دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

از هم بیگانگی وکیل و موکل

   از تصویری که بلخی در رابطه با وکیل و وکالت و مجلس و… بدست داده چنان بر می آید که این بعد از ابعاد اجتماعی آنروز، وضع بهتری از سایر ابعاد نداشته، گویا همۀ ابعاد اجتماعی دست بهم داده و در جهت نابود ساختن همۀ نیروهای مادی و معنوی ملک و ملت براه افتاده بودند!

     وی متوجه بینش و برداشت نارسای مردم نسبت به حق وکالت خودشان، نسبت به ارزش و اهمیت این حق رأی، نسبت به کارآئی و نتایج حاصله از درست به کارگرفتن آن و… بوده و گوشه هائی از نتایج سوء این برداشتِ نارسا را در رابطه با مسایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی گوشزد کرده است:
ز فکر و رأی بیجا شد که تا حال
به زیر بار خستی ای موکل
بدلق کهنه پیوندی نداری
که از عهد الستی ای موکل

    وی علت این بدبختی ها را در حاکمیت عفنی سراغ می دهد که بر افکار و اعمال مردم جامعه دست یافته است:
ندانستی که حق را دیگری برد
ز بس غافل نشستی ای موکل

    از اینرو با زبانی ساده و تنبیه کننده او را به حق خودش و ارزش و کارآئی آن متوجه ساخته و با لحنی توبیخ آمیز ولی بیدار کننده او را در برابر پرسشهائی بسیار مهم قرار می دهد:
ندانی از چه قدر و قیمت خود
مگر مدهوش و مستی ای موکل

    ***
وکیلان رفعت از رأی تو یابند
بگو: خود از چه پستی؟ ای موکل
چه آید نفعت از دیموکراسی
چه چشم و لب ببستی ای موکل

     وی در بیتی بسیار زیبا، میان کسانی که از نعمت علم و آزادی و یا بقول خودش نعمت دیموکراسی برخوردار شده و در مسیر معنی یابی و فرهنگ به شکافتن ذره نائل آمده اند و افراد مملکتش که در ظاهر امر به سیمای بی محتوای دیموکراسی (= دیموکراسی ظاهری) دلخوش کرده اند، مقایسه ای زیبا انجام داده ولی با بهره گیری از صنایع ادبی «ظاهر» (ظاهرشاه) و پرستیدن وی را هم از نظر دور نداشته و با استفاده از همین هنر به تنویر و تنبیه اذهان پرداخته است:
ز معنی ذره بشکستند مردم
توظاهر می
پرستی ای موکل

    بهر حال، بلخی چمیدن در گلستان حقوق عادلانه و خرامیدن در سروستان آزادی و برادری را در گرو بیداری، تلاش، از میان برداشتن موانع رشد و… دانسته و درخواست می دارد:
اگر بیدار هستی ای موکل
برآر از جیب دستی ای موکل

    ***
به گلزار حقوق آرام بخرام
اگر زین جوی رستی ای موکل
تو و بلخی رها گردید زین بند
اگر این سد شکستی ای موکل

    و نیز آنجا که تصویری از وضع ذلتبار و دردآلود وکیل و وکالت می دهد، بخوبی و صراحت وضع و جهت فکری و عملی وکیل ها، جهت و هدف مجلس و ضوابط و اصول اسارتبار و ضد انسانی حاکم بر آن را نمودار می سازد، زیرا وی دریافته است که وکیل در جهت خواستها و اهداف موکلین خویش نبوده، وکالت را وسیلۀ تحقق آرمانهای پلید و هوی و هوسهای شرارتبار خویش قرار داده است:
دهقان و کارگر به تو دادند نقد رای
کاخر به فکر تودۀ غبرا شو ای وکیل
اینبار منتخب شده از ما شو ای وکیل
یعنی به درد جامعه دانا شو ای وکیل
بس خصم خلق بوده ای یک نیم روز هم
خصم جناب حضرت والا شو ای وکیل
خاطر مدار رنجه ز امواج تند رو
گوهر طلب به جانب دریا شو ای وکیل

    زیرا تا به دریای اجتماع نپیوندی و در مسیر امواج توفنده اش قرار نگیری، گوهر آزادی و افتخار و عدل و راستی و درستی و… فراچنگ نخواهد آمد و همیشه ذلت کش ذلیل دربارِِ دردبار ستم و وابستۀ خوان جور و بیعدالتی خواهی ماند.

    و چون می داند که وکیل آن سامان وظیفه و قدر و مرتبت خویشرا نشناخته و به ارزش کار خویش واقف نگشته و جهت و روش و ابزار تحقق عدل و آزادی را تشخیص نداده و توان خویشرا نسنجیده است به وی گوشزد می نماید:
خود زنده باش و ز نفس احیای مرده کن
همراه خضر و یار مسیحا شو ای وکیل
تا خطوۀ تو جادۀ مقصد شود به خلق
از خار و سنگ آبله برپا شو ای وکیل
بسیار صحنه
ها که تماشا گه تو بود
یک صحنه را محل تماشا شو ای وکیل
تا سهم عدل و داد به هر بینوا رسد
با عاملین جور به
دعوا شو ای وکیل

    افزون بر آنچه آمد، بلخی را در زمینه های مهم و چشمگیر دیگری همچون دروغ و تکبر و سستی و خلع سلاح و مسایل مربوط به ناسیونالیسم و جلوه های متعددش و زندگی و مرگ و نیایش و… برداشتها و تحلیل های جامعه شناسانه ای می باشد که خوانندۀ با ذوق خود می تواند با خواندن اشعارش، ریشۀ باورمندیها و برداشتهایش را بدست آورد.

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

پای افزاری به بهای سر

   نابسامانی اجتماعی بلخی یکی و دوتا و ده تا نبوده است. او بهر سو و بهر گوشه ای که چشم دوخته و نظر انداخته، انبوهی از مشکلات و دردها و نابسامانی ها و مصیبت ها دیده است. دردها و مشکلاتی که نیرنگبازانه بر مردم دیارش تحمیل شده است؛
بلخی در سلسلۀ بررسی ها و تحلیل های جامعه شناسانه اش متوجه اقتصاد ورشکستۀ ملت و عدم کارآئی برنامه های بی ریخت و قوارۀ دولت در زمینۀ اقتصادی بوده و ضمناً از روش ترمیم و جبرانیکه دولت پیشه کرده بوده است سخت خشمگین بوده و غیر عاقلانه و تعمیق کنندۀ فلاکتهای اقتصادی و گسترش دهندۀ فقر و تداوم بخش ذلت و وابستگی به دولتهای استکباری قلمدادش کرده است. زیرا دولت وقت بجای برنامه ریزیِ درست و گسترش فعالیت های اقتصادی و رشد درآمد ملی و… به گرفتن قرضه های کمر شکن از آمریکا و انگلیس و روس و… متوسل شده، هم با اینکار جلو رشد فعالیت های تولیدی و اقتصادی گرفته شده؛ هم نیروها و استعدادهای ملت برباد رفته؛ هم پشتِ ملت زیر بار سودهای کلان قرضه ها در هم شکسته و هم زمینۀ فعالیت های وابستگی آور و محکومیت زای سیاسی و فرهنگی قرضه دهندگان در میان مردم آماده شده است. طبیعی ست که نتیجۀ چنین فعالیت های هراسباری چه تواند بود!

