سخن مدیر:

چگونگی بیداری ملت

دسته‌بندی:
بدون دیدگاه

مسئلۀ بیداری ملت در رابطه با زمینه های استعماری موضوعی نیست که بتوان به سادگی آنرا ارائه داد؛ چه موضوع با همۀ عمقی که دارد هنوز نه تنها شکافته نشده که اغلبِ کسانیکه به این موضوع از چشم اندازهائی پرداخته اند، بیشتر روی دلایلی به یک جانب قضیه توجه نموده و نسبت عدم درگیر بودن با جوانب و ابعاد دیگر قضیه و نیز نسبت غیر ملموس و خزنده بودن بعدی بسیار هراسبار، با کمال تأسف بدان توجهی درخور نشده است! بدین معنا که مسئلۀ بیداری ملت همیشه با زمینۀ همزادِ ملموس و هم پیوندِ عینیِ آن یعنی تجاوز و چپاول روسها در ذهنیت ها تداعی یافته و جوهرۀ اصلی و علت های نهادین این رویداد خونین و این حماسۀ بزرگ قرن از یک طرف به دست فراموشی سپرده شده و بیشتر به زمینه هائی توجه شده است که حکم زمینه ها و عوامل جنبی را دارایند و از دیگر طرف، هستۀ تخریبی و متلاشی سازندۀ «وابستگی» و روشها و نمودهائی که می تواند معرف آن باشند از یادها رفته است!
لذا خواهیم کوشید درین رابطه موضوع را از چشم اندازی به تماشا بنشینیم که بتواند همۀ ابعاد را تبارز داده و تا آنجا که میسر است از نظر زمانی تنها به گذشته متکی نبوده، بلکه آینده را نیز در خود بگنجاند!
بیداری ملت در رابطه با اندیشه، روش و هدفمندی گروه های کمونیستِ افغانستان به طور کلی زادۀ سه زمینۀ عینیت یافته می باشد، که کمتر می توان کسی را یافت که در نقش آن سه زمینه به خود تردید روا دارد!

ما به یکی از این زمینه ها نقش اساسی قائلیم و دو زمینۀ دیگر را به عنوان زمینه هائی می شناسیم که بیشتر نقش روشنگری را در رویداد خونین افغانستان بازی نموده اند، و اما آن سه زمینه:
۱ ـ حاکمیت اندیشۀ منتسب به فرهنگِ اسلامی در ذهنیت اکثریت مطلق مردم افغانستان، همانگونه که در سایر نوشته های نگارنده و به ویژه در «جامعه شناسی سیاسی افغانستان» آمد، این فرهنگ از روشنی، جلا و پالودگی بی چند ـ به ویژه از نظر سیاسی ـ برخوردار نبوده و استعمار داخلی طی قرون و اعصار توانسته است ایده ها و نظریاتی غیر اسلامی را در پوشش های مختلف و قسماً شرعی و قانونی ساخته شده در آن بگنجاند.
آنهم چون این فرهنگ با اندیشه های سیاسی ـ اجتماعی پی ریزی شده در اروپای قرن هفده تا بیست، که قسماً تحریف فرهنگهای سیاسی ـ اجتماعی بازسازی شدۀ شرق و قسماً خزعبلات مدپرستانه ایست که فقط برای اشباع عقده های ظاهراً علم دوستانه ارائه شده است، مخلوط نشده است، هنوز می تواند لااقل از نیروی خالص و بی شائبۀ روحیه های دست نخورده و ناآشنا به نیرنگ های غیر انسانی برخوردار باشد؛ هر چند نسبتِ وجود قسمتی زیاد از ابعاد فرهنگ و اخلاق اسلامی در آن چنانچه خود اثبات کرده است، می تواند کارساز، پویا و در جهت وارستگی باشد.

