دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

آفتهائی فراگیر

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا … طه ـ 124

     در میان فطرت گریزان، نوعی احساس حقارت وجود دارد که از سایر فطرت گریزان، درس خوانده ها، دانشگاه دیده ها و به اصطلاح روشنفکرها آنرا بیشتر حس می کنند؛ این احساس حقارت مربوط به حقارتِ زادۀ کمبود مرام و تعهد است. چه، نفس فطرت گریزی با بی مرامی و بی تعهدی ربط پیدا کرده و لذا تداعی کنندۀ آنها می باشد. و اما علت اینکه درس خوانده ها بیشتر آنرا حس می کنند، از یک سو به واسطۀ موقعیت ویژه خود آنهاست و از دیگر سو به واسطۀ آنکه متوجه می شوند دانش و موضعگیری عملی آنان، از عهدۀ اثبات حقانیت موضع و دفاع از گرایشهای عملی آنان ناتوان می باشد. از اینرو می کوشند تا به گونه ئی بر آن چیره شده، خود را محق، در موضع قابل قبول، قابل پذیرش، قابل دفاع و… تثبیت نمایند؛ ولی چون به شدت از تثبیت و اثبات آن ـ حداقل برای خود ـ ناتوان می باشند، تلاش می ورزند تا برایش جانشین پیدا کنند. یعنی به جای اینکه از نظر علمی و ارزشی زمینه های اثبات کنندۀ موضع خویشرا تشخص بخشیده و ممتاز گردانند تا شخصیت و استحکام موضعگیری خود را ممتاز ساخته باشند، زمینه های جانشین شونده را تشخص بخشیده و ممتاز می دارند!

     نتیجۀ عملی این تلاش، چنانکه تاریخ اقوام و ملل مختلف نشان می دهد یا لغزیدن در دام قدرت گرائی، ریاست طلبی (= سلطه جوئی)، ثروت طلبی و شهرت طلبی بوده است و یا لغزیدن در مزبلۀ عفن لذت طلبی و پذیرش طلبی و ادغام شدن در قدرت و شهرت و شهوت و گاه تا سرحدِّ آلتِ دستِ قدرت های ظالمانۀ سیاسی، اقتصادی تنزل هویت پیدا کردن. مبارزة با این احساس حقارت گاهی تا به مرتبه ئی از ابتذال سقوط می کند که متوجه می شوی، بیماری فطرت گریز بر آنست تا خود را مثلاً با پوشیدن فلان لباس و یا داشتن فلان چیز بی ارزش ـ و در واقع، تبعیت از فلان مدتراش لباس و… ـ از دام حقارت نجات بخشد!

     * وضعیت ویژۀ بیمار فطرت گریز به گونۀ هول انگیزی همۀ امکانات، راهها و همۀ شیوه های خود شناسی را از وی می گیرد. نفس گریز از فطرت و رویکردن به بیمرامی، در حکم خلع سلاح بی عقیده است از هرگونه امکان تحقق خود شناسی و خود سازی. چه خودش متوجه این نکته باشد چه نباشد.
تا آنجا که از مطالعۀ موارد انسان شناسی بر می آید، این نکته به گونه ئی تردیدنابردار ثابت می باشد که: نه تنها بیمارانِ فطرت گریزی که مرتکب تبیین گوشه هائی از مسایل انسان شناسی شده اند، متوجه این نکتة بسیار ظریف نشده اند، بلکه عدۀ بیمار بیشمار دیگری نیز که روی سائقه های مختلف به امر تبیین گوشه هائی از انسانشناسی پرداخته اند، یا اصلاً متوجه امر نشده اند و یا اگر هم شده اند، در خورِ ظرافت و ژرفای موضوع، بدان توجه ننموده اند! علت اصلی را شاید بتوان در این واقعیت سراغ  گرفت که: متن جهانبینی بیمار فطرت گریز (متن جهانبینی ئی که وی را بدان موضع عملی کشانیده است) و به تبع آن، نفس انسانشناسی بیمار، با نفی و طرد عملی هویت انسانی همراه می باشد. و درست همین امر او را تا سرحدِّ حیوانی خودمحور و یا بدتر از آن تا سرحد آلت فعل حیوانی خود محور تنزل هویت بخشیده و زمینۀ خودشناسی را از وی می ستاند. طبیعی ست که از این به بعد، هر چه دربارۀ او گفته و شنیده شود مربوط به «خود» انسانی او نبوده، بلکه یا جنبۀ زیست شناختی دارد و یا جنبۀ ابزارشناختی.
مشکل اساسی فطرت گریز این است که: نمی تواند تصور کند که او به موجودی «بی خودِ» بی هدف، بی تقدس، خودگریز، بیمار، دشمن اصلی و راستین خویشتن، بی هویت، بی ریشه و… بدل شده است؛ نمی تواند بپذیرد که او به موجودی صرفاً آلی و به وسیلۀ دست پست ترین افراد انسان نما بدل شده است؛ نمی تواند تصور کند که از داشتن شخصیتی واقعی و حیاتی ارزشمند و تکامل بخش محروم شده است؛ نمی تواند تصور کرده و پذیرا شود که شخصیت و حیات معقول و انسانی خود را از دست داده است!

     طبیعی ست که هرگاه شخص بر این مشکل غلبه کرده و در عملِ آگاهانه، هدفمندانه و مخلصانه به خودآگاهی رو کند، به زندگی واقعی و فطرت مدار رو نماید، به هویت ربانی خود روی نهد، به دشمنی با خویش پایان دهد، از تحمل رنج راهِ رشد نهراسد و… هم می تواند به حیات ارزشبار انسانی دست یابد و هم به هویت و شخصیت پرارزش الهی خود!
در مورد انسان وقتی می توان از «خود» و یا «ذات انسانی» و هویت انسانی حرفی به میان آورد که: بپذیریم او از نظر رتبت وجودی و مرتبة هستی، نسبت به دیگر موجودات برتری دارد، آنهم در حدی که به گونه ئی عینی ـ به عنوان یک عین انکارناپذیر ـ قبول نمائیم که در او چیزها و یا حداقل چیزیست که هویت او را ممتاز و هستی او را متشخص تر از سایرین می دارد! و این همان روح الهی و نفخۀ رحمانی است.
و چون فطرت گریز روانپریش، از اول قرار را برگریز از پذیرش این نکته گذاشته است، خود به خود، در واقع از امکان هویت شناسی و یا خود شناسیِ انسان فرار کرده و می کند! طبیعی ست که فرایند این فرار، به فرار از خودسازی منجر شود. از سوئی چون فطرت گریز، از نظر هستی شناسی انسانی، عملاً انسانرا متعلقِ برون او گردانیده و متعلق به جلوه هایی از جنبه های زیست شناسانة او ـ مانند لذت، راحت و… ـ می گرداند، به گونۀ نامرئی ولی رسوا کننده ئی ، هرگونه امکان خودشناسی و خودسازی را از او می گیرد. چه در نظام گرایشی فطرت گریز، غایت خلقت انسان بر می گردد  به جلوه هایی بسیار ناچیز، دمدمی، گذرا و… از وجود او! که از نظر فلسفی بسیار مسخره و از نظر ارزش شناسی بسیار رسوا کننده می باشد. درست به مانند آنکه بگوئیم هواپیما را برای آن درست کرده اند تا پروانه هایش دور بزند! یا چراغهایش روشن بشود و…!

     از اینرو، هرگونه توجیه و تبیین خودشناسانه در این نظام، در واقع بر می گردد به توجیه و تبیین جلوه هایی بسیار سطحی از خود و نه از اصل و حقیقت خود، زیرا در نظام رفتاری فطرت گریز، چون خود از نظر غایی متعلق به برخی از جلوه هاست، از بیخ و بن متعلق و وابسته است، و بدون آنها تشخص و حضور ندارد. باورمان بر اینست که حقیقت ادعای ما را بررسی رفتارشناسی فطرت گریز و بررسی جهت گیریهای متنوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و… فطرت گریز ثابت می نماید، آن هم به گونه ئی که اگر منکر شود از وی خواهیم پرسید: چرا موضعگیریهای شما بدینگونه است؟!

     اصل قضیه از این قرار است که: کلیۀ جهت گیریهای فطرت گریز، چه در رابطة با خودش و چه در رابطة با دیگران، متوجه ابعاد و جلوه های زیست شناسانة او و آنهاست! چه بیشتر حول محورهای راحتی، لذی و… دور می زند!
شاید بر ما اشکال نموده و بگویند: گاهی فطرت گریز به گونۀ افراطی در بند شهرت طلبی و قدرت طلبی گرفتار می شود، حال آنکه نمی توان برای آنها جنبۀ به اصطلاح زیست شناسانه سراغ داد؟! پاسخ ما این می باشد که: اگر او به سوی هویت انسانی خود می آمد، اگر او از هویت حیوانی فرار می کرد و فاصله می گرفت، اگر او خود را زندانی برداشتهای محدود زیست شناسانه نمی ساخت؛ اگر او در اثر این کجمداری دچار مشکل بی هویتی نمی شد؛ اگر او هستی اصیل انسانی خود را گم
نمی کرد و… اصلاً به زندان زجرآور شهرت طلبی، قدرت طلبی و… نمی افتاد. یعنی درست است که در ظاهر امر، شهرت طلبی و قدرت طلبی و یا هر انحراف روانی مشابهی، زیست شناسانه نمی باشند، اما از رویکرد به گرایشهای زیست مدارانه متبلور می شوند! انسانی که عقل متعالی را کنار بگذارد و از ثمرات آن خود را محروم نماید، انسانی که از وحی رو بگرداند و از انوار آن خود را محروم بسازد و… جز به دنبال وهم و خیال رفتن راهی ندارد!

     از سوئی، مگر خودِ فطرت گریز شهرت طلبی و قدرت طلبی و… را محکوم نمی کند؟ مگر آنها را انحراف و مرض روانی نمی داند؟! اگر حتی در کل موارد بیماران روانی، یک مورد پیدا می شود که پاسخ مثبت باشد، نفس پذیرش این که اینها مرض می باشند مؤید و اثبات کنندۀ این واقعیت است که اینها منشأ عقلی و برهانی نداشته، بلکه به زمینه هائی بسیار مادون آنها بر می گردد!
از اینرو، چون جهت گرایشهای فطرت گریز به نفع جلوه های زیست مدارانه است پس در این دیدگاه، «خود» بدون آنها نه معنا پیدا می کند و نه تحقق؛ و همین نگرش و گرایش، یعنی خود را از توجیه و تفسیر خود محروم کردن و به توجیه و تفسیر جنبه هائی از خود سرگرم نمودن.
* آمد که تضاد میان خود واقعی و خود آرمانی باعث می شود تا فرد به تلاش روی آورد. حال اگر تلاشها در جهت تحقق خود آرمانی (منطبق کردنِ خود واقعی با خود آرمانی) بود، فرد از تلاشهایش راضی ست، چه: اولاً فعالانه عمل کرده است و نه منفعلانه و در ثانی، به افزایش وی انجامیده است و نه به کاهش او! هر چند از دیدگاهی به کاهش نارسائیهای وی انجامیده است.
و گرنه بر عکس، ناراضی است، رنجور است و مضطرب است و کاهیده شده!

      آنچه در این رابطه قابل تأمل است اینکه برخی انتخاب خود آرمانی را مساوی با انتخاب الگوی برونی خیال می کنند. چه متوجه می شوند که خود آرمانی قبل از آنیکه زادۀ تجربه درونی خودشان باشد و قبل از آنیکه خودشان ضرورت تحقق آنرا حس کرده باشند، برون آنرا تجربه و احساس کرده است. مذهب و مذهبی ها و هواداران ارزشهای الهی و معقول و… آنرا گوشزد کرده اند. بویژه که به دلایل تخدیر و اعتیاد به زمینه های حسی، از درک محتوا و ارزش آنها محروم می باشند! در حالیکه چنین نیست، زیرا مسایل فطری به گونۀ ویژه ئی مورد توجه فرد و به شکل کاملاًً قابل توجهی پس از معرفی و تبلیغ دیگران، مورد تأیید او قرار می گیرند؛ ولی از آنجا که فرد فطرت گریز، همیشه به دنبال توجیه گری و بهانه تراشی ست، گاه این شبه اشکالها را فرارگاه خویش ساخته و به گونه ئی سخت پنداری و ابلهانه، مرهمی بر زخم ناسور خویش می پندارد. در حالیکه اگر از همین فرد پس از بیداری، گرایش و تحقق کامل و قابل قبول آنها بپرسیم، صریحاً خواهد گفت که اصل حقیقت وجودی و هویت انسانی من در گرو همان مقوله هایی ست که خود آرمانی می نمایانیده است. یعنی پس از دریافت، تجربه و مجهز شدن به تجارب لازمه است که فرد متوجه می شود خودِ خودش، این خود واقعی (خودی که هست و نباید به همین حال باشد) نبوده، بلکه چیزیست که خود آرمانی آنرا تصویر نموده است (خودی که نیست و باید تحقق یابد).

     به هر حال، دقیقاً به واسطۀ همین فریب و به خیال این که بی توجهی به خود آرمانی ـ چون برونی است و بی توجهی به آن مرگ طبیعی ببار نمی آورد و ـ ضرری ندارد، به خود آرمانی پشت می کند! در حالیکه اگر خوب دقت و ارزیابی شود، درست این پشت کردن مساوی خواهد بود با پشت کردن به حقیقت خود و به هویت انسانی. و این مساوی ست با پشت کردن به کل انسان و به تعبیری دیگر یعنی خیانت.
از سوئی، وقتی به خود آرمانی پشت می کند، متوجه می شود که به رشد نرسیده، به نورانیت نرسیده، به کمال نرسیده، به افزایش هویت نرسیده، به آرامش نرسیده و… از اینرو، نسبت به گرایشهای خود مشکوک می شود؛ نسبت به خود واقعی و احساسهای معتاد شدة خود مشکوک می شود، نسبت به لذتهای مورد توجه خود مشکوک می شود و…! و باز چون خود را دست خالی و مشکوک می یابد، مضطرب می شود و از خودش بدش می آید و از مواجه شدن با چنین خودی رنج می برد! و لذا به دنبال پناهگاه می دود که نتیجتاً به یکی از دو راه ممکن مزبور خواهد انجامید؛ یعنی یا طریق فطرت و ارزشهای فطری، یا فرارگاههای انحرافی و تلاشیزای که قسماً آمد.
* آنچه روانپریش فطرت گریز فاقد آن بوده و به گونه ئی کشنده ـ بسیار کشنده ـ از آن رنج می برد؛ آنچه فطرت گریز از دست داده و به گونۀ هول انگیزی باخته است، آنچه روانپریش از آن تجرید شده، رانده شده، دور مانده و در شرارۀ فراق آن می سوزد، دنیای خود اوست و به عبارتی عمیق تر «دنیای انسانیت» است.

