سخن مدیر:

ترس (بخش اول)

بدون دیدگاه

مولانا شناسی

متن زیر دارای اشتباهات املایی و تایپی میباشد که ان‌شالله بعدا اصلاح خواهد شد

ترس بخش اول

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا له العین الوجود و صلاه و سلام الا واقف مواقف شهود و الا عالیه اُمنا المعبود.
اما بعد،
قال مولانا فی المثنوی:

آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقر آفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
جمله شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند از غم احوال آخر فارغ اند

در سلسلۀ مباحث عرفان عملی مولانا، بحث صدق را با گستردگی ای که داشت کوتاه کردیم.
امروز بحث دیگری را از این کتاب شریف مورد دقت و توجه قرار می دهیم و می کوشیم که این مسئله را در همین جلسه خاتمه بخشیم.
همۀ دوستان می دانند و در عرایض گذشته هم گاهی ما از مسایل مربوط به خوف و رجاء که دو بال سالک در طریق سلوک هستند و در عرفان عملی از اهمیت بسزایی برخورداراند تقریباً تا جایی که بنده تحفص کرده در جمیع کتب اخلاق عرفانی بخصوص در بخش عرفان عملی، هم از خوف صحبت شده و هم از رجاء. و واقعاً این دو تقریباً به بالهایی شبیح هستند که انسان را در تولد ثانوی او که تولد در عالم ملکوت باشد یاری می کنند و در سیر ملکوتی اش کمک رسان خوبی هستند.
خوف و رجاء انسان را از عالم حس و عالم محسوسات و عالم ماده به عالم مثال عالم ملکوت سوق می دهد و کمک می کند.
به هر حال به طور مقدمه پیش از آنی که حرفهای حضرت مولانا را به عرض برسانیم عرض می نمایم که:
یکی از وسایلی که عَظَمت انسان را نشان می دهد، عظمت انسانها توسط آن ارزیابی می شود، عظمت انسانها توسط او سنجیده می شود خوف اش است.
هر چه زمینۀ خوف مهم تر عمیق تر والاتر ماندگارتر ارزشمندتر باشد عظمت صاحب خوف برتر است. مسئله خیلی دقیق است چون سر آن داریم که در یک جلسه موضوع را ختم کنیم از دوستان شدیداً تقاضا دارم که با همۀ هواس و با همۀ عقل متوجه باشند.
هر چه خوف انسان ظریف تر باشد، عمیق تر باشد، اوج مندتر باشد، گسترده دامن تر باشد، فراگیرتر باشد، ارزشمندتر باشد عَظَمت وجودی انسان برتر است.
همۀ ما می ترسیم. بچه های کوچک هم می ترسند خانم ها هم می ترسند آقاها هم می ترسند؛ منتها زمینۀ ترس فرق می کند.
اگر از این آقا پسر بپرسم تو از چه می ترسید؟ می توانید شما به سرعت عظمت وجودیش را درک کنید. تو از چه می ترسید؟ از خدا می ترسد.
خیلی خوب، عظمت وجودیش تا کجا گسترده است؟ از خاک تا خدا.
اگر می گفت: از اجنه می ترسم؛ خیلی کوچک می شد. اگر می گفت: از گرسنگی می ترسم؛ عظمتش به کجا می رسید؟ از خودش تا معده اش.
بعضی ها از گرسنگی می ترسند؛ می گوییم آقا چرا به مغازه نشستید دروغ می گویید می گوید:
اگر دروغ نگویم خوب کاسبی نمی شود؛ کاسبی نشد گرسنه می مانم. این از چه می ترسد؟ از مصطراح. مصطراح متحرکی که در خود دارد؛ نه آن مصطراح بیرونی که ساکن است. تخلیه گاه نه، اینکه در خودش است و با خودش هی از این منطقه به این منطقه از این خانه به این خانه حملش می کند. متوجه شدید از چی می ترسید؟
ترس انسان عظمتش را نشان می دهد؛ موضوع ترس هر چه مهمتر باشد، عظیم تر باشد گسترده دامن تر باشد ارزشمندتر باشد عظمت وجودی شخص همان اندازه والا است و هر چه پایین باشد: بایسکل را می گذاریم کنار خیابان هی ترس داریم که دزد بایسکل را نبرد؛ ترس شما به اندازه چه است؟ من هم نمی فهمم قیمت یک بایسکل چند است؟ حالا به اندازۀ سی و نیم هزار است. عظمت وجودی شما به اندازۀ سی و نیم هزار است؛ یک چیزی که بسیار شرم آور است، بسیار شرم آور است.