     گسترۀ وسیع و خفت باریکه قرض های کمر شکن بر آن حاکمیت و استیلا یافته، با بخشیدن فریبندگی ظاهری، همۀ قشرنگران و ظاهرپسندان را بخود جلب نموده تا آنجا که فریاد خشم آلود بلخی فقط توانسته است گوشه ای از آنرا تصویر نماید:
شرم است که شد رنگ لب و شانۀ ما قرض
شیر و ککو و مسکۀ صبحانۀ ما قرض
سرمایۀ دیروز کجا رفت که امروز
شد خشت و گِل و آهن کاشانۀ ما قرض
با این روشی کز پی تعمیر روانیم
بایست بگوئیم که شد خانۀ ما قرض
بر سفرۀ ما چشم همی داشت جهانی
امروز بود نانِ فقیرانۀ ما قرض

    ***
ای محتضر ایثار کن این چند نفس را
تا چند تو را بستر و ما راست دوا قرض

     و چون هستی اقتصادی جامعه و حتی مملکت را در گرو قرض می یابد، صیاد پلید نیروهای اجتماعی را مورد خطاب قرار داده و با نیشخندی زهرآگین از وی می پرسد:
صیاد چه لذت به تو زین صید که مائیم
هم دام به قرض آمده، هم دانۀ ما قرض

     از سوئی برای آنکه بتواند مردم را به نوعی خودآگاهی اجتماعی نزدیک ساخته و متوجه وضع کنونیِ اقتصاد، سیاست و حیات اجتماعی شان بسازد، وضع قبلی و شرایط پدرانشان را با وضع کنونی به مقایسه نهاده، با طنزی دردآلود، آیندۀ مردمی از ایندست و شرایطی از اینگونه را چنان پیشگوئی نموده است که: تاریخ ما را باید فرزندان این کشور از دیگران بازجویند. چه رمقی برای ثبت رویدادها و تمایلی برای اثبات تاریخ خویش ندارند!
بس فتح نمودیم به روزی که نبودی
از خصم وطن ثوب عتیقانۀ ما قرض
زینسان که ز اسلاف نداریم نشانی
اخلاف کنندی مگر افسانۀ ما قرض

     ***

     و دقیقاً بواسطۀ با عظمت یافتن گذشتۀ خویش است که پیشنهاد می دارد:
بدنیست درین کشمکش ای تودۀ اخلاف
از تربت اسلاف کنی گرد حیا قرض

     بلخی از سوئی روی آوردن به قرضه ها را مساوی با گرو نهادن ملت و ملک و وابستۀ اجنبی ساختن آنها دانسته و از دیگر سوی، نفسِ دادن قرضه ها را از جانب استعماری نیرنگی پلید و پلیدیزا و قیمت این معامله را با دادن هستی(سرو عقل و…) مردم برابر می شمارد:

     این قرض بود یا که گرو دادن ملک است
آخر ز کجا می
دهی این از همه جا قرض

    ***

     هشدار که این رسم ز بیدادگران است
سر می
برد ار می دهدت پوشش پا قرض

     ***

     این شیوۀ دیرین ز رقیب است که ما را
کُشته است ولی می
دهد اسباب عزا قرض

    او علت این حالت دردبار را در راه گم کردگی و گمراه بودن رهبری جامعه و روی آوردن و دست تکدی بسوی آن رهزنان دراز کردن، سراغ می دهد:

    گمگشت چو از رهبر ما قبلۀ تحقیق
از منکر هر قبله کند قبله نما قرض!

     از اینرو، نظر نهائی خویشرا در رابطه با چنین روابط پلشتی زای اقتصادی و سیاسی، گزیدن راه خونین انقلاب و تپیدن در خون خویش اعلام می دارد، زیرا از دیدگاه بلخی:

     گر پنجه به خون دل خود رنگ نمائیم
آن به که زبیگانه شود لاک و حنا قرض

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

بالی که خود سوختیم

  یکی از مسایل ظریف و عمده در زمینۀ جامعه شناسی اعتقادی مسئلۀ اعتقاد به «تقدیر و قسمت» و بررسی نقاط ضعف و قدرت آن و نتایجی که بر هر یک از این باورمندیها و غیر آن مترتب می باشد، بوده است.
این مسئله از دورهای تاریخ ذهن عده ای را بخود مشغول داشته در جلوه های انحرافی و آسیب رسان خویش رنج ها و مصیبت هائی را ببار آورده، داستانها پدیدار ساخته و دسته بندیهائی ـ همچون گروه مجبره ـ بر پهنۀ اجتماعی و صحنۀ سیاست زائیده است که فرصت تحلیل همه جانبۀ آن نبوده و اتفاقاً اهل فضل را نیز درین رابطۀ ویژه تألیفات و نوشته های ذیقیمت و راهنمائیست که زحمات هر کدام قابل قدر و ارزشهای اخلاقی و تربیتی هر یک لازم به یادآوری و تحسین می باشد.

     ما ضمن قسمتی از بحث های گذشته، شتابان و به صورتی اجمالی ـ سخت اجمالی ـ به مسئلۀ قضا و قدر و موقعیت انسان کامل در رابطۀ با آن عرایضی تقدیم داشتیم که اگر بیاد خوانندۀ دقیق یاب ما باشد از موضوع به عنوان بالی برای پرواز به اوج عظمت و انسانیت و کمال و نیز به عنوان زمینه و وسیلۀ رسانیدن فیض و رحمت حق به مخلوقات، نام گرفتیم نه به عنوان زمینه ای که انسان را از اوج اختیار به حضیض ذلت و پستی بکشاند!

     بهر حال، این موضوع مثل خیلی از مفاهیم کارساز دیگر، در افغانستان دوران بلخی ـ همچون سایر بلادِ به تحریف کشیده شده ـ روی دلایل متعددی به انحراف سوق داده شده و بقول بلخی به افسانۀ خواب آور و غفلت زدائی تبدیل شده بود که هر آنکس آرزوی بیداری از این خواب افسونی و آرمان رهائی از این غفلت دردزای را می داشت، می بایست با تلاش و پشتکار و به خرج دادن همت و پیدا نمودن «باطل سحر» بدفع آن می پرداخت:
تقدیر و قضا بر ما افسانۀ خواب آور
یا سعی، عمل، همت؛ یا ترک فسون باید

     لذا یکباره کمر همت برای روشنگری فکری، عقیدتی و سیاسی بسته و با زبان شعر خویش به میدان جهادی اجتماعی و انسانی پا نهاده و بانگ سر داد:
اگر رسم مروت در جهان نیست
وگر از مردمی نام و نشان نیست
مدان مسئول آن دور و زمان را
گنه از ماست، تقصیر زمان نیست

     و در همین رابطه است که به طرح مسئله ای ظریف و جنجال برانگیز پرداخته و اعلام داشته است:
چون ما پی کاری بشتابیم، قضا نیز
دست قدر از پنجۀ مقدور برآرد

     لذا با شهامت و هیبتی علمی و حقجویانه «مفتی» را مورد مؤاخذه و پرسش قرار داده می پرسد:
زشتی زما، چرا شده بد نام آن قضا؟
مفتی بگو: قضای مقدر به جیب کیست؟

     از سوئی چون با دقتی شایسته متوجه وضع ذهنی افراد جامعۀ خویش و حساسیت کاذب و نابجای عده ای نسبت به مسئله بوده و به این واقعیت دست یافته که عده ای برای روشنفکر جازدن خود مسئلۀ تقدیر را از بیخ و بن انکار کرده و جمعی نیز علاوه بر منکران تقدیر، که باور دارندگان بگونۀ درست ـ که لاجرم نفی کنندگان چهرۀ انحرافی آن هستند ـ را نیز تکفیر می نمایند، اعلام کرده است:
نه منکر تقدیرم و نه قانع قسمت
ای دست قدر همت مردانۀ ما باش

     و چون خویشتن را باورمند به تقدیر، منتها بگونۀ سالم آن یافته، متعهد و مدافع آن می شمارد به انتقاد از انحراف یافته ها پرداخته، در جائی حواله کردن کارهای زشت مصائب و بلاها را به تقدیر، مساوی با انتقاد از دستگاه خلقت قلمداد می کند و در موضعی دیگر از امکان انتخاب و آموزش کارهای نیک و بد ـ از طریق شریعت ـ بهره می جوید و از طریق این انتقادها و اعلام مواضع عقیدتی به تصحیح وصف فکری آنهائی می پردازد که بال پرواز خویشرا به رشتۀ اوهام خام خویش بسته اند:
نیکی ز خود شمردن، زشتی ز دست تقدیر
بر دستگاه خلقت این انتقاد تا کی

***
حمل تقدیر مکن بار کج خویش که او
فعل یا ترک، که هم آن به تو هم این آموخت

     و چون به چنین برداشتی از مسئلۀ تقدیر مجهز است درک و برداشت انحرافی تقدیر را مایۀ گمراهی و واماندگی قلمداد می کند:
اختلاف شیخ و صوفی علت واماندگی ست
پای همت بسته، می
گویند: این تقدیر ماست!