     او هم از هویت خود دور مانده است و هم از عالم نورانی ئی که مراودات انسانی به وجود آورده و می آورده است. چه وقتی رابطه ها و مراوده ها بر مبنای هویت ربانی و فطرت الهی انسان، مایه گرفتة از آن و در جهت رشد و تکامل و تبلور هر چه پردامنه تر از آن باشد، دنیائیکه به وجود می آید بسیار مشعشع، پرجذبه، روحنواز، نشاط بخش و… خواهد بود. در حالیکه کلیۀ جوانب زندگانی فطرت گریز مؤید این واقعیت می باشد که او از این دنیا، از ارزشهای معنوی آن، از ثمرات زندگی بخش آن و از نوازشهای محبت بار آن محروم است. در واقع او از موقعیتی محروم است که در آن به هویت او ارج و احترام قایل می باشند. موقعیتی که فطرت، راه رشد و مسیر تلطیف و نورانیت شایستة خود را یافته و به هویت ناب انسانی به دیدۀ احترام نگریسته می شود. و علتش هم آنست که روانپریش، با گریز از فطرت، با گریز از مایه های ربانی هستیِ انسان، با گریز از جوهر متعال وجود خویش، نه تنها به هویت خود، به ارزشهای هویت خود و به ارجگزاری هویت خود پشت کرده که هویت ربانی خود و ارزش بیبدیل آنرا مورد تمسخر، مورد اتهام، مورد تردید، مورد استهزاء، مورد بی مهری، مورد تحقیر و… قرار داده است. زیرا که وی خود را و هویت و فطرت متعالی خود را آنطور که هست نپذیرفته است و این نیز بدان علت است که او خود را نشناخته و نجسته است؛ زیرا به وجود همچو امری اعتماد نداشته و ارجش را نمی شناخته است!

     فرایند اجتماعی اینکار، یعنی این گریز به اشیاء و امور پنداری و فرار از اشخاص و امور عقلانی، محروم شدنِ از دیگران به عنوان انسان ها است. و طبیعی ست که این محرومیت همه جانبه خواهد بود. زیرا که از آن پس فرد بیمار از محبت (= محبت متقابل و…) محروم است، از تعاون محروم است، از تأثر محروم است؛ از طهارت و صداقت محروم است؛ گوئی همة تلاش بی عقیده صرف آن می شده است که جهان را از هویت انسانی تهی ساخته؛ دنیا را از مراودۀ ناب انسانی خالی نموده؛ هستی را فاقد ارزشهای انسانی ساخته و سپس در انجمادکده ئی خالی از هویت و منزلت های انسانی، جشن تحقق هویت ضد انسانی را، با دردی هر چه جانگزاتر و رنجی هر چه تحقیرآمیزتر بر پای نماید!

    * فطرت گریز، در گزینش خویش ـ اگر بتوان برای وی گزینشی سراغ کرد ـ دچار تضاد نفرت انگیز و تلاشی زائی می باشد. قبلاً آمد که فطرت گریز به دلایلی از فهم خود، از رسیدن به خود و در نتیجه از شناخت خود محروم است. در واقع وی به همان دلایل از گزینش خویش نیز محروم می باشد. و اگر از خلال حرفهای گذشته متوجه شده باشیم که فطرت گریز خود را در آنجا، آنچیز و آنکس و آن موقعیت می یابد، این واقعیت را باور خواهیم آورد که او به جای خود، آنجا، آنچیز، آنکس و آن موقعیت را می گزیند!

     علت این خودسپاری و خود واگذاری و ناخودگزینی آنست که وی درست بخش عمدۀ خود را باطل کرده است؛ از بخش عمدۀ هستی خود دست کشیده و فرار نموده است، بخش عمده و عمیق هویت خود را نفی و انکار کرده است؛ و به دیگر سخن، وی بر مبنای اصولی نادرست و مسایلی کاذب و احکامی غلط نسبت به خود قضاوت نموده و بر اساس وضعیتی سخت فریبنده و تحریفی و ناخالص و دروغین و… به سراغ خود رفته است.

     او پس از چشم بستن به قسمت متعالی و ربانی هستی خود، خود را به نظاره نهاده و مورد بررسی و ارزیابی قرار داده است. از اینرو گزینش وی ـ به اصطلاح از خودش ـ چیزی جز فراری زجر دهنده از خویش و از اصالتهای وجودی خویش نمی باشد. چیزی جز مخفی کردن هویت الهی خویش از برابر دیدگان خودش و از برابر دیدگان همۀ آنهائی که می خواهند او را در ردای قدسیش نظاره کنند نخواهد بود. چه عملاً ثابت است که هر نتیجه گیری از مقدمات نادرست، اجباراً نادرست خواهد بود. روشن است که هر گزینشی که بر مبنای مسایل و احکام و وضعیت نادرستی صورت پذیرد، گزینشی نادرست خواهد بود. و لذاست که متوجه می شویم، فطرت گریز به جای انتخاب خود، دیگری را انتخاب کرده و به جای روی آوردن به خود، به دیگری روی آورده و به جای وسیله قرار دادن اشیاء و وضعیت ها، خود را وسیله قرار می دهد! آن هم تا جائیکه گاه برای آباد ساختن دنیا و زندگانی دنیائی کسی، خود و عاقبت امور خویشرا به باد فنا می سپارد! آنچه در این رابطه رقت انگیز می نماید آنست که گاه فطرت گریز، متوجه علت و ریشۀ این خودفریبی و از خودگریزی نمی باشد!
* تماس و ارتباط فطرت گریز با دنیای نورانی و ارزشهای آزاد سازندۀ انسان مؤمن فطرت گرای، او را آزار داده و به «واکنش» سوزنده و اضطراب آلودی وا می دارد که در برخی موارد که ساختمان روانی فطرت گریز متزلزل، ضربه پذیر، و در معرض هراس از شکست باشد، او را به فراری افراطی به سوی اشیاء و موقعیت های ضد فطری سوق داده، به سقوط در درۀ هولناک و پندارگرایانة اثباتِ حضور و تشخص خود می کشاند! چه فطرت گریز با مشاهدۀ جلوه های متعالی و ناب و درونذاتیِ ارزشهای عقیدتی فرد مؤمن، احساس «بی خودی» و «بی منشی»، احساس طفیلی بودن و در دیگری، در آنجا، در آن چیز و در آن موقعیت بودن می کند! زیرا که بدون هیچگونه پرده و حجابی، خود را در دیگری، در آنجا و… یافته و تحقق خود را مدیون همانها و حتی امکان تحقق خود را فقط از طریق گذر کردن از آنها میسر می شمارد! زیرا که او جوهر و واقعیتِ ارج خود را در دیگری، در آن چیز، و آن موقعیت و… سراغ می دهد! او «خودش» را با آن چیز، با آن موقعیت (مثلاً رئیس، مدیر و…) تعریف می کند. یعنی نمی گوید که مثلاً من کلبی هستم و مجهز به این ارزشها و…! بلکه می گوید: من رئیس یا مدیر فلان … هستم و دارای این قدرت!
در واقع گرایشهای فطرت گریز ثابت می دارد که او معتقد است: آن چیز، آنجا، آنکس و یا امر و آن موقعیت است که مرا «ارزشمند» می سازد! ارج مرا تعیین می کند، خودِ مرا شکل می بخشد، هویت مرا بروز می دهد، تکامل مرا تضمین می دارد و…!

      آنچه در این رابطه بسیار قابل تأمل می باشد آنست که بی عقیده خیال می کند با این تلاشها برای خودش هویت و کمال و ارج و ارزش تهیه می دارد! در حالیکه اگر خودش هم قدری دقت نماید متوجه می شود که: او با قرار دادن خود در جهت برون، ارزش خود را نفی و هستی خود را عملاً وابستة به دیگران و زمینه های برونی معرفی و اثبات می دارد! این واقعیت را زمانی بهتر لمس خواهیم کرد که او را مظهر و امری واقعی مانند لذت و یا اعتباری مانند ریاست و مالکیت بیابیم. و دقیقاً از همین روست که هر وقت مثلاً رئیس شد، خود را پر ارزش تر احساس کرده و کاملتر می پندارد! ولی همو وقتی رئیس نبوده و دیگری بر کرسی ریاست تکیه زده است، رئیس را و نه ریاست را، موجودی بی ارج و تهی باطن قلمداد و معرفی می دارد! و اینها همه مؤید آنند که وی موجودی «بی خود» بوده و هستی خویشرا در برون جستجو می دارد! و ثابت می دارد که او و تلاشهای او متوجه اثباتِ ارج و ارزش واقعی او نبوده، بلکه متوجه اثبات ارج و اهمیت پدیده های برون اوست!

     * برای انسان فطرت گرای، هر پله از ترقی و رشد به سوی رستگاری و تخلق به حق، پله ای برتر را در پی دارد، لذا وی نمی تواند نسبتِ به آنجائی که هست راضی و خاطر جمع باشد و به عبارتی احساس رضایت کامل بنماید، بلکه به دلایلی متعدد تشنه تر، حریص تر و با شور و شوق تر می شود. از سوئی خبط و اشتباه و ناکامی در مورد و یا مواردی معمولاً با توفیق درست کاری و خدمت و… از یکسو و با پیش گرفتن راه توبه از سوی دیگر جبران می پذیرد. زیرا فطرت گرای تلاش فطری خود را اصیل ترین سرمایه و لاجرم جبران کننده یافته و بدانها به گونه ئی ویژه عطف توجه دارد؛ از اینروست که متوجه می شویم فطرت گرای ساخته شده، در بنبست قرار ندارد. زیرا راه رهیدن از اشتباه را بروی خویش باز یافته و می تواند نقص خود را به عنوان انسان ظلوم و جهول و کفور بپذیرد! و لذاست که خویشتن را به گریز و گریزگاه محتاج و وابسته نیافته، به بدلی ها، به الترناتیوها و… متوسل نشده و پناه نمی برد! راه و با گریز به … راه را بر خود یک طرفه ـ به سوی گریزگاه ها ـ نساخته و بر خود نمی بندد؛ اما انسان فطرت گریز، برای جبران کمبودها، شکستها، حقارتها و… چون ذهن و روانش محصور و بسته است؛ چون گرایشهای روانیش یک طرفه است و… متوسل به گریز به سوی جانشین ها می شود. حال این جانشین قدرت باشد یا شهوت، لذت باشد یا ریاست و… چون زمینه اش از هر لحاظ محدود است، لذا اشباع سازنده نمی تواند باشد و چون زمینه اش اصطکاک زای است، محکوم به گریزها و گریزگاههای بعدیش می دارند! از اینرو تا می خواهد در زمینه ئی اثبات خود نموده و خود را متشخص و ممتاز نماید، مجبور به ترک آن موضع و فرار از آن گریزگاه گردیده و این ترکهای پی هم، اولاً او را به بی خود بودن باورمند می سازند و در نتیجه به پوکی و بی مایگی و گندیدگی و بی ریشه گی و… و در ثانی، هم بی ارجش می سازند و هم بی ارجیش را ثابت می دارند! و این بی ارزشیِ خودش را، اهدافش را و اعمالش را در پی دارد! درست به همانسانکه در نهایت امر، تشنه، دلزده، نومید، ولی دیوانه وار، او را به تکاثر و تمرکز در گرایشها زندانی می دارند! چرا که فطرت گریز به گونة بلاهت آمیزی به نیاز های باطنی و فطری خود توجه و اعتماد ندارد! چه هنوز به صورتی تجربی و بلاواسطه از تجارب فطری و باطنی محروم بوده و گمان می کند که اینها را دیگران وضع و القاء کرده اند! خیال می کند که مثلاً نیاز به تعبد، نیاز به پیوند همه جانبه با جان هستی، نیاز به ارزشهائی چون عشق و ایثار و طهارت و راستی و درستی و آزادگی و… دروغ است و پنداری! ولی از سوئی، هیچ دلیل قانع کننده ئی برای رد آنها ندارد تا با دور ریختن و کنار نهادن یکباره آنها خود را از رنج برهاند! و چون شدیداً پندارگرایانه برخورد می کند، لذا از ابراز، گرایش و توجه به این سلسله از نیازها ناتوان است، و چون ابراز نمی دارد، در واقع خود را از تحقق نتایج سرشار آنها محروم و برکنار نگاه می دارد! و چون با این کار خود را در مخاطرة ارزشها و برکات آنها قرار داده و پهنۀ شایستگی های اختیاری و عملی خود را محدود ساخته و به عبارتی دیگر، بی سرمایه شده است، جرئت و قدرت مقابل شدن با نارسائیهای متعدد را از دست داده و مواجه با آنها برایش فاجعه می نماید! و همۀ اینها، یارا و جرئت و نیروی مبارزه با نارسائیها را از وی می گیرند!

      * آمد که فطرت گریز، از نظر فکری علیل، از نظر اخلاقی بی مایه، از نظر هویت مغشوش و از نظر اعتدال ناهماهنگ است. و باز آمد که: اغلب متوجه این مسایل نبوده و نسبت به بخشی از آنها آگاهی ندارد! از سوئی، تا آنجا که بررسیهای متعدد نشان داده و ثابت کرده است، فطرت گریز همیشه سرخورده و اشباع نشده باقی مانده است، و این امر او را آزار داده، منزجر ساخته و عصبانیش می دارد؛ ولی برای آنکه نمی تواند خود را مسئول و نظام فکری و نحلۀ برخورد خویش با مسایل انسانی را عامل قلمداد نماید ـ چه اینکار نفرت از خود را در وی شدت بخشیده و نارضایتی او را از خودش بیشتر نموده و به ملامت جدی و روشن خودش می انجامد، از اینرو ـ دست به نوعی فرا افکنی زده و به نوعی تعلیل بیمارگونه متوسل می شود. بدین معنی که اولاً عامل اصلی ناکامیها و نارسائیها و سرخوردگی ها و… را دیگران ـ اعم از اشخاص و اشیاء و اوضاع ـ قلمداد می کند و در ثانی، تمام کثافتهای باطنی، فسادهای خلقی و دنائتهای اخلاقی خود را به فطرت گرایان نسبت داده و مثلاً می گوید: اینها به رشد عقلی نرسیده اند، چه اگر رسیده بودند، دست از لذائذ زندگانی برای احکامی پنداری و دور از دسترس حس و تجربه و… نمی کشیدند! اینان دچار مصائب و آلام و احکام و مناسبات زندان خرافه پرستی هستند! و همین خرافه پرستیهای اینان است که مانع تحقق بسیاری از زمینه های لذتبار زندگانی گردیده است! اینها به جای توجه به خود و احساسهای انکارناپذیر خود، متوجه خرافه ها بوده و به جای لذت بردن از جنبه های واقعی زندگانی خود، خویشتن را از آن محروم کرده و زمینۀ محرومیت دیگران را نیز فراهم ساخته اند! و…!

     باید یادآور شد که هدف اینان از ابراز و بیان این خزعبلات، ابراز حقایق و در نتیجه راهنمائی جمعی از نیازمندان به این حقایق نبوده، بلکه بر آنند تا با این برخورد کودکانه، اولاً خود را راضی و وضع خود را قابل قبول گردانند! و در ثانی بگونه ئی ابلهانه خود را از داشتن یک سلسله عیوب مبرا و پاک جلوه داده و خویشرا از شر احساس نقص و نارسائی و ناپاکی و… رهائی بخشند! در واقع، اینکار برای آنان حکم خانه تکانی نوروزی، یا شستشوی پائیزی را دارد، ولی از آنجا که به دلایلی، بسیار تحول پذیر می باشند، پائیز و نوروزشان گاهی روزی چندبار تحقق می پذیرد!

