سخن مدیر:

کلک سخن بلخی و سیمای افغانستان

بدون دیدگاه

   آنچه ازین پس خواهد آمد مسایلی ست که قسماً مربوط به جامعۀ ویژۀ بلخی (افغانستان) و روابط حاکم بر آن، در روز و روزگار خودش بوده و قسماً هم به دیدگاهها و باور داشتهای جامعه شناسانۀ مورد نظرش مربوط می شود.
بدیگر سخن، گاه بلخی با چیره دستی سیمای واقعی اجتماعی خویشرا به تصویر کشیده و از «آنچه هست» سخن می راند و زمانی هم پرده از روی باورها و صور آرمانی جامعۀ مورد نظر خویش و از «آنچه باید باشد» و اینک نیست، برگرفته است.
بلخی در تابلوئی بزرگ سیمای سیاسی ـ اجتماعی مملکت خود را چنین نقاشی کرده است:
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
علم و فضل و هنر و سعی و تفکر… ممنوع
آنچه در شرع حلال است، حرام است اینجا
ما به سر منزل مقصود چسان راه بریم
راهزن رهبر و خس دزد امام است اینجا
فکر مجموع درین قافله جز حیرت نیست
ز آنکه اندر کف یک فرد زمام است اینجا
سیر پرگار بسی طی شد و دور گیتی
همه جا پرتو صبح آمد و شام است اینجا
مگر از صحنۀ بستان طبیعت دوریم
پخته شد میوۀ هر کشور و خام است اینجا
بردگان سرخوش و آزاد به هر جا اما
ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

     آنچه درین تابلوی بزرگ از روشنی و صراحتی بیشتر برخوردار می باشد اینست که:
۱- وضع فرهنگی جامعه بکلی تباه و تباهی آور بوده بجای حاکمیت سواد و فرهنگ و دانش، نه تنها زمام حاکمیت بدست جهل افتاده است که: فراگرفتن و کسب تحصیل علم و فضل و هنر و تفکر و… نیز ممنوع می باشد!
البته واقعیت انکار ناپذیر این ادعا و یا برداشت بلخی از فرهنگ و روابط فرهنگی جامعۀ افغانستان زمانی بهتر تبارز خواهد کرد که دریابیم دولت افغانستان تا حدود سال های ۱۳۵۲ شمسی، درصدِ تبلیغاتی باسوادهای آن جامعه را هشت درصد قلمداد می نموده است! که این درصد با ایجاد کودتاهایی پیاپی مارکسیستی و هجوم ارتش سرخ به افغانستان و آوارگی بیش از پنج ملیون نفر بسیار تشدید شده و به درصد بیسوادها افزوده است!
۲- نظم و روابط اقتصادی کاملاً درهم ریخته و در حدی از فلاکت و ادبار رسیده است که اگر بخواهیم روح این حالت ویژه و شرایط کاملاً مخصوص اقتصادی را به نمایش بگذاریم باید اعتراف نمائیم که بر مسند روابط اقتصادی حاکم برین جامعه «فقر» تکیه زده است، چه درین شرایط ویژه نه تنها روابط غیر انسانی و ظالمانۀ اقتصادی حاکم می باشد و حاکم زرپرست وقت و عمال و دستیارانش از خون بینوایان اخذ مفاد می کنند و:
بهر ملت هستیِ دیگر نماند
غیر توت خشک و دستاس[۱] و هونگ[۲]

    که شرایط بگونه ای ست که همین روابط ظالمانۀ اقتصادی را عین عدل و داد قلمداد می نمایند!
در واقع درک و لمس همین واقعیت ها و شرایط بوده است که بلخی را وا می دارد تا فریاد زند:
از خون بینوایان اخذ مفاد تا کی
وز رنج نامرادان جستن مراد تا کی
بیداد بر ضعیفان جائی نگشت تحریر
لافیدن جرائد از عدل و داد تا کی

     ۳- ریشه و بنیان نظام سیاسی جامعه بر فساد و تباهی قرار داشته و اساس رهبری آن بدست راهزن ها افتاده و پیشوائی ملت به «خس دزد» سپرده شده است! زیرا به قول خودش:
عجب از گردش پرگاری این چرخ مدار
قطب این دائره هم پیرو استبداد است

