دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

4 ـ انسان زیباپسند:

در شناخت انسانِ واقعی مرحله ئی دیگر را مشاهده می کنیم که بر حیرت ما و درجۀ کمال او افزوده می شود و ناچار از پذیرش واقعیتی می شویم که بر آنست تا انسان را در محدوده های ذهن ساخته، خیالاتی، منفعت پرستانه و حتی گاه لجوجانه و تنگ نظرانه در بند نکشد، یکی از این ویژگی ها خصلت «زیباپسندی» و «زیباشناسانۀ» اوست.
کسانی که انسان را در محدودۀ علمیت زاده و انعکاسی از حیات مادی، در بند می کشند! و یا بدتر از آن او را اقتصادی معنا می کنند، در زمینۀ بررسی و کاوش در باز یافت روش و علتهای ذهنیت زیباپسندانه و زیباشناسانۀ این موجود در تنگ ترین محدوده و مضیقۀ اندیشندگی قرار گرفته و گاه به صورت بسیار جدی و ابلهانه درین زمینه به توجیه و تعبیرش می نشینند.
زیبائی را نمی شود با استدلال منطقی، با قیاس، با تقابل، با تعریف و تقسیم و… مفهوم کرد! و نیز نمی توان آنرا در لابراتوار به تشریح تجربی تفهیم ساخت! چه رسد به روش ناسالم و نپختۀ دیالکتیک.
ما در رسالۀ «قرآن و دیدگاههای زیبائی شناسی» این مسئله را به صورتی وسیع و همه جانبه و تا حدی ساده، جهت تفکیک زمینه های شناختِ پدیده های مختلف و از آن میان پدیدۀ زیبائی، مورد بررسی قرار داده ایم.

     ما در آنجا در مورد نقد اندیشه های دیالکتیکیِ «هگل» در زمینۀ زیبائی ها و به ویژه زیبائی های هنری به صورت دقیق و روشن، دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی آنرا از جهات نارسائیها و عدم توانمندی در تعلیل و تفسیر دیالکتیکی پدیدۀ زیبائی و نیز با ارائه ی بیان «مارکس» درین مورد، هم تضاد و نارسائی و هم شکستِ کاملِ این دسته از اندیشه گران دیالکتیسن را نمودار کرده ایم. به امید آنکه توانی بیابیم تا آنرا به نشر سپاریم.
لذا درین بخش از سخن، نسبت سنگینی و نیز وسعت زمینۀ زیبائی پسندی، زیبائی شناسی، بایدمان که از خویش بپرسیم، ما چگونه با معاییر علمی، به درک و تفسیر و تعلیل موضوع (چیز، پدیدۀ) زیبا می رسیم؟
و باز آیا چه نظامهائی و چه روابطی «علمی» و بر خاسته از نیاز های اقتصادی در پدیده ئی تبارز می کند که ما آنرا می پسندیم؟ و یا آنرا مورد شناسائی قرار می دهیم؟ بعد از رسیدن به درک «علمی» ی این دو مقدمه است که این ذهنیت پرسشی تبارز می کند که: چه روابط و نظامهایی «علمی» و برخاسته از نیاز های اقتصادی در پدیده ئی تبارز و تبلور می یابد که ما آنرا به عنوان ضد زیبائی (زشتی) نمی پسندیم؟ و یا آنرا مورد تمیز، از مورد اول قرار می دهیم؟ و هرگاه توانستیم ـ که هرگز نمی توانیم ـ به صورت علمی با معاییر علمی و «فلسفۀ علمی» از پسِ تعلیل، توجیه و تفسیر آن مقدمات برآئیم، خواهیم توانست «زیبائی های طبیعی» را در رابطۀ با تضاد موجود در پدیده ئی به عنوان های «زشت» و « زیبا»، آنهم مسئلۀ «زیباشناسی» و نه «زیباپسندی» را مورد تأمل نسبی قرار دهیم که باز هم تأکید می کنیم که نمی توانیم.
وای بر انسانی که چنین محدود ساخته اندش و بر این محدودیت عصیان نمی کند! و وای بر آنانی که جهت رسیدن به خودِ حیوانی خویش، سعی می کنند تا با نفی انسانیت خود، عظمت خدائی انسان را نادیده گرفته و به وی با افسونی شیطانی محدودیتش را تحمیل کنند. وای بر اینان!
انسان زیباپسند است و زیباشناس، انسان زشت ناپسند است و زشت شناس، اما عظمتی برتر در پسِ پشت این ویژگیها دارد و آن این که از بعضی موضوعات زشت «انزجار و نفرت» دارد نه اینکه نپسنددش!
و جز بیچارگانی ابله و بی مایگانی بی خرد بر آن نخواهند بود که این بعد عظیم و پربار و
حیرت آفرین انسانی را بر پایۀ معاییر خشک علمی تعلیل و تعبیر نمایند.
ما باز هم آنانی را که مایل به درک واقعیِ انسان و شناخت اصیل و بارور ابعاد مختلف انسانی هستند به مطالعۀ کتب متعدد زیبائی و زیبائی شناسی توصیه می نمائیم.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