    * فطرت گریز قدرت طلب میل به تسلط داشته و می خواهد همیشه مسلط باشد. مکانیزم این حالت الزاماً وابستگی به دیگریست. چه قدرت طلب تا از دیگری نگذرد به خود نمی رسد. یعنی اصل سلطه، نیاز به مؤلفه دارد تا تحقق پیدا نماید، و همین امر باعث می شود تا قدرت طلب وابسته بماند!

     از نظر روانی قدرت طلب «خود» را در حضور دیگری ـ و فقط در حضور دیگری ـ می تواند تشخیص داده و احساس کند! پس به خودی خود نه حضور دارد، نه واقعیت و نه اراده! از اینرو، دیگری برای قدرت طلب حکم آئینه ای دارد که تصویر او را در خود و از خود منعکس می دارد. از اینرو، هر جا که این آئینه تصویر لازم و فرمایشی و مورد نظر را ارائه نکرد، محکوم به طرد، محکوم به نفی، محکوم به بی ارجی و بی ارزشی، محکوم به نابودی و… است.

     این واقعیت در عالم سیاست و اقتصاد بیشتر و بهتر قابل تجربه است. هر چند در مورد فرد معمولی ئی که اندک سرمایه خود را ـ به دلایلی ـ از دست داده است، هم صادق می باشد. عده ئی از قدرت زده های مسلمان نما، وقتی به اندک قدرت مالی یا قدرت سیاسی و یا … می رسند، آنرا موهبت و فیض ویژه حق شمرده و طوری ادا و اطوار در می آوردند که گوئی چون آنها انسانهای بسیار خوبی بوده اند خداوند هم آنها را لایق و شایستة این فیض ویژه و موهبت خاص یافته است! ولی همین ها وقتی فاقد آن قدرت باشند، آنرا چرک دست خوانده و چنان وانمود می نمایند که چون اینان از خاصان حق می باشند خداوند نخواسته است تا گرفتار جیفۀ دنیا گردند!
در دستگاه فطرت گریز قدرت طلب «خود» وسیله است، نه هدف. یعنی در نظام بینشی و کنشی اینان، خود ابزار است، خود فرع است، خود آلت است، خود طفیلی است و…! لذا نه تنها فطرت گریز به خودش حق میدهد تا «خود» را به عنوان ابزار تحقق قدرت مورد استفاده قرار دهد که از دیگران هم توقع دارد تا اولاً: به او امکان دهند تا خود را آلت تحقق قدرت قرار دهد! و ثانیاً: به او حق دهند که اینکار خود را درست و در نتیجه منطقی به حساب آورد. چنانکه توقع دارد: این طرز نگرش و گرایش را یک عمل ارزشمندانه تلقی نموده، متعهدانه آنرا پیشة خود سازند! و در این توقع رازهائی وجود دارد که شایستۀ تأمل و کاوش می باشند.

     * در فطرت گریز، نوعی هراس وجود دارد؛ هراسی که از احساس عدم پذیرش، احساس بی مرامی و بی تعهدی ـ از چشم دیگران ـ ناشی شده است. و همین هراس، هیجان خفه سازنده ئی را بر او مستولی ساخته که مبنی بر آن، تلاش خنده زای و مرگ آوری به خرج می دهد تا اولاً:
خود را نسبت به راهی که در پیش گرفته؛
خود را نسبت به آرمانی که برگزیده و بالاخره خود را نسبت به درستی، منتج و نورانی بودن آینده ئی که در پیش دارد مجاب نماید.

     اینکه خودش برای مجاب کردن خودش تلاش می کند، کار بسیار معنی دار و قابل تأملی می باشد. و همین می رساند که او در جهت مخالف خودِ اصیل خود قرار گرفته است. چه مؤید آنست که خود اصیل و واقعی او ناراض است که وی دلیل می آورد! و یقیناً او (خود اصیل و واقعی) نخواهد پذیرفت. حتی اگر برای مدتی غافل گردیده و یا فریب هم بخورد، باز بیدار خواهد شد که این قانون است.

     و ثانیاً: دیگران را به این باور برساند که مسیر او دقیق، علمی، تردیدناپذیر، دارای ارزشهای واقعی، مطلق و… می باشد. و همین هیجان مضحک به وی حق می دهد تا خود را به جای پیام آور انکار ناپذیری خیال کند که از سوی واقعیت های قطعی عینی طبیعی مادی بر انگیخته شده تا پیام طبیعت، غریزه و وهم را به دیگران رسانیده و آنانرا از دام باور نیروهای پنداری و خرافی آزاد نموده و به خود راستین شان رهنمون شود!
در این رابطة ویژه دو امر قابل توجه و تأمل تواند بود:
1 ـ اعتراف او به نوپائی دریافتهای او و لاجرم نسبی بودن آنها،
2 ـ تبلیغ مطلق گرایانة او، که خود مبین پذیرش نوعی ایده آلیسم است و نیز مبین پذیرش نوعی تضاد. و که نمی داند که هرگاه تفکر و نگرشی تواند با اصول خودش هماهنگ گردیده و یک مجموعۀ توحیدی ایجاد نماید، خود فریاد کنندۀ بی مایگی و بی پایگی خویش است.

     از سوئی تسلط آن هیجان رسوائی انگیز باعث می شود تا فطرت گریز به شناخت تازه ئی از خود برسد. شناختی که مبتنی بر اصول و برداشت دیگران از اوست. به عبارتی روشن تر: فطرت گریز به خودی دست می یابد که دیگران ترسیمش کرده اند! و چون عدول از این خود را نوعی خود ویرانی، یا تباهسازی هویت خویش می پندارد ـ چه خیال می کند عدول از آن باعث می شود که دیگران او را موجودی متلون، بی ثبات، متزلزل، بی ریشه و… قلمداد نمایند ـ در رابطة با شناخت و ساخت خویش، دچار تصلب و تحجر و جزمیتی می گردد که هستی ویرا به تباهی می کشاند. این تحجر و جزمیت همة هستیِ او را تلخ، هویت او را مسموم، آیندة او را تاریک، حال او را ضیق و خفقان آور و تلاشهای او را خود گریزانه و خود ستیزانه و… می سازد. زیرا وقتی او و تلاش او متوجه آنست که دیگرانش محق بدانند، دیگرانش در جهت درستی و صلاح بدانند و… مجبور است (خود را مجبور می دانند) به گونه ئی عمل نماید که این توقع را بر آورد!

    از اینرو، او همیشه برخود است، علیه خود است و همین امر باعث می شود تا او خودش نبوده و به شناختی از خودش نائل نیامده و راههای رسیدن به شناخت و تحقق خودش را بر رویش مسدود نموده و در نتیجه از خودسازی دور مانده و همیشه در هراسی جانگزا به سر برد.
احساس فقدان ارزشهای درونذات، یعنی ارزشهائی که در عمل وجودی فرد حضور داشته و از گرایشهای عملی او مایه گرفته و هستی و هویت متعالی او را تبلور و تجسم بخشیده باشند، فرد را به بی ارزشی وجودی وی متقاعد ساخته او را به تأیید بی ارزشی قائل و معترف می سازند. این درک او را دچار برداشتهائی دردآور، خفه کننده، رنجبار، زندگی گریزانه و حتی مرگ جویانه می سازد! زیرا که وی خود را از چشم انداز دیگران موجودی اضافی، دور ریختنی، انگلی، زائد، بی تشخص، نفی شده، بی متکا، طرد شده، بی ریشه و در یک کلام ناقص و پست و پذیرش ناپذیر می شمارد. چه خود را در مرتبۀ وجودی مورد نظر خودش، در مرتبة در خور هویت مورد نظر خودش و در مقام لازم و شایستۀ انسانیِ مورد توجه خودش نمی یابد؛ لذا خود را ناچار از انتخاب یکی از دو راه می یابد:
یا مجبور می بیند که به ارزشهای انسانی همچون عقل و ایمان و اخلاق و… رو نماید، یا به ارزش نماهائی همچون قدرت، شهرت، لذت، ریاست، ثروت و…!
گرایش به شق دوم در اوایل امر ـ به دلیل تازه بودن، سرگرم کننده بودن، اغفال کننده بودن، توجه انگیز بودن و… ـ تا حدودی نفرت انگیز نمی باشد، اما هر چه بر عمر تجربه ها، عمق تجربه ها و تعدد و تکرار تجربه هائی از این دست می گذرد، ناکافی بودن، نازا بودن، نارسا بودن، ناتوان بودن آنها در اشباع روان و حقیقت هویت آدمی بارزتر؛ کسل کنندگی آنها مشمئز کننده تر و بی حاصلی آنها روشن تر می گردد.

    در این جریان مسئلۀ بسیار زشتی که رو می نماید و در قسمت عمدة از دوران حاکمیت این گرایش و این اسارت و این دورة غفلت و فترت حضور و سلطۀ انکار ناپذیر دارد، جریان هستی زداینده و زندگی ربایندة بیمار است. بدین معنی که فرد ناسالم با گرایش به شق دوم، عملاً در جریان پلشتی زای هستی زداینده ئی قرار می گیرد که هم موجودیت او را ابطال می کند و به انکار می ایستد، هم جهت حیات او را به سوی مرگ تغییر می دهد.

     اصل قضیه از این قرار است که انسان فطرت گریز، با گرایش به قدرت یا شهرت و یا… عملاً هستی و هویت و حیات خود را در آنها سراغ می کند، نشان می دهد و به نمایش می گذارد! از نظر روانی، او خود را در برون از خود و در آنجا، آن وضع، آن چیز و آنکس می یابد. وجودش را سایه ئی ازآنها می پندارد و هویتش را رشحی از آنها، لذا نفس زندگانی او نیز، تابعی از برون وی، از آنچه غیر حیات و احساس خود او می باشد، می شود!

     از سوئی، چون این نمودهای برونی ثابت نبوده و بنا به طبیعت وجودی خود در تحول و در معرض دگرگونی قرار دارند، فطرت گریز همیشه از نظر عاطفی دچار حالت ترس، اضطراب، نگرانی و تزلزل بوده و اغلب در انتظاری شکننده، هراس انگیز، واهی و بی محتوا به سر می برد؛ که در صورت اول همواره رنج طرد و نفی و پرتاب شدن به دورش، آزار می دهد. و لذاست که برای جلوگیری از یک واقعۀ احتمالی، دست به هر پستی می زند!
* یکی از بدترین مشکلات روانی فطرت گریز ناسازگاری و به تبع آن محرومیت از محبت و پیوند راستین است. چه وی، اولاً: با خودش ناسازگار می باشد. زیرا که نتوانسته است میان لذتها و هوسها و ارزشها (میان خواستهای افراطی خود طبیعی و ارزشهای مورد نظر خود آرمانی) آشتی، سازگاری و تعادلی ایجاد نموده و یا یکی را انتخاب نماید. و چون با خود موافق نیست به انحراف کشیده شده و در کلیۀ زمینه ها نمی تواند توافق راستین و بی ریائی را برقرار نماید! زیرا وی، علاوه بر آنکه از هر یک از پناهگاهها به عنوان وسیله استفاده می کند، به انسانها نیز به دیدة ابزار می نگرد، که نفس این نگرش مانع از آنست که وی بتواند به اصل توافق و محبت و پیوند راستین انسانی بیندیشد. یعنی چون دیگران را ابزار تحقق اهداف خود می شمارد، ضرورت سازگاری و محبت با آنها را درک کرده نمی تواند. لذا توافق اجباری و ابزارمحورانة او با دیگران همسان توافق یک کارگر است با ابزار کارش! از اینرو، در هر لحظه و هر برخورد، از خود بیشتر دور شده و احساس بیگانگی بیشتر می نماید! با در نظرگرفتن این نکته که فطرت گریز از ابزار کار خود (دیگران) هراسهائی هم دارد، طبیعی ست که این امر به احساس تنهائی شدیدتر، بی ریشه گی بیشتر و اضطراب عمیق تر او بینجامد. آنچه را باید بپذیریم این است که: اگر گرایشهای فرد در محدودۀ نیازهای غریزی دور بزند، فرد احساس شدید غبن و خجلت و سرشکستگی و در نتیجه رنج نمی کند، حتی اگر وی نتوانسته باشد تا به نیازهای خودِ آرمانی هم رسیدگی کند. زیرا که نفس رسیدگی به نیازهای غریزی در حد خودش ضروری بوده و لذا گرایش به آنها دلهره و نفرت نمی زایند. ولی آنگاه که لذت های ناشی از اشباع برخی از نیاز های غریزی و زودیابی آنها، انسان را به خود معتاد کرده و در نتیجه به افراط کاری کشانید، و از دیگر سو، بی توجهی به نیازهای رشددهندة خود آرمانی به تفریط کشیده شد، از آنجا که رشد و کمال و تشخص جوهر هویت انسانی در گرو تحقق نیازهائی ست که خود آرمانی مطرح می سازد، و فطرت گریز هیچ دلیلی برای انکار آنها ندارد، فرد از آن افراط و این تفریط دچار اضطراب و ناراحتی شده و در خود نوعی بی عرضگی، شلختگی و… دیده و از مشاهدۀ خودی بدینگونه نارسا نفرت پیدا کرده و رنج می برد!

     معنای با خود موافق و سازگار نبودن، در واقع همین است:
چه فطرت گریز با منطق نیازهای غریزی و میزان نیازهای خود طبیعی سازگاری نداشته و با طبیعت غریزی خویش برخورد افراطی می نماید. چنانکه با منطق نیاز های خود آرمانی نیز سازگاری نشان نداده و کار را به تفریط می کشاند. یعنی نه آنچه را طبیعتش (نظام بیولوژیکی بدنش) خواهانست می پذیرد و نه آنچه را جانش و روانش. چرا که فطرت گریز با این هر دو ناسازگار و عملاً مخالف می باشد.

    * فطرت گریز به گونۀ حیرت آوری تلاش می کند تا در تبیین و تعلیل نارسائیها، همیشه چیزی و یا کسی را عامل معرفی نماید. او با آنکه گاهی می تواند دیگران را فریفته و خود را در نگاه آنها تبرئه نماید، ولی از آنجا که خود را نمی تواند بفریبد، مضطرب و رنجور است.

     علت اینکه فطرت گریز با هیجان زیاد عوامل نارسائی را می کوبد، آنست که می خواهد به زور هم که شده زمینۀ پذیرش برای خود را دست و پا کند، ولی چون نمی تواند عصبانی است.
یکی از مشکلات فطرت گریز اینست که به واسطۀ شدت توجه به راههای انحرافی (پذیرش طلبی، لذت بارگی، سلطه جوئی، قدرت زدگی و…) به نوعی غفلت کشنده دچار شده، از درک و تشخیص و استفادۀ کلیۀ زمینه ها، ابزار و روشهائی که می تواند به بیداری و آزادی وی کمک نماید محروم می ماند. و اینکار او را به چند درد گرفتار و از چند موهبت محروم می سازد که از جمله دردهایش می توان به: بی قدر بودن، زیادی بودن، بی منزلتی، خباثت، دل چرکی، منافقت، نیرنگ و تزویر، کورباطنی، پژمردگی، خمود و مرده جانی، رخوت و تنبلی و سستی، خودگریزی، برده خوئی، نوکرصفتی، برده منشی، هدف گریزی، بیمرامی، بی تقدسی، بی اعتمادی، نابخردی، تردید و شک و… اشاره نموده و اهم محرومیتهایش را از اینقرار دانست: محرومیت از ارج، از منزلت، از طهارت، از صفا، از بی ریائی، از بصیرت، از نشاط، از تقدس، از پویائی، از غرور، از ایثار، از خلوص، از حیات معنی دارِ ربانی، از خودجوئی و از خودشناسی، از آزادگی، از استقامت، از شهامت، از مرام، از محبت، از همزبانی و نوعدوستی و…!