    لذا در تعقیب آن اعلام خطر می کند:
یک قدم کوته نمی گردد رهِ این کاروان
تا به غفلتگاه ما افسانۀ تقدیر هست

    بلخی که خود از باورمندان و جانبداران سخت کوش کمالگرائی می باشد، باورمند است که اگر خرافه پرستی های انحرافبار در میان تباری راه نیابند، هرگز مانع و سدی فرا راه کمالگرائی و رشد آنها قرار نخواهد گرفت و به قول خودش:
ز هیچ قوم نگرید پای همت لنگ
اگر که قصۀ تقدیر دردسر نشود

    لذا دستور می دهد که:
کن برون از جیب استعداد دستی بهرِ کار
چند گوئی دستی از غیب آید و کاری کند؟!

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

راز کمال

  با آنکه هنوز به همۀ ابعاد اندیشۀ جامعه شناسانۀ بلخی نپرداخته و اشراف و آگاهی همه جانبه ای بدست نیاورده ایم و بهتر آن بود که پس از ذکر قسمت های دیگر افکار و برداشتهای وی به طرح این مسئله می پرداختیم، اما از آنجا که با ذکر همان مقدار به خیلی از واقعیت های اجتماعی دوران بلخی و برداشتها و نقطه نظرهای خاص وی دست یافته ایم خوبست یادآور شویم که چون بلخی خود و جامعۀ خود را انسان و اجتماعی انسانی تلقی نموده و یقین دارد که در جامعۀ انسانی اگر اهل آن جامعه به آگاهی ـ نسبت به خویش و شرایط حاکمِ بر خویش ـ دست یافته، نقاط ضعف و قوت، نیروهای آسیب پذیر و آسیب رسان، زمینه های فاسد کننده و رشد دهنده را شناسائی نموده و در پی دفع قسمتی و ایجاد قسمتی دیگر برآیند، یقیناً مشکلاتشان حل خواهد شد و زمینه برای رشد و تکامل میسر، کوشیده است تا به یکی از عمده ترین زمینه های سازندۀ جامعه انسانی تماس گرفته و مردم را با زیبائی های آن آشنا بسازد.

     بررسی اجمالی و زودگذر زندگانی بلخی نشان می دهد که وی به این زمینه امید زیادی داشته و باورش برین بوده است که از طریق توسل به آن زمینه (اتحاد) و دوری جستن از حالت متضاد آن (افتراق و پراکندگی) می توان به خیلی از نارسائی ها فائق آمد و راه رشد کمال را یافت و رمز ترقی و تکامل همه جانبۀ اجتماعی و انسانی را باز شناخت و از همین روست که متوجه می شویم وی عملاً زمینه را مورد تجربه های وسیع سیاسی و اجتماعی قرار داده و در رابطه با موضعگیری های خودش تا بدانجا بدان پرداخته، بها بخشیده و توسل جسته است که زبان اتهام عده ای تنگ نظر و یاوه گوی را در مورد خویش باز نموده است!

     به هر حال بلخی راز شکوه، عزت، سرافرازی و تکامل جامعه را در اتحاد فکری و عملی مردم آن سراغ گرفته و سِرّ سیه روزی، جهل، محکومیت های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اخلاقی و… و رازِ از خود بیگانگی ها، خودباختگی ها، خودفراموشی ها و… را در افتراق و پراکندگی مشاهده می نماید. لذا همچون خواجۀ شیراز که معتقد بود:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می
توان گرفت

     باور پیدا کرده است که:
چمن را ز اتفاق گل شکوه و رونق افزاید
به تحریک نفاق ما چه اسرار است آگه شو

     و با قرار دادن ذهن زیبا پسند مخاطب خویش، وی را به بررسی عوامل نفاق انگیز و اهداف نهفته در فعالیت های پراکنده ساز و افتراق آور دعوت می نماید.
بحث و بررسی پیرامون نیاز جامعه به وحدت ـ اعم از فلسفی، عقیدتی، سیاسی، و… ـ و تأکید بر نتایج چشمگیر، رشددهنده و اسارت زدای آن، عملی ست تا حدی زیاد تکراری و مشابه به تحصیل حاصل! زیرا تجربۀ هشت سالۀ انقلاب اسلامی و رنجهای ناشی از درد افتراق و پراکندگی، ذهن حتی مردم عادی و بی سواد را نیز به بسیاری از آثار نیک اتحاد و نتایج سوء و شوم پراکندگی آشنا ساخته است.

     اما بلخی را درین رابطه باور بر آنست که نارسائی ها، مشکلات و عقده های اجتماعی جز از طریق بوجود آوردن مرکزیتی یگانه و محکم و مضبوط و اصولی و عملکرد مخلصانۀ جمعی، قابل حل و رفع و دفع نمی باشند:
حل می نشود عقده که تا قوم ز وحدت
در راه عمل بازوی پر زور برآرند[1]

     زیرا در غیر این صورت سررشته عقیده ها بدست نیامده و هر دسته ای سرِ رشته را از جائی سراغ گرفته و در زمینه و موضع و موقعی جستجو می کند؛ چنانکه هم اکنون در مورد شرایط اجتماعی و انقلابی خود ما مشهود بوده پس از گذشتنِ هشت سال و اندی از انقلاب، به واسطۀ ضعف تبلیغی و فرهنگی و پراکنده و نا هم آهنگ بودن آن، هنوز عدۀ زیادی از مردم مشهد متوجه نمی باشند که در سیصد کیلومتری شرق شهر آنها (هرات) چه خبرها نیست که نیست! و از همین رو بلخی را سخن بر سرِ آنست که:
تا نباشد وحدتی سررشته کی آید بدست
دامن آمال
ها در دست خرچنگ است و بس

     از همین رو با صمیمیتی ملموس و بی ریا همگان را بدعوتی «مراد برآر» و تحقق بخش آرمانهای انسانی و اجتماعی صلا در می دهد که:
بیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم
زیرا در آنصورت:
امور جمله به وفق مراد می نگرم
چون با همۀ وجود دریافته است که:
بنیان وحدتی تو بنه ای جوان کنون
تا شیخ هم به ریش ببندد خضاب نو

     از سوئی، چشم انداز جامعه شناسانۀ اندیشه های بلخی می رساند که وی متوجه دو انحراف اساسی و جریان گمراه کنندۀ آن، درین زمینه بوده؛ گونه و شکلی از این جریان انحرافی را در میان ملت شناسائی کرده و به افشاگری آن پرداخته و پرده از چهرۀ کریه عاملان نفاق و مزدوران شیاطین و نفاق افکنان پست فطرت کنار زده و رسوایشان نموده است؛ چنانکه درین موارد بچشم می خورد:
بت ریب و ریا برهم زند بنیاد وحدت را
وگر کاوش کنی در جیب دیندارست آگه شو

***
از چه ای دانا زنی مینای وحدت را به سنگ
وز تجاهل بارها گفتی: چرا نادان شکست؟

     که سیمای فسادانگیز و نفاق افکن نخستین را در روحانی نماها و چهرۀ پلیدی انگیز و ویران ساز دومی را در روشنفکرنما سراغ داده است! لذا نتیجه می گیرد که:
حاجت تفرقه در کشور توحید نبود
شیخ خود خواه اگر در صف رندان می
رفت.

     و گونه و شکلی دیگر از این جریان انحرافی را در سطح دنیا و دولت هائی که زیر پوشش «سازمان ملل» برآنند تا به توحید دول! دست یابند و با سوء استفاده از این پوشش فریبنده نیات شوم خود را تحقق می بخشد!

یادآوری این نکته را ضروری می دانیم که: اگر مردم امروز و عده ای از روشنفکران و آگاهان به امور سیاسی و اجتماعی در این زمان متوجه واقعیت وجودی سازمان ملل و نیرنگهای آن شده اند، آن ارزش و اهمیتی را ندارد که بلخی حدود چهل و اند سال قبل بدان دست یافته بوده و ناباورانه به افشاگریهائی از ایندست پرداخته است که:
بس نکته بیان گشت ز توحید و ملل را
ز ارباب دول صدق بیان جای تو خالی!