3 ـ انسان عقلی:

     کسانی که انسانرا می خواهند همانطور که می باشد مورد بررسی قرار دهند، خود را مقید نمی دانند که در پس سیر خودساختۀ علم زدگی و سیاست زدگی و استحمار پذیریی ناشی از عقده های «خود کم بینانه» جهت اشباع این عقده ها، ـ که مع الاسف آنانی که کردار و پندار اکثریت مطلق این علم زده ها و سیاست زده ها و استحمار پذیرفته ها را در رابطۀ با سیر تکوین روانشناسانۀ اجتماعی مورد بررسی قرار می دهند، خوب متوجه هستند که در بیان نگارنده چه مقدار از واقعیتِ سنگین ولی دردانگیز نهفته می باشد ـ پنهان نمایند، هرگز به تحقیق انسان در مرحلۀ «علمی» بسنده نمی کنند؛ چه خودِ بررسیی کامل و غیر مغرضانه و غیر خودفریبانه به آنان این حقیقت را تحمیل می دارد که انسان نمی تواند محدود در بعد علمی باشد و قسمت زیادی از دانستنیهای این موجود در ورای معاییر علمی گسترده هستند، و علم جز در مواردی محدود نمی تواند تفسیر کنندۀ آنها باشد، لذا به پیجوئی خویش ادامه می دهند تا به قول قرآن «بصارت و سماعت» پیدا کنند، آنهم نه از طریق چشم و گوش که از طریق برخورد به مشکلات و ابتلا آت «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا» ([1])

    چه ابتلاء بعد از پیدایش چشم و گوش به عنوان وسایل و ابزار ابتلاء می باشد، اما سمیع و بصیری بعد از ابتلاء همان است که روابط و تفسیرها و تأویل های علمی نمی تواند بیانگر این مرحلۀ از فهم باشد، لذا درین جا پای وسیله و ابزاری دیگر را به میان می آورد که «عقل» می نامندش تا بتواند جوابگوی وجود پر ابهام این مرحلۀ از دانش باشد، هر چند هم که نتواند تفسیری «علمی» «در مرتبۀ درک علمیِ انسان» و یا «عقلی» «در مرتبۀ درک عقلی انسان» از آن بدست دهد، چه این مرتبه گاه مرتبه ئی فوق عقلی، که فقط از طریق تجربۀ اشراقی و حضوری می شود به فهم آن نشست، خواهد بود.
به هر حال انسان واقعی در ورای مراحل علمیی محض کشیده شده است و حتی قسمت زیادی از مفاهیم دانشی او نیز جز از طریق عقل غیر ممکن است، که می توان از آن جمله مسایل روابط علیت، معلولیت، کلیت، جزئیت، ضرورت، امکان و… را نام برد.

