سخن مدیر:

کهکشان های معانی

بدون دیدگاه

با آنکه ادیان الهی با دعا و نیایش عجین بوده و انسان خداجوی بنا بر طبیعت و سرشت انسانی و جمعگرایانۀ خود، ناگزیر از پناه بردن به دامن دعا می شده است، اما نسبت به سایر زمینه های علمی و معارف الهی در مورد خودِ دعا کمتر چیزهایی گفته و نوشته شده است، و این شاید بخاطر آن بوده باشدکه: دعا کردنی ست، نه گفتنی؛ یافتنی ست و نه بافتنی.
با همۀ اینها تا جائیکه این حقیر متوجّه شده است، از چند سال به این طرف در کنار شرح برخی از دعاها و بیان معارف بلیغ و بلند آنها، نوشته های پراکنده یی نیز در زمینۀ خود دعا، آثار متعدد آن، فلسفه وجودی آن و… نگارش یافته که هر چند برخی از نویسندگان اینها، دنبال حل مشکل ذهنییِ خویش و در پی اثبات مدعای ویژه خویش بوده اند! و باز: با آنکه ـ به نظر بنده ـ کافی و کامل نبوده و جای بحث بیشتر و بلیغ تر در این زمینه باقی می باشد، همین مقدار خود می تواند در حدی قابل تأمل راه گشا، تحرک آفرین و اشباع کنندۀ اذهان جستجوگر باشند.
هر چند باورم بیشتر بر اینست که دعا را نمی شود از راه تفلسف! فهمانید و نقش بخشید، اگر چه بحث مخلصانۀ حکیمانه، عاری از تأثیر نتواند بود. زیرا حوزۀ دعا، حوزۀ تجربیات درونی فرد بوده و بحث و فحص های علمی بنا به طبع خویش نمی توانند از شفافیت و طراوت این تجربه ها برخوردار گردیده و با آنکه صور و اشکال معینی از فکر را به فرد انتقال می دهند، ولی ذوق و وجدان آن تجربۀ درونی را موکول به عملِ مخلصانه و عارفانۀ دعا کننده می نمایند.

و اما داستان من و این کار به غایت مشکل: واقع مطلب اینست که خانواده ما، یک خانوادۀ مذهبی بوده و تا آنجا که من به یاد می آورم همگی ـ بنا به دلایلی که جای ذکرش نیست ـ یگانه پناهگاه شان دعا بود!
از سوئی: کسانیکه رنج آوارگی مداوم را چشیده اند؛ کسانیکه کام جانشان از شوکران تجاوز و ستمبارگی تلخ و عطشان گردیده است؛ کسانیکه شانۀ روانشان از تیر لعن دشمن و پیکان طعن دوست زخمین شده باشد؛ کسانیکه بدون اعتقاد و اعتراف به « نیمه آدم » بودن خویش، عملاً شاهد رفتاری غیرمناسب با این مقام ( نیمه آدم بودن )ـ آنهم از جانب کسانی که ادعای« انسان کامل » بودن را داشته اند ـ بوده و ناباورانه ذلت انحراف از آدمیت را در خود و در آن مدعیان بی همه چیز مشاهده کرده، منتظرانه پیروزی عدالت و آزادگی، راستی و اخلاص و پاکی را به تلاش ایستاده اند؛ کسانیکه پیش از باورمندی نظری و آزادانه به نیمه آدم بودن خویش،
بگونه ئی اجباری آنرا در عمل پذیرفته باشند؛ کسانیکه بی همزبانی، بی یاوری، بی کسی و تنهائی را با ذره ذرۀ وجود و لحظه لحظۀ حیات خود تجربه کرده باشند؛ و بالاخره کسانیکه اندک شم مذهبی و حس خداگرائی داشته باشند، به نیکی دریافته اند که انسان ـ ولو هیچ مشکل اقتصادی ـ اجتماعی هم نداشته باشد ـ ذوق رهیدنِ از آنچه هست و اشتیاق رسیدن به آنچه باید باشد، گاهگاهی او را به حوزۀ دعا و نیایش می کشاند. و من نیز، اگر چه دیگرانم نیمه آدمی بیش نمی شمارند، به دعاها و به ویژه به زیور آل محمد (ص) پناهنده می شدم که هر چند در اوایل، نیایشهای سر تا پا لطف این کتاب ( صحیفۀ سجادیه ) بیشتر از هر چیز دیگری، پناهگاه دل دردمندم بودند، اما به تدریج عقلم را نیز بیدار کرده و به خود مشغول و گرفتار ساختند. آن هم تا آنجا که اغلب در وسط دعا افکاری سخت بیگانه با حال نیایش و آشنا و همراز با دریافت های علمی و عقلانی، مرا از آن حال بیرون کشیده و به خود مشغول می داشت.
