دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

استعمار، پایه و جهتش

   اگر چه این بحث به صورت مفصل تر و قوام یافته تری، در یکی از نوشته های دیگر ما آمده است، ولی از آنجا که امروز تجاوزگران، جنگ افروزان، خونخواران، ویرانگران، درنده خویان، ستم پیشگان و همگامان و همراهانشان، فریاد صلح خواهی بلند کرده و دم از حمایت از «راه حلِ صلح آمیز» می زنند، بر آن شدیم تا از دیدگاهی دیگر این بحث را تجدید نموده و موضوع مورد نظر خود مانرا از این منظر نیز مورد توجه و کنکاش قرار دهیم.

اگر تا چندی قبل، اصطلاح دیموکراسی، برای مردم دنیا و از آن میان برای ملتهای جهان سوم: ترقی، تجدد، پیشرفت، بهروزی، بهزیستی و احیاناً آزادی و عدالت را تداعی کرده و مردم را در آرزوی رسیدن به دیموکراسی می انداخت، امروزه این اصطلاحات در قدم اول: لاقیدی، بی بندوباری، وابستگی، استعمار، تجاوز، غارت و… را تداعی نموده و مردم ستم کشیدۀ محروم، از همه اولتر آرزو می کنند تا مدعیان و شعار دهندگان دیموکراسی ـ در اشکال شرقی و غربی آن ـ دست از ستم و غارت و چپاول و افسون و پلیدی و خونریزی و به باد دادن قوای حیاتی آنان بازداشته، انسانیت خویش را بیش از این خدشه دار و جبران ناپذیر نسازند.

این واقعیت الم انگیز مؤید آنست که در کنار ادعاهای مکتب های سیاسی و شعارهای مدعیان پررو و نیرنگباز رژیم ها و نظامهای اجتماعی، آنچه امروز نزد ملتهای ستم چشیده و ضعیف و دربند به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر و فراموشی ناپذیر وجود دارد و مطرح می باشد، «استعمار» با آن ویژگیهای گوناگون و چهره های مختلف ـ و گاه ظاهراً متضاد ـ آنست! نه دیموکراسی.

از سوئی ضمن بررسی گذشتۀ ننگبار استعمار در تاریخ معاصر ـ و به ویژه در دو سدۀ اخیر ـ چون نزد همۀ ستمدیدگان و زجر کشیدگانِ جهان سوم و بالاخص ممالک اسلامی این مسئله ثابت شده است که اساس، پایه و جوهر اصلی استعمار را «قدرت طلبی» و «سلطه گری» تشکیل می دهد، لذا همه به این باور تأسفبار رسیده اند که سایر ابعاد مورد توجه نظام ها و رژیمهای استعماری و کلیۀ برخوردها و موضعجگیری هائی را که در ابعاد مختلف مورد عمل قرار می دهند، به عنوان ابزار و وسیلۀ تحکیم و تداوم آن پایه ها (سلطه گری و قدرت طلبی) به کارشان می اندازد. حال این ابعاد چه و ابزار کدام باشد برایشان تفاوتی نمی کند، لذاست که متوجه می شویم کلیۀ موضعگیریها و ابعادیکه مورد توجه قرار می دهند، از نظامی گرفته تا فرهنگی، همه و همه در خدمت سلطه گری و قدرت طلبی قرار داشته و در جهت تداوم و گسترش همان پایه ها عمل می کنند و لاغیر.

به طور مثال، هرگاه کسی از برخوردها و موضعگیریهای سیاسی و نظامی دو غول بیمار قرن ما (آمریکا و شوروی) در رابطه با ممالک ضعیف چشم پوشیده و به طور مثال، توجه خود را معطوف به مسایل ناب فرهنگی نماید، ضمن اینکه متوجه می شود که غولهای بیمار شرق و غرب، همین نابترین بعد وجودی جامعۀ انسانی و هستی بشری را نیز مورد هجوم و هتک حرمت قرار داده و از آن به عنوان وسیلۀ حقیرانة امیال استعمارگرانۀ خویش استفاده می نمایند، در می یابد که مهمترین، پیچیده ترین و پر خرجترین فرآورده های علمی و تکنولوژیک اینان را همان چیزهائی تشکیل می دهد که جهتی کلاً  استعماری داشته و اغلب ـ بنام صلح و ثبات ـ در خدمت جنگ های قدرت طلبانۀ استعماری و ویرانی طبیعت و انسانها قرار دارند!

به طور مثال: امروز سوسیالیست روسی، با آنکه بدون کوچک ترین احساس خجالتی از غرب ـ و از کسانیکه در شعارهایشان، آنها را دشمنان قسم خورده و آشتی ناپذیر خودشان و نیز دشمنان خلقهای سراسر جهان معرفی می دارند ـ مواد اولیۀ ارتزاقی وارد می کنند! و صفهای طویل نان و گوشت و سایر مایحتاج اولیۀ مردم روسیه ـ و حتی خودِ مسکو ـ زبانزد عموم مردم جهان می باشد، به جای آنکه علم و تکنولوژی و استعداد ها و نیروهای این ملت را در جهت آزادی آنها از زیر بار منت غرب و رنجهای بیشمار کمبودها و… به کار اندازند، در جهت انبار کردن انواع سلاحهای ویرانگر و یا دستگاهای فضائی و پوچ به کار می اندازند.

اینان به نیازهای مبرم و انسانی مردم این جامعه و هویت و آبروی انسانی آنها هیچگونه توجهی نداشته، بجای این که مصارف سرسام آوری که صرف ساختن و پرداختن انواع وسایل ویرانساز نظامی و تخریبی می نمایند، در راه رشد، ترقی و بی نیازی ملت خود و سایر ملل جهان بکار انداخته، با رفع کمبودها و نیازهای اولیه، ترس و اضطراب ناشی از جنگ و ستم و ویرانی را از انسان دور کرده، اعتماد و امیدواری به آینده ایجاد نموده و تفاهم را جانشین تخاصم سازند، نابخردانه سرمایه هائی را که با خون و با شیرۀ جان میلیاردها انسان بدست آمده در انبارهای نظامی جایداده و پلان نابودی دنیا و انسان و انسانیت را طرح می کنند!

و درست بواسطۀ همین جهت گیری غیر انسانی و غیر عقلائی ابرقدرتهای استعمار پیشه، و بواسطۀ بیماری و ناتوانی پایه ها و اصول مورد عمل آنهاست که این نظام ها اولاً: خود بیماراند و تهی از بارهای انسانی و در ثانی: بیماریزای اند و تهی سازندۀ هویت انسان از ارزشهای کمال بخش و آزاد کننده! و چون خود خلاف فطرت و سلامت فطری آدمیزادگان «عمل» می کنند، ناسلامتی و بیماری می آورند. و لذاست که جامعۀ امروزشان ـ به شهادت تحلیل گران خود آنها ـ به طاعون متحرک و خطرناکی بدل شده که نه با خود سرِ سازش دارد و نه در خود توان شورش و عصیان! بیماری نیرومند و کله شق که عقل و سلامت عقلی خویشرا از دست داده است! چه وقتی انسان آنقدر احمق و خرفت بشود که ثمره و نتیجه همۀ زحمت ها، رنج ها، دردسرها، کاوشها و تلاشهای خودش را ـ آنهم خودش و بدست خودش ـ به نابودی بکشاند، یعنی: بنشیند و رنجهای متنوع را پذیرا شود، جوانی، عمر و نیروهای حیاتی خود را فدا کند، وسیله ئی بسازد تا جامعه، انسان، طبیعت و خود و فراورده های عملی خود را به فساد و نابودی بکشاند، روشن و مدلل است که نه می تواند آدمی سالم و عاقل باشد و نه نظامی که در جهت تحقق اهدافش مرتکب اینهمه حماقت و سفاهت شده است، نظامی سالم تواند بود!

استعمار یک عمر خون دل خورده، بار خجالت کشیده، تن به پستی داده، غارت و چپاول پیشه ساخته، دست آخر: نظام فکری و عقیدتی ئی بوجود آورده که به فساد جامعه و نیروهائیکه بصورت غیر مستقیم حافظ و استمرار بخش آن بوده اند، منجر شده و نیز به نظام تکنولوژیکی و نظامی ئی که به فساد و تخریب طبیعت و هستی انسان همت گماشته است!

از سوئی چون در نظامهای استعماری، محور و پایۀ اصلی را قدرت طلبی و سلطه گری تشکیل می دهد، خصایل ذاتی و ویژگی های جوهری این نظامها به صورت «تمرکز» و «تکاثر» قدرت و سلطه تبارز می نماید! و درست به واسطه همین خصلت تخریبی و متلاشی سازندۀ آنست که متوجه می شویم شرق تمایل دارد مسکو و کرملین را مرکز قدرت جهانی و قبلۀ آمال و آرزوها و افکار و اندیشه ها قرار دهد! و غرب، کاخ سفید و یا الیزه را! این یکی میل دارد از آن دیگری بیشتر داشته باشد و آن یکی میل دارد تا از این دیگری! حال این بیشتر چه باشد، مهم نیست. بمب اتم، بمب شیمیایی، و یا هر چیز مخرب دیگری، مهم نیست، مهم اینست که بیشتر داشته باشد.

لذاست که در ساحۀ فعالیتهای سیاسی نیز متوجه این حماقت رسوائی انگیزِ هر یک از جناح ها می شویم و می بینیم هر یک از دو بلوک تلاش می نمایند تا تعداد اقمارشان بیشتر از دیگری باشد! و دولتهای کوچک بیشتری را مستقیماً زیرسلطه و در وابستگی خود قرار داده و به طور غیر مستقیم ملتهای بیشتری را از آزادی و عدالت و… محروم ساخته و در اسارت خویش داشته باشند! حال این وابستگان ـ که توسط آنها، ملتها را به اسارت کشیده اند ـ دارای شخصیت و هویت انسانی، سیاسی هستند یا نیستند، باز هم مهم نیست.

لذاست که: متوجه می شویم وابستگان و اقمار اینان را در تمام روی زمین کسانی تشکیل می دهند که بواسطۀ نداشتن شخصیت و هویت سیاسی و اجتماعی، به ننگین ترین روش دست یابی بر جامعه (کودتا) و به فساد بارترین شکل بردگی (بردگی به کفار و اجانب سلطه گر و خون آشام) متوسل شده و تن داده و از همین طریق عقدۀ سیرائی ناپذیر سلطه گرایانۀ استکبار را تا حدیکه
عرضة نداشتۀ اینان می کشیده، اشباع ساخته اند! و دقیقاً، مشاهدۀ نمونه هائی از همین دست می باشد که مردم بیدار دل جهان را معتقد ساخته است که کلیۀ موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی ابرقدرتها را، سلطه گرانه و دارای جهت و هدفی استعماری بدانند.

به طور مثال وقتی موضعگیریهای سیاسی آمریکا را در رابطه با هجوم ارتش سرخ روسیه به افغانستان مورد ارزیابی قرار می دهیم، در می یابیم که آمریکا روی دلایلی کاملاً مشخص اعلام همدردی و دلسوزی نموده و تا آنجا پیش می رود که مثلاً روز اول سال شمسی هجری را در آمریکا بنام روز افغانستان نام گذاری می نماید! اما چون این دلسوزیهای نیرنگبازانه، جز در جهت منافع استعمار و در واقع جز دلسوزی به استعمار نبوده و باز چون، همۀ تبلیغاتی را که در این زمینه به راه می اندازد، جهتی استعماری داشته و در خط منافع استعمار می باشد، از بار و پشتوانۀ عملی و ضمانت اجرائی در جهت منافع ملت مسلمان افغانستان خالی بوده و در محدودۀ لفظی اسیر می ماند! و طبعاً بدون اثر!

به هر حال، از آنجا که این روزها بگومگو پیرامون مسئلۀ مذاکرات گرم است و افکار و اندیشه های مختلفی را با ابزار، اهداف و روشهای مختلف، به خود جلب کرده است، و باز از آنجا که هنوز هم هستند عده ئی که غرب و بویژه آمریکا را دلسوز مردم و مخالف با استعمارگران روسیه خیال میکنند! و عده ئی از مزدوران و کاسه لیسان آمریکا نیز به این سفاهت عقلی دامن می زنند و… لازم می نماید تا به موضعگیریهای آمریکا، به صورت ویژه ئی توجه نموده و مروری گذرا بر این موضعگیریها ـ آنهم از بدو تجاوز تا به امروز داشته ـ باشیم.

آنچه در رابطه با تجاوز نظامی روسها به افغانستان واقعاً از تأکید بی نیاز می باشد اینست که عده ئی از کشورها از بروز این فاجعۀ الم خیز ناراحت شده و در حد قدرت و توان خویش موضعگیری هم نمودند.

ناراحتی عده ئی از دولتها بیشتر سیاسی و دیپلماتیک بود تا عاطفی و انساندوستانه! و لذا مسئلۀ تجاوز را غنیمتی شمردند که می توانستند که از طریق وسیله قرار دادن همین غنیمت، از روسها انتقام بگیرند؛ سرعت دوران مسابقۀ استعماری شانرا کم کنند و یا آنرا وسیلۀ قدرت نمایی، امتیازطلبی و… قرار دهند؛ منتهی در لباس دوستی و دلسوزی به افغانها و دشمنی و تنفر از تجاوز و تخریب و کشتار! که غرب و بویژه آمریکا و همگامان وی دقیقاً از همین دست بودند. زیرا پس از تجاوز چند صد هزار نفری روسیه تنها کاری که آمریکا، انگلیس، فرانسه و… مرتکب شدند، گرفتن موضع ـ به ظاهر خصمانۀ ـ تبلیغاتی علیه روسیه و تجاوز ارتش سرخ و اخذ موضع ظاهراً دلسوزانه برای مردم افغانستان بود! آنهم نه به عنوان تاکتیکی که بلافاصله پس از تجاوز شروع شود! بلکه تاکتیکی کاملاً دقیق و استعماری که پس از بررسی و ارزیابی جوانب مختلف مسئله روی دست گرفته می شود. تاکتیکی کاملاً  لفظی و محدود در حصار جنگ لفظ و کلمه!

مهمترین و جنجال برانگیزترین اقدام فریبکارانۀ غرب (آمریکا) در رابطۀ با تجاوز روسها این بود که: شرکت در مسابقات المپیاد را تحریم کرده و از رفتن ورزشکاران آمریکائی جلوگیری به عمل آوردند!

البته آنهائیکه متوجه ابزار و روشهای مورد توجه استعمار جهت بدام انداختن مردم دنیا شده اند به نیکوئی دریافته اند که استعمارگران قدرت طلب برای کشتن روح پویا و تلاشمند جوانها از وسایل مختلف و متعددی سوء استفاده می نمایند که «سکس»، «مواد مخدر» ـ از سیگار و الکل تا هروئین و… ـ و «ورزش» حدوداً چیزها و وسایل عمومیت یافته ئی می باشد که هم شرق از آن سوء استفاده می کند و هم غرب! لذا متیقن می باشند که جنجال به پا کردن روی زمینه های مورد توجه جوانان می تواند له و علیه رژیم، دستگاه و حرکتی سیاسی مفید تمام شود. و آمریکا با درک دقیق همین مسئله از طریق تحریم مسابقات المپیاد در ابتدای این تجاوز، توجه جوانان را که مشتاقانه در انتظار برگزاری مراسم المپیاد و لذت بردن از تماشای بهترین مسابقات مورد نظر خود بسر میبردند، به سوی حرکت تجاوزکارانۀ روسیه معطوف ساخت. و طبیعی است که این کار نه بخاطر افغانها بود و نه بواسطۀ احساس رنج و ناراحتی از حضور سربازان روسی و زیر پا شدن به اصطلاح حقوق بشر و…! بلکه بیشتر برای تحت فشار تبلیغاتی قرار دادن روسیه و گرفتن امتیازاتی مشابه از او در زمینه های دیگر صورت گرفت که عرایض بعدی این مطلب را بیشتر مدلل خواهد ساخت.

منتها، از آنجا که ملت رنجدیده و مصیبت چشیده و بی یار و یاور ما، در برابر قشون تا بدندان مسلح بزرگترین قدرت نظامی جهان در طول تاریخ قرار گرفته و توجهشان به کوچکترین ابراز دلجوئی و اظهار محبتی جلب می شد، این حرکت نزد آن عده از هموطنان پاکدل و پر عاطفۀ ما که از نیرنگ ها و افسون های «شیطان بزرگ» اطلاعی نداشتند تا حدودی جالب توجه می نمود! هر چند که در روند انقلاب و بررسی موضعگیریهای خود و بویژه پس از آنکه متوجه شدند، این تحریم ها و محکومیت ها، این جنگ لفظ و لفاظی علیه دشمنان دین و دیارشان و این دلسوزیهای مزورانه و دروغین نسبت به خودشان، نه تنها پایدار نماند که در جهت استمرار و تداوم حرکت تجاوزکارانۀ روسیه به کار گرفته شد، آن خوش خیالی هم به سنگ واقعیت خورد و خرد شد و جاذبۀ ناچیزش را نیز از دست داد.

با همۀ اینها در طول تاریخ تجاوز روسیه به خاک کشور ما، روی دلایل مشخصی که اینک جز برای نوکران خود آمریکا، به چشم احدی از هموطنان ما، ناآشنا نمی باشد، آمریکا متوسل به نیرنگ تبلیغاتی دامنه داری شده و پشت سر هم در جهت هر چه سریعتر راندن روسها از کشور افغانستان و یا در پوشش «کمک به مجاهدین»! افغان، اعلام همکاری اقتصادی و نظامی کرده و تا آنجا که توانسته است، عده ئی از نوکران و نوکرزادگان قدیمی و خودباختگان و ادغام پذیران امروزی را به نوکری خویش دعوت کرده است!