     طبیعی ست وقتی «راهزن» راهبر قرار گیرد و خس دزد امامت جامعه را بدست گرفته باشد، اقتصاد جامعه درهم ریخته شده باشد و فرهنگ و بینش فرهنگی آن پایمال جهل و ستم گردیده باشد، سایر ابعاد اجتماعی آن جامعه و نتیجۀ برخوردها و موضع گیرهای متنوع مردم آن چه خواهد بود! همانکه خودش گفته: «همه جا پرتو صبح آمد و شام است اینجا!»
و از دیدگاهی دیگر و بدتر از آنچه گفته آمد، یعنی حضور و حاکمیت بی اعتمادی و اتحاد دزدان و غارتگرانی که هر یک بطریقی و با حیله ای به چپاول مردم مشغول اند:
دیریست مستبد را با شیخ اتحادیست
یا رب میان دزدان این اتحاد تا کی
همکاری و تعاون از اعتماد خیزد
با خلق خویش باشیم بی
اعتماد تا کی

     بلخی در هجو گونه ای برداشت خویشرا از حاکم و حاکمیت سیاسی جامعه و نیرنگهای مورد استفاده و ادعاهای درون خالی اش و… روشن ساخته: اولاً او را مستبد و نظام مورد عمل او را استبدادی معرفی می کند؛ بعد وی را مزدور بی آبرو و وابستۀ فرنگ و جهان استعمار می شناساند؛ سه دیگر وی را منافق، ریاکار و چهره پرداز می شمارد؛ دیگر اینکه دموکراسی ادعائی او را، خدعه ای انحراف بار و تخدیر کننده قلمداد می کند؛ و همین طور موارد دیگری که بی نیاز از برشمردن خواهد بود. و از طریق ارائۀ همین موارد است که هم موضع سیاسی و انقلابی خویش و هم موضع عقیدتی و جامعه شناسانۀ خود را روشن می نماید:
مستبد ای کهنه شاگرد فرنگ
باخبر باشی که ملت شد زرنگ
مشت دیموکراسیت هم باز شد
آنقدر هم نیست کس غول و دبنگ
گاه رو سوی جنوب و گه شمال
آخر ای موشک، خورد پایت به سنگ
غوطه خوردی در خم امر یک هم
پیره رو به باز آوردی به چنگ
بی
جهت پیرایه می بندی به خویش
آنچه بودستی نمی
گردی قشنگ
مدتی از جلد خود یکسو شدی
قاطریت خوی ماند و زین و لنگ
وقت گرما پشه گر خون می
خورد
از تو هر وقت است جاری این قلنگ
فر دنیای دگر «فرهنگ» شد

«فر» ما بردی تو ماندستی و «هنگ»
بهر ملت هستیِ دیگر نماند
غیر توت خشک و دستاس و هونگ
دیگران از راکت و بم دم زنند
ما و تیرائی[۳] تفنگ بی فشنگ
گر ترا از شرم می
ناید عرق
ما که می
میریم از این شرم و ننگ
یک طرف تعمیر مسجد می
کنی
یک طرف داری به رب کعبه سنگ
هر که حق گوید به زندان افکنی
کاین خیانتکار! می
گوید جفنگ

    بعد هم اعلام می کند که:
هم به عمر و هم به منصب هم به عیش
بیشتر از حق خود کردی درنگ
گر مسلمانی به قرآنت قسم
ور هنودستی تو دانی و کرنگ
یا ز ملت باش یا زین خانه رو
نیست دنیا بر تو و مثل تو تنگ
آنچه داری نسلهایت را بس است
هر چه می
خواهی خوری تریاک و بنگ[۴]