با اعراض از تطویل کلام، نگارنده را عقیده بر این است که در بیداری ملت افغانستان و قیام سخت حماسی آنان در مقابل روسها، این زمینه (این فرهنگ) نقش اساسی داشته و اگر قرار را بر این بگذاریم که باید ملت با استفادۀ از نیروی الهی خویش به «وارستگیِ» همه جانبه برسد، لازم است همۀ نیروهای فعال و غمخوار و مسلمانِ پاک اندیش و پاک عمل، تمامت امکانات خویش را در «پالایش»، «رشد»، «پهنه دهی»، و در آخرِ امر، مقایسۀ این فرهنگ، به ویژه ابعاد سیاسی ـ اجتماعی آن، با فرهنگهای غیر اسلامی به کارگیرند.
۲ – زمینۀ دیگری که در بیداری ملت و ایجاد ضرورت عصیان علیه تجاوزگران روسی نقش بسیار ارزنده ئی را توانست بازی کند، عملکرد ناشیانه، شتابناک، غیر عاقلانه و در جهتِ متضادِ اندیشه های حاکم بر اجتماع از جانب کمونیستهای مزدور روسیه در داخل افغانستان می باشد.
سوسیالیست های ناپاکِ افغانستان اگر بخواهند اندکی واقع بینانه ـ آنهم در رابطه با خود ـ به آنچه در افغانستان مرتکب آن شدند، نظر افکنند و نقطه ضعفهای عملکرد خویش را در این رابطه بررسی نمایند، یقیناً مثنوی ئی هفتاد من کاغذ خواهد شد.
اینان را سراب قدرت چنان به خویشتن فریفته بود که اصولاً خودِ زمینۀ عمل، جهتِ عمل و منطق و روشهای منطقیِ عملِ خویش را از یاد برده بودند! اینان بر خلاف اصول سیاسی و فلسفی خویش، چنان به نمایش قدرت مشغول شدند که در نخستین گام مساجد و تکایا را مورد هجوم قرار دادند.
چنان فریب پشتیبانی روسها را خوردند که در نخستین روزها، صفحات روزنامه ها و جرائد را به شرح اصطلاحات سیاسی ـ فلسفی مارکسیسم «سیاه» کردند.
طبعاً مردم جهت و هدف اینان را تشخیص دادند! چه وقتی همۀ رسانه های گروهی، اعم از رادیو، تلوزیون، مجلات، روزنامه ها و… همه جا در کنار بخشیدن عناوین «دولتِ انقلابی اتحاد شوروی»، «دولت ضد امپریالیستی اتحاد شوروی» و «دولت دوست و برادر شوروی» به شرح ندانم…! کارهای وی بپردازند، مردم هر چند خرفت هم باشند، استعمار در کنار گوششان بوده و آنان را متوجه قضیه خواهد کرد و خواهند فهمید: دولتی که «شوروی» و یا «شوروی گرایان» را برادر خطاب کند معلوم است که اندیشه اش از کجا آب می خورد!
۳ ـ زمینه و عامل دیگری که در بیداری ملت افغانستان در رابطه با موضوعِ مشخصِ کنونی باز هم نقشی مؤثر داشت و هر روز بر مقدار اثرگذاری آن تا کنون ـ روی عللی چند ـ افزوده شده است، گروههای سیاسی بوده است.

نگارنده از آن جهت به نقش گروهها اهمیت ثانوی قایل شده است که با درک مشخصه های عینی جامعۀ ما و نیز عملکرد سیاسی ـ ایدئولوژیک و اعتراف خودِ این گروهها در رابطه با همین بعد (فعالیتهای سیاسی ـ ایدئولوژیکی) می توانیم یقین حاصل نمائیم که اگر جامعۀ ما فاقد آن فرهنگ و آن اخلاق می بود، هرگز موفقیت این گروهها بیشتر از مقدار کامیابی روسها در فراچنگ آوردنِ حاکمیت نبود.
شاید عده ئی که در پشت هر شیشه ئی دستهای پلید استعمار را می نگرند، بر نگارنده خرده گرفته و چنان پندارند که نگارنده در زمینه نقش استعمار را نادیده گرفته است!
آنهم نگارنده ئی که با وجود تأکید بر روبنائی بودن مارکسیسم در افغانستان و تصریح و تنویر علل پیدایش آن در جزوۀ «آیا نهضت افغانستان اسلامی ست» جهت هر چه روشنتر شدن زمینۀ «استعمار شوروی در رابطه با افغانستان» را با آن دیدگاهها و با آن تیراژ بلند به نشر سپرده است.