در چند مورد هم بنده این را ذکر کردم هم در ایران هم در افغانستان: داخل مسجد می رویم کفش ها را گاهی با کیسۀ پلاستیکی با خود می بریم به درون مسجد. این دیگر بسیار ننگ آور است. از ترس که چه کار بشود؟ که یک جفت کفش را دزد نبرد. به یک مسجدی که هزار نفر، پانصد نفر، دو هزار نفر هستند چند تا دزد می خواهد بیاید. گرفتیم که یک جفت کفش را هم بردند آیا به این توهینی که به مسجد می کنید می ارزد؟ توهینی که به شخصیت خودت می کنید درون خانۀ خدا کفش ها را کنار پایت می گذارید یا روی زانویت می گذارید به این توهین می ارزد؟
چند دفعه به این آخوندها گفتم. منتها حتی یک بار یادم است به یکی از آخوندها گفتم با آن شوخی داشتم گفتم: چند دفعه به تو گفتم تذکر بده کفش های خودشان را نیاورند؟ گفت خیلی.
گفتم:
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر که این سخن را در نیابد گوش خر
آخوند خر برای مردم تذکر بده که کفش هایشان را نیاورند!
به هر حال متوجه باشید که ترس های شما از چه است. حالا فهمیدید چرا ما خوف را انتخاب کردیم؟ چرا مولانا از خوف می گوید؟ چرا خواجۀ انصار هم در صد میدان و هم در منازل السایرین خوف را می آورد؟ چرا در آیات قرآن این همه از خوف صحبت شده؟ برای اینکه: می خواهند ما عظمت داشته باشیم.
ترس های ما کودکانه و ابلهانه نباشد؛
ترس هایمان برای چیزهای بی ارزش نباشد؛
صلوات بفرستید به هر حال
عظمت انسانها را شما اگر خواسته باشید درک کنید فقط نگاه کنید از چه می ترسند. حِقارت شان را هم که می خواهید نگاه کنید درک کنید وزن کنید ببینید از چه می ترسد.
خوب دقت کنند دوستان.
آقا ای که کفش های خود را داخل مسجد می آورید ولو با پلاستیک، قیمت خودت از قیمت کفش های تو کمتر است؛ چرا؟ چون تو خودت را مسئول کفشداری خودت، نگهداری کفشت قرار دادید. تو وسیله شدید تا کفش باقی بماند. تو حافظ کفش شدید. معلوم می شود او از تو قیمتش بیشتر است وگرنه تو جان قدسی ات را به عنوان خدمه کفش، مسئول کفشداری نمی ساختید.
می خواهید «حقارت وجودی» کسی را درک کنید ببینید از چه می ترسد. می خواهید «عظمت وجودی» کسی را درک کنید ببینید از چی می ترسد.
آنی که سر بازار نشسته است و می گوید اگر دروغ نگوییم کاسبی نمی شود از گرسنگی می ترسد و گرسنگی را هم گفتیم از چه می ترسد؛ از ترس چه می ترسد از ترس خالی ماندن چه چیزی می ترسد.
دوم
یکی از زمینه ها و وسایلی که توانمندی انسان را چه در ابعاد بشری.
باز هم خوب دقت کنند دوستان!
سه بعد را می گوییم.