[1]- برآرد

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

ظلم یا خود ویرانسازی

    قبلاً آمد که بلخی روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعۀ خویشرا نامتعادل و ظالمانه باز یافته است و همین برداشت درست از آن واقعیت ها، وی را بر آن می دارد تا با همۀ هستی علیه آن روابط ظالمانه قیام کند و حتی زبان عاطفی شعر را به زبان حماسی جنگ بدل نموده و شعر را پیش از آن و بیش از آنیکه در خدمت تلطیف احساسِ زیباپسندانۀ جامعه قرار دهد به خدمت اخلاق و سیاست قرار دهد؛ و درست در مسیر همین فعالیت های هنری ـ سیاسی ست که زبان به افشاگری گشوده، در ابیاتی چند تصویری بکر و دقیق از وضع اجتماعی دوران خویش و روابط حاکم بر آن وضع و جهت گیری ها و موضعگیری های طبقات مختلف بدست می دهد. مثلاً آنجا که می گوید:
به ظلم و جور هم حدی نگهدار
مگر از آه شبخیزان نترسی

     بر آنست تا به خوانندۀ خویش بفهماند که بیداد از حد تصور گذشته و بیدادگر ستم پیشه در غرقاب افراط ظالمانه دست و پا می زند!
و ستمگری در حدیست که مردم به تعدیل ستم و ظلم می اندیشند نه به تبدیل آن به عدل و برادری و محبت! می خواهد از باور داشتها و اعتقادات مردم پرده برگیرد، زیرا متوجه می باشد که مردم را عقیده برآنست که شرارۀ آه مظلومان سحرخیز، شامی اگر نه به دیگر شام دامن ظالم ستم پیشه را خواهد گرفت و بنیاد ستم را از بیخ ویران خواهد کرد؛ چنانکه در هجویه ای دیگر نیز ستم پیشه را چنین هشدار می دهد:
مده افزون ز حد خویش رنج زیر دستان را
تو را هم نوبت پالان و افسار است آگه شو
ستمکارا، ستاند چرخ از دستت ستمکاری
به دوش ناتوانت تا بکی بار است آگه شو

    و بدینوسیله هم به ستم پیشۀ غافل و هم بدیگران القاء می دارد که ظلم و بیداد و ستم و ظلم پذیری و ستمکشی و… را پایانی خواهد بود و یقیناً روزی فرا خواهد رسید که پایه های کاخ بیداد بلرزند و آوارش بر سر و دوش بنیانگذاران این کاخ پلیدیزای فرو ریزند.

     از اینجا خواننده متوجه خواهد شد که بلخی در مورد ظلم نیز برداشتی ویژه و تحلیلی خاص خود را دارد. یعنی آنگاه که اعراض از ظلم و بیداد را تبلیغ می نماید، با بهره گیری از مفاهیم ظریف انسانی، طبیعی و تاریخی، آنرا به تحلیل نشسته و موجه بودن آن اعراض را روشن می نماید؛ مثلاً آنجا که دستور می دهد:
بازی به خون خلق مکن ز انکه هر که کرد
قصاب
وار دامن خود را گواه برد

     این واقعیت را القاء می کند که بازی کردن با خون خلق قابل کتمان کردن نبوده گیریم که خونخواری با زرنگی و شیطنت همۀ آثار ظاهری جرم را نابود کند و یا در پردۀ راز مستور دارد، دامن اندیشه و تجسم عمل خویشرا نمی تواند از لوث خونریزی پاک ساخته و آنرا از دید وجدان خودش و چشم آفریدگار و خالقش در آنجا که روح و جوهر اعمال مجسم و واقع اعمال برملاء می گردند پوشیده نگهدارد؛ و یا آنجا که با بهره گرفتن از مسایل طبیعی و ملموس حیات انسانی، و زودگذر معرفی کردن چهارروزۀ عمر عاطفۀ انسان را تحریک نموده و می گوید:
عمر چون می گذرد زود، نیرزد آنقدر
دل و یا خاطر کس رنجه و پرغم کردن

    و یا:

    آتش مزن به هیچ دل ای سرفراز بخت
بسیار دیده
ایم فراز و نشیب سوخت

    و یا آنجا که پرده از روی نتایج نهائی و فرایندهای انسانی و اجتماعی ظلم و بیداد بر می دارد، تلاش وی برای دادن تحلیل مشهود می باشد:
جز قرضِ درد و رنج به فردای خود نبرد
امروز سنگدل که ز مردم رفاه برد

     و چون بررسی های عمیق انسانی و اجتماعی او را به این باور رسانیده است که حاصل و نتیجۀ گرایش به ظلم و عمل به بیداد چیزی جز پشیمانی و رنج و سیاه روزی نتواند بود، اعلام می کند که:
بهر کُلاه عاریت این درد سر خطاست
بسیار دیده
ایم که سر را کلاه برد

***
جایگاهی
ست که بر خویش بنا می سازد
هر که اندر رهِ مظلوم کند حفرۀ چاه

     لذا به عنوان اصلی ارزشمدار و سیره و روشی انسانی و آزاد سازنده ـ از زنجیر ستم و کُندۀ بیدادگری و… ـ مهرورزی و عطوفت و تعاون و نوعدوستی را بگونه ای غیر مستقیم فرایاد انسانها آورده و مسیر پاکی و رشد را نمودار می سازد:
چیست مردی؟! که: ز چشمی بزدائی اشکی
نیست مردی ز ستم دیده پر نم کردن

     و بعد در یک جملۀ کوتاه و روشن راه و رسم زندگانی متعادل و حیات سالم و رشد یابنده را به مخاطب خود چنین ابلاغ می کند:
یک پرده تماشاست چه دنیا و چه عقبی
نه ظلم کن امروز نه فرداش زبون شو

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

تملق یا خود فریبی

  اگر با ذهنی خالی از غرض و با اندیشه ای حقیقت یاب به مسئلۀ تملق نظر داشته و جوهر آنرا مورد کاوش و بازشناسی قرار دهیم متوجه می شویم که نفسِ تملق چیزی به جز خودفریبی نبوده و انسان متملق جز موجودی خود فریب نخواهد بود.
متملق بجای اینکه طریق درست، منطقی و ارزشمندانۀ رفع نیازها و تحقق امورِ مورد نظر خویش را بازیافته و از همان مسیر به رشد خویش و تحقق اهداف و آرمانهای خویش بپردازد، به فریب خویش همت گماشته و به یافتن راهی سخت خفتبار و حماقت انگیز متوسل و امیدوار می گردد که نتیجۀ مستقیم این عمل خفت بار جز فریب خودش، ذلت کشی و از یاد بردن قباحت و زشتی آن و در نهایت بخشیدن شخصیت و غروری کاذب و انحرافبار برای طرف مقابل نخواهد بود؛ زیرا به قول بلخی تملق چیزی ست مساوی با دروغ و طبیعی ست که از گفتن و شنیدن آن جز همان نتایج یاد شده ببار نخواهد آمد.
در جامعۀ مورد بررسی بلخی، قبح و زشتیِ تملق چنان از یادها رفته و در حدی مردم نسبت به زشتی های ناشی از آن بی تفاوت گردیده اند که گمان می رود: تملق خود یکی از آداب اخلاقی ـ و نه تنها غیر معقول و زشت نبوده که نمودار سازندۀ ادب و کمال ـ افراد جامعه می باشد! ولی از آنجا که خود او نمی تواند به عنوان جامعه شناسی مردم دوست و متعهد نسبت به این انحرافات بی تفاوت باشد با طرح پرسشی از ایندست مردم را متوجه واقعیت اشتباهشان می سازد:
ز آداب اجتماع، تملق چراست رسم
گویا، به عصر ماست یکی از سنن دروغ؟!