     تا آنجا که از مطالعۀ افکار و اندیشه های اجتماعی و بویژه جامعه شناسانۀ بلخی بر می آید، این واقعیت بصورتی چشمگیر استنباط می شود که بلخی بواسطۀ حضور در صحنه های سیاسی حاد ایران قبل از سال ۱۳۲۰ شمسی و نیز اشراف همه جانبه بر مسایل سیاسی منطقه از جمله عراق و بویژه مملکت خودش (افغانستان) و بررسی و تحلیل حوادث و رویدادهای سیاسی ـ اجتماعی آن دوران و گذشته های تاریخ و ارزیابی و تحلیلِ فلسفی ـ اجتماعی رخدادها و بازیافت و بازشناخت انگیزه ها و عوامل ریشه ای آنها، در مورد رهبری و نقش سیاسی ـ اجتماعی آن وقت و… حساسیت ویژه ای نشان داده است. دقت و حساسیتی که در خورشأن خودش می باشد؛ تا آنجا که شدت این حساسیت او را به کُنج تبعید و بند و زندان سپرد. بر مبنای برداشتها و تجاربی که وی از مسایل سیاسی ـ اجتماعی فراچنگ آورده است، بدین باور معتقد و معترف گردیده است که قسمت اعظم مصائب و بلاهای اجتماعی ملت و همبندان او مربوط به رهبری جامعۀ وی بوده است. لذاست که متوجه می شویم همچون تحلیل گری سیاسی و سیاستمداری تحلیل گر، سنن و قانونمندیهای مربوط به مسئلۀ رهبری جامعه را با دیدی ژرف و پهنه مند ـ آنهم در جای جای اشعار خویش ـ به ارائه و تبیین می نشیند.
وی پس از بیان دردها و رنجها و مصائب اجتماعی بسیاری که جزئی از آن را به عنوان نمونه خدمت خوانندۀ محترم تقدیم داشتیم، با صراحت اعلام می دارد:
جز قفای کور رفتن علتی دیگر نداشت
این فلاکتها که می
بینی گریبان گیر ماست

    زیرا: الناس علی دین ملوکهم . و هر گاه ملک و رهبر جامعه خودکور و راه نشناس و فاقد قدرت و وسیلۀ تشخیص راه از چاه و تاریکی از روشنائی باشد، وضع کسانی که دنبال رویِ چنین کوری را پیشه ساخته اند روشن تواند بود.
شدت حساسیت بلخی را درین مورد می توان از حملۀ صریح و قاطعانه ای که نسبت به مقام رهبری سیاسی زمانه اش می نماید حدس زد؛ وی ظاهرشاه را کوری قلمداد می کند که خود فاقد نیروی تشخیصِ زشت از زیبا و آزادی از اسارت می باشد! و چون متوجه شده است که مردم متوجه کوری و بی لیاقتی و ناتوانی و نارسائی او نبوده و خیال می کنند دارای رهبری بینا و صاحبِ قدرتِ تشخیص می باشند، به بیان آن واقعیت می پردازد. وی نه تنها شاه وقت را کور خطاب می نماید که در موارد دیگری نیز او را «بیسواد» مستبد و غیره نیز خوانده است. به هر حال چون باورمند است که:
نگرید از ستم هرگز یتیم و بیوۀ قومی
گراز رأفت بر احوال رعیت پاسپان گرید

    و بدین باور رسیده است که اگر رهبر جامعه بدان مرتبه از دلسوزی و عدالت گستری و حق جوئی و عطوفت و مهرپروری رسیده باشد که متوجه مردم و به اصطلاحِ خودِ بلخی «رعیت» و نیازمندیها و خواست ها و حقوقشان باشد، کار بدانجا نمی کشد که درد و رنج بیوه زن و یتیم آن جامعه، تا بدان مرحلۀ از شدت و بدبختی برسد که سرشک اندوه بر دامنشان فرو چکد! لذا، اعلام می کند که او کور است، زیرا نه توان تشخیص خیر خویشرا دارد و نه ابزار شناخت رنج مردم را.
بر خویش ستم روا داشته، با رویکرد به ظلم و بیداد پایه های هستی اجتماعی خویشرا سست و متزلزل می سازد، اما بدین خیال است که تداوم حاکمیت خویشرا ضمانت بخشیده است. پا بر ستیغ لغزنده ای می گذارد که جهنمی هول انگیز را در پای خویش دارد، اما برین گمان است که بر قلۀ سعادت بالا رفته است!
از اینرو بلخی حالت جامعۀ خویشرا در تصویری بسیار روشن، حزن انگیز و هراسبار چنین ارائه می دهد:
کشتی شکسته ایم ز بیداد ناخدا
بر تخته پاره، تا که تلاطم چه می
کند.