آهسته آهسته متوجّه شدم که دعاها دارای لایه ها و بطون ظریف، لغزنده و هوشربائی هستند که اغلب در نظرهای اولیه از دید داعی پنهان مانده و به آسانی و سادگی رخ نمی نمایند. بخصوص آنگاه و آنجا که داعی را با دعا انسی پیگیر نبوده، همچون منِ تیره دلِ سیه روزگار، از چنگال رنج و یا مصیبتی بدامن نیایش پناه جسته و یا برای رسیدن به چیزهایی، بدان چنگ زده باشد.
به هر حال، اگر از فضولی در مورد آن لایه ها و بطون گردن جان را رهانیده و در مراتب پایین ترِ از آن مقداری انس بدعا پیدا شده و دقت بدانها مبذول گردد، این نکته ـ همانگونه که برای من روشن گردید، مر همگان را ـ مسجّل خواهد شد که دعاها در بدو امر و در یک تقسیم بندی ویژه، بدو دستۀ عمده تقسیم می شوند:
الف ـ آنهایی که موضوع خواست آنها، مربوط به زمینه ها و امور معمولی زندگانی فردی و یا جمعی بوده و نیایشگر، یا برای رهیدن از آنچه ملایم حال و مناسب  شأن خویش نمی یابد، دست توسل بدامن حق می زند و یا برای رسیدن به چیزی که آن را ملایم حال و مناسب  شأن خویش
می شناسد.
باء ـ آنهایی که در سطحی بالاتر و در حوزه ئی غنی تر از خواستهای معمولییِ حیات فردی و جمعی قرار داشته، دل و جان نیایشگر را به عالمی ورای عالم نیازهای غریزی ـ وهمی، و این زمانی ـ این مکانی می کشانند.
هر چند نزد کسانیکه بدرک ملکوت هستییِ اشیاء و اشخاص رسیده و همه چیز را در محضر دیگری، در پرتو نور دیگری و شئون و جلوه های حضور دیگری مشاهده می دارند، این مرز وجود نداشته، همانگونه که می تواند هر کاری گونه ئی از عبادت و دعا باشد، زمینه ها و امور ـ علی الظاهر ـ معمولیی زندگانی نیز، صبغه و جنبه ئی ربانی و الهی پیدا می نمایند. زیرا اینان نه تنها لوازم و ابزار مورد نیاز حیات فردی و جمعی را وسیلۀ نیل به کمال الهی خویش می شمارند که نفس زندگانی را نیز وسیلۀ عروج و قرب به معبود می شمارند. آنهم تا آنجا که به قول حافظ: « از دل و جان شرف دیدن جانان را غرض می شمارند»!
از اینرو اگر به حیات ارج می نهند و یا به نیاز های معمولی آن توجه می نمایند، از آن جهت است که آن همه را لازمۀ این گرایش معنیدار و مثمر، و مکمل حرکت درین مسیر برکت خیز و تعالی بخش بحساب می آورند.
منِ حقیر بحکم واقع، چون از آن خلعت بری و از مشاهدۀ این موارد تهی بودم، متوجّه شدم که ما ـ بدبخت ها ـ در رابطه با زمینه ها و امور معمولی و متعارف زندگانی فردی و جمعی نیز، از سلامت درک، مقارنۀ منطقی، ارزیابی مثبت و صلاحیتبار و گزینش معنادار و سلامت بخش بی بهره بوده و اغلب در انحرافی رنجزای و اسارتبار بسر می بریم. چه در این حوزه نیز، بجای رسیدن به شناخت، ارزیابی و گزینش آنچه مایۀ ـ حداقل ـ راحتی انسانی، آزادی آدمی وار و آرامش قابل قبولِ فرزند آدمی توانند شد، به غفلت و نسیان و گاه جهل مرکبِ آن مایه ها گرفتار آمده و بدتر از آن: آنچه را مایۀ اسارت، انحراف، تلاشی و فساد گوهر هویت ما می باشند، داروی همۀ دردها و مایۀ همۀ سعادتهای خویش پنداشته ایم!