از روشندلی و ژرف نگری و دلسوزی خواننده ئی اینسان قلباً خوشحالم، اگر بیشتر منت گذاشته به ارائه ی نقاط ضعف اندیشۀ نگارنده بپردازد.
لیکن استعمار را، ما نظر به عملکرد و زمینۀ عملکرد و نیروهای به کار گیرنده اش، در بخش سوم مدغم می پنداریم و اگر درست هم دقت شود، واقع امر این مثبت را اثبات خواهد کرد.
لذا آنچه درین رابطه مهم بود این بود که مردم:
۱ ـ ایمان داشتند؛
۲ ـ فرهنگ و اخلاق سنتی اسلامی داشتند؛
۳ ـ آزادگی و غرور ملی ـ اسلامی داشتند؛
۴ ـ به صورتی نارسا، ایده، جهت، هدفمندی، روش و… سوسیالیستها را درک کرده بودند؛ و این گروهها از طرق مختلف به شرح همه جانبۀ آن پرداخته و با تحریک و تحریص در جهت اندیشه های اسلامی، آنانرا در عصیان بزرگِ تاریخی شان همکاری کردند؛ از جانبی مردم افغانستان با مواجه شدن به فاجعۀ تألمبار تجاوز و لشکرکشی روسها، کلاً متوجه شده اند که در جهان سیاست باید به گونه ئی فعال و آگاهانه سهم گرفت!

این بزرگترین زمینۀ تولید امید و ایمان به امکان رسیدن به یک سیاست مستقل و بارور تواند بود؛ مردم تا حد زیاد می توانند بفهمند که استعمار چیست، هر چند اغلب مردم بی سواد، خشن ترین، خونبارترین، پلیدترین، ننگبارترین، ستمگرترین هیئتِ استعماری را به گونه ئی عینیت یافته در چهرۀ روسها مشاهده می دارند؛ لیکن همین ها، با کسب تجارب از انقلاب اسلامی ایران، متوجه شده اند که آمریکا نیز یک استعمارگر و ضد اسلام و مسلمین است. منتها به قول خودشان او با وجود آنکه چپاول می دارد و استعمارگری پیشه می دارد، نخست این چپاول با ریختن بمب و گلوله! نیست و ثانیاً طوری به غارت می پردازد که چیزی به صاحب مال هم برسد.
در تکوین این ذهنیت، علاوه بر مشاهدۀ تجربی و ملموس ایران، در دورۀ شاه و روشهای تبلیغیِ آن از جانب گروههای وابسته، بیسواد و جا عوض کردن مفاهیم واژه هائی چون «رفاهیت» و «آزادی» که اغلب نزد عوام در مواردی مترادف هم پنداشته می شود، کمک کرده است!
بهر صورت، چون ملت مورد نظر ماست نه دیگرانِ قدرت پرست! متوجه می شویم که ملت چند مطلب را می داند و چند مطلب را از ترس دریافت کامل آن و بیداری کاملتر ملت به آنها «بد» القاء کرده و باورانیده اند.
از چیزهائی که آگاهی یافته اند یکی ایدۀ «استعمار» است و دیگر «استعمارگر» و سوم «استعمارزده» که با قدرت و نیروی هر چه پرشتاب به نفی چهره ئی از استعمار و نجات استعمار زده پرداخته اند.
و اما آنچه را که برایشان بد فهمانیده اند، مسئلۀ سیاست و عدم امکان تحقق سیاست مستقل و نزد اکثریتِ بیسوادان ـ جهتِ تعویض «شرّ بزرگ» به «شری کوچک» ـ احساس ضرورت اتکاء به قدرت و یا قدرتهائی ست که به گونه ئی ظاهری دارای توان پایداری و نگهداری وابستگانِ خویش قلمداد شده اند.

به هر صورت، ملت بیدار شده است، منتها آنهائی که می خواهند مردم را در جهت «آزادی» از دامهای استعمارگران و زنجیرهای سیاه «وابستگی» قرار دهند وظایفی دارند بس ژرف و احیاناً خطرناک! و باید بی وقفه و بی دغدغه با پشت کاری هر چه بیداری بخش و رشد دهنده به وظایف خویش عمل نمایند.
از جانبی «تعهد» ملت نیز پایان نیافته است و بزرگترین وظیفۀ غمخوارانِ به ملت اینست که نگذارند مردم غافل شوند و دزدان بیدار از این غفلتِ مردم استفاده برده و با همه چیزشان بازی کنند. چه عملکرد استعمار غرب در رابطه با نیازمندیهای مردم و بازیکردنِ نقشِ دلسوزانه اش بیانگر این واقعیت می باشد که بر آن است تا از تغافل مردم حداکثر استفاده را برده و با گرفتن چهره ئی حق به جانب، خویشرا خویش زده و آزادیهای الهی را به دست فراموشی سپرده است.
و باز این کس باید بداند «چه کسی او را مسلح کرده است»؟! تا بتواند به این پرسش که: «چرا و برای چه او را مسلح کرده»؟ پاسخی دقیق و پر معنا بدهد.
این مسئله که امکان ندارد، غرب فقط به واسطۀ ایده هائی انسانی به جامعه ئی کمک نماید، قابل تردید نیست.
با وجود آنکه تمام منابع «مادی» و «معنوی» (به ویژه بخش کاملِ سیاسی) ایران را در قبضه گرفته بود و بنا به مصلحت سیاسی خویش و میل و ارادۀ خود آنرا می چرخانید، به مقداری به او رسیدگی کرد اگر که یک روز فکر رهائی از چنگال آمریکا به سر ملت ایران زد، چیزی برای خوردن نداشته باشند.