    ناخدائی که باید کشتی نشینان را از غرق شدن در منجلاب پستی ها و پلیدی ها نجات بخشیده و به ساحل آزادی و عدالت و نجات راهبری می نمود، دچار توسل به بیداد و ستم شده، و کشتی رهبری جامعه و یگانه وسیلۀ نجات مردم را به کام امواج هواها و هوسهای خویش کشانیده است. لذا: همه در خاطر نابودی و همه در خطر لغزیدن به کام امواج و یا غرقاب پستی ها قرار گرفته اند! هر چند در موردی دیگر، گونه ای مشخص از لغزیدن در غرقاب پلشتِ سیاسی و اجتماعی را برده بودن ملتی بر دربار و درگاه فردی معرفی داشته و غمگنانه ناله سر داده است که:
بردگان سرخوش و آزاد بهر جا اما
ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

    گفتن ندارد که در عصر رهائی برده ها و آزادی انسان ها وقتی ملتی ناآگاهانه و محقرانه غلامیِ فردی را به هر عنوان پذیرفته و بار ننگین وجودش را تحمل نمایند، معنائی جز لغزیدن در منجلاب عفن پستی ها و پلیدی های سیاسی و اجتماعی را تداعی نخواهد کرد و تبارز نخواهد بخشید.

     زیرا اینان نه تنها دنباله رویِ کوری را پیشه ساخته اند که خود نیازمند دستگیری و محتاج راهبری دیده ور و با خردی می باشد که باز هم بقول خود بلخی کوری ست که پس از گم کردن راه خویش و طریق درست و مسیر حق و رشد، راز نابخردی و ره گم کردگی، ابزار و وسایل و ضوابط حقجوئی را از منکران حق می جوید! بدین معنا که چون:
گم گشت چو از رهبر ما قبلۀ تحقیق
از منکر هر قبله کند قبله نما قرض

     ***

     درین وادی ره مقصد چنان از رهروان گم شد
که هر دم رهروان در هر زمان بررهنما خندد
به جهل مقتدی گر مقتدا می
خندد از خفت
یقین دان مقتدی هم از قفا بر مقتدا خندد

     زیرا علاوه بر موارد یاد شده اگر:
خفته در ناز نمی بود اگر رهبر قوم
گوی این معرکه هم بردم چوگان می
رفت

     که یقیناً خودِ لغزیدن در دام «ناز و نعمت» و لذت جوئی و هوسپروری نتیجۀ همان ره گم کردگی و کوری خواهد بود. طبیعی ست تا وقتی ملت تحت استیلای همین روابط متلاشی سازندۀ هویت انسانی و درهم پاشندۀ هماهنگی و نظم انسان بسر برد، بقول بلخی نه هرگز توازن و تعادل اجتماعی بوجود خواهد آمد و نه هم دوران حاکمیت اشرار بیسواد بیدادگر قلدر پایان خواهد پذیرفت، زیرا:
تا رتبۀ انتصابی ست مشکل بود توازن
فرمانروای مطلق، هر بیسواد تا کی؟

     در همین رابطۀ ویژه است که بلخی جهت تنویر اذهان و تحریک احساسات انسانی پرسش هائی سخت مدلل و عمیق را مطرح ساخته و ذهن دردمندان زجر کشیدۀ جامعه اش را در برابر پرسش هائی اساسی و جهت دهنده قرار می دهد؛ آنهم پرسش هائی تا این حد تکان دهنده:
حرام از چه سبب شد نوای آزادی
به رأی کیست گروهی بر اهل جور غلام؟!