یک وقت خود را به عنوان انسان قبول داریم که از شتر و اسب و میمون و آهو و سایر حیوانات برتر است این انسان است. در ردیف سایر حیوانات خود را قرار می دهیم منتها ما خود را از حیوانات یک درجه برتر می دانیم؛ می گوییم: ما از آهو از شتر از اسب از سایر حیوانات از میمون که هوشیارتر است باز هم برترایم.
خوب، وقتی برترایم توانمندی ما هم باید برتر باشد؟ بلی برتر است. چرا؟ به دلیل اینکه:
ما می توانیم راحت از میمون از شتر و اسب استفاده کنیم آنها را در خدمت بگیریم؛ خیلی خوب، این یک مرحلۀ از بودن است.
مرحلۀ دوم اینست که: در من چیزی وجود دارد که در حیوانات وجود ندارد؛
و اگر دارد به عظمت آنکه در من وجود دارد نیست؛ و آن جنبۀ «ملکوتی من» است.
فرشتگان در خدمت من قرار داده شده اند. جبرئیل را خدا در خدمت من قرار داده، میکائیل را روزی رسان من ساخته است. پس من باید بالاتر باشم از آنها وگرنه به قول خود مولانا: خدمت والاتری برای دون تری معنا ندارد.
من از جبرئیل اگر بالاتر نمی بودم او را در خدمت من نمی گذاشتند و نمی گماشتند.
پس، من یک جنبۀ ملکوتی دارم که بایستی: ظرافت ها و لطافت ها و نزاکت های آن جنبۀ ملکوتی را حفظ کنم در نظر بگیرم. این جنبۀ ملکوتی را به پای هر خار و خاشاکی نریزانم بیهوده مصرفش نکنم قدرش را بدانم این منزلت دومی است.
و توانمندی هایی که انسان دارد در این رابطه به ویژه است و بخصوص است به این معنا
خوب دقت کنند دوستان خیلی خوب دقت کنند!
اگر انسان این توانمندی ملکوتی خویش را دقیقاً حفاظت کند که آلوده نشود، نه تنها به گناه آلوده نشود به آنچه «مادون این مرتبه» هم است آلوده نشود؛ به اذن الله، نه به چیز دیگری، به اذن الله فرشتگان در خدمتش قرار می گیرند؛ راحت می تواند به فرشتگان دستور بده برو این کار را بکن!
یک خاطره ئی برای شما می گویم اگر یک صلوات بلندی بفرستید.
یکی از سادات که همۀ ما و شما به او احترام داریم اسمش را نمی برم. اسم هر دو نفر را نمی برم ایشان را می خواستند داماد کنند. خوب چند جایی که مورد توجه اینها بود آنها دل نکردند و جاهایی هم که باز آنها دل می کردند ایشان نمی خواست. چون مسر بود که بایستی کفو او باشد.
کفویت در ازدواج شرط اولیه است.
گفت که در خواب دیدم ـ تازه است حدود نه سال ده سال بیشتر نمی شود ـ که در زیارت امام شش ـ ـ نور هستم. جلو رو نشسته ام قرآن می خوانیم یا دعا می کنیم. مادر من هم کنارم است. کسی وارد شد ـ که این را اسم نمی برم ـ مادر به من اشاره کرد که از این آقا بخواه که از این بزرگوارهایی که خوب آنجا شش نور مقدس است می دانید شما شش امام زاده است. آنجا که شهیدشان کردند همانجا دست جمعی دفن شان کردند.
این شخص که وارد شد می گوید یک باره دیدیم که فضا دگرگون شد. کاملاً این مزار روشن شد نورانی شد مثل اینکه صدها چراغ روشن کرده باشند؛ آن هم چه چراغهایی!
بعد مادر که اشاره کرد من دست آقا را بوسیدم که تا می خواستم چیزی بگویم گفت: بنشین فرزندم! من نشستم. ایشان هم نشست و حمد و سوره ئی خواند یا دعایی خواند هر چه بود. بعد که تمام کرد دیدیم که با این ارواح مقدسه صحبت می کند.