آمریکا به گمان اینکه ملتی نیازمند را در برابر دشمن قوی پنجه بهتر می توان مرعوب قدرت و امکانات نظامی و تسلیحاتی مورد نیاز و مورد نظرشان ساخت، در نتیجه، می توان با اندک همکاری و… آنها را خریداری کرده و علیه رقیب خویش (روسیه) به عنوان اهرم فشاری جهت کسب امتیازات استعماری به کارشان گرفت! به این حیلۀ مزورانه متوسل شده است. هر چند که براه انداختن تبلیغات مبنی بر اینکه مثلاً: وزیر خارجه آمریکا جهت بررسی و رفع نیازمندیهای مهاجرین افغانی به پاکستان رفت! و یا: مجلس آمریکا چند میلیون دلار برای مسائل افغانستان اختصاص داده و یا فلان گروه، از آمریکا درخواست کمکهای نقدی و تسلیحاتی کرد و…، مردم را نسبت به برخی از مسائل خیالاتی ساخته و حتی برای برخی از خوشباورترین و در عین حال ظاهربین ترین افراد این پندارها را بوجود خواهد آورد که شاید: آمریکا دشمن واقعی روسیه می باشد و یا که دوست مردم افغانستان است؛ یا اینکه مثلاً آمریکا در واقع با همۀ وجود مخالف هجوم ارتش سرخ و تجاوز به این کشور بوده و احیاناً ـ هر چند فرض محال، محال نتواند بود ـ خواستار آزادی ملت افغانستان و استقلال همه جانبۀ این کشور! و لاجرم ادعاها و کمک های او نیز بر محور آرزوی دفع هر چه سریعتر فاجعۀ تجاوز ارتش روسیه و رفع شدائد و مصیبت های ناشی از این تجاوز و ایجاد شرایطی که در آن بتواند آرمان های استقلال طلبانه و آزادیخواهانۀ ملت افغانستان شکوفا شوند دور می زند!

با همۀ اینها اگر چه در طول این مدت مدید، آمریکا همۀ موارد را توسط مزدوران تربیت شده و جیره خواران بی آبروی خودش القاء کرده است؛ و باز اگر چه، تبلیغات سوء این دستۀ طفیلی توانسته است عده ئی از همان قماش را به آن گمانهای فاسد و فسادبار بیندازد؛ و اگر چه این موضعگیری های دشمنانه و غیر فعال، بر عمر تجاوزگریهای روسیه و موضعگیری های امتیاز طلبانۀ آمریکا افزود، لذا این نکته را نیز اثبات کرده که غرب (آمریکا) نه تنها در مسئلۀ افغانستان جدی نبوده و نمی باشد که حتی در مورد ادعاهای مربوط به کمک های اقتصادی و نظامی تا آنجا دروغ بافته و پرروئی نموده است که حتی نتوانسته همان مزدوران محدود و انگشت شمار خود را نیز از نظر امکانات تسلیحاتی در حد خودکفائی تقویت نماید!

و این نکته ای است که از بررسی دقیق و ارزیابی همه جانبۀ توان نظامی و فعالیتهای تبلیغاتی ـ سیاسی مربوط به مزدوران آمریکا به روشنی مدلل می گردد و هر آدم با انصافی اذعان تواند داشت که نقش اینان در جهاد اسلامی ملت ما علیه تجاوزپیشگان روسی شبیه چیزی بیشتر از صفر نبوده است! هر چند از نظر توطئه گریهای تبلیغاتی، در بدنام ساختن نام مقدس مجاهدین ما سهم داشته اند!

و این ثابت می دارد که نه تنها آمریکا و همپایگانش در برخورد با زمینۀ خروج روسیه و نبرد جدی علیه وی جدی نبوده اند که روی دلایلی نسبت به استمرار حضور ارتش سرخ و تداوم جنایات و فجایعی که از ناحیۀ حضورشان ببار می آید امیدها بسته بودند تا شاید بتوانند از آن به عنوان زمینه ئی توجیهی در جهت یک سلسله تجاوزکاریها و ددمنشی های خود سوء استفاده نمایند، تا حضور ارتش سرخ را در افغانستان بهانه کرده به هرکجا که مصالح استعماریشان ایجاب می کرد تجاوز کنند، چنانکه در جزائر بحر هند و گرینادا تجاوز کردند! چه اگر این بهانه وجود نداشته باشد، انگلیسی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها و دیگران کی و کجا حاضر می شوند تا مملکت شان را پایگاه نظامی آمریکا ساخته، ننگ بردگی دستگاه قدرت مدار آمریکا را تحمل نمایند! تا آنرا بهانه ساخته و در زمینۀ تبلیغاتی از آن در جهت ایجاد ترس و تردید و تهاجم و نفرت علیه کمونیسم و جهانخوارگی آن در سراسر جهان و بویژه ممالک اسلامی بهره گیرند!

و دیدیم که درست بواسطة همین عدم جدیت و بکار گرفتن این نیرنگ دو پهلو توانستند روسها را بدام این گمان گرفتار سازند که خیال کنند: آمریکا روی مسئله حساسیتی ویژه و خاص ندارد! تا همین برداشت خیالپردازانه به ماندن در افغانستان بیشتر دلبستۀ شان ساخته و آمریکا هم با علم کردن جنایات روسیه در آن سرزمین، در جهت تداوم و تحقق اهداف گذشتۀ خویش بیشتر از پیش عمل کند تا در زمینۀ استعماری و در این مسابقۀ ننگبار و هویت زدای به خفه کردن نسبی روسیه موفق گردد.

از سوئی چون این نوع موضعگیریها می توانند توجه عده ئی از قشرنگران دمدمی و به اصطلاح خود ما «روزچلان»ی را که همیشه نان را به نرخ روز خورده و بردۀ هوسهای زودگذر خویش اند، از جهاد مقدس مکتبی به جنگ کثافتبار سیاسی منحرف نموده و  به آنان چنین القاء نماید که کلید موفقیت و حل موفقیت آمیز این مسئله در آستین پر فن آمریکا قرار دارد، به صورتی بس احمقانه آمریکا را نیز امیدوار ساخته است تا خیال کند که می تواند: پویائی و تحرک ناب اسلامی جهاد را تحت الشعاع این نیرنگها قرار داده و ضمناً از طولانی شدن جنگ به درازا کشیدن رنج و درد مردم و نیازهای مبرمی که از این دو پدیدار می گردد سوء استفاده کرده، با خریدن و تربیت کردن عده ئی از، خودباخته های نابخرد و یا مغرض و دادن پوشش اسلام خواهی و بستن نقاب
آزادی خواهی و… به این نیروهای بی ریشه و بنیاد، به انقلاب اسلامی و به نیروهای از جان متعهد و دلسوز به آن از پشت خنجر بزنند! و ده ها مطلب و هدف ابلیسی دیگر!

اصولاً ذهنیت آزادی افغانستان درین رابطه، خود بخود منتفی می باشد! چه از جانبی، روسیه هم به یگانه مسئله ئی که هرگز نمی تواند بیندیشد، مسئلۀ آزادی افغانستان و استقبال همه جانبه این ملت می باشد؛ اما باقی می ماند مسئلۀ خودِ روسها؛روسها چون طی این مدت ضربات مهلک نظامی را متحمل شده و در صحنۀ سیاسی متحمل شکست های ننگینی شده اند، بی میل نیستند تا در رابطۀ با افغانستان از در دیگری درآیند. از جانبی در شرایط فعلی، بهترین درِ ورود به منافع استعماریِ خویش را، دروازۀ مذاکرات سیاسی دریافته اند، لذا، اگر متوجه می شویم روسها به مذکرات سیاسی خوشبینی نشان می دهند، نه برای آزادی افغانستان است و نه برای سرپوش نهادن به سیاست استعماری خود، بلکه بیشتر برای نجات از خسارات ناشی از مسابقۀ استعماری است و نیز تغییر شکل دادن به عملکرد فعالانۀ استعماری است.

از جانبی، همانطور که آمد، مذاکره کنندگان این مسئله چون از آزادی چیزی نمی فهمند، قدرت تفویض آنچه نمی فهمند و نه هم دارند، بدیگرانی چون ما را ندارند. آمریکا یا روسیه یا… چه می دانند که آزادی چه می باشد؟ و آنگهی آنچه را اینان آزادی می پندارند، ما آزادی نمی شماریم، چه معاییر ما بر آنست که آنچه را کافران باور دارند و می پرستند ما نه می پرستیم و نه باور داریم لذا، اگر فرض را بر این بگذاریم که اینان می خواهند تا چیزی بنام نامی «آزادی» ارمغان ما کنند، چون این آزادی مبنای الهی ندارد، نمی تواند برای ما مسلمانان آزادی باشد. و در رابطه با همین امر است که این پرسشها در ذهن هر مسلمان آزاده ئی پیدا می شود که:

1 ـ اصولاً چرا مذاکره کنندگان می خواهند ما آزاد باشیم؟ در حالیکه اساس ایدۀ سیاسی و اساس حاکمیت سیاسیِ خود آنها مبتنی بر استعمار و لاجرم محرومیت و اسارت و تجاوز و محکومیت، درد و جهت خود و بیگانه است. اینان که با گرایش به آن اخلاق استعماری ـ سیاسی، خویشتنِ انسانی و اخلاقیِ خود را محکوم و اسیر توهمات خویش کرده و برای تحقق هر چه رسوا کننده تر این هوس، از طریق تجاوز و ستم و استثمار و استعمار، دیگران را به محکومیت
درآورده اند، چرا می خواهند «ما» آزاد باشیم؟

2 ـ گرفتیم که روی عللی بر آن شدند که باید اینان آزاد شوند، توسط چه دستها و چه
اندیشه هائی می خواهند این آزادی را حراست کرده و تداوم بخشند؟ دستهائی که مردم ما به آنان اطمینان داشته باشند و بتوانند با خاطر جمعی دست در دست آنها بگذارند؟ یا نه دستهای تربیت شدۀ استعمار؟! اگر با دستهای مطمئن، کو آن دستها؟ و اگر نه، معلوم است که مذاکرات برای چهره عوض کردن استعمار است نه برای آزادی مردم محروم.

3 ـ اگر از دو پرسش قابل تأمل و بسیار بسیار مهم قبلی بگذریم به این پرسش چگونه توانیم پاسخ منطقی داد که: چرا مذاکره کنندگان می خواهند که روسیه در افغانستان به شکست مواجه شود؟

پاسخ دادن به آن، دقت و تأمل بیشتری را ایجاب می نماید چه با آنچه آمد، اینان نمی توانند در جهت منافع مردم عمل کنند؛ باقی می ماند مسئلۀ رقابت با روسها! حال اگر مبنای این خواسته را مبنای رقابت در زمینۀ استعماری تلقی نمودیم، یقیناً باید دندان طمع از بهروزی و رسیدن به آزادی کَنْد.

وانگهی پاسخ، متضمن آن است که خودِ روسیه جزء مذاکره کنندگان نباشد، چه در صورتیکه خود روسیه جزء مذاکره کنندگان باشد، امکان آن نمی رود که خلاف مصالح استعماری خویش به فیصله و یا نتیجه ای برسد. و چون در این مذاکرات، نمایندگان واقعی و دلسوز ملت افغانستان شرکت ندارند و اصولاً هم آنهائیکه در خط اسلام و قرآن به مفهوم عمیق و همه جانبۀ آن قرار دارند، نمی توانند به هم چه مذاکراتی شرکت نمایند؛ لذا نتیجۀ کار بجای رهائی افغانستان از دام استعمار، به تعدیل و احیاناً تعویض و تقسیم مراکز قدرت خواهد انجامید. و به قول جوانها، اینبار روسها در عوض معاهدات غیر علنی ئی که با آمریکا و فرانسه و انگلیس و چین و… بعمل آورده اند، این توپ (لقمۀ چرب) را به آنطرف پاس می دهند تا او توپ یا لقمۀ چرب دیگری را به این سو (بسوی روسها) پاس دهد!

لذاست که در میان ملت مظلوم افغانستان کسانیرا که با دردِ مردم و با آرمانهای قلبیِ مردم تماس دارند، مشاهده نمی نمائیم که به این مذاکره ها خوشبین باشند و از آنها استقبال نمایند؛ و اگر احیاناً تائی چند از خود فروختگان را مشاهده می کنیم که از مذاکرات جانبداری می کنند، در تحلیل نهائی شخصیتِ ایشان، به این نتیجه می رسیم که اینان نیز نسخة بدلها و ایادی خودباختۀ رسمی و یا ناخود آگاه و غیر رسمی شرق و غرب بوده و از منافع ارباب های خویش جانبداری به عمل
می آورند!

اینان آزادی و استغنا و عزت نفس اسلامی را تجربه نکرده اند، اینان در رنج مردم، در آوارگی ها، شهادتها، در زندان کشیدنها و… شریک نبوده اند، اینان دارای خط فکری و مبنای دقیق اندیشه و تفکر نمی باشند.

چه اگر اینان دارای خط فکری بوده و اندیشۀ شان هم جهت با آرمانها و اندیشه های ملت مسلمان می بود، لااقل حدود و شرایط و معاییری برای مذاکرات ارائه می دادند!

با این بیان، از مجموع بررسی احوال و عادات و آرمانهای مذاکره کنندگان، به نتیجه ئی که باید می رسیدیم، حتماً رسیده باشیم و آن اینکه روحیه، اخلاق و مبانی فکری مذاکره کنندگان نمی تواند این خوشبینی و امید را در ما تولید نماید که اینان در رابطه با مسئلة افغانستان دارای حسن نیت باشند.

از جانبی، بررسی زمینه ئی که مذاکره کنندگان می خواهند روی آن به بحث و مذاکره بنشینند خواهد توانست تا حدودی در موضع گیریِ سیاسی ما در رابطه با مذاکره ها تأثیر داشته باشند.

در زمینه، لازم است تحقیق و تدقیق عالمانه ئی به عمل آید تا درست فهمیده شود، آیا مذاکره کنندگان برآنند تا دربارۀ «سیاست» فعلی روسیۀ متجاوز در افغانستان و نیز سیاست فردای روسها بر این ملت و بر این مملکت مذاکره نمایند یا روی رنج فعلی ملت مظلوم ما و علل ایجادیِ این همه دربدری و تألم و درد و کشتار و… و آرمان سیاسی فردای این ملت! کدام یک؟

اگر مذاکرات روی سیاست فعلیِ روسیه و یا سیاست آیندۀ روسها بر این ملت دور می زند، چون وضع مذاکره کنندگان به شمول روسیۀ متجاوز معلوم می باشد، امید بهروزی و پیشرفت انسانی مذاکرات از جهالت ناشی تواند شد و بس!

طبیعی است ما به هوسها و خواهش های این دسته ها کاری نداریم و مسئله از تحلیل و تشریح بیشتر بی نیاز می باشد. زیرا متیقنم که روسیه به ضرر سیاست آیندۀ خود و به نفع ما ها مذاکره را فیصله نخواهند داد.

روسهائیکه صدها هزار جوان و کودک و… ما را با بمب های ناپالم و خوشه ئی و… بخاک و خون کشیده اند، چه عاملی باعث شده است تا آنها، مذاکرات را به نفع ما پایان بخشند. جز عامل استعمار و تعدیل حرکات استعماری و چهره و موضع عوض کردن های پلیدِ استعماریِ خودشان؟

بویژه آنگاه که متوجه می شویم بخشی از مذاکرات مربوط به سیاست آیندۀ خود روسها بوده و نمایندگان خود روسیه می خواهند در این زمینه به تحلیل و بررسی و نتیجه برسند.

اصلاً این مسئله قابل تأمل و دقت می باشد که چرا روسها حاضر به مذاکره شده اند؟ ممکن بعضی ها فریب «شرایط حضور به مذاکره» از جانب روسها را خورده و چنین بپندارند که روسها با تحصیل شرایطی به مذاکره ها می نشینند، و این حاکی از موضع قدرت روسها می باشد نه از موضع ضعف شان! ما را هم، همین مسئله به شک انداخته است.

هر چند وضع آنهای دیگری هم که خود را به مذاکرات رسانده اند بهتر از خود روسها نیست. بطور مثال سازمان باصطلاح ملل، اگر دلسوزی و حسن نیتی در رابطه با ملت مظلوم افغانستان می داشت چرا در طول پنجسال خیانت روسها این حسن نیت را در مورد آوارگان بدبخت و محرومیکه در ایران بسر می برند نشان نداده است. آیا وجود یک تا یک و نیم میلیون آوارۀ بی پناه افغانی در ایران هیچگونه مسئولیتی را متوجه سازمان ملل نمی کرده و نمی کند؟ آیا اینها آمدند تا بپرسند این آوارگان بدبخت در چه حالی بسر می برند؟ از چه منابع تغذیه می شوند، دارای چه امتیازات و چه برخوردیهائی هستند؟ آیا آمده اند تا بفهمند محرومیت این آواره ها از چه ناحیه هائی می باشد؟ با اینهمه چگونه می توانند دارای حسن نیت بوده و مذاکره ها را بنفع ملت قلمداد نمایند؟

و باز اگر مذاکرات روی رنج فعلی ملت مظلوم افغانستان و آرمانهای فردای آنان دور می زند، قابل دقت است که اینان از این زمینه ها چه چیزی را برداشت کرده و فهمیده اند و می خواهند چکار بکنند؟! در حالیکه می دانند آرمان ملت مظلوم افغانستان حاکمیت همه جانبۀ اسلام است، آیا اینان برآنند تا سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را خودشان بدست اسلام و مسلمین بسپارند؟ یا قرار است به این نام و به این بهانه کارهای دیگری بکنند؟

تا آنجا که از بررسی تاریخ استعمار فهمیده می شود، واقع امر این است که استعمار در طول تاریخ معاصر، همیشه با اسلام به مفهوم درست کلمه دشمنیِ شدید و مخاصمت مزورانه ئی داشته است و هم در طول دو سدة اخیر بر آن بوده است که بهر نحو ممکن اصول و فروع این مکتب را مخدوش ساخته و این باور را به ذهن های نپخته تحمیل نماید که اسلام دینی خرافی و ارتجاعی می باشد! و تا آنجا به این فعالیت ها دامن زده است که وجیزۀ استعماری «دین از سیاست جداست» را بر اذهانِ خوشباور و ساده اندیش ما، جانشین «دین از سیاست جدا نیست» ساخته است.