افغانی برادری که ماههائی را در دورۀ شاه جنایتکار در ایران مشغول کار بوده و پس از انقلاب نیز روی عللی بدانجا روی آورده خود باید شاهد این مدعا باشد.
در دورۀ شاه هرگز کسی متوجه حضور همیشۀ بیش از یک میلیون افغانی نه تنها نبود که تا حدی با دیدی دلسوزانه به آنها نگاه می شد، چه سیل واردات آمریکائی ایران را به ملتی «صرف مصرفی» و به بازاری برای خرید هر چه بیشتر مواد مصرفی بدل کرده بود! لذا هیچکس نمی گفت: «افغانیِ پدر سوخته پا شو برو افغان!» چه آنقدر در غفلت متبلوری به سر می برد که حتی نمی دانست آنچه می خورد و می پوشد از کجاست! لذا اصولاً جز در مواردی بس نادر متوجه حضور «افغانیِ پدر سوخته» نمی شد!
اما امروز! افغانی عزیز! همان برادر مسلمان ایرانی تو، ترا از هر حیوانی پست تر میداند! اینک تو در نظر وی دزد هستی، آدم کش هستی، ترسو هستی، راهزن هستی، و هزاران طعنۀ دیگری که تو خود شنیده ئی! آنهم گاه از زبان کسانی که هرگز متوقع نبودی!
آیا شده است از خودت بپرسی این ها همه مولود چه زمینه ئی ست؟! آیا متوجه شده ئی که چرا آن برادر ایرانی تو از تو «بدش» می آید؟ یقیناً بلی! و خواهی گفت چون از اندیشۀ بلیغ و والای اسلامی برخوردار نمی باشد. که بنده در این بازیافت با تو هم عقیده ام ولی چرا از اندیشۀ اسلامی برخوردار نیست؟ یقیناً و البته که یقیناً چون آمریکا بر او حکومت می کرده و او را عادت داده است که با روده ها و از منظر ماشین ها و ساختمانهای کذا و تجملات ناکذای خویش بیندیشد!
با این مایۀ از درکِ واقعیت، آیا باز می خواهی به نگارنده بقبولانی که آمریکا در ایران قصد معاونت و خدمت داشته است؟!
آنچه از پذیرش واقعیتِ ملموس آن ناچاریم این است که همیشه استعمارگران ـ چه شوروی و چه آمریکا و چه … به این ممالک توجه دارند و خدمتهائی هم انجام می دهند اما نه برای ملتها! بلکه همیشه برای دولتها و کسانیکه امکان رسیدن شان به حکمروائی میرود! و یا می توانند در تضعیفِ دولِ ضد استعماری، رقیب آنان را یاری نمایند.
شما خود بهتر می دانید که استعمار شوروی به چه طبقه ئی از ملت افغانستان کمک و معاضدت می کرده و می کند! علت آنرا نیز خوب درک کرده اید!
آمریکا هم اگر در زمان شاه معاونت هائی می کرد به همانهائی بود که در خط خودش بودند و برای خودش کار می کردند! ورنه وضع ملت ایران را که اینک چه از نظر «فکری» و چه از نظر «مادی» خود مشاهده می دارید!
اگر آمریکا، جانب ملت ایران را می داشت پس از ایجاد آن همه بدبختی و غارت و تحمیل محاصرۀ اقتصادی، لازم نبود که جنگ عوامل بعثی را بر آنان تحمیل نماید.
حتی آمریکا اگر به ملت افغانستان دلسوز بود و به راستی خویش را دشمن روسها قلمداد می کرد، نه تنها باید جنگ صدام را بر ایران تحمیل نمی کرد که لازم بود، زمینه های مشابه آنرا در فلسطین و السالوادور و…! متوقف می ساخت تا ذهنیت سیاسی ـ انسانی ملل محروم جهان متوجۀ تجاوز روسها و فجایع ننگبار آنان شده و از جریانات سیاسیِ حاکم بر اندیشۀ ابرقدرتها عبرت می گرفتند!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.