سخن مدیر:

جلسه ۸: مظهر اسم حی

بدون دیدگاه

حی

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین، الحمدلله الأولِ بِلا اول کان قَبله و الأخِرِ بِلا آخر یَکونُ بَعدَه، الّذِی قَصُرَت عَن رُؤیتِهِ اَبصارُ النّظَارین و عَجَزَت عن نَعته اوهام الواصفین، ابتدأ بِقدرتهِ الخَلق إبتداءً، واخترعَهُم عَلی مَشیَّتِهِ إختراعاً، ثُمّ سَلَکَ بِهِم طَریقَ إرادَتِه، وابعَثَهُم فِی سَبیل مَحَبِّتِه، ثُمَّ الصّلوهُ و السّلامُ عَلی خَیرِ خَلقِهِ و أشرَفِ بَرِیَّتِه، الّذِی سُمِّیَ فِی السَّماءِ بِأحمَد وَ فِی الأرضین بّأبّالقاسِم المُصطفَی مُحَمّد صَلواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلیه وَ عَلی بنِ عَمِّهِ سَیّدِ الموحدین امامَ العارفین عَلِی بن ابیطالب و اولادِهِ المُنتَجَبِین.

امّا بعد قال علیُّ بن ابیطالب علیه السلام فی مُناجاتِه: «یا حَیُّ أَسْأَلُکَ بِحَیاتِکَ الَّتِی لا تَمُوتُ أَنْ تُهَوِّنَ عَلَیَّ الْمَوْتَ وَ أَنْ تُحْیِیَنِی حَیاهً طَیِّبَهً وَ تَوَفَّنِی مَعَ الأَبْرارِ».[۱]

بار دیگر جهت خشنودی ارواح مقدسه‌ی شهداء، ارواح رفتگان این جمع، قلب مقدس امام زمان (عج) اجماعاً صلواتی ختم بفرمائید.

در ادامه‌ی مباحث‌مان پیرامون آرمان‌های علی بزرگوار (ع)، امشب به یکی از محوری‌ترین آرمان‌ها عطف توجه می‌دهیم با ذکر این نکته که امشب عرائض بنده خیلی کوتاه خواهد بود، شب بسیار متبرِّکی هست، عرائض را موجز و خلاصه ذکر می‌کنم، اُمَّهات را می‌گویم، شرحش بماند به ذهن خودِ عزیزان شنونده، مقایسه‌اش با کسانی هست که خودشان را دوست می‌دارند، به خویشتن دلسوزاند و احترام می‌گذارند.

درخواست حضرت (ع) با توجه به اسم مبارک حیّ، اللهُ لا اِلَه اِلّا هُوَ الحَیُّ القَیُّوم، توسل به اسمِ مبارکِ حیّ هست «یا حَیُّ أسْأَلُکَ بِحَیاتِکَ الَّتِی لا تَمُوتُ» به آن حیاتی از تو توسل می‌جویم و در خواست می‌کنم که فناء نمی‌پذیرد، مرگ پذیر نیست، چه می‌خواهی علی (ع)؟ «أَنْ تُهَوِّنَ عَلَیَّ الْمَوْتَ» مرگ را برایم ساده کنی، ضعیف کنی، ناچیز بسازی، تا من به راحتی بتوانم مرگ را به شوخی بگیرم، نترسم که هیچ، آنقدر ساده باشد و ضعیف باشد و لطیف باشد که ساده‌تر، ضعیف‌تر، لطیف‌تر و ظریف‌ترِ از او برای کسی و برای امری، انسان نتواند نمونه بیاورد «أَنْ تُهَوِّنَ عَلَیَّ الْمَوْتَ وَ أَنْ تُحْیِیَنِی حَیاهً طَیِّبَهً وَ تَوَفَّنِی مَعَ الأَبْرارِ» مرا به حیاتِ طیبه زنده بداری، این حیاتی که دارم حیاتِ طیبه نیست، حیات درجاتی دارد، یک وقت انسان به طبع زنده است، مثل سایر حیوانات، به فطرت حیوانی، به طبیعت حیوانی خودش زنده هست، یک وقت از این بالاتر می‌رود، حیاتِ عقلانی پیدا می‌کند، هرچه از او سر می‌زند، دلیل عقلانی دارد، به هرچه هم روی می‌گیرد و روی بر می‌گرداند، باز دلیل دارد، همینطور می‌رویم تا مراتب بالاتر. «أَنْ تُحْیِیَنِی حَیاهً طَیِّبَهً» مرا به حیات طیبه زنده بسازی و با ابرار بمیرانی.