    آنانی که می خواهند بدرک بهتر این زمینه برسند، لازم است مباحث کامل و دقیق معرفت شناسی را در فلسفه دنبال نمایند.
ما برای آنکه از تطویل بیشتر کلام جلوگیری کرده باشیم، فقط در رابطۀ با مسایل بالا و در مورد سماعت و بصارت، می افزائیم که انسان واقعی آن نیست که در مرحلۀ عقل باقی بماند، چه پس از آن، همانطور که تلویحاً آمد مرحلۀ «بینشمندی» و «اشراق و الهام» فرا می رسد که مقامی است ویژۀ خواص و اولیاء الهی و باز پس از آن مرحلۀ درک یا فهم پیامبران است که آنرا با واژۀ «وحی» می شود تبیین کرد و آن ویژۀ تنها پیامبران است.
لذا اگر کسی بخواهد انسان واقعی را مورد مطالعه و شناخت قرار دهد ـ هر چند جز پیامبران، دیگران نمی توانند با این همه عمق و ژرفا انسان را بفهمند ـ باید مرحلۀ «بینشمندی» و «وحی» را نیز به تحقیق نشیند.

[1] ـ دهر، 2.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

2 ـ انسان علمی:

     از این زاویه دانش انسانی و یا انسانی که می تواند دارای وجهۀ علمی باشد مورد شناسائی قرار می گیرد. این دریچه نیز وسعت بسیار زیاد داشته و می تواند پهنۀ وسیعی از ابعاد وجودی این موجود را مورد بررسی قرار دهد، از قبیل: امکان یادگیریِ دانش، طرق متعدد یادگیری، ارزش یادگیری، کارآیی یادگیری، انتقال دانش، حفظ دانش و تداوم این تحفظ، و صدها مسئلۀ وابستۀ به این امر.
لیکن آنچه در بررسییِ انسانی از این دریچه قابل دقت است و تا آنجا که «فلسفۀ علم»، «تاریخ فلسفه» و «تاریخ علم» نشان می دهد اینست که اکثریت مطلق تضادهای فکری، ناشی از بررسی انسان در مکاتب مختلف فلسفی و علمی، همه از اشتباه گیری های همین روزنه و یا دیدگاه است.
عده یی از فلاسفه و دانشمندان، وقتی به بعد علمی انسانی برخورد می کنند، عظمت و پهنای حیرت آفرین این بعد، ایشان را چنان مبهوت می سازد که دیگر جائی برای تبارز مقامات والاتری برای انسان قایل نتوانند شد.
این امر درست شبیه آنست که ما از روزنه ئی محدود، چشم اندازی را متناسب با آن روزنه و نیز قدرت دید و ساحۀ دید خویش به نظاره ایستاده باشیم و آن مقدار دیده شده را، همۀ هستی موجود بپنداریم! و کیست که این پندار را کودکانه و لجوجانه باور نداشته باشد؟
در چشم انداز اینان نیز، نسبت محدودیت وسایل درک خودشان، انسانِ با عظمت و پردامنه، محدود و منکوب به پهنۀ انسانِ عالم می شود! و بدتر از این، اینکه اینان با همۀ تنگیی ذهنیت و اعتراف به عدم توانمندی و کمال ذهنی، بُعد علمی و دانشیِ انسان را به صورت ابلهانه ئی محصور در چیزهای ذهن ساختۀ خود می دانند.
انتهای درد زمانی شکفته تر و نمایانتر می شود که با همۀ ادعاها و تقدس نمائیها و انسان گرائیها و علم پرستی ها، همین انسان عالم کامل را بازیچۀ کودن، بی اراده، ناآگاه و غیر مسئولی می دانند که نه تنها علمیتش نمی تواند در تکاملش نقشی داشته باشدکه علمیتش نیز زادۀ نیاز های پیش پا افتاده ئی است که انسان پس از تصور آنها، از خودش می شرمد.
وقتی ما برآنیم که انسان را محصور و منکوب بعد علمی وی کردن، نه تنها بیانگرِ عدم اعتقاد به والایی انسان است، که تحقیر و تلاشی اوست، اگر مجبور از پذیرفتن این واقعیت دردانگیز باشیم که در جهان امروزی هستند کسانی که با همین دانشِ زاده از بعد حیوانی انسان می کوشند علماً! ثابت کنندکه نه تنها انسان طبیعی که انسان عالم و علمیت انسان نیز محدود در حیات حیوی اوست، چه حکمی صادر خواهیم کرد؟
تمام حرکات انسان به خاطر حیات مادی و اقتصادی او باشد ولی به قول صاحب «دیباچه ای بر رهبری» در مورد این انسان محدود اندیشیده شده:
«گرسنگی اگر ننگ است، ننگ بشریت است. ننگ عام انسانهاست. ننگ انسانهای متمدن است که در قرن بیستم پس از ششصد هزار سال که ـ بنا به روایتی ـ برای تأمین خوراک روزمره ی خود، در تلاش بوده اند، تازه رئیس «سازمان جهانی» خواروبار و کشاورزی ملل متحدش فغان بر می آورد که با وجود آنکه:
«تاریخ بشریت، از همان آغاز، تاریخ پیکارهائی است که انسان، در راه بدست آوردن معاش روزانه، انجام داده است». «با این وصف»… «هنوز در حدود دو سوم» از سکنۀ جهان، در حال «گرسنگی مدام» به سر می برند. و در حدود «یک میلیارد و نیم»، از افراد انسانی، برای نجات از چنگال این وحشت ناکترین بلای اجتماعی معاش کافی بدست نمی آورند.»([1])