با درک دقیق و راستین این واقعیت ها این پرسش سروکله پیدا می کند که: «آیا اینها حاضرند سر میز مذاکره ای بنشینند که می خواهد به نفع روی کار آمدن اسلام به عنوان سیاست آیندۀ افغانستان رأی بدهند»؟! اینان را چه شده است که می خواهند از طریق مذاکره «اسلام»، این دشمن همیشۀ خود و دشمن همیشۀ مستکبرین را با رأی خود حاکمیت بخشند؟!

اندک تأمل روشنگر این مطلب است که یا واقعاً اینان می خواهند که سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را بدست خودِ مردم افغانستان بدهند و یا اینکه نظر دیگری دارند.

تا آنجا که «ما» می دانیم و همگان نیز می دانند، اگر مذاکره کنندگان بدانند که قرار است در آیندۀ نه چندان نزدیکِ افغانستان، سیاست به اسلام واقعی تکیه کند و بدست مسلمانان راستین بیافتد، از همین حالا نه تنها هیچ گونه مذاکره ای نخواهند کرد که بر شدت فعالیتهای ضدانسانی خود هم، خواهند افزود. مگر دستهای کثیف اینان همین لحظه و همین دم که به مطالعة این سطور مشغولیم تا آرنج بخون مسلمانان افغانی و ایرانی رنگین نمی باشد؟ مگر هم اینان نیستند که با مشورۀ یکدیگر به این ملت ها تاخته و دشمنانشان را چند جانبه تقویت می کنند؟! مگر روسها در زمینۀ جنگ تحمیلی عراق بر ایران، صدام را با پیشرفته ترین سلاحها، تقویت نمی کنند؟

پس معلوم می شود، اصلاً مذاکره ها «زمینه ئی دیگر»، «مبانی ئی دیگر»، «اهدافی دیگر»، «جهتی دیگر» و «معاییری دیگر» داشته و در واقع مذاکراتی استعماریست نه ضد استعماری. چه معاییر حاکم بر این مذاکرات کلاً استعماری و در جهت تحکیم مبانی استکبار قرار دارد و تا آنجا که ما یقین داریم، چنین مذاکراتی نه تنها مورد تایید انسانهای مؤمن نتواند بود، که ایندسته از انسانها در هر کجای جهان که باشند آنرا در جهت رهائی ملت مسلمان افغانستان نخواهند پنداشت.

و درست جهت تحقق همین اندیشه ها و پنداشته ها بود که با پرروئی خجالت آوری ـ آنهم در زمانی که توانائی چشم گیر جهادگران نیرومند مسلمان کمر ارتش سرخ را شکسته و نارسائی پلانها و برنامه های جنگی تجاوزگران را به جهانیان ثابت کرده است و… ـ از راه حل سیاسی، آنهم در شکل روس مآبانۀ آن حمایت می کند! زیرا:

1 ـ به بهانة تجاوز ارتش سرخ و ایدۀ گسترش طلبانه اش به جاهائیکه مصلحت استعمارگرانه اش ایجاب می کرده حمله نماید، چنانکه حمله کرده است!

2 ـ امتیازاتی را که در نظر داشته، بدست آورده است.

3 ـ توانسته با نیرنگ و افسون عده ئی را به مزدوری خود کشیده و بدین پندار است تا مزدوران: دوستی او و صداقت عمل او را نسبت به خروج نیروهای روسی به مردم القا کرده و مردم هم چنین برداشت خواهند کرد که تلاشهای اربابان اینها (تلاشهای آمریکا) بوده است که زمینۀ خروج نیروهای روسیه را آماده ساخته است!

لذا به قول عده ئی: اینک بر خر مراد خویش سوار می باشد، حاکمیت فعلی مزدوران روسیه را پذیرفته و به طرح آشتی ملی روسها و حکومت ائتلافی پیشنهاد شده از جانب آنها جواب مثبت
می گوید!

و دقیقاً جهت جلوگیری از افشاء همه جانبۀ رسوائی های مبتنی بر این سازش و پا گرفته از همین معاملۀ استکباریست که مسئلۀ راه حل سیاسی را با مسئلۀ خروج سربازان روسیه از خاک افغانستان مرتبط می سازند! نه با نابودی حزب دیموکراتیک خلق و ایجاد نظام عدل اسلامی!

اینان از دولت سفاک و خون آشامی که ارتش سرخ پیشاپیش سربازان خود را به عنوان هدیه ئی ویرانگر و آلتی قتاله به افغانستان گسیل بخشیده و طی چندین سال از همۀ سفاکی ها و ویرانگریهایش در عمل پشتیبانی کرده و ارتش سرخ را در افغانستان وسیلۀ کشتارها و تخریب ها قرار داده و صدها هزار منزل را ویران و صدها هزار انسان آزادیخواه را به خاک و خون کشیده حرفی نمی زنند! گوئی دولت دست نشاندۀ امروزی از همان اول بر تخت سلطنت افغانستان نشسته بوده و این ارتش سرخ نبوده که او را از روسیه به افغانستان آورده است!

گوئیا اینان تصمیم گرفته اند که «عمداً» آنچه را اصل قضیه می باشد فراموش نمایند!

تا آنجا که نگارندۀ بینوای این سطور خبر دارد این نکته مسلم است که مردم دنیا همه می دانند که ارتش سرخ جهت تحکیم و تداوم بخشیدن به عمر همین دولت کفر پیشۀ تحمیلی به افغانستان آمدند!

در حالیکه اگر قرار بود اینان حکومت های غیر اسلامی دست پروردگان بی آبروی روسیه را تحمل کنند، هیچ نیازی به قیام و تحمل آنهمه مصائب و مشکلات و استقبال از آنهمه خطر و خشونت احساس نمی شد. اینان از ریشه و بن مخالف حکومتی غیراسلامی و دست نشانده بوده و هستند! نه این که تنها از ارتش سرخ و حضورآن در خاک خویش متنفر باشند و در نهایت خواهان اخراج یورشگران خارجی!

از موضعگیری روسها و جانبداری ضمنی این موضعگیری از جانب آمریکائیان این گونه برداشت می شود که تشدید هول انگیز و حیرت آور جنایت ها، خونریزی ها، ویرانگریها و سفاکی های ارتش سرخ طی چندین سال بدان واسطه طراحی شده بوده ـ و از جانب آمریکا نیز جدی گرفته نمی شده است ـ که هرگاه پس از توافق جنایت پیشگان شرق و غرب و تقسیم مجدد امتیازات، اگر صحبت از خروج نیروهای روسی به میان آمد، مردم طی مدتها از ناحیۀ ارتش سرخ رنجها دیده و عذابها چشیده و داغها برداشته و زخمها کشیده اند، نفس خروج ارتش سرخ در شرایط فعلی را موهبتی پنداشته و به صورتی وهم آلود دچار تداعی و آزادی و تنفس در هوای آزاد سرزمین خویش و… گردند!

اینک که شرق و غرب مسئله را در همین محدوده مورد توجه قرار داده و مستقیم و غیرمستقیم از آن جانبداری می کنند این مسئله در ذهن جولان می کندکه توهین ها و تحقیرهای خفت آلود و کشنده ئی که طی این چند سال نسبت به مهاجرین داغدیده در گوشه و کنار جهان تحمیل می شده است، نمی تواند با این نیرنگ ابلیسی بدون ارتباط باشد.

به هر حال اعتقاد ما بر این است که اگر این طرح با همین شکل استکباری اش پذیرفته شود، پذیرندگان در عمل به موارد متعددی مهر اثبات نهاده اند که شاید برخی از آن موارد را بتوان چنین بر شمرد:

1 ـ مدعای روسیه را مبنی بر اینکه مداخلات خارجی علیه دولت افغانستان وجود داشته است اثبات می گردد! و این خود مؤید آنست که روسیه طراح تجاوز و ارتش کشی به افغانستان نبوده بلکه همانگونه که مدعی می باشد به درخواست حکومت وقت و جهت سرکوبی عوامل مخرب خارجی، ارتش سرخ را به افغانستان گسیل داشته است.

2 ـ لشکرکشی روسیه در سطح جهانی توجیه شده و داغ ننگین تجاوز از پیشانی وی ـ با آب سازش ـ پاک می گردد.

3 ـ ثابت می شود که در افغانستان جهادی اسلامی و قیامی آزادی بخش علیه دولتی مزدور روسیه وجود نداشته بلکه منابع تبلیغاتی غرب جنگ قدرتی را که جهت رسیدن به حاکمیت و دست یافتن به حکومت ایجاد کرده بودند، پوشش تبلیغاتی جهاد بخشیده و از آن در پیش برد مقاصد سیاسی خود سوء استفاده کردند!

4 ـ و این یعنی، مردم در این قیام نقشی نداشته بلکه باندها و گروههای سیاسی بوده اند که باعث این همه سر و صدا گردیده اند!

5 ـ اثبات موارد گذشته یعنی اینکه این قیام از نیروی الهی و پویائی اسلامی بهره ئی نداشته است. و این شاید بدترین نتیجه ئی باشد که از پذیرش راه حل استکباری به بار می آید.

6 ـ القاء این نکته به مردم سراسر جهان که: این ابرقدرتها می باشند که مرکز اصلی اتخاذ
تصمیم های سیاسی در جهان کنونی هستند نه ملتها و یا پایگاههای عقیدتی آنها! و لذا، در جهان سیاست اگر کسی می خواهد به عنوان فردی شناخته شده و صاحب نفوذ سیاسی معرفی شود،
ساده ترین و مؤثرترین و دوامدارترین راه، رویکرد به ابرقدرتهاست و نه به ملتهای ضعیف و
بیچاره ئی که جز آلت دست نمی باشند! و ده ها و صدها پی آورد تخریبی دیگر.

از آنچه آمد آیا پذیرش این طرح باعث آن نمی شود تا:

1 ـ روسیه با وجود آن همه فشار و کشتار و ویرانی ئی که به بار آورده از زیر بار مجازات فرار نماید؟!

به گمان ما طرح طوری تنظیم گردیده که نه تنها روسیه در دادگاه عدل اصول انسانی و الهی مجازات نگردد که حتی در اذهان ملل جهان و وجدان انسانهای آزاده نیز به پای میز محاکمه کشیده نشود!

2 ـ آیا این طرح بر آن نیست تا در کنار اثبات امتیازات متعدد و مختلف قبلی روسیه، از امتیازات جدید و تازه ئی نیز بر خوردارش بسازد؟! چه قبلاً روسها از امتیاز اینکه حتماً باید دولت طرفداری در افغانستان بر سر قدرت داشته باشند، برخوردار نبوده و طرح فعلی این امتیاز را نیز برایشان در نظر گرفته است!

آنهائیکه آمریکا را قبلۀ آمال سیاسی و قدرت پرستانۀ خویش قرار داده اند لازم است که از خود بپرسند چرا دوست و پیشوای مهربانشان (آمریکا) این نامهربانی را نسبت به اینان ابراز داشته و این امتیاز را به روسیه بخشیده است؟!

3 ـ و باز آیا پذیرش این راه حل استکباری به معنای آن نیست که ملت، به جرم گناهی که نکرده (مزدوری غرب) و جرمی که مرتکب نشده (تسلیم به قدرت شرق) و آزادی طبیعی که حق او بوده، مجبور است تعهد بسپارد که علیه شرق و جفاها و جرائم و امتیاز طلبی اسارتبار نو و
کهنه اش عمل ننماید؟!

باور ما بر این است که پذیرفتن چنین خطی و سپردن چنان تعهدی مساویست با اینکه: ملت تعهد بسپارد که مطابق الگوی «قدرت» دولت تشکیل دهد، نه مطابق الگوی حق و حقانیت و اصالت؛ مطابق الگوی «زور» نظام سیاسی انتخاب کند، نه مطابق الگوی «عدل» و احسان؛ مطابق الگوی نیرنگ و تزویر نظام فرهنگی و مطابق الگوی غارت و چپاول نظام اقتصادی؛ و یا در یک کلام: تعهد بسپارد که با شدت هر چه تمامتر هویت و اصالت وجودی خود و بارهای انسانی و نیز آدمیت خود را انکار نماید!

چه مبرهن است که هرگاه هستۀ محوری فعالیت ها و موضعگیریهای اجتماعی یک فرد و یا یک جامعه را «قدرت» و قدرت پرستی تشکیل بدهد، مفاهیمی که رنگ «انسانی» و «ارزشی» دارند، معنای اصلی خود را از دست داده به عنوان ابزار و آلت تحقق و تولید قدرت مورد توجه قرار خواهند گرفت و این خود مساوی است با انکار انسان و انسانیت او، و حذف انسان از هستۀ جامعه و طبیعت، اصالت بخشیدنِ «قدرت» و هدف شدنِ زور و ارزش دادنِ به تزویر!

اینگونه برخورد با قدرت، و ملتی را با همۀ «حقانیت» و «مظلومیت» او، در قربانگاه قدرت ذبح سیاسی نمودن و این قربانی سیاسی را لباسی قانونی و طبیعی و معروف پوشیدن، و بر حق و حقانیت و حقوق انکارناپذیر جامعه ئی پشت کردن، و از قدرت تمکین کردن و دست قدرتمندان فاسد و سفاک را در برابر چشم قربانیان مظلوم محکوم فشردن و… جز اینکه معنای حذف و انکار انسان و انسانیت را می رساند هیچ معنا و توجیهی دیگر نتواند داشت، و جز فساد و تباهی و بردگی، هیچ ثمرۀ دیگری به بار نخواهد آورد.

با همۀ اینها، طرفداران این طرح اسارتبار، از «آزادی» ملت افغانستان و به ثمر رسیدن قیامشان دم می زنند!

در صدر، از نفی وجودی این ملت استقبال کرده و آنانرا پیش پای قدرت پرستان زورگو به سجده دعوت می کنند، اما در ذیل صحبت ازآزادی او می نمایند!

در صدر به ملت پیشنهاد می کنند تا با گردن نهادن به الگوی قدرتِ قُلدُران قد کشیده از پلیدی، دولت تشکیل دهید، اما در ذیل وعدۀ پیشرفت و رفاه و سعادت می دهند!

در صدر اعلام می کنند که باید تعهد بسپارید تا مطابق الگوی قدرت رشد نمائیم: اما در ذیل از رشد فعالیتهای اسلامی و گسترش دامنۀ رحمت های بیشمار قرآنی و تکامل الهی صحبت می کنند.

در صدر فریاد می کشند که لازم است تعهد بسپارید تا اسارت و محکومیت و بردگی مترقیانة! غولان غیرت زدایِ غریب کش لجام گسیخته را بپذیرید، و رسوائی راستی برانداز روسیاهان روسبی صفت را استقبال نمائید، اما در ذیل از استقلال و آبرو و حیثیت و غرور و… دم می زنند! یا للعجب!

و درست پس از رسیدن به این مایۀ از بینش است که پرسشهائی در ذهن انسان به وجود آمده و اضطرابها، تردیدها و تأمل هائی به بار می آورندکه:

آزادی طلبی و آزادگی پسندی آمریکا همین بود؟!

ادعا و نتیجۀ ادعاهای دلسوزانۀ آمریکا نسبت به افغانها همین بود؟!

نهایت و پایان کار دشمنی آمریکا با روسیه همین بود؟!

آخر با، باقی بودن جانبداران روسیه و دادن امتیازهائی جدید به وی، ملت از انقلاب خود چه نتیجه ئی گرفته است؟!

با روی کار آمدن حکومتی غیر اسلامی و مطابق الگوی استکبار جهانی، ملت چه نفعی از آنهمه ایثار و فداکاری برده است؟!

آیا این خود امتیاز دادن به دشمنان ملتی که بیش از یک میلیون شهید داده نمی باشد؟!

آیا این خود معنای حذف ملت از صحنۀ حیات سیاسی و اجتماعی را نمی رساند؟!

آیا این کار جز خدمت به روسیه و اثبات دوستی آمریکا با وی چیز دیگری را می تواند بیان نماید؟!

از آنچه آمد چند چیز ثابت می شود و عملِ به چند مسئله ضرورتی جدی و حیاتی پیدا
می نماید.