از اینرو بر آن شدم تا فهرستی از موارد نقص، نارسا، فسادخیز و تلاشیزای و موارد کمال، پر معنی، ارجدار و حیاتبخش را تهیه نموده، به تطبیق و مقارنۀ رفتار خویش با آنها پردازم؛ ولی هنوز دو سه تا از دعاها را به اتمام نرسانیده بودم که سر شکسته، دلگرفته، خجالت زده و… منصرف شدم!
زیرا این درد کمی، غفلت قابل اغماضی، تیره روزی جبران پذیری و انحراف ناچیزی نتواند بود که: انسانی عمری ادعای اسلام، ایمان و تشیع داشته باشد، اما در عمل نه تنها در سطحی از مراتب معرفت و شهود لازمۀ این ادعاها نرسیده باشد! که بدبختانه، راه و رسم زندگانی معمول و متعارف را نیز از یاد برده و گرفتار گرایشهایی، و اسیر زمینه ها و اموری باشد که در هیچ منطق و نظام منطقی، دفاع پذیر نباشند!
و دقیقاً در جریان همین بازنگری به مسائل معمولی زندگانیِ فردی و جمعی از دیدگاه امام سجاد (ع) بود که ـ درست یا نادرست ـ متوجّه شدم: اولاً آنچه را برخی از جامعه شناسان رسمی و نامؤمن به گوهر باورمندیهای مذهبی « مبانی اجتماعی »، « زیربناها » و… نامیده و با آب و تاب و تبختر به عنوان کشف علمی و… معرفی میکنند، یا خود روبناست و یا اثر عوامل روبنائی! ثانیاً مایه های اصلی و واقعی (= بدیهی، مقابل اعتباری) رشد، کمال، سعادت و رستگاری انسان و جامعۀ انسانی در زمینه ها و امور دیگری قرار دارد که جز عده یی بسیار معدود، دیگران از درک آنها ـ و حتی، روابط سادۀ معقول آنها ـ عاجزند، چه رسد به شهود و وجدان جوهر و باطن آنها!
زیرا رسیدن به آنها، نیازمند تحقق شرایط ویژه یی ست که یکسره با ریخت زندگانی بالفعل ما و گرایشهای حاکم بر اندیشه و رفتار ما در تضاد بوده، و جز با تبری جستن از آنچه هست و تولی بدانچه باید باشد، و تحقق کامل و بالفعل آن در خود، و هم بسته شدن با مراتب عالیۀ هستی و حیات، و سنخیت یافتن با آن مایه ها میسر نتواند بود، بویژه که یکی از بدبختی های مردم همۀ دورانها ـ جز عده یی ـ و بدلایلی کاملاً ویژه، مردم دوران ما اینست که: بر آنیم تا بگونه ئی یقینی و تردید ناپذیر، در اولین وهله و نخستین گام، نتایج عملکردن به قوانین اجتماعی، احکام اخلاقی و دساتیر مذهبی را ـ آنهم در رابطه با سهمی که به خودمان می رسد ـ درک نمائیم! و در مرحلۀ بعدی، اگر مطابق ذوق و نظام ارزشی و رفتاری ما بود، بدانها گردن نهیم!