ماها گمان می‌کنیم که زندگی را می‌فهمیم، زندگانی را می‌شناسیم و گمان می‌کنیم که زندگی داریم و زندگی می‌کنیم، زندگی را در دست داریم و آنگونه که می‌خواهیم شکلش می‌دهیم، بر زندگی حاکمیت و سلطه داریم، آن را به هر مسیری که خواستیم می‌چرخانیم و پیش می‌بریم، به یک معنا که همان معنایِ پیش افتاده‌ی حیاتِ حَیَوی باشد، درست است و لذا بر همین مبناء از نظر ما، بگویند زنده یعنی چه؟ می‌گوئیم یعنی موجودی که بخورد، بخوابد، طرح کند و چیزهائی را گِرد بیاورد، ثروت بیاندوزد، شهرت بیاندوزد، ریاست پیدا بکند، از لذت‌های مختلف، بهره‌مند بشود، به این می‌گویند زنده! اگر کسی مناقشه‌ائی بکند و بگوید خُب این کار را که حیوانات هم می‌کنند، عده‌ی زیادی از حیوانات، خُب هم می‌خورند، هم می‌خوابند، هم چیزهائی را گِرد می‌آورند، بعضی از پرندگان هستند، خانه‌ی شان را، لانه‌ی شان را، آشیانه‌ی شان را با پَرهای بسیار بسیار زیبا تزئین می‌کنند، می‌روند از صحراها، از باغ‌ها از جاهای مختلف، پرهای رنگین سایر پرندگان را که کَنده شده و باد برده این ها را یکی یکی می‌آورند به جای دقیقش در آشیانه‌ی خودشان نصب می‌کنند.

بعضی حیوانات هستند مثل مورچه، اصلاً انبارداری گیچ کننده‌ی دارد، کسانی که در مورد مورچگان تحقیقاتی کرده‌اند و عکاسی هائی که شده است، نشان می‌دهد، یک انباری دارند از مواد غذائی و مورچه‌ائی که بخواهد برود به این انبار، اول بررسی می‌شود، بازرسی، دوم سم‌پاشی می‌گردد، توسط مورچه‌ی معین، که نکند با خود آفتی را انتقال بدهد، بعد اجازه داده می‌شود که برود یک دانه‌ی ارزن مثلاً با خود بردارد بیاورد بیرون.

زنبور عسل می‌بینیم بهترین نمونه‌ای از چیزهای خوردنی که به هزار و یک درد هم دوا هست، جمع می‌کند، پس این‌ها زنده‌اند؟ بله! فرقِ منِ انسان با این حیوانات چه هست؟ آن می‌خورد من هم می‌خورم، می‌خوابد، می‌خوابم، تکثیر دارد، من هم دارم، چیزهائی را گِرد می‌آورد، من هم می‌آورم، انبار می‌کند، من هم انبار می‌کنم، فرق من با مورچه و زنبور عسل و چلپاسه چه است؟

شبِ قبل یا دو شب قبل عرض کردم، بشر تا به حال فقط تظاهرات حیات را فهمیده است، خودِ حیات چه هست، هیچکس نمی‌فهمد.

در پائین‌ترین حد که حیات معقول باشد، زنده به کسی گفته می‌شود که همه‌ی نگرش‌هایش و کنش‌هایش بر محور حیات باشد، چرا حرف می‌زنی؟ برای اینکه زندگی را تبارز بدهم، چرا سکوت می‌کنی؟ برای اینکه زندگی را تبارز بدهم، برای اینکه حیات را شکوفا بسازم. ماها حرف می‌زنیم یا سکوت می‌کنیم برای اینکه حیات شکوفا بشود؟ زندگی تبلور پیدا کند یا نه داشتنی‌های زندگی؟