در صدر همه، می رساند که برخوردهای سیاسی و موضعگیریهای دیپلماتیک آمریکا به هیچوجه از صداقت و صحبت انسانی برخوردار نبوده، نه تنها جهتی آزاد سازنده ندارد که عملاً و صد در صد در جهت اسارت و در غفلت قرار دادن مردم ما عمل کرده و نتیجه ئی جز نابودی و حذف همه جانبۀ آنان ندارد! و آمریکا، همۀ این پلیدی ها را در جهت تحقق و توسعۀ اهداف استعماری خود و دشمنی با اسلام و ارزشهای اسلامی و معتقدات رشد دهنده و آزاد سازندۀ استعدادهای معنوی مسلمان های مؤمن به کار انداخته است!پس: ثابت می شود که در این موضعگیری بسیار مهم و سرنوشت ساز، دشمنی آمریکا با ملت و معتقدات ملت به هیچوجه کمتر از روسها نمی باشد. لذا:

به هیچ روی ملت داغدیدۀ ما نمی توانند به دروغهای مزدورانۀ آمریکا و دورنمای فریبنده ئی که برایشان ترسیم و تصویر می دارد امیدوار باشند! پس شایسته است که:

خوشبینان را بیدار، فریب خوردگان را هشیار و مغرضان را اخطار نمایند که از فریب و فروش ملت دست بردارند وگرنه خشم و خروش بیداردلان خطۀ توحید پردۀ رسوائی را از چهرۀ شان برخواهد گرفت. زیرا که امروز همۀ آنهائی که از اندک شمّ سیاسی برخوردار می باشند می دانندکه شعارهای اینان و جهت دهندگان زشت رویشان هیچ پشتوانۀ انسانی ندارد. چه اگر این ادعاها درست بود و این دلسوزیها و همدردیها از صداقت انسانی ـ یا حتی از ـ همگونی و مطابقت نظر و عمل در فعالیتهای خشک سیاسی برخوردار می بود، قطعاً آمریکا را وا می داشت تا جهت تثبیت ادعاهایش و نیز تا رفع غائلۀ تجاوز، حداقل بخشی از روابط تجاری، سیاسی، فرهنگی، تکنولوژیک و… را با روسیۀ تجاوز پیشه در حال تعلیق در آورد و بهبود روابط را به تحقیق خواستهای مردم موکول می نمود! و دیدیم که نکرد! گذشته از آنکه امروز متوجه می شویم که به کاری شرم آورتر و تناقض بارتر از آن دست یازیده که همان گونه که آمد، عبارت از قبول راه حل پیشنهادی روسیه در پوشش «راه حل سیاسی» آنهم بدون حضور مردمی که برایشان «روز افغانستان» اعلام نموده است!

همین دو سه هفتۀ قبل، آمریکا ـ همین آمریکائیکه ادعای مبارزه با ظلم و ستم تروریسم را دارد ـ به بهانۀ جانبداری از تروریسم، با پرروئی و وقاحتی بی نظیر، به جان ملت لیبی افتاد! تا به خیال خودش، تروریست پروران لیبیائی را تنبیه نماید!

طبیعی است که این عمل احمقانه (تجاوز) خیلی از ملتها را به خشم می آورد، و توقع های انسانی، ارزش آفرین و عاقلانه ئی را مبنی بر مقابلۀ جدی علیه تجاوزکاران، شکوفا می سازد، نمونۀ کوچک این خشم و توقع را می توان در مادۀ پنجم قطعنامۀ سیمینار سراسری ائمۀ جمعۀ کشور جمهوری اسلامی ایران در همین سال مشاهده کرد:

«ما [ائمۀ جمعه و جماعات] حرکت های تجاوزکارانۀ شیطان بزرگ، در گسترش تروریسم دولتی و حمله به کشورهای مسلمان و مترقی خصوصاً کشور لیبی را محکوم نموده، از کلیۀ دولتهای اسلامی انتظار داریم با قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی به مقابلۀ همه جانبه با این توطئه های بزرگ برخیزند([1])».

بگذریم از اینکه ملت ما نسبت موضعگیریهای خصمانه ئی که دولت لیبی ـ به ویژه در اوایل هجوم ارتش سرخ ـ در برابر آنها و در برابر انقلاب اسلامیشان گرفته و به عنوان دوست روسیۀ تجاوز پیشه، به جای جانبداری از ملت و انقلاب اسلامی و ضد استکباری شان، مثل خیلی از بی اراده های سلطه پذیر، حتی هجوم ارتش سرخ را توجیه نموده است، با آن روی موافقی نداشته و حتی به پیروی از قرآن که: «اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهَ مِنَ الْمُتَّقینَ…» به موضعگیریهای به اصطلاح ضد امپریالیستی آنهم باوری ندارد و آنرا نیز یک روی سکۀ استعمار می شمارد و… این پرسش نیز به ذهن او پیدا می شود که اگر آمریکا راست می گوید که از خونریزی و ترور و خفقان و وحشت و… متنفر است، چرا به تروریست بزرگ پر سردار و دسته ئی که با طرح و برنامه به جان ملت بیست میلیونی افتاده و یک مملکت (افغانستان) را به ویرانۀ وسیعی مبدل ساخته است «تَشَر» نمی رود؟! چه رسد به اینکه تجاوز کند؟!

چرا در لبنان مستقیم و غیر مستقیم آن همه جنایت را مرتکب می شود؟! و چرا صدام دیوانه را به این همه کشتار هول انگیز تشویق می کند؟!
آیا تروریسم فقط یک نوع با یک روش خاص و جهتی ویژه است یا اینکه تروریسم هم گونه های مختلف و متعددی دارد؟! همانگونه که دزدی و کلاه برداری گونه هائی دارد؟!
مگر هجوم ارتش سرخ خود گونه ئی از تروریسم نمی باشد؟! پس چرا این پهلوان پنبه (آمریکا) به جان روسیه نمی افتد و یا او را «تَشَر» نمی زند؟!
ای کاش پیشنهاد ائمۀ جمعۀ جمهوری اسلامی ایران مبنی بر قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی با آمریکا از جانب چند تا از دولت های اسلامی پذیرفته و عملی می شد تا تقلید این عمل به عنوان عملی ارزش آفرین و «سنتی حسنه» حداقل عده ئی را وا میداشت تا با روسیۀ تجاوز پیشه نیز قطع رابطه نمایند! اما نشد!

به هر حال، از آنچه آمد بر همگان مدلل و ثابت می شود که چون پایه و اساس کار استعمار کلاً غیر انسانی، تجاوزگرانه و قدرت پرستانه است، موضعگیریهای سیاسی، اقتصادی، تبلیغاتی و… آن اولاً نمی تواند جهتی غیر از جهت منافع استعماری خودشان داشته باشد؛ و در ثانی نمی تواند بر پایۀ ارزشهای انسانی استوار بوده و ضمانت آزادی و رشد و تکامل انسان و اجتماع انسانی را به عهده گیرد.

باز، تا آنجا که از مشاهدۀ واقعیت های ملموس سیاسی اجتماعی بر می آید، این نکته مسلم شده است که کفر در جوهر خویش واقعیتی یگانه و یا به قول معروف: «ملتی واحدة» است. اگر چه این ملت را در درون خودش شعبات و دسته ها و فرقه هائی باشد.

نمونه های ملموس این واقعیت در مورد مسایل کنونی افغانستان که مورد هجوم ارتش سرخ قرارگرفته است، بیشتر از سایر زمینه ها، متبارز است. و با توجه به عرایض قبلی و بعدیِ نگارنده همسوئی، همگامی و همکاری شاخه های مختلف کفر نمودارتر تواند شد.

بررسی موضعگیریهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و… فرقه های استعماری جهان کنونی، و بررسی جهت، ابزار، اهداف و روشهائیکه اینان برای تسلط بر ملتهای ضعیف به کارگرفته اند، به روشنی تأیید می کند که آمریکائی ها، فرانسویها و… به همان میزان از انسان و انسانیت دور می باشند که مثلاً سوسیالیست های تجاوز پیشۀ روسیه! و یا، سوسیالیست های روسی، عملاً برای چپاول و غارت امکانات مادی و معنوی ملل ضعیف و انسانهای مستضعف به همان میزان تلاش می کنند و از همان ابزار و روشهائی بهره می گیرند که ممالک استعمار پیشۀ غرب.

و باز، همۀ اینها در شکل ها و شعارهای ظاهراً مختلف هدفی را تعقیب می نمایند، که بیش از «یکی» نبوده و جز «قدرت» و قدرت طلبی و زور پرستی و سلطه گری جهت تحکیم قدرت خودشان نمی باشد.

واقعیت این گفته را در بسیاری از موضعگیریهای سیاسی ـ اجتماعی و از جمله در رابطه با تجاوز ارتش سرخ روسیه به افغانستان مشاهده کرده می توانیم. چنانکه همه دیدیم وقتی روسیه به افغانستان تجاوز نظامی می کند، و بر آنست تا از طریق تحکیم سلطۀ خویش بر این ملت، استقلال، آزادی و هویت فرهنگی، سیاسی و انسانی آنها را پایمال ساخته و خود را مالک و «صاحب امر» این مردم قلمداد نماید، عده ئی از حلقه بگوشان خط استعماری و اسارتزای روسیه، از این جنایت سیاه جانبداری می کنند و بدتر از آن: با کمال وقاحت و بی شرمی، یک حرکت تجاوزکارانه را، در جهت تحقق عدالت، آزادی و اهداف تکامل بخش اجتماعی مردم افغانستان توجیه و تفسیر می نمایند!

عده ئی از دلباختگان و دلبستگان به «قدرت و شهرت» از ترس بر انگیخته شدن خشم خون آشامان و تجاوزپیشگان روسی، در برابر این جنایت فاجعه آمیز، موضع غیر فعال و حتی انفعالی گرفته، با رویکردن به نوعی تسامح و هراس، زمینۀ «توسعه»، «تشدید» و «تداوم» این جنایت را فراهم می آورند! و عده ئی که از قماش خودِ روسیه هستند همچون آمریکا و… به فکر اعمالی می افتند که خود روسها افتاده بودند، و لذا می بینیم که با سوء استفاده از جو حاکم بر سرنوشت سیاسی افغانستان، گروهها و دسته هائی را علم می کنند که مجری نیات استعماری و خط سیاسیِ خودِ آنها باشند! تا اگر احیاناً زمینه برای عقب نشینی ارتش سرخ روسیه فراهم شد، حضرات بتوانند در جهت منافع استعماری آنها خدمت نموده و سرمایه های ملت را در همان جهت به حرکت درآورند!

و درست به واسطۀ همین همسوئی شاخه های مختلف کفر و وحدت ریشه ئی و ذاتی آنهاست که متوجه می شویم: وقتی روسیه نیرنگ معاملۀ استکباری و یا به اصطلاح راه حل دیپلماتیک را پیش می کشد، از سوئی غرب به آن پاسخ مثبت داده و تلاشهائی را جهت تحقق اهداف مترتبۀ بر آن تقبل و تحمل می نماید! و از سوئی هم وابستگان و مزدوران و شعار دهندگان بی ارادۀ هر یک از شاخه های کفر و استعمار جهانی، با بوق و کرنا از این نیرنگ ابلیسی، و گاه در بدترین گونه اش اظهار جانبداری می نمایند!

در واقع همین موضعگیریهای تناقضبار استعمار و وابستگان بی ارادۀ اوست که ملت ما را نسبت به مسئلۀ مذاکرات و آنچه استعمار به آن نام راه حل سیاسی را داده مشکوک و بی اعتماد ساخته است! و دلسوزان به این ملت و این انقلاب را واداشته تا با همۀ وجود خویش فریاد مخالفت خود را با این طرح استعماری به گوش ملت های جهان رسانیده و نیز از مردم خودمان بخواهندکه در موارد و رویدادهائی که می تواند به نحوی با شاخه ئی از شاخه های کفر و استعمار پیوند و ارتباط پیدا نموده و مجری نیات استعماری و اهداف شوم آنان باشد، کاملاً هوشیار و بیدار بوده و فریب ظاهر پراکندۀ آنها را نخورند. زیرا با وجود پراکندگی، چون جهت استعماری و قدرت پرستانۀ آنها بر سایر جهات غالب می باشد، در موارد لازم، سایر جهات را در خود غرق و مستهلک ساخته و در خدمت جنبۀ قدرت پرستانۀ آنها قرار می دهد.

به هر حال، وقتی پای اسلام و انقلاب اسلامی به میان می آید مردم مؤمن و ایثارگر افغانستان نظامهای غیراسلامی را، هم از نظر مبنا و خاستگاه و هم از نظر خط، جهت و هدف، همه را در یک خط (خط کفر و استکبار) دانسته و معتقد می باشند که هیچ یک از موضعگیریهای اینان ـ ولو در شکل ظاهری آنرا رقابت آمیز هم جلوه دهند ـ نمی تواند در جهت رشد و تداوم آرمانهای اسلامی آنان بوده و به سعادت و استقلال ملت بیانجامد، زیرا که بررسی برخوردها و موضعگیریهای اینان در طول تاریخ نشان داده است که رقابت آنها زادۀ اندیشة تمرکز و تکاثرطلبی بوده و همانگونه که در نوشتۀ دیگری آمد، اولاً همین رقابتها باعث بروز کودتاهای مارکسیستی و بالاخره تجاوز نظامی به افغانستان گردید و ثانیاً این همه فاجعه و الم را بر ملت ما تحمیل کرد.

مسئلۀ دیگریکه با دقت باید مورد توجه قرار گیرد اینست که چون استکبار، منبع و مرجع همۀ رویدادها و کلیۀ حوادث را «قدرت» تلقی و معرفی می نماید، برخوردهای ظاهراً عاطفی و اخلاقی او هم «قدرتمدارانه» می باشد. از این روست که متوجه می شویم استکبار و قدرتهای استکبار تا زمانی برخورد ظاهراً ملایم و اخلاقی و در واقع محیلانه از خود بروز می دهند که با منافع شان سر مخالفت و تضاد نداشته باشد و هر آنگاه که میان منافع و برخورد ملایم و ظاهراً اخلاقی تضادی پیش آمد، همیشه اخلاق و عاطفۀ انسانی را فدای قدرت می کنند! چه در این دیدگاه «قدرت» اصل است و نهاد است و هدف است و اخلاق فرع و وسیله! طبیعی است که همیشه وسیله فدای هدف گردیده و فرع بر محور اصل می چرخیده است.

بررسی برخوردها و موضعگیریهای قدرتهای استکباری در رابطه با ملتهای مستضعف این نکته را با دلائل انکارناپذیری به اثبات رسانیده است که: هرگاه استکبار برای رسیدن و فراچنگ آوردن امکانات ملتی اقدام نموده، نه تنها از شیطنت بارترین حیله ها و ترفندها استفاده نموده، بلکه هرگاه متوجه شده است، این روشها دیگر کارآئی ندارند، با زیر پا نهادن کلیۀ مسایل اخلاقی و انسانی و همۀ قول و قرارهایش، فقط برای رسیدن به قدرت، از ضد انسانی ترین اعمال و حیوانی ترین افعال کارگرفته، در، درنده خوئی، روی پست ترین حیوانات و جانیان تاریخ را سیاه نموده و از جانی ترین انسان نماها ـ به واسطۀ تحقق اهداف شوم و پلید خویش ـ جانبداری و استفاده نموده است.

حمایت روسیه از جنایات ترکی، امین و ببرک و توجیه شرمبار این جنایات هول انگیز نمونۀ بسیار نازل و کوچکی است از این واقعیت، و یا در چهره و شمایل دیگرش، حمایت آمریکا از صدام تبهکار و دیوانه و یا اسرائیل غاصب و دولت بی آبروی آفریقای جنوبی از جانب انگلیس و… نمونه هائی است که در سطح دولتها موجود بوده، نه توجیه پذیر می باشند و نه قابل انکار و کتمان!

و باز، در همین رابطۀ، حمایت کشورهای صنعتی اروپا از تجاوز علنی و رسوائی انگیز آمریکا به لیبی و تأیید این حماقت و دیوانگی، چیزیست که هم بسیار مضحک و تمسخر بار می باشد و هم ثابت می کند که چون استکبار قبلۀ آمال و آرمانهایش را «قدرت و زور» قرار داده است، از اخلاقیات و مسایل عاطفی و انسانی تا زمانی حمایت می کند و همۀ این موارد، تا وقتی برایش مطرح می باشند که معارض منافع قدرت طلبانۀ او نباشند.

چنانکه در رابطه با انقلاب اسلامی خودمان، ملت با همۀ وجود متوجه بود: پس از آنکه روسها دریافته و باور نمودند که پایه های حکومت ترکی در برابر منطق سیاسی و آرمانهای حیاتبخش و تعالی آفرین ملت به پا خاسته و سلحشور ما به شکست مواجه شده و قدرت پایداری ندارد، به جای بازگشت به منطق سیاسی (قبول مذاکره با نمایندگان واقعی ملت و جستجوی راه حل اصولی) و پذیرش اخلاق و مواضع اخلاقی، و نیز قبول واقعیت های حاکم بر جامعۀ افغانستان و گردن نهادن به خواست و قدرت و ارادۀ ملت، حیوان صفتی، درنده خوئی، زورمداری، کشتار و ویرانگری را پیشه ساخته و به منطق جنایت، تخریب و خونریزی امید بستند!

آنها نه تنها نپذیرفتند که منطق استعماری و رسوائی آورشان ـ حداقل در مورد مردم و بافت ویژۀ جامعۀ افغانستان ـ نارسا می باشد! و نه تنها نپذیرفتند که نوکرانشان حتی در اجرای دساتیر روشن استعماری آنها بی عرضه اند، بلکه به جای اینکه دستور دهند تا نوکرانشان پیشنهاد تفاهم و تسامح و… نمایند، دستور زورگوئی و قلدری و شقاوت و خونریزی و ویرانی و… را صادر کردند! و نه تنها مردم ما، که بیدار دلان روی زمین مشاهده کردند که آنها فقط با زبان زور و کشتار و جنایت با تاریخ و انسانیت برخورد نمودند!