گفت که کار این بچه را هم راه بیندازید. مثل اینکه کسی، آقایی به کارپردازهای خودش دستور بدهد. می گوید حرف این آقا را من می شنویدم. گفت: کار این بچه را راه بیندازید. نفهمیدم که آنها چه گفتند.
این گفت: نه، گفتم برای شما همین امسال راه بیندازید.
هراتی ها! شما همینطور افراد به داخل خود دارید. متوجه شدید الآن آن زنده است. همین امسال حتماً راه بیندازید. بعد می گوید: که دیدم دستور داد به این ارواح که مواظبش باشید که دیر نشود که ناراحت می شود بعد حمد و سورۀ دیگری را خواند و بیرون شد.
آقا اگر خودت را پاک نگاه دارید به عالم ارواح «حکمرانی» می کنید؛ نه اینکه به حرام آلوده نشوید.
پاک نگه داشتن این نیست که حرام نخورید، حرام نبینید، حرام نشنوید، حرام نکنید.
پاک نگه داشتن اینست که:
آنچه لایق شخصیت تو نیست دوستش نداشته باشید.
کدام بچۀ ممیز حاضر است یک پانصدی را بدهد
خوب دقت کنید
یک پنصدی را بدهد یک دانه زردک بگیرد؟ سراغ دارید همچین بچۀ ممیزی؟
آقا محبت تو از پنصدی کمتر است؟ چرا به شلغم و زردک می دهید؟ چرا؟
این سکۀ محبت را قدرش را باید دانست؛ بترس که این را بیجا مصرف کنید خوف به این می گویند. روح، روح، روح خوف اینست که بترسید سکۀ محبتت را بیجا خرج کنید؛
محبتت متوجه چیزی بشود که ارزش توجه را نداشته باشد. ارزش صرف کردن محبت را نداشته باشد. خوب چه کار شد؟ اگر به این مرحله برسد از مرحلۀ حس گذشتیم.
مرحلۀ ملکوت انسان دارای اقتداری می شود توانمندی ای می شود مثل این توانمندی آقایی که گفتیم به انوار مقدسۀ امام شش نور دستور می دهد؛ او هم با تشر گفت دستور داد گفتم برای شما که همین امسال راه بیندازید. یکی از زمینه هائی که توانمندی انسان را نشان می دهد خوفش است ببینیم از چه می ترسیم؟ توانمندی شما همان اندازه است.
مهدی آقا! از چه می ترسید؟ از ترس اینکه بایسکل تو را ببرند، کفش های تو را ببرند، خلیطۀ گوشت را ببرند یا دلت را ببرند؟ دلی که ما نداریم که نداریم. دلی که حضرت شیطان چه بگوییم؟ سلام به او بگوییم نگوییم؟ که خوب ممکن ناراحت بشود. باز به جون خود پُخله کند خود را به قول بعضی ها اقلاً خیلی هم سر به دنبالش نکنیم. گفتند: دزد را هم تا به حدی بروفتان{تعقیب کن} که به دنبال خود بر نگردد. او را کِی برده ما اصلاً خبر نداریم که به کجا برده؛ بیشتر از این دیگر خود را خراب نکنیم.
توانمندی ما رابطۀ مستقیمی دارد با ترس های ما؛
هر چه ترس های ما سنگین تر و وزین تر و عمیق تر و شریف تر و والاتر باشد توانمندی ما هم همان اندازه است. ما یک اصطلاحی داشتیم در مشهد بحث های زیبایی داشتیم انشاء الله دعا کنید که تطمۀ یکی از بحثها که دو سومش را انجام دادیم یک دعای هشت صحفه ای بود. دو سومش را انجام دادیم شد صد و بیست نوار؛ یک سوم دیگرش مانده دعا کنیم که توفیقی نصیب بشود که این یک سوم را هم در خدمت شما سروران عزیز باشیم. در آنجا ما یک شوخی ای داشتیم و آن اینکه:
یک کسی است نمونه، نمونۀ اساتیری است؛ نه نمونۀ عینی؛ اسمش گل محمد است.