لذاست که اگر به سهمی که متوجّه خود ما می شود ـ و نه هر کس دیگری ـ یقین نداشته باشیم، نه تنها بدان گردن ننهاده و پایبندی نشان نمی دهیم که به اصل کارآیی آن دساتیر و احکام و… بدیدۀ شک نگریسته، امکان بروز ثمرات ارزشییِ آنها را نادیده می گیریم! بویژه زمانیکه از تاریخ صدور آن احکام و دساتیر عمری گذشته باشد! چه درین حال برای عده یی از ماها که به مرض توجیه گری و بهانه تراشی و گریز از مسئولیت و زمینه های مضبوط ارزشی گرفتار هستیم، بهانۀ خوبی پیدا می شود تا همچون کسانیکه معتقد بوجود نیازهای ثابت و پایدار فردی و اجتماعی برای انسان و جامعه انسانی نبوده و یا خود را بی اعتقاد به آنها جلوه می دهند، از بیخ و بن همه را انکار نمائیم.
ریشه ها و خاستگاه اینگونه برخورد را ـ اگر ساختگی نباشد ـ می توان در زمینه هایی از ایندست سراغ گرفت:
۱ـ نشناختن نیازها از نیازنماها؛
۲ـ نشناختن نیازهای ثابت از مقطعی و متغیر؛
۳ـ خود، برداشت خود، و سود و زیان عاجلِ خود را محور همه چیز قرار دادن؛ آنهم بخیال آنکه بخود می رسد! در حالیکه بواسطۀ عام شدن « خود محوری » از خود دور می گردد!
۴ـ بی خبری از اینکه نتایج ایمان و اخلاص و زهد و قناعت و تعاون و ایثار و…، در صورت عام و فراگیر شدن، پیشتر و بیشتر از هر کسِ دیگری، به خود عمل کننده بر می گردد.
۵ و ۶ ـ و زمینه های متعدد دیگری که از بحث فعلی ما خارج بوده و با اینکه واقعاً نتایج بسیار سهمگین و کشنده ئی را در طول تاریخ، بر بشریت تحمیل نموده ولی متأسفانه هنوز فرزند آدمی بدان رشد دست نیافته است تا ازین عناد، کج اندیشی و ستیز با خود دست برداشته، برای تکمیل تجارب انسانی، سالی چند را در جهت مخالف آنها ( بر مبنای باور مؤمنانه، که همان باور به غیبِ حقایق اشیاء و اعمال می باشد ) عمل نماید.
به هر حال، قبل از رسیدن به درک این معانی و مجهز شدن به این بینش و باور، مواردی را ـ اگر چه بسیار اندک از نظر کمیت ولی بسیار پر معنا، پر ارج و پر ارزش از لحاظ کیفیت ـ برای طرح یادداشت کرده بودم، که درک آن ظرافتها، آنها را بیرنگ و بی رمق ساخت! آنهم تا بدان پایه که خلجان دور ریختن موارد یادداشت شده، و ذوق دریافتهای جدید، بر من استیلاء کامل یافته بود. ولی از آنجا که هم خود را به همان موارد نیازمند می یافتم و هم کسانی مانند خود را، از دور ریختن آنها منصرف شده و بر آن شدم تا آنچه را که در صفحات بعدی می آید، به عنوان زمینه ها و نیازها و دریافتهای مقدماتی مطرح سازم، تا روزیکه خداوند توفیق طرح آن موارد را مرحمت و زمینۀ ارائه شانرا فراهم فرماید!
لذا آنچه در پی می آید، نه همۀ آن چیزهایی ست که جای طرح و شرح دارند! و نه همۀ آن مواردیکه باید انسان مؤمنِ مخلصِ حقجوی رها شده از قید هر چه غیر حق، آنها را وجهۀ همت خود قرار دهد!
چون صحیفه سجادیه بحری ست کرانه ناپیدا که هرگز نمی شود، و هرگز جز معصوم نمی تواند به همۀ رازها و لطایف آن پی ببرد؛ و این « همه نادان » را باور بر اینست که این کتاب یکی از معجزات روشن امامت حضرت سجاد (ع) بشمار تواند رفت. زیرا، آنجا که سخن از وصف حق است، چنان اوج میگیرد که جز وی را نشاید، و کلام را چنان وسعت و ژرفا و ظرافت می بخشد که هرگز، جز از ناحیۀ عصمت برنیاید.