     از سوئی رواج خجلت بار این عادت بسیار زشت و حقارتبار را در همۀ ساحه ها و ابعاد حیات اجتماعی در جریان یافته و رونق بازار جامعۀ تاریک خودش را از نیرنگ و تملق معرفی می نماید:
وه که بر روی تملق باز چشم مشتری ست
عصر ما را رونق بازار نیرنگ است و بس

    بلخی در یکی از سروده های طنز آلودش، متملقین، نحوۀ برخورد و موضع گیریهایشان، زمینه های مورد عمل و ابزار و روش های مورد استعمال و پی آمدهای کردارشان را چنین تصویر کرده است:
تو کج و چرخ کج و زلف کج و ابرو کج
زین همه کجکجکی، کار جهان گشت تباه
همگی خیر، ولی داد از آن دل کجکان
خاصه آن شاه پرستان تملق
گر شاه
دست بر سینه کج و هم سرو گردن شده کج
کج سراید که: همین بنده غلام درگاه
گاه گوید که قدر قدرت و کیوان رفعت
گه نویسد به جراید: شه اسلام پناه
گاه از شرک خفی تکیه کند بر کرمش
گاه از شرک جلی نام نهد
«ظل الله»
سم اسبش به سر ماهی موهوم برند
و ز دمش گرد زدایند همی از رخ ماه
ز غرورش به ره و کوچۀ غفلت ببرند
که تو را ریگ بیابان و نجوم
اند سپاه
ابر و باران همه بر بسته به فتراک تواند
بی
رضای تو نروییده یکی برگ گیاه
بود از جور همین نفس پرستان دغل
که گروهی شده زندانی و افتاده به چاه

     و چون متوجه هویت باختگی، پستی طبع و پلیدیهای ناشی از تملق گوئی همین دسته از نابکاران کثیف گردیده است در موردشان چنین قضاوت می نماید:
کسی کو بهر سفله تعظیم آرد
نخوانیم مردش، ندانم جوانش

     و یا اینکه:
به موئی نیرزد نویسندگانی
که سیر بنا نست بر نقش نانش
ز مداح دو نان به نانی چه خواهی
مخوان ای پسر آسمان ریسمانش

     و چون دریافته است که پلیدیها و توجیه گریهای این دسته می باشد که باعث تداوم خیانتها و جنایتهای صاحبان قدرت می گردد، بی مهابا فریاد کرده است:
لعن ارباب قلم بر آنکسی کو با قلم
بهر نفع خویش از بیدادگر تمجید داشت

     از اینرو وظیفۀ انسانهای آزاده را در چنین شرایطی، بدینسان معین می نماید:
دست خم ساز به کاری که شوی مصدر کار
خوشنما نیست بهر سفله سری خم کردن

     و علت چنین پیشنهادی را آن می داند که:
بلخیا، فتوی به جرأت می دهد وجدان پاک
کز تملق نیست بالاتر عذاب دیگری

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

غفلت یا مردابی کشنده

    اگر جامعه شناسی ادعا کند که قسمت عمدۀ بدبختی هائی که آدمیزاد در طول قرون و اعصار تحمل کرده و بخش وسیعی از رنج ها و مصائبی که نسل های زیاد انسانی را درهم شکسته و نیروهای مادی و معنوی او را، یا به انحراف کشانیده و علیه خودش بکار گرفته و یا به کام نیستی سپرده است، زادۀ غفلت می باشد، کمتر عاقلی را می توان سراغ گرفت که بوی حق ندهد و بلافاصله با وی به بحث و جدل پردازد.

     از مسایلی همچون: بریدن کارد انگشت کسی را که بپاره کردن هندوانه ای مشغول می باشد تا آنکه پایش به سنگی در کوچه ای گیر می کند تا آنکه بواسطۀ عدم خودآگاهی اجتماعی مستقیم و غیر مستقیم بند بردگی بیسواد بیدادگری را بدون کمترین احساس رنج و تنفری نسل اندر نسل برگردن می کشد!
از سوئی آنچه از تأکید بی نیاز و از ردیف نمودن برهان و دلیل مستغنی می باشد اینست که هرگاه جامعه ای همچون جامعۀ مورد تحلیل بلخی دچار آن همه بدبختی باشد، نمی تواند از آفت مرگبار «غفلت» مصون و در امان باقی بوده باشد؛ چه اگر آفت غفلت دامنش را نگرفته بود، آن همه نقمت و بلا و بدبختی بر وی دست نمی یافت.

     به هر حال، از آنجا که سر تطویل کلام و تشریح همه جانبۀ مرام بلخی را نداریم از بحث های ظاهراً زائد در این مواد و موارد گذشته به کلام بلخی نظر می افکنیم.

     اگر لسان الغیب را در مورد غنیمت دانستن لحظات زیبای عمر و به غفلت از دست ننهادن آن این ابیات است:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

     ***

     وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
حاصل از حیات ایجان این دمست تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

     بلخی را در رابطه با نتایج اجتماعی آن چنین گفتاریست:
امروز غنیمت دان فردا چو دگرگون است
تغییر زمان یعنی یک خنده و صد گریه
چون باز نمی
گردد این لمحه که در آنیم
عیش گذران یعنی یک خنده و صد گریه
یک عمر پشیمانی
ست هر ساعت غفلت را
افسوس کنان یعنی یک خنده و صد گریه

     از سوئی، آنگاه که بلخی به ابعاد مختلف جامعۀ خویش نگاه می کند، در می یابد که در هر زمینه و بعدی از این ابعاد سهل انگاری ها و غفلت هائی روا داشته شده؛ هم بدبختی ها را زاده و حیات انسانی جامعه را مورد هجوم قرار داده و نیروها و استعدادهای مادی و معنوی ای را به فساد کشانیده است و هم در جریان تاریخ آیندۀ این ملت تأثیر سوئی بر جای خواهد نهاد. لذا وقتی از غفلت هائی که دامن فرهنگ و روابط فرهنگی جامعه اش را گرفته گپ می زند، چنین پیش بینی می کند که:
باز هم تا روز محشر بی خبر خواهیم ماند
گر چنین بی رونقی در مکتب تنویر هست

     زیرا جامعۀ بلخی، در رابطۀ با مسایل فرهنگی به حدی از انحطاط و سیه روزی گرفتار آمده است که وقتی به گذشتۀ نورانی و ستاره ها و خورشیدهای درخشان آسمان ادب و فرهنگ خویش نگاه می کند اشک حسرت و افسوس بر دامن می ریزد و از آن دردمندانه چنین یاد می آورد:
ای جوان هشدار کاینجا رشد فکر آزاد نیست
تیغ جوهر دارِ ما خوابیده در زنگ است و بس
بلبلی همچون سنائی داشت روزی این چمن
پس چه شد کامروز در وی مشت یلدنگ است و بس

     فرهنگ حاکم بر جامعۀ بلخی نه تنها نازا و عقیم است که عقیم سازنده و اخته کننده نیز می باشد؛ و این مستقیماً نتیجۀ همان بی خبری و غفلتی ست که بر خویش پذیرفته ایم؛ و اتفاقاً پیش بینی بلخی درست از آب در آمده، جریان غفلت زدگی و بی فرهنگی رشد فزایندۀ خود را همچنان تا روزگار ما ادامه داده است.

      بلخی در بعد سیاسی جامعۀ خودش حضور و حاکمیت غفلت هائی را دیده و مشاهده نموده که مبتنی بر آن آبروی انسانی جامعه پایمال گردیده است؛ وی نمونه های بسیار جدی و مهمی را چنین گزارش داده است:
به غفلت آبرو از جوی ما رفت
به استمداد و استرداد خون است

     یا:
دیریست مستبد را با شیخ اتحادیست
یا رب میان دزدان این اتحاد تا کی

     یا:
خفته در ناز نمی بود اگر رهبر قوم
گوی این معرکه هم بردم چوگان می
رفت

     یا:
جز قفای کور رفتن علت دیگر نداشت
این فلاکتها که می
بینی گریبانگیر ماست
گر متاع خانه را بردن مقصر دزد بود
خانه را بی
پاسبان ماندن دگر تقصیر ماست

     که اگر با دیدی واقع گرا به نتایج زیانبار و هویت زدای هر یک از مسایل بالا نگاه کنیم ظرافت و دقت توجه جامعه شناسانۀ بلخی در رابطه با مسئلۀ مورد بحث برای ما روشن و مستدل خواهد شد. زیرا که هر یک از زمینه های یاد شده، در رابطه به مسایل سیاسی و اجتماعی بسیار مهم بوده و نقشی انکار ناپذیر دارند.