می گویند گل محمد! موتور سیکلتت را بردند؛ خیر است انشاء الله! گل محمد! بله، همین بچۀ تو کدام یکی؟ همین که هیجده نوزده سال بیشتر ندارد. هاء غلام رسول را می گویید؟ هاء! هیچی سر چهارراه او را موتر بزد؛ خیر است انشاء الله!
گل محمد! همین بارش پری شب باغ تو را همگی خراب کرد. هاء خراب کرد؟ هاء! خیر است انشاء الله! اگر برای ما بگویند کفش تو را چپه انداختند چه کار می کنیم؟ یا آیینۀ موتور سیکلت تو را بچه ها به چوب زدند. اگر انسان کارش به جایی برسد که بشود گل محمد به این معنا که:
جهان جنبد نجنبد گل محمد. از جنس فناپذیرها هر چه به او بگویید: خراب شد، شکست، ریخت، مرد، می گوید: خیر است انشاء الله! چرا؟
چون، ترسش به جایی رسیده که دلش را: جز نورانیت عرش چیزی نمی لرزاند؛ و گاه این نورانیت عرش را در زمین می بیند؛
وقتی بچۀ یتیمی در کنار مادرش با پای برهنه می بیند اشکهایش می ریزد اینجا دیگر تمام بدن گل محمد می لرزد تمام هستی اش می لرزد.
هر چه خوف های انسان والاتر، توانمندیش بیشتر وپختگیش از نظر سیر و سلوک والاتر رسیده به آن جایی که به پختگی قابل توجهی نایل آمده:
جانش پخته شده عقلش پخته شده احساسش پخته شده عاطفه اش پخته شده؛ هر آتشی هر دودی نه می تواند حس اش را دگرگون کند، نه عقلش را نه عاطفه اش را به یک پختگی کامل رسیده است دست یافته؛ ولی، خوف های ما چه؟
همۀ ما خود را شریف می دانیم و خیلی هم شریف می دانیم. اگر یکی برای ما بگوید: ای بی شرف ولو پدر ما باشد ناراحت می شویم. کاکای ما است دایی ما است به شوخی گفته: ای بی شرف! ناراحت می شویم. اگر همکلاسی ما همکار ما باشد که اوه اگر آمر ما باشد که نگو! اگر مهسود ما باشد کسی که با ما حسادت دارد هم چشمی داریم اینها اگر برای ما توهین کنند. البته حق انسان است که توهین را بر نتابد، تحمل نکند و حتی در تعزیرات اسلامی کسی که توهین می کند باید تعزیر بشود جزا باید ببیند ولی خوب ما کجاها این تحقیر را می پذیریم کجاها تحقیر را نمی پذیریم
خوب دقت کنید
شرافت انسان بستگی دارد
یکی از وسایلی که یکی از زمینه هایی که شرافت انسان را به نمایش می گذارد به عینیت به نمایش می گذارد در محضر دید حسی و عقلی انسانها می گذارد در محضر شهود باطنی انسانها می گذارد خوف های انسان است.
از چی می ترسید شرافت تو همان اندازه است. از هر چه می ترسید ببین قیمتش چقدر است؛ قیمت شرافت تو هم همان اندازه است. از دمپایی هایی که گم بشود می ترسید همین قدر شریف اید. شرافت تو به اندازۀ دمپایی های تو است.
خوب دقت کنند دوستان!