کار می‌کنیم، تلاش می‌کنیم، سعی می‌کنیم، جان می‌کَنیم، بیدار خوابی می‌کشیم، رنج می‌بریم، عرق می‌ریزم تا خودِ حیات، شخص حیات، ببالد و شکوفا بشود؟ نورانیّتِ خود حیات شکوفا بشود یا نه در بِرون ما چیزهائی گِرد بیاید و جمع بشوند؟ باید تجدید نظر بکنیم. چه نگرش هست؟ می‌رویم درس بخوانیم؟ تا چه بشود؟ تا به حیاتی عالمانه برسیم یا به داشتنی‌های رنگین؟ آقا کجا می‌روی؟ چه کاره‌ائی؟ استاد دانشگاه! برای چه؟ برای چه؟ می‌رویم این‌همه، شب، روز، درس می‌خوانی، بیدار خوابی بکشی، که چه بشود؟ می‌خواهی خودِ حیات و ذاتِ علم و شخصِ دانش را تبارز بدهی؟ یا نه از طریق دانش و از طریق آن شب بیداری‌ها و رنج‌ها و ناراحتی کشیدن‌ها، مبلمان خانه‌ات بهتر باشد، ماشین‌ات دو مدل جلوتر باشد، کرواتت مُد روز باشد، کفشهایت واکس زده باشد، خودت چه؟ حیاتت کجا شد؟ هیچی دیگر صرف کردیم، دادیم حیات را فروختیم پول گرفتیم تا خرط و پرت داشته باشیم، عجب! کار خوبی کردی واقعاً هنر کردی، نشان می‌دهد که استادی، آن‌هم چه استادی! در خرابکاری استادی، هیچکس که دلش برای تو نمی‌سوخت هیچ، خودت هم دلت به خودت و به حیاتت نمی‌سوزد! حیات را می‌دهی، زندگی را می‌دهی، چیزهای مرده و بی‌جان می‌گیری وسطشان می‌نشینی، خوشحال هم هستی! حالا بنده نمی‌دانم پس دیوانه که است؟ شماها اگر می‌دانید برای بنده بگوئید دیوانه که است؟ این که استاد داشنگاه هست، اینطوری است! زندگی را می‌دهد، مرگ می‌خرد و بعد به تماشای مرگ خوشحال است و لذت می‌برد. از تماشای چیزهای مرده‌یِ بی‌جان، که به قیمتِ شخصِ زندگی بدست آورده خوشحال هست، به دیگران موت می‌دهد!

به هر حال، قول دادم که خلاصه کنم، کوشش می‌کنم بر قول خود وفادار بمانم. زنده کسی هست که نگرش‌هایش و گرایش‌هایش بر محورِ حیات باشد، برای تصفیه و تزکیه‌یِ حیات باشد، اگر فقط دارای حیات حَیَوی حیوانی هست، طبیعی هست، این حیات حیوانی را تصفیه کند برسد به حیات عقلانی، اگر فقط بر مبانیِ حیات عقلانی زندگی می‌کند، بکوشد که از مرتبه‌ی عقل برسد به مرتبه قلب، به ملکوت حیات دست پیدا کند، اگر به مرتبه‌ی قلب است، بکوشد که از مرتبه‌ی قلب این را تصفیه کند و تزکیه کند برسد به مرتبه‌ی روح، اگر نمی‌کند معلوم می‌شود که حیات نیست، معلوم می‌شود دل خودش هم به خودش نمی‌سوزد، سرمایه‌هایش را در جهت ابطال خودش به خرج می‌گیرد.

زنده کسی هست که برای تذهیب و تجلیل و تلطیف و تشریف و تعزیز حیات کار می‌کند، یعنی کوشش می‌کند حیاتش لطیف‌تر بشود، با جلالت‌تر بشود، با شکوه‌تر بشود، لطیف‌تر و ظریف‌تر بشود، زیبا بشود، تزئین بشود، عزیز بشود، با شرافت بشود، حیات بشود نه داشتنی‌ها! نفس زندگی‌اش اینطوری بشود، خودِ حیات، تزکیه بشود، تهذیب بشود، زیباسازی بشود، نگارگری بشود، شرافت پیدا بکند، شخصِ حیات، نه میز و صندلی‌هایش، نه ماشین و خانه‌اش!