*   آنجا که از ملکات فاضله و کرایم خلق فردی و جمعی سخن بمیان می آورد، آنرا چنان بسط می بخشد و چنان طرایف و ظرایفِ مکارم اخلاقی را نمودار می سازد که بدون استثناء هر خوانندۀ نظر بلند و هر گزینشگر خوشذوقِ با حوصله ئی را در انتخاب حیران، در انوار مسائل و معانی دست پاچه، از تأثری شوق انگیز ناچار و از بی تفاوتی و چشم پوشی نسبت به رفتار خود ناامید می سازد! که هر چند ذکر نمونه ها، هرگز و هرگز نمی توانند فرد را از مراجعه به متن این صحیفۀ نوریه بی نیاز سازند، بذکر گوشه ئی از آن همه، کلام خویش را زینت می بخشیم:
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَلِّنِی بِحِلْیَهِ الصّالِحِینَ، وَ أَلْبِسْنِی زِینَهَ الْمُتَّقِینَ، فِی بَسْطِ الْعَدْلِ، وَ کَظْمِ الغَیْظِ، وَ إِطْفَاءِ النّائِرَهِ، وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَهِ، وَ إِصْلَاحِ ذَاتِ الْبَیْنِ، وَ إِفْشَاءِ الْعَارِفَهِ، وَ سَتْرِ الْعَائِبَهِ، وَ لِینِ الْعَرِیکَهِ، وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ، وَ حُسْنِ السّیرَهِ، وَ سُکُونِ الرّیحِ، وَ طِیبِ الْمُخَالَقَهِ، وَ السَّبْقِ إِلَى الْفَضِیلَهِ، وَ إِیثَارِ التَّفَضُّلِ، وَ تَرْکِ التَّعْیِیرِ، وَ الْإِفْضَالِ عَلَى غَیْرِ الْمُسْتَحِقِّ، وَ الْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ، وَ اسْتِقْلَالِ الْخَیْرِ وَ إِنْ کَثُرَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ اسْتِکْثَارِ الشَّرِّ وَ إِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَ أَکْمِلْ ذَلِکَ لِی بِدَوَامِ الطّاعَهِ، وَ لُزُومِ الْجَمَاعَهِ، وَ رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ، وَ مُسْتَعْمِلِ الرَّأْیِ الْمُخْتَرَعِ.
« … بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و مرا به زینت صالحین و شایستگان آراسته فرما، و زیور پرهیزگاران ( عمل به واجبات و ترک محرمات ) را بمن بپوشان، با ـ توفیق برای ـ گستردن عدل و داد و فرونشاندن خشم و خاموش کردن آتش دشمنی و گرد آوردن پراکندگان و اصلاح فساد بین مردم و فاش کردن خیر و نیکی و پنهان نمودن عیب و زشتی و نرم خوئی و فروتنی و نیکو روشی و سنگینی و خوشخوئی و پیشی گرفتن نیکی و برگزیدن احسان بی آنکه جزای احسانی باشد و سرزنش نکردن و همراهـی نکردن به غیر مسـتحق و گفتن حق، اگر چه سـخت ( یا اندک ) باشد و کم شمردن نیکی در گفتار و کردارم، اگر چه بسیار باشد و بسیار شمردن بدی در گفتار و کردارم، اگر چه کم باشد و آنچه را بیان شد، برای من بوسیلۀ هموارگی طاعت و فرمانبری و همیشه بودن با جماعت ( مؤمنینی که بر مذهب حق بوده و گرد آمده اند، هر چند اندک باشند ) و واگذاشتن بدعت گزاران و آنکه رأی و اندیشۀ اختراع شده بکار برد، کامل گردان ». و در بخش دیگری از این مناجات می فرماید:
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ و تَوِّجنی بِالکِفایَهِ، وَ سُمنی حُسنَ الوِلایَهِ، وَهَب لی صِدقَ الهِدایَهِ، وَلا تَفتِنّی بِالسَّعَهِ، وَاِمنَحنِی حُسنَ الدَّعَهِ، وَلا تَجعَل عَیشی کَدّاً کَدّاً، وَلا تَرُدَّ دُعائی عَلَیَّ ردّاً فَاِنّی لا اَجعَلُ لَکَ ضِدّاً، وَلا اَدعُوا مَعَکَ نِدّاً…
« … بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و سرم را بتاج بی نیازی بپوشان و مرا به توانگری گمراه مساز و زندگی آسوده که در آن رنج نباشد، بمن عطا فرما و زندگانیم را سخت و دشوار قرار مده و دعا و درخواستم را به سویم باز مگردان، زیرا من برای تو همتائی قرار نمی دهم و با تو مانندی را نمی خوانم.»