     آیا راست است که انسان جبراً موجودی اقتصادی است ولی تاکنون این همه از اقتصاد خویش دور مانده است؟ و باز آیا راست است که این همه دور افتادگی و بیچاره گی زادۀ تنها مبارزه یی است که از وجود تضادهای داخلی جوامع و یا تضاد های بزرگ و علمی ساخته شده یی چون تضاد نیروهای تولیدی و روابط تولید، پاگرفته است؟!
این نبشته بر آن است تا به واقعیت تاریخی مستمر و جاری یی بس محدود از همین دیدگاه به تماشا و تحقیق بایستد! لذا مسئله را درین جا رها می داریم و به قسمت های دیگر این بحث می پردازیم.

[1] ـ ژوزف دوکاسترو، انسان گرسنه، ترجمۀ منیر جزنی، ص 26. به نقل از دیباچه ای بر رهبری از، صاحب الزمانی،
ص ـ 309. تأکید روی فقره ها از ما است.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

1 ـ انسان طبیعی:

از این دیدگاه، حیوانیت انسان در رابطۀ با طبیعت بی جان و طبیعت جاندار می تواند از دریچه های بسیار مختلف، متنوع و پیچیده مورد بررسی قرار گیرد.
خلقت انسان از آغاز تکوین طبیعی ـ فیزیکی به «إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن نُّطْفَةٍ اَمْشاج»؛ و در زاویه ئی ژرف تر و باریک تر، خلقت انسانی از پدیده های کاملاً طبیعی چنان، و «…خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ»؛ «خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ» و غیره.
درین جا انسان از دریچۀ یک حیۀ خورنده، خوابنده، فعال و منفعل و… مورد بررسی قرار می گیرد.
این دیدگاه می تواند طب و شیمیِ آلی و بیوشیمی را نیز در خود هضم کند، چنانکه بیولوژی و یا فیزیک اپتیک را در رابطۀ با عدسیۀ چشمِ این موجود.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

روش شناخت انسان

شناخت انسان طرق متعددی دارد که اگر قرار باشد بخواهیم به شناخت کاملی از این موجود برسیم لازم است تا هر یک از این مراحل را بپیماییم و این روشی است که «قرآن» هم از آن کار گرفته است:

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

ها ـ معاییر و ضوابط علوم طبیعی محکوم جبر علی ـ معلولی است:

در رابطۀ با ویژگیهایی که قبلاً ارائه شد در صورتی که در علوم انسانی مسئلۀ اختیار مطرح می باشد.
این زمینه با وسعت فلسفی عمیقی که دارد ایجاب می کند که ارباب دانش و کسانی که در پی دریافت واقعیت های حاکم بر هستی و انسان و یا در پی تکامل خویش اند، به کتب و بررسیهای فلسفی یی که بیانگر دیدگاههای جبر و یا اختیار انسانی است مراجعه نمایند.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

دال ـ معاییر و ضوابط علوم طبیعی بیرونی است:

یعنی از سرشت و خواست آگاهانۀ درون پدیده ها نشأت نمی کند، بلکه زادۀ تعاملات و روابط برونی می باشد. درین زمینه، نخست برای گریز از تطویل کلام و ثانیاً نظر به روشنی و نیز امکان بروز و داشتن تجارب شخصی از بحث بیشتر صرف نظر می داریم. ولی قبل از ختم بیان به این نکتۀ ظریف و قابل تأمل اشاره ئی می داریم که نه تنها معاییر علوم طبیعی برون از جوهرۀ وجود آنهاست که اندکی تأمل به مامی فهماند که چون این پدیده ها از جانب انسان و در رابطۀ با اهداف این انسان مورد بررسی قرار می گیرد و معاییر و ضوابط بررسی را نیز همین انسان، متناسب با میزان اندیشه اش تعیین نموده است، آن معاییر نیز تا حدودی زیاد انسانی خواهد بود.
بحث در زمینۀ اینکه طبیعت وجود اولی ست و انسان ثانوی و نیز اینکه فکر بازتاب واقعیت های برونی است و «خواست» یکی از جملۀ پدیده های فکری ست و نمی تواند درونی باشد و… را به جای خودش موکول می کنیم و در اینجا خوانندۀ گرامی را دعوت می داریم به اینکه در خود تأمل نماید که در سلسلۀ تکوین یک «خواست» ولو که این خواست، خواستنِ یک سیب طبیعی و موجودی واقعی و برون از ذهنیت انسان می باشد چه مراحلی طی می شود؟ و در کنار آن با در نظر گرفتن اینکه «عدم خواست» هم امکان تکوین دارد و نیز این مسئله که در رابطۀ با تکوین اندیشۀ «خواست» و «عدم خواست» چه مراحلی پیموده می شود که یکی از اندیشه های مزبور اراده شود و سپس در عمل «انتخاب»، با حفظ این واقعیت که در طول تکوین این رویدادها انسان به هر یک از مراحل موصوف، آگاهی دارد؛
در رابطۀ با درک این مسایل است که مسئلۀ «برونی» و یا «درونی» بودنِ معاییر در علوم طبیعی و انسانی معنایی در خور می یابد.

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

جیم ـ معاییر و ضوابط علوم طبیعی همه گیر است:

بدین معنا که شمول آن بیشترین حد را دارد و خصوصیت ندارد.
آنچه در مورد نور، بر احمد، در رابطۀ با بررسی هایش دارد، بر کلبی نیز دارد و کسی نمی تواند به واسطه های مختلف از زیر بار آن معاییر و نتایج طفره برود؛ لیکن در علوم انسانی غیر این مسئله زیاد اتفاق می افتد. قحطی و بارش کمِ باران در منطقه یی، روی هر یک از افراد و یا کتله های خانوادگی تأثیرات و نتایج مختلف و متنوعی دارد، یکی به فکر کندن جوی و قنات می افتد و کتلۀ دیگری به فکر کوچ و…!

دسته‌ها
مارکسیسم در افغانستان

باء ـ معاییر و ضوابط علوم ثابت و قابل تکرار است:

یعنی پدیده های طبیعی چون در حال ایستا مورد بررسی قرار می گیرند، معاییر و ظوابط آن ها نیز نمی تواند ثابت نباشد. اینکه در «فلسفۀ علمی» به حرکت «حقایق» باورمندند و جریان تکوین حقایق را تکاملی می دانند و معاییر و ضوابط علوم طبیعی را نیز بر همین منوال می انگارند و…! در واقع باید بپذیریم که در این نگرش، فلسفه در خدمت دانش جویی و یا حق جویی نبوده، بلکه اگر اندک دقتی به خرج داده باشیم درخواهیم یافت که «فلسفۀ علمی» در خدمت سیاست حزبی است! و سیاست خود نوکر اقتصاد مصرفی است! و این موضوع تا آنجا به لجن کشیده شده که این طنز ما به عنوان یک قانونمندی «فلسفۀ علمی» تبارز دارد.
وگرنه حقیقت تکاملی ندارد، آنچه رشد پیدا می کند جریان تکاملی ذهنیت آدمی ست بدین معنا که نظر به عوامل و شرایطی، ما به قسمتی از «ناحقایق» و «نادرستی» ها عنوان «حقایق» و «درستی» ها را می دهیم که پس از چندی به اشتباه خود پی می بریم و حق جای خود را می گیرد؛ و در این روند آنچه از نظر تکوین اندیشه روی می دهد اینست که: ما در یک زمانی اندیشه یی را به عنوانی می پذیریم که با درستی ملازمت دارد، و چون مدتی بر آن گذشت و جریان درک، راه منطقی و حقیقیی خود را پیمود، ما اصل حقیقت را درک می کنیم با تلازم دور افکندن و طرد مفکورۀ اشتباهی اول، و این بدان می ماند که ما در تاریکی نقش قابی را بر دیوار به جای اصل قاب گرفته باشیم و آنرا واقعیت برونی فهم کرده باشیم، سپس در نور روزی روشن متوجه شده باشیم که درک ما از قاب، نادرست بوده است، ذهن درین جا اول آن اندیشة غلط را برون می ریزد ولی جریان اشتباه را به عنوان یک تجربۀ خطای ذهنی در انبار نگهداری می کند و به جای اندیشۀ غلط اولی فهم درست آنرا تعبیه می دارد. در این زمینه، مسئلۀ تکامل حقایق اصلاً می تواند موردی داشته باشد؟ هر چند نباید دنبال مسایل بحث انگیز فلسفی را در این جا گرفت.