با کشتارهای کُور دسته جمعی، عملاً انسانیت را تحقیر کردند؛ با حبس و زندان و زنجیر افراد بی گناه، روح آزادی و آزادگی را تمسخر نمودند؛ با ویرانگری و دهشت افکنی، مدنیت و روح آنرا جریحه دار ساختند؛ با تکیه زدن به زور و نیرنگِ چند تا از مزدوران وابسته به قدرت و شهرت، قدرت اعتقادی و نیروی جمعی را به دست کم گرفتند و چون خودشان برده و اسیر و عامل اجرای دساتیر ضد انسانی استکبار بودند، بدون جدا کردن حساب چند تا خود فروختۀ شبیه خود، ملت مسلمان و آزاده را به هزار در و درگاه وابسته و نوکر و… قلمداد کردند!

بعدها هم زمانی که بیعرضگی ترکی و دار و دسته اش روشن شد و امین ترکی را از بین برد، باز به جای رویکرد به مردم و اعلام آمادگی جهت پذیرش راه حل سیاسی، نه تنها امین را تأیید نمودند که در تشدید و گسترش جنایت ها و قتل و غارتها او را یاری و یاوری و تشویق و تشجیع نموده، همۀ فسادهای ضد انسانی و کشتارهای رسوائی انگیزش را توجیه کردند!

گذشته از همۀ این ها، ملت ما هرگز از یاد نخواهد برد که چگونه روسهای تجاوز پیشه، پس از درک نارسائی برنامه های امین به خصلت جوهری و نهادی خود، یعنی به زور و زورگوئی و تجاوز و لشکرکشی جهت تحقق اهداف قدرت پرستانۀ خود متوسل گردیده، با پذیرش بدترین ننگِ تاریخ معاصر و رسوائی آورترین گونۀ تجاوز ـ در نیمۀ دوم قرن کنونی ـ ارتش سرخ را به دره های سرسبز و شهادت پرور و مردخیز افغانستان گسیل بخشیدند!

از این رو، باید این واقعیت تلخ دردخیز را پذیرا شد که طرح مذاکرات از بیخ و بن برای ماندن است و نه برای رفتن!

زیرا روسها که پس از رسیدن به قدرت سیاسی و لغزیدن به دام مسابقۀ استعماری با غرب، متوجه گردیده بودند که بدون فراهم آوردن امکانات و سرمایه های هنگفتی از عهدۀ تداوم بخشیدن به این سیاست و رقابت استعماری بیرون آمده نمی توانند، به جای رویکرد به منطقی نیروبخش و کمال آفرین در امر کسب و تحصیل امکانات و سرمایه های مورد نظر، درست به دام تقلید میمونوار از غرب فرولغزیده و به این فکر افتادند که امکانات مادی و معنوی ممالک ضعیف را به یغما برده و از این طریق عقدۀ سیری ناپذیری خویش را اشباع نمایند! تا آنکه پس از چپاول امکانات سرزمین های اروپای غربی و قسمت های قابل توجه مسلمان نشین جنوب (مثل تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان و…) به فکر ممالکِ دیگر افتاده و در همین روند، چشم طمع به امکانات مردم محروم و مظلوم افغانستان دوختند.

روند حرکت و تلاشهای استعماری تجاوز پیشگان روسیه در افغانستان به آنجا کشیده شد که با طرح و تعقیب روشهای مختلف و متعدد و به فعالیت واداشتن عده ئی از خود فروخته های روسی، بر آن شدند تا به هر نحو ممکن، امکانات و سرمایه های این ملت را به یغما برند. که شرح این غصه را قصه ئی دیگر لازم است و از محدودۀ این مقاله خارج است.

به هر حال روسها که از تشبث و مداخلۀ استعمارگرانه در امور سیاسی، نظامی و اقتصادی افغانستان اهدافی را تعقیب کرده و برای تحقق همین اهداف، کودتای ننگین هفتم ثور را به راه انداخته بودند، وقتی متوجه شدند که هیچ یک از مزدوران بی عرضۀ آن ها نتوانستند در هیچ یک از زمینه ها ـ اعم از سیاسی، اقتصادی و نظامی ـ آن اهداف را تحقق بخشند، به خیال این که ابهت هجوم سیل آسای ارتش سرخ و سلاحهای مدرن روسیه، مردم را هراسان ساخته و عقب خواهد نشانید! و آن ها (روسیه و مزدورانش) در میدان خالی از رقیب سیاسی ـ نظامی، تحقق اهداف خویش را پی خواهند گرفت، باز هم به جای این که حماقت و کودنی به خرج نداده، جهت درست کردن و توجیه پذیر ساختن ظاهر قضیه، نخست کودتائی به راه اندازند و بعد به تقاضای کودتاچیان، ارتش سرخ را وارد افغانستان نمایند! اولاً ارتش سرخ را وارد افغانستان ساخته و پس از آنکه نیروهای اشغالگر در مواضع معینی مستقر گردیدند! اعلام حکومت ببرک و سرنگونی امین را ـ آن هم از طریق رادیوی خود روسیه ـ پخش نمودند.

از سوئی به واسطۀ این که خودشان محور و مرکز همۀ مسایل و امور را «زور» می پنداشتند، این تلقی نابجا آنان را به این باور ابلهانه رسانیده بود که تحمیل زور و نشان دادن قدرت، مردم به پا خاستۀ افغانستان را مجاب خواهد کرد، لذا از همان بدو تهاجم، فرمان قتل و کشتار ویرانی و چپاول و ستم و… را صادر کرده و منطق زور را مورد عمل قرار دادند! آن هم نه در یک بعد و دو بعد و یک دوره و یا دو دوره، بلکه تا آنجائی که توانستند بر زورگوئی و جنایت و آدم کشی و ویرانگری و… تکیه زده و به امیدِ از پا در آوردن مجاهدان کفر ستیز، منطق زورگوئی و جنایت را تشدید، توسعه و تعمیق بخشیدند.

در واقع پس از ارتکاب آنهمه جنایت، اگر امید ضعیفی به پیروزی خویش بر جهادگران ایثارمند می داشتند، بیش از اینها هم به خونریزی و زورگوئی و ویرانگری ادامه می دادند، چنانکه در خود روسیه و بیشتر در سرزمین های اسلامی جنوب روسیه عمل کردند.
یکی از نویسندگان «کا، ج، ب» در کتاب خویش نوشته است که:«کمونیسم در روسیه به قیمت جان شصت و شش میلیون انسان تمام شد.»

وی می نویسد: «در جریان به اصطلاح اصلاحات ارضی پانزده میلیون نفر تلف شدند! در جریان سالهای پر مخاطرۀ 1939 ـ 1928 م. هفت میلیون انسان را در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری به هلاکت رسانیدند! مجموعۀ قتل عام های مخوف دورۀ استالین بالغ بر هیجده میلیون انسان است که از جمله: یک میلیون نفر را تیرباران نمودند؛ هشت میلیون نفر دیگر در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری جان سپردند!»

همین نویسنده می افزاید که: «در اوایل کودتای بلشویکها علیه منشویکهای روسیه ـ به قول خودش رویداد اکتبر ـ چکا (سازمان جاسوسی و اطلاعاتی روسیۀ آنوقت) برای حفظ حاکمیت کمونیست ها، هر ماه یک هزار نفر از افراد مخالف را تیر باران می کرد که رقم این افراد در دورۀ سیاه استالین به چهل هزار نفر در ماه رسید!»

اما در رابطه با قیام پرشور مردم افعانستان، آن چه برای روسها به گونۀ رنج آوری تحمیل شد و بر دوش روان علیل و بیمارشان سنگینی می کرد این بود که چرا: تجربه و منطق کشتار و دهشت افکنی آنان بی نتیجه ماند و به جای اینکه ابهت ارتش سرخ، مردم را به زبونی و سستی و تسلیم در برابر زور وادارد، خشم و استقامت و ایثار و اشتیاق توفندۀ جهادگرانۀ آن ها، ابهت ارتش سرخ را نزد همۀ مردم جهان پایمال کرده است؟!

از آنچه آمد به این نتیجه می رسیم که: درست آنگاه که ملت مسلمان افغانستان به پیروی از دساتیر قرآنی، ایثار و استقامت پیشه ساخت و ندای مظلومیت این ملتِ جان بر کف ـ و نه تضرع شرم آور دریوزگرانِِ آستانبوس کاخهای ظلم و جور و زورگوئی و نیرنگ و… ـ و فریاد سبعیت روسهای تجاوز پیشه، مرزها را در هم شکست و سبب شد تا شکست برنامه های سیاسی ـ نظامی روسیه اثبات و رسوائی وی نمایان گردیده، مردم با چشم سر و دیدۀ دل عظمت و قدرت و نیروی لایزال قرآن و قرآنیان را مشاهده کرده و پویائی اسلام را لمس نمایند؛ و درست آنزمان که روسیۀ تجاوز پیشه شکست رسوائی انگیز خود و بی عرضگی نوکران خویشرا باور کرده و ضرورت و حتمیت خروج نیروهای تجاوزگر ارتش سرخ را احساس نمود، برای آنکه به شکلی دیگر و با چهره هائی دیگر در افغانستان باقی بماند، به فکر نیرنگی تازه افتاد! بدین معنا که وقتی روسها به خوبی دریافتند که ملت افغانستان بر آنست که ارتش سرخ را با پایمردی و استقامت دلیرانۀ مجاهدان جان برکف خویش برون اندازد، برای باقی ماندن چهره عوض کردند و متوسل به مذاکرات شدند!
مسئلۀ اثبات شکست برنامه های سیاسی و نظامی روسیه چیزی نیست که با مشکل انجام پذیرد و امروز هر روزنامه خوانی می تواند به صفحات روزنامه های مختلف، اعتراف سران روسیه و نیز سرزنش هایشان را نسبت به مزدوران بی عرضۀ افغانی شان مورد مطالعه قرار دهد.
ما مقداری از این اعترافات را از قول سردمداران روسیه جمع آوری کرده بودیم تا در این مقاله بگنجانیم، ولی به علت روشن بودن مطلب و نیز خود داری از اطالۀ کلام از درج و نقل آنها خودداری کردیم.
هر چند متن و نفس پیشنهاد مذاکره و زمزمه های آشتی ملی ـ که خود اعتراف دیگری به ناتوانی دولت دست نشانده و اذعان به قدرت ملت و مجاهدین مسلمان می باشد ـ بهترین مؤید ادعای ماست! ولی از منظری دیگر:

بزرگان ماگفته بودند: «هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد»! و آن سخن (سخن بزرگان ما) به واسطۀ اصالت، درستی و ارزشی که دارد، نصب العین آنهائی قرار گرفته است که نمی خواهند غیر عاقلانه زندگی نمایند!

اما در این برهۀ از زمان که همۀ کارهای آدمی زادگان، رنگ کاملاً ویژه ئی به خود گرفته است و معیارها و ضابطه های انسانی و اجتماعی را به تحریف کشانیده است، کمتر کسانی هستند که متوجه تعهدی می شوند که محتوای این مقوله ـ بر دوش آنی که می خواهد آدم بماند و آدمی وار زندگی بنماید و… تحمیل می دارد ـ باشند! چنانکه در مورد موضوع بحث نوشتۀ حاضر نیز این واقعیت به گونۀ غیر قابل انکاری به مشاهده می رسد. چه همانگونه که جانبداری و یا ابراز مخالفت با خیلی از موضوعات و مسائل و موضعگیری های سیاسی، اقتصادی و… شرایط ویژه، زمانِ ویژه، مکان ویژه، ضابطه ها و معیار های ویژه ئی لازم دارد، مسئلۀ توسل و رویکرد به راه حل صلح آمیز مسئلۀ افغانستان نیز، شرایط و اوضاع و احوال را ایجاب می نماید! و طبیعی است که در غیر این صورت یا یکی از طرفین و یا هر دو طرف، از رویکرد به آن تحقق مسئله، بهره ئی نخواهند گرفت! هر چند طرف مقابل امتیازات قابل توجهی را بدست آورد!

اما در این مقطع ویژه از انقلاب اسلامی افغانستان و درین اوضاع و احوالیکه رقابتهای استعماری به اوج خود رسیده و قدرت پرستی و زورگوئی و جنایات سردمداران کفر و استکبار، آنها را به مرحله ئی از سبعیت و وقاحت کشانیده است که قباحت و زشتی کردار خویش را نمی توانند درک نمایند و روسیۀ جهانخوار نیز در برابر استقامت کوبنده و روحیۀ شهادت طلبانه و ایثارمندانۀ
مجاهدان جان بر کف خود را باخته است، و موقع پیشنهاد و مذاکره و رویکرد به آن (مذاکرۀ اسارت آور) را عوضی گرفته و به گونه ئی حماقتبار و خجالت آفرین آنرا مطرح ساخته و باز به شکلی سخت محیلانه و ابلیسی از طراحی کاملاً فاجعه آمیز و رسوائی آور و محکومیت بار و کشنده و… جانبداری اش را اعلام داشته است که هیچ محلی از اعراب در روند جهاد مقدس و سیر انقلاب شکوهمند اسلامی ندارد!

روسها که به صورتی یک طرفه و نیرنگ بازانه، جنگی رسوائی انگیز را در برابر ملت ما صف آراستند و تا آنجا که ممکن بود کشتند، زندانی کردند، سوزانیدند، ویران نمودند، آواره ساختند و تباهی آفریدند، و… ولی اینک که به شهادت و چشم دید همۀ حلال زاده های دنیا ـ اعم از موافق و مخالف ـ در درون شهرها نیز در محاصرۀ جهادگران قرار گرفته اند، اعلام آمادگی برای مذاکره می نمایند!

در صورتیکه به عقیدۀ اخلاصمندان با خرد و بیدار ملت ما، درین شرایط و اوضاع، پیش کشیدن مسئلۀ مذاکره، اصلاً محلی ندارد، زیرا که بین ملت ما و تجاوزگران روسی ـ جز تجاوز و جهاد تدافعی ـ موضوع قابل مناقشه ئی وجود نداشته است تا ملت حاضر به مذاکره و رفع مناقشه باشد.

آنها با درنده خوئی هر چه رسوائی آمیزتری، تجاوز سیاسی و نظامی، به حریم حقوق و آزادیهای مشروع و قانونی ملتی صلح جوی و آرامش (امنیت) دوست را آغاز کردند، مردم هم جوابشان را دادند! منتها جوابیکه روس ها منتظرش نبودند و تصورش را نکرده بودند، زیرا با شهید دادنها، آوارگی ها، زندانها، ویرانی ها و استقبال از خطرات هول انگیزی همراه بود که در تاریخ معاصر نظایر کم و اندکی از آن به چشم خورده باشد او هنوز هم جواب سنگِ سنگ اندازان سبک سر ستم پیشگان روسی را با سندان ستم شکن ایمان و استقامت و دلیری و شهادت طلبی می دهند! زیرا که زبان تجاوزپیشه، زبان زور بود و پاسخ زورگوئی را نمی توان با ملایمت و خوشروئی داد!

و در شرایطی از این دست، طبیعی است که مذاکره و اهمیت و ارزش رویکرد به آن، زمانی می تواند مطرح باشد که اولاً جنگی یک طرفه و تجاوزکارانه و توسعه طلبانه و با این گستردگی بر ملت تحمیل نمی گردید، ثانیاً اختلاف موجود، ناشی از کژفهمی، سوء برداشت، لجاجت و یا احیاناً خیالات و طمع هائی کلاً غیر معقول می بود، تا تلاشی صورت می گرفت و کژفهمی ها تحلیل، تعلیل و روشن گردیده و در نهایت، اختلافات حل می گردید!

اما وقتی تجاوز علنی ـ آن هم به واسطۀ توسعه طلبی و استثمار ملتی ـ صورت گرفته باشد؛ تخریب و غارت و ستم و زندان و قتل و ویرانی را به حد نهائی رسانیده و از آن نتایج مطلوب را بدست نیاورده باشند؛ استقلال و تمامیت ارضی ملتی مستقل را پایمال کرده باشند؛ به ارزشها و آرمانها و عقاید مردم هتک حرمت نموده باشند؛ حیثیت و آبروی ملتی را در سطح جهانی تحقیر کرده باشند؛ به ارزشها و حدود و حقوق بین المللی و به انسانیت و تاریخ انسانی تمسخر کرده باشند و… دیگر چه جای مذاکره ئی باقیست، جز این که روسها بدون هر گونه قید و شرطی از جنایت و توسعه طلبی و قدرت پرستی و… دست برداشته، ارتش سرخ را از خاک افغانستان بیرون ببرند!

هر چند که اگر بر مبنای اصول اخلاق انسانی ـ و نه اخلاق و سلوک فضیلت زدائی و هویت بر انداز استعماری ـ به مسئله نظر اندازیم، در شرایط امروزی ـ که واقعیت ها در حدی بسیار روشن هم به جهانیان مدلل گردید و هم به خود روسها غیر قابل انکار شده است ـ نه تنها مذاکره مورد و محلی ندارد که چون همۀ این موارد شرم آور ثابت بوده، لازمه اش آنست که باز هم نه تنها باید متجاوز با پوزشخواهی خاک افغانستان را از لوث نیروهای ارتش سرخ خالی بنماید که شایسته است با کمال فروتنی، برای دادن غرامتهای قابل پرداخت و حتی تحمل مجازات این جنگ ویرانی زای یک طرفه، اعلام آمادگی نماید.