از این می ترسید که از کاروان خرد مندان و حکیمان و عارفان عقب مانده ام! به، به، خوشا به حالت! من دعا می کنم که جبرئیل هر آنچه از نعمت وحی غیر نبوی است به تو عنایت کند! چون، می خواهید حکیم بشوید و از جهل می ترسید از غفلت می ترسید از خرفتی می ترسید از نادانی می ترسید از کودنی می ترسید هنی الّکّ این عجب ترسی است؛ باید به کسانی که از این چیزها می ترسندY
خوب دقت کنید شوخی نمی کنم واقعاً خوب البته در طول تاریخ هم بوده الآن هم هست در آینده هم هست باید به اینها جایزه داد و عده ئی در طول تاریخ داده اند. چگونه داده اند؟
دیدند جامعه نیاز به مدرسه دارد آمده اند زمینی را وقف کردند که اینجا مدرسه بشود دیدند. اینجا یک عده ای طلب العلم هستند این طالبان به غذا نیاز دارند به پوشاک نیاز دارند. غذا و پوشاک آوردند برایشان دادند. اینها از چه می ترسند؟ از جهل، از غفلت می ترسند که در جامعه حاکم نشود؛ از تنبلی، از تاریکی می ترسند و در یک کلام از «مظاهر شیطانی» می ترسند؛ خوشا به حالشان!
و برای همین است وقتی زمینی را هدیه می کند که مدرسه ای، مکتبی، شفاخانه ای بشود خداوند در بهشت برایش جایگاهی تعیین می کند. عوضش را در بهشت بهش می دهد. درینجا عزت وجودی می دهد در آنجا هم مکان سکنا.
به میزانی که خوفهای انسان بی ارزش است شرافت انسان خدشه بردار است؛
و به میزانی که خوفهای انسان والا است و ارزشمند است شرافت انسان والا می شود و نورانیت پیدا می کند؛
از چه چیزی می ترسید؟ جنس شرافت تو از همان است. از این می ترسید که بایسکلت را کسی نبرد شرافتت شرافت مادی است یعنی ارتباط پیدا می کند به عالم ماده! از این می ترسید که در نماز ایستاده ای و نکند حضور ذهنت را دنیا و زخارف دنیایی از تو بگیرد و حضور قلب نداشته باشید ترست از عدم حضور قلب است از متلاشی شدن حضور قلب است؟ شرافتت شرافت ملکوتی است.
در نمازای و در رکوع ای و در سجده اید هراس دارید که نکند سجده ات تو را از عالم الوهیت بیرون بیندازد جان تو به مرحلۀ جبروتی فوق جبروتی از مرحلۀ فوق جبروتی بیاید پایین؟ شرافت تو الهی است ملکوتی هم نیست از فرشته هم بالا است. چند تا نماز اینطوری می خوانیم؟ وقتی به نماز ایستاده می شویم چند تا دغدغه داریم از این دست؟
وقتی دستها را بلند می کنیم که الله اکبر بگوییم می دانیم این یعنی چه؟
یعنی: هر آنچه غیر حق است عقبش انداخته ام.
ما شیعه ها می گویند مستحب است برای اینکه جان آماده بشود چهار مرحله داریم:
حس آماده بشود خیال آماده بشود عقل آماده بشود عاطفه آماده بشود روح آماده بشود شش مرتبه بگویید الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر مرتبۀ هفتم تکبیرته الاحرام را بگو ایم
در مرحلۀ اول احساس پشت سر انداخته می شود؛ چرا؟ اکبر آمد کوچک ها بروید کنار.
در مرحلۀ دوم خیال سوم عاطفه چهارم مراحل عقلی مسایل عقلی عقل خیلی شریف است العقل ماء عبدء الرحمان ولی این این طرف هنوز از این جهت است باید بروید از آن طرف عقل را بگیرید نور را از اینطرف پخش نکنید. از طرف ربوبیت پخش کنید.
عقلیات بشری برو کنار، عاطفۀ بشری برو کنار ،روح ادراکی، روح خیالی برو کنار! بعد بگو الله اکبر! چند تا دلهره داریم؟
نمازهای جماعت ما را که دیدید؟ مثل از این است که آن دورۀ شما نمی دانم به یاد شما هست یا نه احمد قلی خان که رئیس بلدیه بوده آن که کسی اردلی را روانه می کرده به دنبالش مرد تکه دیگر بندهایش می لرزیده.