     آنچه در این رابطه تصورش از تصدیقش مشکل تر می نماید اینست که: فطرت گریز از هیچ زمینه ئی لذت واقعی را نمی برد. چه گرایش او به زمینه ها در واقع برای تجربه و دریافت لذت باطنی نبوده بلکه برای فرار از رنج و سرزنش باطن اوست. از اینرو لذت او ناشی از رهائیِ از رنج یا لذت رهائیِ از رنج، و یا لذت رهائیِ از خودآگاهیست. و لذاست که هرگز اشباع نمی شود. چه لذتهایش همیشه با نوعی دلهره و هراس همراه می باشد و نه با آرامش. همانگونه که این امر در رابطۀ با دانش و مهارتهای علمی او نیز صادق است. چرا که وی عملاً از دانش خود برای تلاشیِ خود بهره می گیرد. دنیای تکنولوژیک امروز، خودش گواه است. فطرت گریز اسیر این دنیا نه تنها بمب می سازد! که چیزهائی را مورد ساخت و گرایش قرار می دهد که او را از خودش به بدترین شکلی معزول و به ساخته اش مشغول می کند. روشها و سیاستهائی که به اصطلاح برای پیشبرد امور اجتماعی و اقتصادی و… مورد توجه قرار می دهد نیز! و این همه گوشه ئی ست از پی آمدهای فطرت گریزی که در توان نبشتن این رساله بوده است و نه همۀ آنچه عملاً زندگی ها را درهم و روانها را متلاشی کرده است.

مشهد مقدس، تابستان 1372

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

لذت گرائی

اَلشَّهَواتُ اَضَرُّ الْاَعْداءِ. امام علی (ع)

     یکی از فراگیر ترین و عمومی ترین فرار گاههای بیمار فطرت گریز «لذت گرائی» و توسل افراطی و کشنده به لذت و زمینه های لذی در جلوه ها و سیماهای مختلف و متنوع آن ـ اعم از گرایش به لذتهای پاگرفته از قدرت گرائی و ثروت جوئی و ریاست طلبی و شهرت پرستی و شهوت بارگی و… ـ می باشد.
همانگونه که در نوشتۀ دیگر ما (مؤلفه های حیات و حاکمیت شیطانی) آمده است، لذت در چهره ها و جلوه های بسیار مختلف و بسیار متنوع مورد توجه قرار گرفته و باعث می شود تا فرد، نمودهای عرضی و تکراری لذت و زمینه های لذی را، نمودهای طولی و بکر و تازه پنداشته، چنان در خدر احساس تلذذهای تکراری گم و بی رنگ شود که هویت ربانی و فطرت متعالی و ناب خویشرا وسیلۀ تحقق همان زمینه های خام غریزی ـ وهمی سازد! چه لذت گرایان، به گونۀ شگفتی انگیزی خود را از خود دریغ داشته و تا آنجا به لذت و زمینه های لذی می سپارند که آدم به این توهم دچار می شود که نکند در عالم چیز مهم تر و کارآمدتر و نتیجه دارتر و شخصیت بخش تر و… از لذت وجود ندارد! زیرا اگر وجود می داشت، اینان با این همه قدرت، از فطرت نگریخته و با همة حواس و حوصله چشم به زمینه های مختلف لذت ندوخته و تا بدین پایه خود را در برابر لذت از یاد نمی بردند!

     آنچه در این رابطه به دقت قابل تأمل می باشد اینست که: اولاً شاخه های اصلی لذت محدود و معین بوده و با همۀ تنوع جزئی، دسته های بی شماری از لذت، جزء یک شاخة معین محدود قرار می گیرند و در ثانی: بین لذت پرستان از نظر کیفی هیچگونه اختلافی وجود نداشته، با آنکه هر یکی به لذتی می گراید، ولی در اصل قضیه که انحراف از فطرت و اعراض از هویت الهی خویش بوده باشد، هرگز با هم اختلافی نداشته و بیمار به حساب می آیند. چرا که در این رابطه اصل، اصلِ انحراف از هویت و پناه بردن به زمینۀ موضوعیست که بیمار برای رهائی از مشاهدۀ خود و فرار از مواجه شدن با خود واقعی پیش گرفته است، که این اصل، در مورد هر کدام از لذت گراها صادق می باشد.

     اینکه لذت گرا به لذت و زمینه های لذی با چه نگرش و عقیده ئی نگریسته و برخورد می نماید، در واقع امر، چیزی را تغییر نمی دهد. چه در این رابطۀ ویژه، آنچه مایۀ بیماری را تشکیل می دهد نفس اعراض از فطرت و پناه بردن به لذت است؛ خواه بیمار از نظر عقیدتی لذت را زیربنای حرکات و تحولات فردی و جمعی دانسته و آنرا علت ریشه ئی فعل و انفعالات فردی و جمعی بداند، چه نداند! هر چند اگر خوب دقت نمائیم، بیمار با گرایش عملی خویش به لذت، با زبان گرایش و کلام و حکم عملی خود اثبات می دارد که لذت زیربنای کلیۀ گرایشهای فردی و اجتماعی وی پذیرفته شده است که اگر این بعد را بر بعد قبلی بیفزائیم، وی را بیماری سخت قابل ترحم خواهیم یافت. زیرا گرایش وی حاکی از آن تواند بود که وی شخصیت و تحقق شخصیت خود را در پناه زمینه های لذی سراغ گرفته و در عمل، همۀ جلوه های هستی خود را اسیر محدودۀ تنگ، کور و عقیمِ احساس لذت ساخته، از خود عملاً سلب شخصیت نموده، لذت را شخصیت ساز و تحقق بخش جوهر وجود خویش می پندارد! چرا که اگر به چنین برداشتی محکوم نشده بود، هرگز حاضر نمی شد تا به صورتی ابلهانه، همۀ استعدادها و توانمندی های والای وجود خود را فدای درک بی معنا و نتیجۀ ناپیدای لذائذی سازد که هرگز نمی توانند جز بعدی حیوانی را اشباع نمایند.

     یکی از نفرت انگیزترین تبعات لذت گرائی آنست که بیمار لذت گرا به واسطۀ آن باور مسخ کننده و ابطال سازندة اصول متعالی و ارکان ارزشهای انسانی در مزبلة باور عمل دیگری می لغزد که پی آمدهایش به مراتب بدتر از باورهای اولیۀ اوست! چه بیمار لذت گرا در عمل مجبور است تا نگرش خود را به همه چیز و از جمله به همنوعان به گونه ئی عیار کند و رنگ بخشد که با روابط و مناسبات لذتگرائی و احکام پا گرفتة از آن سازگار باشد!
حال از آنجا که در نظام رفتاری بیمار لذت گرا، هویت ربانی وسیلۀ تحقق لذت و بازیچۀ تخیلات لذت بارگی قرار گرفته و بیمار به خویشتن خویش نه به عنوان عاملی برتر، شرافتمندتر، عزیزتر، ارجمندتر و… نگاه می کند، بخواهی نخواهی، مقوله ها و احکام و اصول و ضابطه ها و مؤلفه ها مکانت و ارج اصلی خود را از دست داده، اشیاء و اشخاص، وسایل و ابزارهائی پنداشته خواهند شد که به سادگی و بی هیچ دغدغۀ خاطری می تواند از آنها در جهت تحقق لذتها بهره کشید! و این درست برابر است به اینکه شخصی به ابطال شخصیت و سلامت هویت خود کمر بسته و به حذف خویش، تن در دهد! طبیعی ست که هیچ عاقل سالم منصفی را سراغ نداریم تا بگوید می توان بیمارانی بدتر از این قماش را سراغ داد. زیرا فردی که برای رسیدن به درک لذت، حاضر می باشد هستی، حضور، سلامت و شخصیت خود را نادیده گرفته و خویشتن را تا سرحدِّ آلت فعل دیگران تنزل وجودی بخشد، نه تنها هرگز نمی تواند سالم باشد که از دیدگاهی ویژه، اصلاً نمی تواند آدم باشد.

     بیمار لذت گرا، به واسطۀ افتادن به آن بلاهت عملی، نه تنها تحقق شخصیت خود را در عمل، زادۀ رهائی خویش از حوزۀ اصول و ضابطه های ربانی و عقلانی و ارزشهای ناب و پالودۀ عاطفی می پندارد که اعراض از این زمینه ها را یگانه راه نجات خود از نقص شمرده و جانبداری و حمایت از اینکار (فرار از فطرت) را عملی منتج و موجه می پندارد! و لذاست که این دستة از بیماران، چه در غرب باشند و چه در شرق، چه در بلاد کفر و چه در بلاد اسلام، با زبان عمل خود مؤید این شعار می باشند که:
اگر می خواهید به آرامش و کمال و آزادی و… برسید، باید از فطرت ربانی و استعدادهای فراغریزی و عقلانی و ایمانی و اخلاقی و… بریده، خود را همچون مؤمن عاشق شیدای بی طاقتی به دامن لذتها بیندازید!
طبیعی ست که اینان برای لذت هیچ نوع قید و بند و ویژگی ئی جز قرار داشتن در برابر فطرت، معین نساخته، هر زمینه و امری را که بتواند بیمار را از مواجه شدن با خودش مصون نگه داشته و به درک لذتی از لذائذ برساند، از ایمان و عقل و عاطفه و اخلاق و… بهتر می شمارند!
آنچه در رابطه با بیماران لذت گرا مورد تأمل تواند بود اینست که:
اولاً، کمتر افرادی را می توان پیدا کرد که تجربه ئی از گونه های متعدد احساس لذت را نداشته باشند؛ در ثانی، چنان آنرا طبیعی و آشنا و همدم خویش می یابند که گوئی تجربه ئی قوی تر، نزدیک تر، و ثمربخش تر از آن در زندگانی اینان وجود نداشته و ندارد! و ثالثاً، با چنان عشق و ایمان و علاقه ئی بدان گرویده اند که گوئی اصلاً انسان برای درک فقط همین تجربه آفریده شده است.

     در همین رابطه یادآوری این نکته را از ضروریات می دانیم که از بررسی رفتار بیمار فطرت گریز لذت گرا نیز این واقعیت منکشف می گردد که پی آمد های این بیماری نیز، هرگز در بعد زیستی و غریزی اینان محصور نشده بلکه کلیۀ شئون به اصطلاح فردی و جمعی آنها را مورد هجوم قرار داده است! زیرا اندک توجه به نحوۀ نگرش و برخورد اینان به زمینه های مختلف فرهنگی، اقتصادی، هنری و… مؤید این واقعیت دردبار است که اینان مثلاً با فرهنگ و زمینه های مختلف فرهنگی، از همان موضعی برخورد می کنند که با زمینه های مطلقاً جسمانی و حسی، مانند خوراک، پوشاک و یا فلان لذت جسمانی محض! و این ثابت کنندۀ آن واقعیت می باشد که برای اینان فرهنگ و زمینه های فرهنگی هیچگونه جاذبه، جوهر و ارج فراغریزی نداشته، بلکه حیثیت وسیله هائی دارند که باید در رسیدن به لذت، از آنها بهره برد. چنانکه زمینه های هنری و اخلاقی نیز! و این می رساند که وقتی بیمار از فطرت خویش رویگردان شد، دچار گریز و انحراف از جوهر زمینه های کاملاً انسانی و فراغریزی و فراوهمی شده و حقیقت زمینه های یاد شده را، نه تنها درک و مشاهده کرده نمی تواند که در عمل در جهت مسخ و فساد آنها قرار گرفته، دقیقاً آنها را متناسب قالب ذهن بیمار خود و به رنگ مورد پسند روان ناسالم خود در می آورد!

     مگر بیمار به اصطلاح درس خوانده ئی که علم و شرافت علمی را وسیلۀ کسب شهرت، ریاست، ثروت و… می کند، در علم و دانش و معرفت چه چیزی را درک و شهود کرده است که آنرا وسیلۀ آن مایه های فساد ساخته است؟! مگر کاسب و تاجری که کسب و تجارت را از موضع وسیلۀ خدمت و پیوند با همنوعان خود بدر برده و به وسیلۀ سود بیشتر و بهره کشی رذیلانه تر بدل می سازد، در کار خود چه حرمت و ارج و ارزشی را درک و شهود نموده است که آنرا وسیلۀ نابودی خویش و فساد شخصیت ارزش ناپیدای خویش ساخته است؟!
از سوئی چون بیمار لذت گرا، اصل اعراض از هویت ربانی و فطرت انسانی و گرایش به لذت را در عمل، طبیعی و ارزشمند و شخصیت ساز و… می پندارد، بدون توجه به پی آمدهای فساد بار رفتار خویش، همیشه و همه جا تلاش می ورزد تا گرایش به انواع لذتها، دلبستگی و ایمان به آنها را بهترین و نزدیکترین و سهل ترین راه رسیدن به اصل زندگانی و نشاط و آرامش و سلامت روانی و کمال شخصیت معرفی دارد! و از همین روست که نه تنها از آنچه کرده پشیمان و از آنچه رفته نادم و نسبت به نتایج تلاش خود مشکوک نمی شود، بلکه به گونه ئی سخت ابلهانه، این روش را تنها روش سالم و تعقیب آنرا یگانه راه رسیدن به سلامت و آرامش می پندارد. و لذاست که در کنار کانالیزه کردن کلیة نیروهای خود در مسیر لذت بارگی های شرم آور، اگر بتواند دیگران را نیز، به سوی خود و در جهت لذت گرائی می کشاند! هر چند هر عمل او به خودی خود، تبلیغی ست زنده و انکار ناپذیر در جهت لذت گرائی و فرار از فطرت!