این دعا ( دعای بیستم صحیفه ) بحدی از عظمت، غنا، ظرافت و ژرفا برخوردار می باشدکه عده یی را واداشته تا در شرح و تفسیر آن کتابها بنویسند! حال با ذکر یکی دو نمونه، چگونه می توان حق آنرا ادا کرد؟ جوابش روشن می باشد.
در همین راستا، آنجا که بدرخواست ریشه ئی ترین آرمانهای خویش زبان می گشاید دارد که:
  وَ اعمُر لَیلی بِایقاظی فیهِ لِعِبادَتِکَ وَ تَفَرُّدی بِالتَّهَجُّدِ لَکَ وَ تَجَرُّدی بِسُکُونی اِلَیکَ وَ اِنزالِ حَوائِجی بِکَ وَ مُنازَلَتی اِیّاکَ فی فَکاکِ رَقَبَتی مِن نارِکَ وَ اِجارَتی مِمّا فیهِ اَهلُها مِن عَذابِکَ…
«… و شبم را آباد گردان به بیدار نمودنت مرا در آن برای بندگیت و تنها بودنم به شب برخاستن برای ( مناجات با ) تو و چشم پوشیم از جز تو به انس و خو گرفتنم با تو و درخواست نمودن خواسته هایم بدرگاه تو و پی در پی درخواست نمودنم از تو، در آزاد ساختنم از آتشت و زنهار دادنم از کیفرت ( دوزخ ) که در آنست اهل و سزاوار آن ».
و در ادامۀ همین دعای مبارکه دارد که: وَاجعَل قَلبی واثِقاً بِما عِندَکَ وَ هَمّی مُستَفرَغاً لِما هُوَ لَکَ وَستَعمِلنی بِما تَستَعمِلُ بِهِ خالِصَتَکَ وَ اَشرِب قَلبی عِندَ ذُهوُلِ العُقُولِ طاعَتَکَ وَاجمَع لِیَ الغِنی وَ العَفافَ وَالدَّعَهَ وَ المُعافاتَ وَالصِّحَّهَ وَالسَّعَهَ وَالطُّمَأنینَهَ وَالعافِیَهَ…
«… و دلم را به آنچه نزد تو است مطمئن و آرام و قصد و آهنگم را یکسره برای آنچه برای توست بگردان و مرا به چیزی ( عمل خیری ) وادار که خواص و نزدیکانت را وامیداری و هنگام غفلت و بیخبری عقلها، طاعتت را در دلم مخلوط و آمیخته ساز ( در وقت غفلت و فراموشی مردم از حق چنان کن که دل من غافل ( نبوده و با عبادت تو عجین باشد ) و بینیازی ( از خلق ) و پاکدامنی ( از نارواها ) و آسایش ( در زندگی ) و بی گزندی و تندرستی و فراخی ( در روزی ) و آسایش و آسودگی و نداشتن گرفتاری و بدی را برایم فراهم کن».
*  و باز آنجا که از زشتیهای سیرت و سریرت پرده بر می گیرد، کلام را به جاهائی از عمق و بسط و باریکی می کشاند که هیچ فردی نمی تواند از پشیمانی ـ نسبت به رفتار و پندار قبلی خود ـ برکنار؛ از احساس کسر و کمبود خالی و بی خیال؛ از شرمساری بی نصیب؛ و از حیرتی جانسوز و انگیزاننده محروم بماند، که ذکر این نمونه ها را تیمناً بسنده می داریم:
اللّٰهُمَّ إِنیِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَیَجَانِ الْحِرْصِ، وَ سَوْرَهِ الْغَضَبِ، وَ غَلَبَهِ الْحَسَدِ، وَ ضَعْفِ الصَّبْرِ، وَ قِلَّهِ الْقَنَاعَهِ، وَ شَکَاسَهِ الْخُلقِ، وَ إِلْحَاحِ الشَّهْوَهِ، وَ مَلَکَهِ الْحَمِیَّهِ وَ…
« پروردگارا! من از بلای حرص و طمع، طغیان خشم و غضب، چیرگی رشک و حسد، تزلزل شکیب و صبر، ناخرسندی از بهره و روزی کم، بدی خلق و خوی، زیاده روی در هوسرانی و خود خواهی و… بتو پناه می برم ».
