
بدون دیدگاه

    درین مقاله و درین بخش بر آن نیستیم که مسئله را با نگرشی به بنیاد اعتقادی مکتب سوسیالیسم، مورد توجه قرار داده و بگوئیم چون سوسیالیسم مکتبی الحادی می باشد و اصول فلسفۀ الحادی از تعلیل مبانی ارزشی و قبول ارزشها ناتوان است، لذا به صورتی منطقی و شایسته نمی تواند تعهد به زمینه های ارزشمدارانه را در انسان حاکمیت بخشیده و در پرتو حاکمیت همین مبانی ارزشی و تکامل آفرین، گسترۀ حیات و ابعاد مختلف و ژرف وجودی انسان را تحت تربیت و رشد قرار دهد و سپس نتیجه بگیریم، چون همۀ این نارسائیهای منطقی را دارا می باشد، پس «بد» است و ضد انسانی! نه، اینبار، استدلال و دلیل منطقی را در خدمت روشی وجدانی قرار می دهیم، تا با ارائه ی واقعیت های روشن و ملموس فطرت دست نخورده، انسانها، خود براساس مبانی فطری و وجدانی، ارزشها را از ضد ارزشها بازشناسند و صلاح را از فساد تمیز دهند و عاملین هر یک را شناسائی نمایند و…؛ لذا می پردازیم به شناسائی، تحلیل و شرح جوهره هائی که بر تمدن جدید و انسان کنونی بصورت عام و بر نظام سوسیالیستی بگونه ئی خاص، حاکمیت یافته و در جهت گیری ها و هدف تراشیها و… این نظام بصورت چشمگیر و انکارناپذیری نقش و دخالت دارند.

     در جهان کنونی، بنیاد قسمتی از جوامع و ممالک بر تکنولوژی گذارده شده و طبیعی ست که سیاست حاکم بر جامعۀ تکنولوژیک، سیاستی ویژه و متناسب با نیازهای خودش خواهد بود.
عنصر برجسته و چشمگیر جامعۀ صنعتی را «مصرف» تشکیل می دهد، چه وقتی مملکتی بخواهد پدیده های صنعتی یی را ارائه کند، ناچار است تا نخست مصارف بسیار بسیار زیادی را صرف تحقیق و تحقق زمینه ها و ابزار و وسایل صنعتی بنماید تا پس از تکمیل این بخش بسیار اساسی، بتواند از زمینه یی که چیده است، ثمره و نتیجه ای فراچنگ آورد؛ از دیگر سوی، وقتی این آرمان تحقق پیدا کرد و جامعه ای توانست فلان پدیدۀ صنعتی، مثلاً تلویزیون را تولید نماید، ناچار است راه و سیاست به مصرف رسانیدن آنرا نیز طراحی کرده و به مورد اجرا بگذارد! از اینجاست که با نگرشی سطحی و گذرا در جوامع تکنولوژیک، عنصر «مصرف» از میان واقعیت های حاکم بر این جوامع، خود، وجود خویش را فریاد می کند.

    گمان ما بر اینست که تا این مرحلۀ از بررسی، هیچ بندۀ خدائی، هیچگونه نظر مخالفی ندارد، اما می ماند این مسئله که هرگاه در جامعه ای، روح سیاست مصرفی حاکم شد و منزلت هر انسانی به قدر نیروی مصرفش سنجیده و ارزیابی شد، چند تا درد بیدرمان سروکله می نماید؟!
اولاً، متوجه می شویم که جامعۀ مزبور، آن جاذبۀ جوهری خویش را از دست داده و از مسیر فطرت خویش خارج شده، هم خود و هم انسانها را به انحراف، تخریب و تلاشی هویت دچار می سازد. یعنی، این جامعه دیگر دارای جاذبۀ حقانی (علمی)، ارزشی و زیباپسندانه در ابعاد مادی و معنوی نبوده، بلکه آنچه باعث گرایش انسانها و جلب توجه آنها به زمینه ای می شود زمینه هائی ست که به زور دروغ و تزویر و… بر آنها تحمیل شده است.

     در همین مرتبه است که آن روح اختلاف انگیز و تفرقه افکنانۀ ابلیسی تبارز کرده و به عنوان دومین درد اساسی، «مصرف» را فی حد ذاته، عملی و پدیده ای «ارزشمدارانه» تلقی می کند! و بر آنست که مصرف یعنی، ارزش! و چون توانست این ذهنیت را به انسان تحمیل نماید و مصرف کردن را عملی ارزشی قلمداد سازد، توانائی آنرا پیدا کرده است که انسان را با فطرت ثابت توحیدی وی که همیشه در پی کمال وجودی و جوهری می باشد، بیگانه سازد؛ و این کار باعث می شود که از این پس انسان محکوم به این ذهنیت، بجای گرایشهای فطری که ضامن تکامل وجودی او می باشند به مصرف و تشدید رشد کمی آن همت گمارد.
در واقع از این پس، این «خود» و فطرت واقعی انسان و جامعه نمی باشد که به زمینه ای می گراید و یا از زمینه ای اعراض می کند، بلکه چون جامعه و انسان در بند این سیاست ضد ارزشی، بیگانۀ از «خود» و بیگانۀ با «فطرت» خویش گشته، ناخودآگاه به سوئی کشیده می شود؛ و لذاست که اگر از بزرگترین تئوریسن های سیاست مصرف پرسیده شود: روح ارزشمندانۀ مصرف در چه و در کجاست؟ نه تنها از عهدۀ ارائه ی جواب منطقی برآمده نمی توانند که در پاسخ به زمینه هایی توسل می جویند که خود بیانگر روح پریشان و از خودبیگانۀ آنهاست. اینان هیچ دلیلی برای ارزشمندانه بودن مصرف ندارند! و ناامیدانه برآنند تا مصرف کردن را دارای خاصۀ لذت آفرینی قلمداد نماید! آنهم بدون آنکه این لذت آفرینی، از جوهره و ارزشی انسانی و لاجرم تکاملی برخوردار باشد.
مسئله ای که فهم و تأمل آن درین رابطه حائز اهمیت بسیار می باشد و ذهن عده ئی را چنان بخود مشغول داشته است که گاه از خود پرسشهائی می کنند و گاه هم از دیگران، اینست که:
اگر درست است که جهان مصرفی و انسان محکوم شده در زنجیر سیاست صنعت و مصرف، اسیر چنگال های بیرحم از خودبیگانگی و انحراف و تخریب و تلاشی هویت می باشد و دارد معنای راستین و جوهر واقعی خویش را از دست می دهد، چرا بر خود و بر این همه بدبختی و زمینه های رنجبار و فسادآور عصیان نمی کند و زنجیرهای محکومیت خویش را در هم نمی شکند؟ حال آنکه از نیروی چشمگیری نیز برخوردار می باشد! این پرسش تا آنگاه که فقط جنبۀ پرسشی دارد و طرف مورد خطاب، انسانی از خودبیگانه می باشد، بسی جالب و شاید هم پرسشی اساسی و ژرف و پهنه مند تلقی شود، اما همین که مورد خطاب عوض شود و به نفس این توقع (توقع اینکه از خودبیگانه شده ها، علیه عوامل از خودبیگانه ساز، برای رسیدن به هویت فطری خویش بشورند) تأملی شایسته مبذول شود، متوجه می شویم که اولاً پرسش مزبور، بواسطۀ اینکه پاسخ درست خود را بگونه ئی غیر مستقیم همراه دارد، پرسشی اساسی نتواند بود و ثانیاً متن این توقع، توقعی بجا و بموقع نمی تواند باشد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.