و از همه مهمتر، همانطوری که اشارتاً آمد، زنده کسی است که در جهت رشد حیات است، خودِ حیات را رشد می‌دهد، شخص حیات را بزرگ می‌سازد، عظیم می‌سازد، علوّ مرتبه می‌دهد، بحث‌های دیشب و پریشب، هم عظمتش می‌بخشد، هم تعالی‌اش می‌بخشد، هم گسترشش می‌بخشد، نه بِرون حیات را که به بِرون حیات کار ندارد.

خُب می‌دانیم که هم در سخنان امیرمؤمنان علیه السلام و هم در دعاها همیشه می‌خوانیم، از بچه‌گی هم به ما گفته‌اند که حیات الهیه قبل و بعد از هر حیاتی هست، بی‌مانند است، بی‌نیازِ از همه‌ی چیزها، فانی کننده‌ی سایر موجودات و ذی‌روح‌ها هست، تشخُّص دهنده و امتیاز بخشِ حیات نماها، زندگی‌نماها از زندگی و حیات واقعی است، بخشنده‌ی حیات به دیگران هست و از همه مهمتر قائم به خود هست. که از ماها آنطوری نیست، یک ماشینی کنار خیابان بنده را می‌زند، چند مَن آهن پاره حیات بنده را می‌گیرد، راحت و پاکیزه! چرا؟ به دلیل اینکه حیات من در حد حیات حیوانی هست، اگر حیات از این مرتبه برتر بشود، ما و شما می‌بینیم کسانی که در گذشته کار زندگانی بخش کرده‌اند، برویم به داخل افغانستان، ایران، پاکستان، نمی‌دانم، هندوستان، یَنگ دنیا، ایران، همه جاها، عربستان، انسان‌هائی که کار علمی کردند، خودشان رفتند اما حیات علمیِ شان ادامه دارد، ما و شما کتاب‌های شان را می‌خریم، پول می‌دهیم، می‌خریم، وقت، عمر می‌دهیم، چشم می‌دهیم، سلامتی می‌دهیم، می‌نشینیم می‌خوانیم این‌ها را تا از طریق آن‌ها بر حیات ما افزوده بشود.

به هر حال، اگر خداوند از طریق اسم مبارک حیّ بر انسانی، بر مؤمنی، تجلی کند، این انسان حیاتی پیدا می‌کند که همه‌ی آنچه را گفتیم در خود دارد، اولاً بی‌مانند است، عزیز است، عزت‌مند است، شخصِ حیاتش عزیز است، مردم به بِرونش نگاه نمی‌کنند، به خودش نگاه می‌کنند، خودش را که می‌بینند، احساس حقارت می‌کنند. می‌گویند اگر این آدم است، پس ما چه‌ایم؟ اگر این مسلمان است پس ما چه‌ایم؟ اگر این مؤمن است پس ما چه‌ایم؟ دیدید بعضی از افراد را شما؟ یکی دو تا هم نه، صدها انسان را دیدیم که تا می‌بینیم توجه نمی‌کنیم که این ماشینش چه است؟ خانه‌اش به کجا است؟ چند ملیارد می ارزد؟ به این کارها اصلاً کاری ندارد، چند تا شرکت دارد؟ به این‌ها هیچ کاری ندارد، تا انسان این را می‌بینید یک نوع احساس حقارت می‌کند، یک نوع حسرتِ گیج سازنده و هوش رُبا به معنای دیگری جانِ انسان را فرا می‌گیرد، یک آهی از نهادش کنده می‌شود که کاش من هم مثل این می‌بودم، یا مثل این باشم. به این می‌گویند عزیز، دارای عزتِ حیاتی است، شرافتِ حیاتی است.

بعضی ها را می‌گویند که خُب بگردید یک عیبی هم بهش بگیرید، ببینید عیب‌های گنده‌ائی که دارد چه هست؟ هرچه چهار دوبرش را نگاه می‌کنند، ها! می‌گویند یک عیب دارد، چه است؟ یک خانه‌ی چهل متری دارد، خانه‌ائی، زندگی که نشد این که، فرش‌هایش را هم همه را بالای هم بفروشیم سی تومان کسی نمی‌خرد. می‌بینید چه کار می‌شود این؟ به آن بی‌مانندی، به آن بی‌عیبی، به آن رسائی، به آن والائی.