     در واقع، همین نحوۀ نگرش و گرایش به زمینه های لذی ست که عملاً سلامت، کمال، فردیت و شخصیت سالم را از محدودۀ تلاشها و تپشها ـ و اگر خواستی بگو: زندگانی ـ بیماران لذت گرا نفی و طرد نموده و علاقه و توجه به اصول انسانی، مکارم و لطایف اخلاقی، معیار های ارزشی، مقوله های عقلی و برهانی و عاطفی را به باد فراموشی سپرده! و شرم از اینهمه بی مایگی را به وقاحتی ننگبار و دیده درآئی و ژاژ خایی هائی شرم آور بدل کرده است! زیرا که لذت گرا، چنان خود را در لفاف نفرت انگیز لذتهای وهمی پیچیده و در غفلتی هستی سوز تبعید ساخته و در سکری خفتبار لغزانیده است که به سادگی نمی تواند از قعر آن تعفنگاه تیره و خفقان آور، نور فطرت و ارزشهای فطری را با آن دیدگان غبار گرفته مشاهده نماید.
توجه افراطی به لذتهای غریزی ـ وهمی چنان درک و قوای ادراکی او را ناتوان و محدود ساخته است که نمی تواند بفهمد ورای لذتها، ارزشهائی هم وجود دارند که اگر روان انسان با آنها آشنا شد، به چنان لذتی دست پیدا خواهد کرد که هرگز و هرگز، جز در پرتو توجه و عشق به فطرت و گرایش متعبدانه به ارزشها و مقوله ها و زمینه های فطری، درک آنها میسر نتواند بود!
سقوط هراسبار در مغاک همین توجه افراطی باعث شده است تا همۀ علاقه و توجه اینان معطوف جنبه های غریزی ـ وهمی و صرف احساسهای لذی شده، از محبت، دقت و علاقه به سایر ابعاد وجودی کاسته شده و در نتیجه هرگز در پی شناخت صلاح و فساد، رشد و نقص، سلامت و ناسلامتی زمینه های عقلی، اخلاقی و ایمانی نبوده و نسبت به آنها بی علاقه باقی مانده، از نارسائیها و ناسلامتی ها، احساس نا امنی، خطر و رنج نکرده و در نتیجه، هرگز در جهت جبران مافات و طرد نارسائیها و بخشیدن سلامت و کمال آن ابعاد و جنبه های وجودی نباشد!

     عبارت اُخْرایِ این گفته آنست که: بیمار لذت گرا، به واسطۀ توجه افراطی به زمینه های لذی و اصالت بخشیدن عملی به آنها، هرگز در برابر زمینه های فوق لذی، اعم از ایمانی، عقلی، اخلاقی و… نمی تواند جدی بوده و متناسب با شأن انسانی خود و از موضعی دفاع پذیر برخورد نماید! و لذاست که اینان نسبت به ضعف ها، کمبودها، کسر ها و نارسائیهای غیر لذی، بی پروا بوده و احساس شرم و فقر و ناچیزی نمی کنند! اگر چه در صعق مطلب، همانگونه که بارها آمد، در واقع حضور، غلبه و استیلای همین شرم و ناچیزی ست که اینان را به دام مثلاً لذت گرائی کشانیده است.
این نحوۀ نگرش و گرایش بیمار لذت گرا باعث گردیده است تا اینان عملاً در یک تضاد کشندۀ رفتاری گرفتار آمده و از نداشتن درکی عاقلانه از خود و جهان و روابط پیچیدة موجودات رنج نبرده، از نداشتن ایمانی تنوربخش، رشد دهنده و آزاد کننده، از هر آنچه مادون شأن و هویت انسانی است رنج نبرده، و از نداشتن عاطفه ئی انسانی نسبت به خود و دیگران رنج نبرده ولی از دور افتادن از درک لذتهای وهمی و غریزی چنان دچار رنج و احساس نا امنی می گردند که بدون کمترین احساس شرمی، همة استعدادهای والای خویشرا به پای رسیدن به درک لذتهای ناچیزی قربانی می دارند!
عبارت دیگر این گفته آن تواند بود که: نزد بیمار لذت گرا، همۀ آنچه شدیداً انسانی، ارزشمند، شخصیت بخش، معقول، سلامت مدار و ممتاز سازندة هویت و روان بشری می باشد بی ارزش و در حکم نیازهای فرعی و دست سوم به شمار آمده و اغلب حکم ابزار و وسایلی را می یابند که می شود از آنها در جهت تحقق لذتها سود جست! در واقع همین نحوۀ باورمندی باعث شده است تا اینان عقل و ایمان و اخلاق و… را به پای لذتها فدا کرده و از آنها به عنوان وسایل تحقق، تداوم و تکاثر لذتها بهره گیرند! اینکار شاید از آنجا ناشی شده باشد که چون بیمار لذت گرا، در حوزۀ گرایشهای عملی و نه شعاری ـ به هر دلیل ـ ارزش وجودی و مؤلفه های اصلی شخصیت خود را در لذت و مظاهر متنوع آن سراغ و جستجو می دارد، لذا برای رسیدن به آن، نه تنها حاضر می باشد همۀ اصول ارزشی و ضابطه های عقلی و معیارهای ناب عاطفی و احکام الهی را نادیده بگیرد که خود را در زمینۀ وسیله قرار دادن همۀ اینها و استفاده از آنها در جهت لذت آزاد و مجاز پنداشته و در مواردی این کار را ضروری می شمارد. علت دیگری که می تواند در کشانیدن اینان به این مزبلۀ متعفن و هراسبار نقش داشته باشد آنست که بیمار لذت گرا بدان علت تا بدین حد متوسل به لذت شده و متعبدانه از آن جانبداری می کند که لذتها به واسطۀ «آسان یابی» و «اغفال کنندگی» شان می توانند بیمار را مشغول و غافل از وضع و موقف خودش ساخته و در سکری کاملاً کور سازنده اش قرار دهند. و از آنجا که این مشغولیت مانع از مواجه شدن بیمار با خود ناقص نارسای تحمل ناپذیر وی می گردد، بیمار با ولعی ترحمبار به لذتها فرار می کند. کمترین و ناچیزترین پی آمد این کار، دیده از خود بر گرفتن، خود را از دریافت عالمانۀ خویش دریغ داشتن، به خود و شناخت خود پشت کردن، از رشد و سلامت خویش دوری جستن و خود را از دسترس تجربه های فرا لذی دور نگهداشتن می باشد که بخواهیم نخواهیم، فساد استعدادها، نارسائی قوای حیاتی، محرومیت از سلامت و کمال و پوسیدن در وهم و غریزة به پوسندگی کشیده شده را در پی خواهد داشت.

     از مصائب جبران ناپذیری که بیمار لذت گرا بدان مصاب بوده و از رنجهای هستی سوزی که هر لحظه در شرار آن می سوزد یکی آن که بیمار لذت مدار، چون همۀ همت و توان خویشرا متوجه زمینه های لذی ساخته است، قدرت تعقل و ارزیابی را عملاً به تلاشی و فساد کشیده و حتی نمی تواند از خردی نقاد و وقاد و تیزبین برای درک و شناخت و تحقق لذتهای برتر و بارورتر و… برخوردار باشد! زیرا طبیعت موضعگیریهای او به گونه ئی ست که جائی و مجالی برای جولان و پرواز همای عقل و نیروهای عقلانی و… باقی نگذاشته است. معنای دیگر این سخن آن تواند بود که بیمار لذت گرا، عقل و قوای عقلی را از حوزۀ دید و عمل و گرایشهای خویش تبعید کرده و در رخوتی ننگبار زندانی نموده است. زیرا، یا بیمار لذت گرا در سکر لذت و مغاک غفلت به سر برده متوجه ضرورتِ سلامت، بالندگی، رشد و نشاطِ عقل و نیروهای عقلانی نمی باشد؛ یا تا آنجا که برایش ممکن است عقل و نیروهای عقلانی را در جهت تحقق و تبلور مظاهر لذت به کار گرفته و از پرواز آنها در فضای نورین عقلانی جلوگیری می کند و یا ترس از توجه عاقلانه و ارزیابانه به خود، او را وامیدارد تا از عقل و توجه عقلانی به خود فرار کرده و با رویکرد به لذتها، در عمل زمینه ساز رکود و فساد عقل و نیروهای عقلانی گردد! زیرا که بیمار لذت گرا از خویشتن تصویر بسیار کریه و زشت و تحمل ناپذیری ترسیم نموده و چون خویشتن را موجودی واقعاً زائد، ناشایست، پاکی ناپذیر و کمال نابردار خیال می کند، می کوشد تا با فرار از توجه عقلانی به خود، خود را دچار عذاب، نا امنی و اضطراب باطنی نساخته و به عبارتی موجز: از ترس رنج بردن، خود را از نور عقل و پرتو خرد تهی ساخته، فنای عقل را به بقای لذتهای غریزی ـ وهمی ترجیح می دهد.

     دقت ارزیابانه و تحلیل گرایانة این حالتِ بیمار لذت گرا تداعی کنندۀ این باور تواند بود که: بیمار لذت گرا به گونه ئی سخت پنداری و ناموجه، باور به ضرورت و کارآئیِ توجه عاقلانه و ارزیابانه را نسبت به خویش از دست داده و ناشیانه گمان می کند که به هیچروی امکان جبران مافات و ترمیم ضایعات و رسیدن به کمالات میسر نمی باشد! گوئیا به یقین رسیده است که تنها راه رسیدن به آرامش، گریز از نگرش عاقلانه و ارزیابانه به خویش می باشد؛ شاید بیمار لذت گرا گمان می برد که بریدن از لذتها و روی آوردن به حیات عاقلانه کاریست ناممکن و یا بسیار مشکل، پررنج، طاقت سوز و بدور از هرگونه نشاط و انبساط خاطر! زیرا به واسطۀ اعتیاد به حیات و مناسبات حیات لذی و عدم انس به زمینه های عمیق و ارجمند عقلانی و ارتباط قشری و ابتدائی با زمینه های اولیۀ عقلانی متوجه شده است که رمیدن از حوزۀ احساسهای لذی و لمیدن در حوزۀ ادراکات عقلانی، حاوی از رنج و سختی و خالی از نشاط و راحتی و… می باشد. در حالیکه چنین نتواند بود. اگر چه گرویدن به زمینه های عقلانی در مراحل ابتدائی ـ بواسطه اعتیاد به زمینه های لذی ـ خشک، جدی و عاری از نشاط به نظر می آیند. چنانکه گرویدن به زمینه های ناب عبادی در مراحل ابتدائی چنین می نماید! ولی همینکه فرد ذهن خود را از زنجیر توهمات و اصول وهمی و خودساخته آزاد ساخته و اصالتهای وهم ساخته را بدور ریزد، بدون تردید متوجه احساس ویژه ئی نشاط و سرورِ سبک سازندۀ آزادگی بخشی خواهد شد که با درک آن، دیگر هرگز حاضر نخواهد بود، لحظه ای از عمرش را صرف زمینه های غریزی ـ وهمی سازد! در واقع، همین نحوۀ باور و تخیل است که بیمار لذت گرا را به موجودی «بی خود» و حتی «بر  خود» تبدیل می دارد. چه بیمار در عمل خود را اسیر گونۀ ویژه ئی از دریافت (احسان لذت) و شناخت ساخته، متوجه نمی باشد که این تصویر ناشایست و نارسا از واقعیت های وجودی او، تصویر راستین خود او نتواند بود. همانگونه که اگر برخود نبود، به هیچ وجه حاضر نمی شد تا از ابعاد مختلف وجود خویش چشم پوشیده، همۀ لذائذ حیاتی را محدود و محصور لذائذ حسی ـ وهمی پنداشته، خود و استعدادهای خلاق و متنوع خود را فدای جزئی از قوای نازلۀ وجود خود نماید.

     از این پس روح عصیان و اعراض و نارضایتی جهت عوض کرده و بصورتی سخت خیالبافانه از موضع دیگری وارد عمل و مبارزه می شود، بدین شرح که: بیمار لذت گرا که لذت را پناهگاه خویش ساخته بود تا از چنگال زجر و تحقیر خویش رهیده و خود را به نحوی از خویش پنهان نموده باشد، با رویکردهای تکراری و تکاثر تجربه هایی از ایندست، بدین باور می رسد که آرامش در بیشدوی و بیش گرائی هر چه شدیدتر به لذتها است! از سوئی چون هر چه بیشتر می دود کمتر می یابد، گمان می برد علتِ دست نیافتن به آرامش، اشباع کامل نشدن از لذتها و دست نیافتن به مراحل بالا و بیشتر از آنها می باشد! لذا به جای در افتادن با اصل لذت طلبی و رویکرد بخردانه و متعبدانه به ارزشها و دلسپردن به فطرت ربانی خود، به صورتی ابلهانه با
کمیت های پائین و احیاناً با کیفیت لذتها در افتاده، علت نقص و ناآرامی خود را در برخورداری ناقص و اندک از لذتها می پندارد و نه در اصل لذت گرائی! طبیعی ست که از این پس هم دشمن و ساز و کارهای او جا عوض می کند، هم روشهای مبارزه و مدافعه، هم راهها و ابزار و مواضع! زیرا بیمار به جای آنکه باور کند که علت اصلی رنج و نا امنی و اضطراب و احساس ناچیزی او  فطرت گریزی و در افتادن با هویت ربانی او بوده و دشمن واقعی او را برداشت وهمی و نادرست خود او تشکیل می دهد، علت را کمبود لذتها و دشمن را ربایندگان لذتها ـ اعم از اشخاص و اشیاء و شرایط و… ـ پنداشته، می کوشد تا از این طریق به تثبیت و رشد و رهائی شخصیت خود پردازد! روشن است که وقتی مقدمات توجه به امری نادرست و انحرافی بود، نتیجه جز رسیدن به عمق انحراف و رنجها و مصیبتهای تازه ئی نبوده، و در این رابطة ویژه نیز، بیمار جز به درجۀ تازه و حالت ویژه ئی از بیماری نخواهد رسید.

     بررسی درونمایۀ این نگرش و گرایش مؤید آنست که اینکار به بیمار لذت گرا به گونۀ هستی براندازی تاخته و باعث می شود تا وی گوهر شخصیت خود را به عنوان موجودی پالایش ناپذیر و تحمل نابردار، از محدودۀ نگرشها و گرایشهای عاقلانه و رشد یابنده به شدت تارانیده، زمینة طرد و حذف کامل آنرا ـ در گرایشهای عملی خود ـ فراهم آورد. طبیعی ست که اینکار را پی آمدهای شماره نابردارِ هراسباری است که شرح کامل آنرا نمی توان در این بخش موجز گنجانید. ولی اگر بخواهیم به صورتی اشاره وار به مسئله نگریسته و رئوس گوشه ئی از پی آمدها را یادآور شویم باید بگوئیم که گوشه ئی از پی آمدها، محرومیت از زمینه هائی ست که به صورتی فهرست وار در پایان بخشهای «پذیرش طلبی و سلطه جوئی» قبلاً آمده است، و گوشه ئی دیگر را محرومیت از درک موقعیت وجودی خود، از درک ارزش و ارج واقعی خود، از درک توان و صلاحیت راستین خود، از درک جهت تکاملی، رشدیابنده و آرامش بخش خود، از درک ابعاد و استعدادهای متنوع و لذتهای پاگرفته از آنها، از درک مرتبت وجودی و پایگاه الهی خود، از درک توانمندیها و سرمایه های واقعی خود، از درک ابزار و شرایط رشد و سلامت و آرامش واقعی خود، از درک سیر و مسیر رشد ربانی خود، از درک روشهای رساننده به کمال وجودی خود، از درک غایت پیدایش و هدف شایستۀ تلاشهای انسانی خود، از درک آفتهای کمال راستین شخصیت و سلامت و سکینۀ خود، از درک سنن و قوانین حاکم بر روان و سلامت و نشاط روانی و ناسلامتی، شخصیت زدائی و فساد روانی خود و… تشکیل می دهد!