     بلخی در مواردی نتیجۀ غفلت از مکارم اخلاقی ـ و بویژه غفلت از تواضع و بجای آوردن شکر نعمت های الهی ـ را متذکر شده و به آنها که در نتیجۀ غفلت در چنگال بی رحم تکبر و تفاخر گرفتار آمده اند هشدار می دهد:
کُله دارا، مشو غره که اینسان عز و جاه آخر
نسیمی ترک سر می
آرد از طرف کُلاه آخر

     زیرا در شرایطی از ایندست بجای آنکه همدلی ها، همگامی ها، همزبانی ها، صمیمیت ها، و مهربانی ها رشد و پهنه و عمق یابد بددلی ها، ناهمرنگیها، بی همزبانی ها، عداوت ها و کینه ها رشد می نمایند؛ طبعاً نتایج همان خواهد بود که از همۀ این شجره های خبیثه برون خواهد ریخت.

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

نفاق یا شراره ئی هستی سوز

  بلخی در بررسیهای اجتماعی خود به این نتیجه رسیده است که جوامع انسانی در طول تاریخ از شرارۀ هستی سوز نفاق ضررها دیده و رنجها و بدبختی ها چشیده است؛ همیشه از حضور و حاکمیت نفاق منافق ناله و فریاد داشته اما هرگز نتوانسته است دامن جامعه را از لوث آن مبرا سازد؛ و درست بواسطۀ همین برداشت از مسئلۀ نفاق است که نه تنها آنرا منبع فسادها و تیره روزی های جامعه می شمارد که باورمند است:
بوده این قانون عالم تا ابد: داد از نفاق
از نفاق این تیره بختی
ها هویدا می شود

    زیرا از روزی که بشر برای خودش تاریخی سراغ دارد این نکته مسلم است که:
در لباس آدمیت دیده شد بس دیو زشت
با فریب سامری جانا مشو موسی فروش

    از سوئی آنگاه که صحبت از ویژگی های جامعۀ خودش به میان می آید بر آنست که:
در کشور ما ده دل و صد دینه زیاد است
آزرده مشو یک دل و یک دینه نداریم

    چرا که:
فرض همه ایمان شد، نایاب بود مفروض
از حُبّ وطن کافیست دانستن یک نکته

     بلخی پهنۀ سلطه و حاکمیت نفاق و دوروئی را بسیار گسترده یافته و چون متوجۀ بی محتوا شدن قسمت عمده ای از مسائل مذهبی شده است، بدین باور دست یافته که: زاهد نیز ناخودآگاه در تب نفاق می سوزد و دلیل قول خویشرا هم چنین ابراز می نماید:
دردِ دین نیست چنین درد که زاهد دارد
ور نه درمان پی آن درد شتابان می
رفت

     و آنجا که متوجه بی حیائی، دیده درآئی، پرروئی و نفاق علنی منافقی درباری بنام شیخ و در هیئت و سیمای وی می گردد، بی مهابا وی را به چوب انتقاد می بندد:
این کان مکر و مصدر تزویر و خصم علم
یا رب جناب شیخ بود یا بلای خلق

     جامعه ای که بلخی تصویر می کند ازین دست است؛ نه تنها افراد عامی و یا فاسد آن مشغول فساد می باشند که شیوع و گستردۀ فساد و نفاق و دوروئی و دنائت دامن کسانی را که نزد مردم عادی و عوام الناس اهل زهد و ایمان و… می نمایند، نیز گرفته است و بقول خودش:
رواج دین فروشی شد مسلم
ز اصراری که مفتی در قسم داشت

***
تزویر رعایت شد و بیداد سیاست
گرگان به ستیزند شبان جای تو خالی

     و چون عمق فاجعه را تا این حد متلاشی سازنده و ویرانگر می یابد، مردانه علیه آن قیام کرده و نه تنها به افشای پلیدیهائی که از ناحیۀ نفاق دامن جامعه و انسانها را آلوده ساخته بسنده نمی کند که نفاق را «اشدالحاد» قلمداد می نماید چه:
به زبان یار و بدل صحبت اغیار، خطاست
اندرین کیش دورنگی اشدالحاد است

دسته‌ها
علامۀ شهید سید اسماعیل بلخی و اندیشه‌های او

کلک سخن بلخی و سیمای افغانستان

   آنچه ازین پس خواهد آمد مسایلی ست که قسماً مربوط به جامعۀ ویژۀ بلخی (افغانستان) و روابط حاکم بر آن، در روز و روزگار خودش بوده و قسماً هم به دیدگاهها و باور داشتهای جامعه شناسانۀ مورد نظرش مربوط می شود.
بدیگر سخن، گاه بلخی با چیره دستی سیمای واقعی اجتماعی خویشرا به تصویر کشیده و از «آنچه هست» سخن می راند و زمانی هم پرده از روی باورها و صور آرمانی جامعۀ مورد نظر خویش و از «آنچه باید باشد» و اینک نیست، برگرفته است.
بلخی در تابلوئی بزرگ سیمای سیاسی ـ اجتماعی مملکت خود را چنین نقاشی کرده است:
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
علم و فضل و هنر و سعی و تفکر… ممنوع
آنچه در شرع حلال است، حرام است اینجا
ما به سر منزل مقصود چسان راه بریم
راهزن رهبر و خس دزد امام است اینجا
فکر مجموع درین قافله جز حیرت نیست
ز آنکه اندر کف یک فرد زمام است اینجا
سیر پرگار بسی طی شد و دور گیتی
همه جا پرتو صبح آمد و شام است اینجا
مگر از صحنۀ بستان طبیعت دوریم
پخته شد میوۀ هر کشور و خام است اینجا
بردگان سرخوش و آزاد به هر جا اما
ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

     آنچه درین تابلوی بزرگ از روشنی و صراحتی بیشتر برخوردار می باشد اینست که:
1- وضع فرهنگی جامعه بکلی تباه و تباهی آور بوده بجای حاکمیت سواد و فرهنگ و دانش، نه تنها زمام حاکمیت بدست جهل افتاده است که: فراگرفتن و کسب تحصیل علم و فضل و هنر و تفکر و… نیز ممنوع می باشد!
البته واقعیت انکار ناپذیر این ادعا و یا برداشت بلخی از فرهنگ و روابط فرهنگی جامعۀ افغانستان زمانی بهتر تبارز خواهد کرد که دریابیم دولت افغانستان تا حدود سال های 1352 شمسی، درصدِ تبلیغاتی باسوادهای آن جامعه را هشت درصد قلمداد می نموده است! که این درصد با ایجاد کودتاهایی پیاپی مارکسیستی و هجوم ارتش سرخ به افغانستان و آوارگی بیش از پنج ملیون نفر بسیار تشدید شده و به درصد بیسوادها افزوده است!
2- نظم و روابط اقتصادی کاملاً درهم ریخته و در حدی از فلاکت و ادبار رسیده است که اگر بخواهیم روح این حالت ویژه و شرایط کاملاً مخصوص اقتصادی را به نمایش بگذاریم باید اعتراف نمائیم که بر مسند روابط اقتصادی حاکم برین جامعه «فقر» تکیه زده است، چه درین شرایط ویژه نه تنها روابط غیر انسانی و ظالمانۀ اقتصادی حاکم می باشد و حاکم زرپرست وقت و عمال و دستیارانش از خون بینوایان اخذ مفاد می کنند و:
بهر ملت هستیِ دیگر نماند
غیر توت خشک و دستاس[1] و هونگ[2]

    که شرایط بگونه ای ست که همین روابط ظالمانۀ اقتصادی را عین عدل و داد قلمداد می نمایند!
در واقع درک و لمس همین واقعیت ها و شرایط بوده است که بلخی را وا می دارد تا فریاد زند:
از خون بینوایان اخذ مفاد تا کی
وز رنج نامرادان جستن مراد تا کی
بیداد بر ضعیفان جائی نگشت تحریر
لافیدن جرائد از عدل و داد تا کی

     3- ریشه و بنیان نظام سیاسی جامعه بر فساد و تباهی قرار داشته و اساس رهبری آن بدست راهزن ها افتاده و پیشوائی ملت به «خس دزد» سپرده شده است! زیرا به قول خودش:
عجب از گردش پرگاری این چرخ مدار
قطب این دائره هم پیرو استبداد است