عقل سلیم حکم می نماید که اگر اعلام آمادگی جهت راه حل سیاسی، واقعاً برای ترک تجاوز و سلطه گری می بود، اولاً لازمۀ انکارناپذیرش این بود که قبل از تجاوز و لشکرکشی و به مجردِ درک این نکته که ملت به هیچروی نمی تواند اندیشه های وارداتی سوسیالیزه شدۀ استعمار شرق را تحمل و نوکران شانرا پذیرا شود، روسها عاقلانه عمل کرده و از درِ مذاکره و پوزشخواهی وارد می شدند! که دیدیم از در زورگوئی وارد شدند! در ثانی اگر روسها به ادعای خویش
صادق اند و راست می گویند که می خواهند ترک مزاحمت نمایند و نفی مخاصمت، نه چهره گردانی و منافقت، اولاً با دست کشیدن از پشتیبانی و حمایت دشمنان ملت و تخلیۀ خاک افغانستان از نیروهای تجاوزگر، صداقت خود را اثبات نموده و در قدم دوم، در صورت پذیرش با خود مردم و نمایندگان دلسوز و واقعی آن ها داخل مذاکره شوند.

مگر افغانستان به خود این مردم تعلق ندارد؟! اگر دارد و روسها با همین مردم طرف واقع شده اند، چرا با خود مردم مذاکره نمی کنند که می روند با آمریکا و جوجه های بی اراده و خودفروخته اش به مذاکره می نشینند! مگر ریگان ابلیس صفت و جنایت پیشه، رنج ملت افغانستان را چشیده و درد آن ها را لمس کرده است تا بتواند با درک مشکل افغانستان با روسها وارد مذاکره گردد؟!
از سوئی همانگونه که ملت ما و همۀ بیداردلان آزادیخواه این واقعیت را دریافته اند، روسها در کلیۀ ادعاهای تبلیغاتی خود مدعی می باشند که اولاً دولت افغانستان یک دولت انقلابی و لاجرم در جهت رشد، تحکیم و توسعۀ روابط عدالت بخش آزادی پرورانه بوده و در ثانی از پشتیبانی مردم و پشتوانۀ انقلاب برخوردار می باشد! حال اگر دولت انقلابی، هم در وظایف و هم در قراردادهایش موفق است، چرا خود به تنهائی با روسیه داخل مذاکره نمی شود؟ و اگر موفق نیست و ملت هم این گونه دولت دست نشانده و ناموفقی را تحمل کرده نمی تواند، چرا روسها با نمایندگان واقعی ملت مذاکره نمی کنند که با دشمنان ملت به سازش می رسند؟!

با در نظر داشت آنچه اجمالاً گذشت، و باز از آنجائی که چون مردم نحوۀ بودن خود را، شکل سیاست خود را، شکل دولت و روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را خودشان تعیین می کنند، ولی با همۀ این ها در روند سازش و مصالحۀ استعماری کنار گذاشته شده اند، نفسِ این بی توجهی به ملت اثبات می کند که اغراضی روشن و تردید ناپذیر و قبیح و اسارتبار و فسادآلودگی در کار بوده و جانبداران این سازش استعماری ـ که مردم را نادیده می گیرند ـ مغرض بوده و طرح و تصویب چنین راه حل ضد مردمی ئی هرگز دارای نتایجی انسانی و مطلوب نخواهد بود.

در یک کلام راز این نکتۀ ظریف که دلسوزان به ملت و انقلاب اسلامی افغانستان و نیز آگاهان به مسایل استعماری می گویند که طرح و طرفداری از مذاکرات، پیشنهادی روسیه، برای «ماندن» میباشد نه برای رفتن، و به همین علت هم آنرا رد می کنند، از همین بینش آب می خورد.

به هر حال آنچه برای ملت ما حایز اهمیت و قابل تأمل می باشد این است که نباید خیال کنند روسها به واسطۀ پیدا کردن راهی برای رفتن ـ بدون اخذ امتیاز ـ به مذاکرات سیاسی و راه حل به اصطلاح صلح آمیز، متوسل شده اند و آنرا تعقیب می نمایند. بلکه آنچه درین رابطه آن ها را به توسل به این مسئله وا داشته، روحیۀ سلحشورانۀ مجاهدان مسلمان بوده که آنها را واداشته است تا به نیرنگِ چهره گردانی متوسل شوند، و طبیعی است که اگر سنگرنشینان ما با همین روحیه، خط و جهاد خویش را پیش برده، تداوم و گسترش بخشایند، به زودی این حربۀ پوسیده را نیز از دست دشمن گرفته و آنان را برای خروج کامل و همه جانبه و پذیرش استقلال واقعی مجبور خواهند ساخت.

[1] ـ 5 شنبه 29/3/65 ـ روزنامۀ جمهوری اسلامی.

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

گوشه‌یی از آثار

به هر حال، وجود و حضور ایمان و زینت ایمانی نشانۀ آنست که علم و زینتِ علمی ـ آنهم علم آدمیت ساز و آدم نمای و… ـ وجود دارد؛ زیرا انسان تا واقعیت های مربوط به اشیاء، امور و ارزشها و ضد ارزشها را نشناسد و به حق(ج)معرفت پیدا نکند ایمان تحقق و تبلور پیدا کرده نمی تواند! و وقتی زینت ایمانی پیدا شد و شکوفا گردید، زینت خردمند و تعقل حضور و حاکمیت خواهد داشت؛ زینت رسیدن به مرحۀ عبدیت واقعی تحقق پیدا می کند؛ زینت رسیدن به انس نیایش تحقق پیدا می کند؛
زینت مهرورزی به همۀ عالم و عوالم و به همۀ موجودات و از میان آنها به انسان و انسانیت تحقق پیدا می کند؛
دانش ربانی و تفکر وحدانی تحقق پیدا می کند؛
زیبائیهای توکل و اخلاص تبلور پیدا می کند؛
نور طاعت و شادابی عبادت شکوفا می گردد؛
زیبائیهای نوازشگر تواضع و انکسار ملموس می شوند؛
زیبائیهای هوشربای ایثار و عفو و شجاعت و آزادگی و … جلوه گر می شوند؛

واقع مطلب اینست که اگر انسان را «واقعاً» به عنوان «انسان» در نظر بگیریم، حقیقتاً حق اوست تا از نظر وجودی به همۀ این زیبائیها مزین بوده و از برکاتِ همۀ این زیبائیها برخوردار باشد! مثلاً این حق انسان است که آرامش داشته باشد؛ منتها آرامش معنیدار و هویت بخش و انسانی میسرنمی شود مگر اینکه انسان به زمینۀ های واقعاً آرامش دهنده آشنائی پیدا کرده و ایمان بهم رساند؛ و مرتبۀ اوج این برخورداریها در گرو همان رویکردیست که فاطمۀ زهرا(س)به ما تعلیم فرموده و راه رسیدن را توسلِ به ذیل علم و راهنمائیهای الهی و اطاعتِ شایستۀ از او معرفی فرمورده است!
و کلام آخر اینکه: تجربه های جهانی (فرا زمانی ـ فرا مکانی) ثابت کرده اند که هر جا از زیبائی ایمان اثر و نشانۀ پویا و شادابی نباشد، نه تنها از آنچه آمد خبر و اثری نتواند بود؛ بلکه: محرومان از زینت ایمان، هم از رشد واقعی و آدمیت محور و آرامشِ بالیده از عشق به حق محروم می باشند! و هم گرفتار هزار و یک نوع تشویش و نا امنی و اضطراب و احساس پوچی و بیهودگی و بی معنایی و خالی بودن و…!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

روح زیبا گرای

نکته ای را که شایسته می نماید تا خدمت سروران عزیز به عرض رسانم اینست که انسان ـ چه جنبۀ وجه الخلقی اش را در نظر بگیریم و چه جنبۀ وجه الربیش را ـ نظر به طبیعتِ ذاتی خود موجودی زینت گرای می باشد. و لذا می خواهد تا همیشه، همۀ آنچه مربوط به او می باشد زیبا باشد. می خواهد تا همه را تزئین کرده و بر آراستگی و زیبائی خود و داشته های خود بیافزاید!
تا آنجا که مطالعات جانورشناسی تأیید می کنند، این ویژگی در برخی از سایر جانوران نیز دیده شده و حضور و حاکمیت دارد؛ منتها: این خصلت در انسان هم قوی تر و چشمگیرتر می باشد؛ و هم از حوزۀ برونی و مادی و… به حوزۀ رفتار و نگرشها و گرایشهای معنوی نیز رسوخ نموده و گاه تا حد شگفتی آوری رشد، شادابی، پویائی و استیلا داشته و دارد!
مسئلۀ قابل توجه و تذکر ـ برای انسانهائی که به خود دلسوز بوده و حرمت قایل می باشند ـ اینست که: زیبائی گرائی انسان، باید هدفدار، کمالبخش، رهاننده، نوازشگر و تعالیمند باشد و نه به عکس! و اگر خدای نخواسته، زیبائی گرائی روح و وجهۀ ربانی خود را از دست داد، مصداق فرمودۀ جمیل مطلق می شود که فرمود:
  اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَزِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ… حدید ـ 20

و این مؤید آنست که وقتی کار انسان از معنویت بی بهره و نگرشها و کنشهای او تحت سیطرۀ حیاتِ معنا باخته و احکام و آثار تحقیر کنندۀ دنیائی باشد، همۀ تلاشهایش یا «لهو» است؛ یا لعب و بازی و یا تزئین و تفاخر و…!
یعنی یا تلاشی ست که نه از نظم معنا دار برونی بهره مند است و نه از هدف و آرمان آگاهانه و تعالی بخش! عین تلاشهای کودکان نو پا! و لذاست که وقتی مدارج و مراتب عالی انسان فرهیخته و ربانی را در نظر می گیریم، متوجه می شویم: که بعضی از کودکهای چهل ـ پنجاه ساله نیز به همین درد مبتلا اند!
زیرا این سالمندانِ کودک نیز، یک سلسلۀ از کارها را انجام می دهند، اَمّا نه در کارهایشان نظمی خردپسند و تعالی محور وجود دارد و نه هدفی آگاهانه، خردپذیر و ربانی! همیشه افکاری که ندارند! از این شاخه به آن شاخه می پرد، اما این فکر، نه هیچ چیزی را تعقیب می کند و نه هیچ هدفی متعالی را دنبال!
اهل دنیا، از این مرحله که بگذرند مرحلۀ لعب (بازی) پیش می آید که نظم دارد اما هدف و آرمانیکه خردپسند باشد ندارد!
دنیای امروز در کُلیت خود، در مرحلۀ بازی بسر می برد! حتی آنهائیکه آپولو دارند و به کرۀ ماه و مریخ می فرستند ـ متأسفانه از نظر رشد ارزشهای ربانی ـ در مرحلۀ بازی بسر می برند! و لذاست که در میان همانها اخلاق ستیز، ارزش گریز، هوسباره، معتاد و چاقوکش و… بی شمارند!
از اینرو، اقتصاد دنیای کنونی با همۀ نظمی که دارد، چون از هدف و آرمان ربانی بی بهره می باشد «اقتصاد بازی» است؛ از سیاست که حرف نزن!
واقع مطلب اینست که: اگر اینان واقعاً از مرحلۀ بازی گذشته و به نور خرد و ایمان مجهز می شدند و می بودند! و اگر واقعاً دلشان برای علم و ارزشهای انسانی می تپید و… باید علم آدم سالم کامل شدن را وجهۀ همت خود قرار میدادند.
این را نیز با قدرت و جدیت و ایمان واثق اعلام و تأکید کرده باشیم که: آگاهی نسبتِ به هر چه می خواهد باشد ـ اعم از زشتی و زیبائی ـ خوب است؛ اما به این شرط که خود، مانع رشد و کمال و بهره مندی از دانش «انسانساز، عزتبار، شرافتمند، کرامت زای، آرامش دهنده و ربانی» نباشد! نه آنکه کار را تا بدانجا به ابتذال کشاند که هزاران معلم ازدیده ها بیفتند! اما، یک فوتبالیست را تا مثلاً بیست ملیون دلار، خرید و فروش کنند!
در واقع، چون اینان در جمیع جهات در مرحلۀ طفولیت زندگی می کنند، عملاً به بازی و روح بازیجوی دلبسته تر، گرفتارتر و معتادتر بوده و عملاً ـ و متأسفانه بدون هیچ گونه دغدغۀ خردمندانه و بزرگ منشانه ئی ـ محوریت را به بازی داده اند! و برای همین است که اکثریت مطلق سیاست بازان و ثروت اندوزان و… جهان امروز، برای «رشد آدمیت، تلطیف هویت آدمی، شکوفائیِ کرامت انسانی و محور قرار گرفتن ارزشهای ربانی ـ و از جمله: ایمان و زیبائیهای ایمانی ـ خط مشیِ عملی، دغدغه آور، حساسیت انگیز، بیداری بخش و محوری ندارند!
و این، مؤید آنست که جامعۀ کنونی و به اصطلاح خیالاتیان «تمدن» کنونی، در کُلیت خود، در مرحلۀ لعب و بازی قرار داشته و حتی تا هنوز به مرحلۀ کمال خودش هم نرسیده است تا بتواند از این بازی، هدفی توجیه کنندۀ خردمندانه ئی ارائه نماید!
بعد از این مرحله می باشد که اهل دنیا تازه متوجه امری بنام «خود» شده و به فکر زینتِ این خود! می افتند! و چون، از این خود شناخت و درکی درست و مطابق با واقع ندارند، همه می کوشند تا «برون و ظاهرشان را آراسته و مزین» سازند!
حال، نتیجۀ این تزئین برون، چه می شود و چه هدفی انسانی را شکوفا می دارد؟! معلوم نبوده و برای «خودِ فرد» رشد و کرامت و اعزازی را نمودار نساخته است!
آیا اگر خانۀ اینها مثلاً به بهترین شکل ممکن خودش زینت شد، آیا نور چشم وی بیشتر و قوۀ تعقل او بهتر می شود؟! آیا چیزی بر طهارت و کرامت و لطافت وجودی خودش می افزاید؟! آیا ایمانش عمیق تر و اخلاص او نیرومندتر میشود؟! یا نه!
به هر حال، همۀ واقعیت های تلخ مؤید آنند که دنیای ما، دنیای بازیها، بازیچه ها و زینت گرائیهای ظاهر بوده و از زینت باطن کمتر خبر و اثری نمایان می باشد! از سوئی، چون انسان جنبه و وجهۀ ربانی و خلیفة اللهی دارد، بخواهد یا نخواهد به سوی این امر (= تزئین) کشیده می شود؛ منتها، کشیدگی معقول و ارزشبارش موکول به زمانی است که از این گرایش خودش، هدفی سخت ارزشبار و ربانی را دنبال کند؛
در واقع، در موردی از ایندست می باشد که دین، به متولیان و پیروان خود دستور میدهند که خودتان (سر و روی و موی و لباس و خانه و…) را تزئین نمائید.
حال اگر نگرش، نگرش مصطفوی و فاطمی(س)شد، تزئین او هم متناسب با شأن و مرتبۀ وجودی او شده و لذا از جمیل مطلق می خواهد که: مرا با زیبائیهای ایمانی، زینت فرمای!
و این یعنی: پروردگارا! خودم را ـ و نه خانه و لباس و مبلمان و ماشین و باغ و خرت و پرتهای مرا ـ زینت و زیبائی عنایت فرما!
حقیقتِ وجودی مرا زینت بخش! جان نامیرای مرا زینت بده که اگر برون و ظاهرم زینتی هم داشته باشند، موقتی خواهد بود!
مگر جاذبه و حضور زیبائیِ زیباترین انسان ها و اشیاء چند سال را در قبضۀ خود دارد؟!
شوپن هاور ـ فیلسوف اروپائی ـ می گوید: ای عاشقی که مشتاق جاذبه و زیبائی معشوق گشته ای و صورت پرستی را پیشه ساخته ای، سی سال بر عمر معشوق خویش بیافزای، بعد تصور نمای که از زیبائی برایش چه می ماند؟! اینکه مولانای خود ما می فرماید:

ترک صورت کن، مشو صورت پرست  –  تا بجوشد آبت از بالا و پست؛

     با در نظر گرفتن همان موارد و معانی و ارزشها می باشد.
اینان در پرتو انوار معارفِ مصطفوی، علوی و فاطمی رشد کرده اند که به چنین دیدگاهها و باورها و ارزشهائی رسیده و از جانی زیبا و زیبائی گستر بهره مند شده اند.
اینان در پرتو انوار همین معارف دریافته اند که اگر زینتی هست و ارزشمند می باشد، همان زینتِ ماندگار وجودیست؛ زینتی که اگر «عزرائیل» هم برای بردن انسان به عالمی برتر بیاید، نه تنها آنرا از انسان گرفته نمی تواند! بلکه، با احترام بیشتری هم با فرد برخورد می نماید!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