     از سوئی موضعگیری اینان باعث می شود تا در گرایشهای عملی و زبانِ انکارناپذیر عمل، انسان موجودی لذت مدار معرفی شده و چنان تفسیر شود که تحقق گوهر وجودی او جز در پرتو گرایشهای لذی ناممکن بوده و غرض اصلی تحقق شخصیت وی نیز، احساس لذت و ریشه و مبنای سلامت روانی او در تعقیب لذت، زمینه های لذی و احکام و مناسبات پاگرفتة از لذت محوری پذیرفته شود. زیرا اگر نه چنین بود، اینان نیز برای خود هدف و آرمانی غیر از لذت و زمینه های لذی معین کرده، در کنار گرایشها غریزی، مقداری از نیروهای خویشرا در جهت تحقق آنها سوق می دادند. و این می تواند حکایتگر آن باشد که بیمار لذت گرا، ارزش محوری شخصیت و سلامت خود را از لذت و زمینه های لذی پنداشته و هر آنچه از این حوزه خارج و از دفاع و توجیه آن ـ به هر دلیل ـ ناتوان باشد، برای وی حکم ارزشهای فرعی و احیاناً ضد ارزش را داشته و از رسانیدن وی به کمال شخصیت و سلامت روانی و آرامش باطنی ناتوان معرفی می شود. لذاست که بیمار لذت گرا، آن توجه و اقبال عملی و ارجگزاری و اعتمادی را که به لذت و زمینه های لذی دارد، مثلاً به ایمان و تعبد و تعقل و تفکر و زمینه های عاطفی و اخلاقی ندارد. زیرا در عمل، و گاه بدون کمترین شرمی، نه تنها صرف وقت و نیرو و امکانات را در جهت تحقق و رشد آنها باطل و عبث و بیهوده می پندارد که ارزشهای عقلانی و ایمانی را نادیده گرفته، تحقیر کرده، انکار کرده، ناچیز شمرده، دست دوم و فرعی انگاشته، از محوریت خارج کرده و وسیلۀ تحقق لذتها می سازد!

     این موضعگیری باعث می شود تا نزد عده ئی بهانه جو و توجیه گر و مقلد، لذت و زمینه های لذی و احکام و مناسبات پاگرفتة از آن به گونۀ ویرانگرانه ئی قانونی، شرعی و قابل گرایش پذیرفته شده، تلاش ورزند تا هم خودشانرا بدانها مؤمن و گرویده بنمایند و هم دیگرن را به این باور شخصیت برانداز ترغیب و تشویق نمایند! و اینکار از یکسو معنای جابجائی ارزشها و اصول حیات و هویت را تداعی می دارد و از دیگر سو تبلیغی ست عملی برای ایمان آوردن به اصالت و محوریت لذتهای وهمی ـ غریزی. زیرا این گرایش به زبان عمل، انسان و کلیۀ نیروهای او را ابزار و وسیلة تحقق لذتها قلمداد کرده و عملاً هم در کلیه زمینه های حیاتی از آن دفاع می کند.

     از بدترین پی آمد های این بیماری سلامت برانداز یکی آنست که رابطۀ بیمار لذت گرا را با «اشیاء و اشخاص» رابطه ئی شکننده، زجربار، محدود ساز، فلج کننده و امنیت زدای ساخته، او را از ایجاد ارتباطی با استحکام، جذبه دار، وسعت بخش، آزاد سازنده، پوینده و معنی دار محروم می سازد. واقع مطلب اینست که در شرایطی از ایندست، بیمار ضابطه و معیار برقرار کردن ارتباط و پیوند با اشیاء و اشخاص را مثلاً لذت (اصلی بسیار محدود، سطحی و بی ثمر) دانسته، وقتی دل به پیوند و ارتباط می بندد که زمینه بتواند او را مثلاً از نظر لذی ـ یا از نظر قدرت، پذیرش، سلطه و… ـ اشباع نموده و راضی نماید. اینکار از سوئی باعث می شود تا بیمار نتواند به تجربة احساس پیوندهای بی شائبه دست یابد! از سوئی وی را از پیوندهائی که بازدۀ غیر لذی (عقلانی، ایمانی، ارزشی، عاطفی و…) دارند محروم سازد و از دیگر سوی، به واسطۀ دلبستن به بازدهیِ ویژه، مانند لذت، با پست ترین زمینه ها، ناشایست ترین گرایشها و جهت گیریها، بی ریشه ترین اشخاص و بی ارجترین اشیاء و… پیوند برقرار کرده، پی آمدهای بسیار زشت و هویت برانداز چنین پیوندهای شنیع و نفرت انگیزی را تحمل و توجیه نموده و در عمل خویش ـ خواسته یا نخواسته ـ از آنها دفاع نماید!

     روشن است که نتیجۀ طبیعی اینکار، دور ماندن از خوبها و خوبیها، سالم ها و سلامتی ها، رشدها و رشیدها و… خواهد بود. حال اگر شرایط و مناسبات حاکم بر اصل لذت گرائی وی را مجبور نکند تا با زمینه های یاد شده در افتاده و بر روی بهترین نمونه و الگوهای سلامت و فردیت ایستاده و دست به گریبان شود! که متأسفانه بررسی های تاریخ مؤید آنند که اکثریت مطلق دشمنی های دفاع ناپذیر و توجیه نابردار با بهترین نمونه ها و الگوهای انسانی، آنهم در طول تاریخ و در میان کلیۀ اقوام و ملل از ناحیۀ بیمارانی از همین دست و بر مبنای خواسته های بیمار گونه ئی از همین قبیل صورت پذیرفته است.
بیمار لذت گرا، اگر چه به واسطۀ هراس از مواجه شدن با خود واقعی به لذت پناه جسته است، ولی دیری نخواهد پائید که هراس اصلی و مرکزی او را «هراسِ دوری از لذت» و فراق زمینه های لذی تشکیل داده و آن هم در حدی که گوئی اینان در حوزۀ حیات و هویت خویش، بیش از یک ترس و بیشتر از یک کمبود اصولی و دفاع پذیر ندارند. زیرا فقط زمانی دچار اضطراب شدید و هراس تکان دهنده می شوند که گمان برند لذتها و زمینه های لذی مورد نظرشان دچار تحدید و تهدید گردیده و ممکن است از نظر کمی دچار کمبود احساسهای لذی گردند! در حالیکه از احساس کسر و کمبود سایر زمینه ها مانند: احساس کمبود رشد و کمال ایمانی، احساس کمبود سرمایه های عقلانی، هنری، اخلاقی و… نه تنها دچار هراس نشده و به تلاش و تپشی جبیره کننده نمی پردازند که اصلاً متوجه ضرورت رشد و ضرورت فرار از ضرر و زیانهای کسر و کمبود آنها نشده و به حضور و غیابشان اهمیتی نمی دهند! این بدبختی گاه تا بدانجا دامن می گسترد که اینان اصلاً متوجه کمبود تعادل، کسر آرامشِ معنیدار و معقول و نقص سلامت خودشان هم نبوده، حضور و غیبت تعادل روانی و سلامت شخصیت و هویت خویشرا یکسان می شمارند!

     توصیۀ جدی و مؤکد نگارنده آنست که خوانندۀ دقیقه یاب این رساله، فصل «لذت گرائی» را از کتاب «مؤلفه های حیات و حاکمیت شیطانی» مطالعه نموده، با زوایای تاریکِ بیشتر و پی آمدهای تاریکی زای مهم تر از رفتارشناسی اینان آشنائی بهم رساند؛ زیرا، ما به دلیل آنکه بحث مزبور را در آن کتاب مفصل تر آورده ایم، در این رساله، این بخش را به اختصار بیان کردیم.

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

قدرت طلبی

از فرار گاههای روانپریش فطرت گریز یکی قدرت طلبی است و طبیعی ست که این نگرش و گرایش بیمارگونه، غیر از نگرش و گرایش لازم و منطقی به قدرت، به عنوان وسیلۀ رشد می باشد. چه:
در نگرش و گرایش منطقی، فرد در حال فرار از خود نمی باشد؛
قدرت را به عنوان وسیلۀ تخدیر و ناهشیارسازی خود بکار نمی گیرد؛
خود را در پناه آن محو، بیرنگ و بی اثر نمی سازد؛

     از قدرت به عنوان وسیله ای در جهت اهداف انتخابی و اختیاری خود استفاده کرده و آنرا وسیلۀ تحقق آرمانهائی می سازد که متناسب با نظام عقیدتیِ وی و در جهت کمال و شکوفائی استعدادهای استعلائی خودش باشد و…! در حالیکه در نگرش و گرایش بیمارگونه، همۀ موارد به عکس می باشد!
در این بخش به علت اینکه هم در طول تاریخ، نمونه های بیماران قدرت زده بیشمار بوده و هم در زمان ما، این بیماری به گونه ئی رسوائی انگیز شایع بوده و حتی نفس بیماری، گونه ئی از سلامت جا زده شده است بیشتر توجه خواهیم داشت و کنجکاوی خواهیم کرد.
امروزه دامنِ این بیماری تا بدانجا کشیده شده که عده ئی «فحش ننگین» «ابر قدرت» را، لقبی افتخارآور می پندارد! امروزه عده ئی از خرد باخته های بیماری که به دلایلی به قدرت رسیده اند ـ و در واقع، تلاشهای قدرت طلبانه بیماری زای، آنها را به قدرت رسانیده ـ نه تنها خود آرزوی ابرقدرت شدن را دارند! که متأسفانه گاه داشتن رابطۀ ننگ بار، با یکی از ابر قدرتها را نیز برای خود «افتخار» می شمارند!

     انا لِلّه و انا الیه راجعون!
امروزه تبِ قدرت طلبی تا بدان پایه بشرِ بی جلوِ بی تقدسِ مسخ شده را فرا گرفته است که نه تنها از یاد برده است که قدرت طلبی گونه ئی از انحراف و بیماری روانی ست! بلکه این مصلحت قدرت پرستانۀ خود و مصلحت راز پردازانه و نا افشاگرانة خود را از یاد برده است که: حداقل، تبرا جستن از قدرت طلبی، خود به نفع نظام و گرایشهای قدرت طلبانه بوده و اخلاق و تاکتیک های اخلاق قدرت طلبانه ایجاب می کند خودِ قدرت طلب، قدرت طلبی را تأیید و تأکید ننماید. لذاست که متوجه می شویم: قدرت طلبی نه تنها بیماری شناخته نمی شود که نشانۀ سلامت هم قلمداد می گردد! نه تنها عامل تجزیۀ وحدت روانی و یکپارچگی شخصیت و بی رنگ کردن هویت و بی اثر کردن ماهیت انسان شمرده و شناخته نمی شود که عامل وحدت روانی و یکپارچه سازی شخصیت و جلایِ رنگ هویت و اثربخشی ماهیت انسانی جا زده می شود!

     امروزه دیگر الگو و اسوۀ اکثریت مطلق افراد و جوامع بشری ـ و حتی جوامع به اصطلاح اسلامی ـ فلاسفه و حکماء و اولیاء و پیامبران نبوده، بلکه قدرتمندان اند! و لذاست که متوجه می شویم هر دسته ئی تلاش می کند تا یا خود را قدرتمند و سمبول قدرت بسازد و یا اگر نشد و نتوانست، به قدرتمندان نزدیک ساخته، و در سایۀ قدرت آنها ـ و نه خودِ آنها ـ احساس هستی و حضور نماید!
در واقع اینان تلاش می کنند که یا به اوج قلۀ انحراف و بیماری برسند و یا اینکه خود را به خطرناک ترین و هراس انگیزترین بیماران نزدیک ساخته و در پناه نیروی بیمار و بیماری زای این بیماران، احساس هستی و اثر نمایند! در حالیکه، نه از داشتن چنین ذوق و هدف و آرمانی احساس شرمندگی می کنند و نه از گرایش به چنین زمینۀ شرمباری خجالت می کشند و نه از اظهار چنین مرام ننگباری احساس سر افکندگی می دارند!
من نمی دانم آیا وضعی اسف انگیزتر از این را «انسان» تجربه تواند کرد یا نه؟!
از اینرو باورم بر اینست که شایسته است به این نمود از بیماری بیشتر از سایر جنبه ها توجه گردد. چه امروز، در عمل و گرایشهای عملی، اختاپوس قدرت طلبی چنان در ادارۀ شئون و امور فردی و اجتماعی مردم نفوذ کرده که اغلب ابعاد و جنبه های شخصیت فردی و جمعی ما، به گونة انکارناپذیری هم در سلطة قدرت قرار دارند و هم آلت دست قدرت می باشند!

     امروزه سیاست، در چنگ قدرت طلبی اسیر است و نه در خط عزت گرائی و آزادگی و عدالت و نوعدوستی و…!
امروزه هنر در خدمت قدرت جان می کند نه اینکه پالایش عاطفۀ ناب انسانها را مورد توجه خود قرار داده باشد!
امروزه، آرامش اکثریت مطلق انسانها ـ و حتی آرامش معمولیِ طبیعیِ غریزی ـ در چنبر قدرت گرائی گرفتار است!
امروزه حتی خودِ قدرت ورای خود چیزی را مد نظر نداشته و لذا خودِ قدرت هم اسیر و پایمال قدرت گردیده است!
امروزه علم و فرهنگ، آلت دست قدرت طلبی گردیده و دانشگاهها و مدارس و… به جای آزاد ساختن انسان از زنجیر جهل نسبت به خیلی از زمینه ها، به زنجیر کردن انسانها در آستانۀ قدرت مشغول اند! امروزه افراد و دولتها، بدون هیچ شرمی، زمینه های عام المنفعه را به پایگاههای تحقق، کسب و تداوم قدرت بدل کرده اند!

     و در یک کلام: امروزه، روز قربانی کردن آدمیت و انسانیت در پای قدرت می باشد! لذاست که باید ـ و بر خلاف نظر و تأکید برخی از به اصطلاح روانکاوان جاهل و یا مغرض، باید و صد البته که باید ـ با تلاوت آیۀ استرجاع به خداوند پناه برد!
*آنچه در رابطۀ با قدرت گرائی بیش از سایر زمینه های انحرافی جلب توجه نموده و قابل توجه می باشد اینست که: قدرت گرائی محدود در یک زمینة ویژه نبوده، بلکه به دلایل متعدد، که در رأس همه، شدت انحراف و توسل تکاثرطلبانه و بسیار شدید و دامنه دار و پیگیر و… می باشد، زمینه های مختلفی را احتواء نموده است!

