سخن مدیر:

گوهر یگانگی

بدون دیدگاه

بررسی بینشمندانه امر ازدواج مؤید این واقعیت عینی و انکارنابردار می باشد که: این امر در ذاتِ خود نوعی رهیدنِ از خود، نوعی آزادی از خود، نوعی دیده بستنِ بر خود، نوعی گریختنِ از خود، نوعی مأیوس بودنِ از خود، نوعی ناباوریِ به خود، نوعی خالی یافتنِ خود، نوعی غریب یافتن خود، نوعی فقیر و نیازمند یافتنِ خود، نوعی ناقص و نارسا یافتنِ خود([۱]) می باشد؛ همانگونه که از دیدگاهی دیگر، دقیقاً گونه ای از فرار کردن، دویدن و سر برآوردن از نوعی کمال، از نوعی باروری، از نوعی آزادگی، از نوعی خودباوری، از نوعی دیده وری و بینائی، از نوعی احساس اعتماد و امید، از نوعی سرشاری، از نوعی نمایش ویژۀ هویت و… می باشد.

     به عبارت دیگر: جلوۀ واقعی و انکارناپذیر این امر فقط زمانی ممکن است تحقق یابد که حرکتِ هرکدام از دو طرف عملاً مجهز و برخوردار از ویژگیهای یاد شده بوده و فرد، در تجربه ئی عمیقاً درونی و اشراقی، آن ها را واجد گردیده باشد. زوجین عملاً در بطن تجربه و رابطه ای از همانگونه که آمد بسر برده و خود ـ از دیدگاهی ویژه ـ به غیر از نفس همان رابطه نتوانند باشند؛ هرچند که خود نتوانند همچون فیلسوفان حرفه ئی، از آن موقعیت ویژۀ وجودی خود تعریف و یا تصویری روشن ارائه دهند. و این طبیعی است، چرا که این موقعیت ویژه ـ همانگونه که اشاره شد ـ به دلیل فراتر رفتن از یک حدِّ وجودی (حوزۀ ناب عقلانی) و یگانه شدن با کل هستیِ فرد، از قرار گرفتن در زندان مفاهیم و صور بیانی ابا داشته و خود به نفسه، برهان وجودیِ خود می گردد. از اینرو، جز از طریق قرار گرفتن در متن همان موقعیت وجودی قابل انتقال نمی باشد.
در این رابطۀ ویژه، آنچه عملاً «وانهاده» می شود همان «خود»ی است که هستی، معنا، غنا، آرامش و غیرۀ خود را در دیگری می یابد؛ آنهم نه به گونه یی که: همۀ این والائیها را برای خود و در «عالم انفصال» بجوید! بلکه بدان گونه که همه را در متنِ ظهورِ همان پیوند و پویائیِ همان رابطه جسته، و در بیرون از آن، قابل تحقق نمی یابد؛ و این یعنی: خود را به دیگری سپردن، خود را در دیگری یافتن و خود را بدون دیگری گم کردن! دیگری که هرگز برای خودش و در عالم جدائی، معنایی نداشته و جز در متن حضور و تقرر و تحقق همان پیوند، قابل تصور نمی باشد. و این مؤید آنست که در این رابطۀ ویژه، موقعیتِ وجودی هر یک از همسران به شکلی کاملاً عینی و قابل دریافت، فاقد هرگونۀ ویژه از احساسِ خودی، احساس قدرتِ خودی و احساس دارایی برای خود بوده و جز تشخص و تبلور گونه ئی از یگانگیِ غروربار و فرارونده در آن یافت و دریافت نمی شود! یگانگی و وحدتی که با هرگونه تصور «انفصالِ» یکی از طرفین، در حال ستیز بوده و هستی و حضور خود را در بطن همان گرایشی می داند که برخوردار از ویژگیهای ذاتیِ امر ازدواج می باشد.