زیبائی جان

اَللّٰهُمَّ زَیَّنّٰا بِزینَةِ الْایمٰانِ

مقدمتاً باید به عرض برسانم که بحث امروز ما، هم بحث پایانی این محفل می باشد؛ و هم بحث پایانی از این فراز از «آرمان نمائیها و الگو پردازیهای» بی بی دو عالم حضرت زهرا(س) ! باشد تا به توفیق الهی، برسیم به فرازهائی دیگر از آرمان نمائیهای آن حضرت.
در مباحث گذشته که نکات عالیقدری را آموزش می فرمود، اگر به یاد عزیزان باشد، ضمیر داعی، ضمیر متکلم وحده بوده و درخواست متوجه «منِ» داعی بود؛ مثل اینکه می فرمود: خداوند به «من» فلان چیز را عنایت فرما! و یا به من فلان نعمت را ارزانی دار! تا رسیدیم به اینجا که فرمود:
نظر به وجه کریمت را نصیبم فرمای! و لقاء خود را به من بنمای!
انسانهائی مانند بنده، تا رسیدن به نور الهی و قرار گرفتن در ملحفه ای از نورالله، معمولاً با یک چشم به هستی می نگرند که چشم کثرت بین باشد. و لذا از چشم وحدت بین محروم بوده و همه چیز و همه کس را جدای از هم، غیرِ از هم می بینند و می پندارند! به طور مثال، به باغی می رویم و از من می پرسند که این درخت چه است؟! می گویم: آلبالو! این دیگری زرد آلو و…! زیرا چشم وحدت بین من بسته بوده و نمی دانم که این «نام گذاریهای» قرار دادی، برای تحقق افهام و تفهیم بوده است!
اگر از من بپرسند که آیا بوتۀ کدو، سیب بار می آورد؟! و آیا درخت جوز (گردو) هندوانه؟! می گویم نه!
اگر بپرسند که شفتالو را که می سازد؟! می گویم: درخت شفتالو! و هندوانه را، بوتۀ هندوانه! اگر بگویند آیا بوتۀ هندوانه زردآلو بار می آورد؟! می گویم نه؛ اصلاً!
نکتۀ مهم در این رابطۀ ویژه و با طرح پرسشهائی از ایندست، اینست که: چرا افرادی چون من ـ که به نور وجه حق نرسیده اند ـ اینگونه به هستی نگاه می کنند؟!
در رابطه با همان پرسشهای ظاهراً معمولی و دهاتی وار، اگر بگویند: آیا آبی که به نباتها داده می شود متفاوت بوده و مثلاً به یکی از آنها «آب مخصوص شفتالو درست کردن» داده می شود؟ و برای دیگری، آب ویژۀ هندوانه درست کردن؟!
آیا آفتابهائی که بر اینها می تابند، جدا بوده و نور ویژه ئی را می تابانند؟! آیا هوائی که بر این ها می رسد، هواهائی کاملاً متفاوت بوده و مثلاً غیر از «آکسیجن و کربن» و غیره ئی است که به آن دیگری می رسد؟!
پس چرا ما اینهمه «اختلاف ذاتی و ماهوی» می بینیم و می پذیریم؟! و این، در حالی است که بارها به ما گفته اند: زارع واقعی و صانع حقیقی دیگری می باشد! ولی باز هم ما، سازندۀ هندوانه را، بوتۀ هندوانه گمان می کنیم! مگر نشنیده ایم که:
أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؟! چرا نمی دانیم و نمی گوئیم که اینها همه مجالی فعلی فاعل حقیقی می باشند؟! چرا نمی دانیم که همۀ اینها مجراها و کانال هائی هستند برای ظهور و حضور امری دیگر؟! اصلاً چرا ما دیدۀ وحدت بین نداریم؟! به دلیل اینکه «به نور وجه کریم و به نور وجه الهی» نرسیده ایم! و در نیافته ایم که نور رحمتش همه چیز را فرا گرفته است! با آنکه بارها در دعا اعلام داشته ایم که: وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْئٍ!
به هر حال، چون دل به چیزها و امور دیگری سپرده ایم و از نور وجه حق بهره ئی نداریم، مثلاً درختها و بوته ها و… را ذاتاً متفاوت و غیر از هم می بینیم و می پنداریم! و مهمترِ از آن: «آدم»ها را هم به همان نحو! و لذا: یکی را عرب می یابیم و دیگری را ترک و آن سومی را فلان! حال، چرا اولاً همه را «آدم» (= عین خود ما) نمی یابیم؟! و ثانیاً، مظاهر اسماء و صفاتِ الهی؟! پاسخ آنست که امثال منِ بنده، با همۀ وجود به دنبال چیزها و امور مهمتری «از نور وجه کریم» می باشند! و لذا.
حال، این دیدۀ کثرت بین تا کی و کجا با انسان همراه بوده و او را محکوم کثرت بینی میدارد؟! باید بگوئیم که: تا آنزمان که به نور وجه الهی رسیده و به مشاهدۀ این نور ـ به طور جدی و همیشه ـ نایل آید. لذا، وقتی به مشاهدۀ این نور غالب مشرف و مجهز شد و فقط نظر به وجه کریم الهی افکنده و به لقاء حق نایل آمد، چشم وحدت بینش باز می شود!
باید متذکر شوم که اگر سالک خام بوده و آن شهود غلبۀ تام و تمام نداشته باشد، این خطر وجود دارد که «چشم کثرت بین» خود را از دست بدهد! ولی اگر رونده پخته و به تعادل رسیده باشد، هر دو چشم وی باز بوده و لذا، وحدت را در کثرت می بیند و کثرت را در وحدت! زیرا، انسان وقتی به مقام «خلیفة اللهی» رسید، عیناً و عملاً به مقام «استوایٰ» رسیده، و از اینرو، هر چیز را در جای خودش و همانگونه که هست می بیند! یعنی عبد را عبد می بیند و معبود را معبود! درخت گردو را بوتۀ کدو نمی یابد و ارزن را هندوانه! و…! ولی همه را مظاهر صنع الهی می یابد.
آرزو دارم تا دوستان خوب دقت کنند تا باقی مانده مباحثِ مربوط به دو مبحث گذشته بهتر روشن گردد! آنهائیکه به مراتبی از بصیرت رسیده اند، متوجه شده اند که در آنچه ما می بینیم، فقط «یک کنش» وجود دارد ولاغیر!
به طور مثال، این بوتۀ کدو فقط یک کنش دارد! می توانیم این پرسش را مطرح نمائیم که آیا وقتی بوتۀ کدو به کنش مشغول می باشد، واقعاً میداند که وی کدو می سازد؟! یا نه؟
گمان غالب بر اینست که: بوتۀ کدو، با وجود «مسبح بودن» نمیداند! سایر بوته ها و درختها نیز به همین گونه اند!
هیچ سنگی، وقتی کنش خود را عملاً محقق می سازد، یقیناً نمیداند که عاقبت فیروزه می شود؟ یا عقیق؟ یا الماس؟! او فقط مأمور است آن کنش را (= عبودیت را، اطاعت را) انجام دهد! و یقیناً سازنده ـ و به زبانی کاملاً بهتر و برتر «تظاهر دهنده و ظاهر شونده ـ دیگری می باشد!
آنهائی که با زبان قرآن آشنائی دارند؛ کسانیکه نور قرآن جانشان را احاطه کرده و مجهز به نور او شده اند، بر این باوراند که هیچ موجودی، هیچ عملی جز «تسبیحِ» خدای منان انجام داده
نمی تواند!همه تسبیح می گویند، منتها نتیجۀ تسبیح یکی شفتالو می شود و آنِ دیگری زمرد و…!
و دقیقاً، پس از رسیدن سالک به این مرتبۀ از کمال می باشد که با حفظِ انیّت، از «من به ما» گذر می کند! البته باید تذکر و توجه داد که این، فقط یکی از پی آمدهای رسیدن به نور وجه کریم می باشد و نه همۀ پی آمدها! لذا، دیگر برای وی «من» مطرح نبوده و اگر کلماتی از جنسِ «من، او، تو و…» را بر زبان جاری میدارد، فقط ساده کردن افهام و تفهیم بوده و نمی خواهد تا خود را از چشم کثرت بین ـ که در جای خود کاملاً ارزشمند می باشد ـ محروم بماند!
طبیعی ست که: این موقعیت وجودی باعث می شود تا «آنچه را» برای خود می خواهد ولو که بسیار عزیز و شریف و کرامت بخش و آزاد کننده و نوازشگر و آرامشبار و…، برای همگان بخواهد! نه مثل من، که حتی نمی خواهم تا دیگری از «دنیا»ی نجسی که به چنگ آورده ام ـ آنهم با غوطه خوردن به هزار نجاست ذاتیِ دیگر، از قبیل دروغ و ریا و… ـ بهره مند باشد!
و وقتی به روح انسانی و نور آدمیت مجهز شد، برایش سیاه و سفید، زرد و سرخ، عرب و افغانی و… ـ اصلاً ـ نمی تواند مطرح باشد! چرا که همه و قبل از همۀ این نام گذاریهای جدائی انگیز، «آدم»اند و چون او، نور آدمیت را در خود مشاهده می کنند!
و فرضاً، به عنوان حاکم و مجری قانون بخواهد تا بدترین جانی دوران خود را محاکمه و مثلاً مجازات نماید. اگر از وی بپرسند که با این فرد چه رفتاری می کنی؟! خواهد گفت که: رفتاری دلسوزانه، ارزش محورانه و سود آور! آنهم از این طریق که: گردنش را بزنم! و اگر بپرسند که چرا؟ پاسخ خواهد داد که: برای اینکه بیشتر از این ـ از طریق جنایت و بد رفتاری ـ بر خود ستم نکند؛ ارزش و کرامت وجودیش را پایمال نسازد؛ از طهارت و شرافت و عزت و مهرورزی و… فاصله نداشته باشد؛ بار زشتی های خودش را افزون نسازد؛ و…
چرا که منِ رسیده به نور آدمیت با اینکار، در واقع به سود او عمل می کنم و نه به زیان وی؛ چرا که من خودم را از نظر هویت همگونِ او می یابم؛ اما متوجه می شوم که او ننگی را بر خود پذیرفته است که من از     تصور آن شرمگین می گردم؛ و لذا نمی خواهم تا این ننگ چرک افزای بیشتر گردد؛ و لذا، سرش را از تن جدا می کنم! و اینست یکی از وجوه بلیغ معنای آیۀ مبارکۀ: وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ…
به هر حال، چون زهرای اطهر(س)می خواهد تا انسان به مقام استویٰ رسیده و با این مایۀ از نور و بینش مجهز باشد، پس از تعلیم موارد گذشته که در اوج فراز آن تمنای نظر به وجه کریم حق را، و پس از آن لقاء حضرت او را آموزش داد، در این مورد نیز، برای تعلیم ما بینواها، ضمیر را جمع ساخته و می فرماید: اَللّٰهُمَّ زَیَّنٰا بِزینَةِ الْایمٰانِ!
آی انسان! آی برادر و ای خواهر! ای کسیکه در هر جای از هستی و در روی این زمین قرار داشته و از صورت انسانی برخورداری، ببین که فاطمه(س)برای تو چه می خواهد؟! ببین که چگونه ترا عین خودش و جزء خودش و در کنار خودش و در جایگاه خودش قرار داده و از خدای منان رسیدنِ به چه آرمانی را تمنا میدارد! و این آرمان، چه سرمایه ها و پی آمدهای بیبدیلی را برای انسان هبه کرده و او را تا کجاهای هستی فرا می کشاند؟!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

آثار و پی آمدها

برای اینکه بحث کنونی ما بسیار طولانی و غیر متعارف شد، خواهیم کُوشید تا در رابطۀ با ذکر آثار رسیدن به این نعمت والا، کمال ایجاز را ـ با فقط با ذکر اصول و امهات ـ رعایت نمائیم.
اولین پی آمد برخورداری از این فیض الهی همانست که آمد؛ و آن اینکه چشم و گوش و زبان و… سایر قوای وجودی ربانی شده و از موضع حق عمل می کنند!
قلب، پایگاه مهر الهی شده، جز محبت خداوند، حبُّ هیچ چیز و امر دیگری را ـ بگونۀ استقلالی ـ در خود راه و جای نمی دهد!
همۀ سرمایه های وجودیش ـ اعم از برونذات و درونذات ـ در راه محبت الهی بکار گرفته شده و پویا می گردند!
با تمام وجود ـ و قوای وجودی ـ آزادی از دامهای متنوع را تجربه کرده و در کمال آزادگی زندگی را به جلو می برد!
همۀ وجود صبغۀ ربانی پیدا کرده و از سلطۀ غیر او تبرا می جوید!
و چون چنین شد ـ همچون زهرای اطهر(س)جز نظر به وجه و اشتیاق لقاء حضرت دلدار، تمنای دیگری برایش باقی نمی ماند!
و این، در واقع درسی است از فاطمۀ زهرا(س)برای همۀ آنهائی که می خواهند چون زهرا و پدر او؛ چون زهرا و همسر او و چون زهرا و فرزندان او(ع)زندگی نموده باشند!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

حرف آخر

  با درخواست پوزشهای جدی و بسیار هم جدی که امروز رشتۀ کلام از دست بنده در رفت و مرا کشانید به آنجاهائیکه نباید می کشانید!
به هر حال، بحث مربوط به بهشت بود و اینکه بهشت و جهنم مراتب و درجاتی دارد؛ بر مبنای این باور و آنچه بطور غیر ارادی به عرض رسید، می توانیم بپذریم که:
اگر مؤمن، در ملحفه ای از نور و رحمت الهی قرار گیرد، عملاً و واقعاً در بهشت می باشد! و اگر فاسقی در ملحفه ئی از نار و غضب الهی قرار گیرد، در جهنم. و این، مؤید آنست که بهشت ـ چنانکه قبلاً هم آمد ـ مراتبی دارد؛ مرتبه ئی از آن در همین دنیا است و انسان مؤمنیکه به نورالله مجهز می شود، در بهشت دنیا است. شاید به کنار این انسان مؤمن، انسان فاسق فاجری قرار داشته باشد! ولی او در جهنم ویژة خودش بسر می برد که چشم ظاهربین متوجه آن نتواند شد!
شنیده اید که قبر امام هشتم(ع)و قبر قاتلش مأمون، در کنار هم است! و پیغمبر اکرم(ص)فرمود: قطعه ای از بهشت در خراسان بوده و در آن پارۀ دل من دفن است! حال آیا مأمون هم در همان بهشت بسر می برد؟!
اینکه در روایت داریم که: الدنیا سِجن المؤمن و… با آنچه آمد ـ به نزد آنهائی که به نور الهی مجهز شده اند ـ منافات ندارد!
زیرا اگر بپذیریم که بهشت درجاتی دارد؛ بهشت دنیائی مؤمن در مقایسه با بهشت نهائی او، همان حکم سجن را دارد!
از سوئی، هرگز برای انسان عارف مکاشف پذیرفتنی نتواند که مثلاً فاطمۀ زهرا(س)در بهشت بسر نبرد؛ اصلاً موجوداتی از ایندست، مکانی جز بهشت ندارند!
به هر حال، اگر فرد به این مرتبه و مقام از انسانیت رسید، چون هماهنگ و همراه و همدم به آثار و احکام «قرب نوافل» می باشد، کمترین نتیجه اش همان می باشد که خداوند در رابطه با انسان رسیده به قرب نوافل می فرماید؛ و آن اینکه:
کُنتُ سمعهُ الَّذی یسمعُ به و بصرهُ الذی یبصُرُ به و لِسانه الذی ینطق به و…
من قوۀ سامعه اش می شوم تا با من بشنود و باصره اش تا با من ببینید و زبانش تا با من بگوید و…!
طبیعی که چنین سمع و بصری، جز حقایق را در نمی یابند؛ چرا که در پرتو نور و حضور دیگری فعال می گردند.
نکته ئی که در پایان این موضوع باید به عرض برسانم اینست که در حدیث قدسی داریم: مَنْ اَحَبَّ لِقٰاءَ اللهِ اَحَبَّ اللهُ لِقْائَهُ؛ هر که عاشق دیدار خدا باشد، خداوند هم عاشق دیدار اوست؛ درست مانند آیۀ مبارکۀ «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ»؛
و لذاست که متوجه می شویم به عیسی(ع)می فرماید: به این بندگان… من بگو که تا کی به دروازۀ… منتظر شما باشم که بیائید؟!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