      آنچه پیش از ذکر نمونه های متنوع در زمینه های مختلف لازم است گفته آید اینست که قدرت طلب نیز، از نظر انحراف دارای همان ویژگیهای کلی و تأسف آوریست که هر روانپریش منحرفِ از فطرت گرفتارش می باشد. ولی از آنجا که در این زمینه بحث بیشتری خواهیم کرد، از ذکر این ویژگیها به صورت جداگانه صرف نظر می کنیم! به هر حال، آنچه در رابطۀ با قدرت طلبی به گونۀ روشنی نمایان می باشد آنست که: قدرت طلب، دچار تجزیۀ هویت خود و دیگر انسانها، اولاً به: خود و جز خود (خود و قدرت) می باشد! که در مراحل و شرایط حاد قدرتگرائی، بدون حضور قدرت از درک خود و احساس شئون حیاتی خود به کلی ناتوان است! و ثانیاً: روابط انسانی ر ا دچار تجزیه به «صاحب قدرت و فاقد قدرت» ساخته، اصل قدرت گرائی را جانشین اصل ارزش گرائی می سازد!
به عبارت دیگر: روانپریش قدرت گرا، معیار و مشخصۀ بارز و قانونی شناخت افراد انسانی را قدرت قلمداد می کند نه حکمت و صداقت و عدالت و محبت و دیانت و…! از اینرو روانپریش قدرت گرا، برای فهم خود و سایر انسانها به مؤلفه ها و ابعاد وجودی انسانها توجه ننموده، به آنچه ذاتی وجود انسانی ست اهمیت نداده، حتی در مواردی، چشم از عوارض لاینفک وجودی او نیز بسته، او را فقط از مجرای قدرت به درک می نشیند!
طبیعی ست که از این پس احکام او دربارۀ آنچه او «خود»ش و یا «انسان»ش می خواند فاقد اعتبار علمی بوده و نمی تواند بر موجودی به نام انسان قابل حمل باشد! چه این موجود، فاقد عینیتِ منطقی و هویت بوده، آمیزه ای ست از نما و تخیل. و دقیقاً به واسطۀ همین برخورد قدرتگرا با خود می باشد که قدرت گرا، خود را مجبور می یابد تا در بعد فردی خود را مرکز قدرت ساخته و عملاً هم در جهت تحقق این خواست تلاش نموده و محور حضور، حیات و تلاشهایش را در همین نکته قرار دهد! و در بعد جمعی نیز، به ایجاد مادر شهر، ام القراء، ام البلاد و کلن و… پردازد!
معنای این سخن آنست که از سوئی: قدرتگرا خود و دیگر انسانها را دچار تجزیه و تلاشی ساخته، منظومۀ فسادانگیز و تلاشیزائی از خود به عنوان ثابت، خورشید و مرکز و دیگران به عنوان اقمار و ابزار و بی هدفان دوره گرد ایجاد کرده و این انحراف را هم اصل و ارزش و قانون قلمداد می کند! چنانکه در تجزیه شهرها به همین کار روی می آورد! و در این راستا مصر فراعنه، یونان دوران سکندر، روم قیاصره، ایران ساسانی در گذشته و کاخ سفید و کاخ کرملین در امروز روز، نمونه های بارز این تجزیه گری توانند بود! چه اگر قدرت گرا خود را مرکز قدرت و شهر و دیار خود را مرکز زور نسازد، همانگونه که آمد: نمی تواند از خود احساس هستی و هویت نماید! زیرا که او از خود بریده و بر خود شوریده و با خود قهر کرده و با بیچارگی به قدرت روی نموده و چون خود را فقط در قدرت می تواند ببیند و بیاید، می دود و می تپد تا از مایۀ هستی خود (قدرت) دور نیفتد!

     لذا قدرتگرا تلاش می کند تا نیروها و استعدادهای خود را شناسائی، مهار، تقویت و متمرکز کرده و در جهت تحقق قدرت به کار اندازد! معنای دیگر این سخن آنست که: قدرتگرا خود را محدود و یک بعدی می سازد، چه او با قرار دادن همۀ نیروها و استعدادهایش در کانال قدرت، سایر ابعاد وجودی خود را فلج ساخته، از کار انداخته و به امید قابل پذیرش و قابل تحمل ساختن خود، به تمرکزطلبی و سراشیب عفن حرص و بیش اندوزی سقوط می کند! چه به قول قرآن، چون قدرت نمی تواند جانشین ارزشهای استعلائی شده و قدرت پرستی نمی تواند جانشین خداپرستی شود:

     اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللهِ شَیْئاً… * آل عمران ـ 10
لذاست که تلاش متکثرانه در زمینۀ قدرتگرائی، چون در جهت خلاف فطرت و از نظر واقع چون در جهت خلاف میل و ذوق باطن می باشد، جز اینکه بر میزان رنج و انحراف بیفزاید، کاری از پیش نتواند برد چه:

     … وَ لا یَزیدُ الظَّالِمینَ اِلَّا خَساراً([1])

     اصل قضیه از این قرار است که: قدرتگرا با رویکرد به قدرت، به گونه ئی تخدیری از خود غافل می شود! و چون این غفلت او را از احساسِ رنج زاده از مواجه شدن با خودِ ناقصِ واقعی، موقتاً بر کنار می دارد، او خیال می کند که قدرت مؤثر افتاده است! ولی از آنجا که خود به حال خود بینا و بصیر بوده و در سیر کسب قدرت، در خود دگرگونی قابل پذیرشی نمی یابد ـ اگر چه افزایش قدرت وی چشمگیر تواند بود ـ به جای بازگشت به فطرت انسان مدار و خدا گرای خویش، به این خیال می افتد که هنوز به قدرت کافی دست نیافته است، ولی آنگاه که به قدرت کافی دست یابد، حتماً بر منزلت او، بر ارج او و بر مایه های وجودی او افزوده خواهد شد (… یَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ * همزه ـ 3) و از این بی قدرتی بدر خواهد آمد! لذا به قدرت زدگی و تمرکز و تکاثر و بیش خواهی روی می آورد! ولی از آنجا که طبیعت این گرایش شدید یک بعدی، او را بیشتر دچار ساز و کارهای قدرت، راههای افزایش قدرت، ابزار تکاثر قدرت، روشهای حفظ و تداوم قدرت، زمینه های گسترش قدرت، مقابله با آفات قدرت و… می سازد و همۀ اینها آن ته ماندۀ فکر، نیرو و توجه او را نیز از خودش معطوف به قدرت می کند، دیگر اصلاً نه نیرویی برای توجه به خودش باقی می ماند و می گذارد و نه امیدی برای رهائی از آنچه گرد آورده و بدان معتاد شده است!

     لذاست که به قول قرآن، جز این که زیانکاری او تشدید و ویرانگریهای او چند برابر و خودگریزیهای او مضاعف شود، چیزی عاید حال او نمی گردد، زیرا بیمار قدرت گرا، به گونۀ واقعاً رقت انگیزی در جهت حذف و انزوای خود عمل می کند! چه قدرت گرا، در هر زمینه ئی قدرت را می جوید و به قدرت می نگرد! و این باعث می شود که بیمار نسبت به سایر ابعاد زمینه کور گردد!
قدرتگرا در هر رابطه ئی قدرت را تعقیب می کند! و این باعث می شود که او خود را از خیلی موارد دیگر محروم سازد!
قدرتگرا، در هر پیوندی معیار اصلی را قدرت قرار داده و لذا می کوشد با بهره گیری هر چه بیشتر از فرصت، برای تحقق و تحکیم قدرت بیشتر و برتر، از زمینه سود جوید!

     طبیعت این گرایش، خواه و ناخواه، پاره کنندۀ رشته ها و حلقه هایی ست که میان بیمار قدرتگرا و دیگران، و نیز میان قدرتگرا و قدرت وجود دارد. چه زمانی که قدرتگرائی در هر زمینه، در هر رابطه و در هر پیوندی اصل و محور قرار گرفت نفس عمل ضرورت تحکیم رشته های قدرت گرائی را ایجاب و گسستن سایر رشته ها را حتمی می سازد!

      اینکه بیمار قدتگرا از سیر در باغ، لذت نمی برد! این که بیمار قدرتگرا از همسر خویش لذت نمی برد! این که بیمار قدرتگرا از پیروزی فرزند خود در آزمونها و تجربه های زندگی لذت نمی برد! اینکه برای بیمار قدرتگرا، بهترین سرود، سرود قدرت و بهترین نغمه، نغمة قدرت است و…! برای آنست که او با هر زمینه ئی، از منظر و موضع قدرتگرائی برخورد می کند! مثلاً او در باغ، متوجه جلوۀ برین جمال گلها و طراوت بوته ها و نوازش جان نواز نسیم و… نبوده بلکه باغ را از جنبۀ قدرتی که می تواند متبلور سازد ارزیابی می کند، به همسر، از نگاه اتحاد هویت و همدلی و همزبانی که لازم و شایسته است پیدا کند ننگریسته بلکه از نظر قدرتی که در رابطه با ایجاد زندگانی تولید می نماید می نگرد!

      لذا، اگر در زندگانی بیمار قدرتگرا، میان او و پسرش و همسرش و مادرش و… هیچ گونه پیوندی را سراغ داده نمی توانیم، و هر کدام را از دیگری دور و تجرید شده می یابیم، و راز اصلی آن در افسون بی خود کنندۀ قدرتگرائی نهفته بوده و علت واقعی را گرفتاری بیمار قدرتگرا در نگرش و گرایش قدرتگرایانه تشکیل می دهد.
در واقع، بیمار قدرتگرا، با اصل قرار دادن قدرت باعث می شود تا نتیجۀ تلاشهایش در هر زمینه و رابطه و پیوندی، به حذف خودش و انزوای استعدادها و… بینجامد! چه قدرتگرا، از زمینه، از رابطه و از پیوند، قدرت را نمی جوید تا در جهت رشد و استعلای هویت خود عمل کند.

     از سوئی، چون قدرتگرائی به عنوان روشی عام مورد گرایش قرار گیرد ـ چنانکه امروزه قرار گرفته است ـ همۀ نگاهها، همۀ هدفها و همۀ تلاشها متوجه قدرت خواهد بود! و این یعنی:
بی توجهی به خود و به گوهر انسانیت! زیرا که نفس بی توجهی به خود را، حذف خود تشکیل می دهد! و اگر خواستی بگو: راندن خود از مرکز زمینه ها و رابطه ها و پیوندها! و دقیقاً از همین روست که بیمار قدرتگرا از زمینه ها، از رابطه ها و پیوند ها تجربة عاطفی اندوخته نمی تواند و از لذت ها و نیروهای حیات بخش و تکامل دهندۀ عاطفی بهره مند نمی شود! چه او، خودش ـ با توجه و اقبال و توسل و پیوستن به قدرت ـ خود را حذف نموده است تا قدرت را جانشین سازد! و چون در جریان عمل و گرایش، عملاً نسبت به خود غافل و بی توجه و نسبت به قدرت حساس و دقیق بوده است، بهره و نتیجۀ تلاشهایش هم متوجه چیزی نخواهد شد که از او غافل بوده است.

     معنای واقعی این تشدید گرایش نمی تواند چیزی جز قربانی شدن فطرت گریز روانپریش باشد! در واقع قدرتگرا، به جای زنده ساختن خود و به جای تلاش در جهت حیات مینوی و استعلائی خویش، لجوجانه و جحودانه به زنده دفن کردن خود در مغاک الم خیز قدرت زدگی مبادرت می ورزد! و در رابطه با درک همین نحوة از نگرش و گرایش است که متوجه می شویم بیمار قدرتگرا، از نظر عاطفی شدیداً دچار اختلال بوده، خود را از آثار حیاتی یک بخش عمدة از وجود خود، محروم ساخته است! لذاست که با کمترین برخوردِ به بیمار متوجه می شویم که قدرتگرا، از تنها زمینه ئی که لذت می برد و تنها زمینه ئی که به شور و هیجانش وا می دارد قدرت است!
یعنی قدرت گرا لذتی را که از ارتباط با قدرت و اعمال قدرت می برد، از چیز دیگری نمی برد! قدرتگرا با اعمالِ قدرت و برون راندن رقیب و با ضعیف و ناتوان کردن دیگران، احساس حضور می کند. گر چه در واقع و نفس امر، این کار به ضرر خود او می باشد. او نمی داند ـ یا اگر می داند ذلیلانه تجاهل می کند ـ که با اینکار، میان خود و دیگران دیواری از نفرت بالا آورده است! میان خود و دیگران، آتشی از تنازع بر افروخته است! خود را از محبت دیگران، از همدلی و همزبانی با دیگران، خود را از تفاهم با دیگران و…. محروم ساخته است! خود را محکوم به جدائی، محکوم به گریز، محکوم به فرار، محکوم به تنفر و محکوم به دشمنی با دیگران و از دیگران نموده است!

     علت این لذت و آن غفلت آن تواند بود که بیمار قدرتگرا فقط یک چشم دارد، که آنهم جز قدرت و مناسبات قدرت ـ در اشکال متنوع آن ـ را نمی تواند ببیند! او، همانگونه که آمد، چون به قدرت تنها از یک دریچه نگاه می کند، خود را اسیر ذهن تجرید گر، اسیر شده و پریشان خود ساخته است! از اینرو، در رابطه با مناسبات قدرت گرائی، قدرتگرا همیشه منتظر است تا دیگران از او کسب تکلیف کنند! منتظر است تا دیگران خود را فاقد اراده، قلمداد کنند! منتظر است تا دیگران خود را فاقد ابتکار عمل و آمادۀ امتثال فرامین وی اعلام دارند!

     * قدرتگرائی وقتی چهرۀ اجتماعی به خود می گیرد خطرخیزتر و فساد انگیزتر می گردد. چه در این حال، چون قدرتگرا مجبور است تا متناسب با مقتضیات جمعی با زمینۀ قدرت برخورد کند، گاه به واسطۀ عام شدن قدرتگرائی، گاه به واسطۀ جذب ادغام پذیرهایِ یلۀ بی خود و گاه به واسطۀ محکومیت ناتوانها، در واقع، بیماریِ تجزیه و دفن نیز وسعت پیدا می کند! آنهم تا آنجا که اگر صدای مخالفی بلند شود، قدرتگرای منحرف نه تنها متوجه برکت و صداقت و محبت نهفته در آن صدا نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را در واقع به خودش فرا می خواند، نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را به آزادی دعوت می کند نشده؛ نه تنها متوجه این که این صدا او را از اسارت می رهاند نشده و نه تنها متوجه اینکه این صدا او را به ارجمندی، به اصالت، به ارزشهای برین و متعالی، به رشد، به پالودگی، به آزادی و به سلامت می خواند نشده که خیال می کند او را به ضد همۀ آنچه آمد می راند! لذا با هراسی رقت انگیز از همین قدرتی که برای فراچنگ آوردنش، آن همه مایه نهاده، هستی اش را به پایش ریخته و… برای خفه کردن این صدا استفاده کرده و در واقع خود را مصداق این سخنِ حق قرار می دهد که:

     اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبیلِ اللهِ … * انفال ـ 36

     اصل این قضیه از این قرار است که قدرتگرائی وقتی در زمینه های سیاسی ـ اجتماعی رخنه می کند، تجزیه، تلاشی و پاشندگی مضاعف به بار می آورد. زیرا بیمار قدرتگرا، تلاشها و گرایشهایش به گونۀ حیرت آوری یک طرفه شده و می شود، و در هر آن هم، در مسیر «قدرتمند شدن» به پیش می رود! از سوئی چون نفس این تلاش با تشکیل ذهنیت و گرایش به خودمحوری و تک روی همراه می باشد، بیمار به تناسب قدرتی که دارد، تک روی می کند! و به تناسب انزجار و نفرتی که تولید می کند، اصل تک روی و رسیدن به قلۀ خودمحوری و تک روی را قانونیت بخشیده و عام می سازد! اگر چه این امر، در شرایط و زمینه هایی محدود، بسته و ذهنی باشد!
با همۀ اینها چون در مناسبات سیاسی ـ اجتماعی، بنا به طبیعت زمینه، به گونۀ مختلفی قدرت تقسیم می شود، خواهی نخواهی اصطکاک قدرت به وجود آمده و همین امر باعث و زمینه ساز فساد و پاشیدگی های مضاعف می گردد!