آخوند ما سر نماز جماعت گفتند که جماعت را تا می توانید با شرایطش از زایده ها حذف کنید که وقت مردم ضایع نشود؛ ولی وقت کدام مردم؟ همین مردمی که از جماعت رفتند به سر بازار آن کاری می کنند. آیه داریم کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِّنکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ مَثل این مردم مثل شیطان است که می گوید: دروغ بگو خیانت بکن آن هم به کی؟ به همشهری مسلمانت و همسایه ات به آن کسی که به تو اطمینان دارد. و وقتی این کار را کرد شیطان می فهمید چه می گوید؟ می گوید: من از تو بیزارم برو، برو، برو! شیطان انسان را رد می کند هاء! این را دیگر خدا نگفته آیه را آوردم به همین واسطه.
شیطان می گوید: إِنِّی بَرِیءٌ مِّنکَ از تو برائت می جویم؛
چون، من مرد بودم. گفتم آدم را سجده نمی کنم و تو نامرد بودید گفتید: من به خدا دروغ نمی گویم ولی دروغ گفتید؛ برو که من از تو بیزارم. دنباله اش چه است؟
إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ.
مَن شیطان از خدا می ترسم. از پروردگار عالمیان می ترسم؛ اما، توی دروغگو نمی ترسید؛ اینست.
به هر حال شرافت انسان با ترس هایش سنجیده می شود؛ و همچنین طهارت انسان با ترس هایش سنجیده می شود.
اینجا مراد طهارت، طهارت شرعی تنها نیست. در مسایل شرعی مثلاً حیوانات قسماً حرام گوشت هستند لذا خونشان حرام هست. آب دهانشان حرام است. اگر بدنشان به طور عارضی هم تر شده باشد، آن تری نیز حرام است. از خود انسان خونش حرام است. بعضی از زایده های وجودی اش حرام است و نجس هستند. مراد نجاست و طهارت ظاهری نیست؛
مراد طهارت عقلانی، طهارت عاطفی طهارت روحانی است.
یک ظرفی داریم خربوزه هم داریم میوه هم داریم هندوانه هم داریم آیا اگر ظرف کمترین گرد را داشته باشد ما هندوانه را به داخلش می گذاریم؟ بابا این گرد هم پاک است طاهر است باز هم می گذاریم؟ گرد نجاستی نداشته گردی بوده، گرد پاکی بوده چرا نمی گذاریم؟
چون، اینجا آن طهارت و نجاست شرعی محض نیست؛ اینجا مقداری بالاتر رفته.
آیا اگر عسل ناب داشته باشیم بین کوزه می کنیم کوزۀ سفال که لعاب داده نباشه؟
چرا ایمان را در جایی قرار می دهیم که پر از محبت نجس ها هست؟ الدنیا جیفه جیفه را می فهمید چه است؟ جوانها کسانی که می فهمند صلواتی بفرستند همه پیرمردها صلوات فرستادند
خوب دقت کنند جوانها
جیفه آن چیزی ست که در شکمبۀ حیوان نجس است. در شکمبۀ حیوان نجس آن چیزی است که او را به عربی جیفه می گویند. حالا فرض کنید این چیزی که به شکمبۀ انسان است یا به شکمبۀ گوسفند است الدنیا جیفه دنیا همین است.
حالا این نجاست را به کجا جای می دهیم ما؟ به روی قلب نازنین خود. از بچۀ خود بیشتر او را دوست داریم از همسر خود بیشتر دوست داریم. به مغز نازنین به کنار عقل خود در شیشۀ عقل خود در جایگاه عقل خود الدنیا جیفه دنباله اش را هم می گویم حالا که گفتیم دیگر و طالبها کلاب دوستداران دنیا سگانند. کسی که همچین مرداری را دوست داشته باشد غیر از سگ می تواند باشد؟
آقا طهارت که می گوییم اینست: جان قدسی تو، تو دارای روح الهی هستید وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی برای تو گفته شده در این روح و در کنار این روح این نجاست را قرار دادن درست است؟ حب این نجاست را قرار دادن درست است؟ دنیا همان مرداری ست که در شکمبۀ حیوان نجس است و دوستدارانش جز سگ نمی توانند باشند؛ و این حدیث همۀ فرق اسلام این را ذکر کردند دیگر مربوط به شیعه و سنی و مونی نیست.