و بعد به میزانی که در زندگانیِ این شخص و ابعاد مختلف حیاتی‌اش وارد می‌شویم، زیبائی‌ها را و والائی‌ها را کشف می‌کنیم، ایشان چه دارد؟ بله فلسفه می‌فهمد، پس حکیم است، بله! قرآن را خوب می‌شناسد، پس متمسک به قرآن است، بله! توکّلش در اوجِ اعلی است، بله! اخلاصش فلان است، بله! هنرش چنین است، بله! هِیْ می‌بینید گسترده می‌شود دامنه‌ی حیاتش و دامنه‌ی شخص حیاتش نه بِرون. می‌بینید هیچ وقت از چیزی که بِرون باشد صحبت نمی‌شود، چند جریب زمین به فلان جا دارد، هیچی! چندتا کارخانه دارد؟ چند صد نفر بالاش کار می‌کنند؟ هیچی! پس چیزی نیست! نه هست! آن کارگرانی دارد که ما و شما ما نداریم. آقا چه است کارگرش؟ آن چشمی دارد که با آن چشم، ملکوت را نگاه می‌کند، تو همچنین کارگری داری؟ تو همه نگاه می‌کنی به دنیا و زخارف دنیائی و دنیا هم جیفه هست، تو به نجاست نگاه می‌کنی او به ملکوت! نوکرهای تو بهتراند یا نوکرهای او؟ کارگذاران تو بهتراند یا کارگذاران او؟

او گوشی دارد که سخن فرشته را می‌شنود و کلام فرشته را در می‌یابد، کارگزاران بسیار زیبائی دارد، کارگرهای بسیار خوبی دارد، او دِلی دارد که بر زمین نیست و با زمینیان هم نیست، در جمع تنها است، ما در تنهائی در جمعیم، داخل تخیلات مسخره‌ی‌ عجیب و غریبی که جای بحثش و شرحش نیست، همیشه، یک پیشنهاد می‌دهم، یک تجربه بکنید، وقتی تنها هستید ببینید با کی صحبت می‌کنید؟ با کی جر و بحث می‌کنید؟ به کی خود نمائی می‌کنید؟ از کی چیزی می‌پرسید؟ به کی چیزی می‌دهید؟ چه کسی را تَه سری می‌زنید؟ چه کسی را بالا می‌بیرید؟ پس تنها نیستیم، در تنهائی ما در جمعیم، ولی این انسان در جمع، در تنهائی است و این تخیلات و تفکرات هم اصلاً، تفکر که نمی‌شود گفت، توهمّات مسخره و پوچ هیچ ارجی قائل نیست، نیست اصلاً اینجا! کارگران او را در نظر بگیریم کارگران خودمان را در نظر بگیریم.

همینطور، او دستش به فرمانش است، دلش بدون اجازه‌ی او به دنبال چیزی و یا امری نمی‌رود، دلداده به چیزهای مسخره‌ائی که ما هستیم نیست، دلش هم به دنبال این چیزهای رنگین و غیر ذلک نمی‌رود، دل ما چه؟ قوه‌ی تخیلش به عنوان یک کارگر در اختیارش است. بله، هرچه دارد در حیاتش است و از حیاتش است و با حیاتش است، بِرون از خودش و بِرون از حیاتش هیچ سرمایه‌ائی برایش سراغ گرفته نمی‌توانیم.

که بهتر است؟ آنی که در جمع تنها هست و همه‌ی انرژی‌های وجودی‌اش به فرمانش هستند یا آنیکه در تنهائی در جمع است و همیشه هم ناآرام است، همیشه هم احساس ناامنی می‌کند، همیشه هم در تشویش است، در اضطراب است، در غلقه‌های باطنی است، بگذریم.

اگر خداوند متعال از طریق این اسم بر عبد و بر انسان تجلی کند، حیات این انسان زیبا می‌شود، تزئین می‌شود، با شرافت می‌شود، با عزت می‌شود، با لطافت می‌شود، پر نور می‌شود، به اختیار خودش می‌شود، امنیت پیدا می‌کند، عُلْوی می‌شود، ربانی می‌شود و هرچه دل شما می‌خواهد از این طریق بگوئید.