بهای لقاء

حال، چه وقت بنده به این مرتبۀ از بینش و شهود می رسد؟! خدا میداند؛ منتها نظر برخی از اهل معرفت آنست که: عبد صالح مطیع… اول به نور الهی و مشاهدۀ نور الهی نائل ساخته شده، اول به مشاهدۀ وجه الله مفتخر شده و بعد، اگر تلاشها کرد و لطف و رحمت ویژۀ حق هم شامل حال وی شد، به لقاء الهی نائلش می آورند!
بعضی از بزرگان ـ بر مبنای احادیثی که دیده شده ـ می گویند: بهشت دارای هشت مرتبه بوده و بر در هر بهشتی یک درخت ویژه وجود دارد؛ و هر درختی نیز اسمی دارد که همان بهشت را به اسم همان درخت می شناسند.
باید یادآور شوم که آن درختها، از جنس این درختهائی که ما و شما می بینیم و می شناسیم نمی باشند. گر چه این درختها هم، همه مسبح اند و همه ذاکر و عابد و مطیع! و اینکه ما، این حقایق را در نمی یابیم، امر و حسابش جداست! ولی آن درخت هایی که در بهشت می باشند، علاوه بر اینکه «زنده» بوده و مکالمه می کنند، خودشان و جنس و هویت شان، از جنس عالیترین نوعِ از فهم، از کشف، اشراق و شهود می باشد! و هر یک از آن درختها ـ و به ویژه آن درخت اولی ـ یکی از ملکاتِ ربانی وجود انسان مؤمنِ مخلص است؛ به طور مثال، یک درخت، درخت عدالت است؛ بدین شرح که وقتی ملکۀ عدالت در جان انسان ها آنقدر قوی و شاداب و پویا شد که مانند خداوند(ج)عدالت را در همۀ زمینه ها و امور رعایت کرده و هر چیزی را دقیقاً بجایش نهاده و هر کاری را درست به جا و به موقعش انجام دادند، چون خود این ملکۀ عدالت هستی آنها را فراگرفته و در جانشان متمکن می شود، لذا، بهشتی هم که این بزرگواران می روند، بهشت «عدل» است؛ و درختی که دم در این بهشت می باشد درختی عدال است. یعنی جنس این درخت از عدل می باشد.
اولین درختی که کنار در یکی از بهشتها قرار دارد «درخت لقاء» می باشد؛ و این بهشت متعلق به کسانیست که اینجا (در حیات دنیوی) به زیارت وجه الله رسیده و به مشاهدۀ نور الهی نائل آمده، نور حضرت حق و جهتِ قیومیت او را در همه چیز مشاهده کرده و به اندازۀ سعۀ وجودی خود، به این نور، منور و مجهز شده اند.
و این یعنی: تا مؤمن در این نشئه به لقاء نور الهی نرسد، به لقاء حضرت حق رسیده نمی تواند؛ و مهمتر از آن، تا به لقاء نور الهی نرسد، هیچ چیز را واقعاً و چنانکه هست، فهم و دریافت کرده نمی تواند!
برای اینکه دریافت موضوع کمی روشن تر گردد، اجباراً به یکی ـ دو تا مثال پناهنده می شوم؛ اگر کسی از شما بپرسد که: این، چیست؟ همه می گوئید: استکان آب می باشد؛ ولی من، به خلاف همۀ شما می گویم: نه خیر، این سنگ است! و برهان من اینست که: مگر این غیر از سنگ شیشه بوده است که پس از تصفیه و… به شکل استکان تظاهر کرده است؟! منتها، چون ما در موقعیت کنونیِ و هیأت و هویتِ کنونی او ـ به دلیل عادت به ظاهر نگری ـ سنگ را دیده نتوانسته و فقط شیشه و آب و… می بینیم، از دریافت حقیقت اصلی او محروم می مانیم.
اگر پس از سر کشیدن محتوای این لیوان، از شما بپرسم که: چه خوردم؟! حتماً همه می گوئید که آب خوردی! و این پاسخ با همۀ درستی، خطائی حقیقی می باشد.
اگر یاد دوستان باشد، ما در مباحث مولوی شناسی ثابت کردیم که انسان چیزی جز نور، نمی خورد! اگر چه در محاوره های معمولی، سطح نگرانه و… مثلاً گفته می شود که خربوزه، انگور، برنج، شکلات و… خورده و می خورد. ما در نگرشهای ظاهر بینانه، این گفته ها را می پذیریم؛ ولی در نگرشهای واقع نگرانۀ حقیقت یابانۀ حقیقت بینانه، واقعیت نهایی اینست که او غیر از «نور» چیزی خورده نمی تواند! چرا که در غذای حقیقی انسان ـ چه علمی بیندیشیم و چه ایمانی ـ نور است! اینکه ما روی مظاهر و مجالی نور اسم هائی می گذاریم تا مثلاً کدو از شلغم فرق شود، برای افهام و تفهیم در حوزۀ حضور مظاهر و مجالی می باشد؛ وگرنه چون انسان جز نور، چیزی نمی باشد، غیر از نور هم چیزی خورده نمی تواند. و لذا، تا واقعاً به این نور نرسد، هیچ چیزی را ـ واقعاً چنانکه حقِ شناخت می باشد ـ نشناخته و فقط خیال می کند که شناخته است!
در همان جلسه (جلسۀ مولوی شناسی) در بحث وحدت وجود، برای نزدیک کردن اذهان به زمینه و شکستن استبعاد نظر برخی از یاران به زمینه و موردی عینی و عملی توجه دادیم و آن، آوردن مجمعه ئی که بیش از بیست رقم اشیاء پلاستیکی در آن گذاشته شده بود! پس از نمایش اشیاء داخل آن، پرسیدیم که: این چیست و آن چیست؟ و دوستان، چون با اشیاء آشنائی داشتند، پاسخ داده و مثلاً گفتند که: این پارچ است و آن لیوان و دیگری عروسک و…!
بنده عرض کردم که همۀ شما اشتباه می کنید، زیرا که در ظرف غیر از پلاستیک چیز دیگری نیست؛ آنچه شما بر آنها نام می گذارید، مظاهر و مجالی پلاستیک می باشد و بس! بعد یاران فرمودند که: درست است!
بعد عرض کردم: حال با در نظر گفتن روح مطلب و جانمایۀ حقایق از شما می پرسم که در مجمعه چه قرار دارد؟ گفتند که: پلاستیک! عرض کردم که باز هم اشتباه فرمودید؛ چرا که در ظرف جز «نفت» چیزی وجود ندارد! مگر پلاستیک در تحلیل ویژه غیر از نفت می باشد؟! فرمودند که درست می باشد!
باز گفتم: حالا که با درون بینی مقدارکی آشنا شده اید، باز هم از شما می پرسم؛ ولی به شرط اینکه قدری بیشتر تأمل نموده و پاسخ ارائه دهید؛
بگوئید که در ظرف چه وجود دارد؟! باز همه گفتند: نفت و مظاهر و مجالی نفت! عرض نمودم که نه خیر! در ظرف فقط «آتش و انرژی» حضور دارد ولاغیر! مگر نفت و مظاهر آن غیر از انرژی و آتش می باشد؟!
فرمودند واقعاً اینطوری می باشد! برای بار آخر عرض کردم که: دوست دارم قدری مشاعرتان را بیشتر بکار اندازید و عالمانه پاسخ دهید که در ظرف چه وجود و حضور دارد؟! همه گفتند: فقط انرژی!
به شوخی عرض کردم: ای بی شعورها! مگر انواع انرژیها، جز مظاهر و مجالی نور ـ نه نور حسی، بلکه نور حقیقی ـ می باشند؟!
ای بی شعورها! چرا نمی گوئید که در مجمعه جز نور و مظاهر آن چیزی وجود ندارد! همه خندیدند و مسرور شدند! بگذریم.
این که قرآن مجید می فرماید: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ… مؤمن، وقتی در سایۀ طاعت و عبادت و اخلاص و… به لقاء حضرت دوست رسید، در هستی شلغم و تره تیزک و کدو و… ندیده بلکه فقط نور می بیند! آنهم نور مسبح!
در واقع برای همین هم هست که از پیامبر اکرم(ص)برایمان رسیده است که: اِتَّقُوا فَراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ!
از فراست مؤمن پروا کنید؛ چرا که او در پرتو نور الهی به اشیاء و امور نگاه می کند. و این مؤید آنست که وقتی اشیاء و امور در پرتو نور الهی به نظاره گرفته شوند، هر چیزی واقعاً همانیکه هست شناخته می شود ولاغیر بگذریم!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

معنای لقاء

مجدداً تأکید میداریم که: لقاء ـ همانطوریکه عرض شد ـ در لغت به معنای دیدن و دیدار است؛ اما در عرفِ عرفاء و بزرگان اهل معرفت ـ مثل حضرت امیر(ع) و حضرت زهرا(س)معنایش کمی فرق می کند. آنهم به این معنا که: لقاء، عبارت است از «تجلی و ظهور معشوق و معبود» در باطن عبد!
یعنی، بنده کارش به جائی و به حدی از کمال و شرافت و طهارت و… می رسد که: نه تنها مشاهده و یقین می کند که خدا در باطن و در هستیِ او جایگزین شده، بلکه فقط او را و ظهور و حضور هستیِ او را می یابد و بس!
اگر جوانترهای مجلس ما بیشتر توجه نمایند، کوشش خواهم کرد تا برای موضوع مورد نظر، مثالی بیاورم که مقدارکی «حسی نما» باشد. مثلاً:
یکی از دوستانرا مخاطب قرار داده و می پرسیم که: گوش شما به کجاست؟! آیا میدانیدکه به کجا و از کی هست؟! آیا او را می بینید؟! آیا خودتان، گوش خودتان را می شنوید!
پاسخها، تقریباً برای همگان روشن می باشد؛ زیرا انسان به سرمایه های وجودی خود، اگر چه کور مادر زاد باشد، آشنائی نزدیک دارد و آنها را شهود می کند.
در مورد ـ مثلاً ـ دست هم قضیه بهمین نحو می نماید؛ زیرا، حتی وقتیکه چشمهای خود را می بندیم، باز هم خیلی راحت می فهمیم که مثلاً دست من این و کجا و گوش و… هم کجاست!
از آنچه آمد، این نکته ثابت می شود که آدم سالم، در شرایط و مکانهای متنوع و مختلف خودش و امکانات وجودیش را گم نکرده، به نحو حضوری بر آنها اشراف داشته و آنها را شهود می نماید.
آیا شده است که آدمی سالم، خودش را در کوچه و بازار و…، با آنکه به اشیاء و افراد و… می نگرد ـ و نه به خود ـ ، گم کرده و مثلاً ببیند که: خودش نیست؟!
به هر حال، اگر بپذیریم که انسان خودش را و امکاناتِ وجودی خودش را گم کرده نمی تواند، نتیجه آن تواند شد که باور می کند: من، منم! مثلاً من زید و یا بکر بوده و هرگز «آهو و یا شاهین و…» نمی باشم!
حال، آیا همۀ این دریافتها، کشفها، دیدن و دیدار و زیارت ها فقط با چشم صورت گرفته و تحقق پیدا می کند؟!
با در نظر گرفتن آنچه آمد، اگر کار انسان از طریق تسلیم و عبودیت و محبت و تخلیص و رضا و… از سوئی؛ و رهائی از دام هوسها و لذتها و خواسته ها و نگرشها و برداشتها و خودبینی ها و صلاحدیدهای وهمی و انانیت و… بجائی رسد که «رشد» کامل و همه جانبۀ او را محقق سازد، وقتی به نور حق و در پرتو تابش نور حق به خودش نگاه کند، چون در اینحالت خودش، خودِ پنداری ـ وهمی خودش را ندیده، بلکه آنکه را درین مجلا و مظهر ظهور و تجلی داشته و «واقعاً» ظاهر می باشد مشاهده میدارد؛ و به عبارتی: وقتی مشاهده میدارد که خدا در قلب او و هستیِ او حضور و تشخص کامل دارد «لقاء» تحقق پیدا کرده و به چنین شهود، دیدار و زیارتی می گویند لقاء.
و این یعنی: خود را ـ و سایر موجودات را ـ مظهر و مجلای حق یافتن. و قوای وجودیِ خود ـ مانند سمع و بصر و… ـ را مظاهر و مجالی صفات او یافتن! و از همین روی است که در حلاجیهای ویژه و گزارشها و تحلیل های ویژۀ عقلانی و نه بالاتر ـ درست دقت شود تا اشتباه رخ ننماید ـ متوجه می شود که: سمع من، همان مظهر و مجلای سمع الهی است ولاغیر! در واقع، در پرتو رسیدن به چنین مقامی است که «در زمان تحلیل و تفسیر» متوجه می شود که: وقتی من تسبیح مثلاً این تریبون را می شنوم، در واقع این دیگر سمع من نیست که در می یابد! و وقتی هستیِ واقعی ـ و نه نمودی ـ همه چیز را می بینم؛ وقتی من به زیارتِ و مشاهدۀ نور الهی، در همه چیز و همه جا مشرف و مجهز می شوم، دیگر این چشم و گوش و قوای ـ به اصطلاح من ـ نبوده، بلکه همۀ اینها مجالی و مظاهر سمع و بصر و… الهی می باشند!
وقتی آنچه می گوید ـ که جز از خدا و کسانیکه به لقاء وی نائل شده و در او فانی گشته اند، صادر شده نمی تواند ـ متوجه می باشد که متکلم حقیقی دیگری بوده و من فقط مظهری هستم که کلام او از طریق من ظاهر می شود؛ چرا که در واقع، گویندۀ حقیقی من نبوده و او می باشد.
زیرا، وقتی واقعاً کلام را «می بیند»! موضع کلام را می بیند؛ نورانیت کلام را می بیند؛ لطافتِ کلام را می بیند؛ زنده بودن کلام را دیده و متوجه می شود ـ در می یابد ـ که خود کلام «حیّ» است، در پرتو نور حق به این دریافت نایل می آید که این کلام از من ـ به عنوان موجودی مستقل و… ـ صادر نشده بلکه من کانالی هستم که کلام حق از آن صادر شده است!
نکته ـ همۀ آنچه آمد، گفته هائی بود که «عقل تجهیز شده به نور شهود و در پرتو تأیید حضرت حق، می تواند به نحو دست و پا شکسته ئی تحویل ما بی خبران داده و به نحوی کاملاً کدر و ناصاف و… مسایلی را برایمان ـ باز هم گنگوار ـ ارائه نماید.

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

آیا رسیدن به لقاء ممکن است؟!

 به هر حال، پرسش اصلی اینست که: آیا امکان دارد انسان خدای را مشاهده نماید؟ یا نه؟!
در میان اهل کلام ـ چه شیعه و چه سنّی ـ دو نظریۀ مهم و مشهور وجود دارد؛ برخی از این بزرگواران بنا به دلایلی می گویند که: بنده خدای را مشاهده کرده نمی تواند! زیرا: خدا حدّی ندارد؛ او تعالی بسیار بسیار بزرگتر و لطیف تر و عزیزتر و نورانی ترِ و… از آنست که بندۀ ناتوانِ ذلیلِ فقیر… بتواند وی را مشاهده نماید.
برخی از این دلسوزان بزرگوار که خیال می کنند شمِّ قرآن مداری و قرآن شناسیِ قوی تری دارند، به عنوان برهانی قرآنی، می فرمایند که:
در قرآن مجید آمده است که: وقتی حضرت موسای کلیم(ع)به کُوه طور رفت، بنا به دلایل و مصالحی درخواست فرمود که: رَبِّ اَرِنی اَنْظُرْ اِلَیْکَ! پروردگار من! خودت را برایم بنمایان! تا ترا ببینم.
جواب آمد که: لَنْ تَرانی؛ تو، دیده نمی توانی!
کسانیکه با ادبیات عرب آشنائی دارند، میدانند که حرف «لَنِ» آمده در این کلام، اولاً از ادات نفی می باشد؛ و ثانیاً، به قول عده ئی از اهل فن، این نفی، نفی ابدی بوده و این «لن» را هم، لَنِ تأبیدیه لقب داده اند!
بر مبنای این عرایض، مبنای جملۀ مبارکۀ «لَنْ تَرٰانی» این میشود که: هرگز و هیچگاه دیده نمی توانی!
اگر چه در قرآن کریم و در رابطۀ با برخی از مخلصین ـ منتها در رابطۀ با عالم آخرت ـ آمده است که: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ؛ اما این دسته می گویند که: این نظر هم، نظر به رحمت است و نه به خود رحمان! و یا نظر به وجه کریم مطلق است ـ که ما در جلسۀ قبل پیرامون آن بحثهائی داشتیم!
به هر حال، این دلسوزان، این لَنْ را تأبیدیه می گیرند! ولی با همۀ اینها، چرائیش را به دنبالۀ آیۀ مبارکه حوالت میدهند که می فرماید: وَلَٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي؛ اما به این کوه ـ که بر وی تجلی می کنم ـ نگاه کن، اگر کوه در جای خود ماند، تو هم شاید بتوانی که ببینی!
   فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا! وقتی تجلی صورت گرفت، کوه از هم پاشید و موسی(ع) غش کرد!
حال، در این رابطه چه بحثهائی وجود دارد؛ و این کوه چه کوهی بوده است که خداوند حاضر شد تا بدان تجلی کند اما به چشم و قلب موسی(ع)تجلی نکند؛ بماناد!
در برابر این دستۀ از بزرگوارانِ اهل شریعت، عدۀ زیادی هستند که معتقد می باشند خداوند قابل مشاهده می باشد؛ منتها نه با چشم ماده بین، بلکه با چشم دل، با حقیقت دل و حقیقتِ ایمان!
و مراد از حقیقتِ ایمان، نزد بزرگان این طایفه، چشم دل به مفهوم متعارف آن نبوده، بلکه مراد «چشم روح» می باشد! چرا که در مرتبۀ قلب، انسان در محضر حق می باشد؛ و در مرتبۀ روح است که به حضور نایل شده و به لقاء می پیوندد!
در رابطۀ با تقویت همین باور، روایتی آمده است مبنی بر اینکه: مردی از سرور عارفان و امیر موحدان می پرسد: یا علی! هل رأیت ربک؟ ای علی! آیا پروردگارت را دیده ای؟!
حضرت پاسخ می دهد که: ویلک یا فلان! چه داری میگوئی؛ چه شده ات، دیوانه شده ای؟! در ادامه می فرماید: کیف اعبد ربا لم اره؟! چگونه خدائی را که نمی بینم، پرستش کنم؟!
مثلاً ـ و به قول ماها ـ چگونه او را مخاطب قرار داده و بگویم «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ؟!»
از آنچه به نحو بسیار فشرده آمد، این نکته مسجل می شود که در برابر کسانیکه به دیدار و لقاء حق قایل نمی باشند، این دسته قرار دارند که باورمنداند که: لقاء خداوند ممکن می باشد؛ منتها به حقیقتِ ایمان.