طهارت وجودی را چه چیزی نشان میدهد؛ تو به اندازۀ طهارت وجودی دارید که از چیزی که می ترسید تو بگو از چه می ترسید تا من بگویم چه مقدار طاهراید؟
آنهایی که از دنیا واقعاً می ترسند طاهراند؛ چرا در رابطه با کس دیگر این آیه نیامد:
إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا چرا در رابطه با دیگران نیامد؟ چرا در رابطۀ با عمر بن خطاب نیامد؟ چرا در رابطۀ با معاویه نیامد؟ چرا در رابطه با پیامبر و اهل بیت آمد؟ برای اینکه: اینها ترس شان از این بود که حب دنیا در دلشان جای بگیرد.
کسی که حب دنیا در دلش جای بگیرد طاهر نیست. خوب حالا میزان طهارت، چون طهارت امری ست از مقوله های تشکیکی و مشکک است، به میزانی که انسان خودش را از کثافات دور بسازد طهارت به او نزدیک شده و شخص به طهارت نزدیک شده همان اندازه طهارت دارد به همان میزان طاهر است. از چه می ترسید تا بگویم طهارت تو چند کیلو است، چند من است، از چه جنسی است از جنس عالم شهود است از جنس عالم فرشتگان و ملکوت است از جنس عالم جبروت است از چی هست؟
ما نجاسات عقلانی داریم. وقتی عقل رشد خودش را به کمال نرساند آلوده است.
این همه اختلاف در احکام و بخصوص احکام عقیدتی، احکام کلامی از چه است؟ از اینکه: عقل آلوده است هنوز به آن طهارت دست نیافته.
در رابطه با آیات قرآن این همه اختلاف از چه است؟
چرا این مفسر اینطوری می گوید و آن مفسر آن طوری می گوید؟ برای اینکه: هنوز به رشد عقلانی نرسیده اند؛ به آن جایگاهی که به طهارت مطلق نزدیک باشد نرسیده اند.
رشد حسی داریم رشد
فکری داریم رشد
ملکوتی داریم؛ طهارت هم همین طور است.
طهارت حسی داریم طهارت ملکوتی داریم طهارت عقلانی داریم.
به میزانی که زمینۀ ترس از این موارد دور باشد طهارت وجودی انسان همان اندازه است.
امروز بحث ما فکر می کنم بسیار سنگین بود در عین حال که خیلی شیرین بود بسیار سنگین هم بود. بحث های دیگر یک نکته را فقط می گویم و می گذاریم به روز دیگر البته معذرت بنده را باید بپذیرید که نتوانستم به یک جمعه ختم بکنم و بلاخره عزیزان من بزرگواران!
یکی از وسایلی که ایمان انسان توسط او سنجیده می شود و ارزیابی می گردد «ترس» هایش است.
تو بگو از چه می ترسید تا من بگویم چه مقدار ایمان دارید؟
اگر از دنیا بترسید ایمان تو دنیایی است؛
اگر از زمینه های ملکوتی هراس دارید؛ ایمان تو در حد ملائکه است؛
اگر از زمینه های جبروتی هراس دارید؟ ایمان تو جبروتی است؛
ترس های انسان هر چه باشد ایمانش از همان جنس است و در همان حد است. شرافتش در همان حد است طهارتش در همان حد است پختگیش در همان حد است توانمندیش در همان حد است و بلاخره عظمت وجودیش در همان حد است.
پروردگارا!
تو را به جان پیامبر، تو را به حقیقت طهارت خودت قسم، جانهای ما را از خوف های سرافکنده ساز تبرعه بفرما! و علی ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه من الصلوات.(مع الصلوات؟)
اللهم صل علی محمد وآل محمد.

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.