     طبیعی ست وقتی «راهزن» راهبر قرار گیرد و خس دزد امامت جامعه را بدست گرفته باشد، اقتصاد جامعه درهم ریخته شده باشد و فرهنگ و بینش فرهنگی آن پایمال جهل و ستم گردیده باشد، سایر ابعاد اجتماعی آن جامعه و نتیجۀ برخوردها و موضع گیرهای متنوع مردم آن چه خواهد بود! همانکه خودش گفته: «همه جا پرتو صبح آمد و شام است اینجا!»
و از دیدگاهی دیگر و بدتر از آنچه گفته آمد، یعنی حضور و حاکمیت بی اعتمادی و اتحاد دزدان و غارتگرانی که هر یک بطریقی و با حیله ای به چپاول مردم مشغول اند:
دیریست مستبد را با شیخ اتحادیست
یا رب میان دزدان این اتحاد تا کی
همکاری و تعاون از اعتماد خیزد
با خلق خویش باشیم بی
اعتماد تا کی

     بلخی در هجو گونه ای برداشت خویشرا از حاکم و حاکمیت سیاسی جامعه و نیرنگهای مورد استفاده و ادعاهای درون خالی اش و… روشن ساخته: اولاً او را مستبد و نظام مورد عمل او را استبدادی معرفی می کند؛ بعد وی را مزدور بی آبرو و وابستۀ فرنگ و جهان استعمار می شناساند؛ سه دیگر وی را منافق، ریاکار و چهره پرداز می شمارد؛ دیگر اینکه دموکراسی ادعائی او را، خدعه ای انحراف بار و تخدیر کننده قلمداد می کند؛ و همین طور موارد دیگری که بی نیاز از برشمردن خواهد بود. و از طریق ارائۀ همین موارد است که هم موضع سیاسی و انقلابی خویش و هم موضع عقیدتی و جامعه شناسانۀ خود را روشن می نماید:
مستبد ای کهنه شاگرد فرنگ
باخبر باشی که ملت شد زرنگ
مشت دیموکراسیت هم باز شد
آنقدر هم نیست کس غول و دبنگ
گاه رو سوی جنوب و گه شمال
آخر ای موشک، خورد پایت به سنگ
غوطه خوردی در خم امر یک هم
پیره رو به باز آوردی به چنگ
بی
جهت پیرایه می بندی به خویش
آنچه بودستی نمی
گردی قشنگ
مدتی از جلد خود یکسو شدی
قاطریت خوی ماند و زین و لنگ
وقت گرما پشه گر خون می
خورد
از تو هر وقت است جاری این قلنگ
فر دنیای دگر «فرهنگ» شد

«فر» ما بردی تو ماندستی و «هنگ»
بهر ملت هستیِ دیگر نماند
غیر توت خشک و دستاس و هونگ
دیگران از راکت و بم دم زنند
ما و تیرائی[3] تفنگ بی فشنگ
گر ترا از شرم می
ناید عرق
ما که می
میریم از این شرم و ننگ
یک طرف تعمیر مسجد می
کنی
یک طرف داری به رب کعبه سنگ
هر که حق گوید به زندان افکنی
کاین خیانتکار! می
گوید جفنگ

    بعد هم اعلام می کند که:
هم به عمر و هم به منصب هم به عیش
بیشتر از حق خود کردی درنگ
گر مسلمانی به قرآنت قسم
ور هنودستی تو دانی و کرنگ
یا ز ملت باش یا زین خانه رو
نیست دنیا بر تو و مثل تو تنگ
آنچه داری نسلهایت را بس است
هر چه می
خواهی خوری تریاک و بنگ[4]

     تا آنجا که از مطالعۀ افکار و اندیشه های اجتماعی و بویژه جامعه شناسانۀ بلخی بر می آید، این واقعیت بصورتی چشمگیر استنباط می شود که بلخی بواسطۀ حضور در صحنه های سیاسی حاد ایران قبل از سال 1320 شمسی و نیز اشراف همه جانبه بر مسایل سیاسی منطقه از جمله عراق و بویژه مملکت خودش (افغانستان) و بررسی و تحلیل حوادث و رویدادهای سیاسی ـ اجتماعی آن دوران و گذشته های تاریخ و ارزیابی و تحلیلِ فلسفی ـ اجتماعی رخدادها و بازیافت و بازشناخت انگیزه ها و عوامل ریشه ای آنها، در مورد رهبری و نقش سیاسی ـ اجتماعی آن وقت و… حساسیت ویژه ای نشان داده است. دقت و حساسیتی که در خورشأن خودش می باشد؛ تا آنجا که شدت این حساسیت او را به کُنج تبعید و بند و زندان سپرد. بر مبنای برداشتها و تجاربی که وی از مسایل سیاسی ـ اجتماعی فراچنگ آورده است، بدین باور معتقد و معترف گردیده است که قسمت اعظم مصائب و بلاهای اجتماعی ملت و همبندان او مربوط به رهبری جامعۀ وی بوده است. لذاست که متوجه می شویم همچون تحلیل گری سیاسی و سیاستمداری تحلیل گر، سنن و قانونمندیهای مربوط به مسئلۀ رهبری جامعه را با دیدی ژرف و پهنه مند ـ آنهم در جای جای اشعار خویش ـ به ارائه و تبیین می نشیند.
وی پس از بیان دردها و رنجها و مصائب اجتماعی بسیاری که جزئی از آن را به عنوان نمونه خدمت خوانندۀ محترم تقدیم داشتیم، با صراحت اعلام می دارد:
جز قفای کور رفتن علتی دیگر نداشت
این فلاکتها که می
بینی گریبان گیر ماست

    زیرا: الناس علی دین ملوکهم . و هر گاه ملک و رهبر جامعه خودکور و راه نشناس و فاقد قدرت و وسیلۀ تشخیص راه از چاه و تاریکی از روشنائی باشد، وضع کسانی که دنبال رویِ چنین کوری را پیشه ساخته اند روشن تواند بود.
شدت حساسیت بلخی را درین مورد می توان از حملۀ صریح و قاطعانه ای که نسبت به مقام رهبری سیاسی زمانه اش می نماید حدس زد؛ وی ظاهرشاه را کوری قلمداد می کند که خود فاقد نیروی تشخیصِ زشت از زیبا و آزادی از اسارت می باشد! و چون متوجه شده است که مردم متوجه کوری و بی لیاقتی و ناتوانی و نارسائی او نبوده و خیال می کنند دارای رهبری بینا و صاحبِ قدرتِ تشخیص می باشند، به بیان آن واقعیت می پردازد. وی نه تنها شاه وقت را کور خطاب می نماید که در موارد دیگری نیز او را «بیسواد» مستبد و غیره نیز خوانده است. به هر حال چون باورمند است که:
نگرید از ستم هرگز یتیم و بیوۀ قومی
گراز رأفت بر احوال رعیت پاسپان گرید

    و بدین باور رسیده است که اگر رهبر جامعه بدان مرتبه از دلسوزی و عدالت گستری و حق جوئی و عطوفت و مهرپروری رسیده باشد که متوجه مردم و به اصطلاحِ خودِ بلخی «رعیت» و نیازمندیها و خواست ها و حقوقشان باشد، کار بدانجا نمی کشد که درد و رنج بیوه زن و یتیم آن جامعه، تا بدان مرحلۀ از شدت و بدبختی برسد که سرشک اندوه بر دامنشان فرو چکد! لذا، اعلام می کند که او کور است، زیرا نه توان تشخیص خیر خویشرا دارد و نه ابزار شناخت رنج مردم را.
بر خویش ستم روا داشته، با رویکرد به ظلم و بیداد پایه های هستی اجتماعی خویشرا سست و متزلزل می سازد، اما بدین خیال است که تداوم حاکمیت خویشرا ضمانت بخشیده است. پا بر ستیغ لغزنده ای می گذارد که جهنمی هول انگیز را در پای خویش دارد، اما برین گمان است که بر قلۀ سعادت بالا رفته است!
از اینرو بلخی حالت جامعۀ خویشرا در تصویری بسیار روشن، حزن انگیز و هراسبار چنین ارائه می دهد:
کشتی شکسته ایم ز بیداد ناخدا
بر تخته پاره، تا که تلاطم چه می
کند.