     لذا پدیده های طبیعی با معاییر و ضوابطی ثابت مورد سنجش قرار می گیرند و اگر غیر این هم بود، نتایج ثابت و درستی را از بررسیی علوم نمی توانستیم انتظار داشته باشیم.
نور در فیزیک، عناصر در شیمی و… در سایۀ علوم با معاییری ثابت بررسی می شوند و در این جریان آنچه قابل توجه و دقت و نیز غیر قابل انکار می نماید، این است که پدیده های طبیعی و بررسی آنها جهتِ اثبات مجدد نتایجِ بررسی، قابل تکراراند.
آب در مجاورت حرارت، گاز می شود. معیارش هم ثابت است. آنکه نمی خواهد باور نماید، با همان معاییر ثابت می تواند مکرراً آنرا بررسی کند و مجدداً به نتایج تثبیت شدۀ قبلی برسد.

    اما علوم انسانی، جز در مورد قرار گرفتن در جهت فطرت و ارزش های فطری، نه معاییر ثابتی دارند و نه قابل تکراراند.
دو انسانی که در تحت عین شرایط خانوادگی، اقتصادی، فرهنگی و حتی گاه از نظر خونی دوقلو هم تشریف دارند، از نظر ویژگیها، با هم متفاوت اند. و از آن گذشته انسانی که از شکستن لیوانی عصبانی می شد بارها شده که در عین همان شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی از شکستن لیوان خوشحال شده است.
معاییر علوم انسانی از هر زمانی بیشتر، امروز سیال و غیر ثابت اند؛ زیرا که انسان امروزی بیش از هر دورۀ تاریخیی دیگر از مسیر فطرت انسانی و ارزشهای فطری خویش دور افتاده است.

     اینکه «مارکس» یا «انگلس» در نیمۀ دوم قرن نوزدهم با ایمان به ثابت بودن معاییر علوم انسانی داد و قال راه انداختند که: انگلستان از بروز و قبول انقلاب ناگزیر می باشد، و اینک در ربع چهارم قرن بیستم انگلستان، هنوز خود را از بروز و قبول انقلاب ناگزیر نمی داند، معنایش اینست که ذهن گویندگان این مقوله با چند خطای درست نما انباشته شده بود. نخست اینکه بهترین روش تحقیق را در جامعه شناسی، روش علوم طبیعی دانسته بودند؛ دیگر اینکه معاییر علوم انسانی را ثابت خیال کرده بودند؛ دیگر اینکه این معاییر را قابل تکرار انگاشته بودند؛ دیگر اینکه انسانرا مجبور پنداشته بودند؛ دیگر اینکه ارادۀ انسانی و انتخاب و آزادی او را انفعالی توهم کرده بودند؛ و چون در این جریان چند اشتباه زاده از تخیل و توهم و پندار و انگاره، ذهنیت آنها را پر ساخته بود، به همچو پیش بینیِ غیر عاقلانه و وهم آلودی پناه بردند.

     لذا خودِ پندارهای طبیعی گرایانۀ مارکس می تواند مؤید این عدم جاودانگی معاییر در علوم انسانی باشد