آنگاه که سخن را باریک و ظریف و هوشربا می سازد دارد که:
  اللّٰهُمّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَجْعَلْنِی نَاسِیاً لِذِکْرِکَ فِیمَا أَوْ لَیْتَنِی، وَ لَا غَافِلًا لِإِحْسَانِکَ فِیمَا أَبْلَیْتَنِی، وَ لَا آیِساً مِنْ إِجَابَتِکَ لِی وَ إِنْ أَبْطَأَتْ عَنّی، فِی سَرّاءَ کُنْتُ أَوْ ضَرّاءَ، أَوْ شِدّهٍ أَوْ رَخَاءٍ، أَوْ عَافِیَهٍ أَوْ بَلَاءٍ، أَوْ بُؤْسٍ أَوْ نَعْمَاءَ، أَوْ جِدَهٍ أَوْ لَأْوَاءَ، أَوْ فَقْرٍ أَوْ غِنًى.
… بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا به یاد کردن ( سپاس ) خود در آنچه بمن عطا فرمودی فراموشکار مگردان و به احسانت در آنچه بمن بخشیده ای غافل مساز و از روا ساختن درخواستم اگر چه به کندی پیش رود نومیدم مفرما، خوشباشم یا ناخوش، سخت یا خوشگذران، تندرست یا گرفتار، حاجتمند و گرفتار یا در نعمت، فراخ روزی یا تنگ زندگی، نیازمند یا بی نیاز».
*    طبیعی ست که دُرَر و لآلی این دریای کرانه ناپیدا را نمی توان به همین موارد و نمونه ها محـدود دانسـت، چه آنجا که به طـرح درخـواسـت مراتب آرمانی و مقـامـات ارزشمند متعـالی می پردازد، سخن را چنان لطیف و عمیق می سازد که هر صاحب آرمانی را خجلت زده و نا امید، هر ارزش ستائی را سرافکنده، هر آرمان پر جاذبه ای را بیرنگ و هر هدف و مطلوبی را ـ جز آنچه خودش و اجداد کرامش طرح نموده اند ـ باطل و بی ارج می سازد، که درین رابطه بذکر موارد آتی بسنده می داریم:
  اللّٰهُمّ صَلِّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ سَلَامَهَ قُلُوبِنَا فِی ذِکْرِ عَظَمَتِکَ، وَ فَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِی شُکْرِ نِعْمَتِکَ، وَ انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِی وَصْفِ مِنَّتِکَ.
   اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ، وَاجعَلنا مِن دُعاتِکَ الدّاعینَ اِلَیکَ وَ هُداتِکَ الدّالّینَ عَلَیکَ وَ مِن خاصَّتِکَ الخاصّینَ لَدَیکَ یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ.
« بار خدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و سلامتی دلهای ما را در یاد عظمت و بزرگی خود و آسایش تنهای ما را در سپاسگزاری نعمت خود و شیرینی زبانهای ما را در بیان نعمت خود قرارده.
بــار خدایــا! بر محمد و آل او درود فرست، و مــا را از دعـوت کننـدگان خـود که به سـوی تـو می خوانند و از راهنمایان خود که براه تو راهنمائی می نمایند و از نزدیکان خود که به تو
نزدیک اند قرار ده،  ای بخشنده ترین بخشندگان.»
  اللّٰهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکْمَلَ الْإِیمَانِ، وَ اجْعَلْ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ، وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیّاتِ، وَ بِعَمَلِی إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ؛
  اللّٰهُمّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتِی، وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَکَ یَقِینِی، وَ اسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِکَ مَا فَسَدَ مِنّی.