     تا شاید اذهانی را متوجه خفقان حاکم بر جامعه و مصیبت های پاگرفتۀ از آن بنماید، لذا جهت تحکیم اندیشه های مورد نظر خود قواعد و ویژگی های لازم را ارائه و اعلام می دارد که:
قائد مردم نشاید گفت آنکس را که او
بانیِ تعمیر خود شد از خراب دیگری
خویشرا هردم مکن از خون مردم کامیاب
تا نیاشامد ز خونت کامیاب دیگری

    ***

     نیست رهبر بتوگر راحتش از زحمت توست
از طبیبی که خورد خون تو مرهم مطلب

     و یا آنجا که گوشزد می نماید:
فرماندۀ جمعی را جمعی ز هنر باید
سلطان کمالی شو، سهل است جهانبانی

     آنچه در رابطۀ با این بخش از اندیشه های بلخی قابل یادآوری می باشد اینست که ما بعنوان ملتی در حال انقلاب و طبعاً نیازمند به دیدی جامعه شناسانه نسبت به مسئلۀ ویژۀ رهبری، متوجه شرایط خاص خویش و ویژگی های عده ای از رهبرها و رهبرچه ها شده، بررسی عالمانه ای را پیرامون صلاحیت و توان حضرات به عمل آورده و جلو اندیشه و آرمان خود را نسنجیده بدست عده ای مزدورِ نابینا و خود محور نسپاریم، و گرنه حال ما از آنچه هست بهتر نخواهد شد، زیرا در هر حال:
شرم است برده بودن قومی بنام فردی
باید ز خود زدایند این ننگ و عار آخر

     آنچه در اندیشۀ جامعه شناسانۀ بلخی زیبا و درین رابطۀ ویژه زیبندگی خاصی دارد اینست که راه رهیدن از این منجلاب را نشان داده و معتقد است که کاروان رشد، کمال و حق جوئی و عدالتخواهی و آزادی طلبی ملت به سر منزل مقصود خواهد رسید؛ منتها به شرط اینکه پرچم رهبری و راهنمائی را بدست رهبری بصیر و بینا و باخرد سپرده و در جهت راهنمائی ها و راهبری هایش گام برداریم؛ زیرا این واقعیتی انکار ناپذیر و قانونی خلاف نابردار است که:
ره جانب منزلگه مقصود توان برد
زین قافله پرچم نه اگر کور برآرد.

     و آنگاه که با دقتی شایسته طریق وصول این امر را در میان انبوه افکار اجتماعی وی به جستجو می نشینیم در می یابیم که وی معتقد است که تحقق امر گرفتن پرچم از دست کوری بیدادگر و سپردنش به دست بینائی مهرپرور صورت نخواهد گرفت مگر پس از آنکه به پرسش کهنه شده و رنگ و رو باخته ای که در رابطۀ با رهبری مطرح بوده است پاسخی نو و عملی داده شده؛ یعنی در برابر سؤال و پرسش، جوابی مطابق گفته شود و چون سؤال جنبۀ ارزشی و انسانی و آگاهانه و رشدجویانه دارد، باید جوابی در خور خودش ارائه کرد و آن اینکه:
مسئول امر کیست؟ سوالی ست از قدیم
اکنون به این سؤال بباید جواب نو

     و جواب نو گفتن هم زمانی میسر است که دست به انقلابی عمیق و کمال جوش زده، کور بیدادگر را از مسند پایین کشیده و بینائی دادگستر را بر اریکۀ حکمروائی برنشانند! خود بلخی با بیانی لطیف و شاعرانه درین مورد دارد:
تا میگسار رنج نبیند ز محتسب
یا لیتنی شعرت بیک انقلاب نو

      و دقیقاً بر مبنای درک و دریافت درست حقیقت و جوهرِ همین واقعیت ها و مجهز شدن به همین تجربه ها می باشد که به افراد دلسوز بخود و به رهپویان مسیر رشد و کمال و عدل و آزادی و مهر و محبت و ایثار و اخلاص و… دستور می دهد:
هان ای جوان بکوش بیابی رهِ درست
گمکرده ره، به مردم ره گم چه می
کند

    ***

     ای گُمشده در بادیه، خود راه نمون شو
ای کم شده، با اصل بپیوند و فزون شو
از دفتر عشاق بخوان حرفی و آنگاه
در مکتب کونین خود استاد فنون شو

[۱]- آسیاب دستی

[۲]- هاون

[۳]- تیرا، منطقه ای است واقع در پشتونستان کنونی.

[۴]- یا «هر چه می خواهد خورد تریاک و بنگ»

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.