    ناخدائی که باید کشتی نشینان را از غرق شدن در منجلاب پستی ها و پلیدی ها نجات بخشیده و به ساحل آزادی و عدالت و نجات راهبری می نمود، دچار توسل به بیداد و ستم شده، و کشتی رهبری جامعه و یگانه وسیلۀ نجات مردم را به کام امواج هواها و هوسهای خویش کشانیده است. لذا: همه در خاطر نابودی و همه در خطر لغزیدن به کام امواج و یا غرقاب پستی ها قرار گرفته اند! هر چند در موردی دیگر، گونه ای مشخص از لغزیدن در غرقاب پلشتِ سیاسی و اجتماعی را برده بودن ملتی بر دربار و درگاه فردی معرفی داشته و غمگنانه ناله سر داده است که:
بردگان سرخوش و آزاد بهر جا اما
ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

    گفتن ندارد که در عصر رهائی برده ها و آزادی انسان ها وقتی ملتی ناآگاهانه و محقرانه غلامیِ فردی را به هر عنوان پذیرفته و بار ننگین وجودش را تحمل نمایند، معنائی جز لغزیدن در منجلاب عفن پستی ها و پلیدی های سیاسی و اجتماعی را تداعی نخواهد کرد و تبارز نخواهد بخشید.

     زیرا اینان نه تنها دنباله رویِ کوری را پیشه ساخته اند که خود نیازمند دستگیری و محتاج راهبری دیده ور و با خردی می باشد که باز هم بقول خود بلخی کوری ست که پس از گم کردن راه خویش و طریق درست و مسیر حق و رشد، راز نابخردی و ره گم کردگی، ابزار و وسایل و ضوابط حقجوئی را از منکران حق می جوید! بدین معنا که چون:
گم گشت چو از رهبر ما قبلۀ تحقیق
از منکر هر قبله کند قبله نما قرض

     ***

     درین وادی ره مقصد چنان از رهروان گم شد
که هر دم رهروان در هر زمان بررهنما خندد
به جهل مقتدی گر مقتدا می
خندد از خفت
یقین دان مقتدی هم از قفا بر مقتدا خندد

     زیرا علاوه بر موارد یاد شده اگر:
خفته در ناز نمی بود اگر رهبر قوم
گوی این معرکه هم بردم چوگان می
رفت

     که یقیناً خودِ لغزیدن در دام «ناز و نعمت» و لذت جوئی و هوسپروری نتیجۀ همان ره گم کردگی و کوری خواهد بود. طبیعی ست تا وقتی ملت تحت استیلای همین روابط متلاشی سازندۀ هویت انسانی و درهم پاشندۀ هماهنگی و نظم انسان بسر برد، بقول بلخی نه هرگز توازن و تعادل اجتماعی بوجود خواهد آمد و نه هم دوران حاکمیت اشرار بیسواد بیدادگر قلدر پایان خواهد پذیرفت، زیرا:
تا رتبۀ انتصابی ست مشکل بود توازن
فرمانروای مطلق، هر بیسواد تا کی؟

     در همین رابطۀ ویژه است که بلخی جهت تنویر اذهان و تحریک احساسات انسانی پرسش هائی سخت مدلل و عمیق را مطرح ساخته و ذهن دردمندان زجر کشیدۀ جامعه اش را در برابر پرسش هائی اساسی و جهت دهنده قرار می دهد؛ آنهم پرسش هائی تا این حد تکان دهنده:
حرام از چه سبب شد نوای آزادی
به رأی کیست گروهی بر اهل جور غلام؟!

     تا شاید اذهانی را متوجه خفقان حاکم بر جامعه و مصیبت های پاگرفتۀ از آن بنماید، لذا جهت تحکیم اندیشه های مورد نظر خود قواعد و ویژگی های لازم را ارائه و اعلام می دارد که:
قائد مردم نشاید گفت آنکس را که او
بانیِ تعمیر خود شد از خراب دیگری
خویشرا هردم مکن از خون مردم کامیاب
تا نیاشامد ز خونت کامیاب دیگری

    ***

     نیست رهبر بتوگر راحتش از زحمت توست
از طبیبی که خورد خون تو مرهم مطلب

     و یا آنجا که گوشزد می نماید:
فرماندۀ جمعی را جمعی ز هنر باید
سلطان کمالی شو، سهل است جهانبانی

     آنچه در رابطۀ با این بخش از اندیشه های بلخی قابل یادآوری می باشد اینست که ما بعنوان ملتی در حال انقلاب و طبعاً نیازمند به دیدی جامعه شناسانه نسبت به مسئلۀ ویژۀ رهبری، متوجه شرایط خاص خویش و ویژگی های عده ای از رهبرها و رهبرچه ها شده، بررسی عالمانه ای را پیرامون صلاحیت و توان حضرات به عمل آورده و جلو اندیشه و آرمان خود را نسنجیده بدست عده ای مزدورِ نابینا و خود محور نسپاریم، و گرنه حال ما از آنچه هست بهتر نخواهد شد، زیرا در هر حال:
شرم است برده بودن قومی بنام فردی
باید ز خود زدایند این ننگ و عار آخر

     آنچه در اندیشۀ جامعه شناسانۀ بلخی زیبا و درین رابطۀ ویژه زیبندگی خاصی دارد اینست که راه رهیدن از این منجلاب را نشان داده و معتقد است که کاروان رشد، کمال و حق جوئی و عدالتخواهی و آزادی طلبی ملت به سر منزل مقصود خواهد رسید؛ منتها به شرط اینکه پرچم رهبری و راهنمائی را بدست رهبری بصیر و بینا و باخرد سپرده و در جهت راهنمائی ها و راهبری هایش گام برداریم؛ زیرا این واقعیتی انکار ناپذیر و قانونی خلاف نابردار است که:
ره جانب منزلگه مقصود توان برد
زین قافله پرچم نه اگر کور برآرد.

     و آنگاه که با دقتی شایسته طریق وصول این امر را در میان انبوه افکار اجتماعی وی به جستجو می نشینیم در می یابیم که وی معتقد است که تحقق امر گرفتن پرچم از دست کوری بیدادگر و سپردنش به دست بینائی مهرپرور صورت نخواهد گرفت مگر پس از آنکه به پرسش کهنه شده و رنگ و رو باخته ای که در رابطۀ با رهبری مطرح بوده است پاسخی نو و عملی داده شده؛ یعنی در برابر سؤال و پرسش، جوابی مطابق گفته شود و چون سؤال جنبۀ ارزشی و انسانی و آگاهانه و رشدجویانه دارد، باید جوابی در خور خودش ارائه کرد و آن اینکه:
مسئول امر کیست؟ سوالی ست از قدیم
اکنون به این سؤال بباید جواب نو

     و جواب نو گفتن هم زمانی میسر است که دست به انقلابی عمیق و کمال جوش زده، کور بیدادگر را از مسند پایین کشیده و بینائی دادگستر را بر اریکۀ حکمروائی برنشانند! خود بلخی با بیانی لطیف و شاعرانه درین مورد دارد:
تا میگسار رنج نبیند ز محتسب
یا لیتنی شعرت بیک انقلاب نو

      و دقیقاً بر مبنای درک و دریافت درست حقیقت و جوهرِ همین واقعیت ها و مجهز شدن به همین تجربه ها می باشد که به افراد دلسوز بخود و به رهپویان مسیر رشد و کمال و عدل و آزادی و مهر و محبت و ایثار و اخلاص و… دستور می دهد:
هان ای جوان بکوش بیابی رهِ درست
گمکرده ره، به مردم ره گم چه می
کند

    ***

     ای گُمشده در بادیه، خود راه نمون شو
ای کم شده، با اصل بپیوند و فزون شو
از دفتر عشاق بخوان حرفی و آنگاه
در مکتب کونین خود استاد فنون شو

[1]- آسیاب دستی

[2]- هاون

[3]- تیرا، منطقه ای است واقع در پشتونستان کنونی.

[4]- یا «هر چه می خواهد خورد تریاک و بنگ»