« خدایا! بر محمد و آلش رحمت فرست، و ایمان مرا به کاملترین مراتب ایمان برسان، و یقینم را فاضلترین درجات یقین ساز، و نیتم را به بهترین نیتها و عملم را به بهترین اعمال ترفیع ده.
خدایا! به لطف خود نیتم را کامل و خالص ساز، و یقینم را ثابت و پا برجای دار و بقدرت خود آنچه را که از من تباه شده اصلاح فرمای…»
   اللّٰهُمَّ صَلّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ فَرِّغْ قَلْبِی لِمَحَبَّتِکَ، وَ اشْغَلْهُ بِذِکْرِکَ، وَ انْعَشْهُ‏ بِخَوْفِکَ وَ بِالْوَجَلِ مِنْکَ، وَ قَوَّهِ بِالرَّغْبَهِ إِلَیْکَ، وَ أَمِلْهُ إِلَى طَاعَتِکَ، وَ أَجْرِ بِهِ فِی أَحَبِّ السُّبُلِ إِلَیْکَ، وَ ذَلِّلْهُ بِالرّغْبَهِ   فِیمَا عِنْدَکَ أَیّامَ حَیَاتِی کُلّهَا.
   وَ اجْعَلْ تَقْوَاکَ مِنَ الدُّنْیَا زَادِی، وَ إِلَى رَحْمَتِکَ رِحْلَتِی، وَ فِی مَرْضَاتِکَ مَدْخَلِی، وَ اجْعَلْ فِی جَنَّتِکَ مَثْوَایَ، وَ هَبْ لِی قُوَّهً أَحْتَمِلُ بِهَا جَمِیعَ مَرْضَاتِکَ، وَ اجْعَلْ فِرَارِی إِلَیْکَ، وَ رَغْبَتِی فِیمَا عِنْدَکَ، وَ أَلْبِسْ قَلْبِیَ الْوَحْشَهَ مِنْ شِرَارِ خَلْقِکَ، وَ هَبْ لِیَ الْأُنْسَ بِکَ وَ بِأَوْلِیَائِکَ وَ أَهْلِ طَاعَتِکَ.
« بارخدایا! بر محمد و آل او درود فرست، و دلم را برای محبت و دوستی خویش ( از محبت هر چه جز تو است ) خالی ساز، و به یاد خود مشغول گردان، و به ترس و بیم از خویشتن… بلند مرتبه اش فرما، و به رغبت بسوی خود ( ترا خواستن ) توانایش نما، و به فرمانبریت متوجّه کن، و در خوشایندترین راههای به سوی خود، روانه اش فرما، و در تمام روزهای زندگانیم، آنرا به خواستن آنچه نزد توست، رام نما؛
و تقوا و ترس از کیفر خود را از دنیا ( برای سفر آخرت ) توشه ام، و سفر مرا به سوی رحمتت، و ورود مرا ( روز رستاخیز ) در خوشنودیت، و جایم را در بهشتت گردان، و مرا توانائی بخش که به آن، همۀ خوشنودی ترا بردارم، و گریزم را به سوی خود، و خواهشم را در آنچه نزد توست قرار ده، و دلم را از بدهای خلق خویش برهان، و خوگرفتن بخود و دوستانت و پیروانت را بمن ببخش».
آنچه در پایان این مقال باید تذکر دهیم اینست که همۀ آنچه در اوراق آینده خواهد آمد، برداشتی ست شخصی از کلام کسی که واسطۀ فیض بوده و جز خدا و پیامبر و…، او را چنانکه شایستۀ اوست نتوانند شناخت؛ نگرشی ست اجمالی از ترنم های مردی که مظهر تام و کامل حق در میان خلق اوست.
پس طرحی ست از آنچه من فهمیده است و نه هر آنچه او قصد القاء آنرا داشته است. به امید روزی که میدانداران میدان عشق ولایت، مُهر از زبان بر گرفته، کام جان عطشناک
خجلت زده هایی چون من را از شراب طهور این بهشت معمور سیراب سازند!

وَ اِلیَ اللهِ المَصیرِ وَعَلَیهِ التَّکَلان
مشهد مقدس، زمستان ۱۳۶۶ خورشیدی

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.