ثانیاً این حیات، جلال ذاتی دارد و نه اعتباری و جلال ذاتی برمی‌گردد به همین عرائضی که کردم، افراد متوجهِ بِرون شخص و دارائی‌های بِرونش نیستند که دارد یا ندارد؟ همه آروز می‌کنند کاش یک ماه مثل او زندگی بکنند یا یک سال مثل او زندگی بکنند بعد بمیرند.

بنده افرادی را می‌شناسم که شما نمی‌شناسید متأسفانه بگویم یا خوشبختانه بگویم، اینها حاضرند مثل فلان انسان زندگی بکنند فقط یک هفته، شبانه روز خدا را قسم می‌دهند، به بهترین مظاهرِ وجودیش قسم می‌دهند، سوگند می‌دهند، اشک می‌ریزند، خدا! تو را به فلان به فلان به فلان! مرا یک هفته حیاتی چون حیات فلان عنایت کن و بعد از آخر هفته هم مرا ببر، بیشتر هم نمی‌خواهم. این جلال ذاتی دارد، این شکوه ذاتی دارد، این عظمت ذاتی دارد، این لطافت ذاتی دارد، عزت ذاتی دارد، شرافت ذاتی دارد، نور ذاتی دارد، جلوه‌ی ذاتی دارد، کشش ذاتی داد، هرچه بگوئید دارد، ولی خُب برای ماها نگفتند و نرساندند.

و از همه مهمتر، این حیات آزاد کننده است، از رنج‌ها آزاد می‌کند، از تشویش‌ها آزاد می‌کند، از آنچه مادونش هست آزاد می‌کند، از دغدغه‌ها، از هراس‌ها، از پوچی‌ها، از ذلت‌ها، از حقارت‌ها، از زبونی‌ها، آزاد می‌کند و آنچه می‌بخشد تعالی هست و شرافت هست و بزرگی هست و لذا حضرت (ع) می‌خواهد از خداوند مرگ را برایش ساده فرماید، «یا حَیُّ أَسْأَلُکَ بِحَیاتِکَ الَّتِی لا تَمُوتُ أَنْ تُهَوِّنَ عَلَیَّ الْمَوْت»

مرگ را برای من ساده بساز، کی مرگ برای انسان ساده می‌شود؟ وقتی که زندگی را بفهمد، ما چون در مرگیم از مرگ می‌ترسیم، اگر زنده شدیم می‌دانیم که زندگی آن مرتبه‌ی والایش وقتی هست که این جمله آخری که عرض کردم، که آزاد کننده است، که ما آزاد بشویم حتی از بند جسم آزاد بشویم.

همه‌ی شما شنیده‌اید، کوچک و بزرگ، در یکی از روزها، مردی آمد داخل نخلستان شد، گرسنه بود، دید مردی میانسال با ریشی نیمه سیاه، نیمه سفید، به قول ما هراتی‌ها جو گندم کار می‌کند، جلو آمد، سلام داد، پرسید که خوردنی چیزی داری من مسافرم، گرسنه‌ام، گفت برو زیر آن درخت، ظرفی هست داخلش قطعه نانی هست، بردار و بخور، رفت گرفت دید نمی‌تواند این، به زانویش گرفت که بشکند، دید نمی‌شود، پس نان را گذاشت، گفت آن برای من نیست، نتوانستم ازش استفاده بکنم، گفت تا شهر راهی نیست، محله را برایش نشانی داد، گفت برو تا ظهر هم چند دقیقه‌ای بیشتر وقت نیست، آنجا مهمان سرائی هست، برو مهمانی نان بخور، شکمی سیر کن، بعد می‌خواستی بیرون شو، می‌خواستی بمان، برای دو سه شبی که آنجا بمانی جا هست، آمد و خلاصه این را شما شنیدید، بعد غذا که خورد، سیر شد، مقداری بر می‌داشت به توبره خودش کرد، گفتند چه کار می‌خواهی بکنی؟ فکر کردند برای شب نگه می‌دارد، گفتند آقا این‌ها را بگذار، شب اگر می‌خواهی اینجا باشی باز هم غذای تازه هست، گفت نه داستان اینطوری است، پیرمردی را دیدم با چنین غذایی، می‌خواهم برای آن ببرم.