     تحقق این امر (ازدواج وقتی در مرتبۀ کمال خود باشد) در عمق هستیِ هریک از همسران، ابتهاجی کاملاً ویژه و منحصر به فرد به وجود می آورد که هرگز حاضر نمی شوند که آن ابتهاج نوازشگر و هوشربای را به چیزی کمتر و کم ارج تر از آن معاوضه نموده و دست از آن موقعیت ویژۀ وجودی (همدلی، هم کنشی و همداستانیِ کامل) بردارند، چرا که در این موقعیت ویژۀ وجودی، هر کدام از همسران، از حوزۀ وجود فردی خویش ـ اعم از جسمانی و روانی ـ فرار کرده و فراتر رفته و با حل شدن در هستیِ دیگری به نوعی از یگانگی دست پیدا می کند! و این یعنی: رهیدن از بیگانگی و دوگانگی و رسیدنِ به یگانگی. چرا که در این فرایند، هرگونه احساس و پندار بیگانگی و دوگانگی عملاً به شور و شوقِ رسیدن به یگانگی بدل می شود؛ آنهم تا آنجا که پندار دوگانگیِ جنسی (مرد، زن؛ نرینه، مادینه) و وهمی ـ اعتباریِ «خود» و «او»، «من» و «جز من» و… در جوهر تلاش برای رسیدن همه جانبه به یکتائیِ کامل، حل و فانی می گردد. هم از اینروست که در لحظاتی ویژه و از ایندست، هرکدام از همسران، با همۀ توان و تلاش برآن می باشند تا خود را در دیگری گم کنند! حل کنند، و یکی کنند و…! و این، هم در تلاش های جسمانی آن ها مشهود است، هم در تلاشهای روانی آنان. و لذاست که اگر خوب دقت شود، تلاشِ هر کدام ـ به صورتی کاملاً طبیعی و منطبق با منطق ذاتیِ حیات ـ برآنست تا از خود چیزی ببخشد، بکاهد و برون دهد و از طریق همین کنش، بر دیگری بیفزاید. و این یعنی، از یک طرف خود را عمیقاً در ایثار، در بخشیدن، در از خود سفر کردن و تهی شدن و رهاشدن و… یافتن! از دیگر طرف، در سرشار کردن، غنی ساختن و بارور کردنِ دیگری ـ که جز جلوۀ آخری از هستیِ خودِ او نتواند بود ـ یافتن! و از سوئی، حقیقت و اصل هستی، تشخص و حضور فعال و معنادار خود را در کلیتی به جستجو نشستن که خود چیزی جز رهایی از خود، جز بخشیدن و غنی ساختن، و نیز جستن خویش در جلوۀ ظاهراً برونی خویش نمی باشد!

     اینگونه بودن، به دلیل فرا رفتن از حوزۀ تجربه های بسیار سطحی و معناگریز حیوانی و احساسهای خام و یک طرفۀ محبوس در زمان، مکان و زبان و اغراض اعتیادجوش فردی، عملاًَ خود را از دسترسِ تجربه اشراقی و هوشربای آنانی که از این رابطه «اصلِ مالکیت»([۲]) را دنبال می کنند، دور نگهداشته و حتی از تن در دادن به احکام و روابطِ تفسیری ـ ولو که در حد شرع و تفسیرهای ظاهراً عالمانه و… ـ ابا می ورزد. چرا که حقیقت وجودی این امر، امری ذوقی و دریافتی می باشد و نه گفتنی و شنیداری؛ و همه می دانیم که امور ذوقی و اشراقی، به دلیل لطافت وجودی خود، تابع احکام و مقررات فکری ـ که بیشتر با مفاهیم اشیاء و امور سروکار دارند و نه با گوهر حقیقتِ آن ها ـ نبوده، نه در زنجیر مقوله های فکری گرفتار می آیند و نه در چوکات مقوله های بیانی. یعنی اگر کلام متعرض به جلوه ای و جنبه ای از جلوات وجودی این امور می گردد، در واقع خودِ کلام، عذر تقصیریست در پیشگاه حضرتِ ذوق و اشراق! و ادعای سراپا افتخارِ اینکه: درین جا زبان بیخودی مدعاست!



[۱]ـ خودی که قبل از روی آوردنِ صمیمانه و بخردانه به آن امر، عملاً حضور و ظهور دارد.

[۲]ـ که در این مورد ویژه در چهره و هیئتِ «هم سرداری» جلوه می نماید!

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.