این را برای ما گفته اند و متأسفم متأسفم متأسفم متأسفم متأسفم متأسفم تا روز قیامت متأسفم که نگفتند چرا، بازهم ما می‌نشینیم می‌زنیم به سر خود که هِیْ، قربان مظلومیت تو علی (ع)! ای، ای بی‌عرضه! هم نان خوردن هم یاد نداشتی برای خودت کسب بکنی! خُب تو که صبح بیرون می‌شدی مثل بچه آدم واری نان مقبولی تَه خریطه خود می‌کردی می‌آوردی دیگر! بروید از هر که، هرکه دل شما می‌خواهد بپرسید بگوئید تابش همچنین غلطی کرده است، تو برو از علی (ع) بپرس، از امام زمان (عج) بپرس جوابش را بیار! کسی که متوجهِ نان خوردنش نیست، این ولایتِ تامه‌ی مطلقه‌یِ کبرویّه دارد؟ یا نه، راز دیگری در کار است، حرف دیگری در کار است، قصه‌ی دیگری است، دنیای دیگری است، عظمت‌های دیگری است، حیات دیگری است، که علی (ع) سر فرود نمی‌آورد به این چیزهائی که ما دلبسته‌ایم به او!

لذا اگر حیات را شناختیم مرگ آسان می‌شود «أَنْ تُهَوِّنَ عَلَیَّ الْمَوْتَ وَ أَنْ تُحْیِیَنِی حَیاهً طَیِّبَهً» حیات طیبه آن چه را از اول گفتیم دارد و عکسِ نقیضش را کُلاً از عکس نقیضش مبرا هست، هیچ گونه نارسائی، کدارت، ضعف، سستی در این حیات نیست و آخرش چه می‌خواهد از خدا؟ «وَ تَوَفَّنِی مَعَ الأَبْرارِ». ابرار کیانند؟ همان‌هائی که از مادونِ هویت وجودی خود آزاد شدند، برّ اند، از همه‌ی چیزهائی که غیر معصومین (ع) گرفتارش هستند، این‌ها آزاد اند، می‌خواهد دنیا باشد، می‌خواهد آخرت باشد، بارها شنیدید گاهی هم بنده عرض کردم از قول خواجه‌ی انصار (ره) می‌گوید: دنیا را به دشمنان او وابگذار، ما تلاش می‌کنیم که برای بچه‌های ما میراث بگذاریم، چی بگذاریم؟ علم؟ اخلاق؟ آزادگی؟ شرافت؟ نه! دو سه تا خانه، سه چهار تا کاروان‌سرا، هفت هشت جریب زمین، این یکی از کسانی هست که خوشه چین خرمن علی بن ابیطالب (ع) است، می‌گوید دنیا را به دشمنانش وا بگذارد و عقبی را به دوستانش، نه که فکرت متوجه بهشت باشد، اگر بهشت را بدون بهشت آفرین در نظر بگیری از تو پلیدتر کسی نیست! که تو را تنها مولا کافیست.

اگر مولا را داشتی هم در دنیا زنده‌ائی، هم در برزخ زنده‌ائی، هم در آخرت زنده‌ائی، آنچه باید داشته باشی داری و آنچه نباید داشته باشی از آن آزادی.

والسلام علیکم و علینا و علی عباد الصالحین، برخاتم انبیاء محمد صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

[۱] – دعای مباهله امیرالمؤمنین علی علیه السلام. الإقبال بالأعمال الحسنه، ابن طاووس، على بن موسى‌ (م ۶۶۴ ق)، ج۲، ص۳۶۱. (الحدیثیه)


در صورت در دسترس نبودن پیوندهای فوق، از آدرس های زیر استفاده کنید
دانلود صوت: لینک کمکی (۱)لینک کمکی (۲)لینک کمکی (۳)لینک کمکی (۴)
دانلود تصویر: لینک کمکی (۱)لینک کمکی (۲)لینک کمکی (۳)لینک کمکی (۴)
دانلود صوت کامل این مجموعه: لینک کمکی (۱)لینک کمکی (۲)لینک کمکی (۳)لینک کمکی (۴)
دانلود تصویر کامل این مجموعه: لینک کمکی (۱)لینک کمکی (۲)لینک کمکی (۳)لینک کمکی (۴)
 

۰دیدگاه فرستاده شده است.
شما هم دیدگاه خود را بنویسید
نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.