     آنچه در این رابطه تجربه شده و نسبتِ تکرار تجارب هزاران باره قابل تأمل می نماید آنست که بیمار قدرتگرا، نه تنها به واسطۀ روی کردن به روابط هویت برانداز قدرت گرائی، از خود تهی شده و به امید رسیدن به قدرت، سرمایه های انسانی خود را از دست می دهد! که در ضمن روابط سیاسی ـ اجتماعی، قدرت را هم از دست می دهد! چه هر کدام از این بیماران همیشه برای بالاتر آمدن در هرم قدرت تلاش ورزیده و چون نتیجۀ این تلاشها ـ هم از طریق خود آنها و هم از طریق جامعه ـ به خنثی کردن خودشان می انجامد، وقتی متوجه می گردند که به گوشۀ زندان گرفتار آمده اند!
طبیعی ست که در جریان این تلاش و این سرمایه گذاری، میدان اصلی نبرد را، روان انسانها تشکیل داده و جنگ اصلی را: جنگ قدرت طلبی و ارزش گرائی تشکیل می دهد! و به عبارتی ظریف تر، جنگ عملکرد و گرایش به نفع خود و به ضرر خود! چه بخواهیم نخواهیم، در جریان این در گیریها و فعالیت ها بیشترینة اذهان نپخته، نسبت به زمینه های بسیاری از ارزشها دچار تردید شده و احتمال لغزیدن به پرتگاه عفن قدرت گرائی برایشان میسر گردیده و امکان لغزش آنها را فراهم می آورد!

      لذا به میزانی که این نبرد پهنه و عمق یابد، روانپریشی اجتماعی پهنه و عمق یافته، افراد از تزلزل، ناهماهنگی و اضطراب بیشتری رنجور خواهند بود! زیرا که در شرایطی از ایندست، هر یک از افراد به تبع روحیه و رفتار قدرت طلبانه می کوشد، جبران بی قدرتی و بی هویتی خود را از طریق قدرت نموده و از این طریق بر رنج پاگرفته از درک نارسائی فائق آید. ولی از آنجا که این کار و این روش از روشن ترین نمونه های هویت زدائی و منزلت زدائی و… می باشد، نتیجۀ آن بیشتر به نفع روانپریشی خواهد بود و بس. چه این روش، بیشتر او را از خودش و در نتیجه از اشعار به نارسائیهایش دور می سازد. زیرا او با پشت کردن به خود و سرعت گرفتن هر چه بیشتر، فقط او خود دور تواند شد و بس.

     در واقع قدرتگرا، به میزانی که به قدرت و روابط و مناسبات قدرتگرائی می چسبد، اجباراً از خود دور می شود. زیرا انسان دوتا دل، دوتا مرکز توجه و دوتا مرکز گرایش ندارد تا با یکی مثلاً به قدرت میل کند و با دیگری به هویت ربانی خویش! چه به قول قرآن:
ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِه([2])
از اینرو به همان میزانی که به قدرت می گراید و در جهت قدرت پیش می رود، از خود بریده و دور می شود. به همین دلیل، عناد و خشم و نفرت قدرت زده هم، از خودش بیشتر می شود.

     قضیه همانگونه که آمد از این قرار است که قدرت زده به خیال تحقق و قابل تحمل ساختن خود، به گونۀ وحشیانه ئی به قدرت رو می کند، ولی دیری نمی گذرد که با وجود تشدید این رویکرد و با وجود مایه ئی که در این زمینه نهاده و اخلاصی که به قدرت ورزیده و… متوجه می شود که طرفی نبسته و به نتیجه ئی نرسیده است! و لذا درست همچون کسی که گمان داشته و دارد: آنکه در درون او جای کرده مقصر اصلی همۀ حقارتها، سرگردانی ها، بی ارجی ها و فسادهای وجودی او می باشد، با خود در می افتد! نسبت به خود عناد می ورزد و نسبت به خود (آنی که در درون اوست) خشمگین است! یعنی، چون به تناسب تلاش، احساس عقیم بودن و بی اثری می کند، لذا به همان میزان هم، عنادش نسبت به خود افزون می گردد!

     * فطرت گریز قدرتگرای نیز، به گونۀ هول انگیزی وابستۀ قدرت و نیروهای مولد آنست. این واقعیت به ویژه زمانی ملموس می گردد که تضاد میان خود آرمانی و خود واقعی، به دلایلی از حیطۀ اشراف فرد دور شده ـ آنهم به شکل موقتی و به تعبیری کاملاً ویژه ـ و باز به معنایی کاملاً خاص، خود واقعی با زمینه های گرایشی خود تضاد پیدا می کند!
به عبارتی دیگر: وقتی بیمار با زمینه های قدرت درگیری پیدا می کند و مثلاً متوجه می شود که ماشین قدرت را حادثه ئی تهدید می دارد و یا ممکن است که محکومین قدرت، علیه او قیام کنند و…! به شدت هراسش بر می دارد! معنای واقعی این هراس آنست که مایه های دلبستگی ـ و در واقع وابستگی ـ خود را در حال تزلزل و زوال یافته و به گونۀ مبهمی متوجه می شود که سخت اسیر دست مثلاً زیر دستان خود می باشد!

      و لذاست که زوال آنها را عین زوال خود می یابد! از اینرو، با آنکه خود را مجبور از انتخاب خود یا طرف مقابل می یابد تا تضاد بوجود آمده را حل نماید، همچون نوزاد علیلی خود را از انتخاب عاجز می بیند! در واقع او به خداوند بی ریشه ئی شباهت دارد که در بندِ بندگی بندگانش دچار گردیده و خود، عبادتِ عباد خود را برگزیده است!
اربابی که به خدمت نوکرانش مشغول است، ولی این خفت خدمت گزاری را سروری قلمداد می کند!
نکتۀ بسیار جالب مسئله در اینجاست که صاحب قدرت وقتی متوجه تضاد میان خود و دیگری (فاقد قدرت) می شود، این نکته را ـ اگر چه در برخی از مواقع به گونۀ مبهم و کمرنگ تری ـ در می یابد که وی به شدت نیازمند و وابستۀ دیگری می باشد! چه متوجه می شود که با همۀ دبدبه و کبکبه، وجود و هستیش تابع متغیری از وجود دیگریست، این واقعیت را قدرت مدار استثمارگر امروزی، بیش از هر دوران دیگر تاریخ، دریافته، ولی متأسفانه، به جای تلاش برای رهائی خود، با توسل و ابداع روشهای پیچیده ترِ استثماری ـ استعماری، هر روز بر رشته های محکم اسارت و فساد و تباهی و تلاشی خود افزوده و از مسیر و موضع سلامت و طهارت دورتر می افتد! و این در حالیست که به روشنی احساس می دارد که هستی و هویتش بیشتر شبیه سایه ئی ست که شکل آنرا دیگری معین کرده و طرح می ریزد! موجود بی شکلی ست که مجبور است خود را در قالب و شکل دیگری به نمایش بگذارد! و در یک کلام، متوجه می شود که طفیلی ست.

     درست همچنان که فاقد قدرت وقتی متوجه تضاد مسخره میان خود و قدرتگرا شده و درمی یابد که موجودیست فاقد اراده و فاقد جهت، که به گونۀ هول انگیزی اراده و جهت او را قدرتگرا معین می دارد! درمی یابد که هستیش را تسلیمی غرورکش و شرمبار رنگ می بخشد! متوجه می شود که شیئی است در دست قدرتگرا، که در جهت منافع و خواست او ـ فقط ـ می تواند کاربرد داشته باشد و بس!
موجودیست بدون ته، بدون مغز و بدون محتوا، که محتوای ذهنی او را فقط قدرت و قدرتگرا تعیین می کنند! و بالاخره متوجه می شود که به شدت فاقد خود گردیده است!
و درست در همچو یک حالتی ست که هر دو از آنچه هستند بیزار بوده و از آنچه در آن قرار دارند متنفر بوده و این گونة از بودن را غیر قابل تحمل، فاقد بار انسانی، ظالمانه، غیر معقول و حتی غیر حیوانی می شمارند!

     با همۀ اینها، وقتی صحبت از تغییر برود، اصلاً متوجه تغییر تکاملی و بهنجار و آزاد سازنده نبوده، بیشتر به تغییر تعویضی می اندیشد! و این واقعاً از آنجا ناشی می شود که روانپریش فطرت گریزِ قدرتگرای با پشت کردن به خودِ آرمانی، رابطۀ خود را با بسیاری از مقوله ها و مفاهیم و زمینه های ارزشی و انسانی قطع کرده، و این قطعِ رابطه باعث شده است که به مرور، صور ذهنی این مقوله ها را نیز با هزار نیرنگ و دوز و کلک کمرنگ نماید. چه به واسطۀ تداعیِ آزاد و غیر ارادی، هر وقت بیمار قدرتگرا، با یکی از این صور ذهنی مقابل می شود، چون تداعی کنندۀ نارسائی های او، و در نتیجه بر انگیزانندۀ اضطراب و عناد او می باشند، با همۀ وجود تلاش می کند تا این صور ذهنی را نیز از عمل باز دارد! ولی از آنجا که از محو کامل و فلج سازی همه جانبه و بیرنگ کردن و… آنها ناتوان است، حتی آنجا هم که به صورتِ غیر مستقیم و از طریق گرایشهای دیگران با این مقوله ها و زمینه ها مواجه می شود، تمام کاخ وهمی هویت جدید او متزلزل شده و او را اضطرابی مرگ آور فرا می گیرد! نتیجۀ این شدت بیگانگی، بی همزبانی و تضاد میان خود واقعی و آرمانی، رنج کشندة مداومی است که او را دنبال می کند! و نفرت زهرآلودی است که تحمل می کند! و عناد
دلهره انگیزی است که با خود می ورزد!

     * یکی از آثار مخرب قدرتگرائی اینکه قدرتگرا از یکسو و قدرت زده از دیگر سو برای خودشان الگوی ذهنی و عینی قدرت تراشیده و تلاش می کنند خود را به آن برسانند. اینکار نه تنها باعث می شود تا زمینۀ تخدیر بیمار و درجۀ انحرافِ از خود عمیق تر شود، بلکه باعث می شود تا: قدرتگرا و قدرت زده ـ ولو موقتاً ـ موضع عینی و ذهنیِ خود را از یاد برده و یا نسبت به موضع روانی خود غافل بمانند؛ باعث می شود تا به گونۀ موقت، زشتی و قبح موقعیتی که در آن سقوط کرده اند، از نظرشان پنهان بماند! باعث می شود تا انحراف به گونه ئی طبیعی و اجتناب ناپذیر جلوه کند، چنانکه امروزه و به ویژه در رابطه با سیاسیات و اقتصادیات چنین می نماید! باعث می شود تا بیماری قدرتگرائی قانونیت پیدا کند! و بالاخره، چنانکه امروزه ما بدان دچار هستیم، باعث می شود تا قدرتگرائی و به عبارتی دیگر «بیماریِ گرایش به فرارِ از خود، در هم کوبیدن هویت خود و…» امری لازم جلوه کند!
در واقع، همین درجۀ از خود بیگانگی و ناهنجاریست که روانپریش های امروزی را به پرستش قدرت و گریز حیرت انگیز از خود، از سلامتِ خود، از آرامش خود و… کشانیده است! و باید افزود که قسمت عمدۀ این موارد نیز، زادۀ ذهن و روان ناسالم، لجوج و عقده مند روانپریش است؛ زیرا، فطرت گریز قدرتگرا، در برابر قانونیت های خود آرمانی، در برابر آنچه خود آرمانی فطری و طبیعی جلوه می دهد و بالاخره در برابر آنچه خود آرمانی نیاز و ضرورتِ رشد هویت معرفی می دارد، لجوجانه قدرتگرائی را قرار می دهد تا شاید بتواند خود را برای خود، قابل تحمل سازد!

     او که از قانونیت انسانی خود فرار کرده، او که از تمایلات فطری خویش بریده و در نهایت، او که از نیاز های اساسی خود دور افتاده، اگر با زور، با لجاجت و سرسختی و وقاحت، قدرتگرائی را هدف خود قرار ندهد و انتخاب نکند، هیچ بهانه و معنائی برای زیستن نداشته، هیچ جاذبه ئی او را به ادامه حیات وادار کرده نتوانسته و هیچ انتظار و امیدی نخواهد توانست توجیه گر تحمل رنجهای متنوع زندگانی وی باشد.
در واقع این الگوتراشیها نیز، پناهگاه دیگری ست که قدرتگرای در پناهگاه اولیه (قدرت) تعبیه کرده و برای دست بسر کردن خلجان کوبندۀ ذهن خود از آنها استفاده می کند تا بتواند حداقل در پناه قدرتگرائی، از سرزنش خود آرمانی، فرار کرده و نفسی براحت بکشد!

     آنچه در این رابطه به شدت قابل تأمل می باشد اینکه عقل قدرتگرا، به این توجیه گریها هرگز صحه نگذاشته، در صعق باطن خود با آن مخالف بوده، آنرا محکوم کرده و از آن بیزار و رویگردان می باشد! حتی گاهی این مسئله چنان روشنی پیدا میکند که فرد، علناً هم آنها را محکوم و رد می کند! اگر چه بیمار قدرتگرا، به علت اینکه خودش نسبت به خودش آشنا و نسبت به گرایشهای خود بینا می باشد، حتی در مراحل اولیۀ رویکرد به قدرت نیز از قدرت گرائی ـ به عنوان عامل تخدیر و ناهشیارساز ـ راضی نبوده و رنج می برد. چه خودش می داند که به تخدیر خود و به بی خود ساختن خود، مشغول می باشد. ولی چون رنج می برد، می کوشد تا خود را از رنج رهائی بخشد و اما چون هر چه بیشتر می کوشد، کمتر می تواند موضع خود را قابل قبول سازد، وقیحانه به قانونیت بخشیدن گرایشهای قدرت گرایانة خود متوسل می شود. چه بدون مشروعیت بخشیدن به قدرتگرائی و برخورد ضدِ انسانی با دیگران، نه می تواند به تمایلات قدرت طلبانه و به تمایلات حفظ و تمرکز و تکاثر قدرت در چنگ خودش جامۀ عمل بپوشد و نه می تواند خود را از رنج سرزنش باطن و مواجه شدن با خودِ پوچ قدرتگرا نجات بخشد! چه فقط در صورتی می تواند از فرارگاه نفرت انگیز قدرتگرائی بهره جوید که قدرتگرائی را امری طبیعی، قابل توجیه و… جازده، سیرۀ قدرتگرائی را خشن، زشت و ویرانساز تلقی ننماید!

      طبیعی ست که در اینصورت ـ چنانکه در اکثر زمینه ها مشاهده می شود ـ قدرتگرا خود را حق به جانب، قدرتگرائی را تنها طریق نجات خود و ناچار از پذیرش در میدان تنازع بقاء قلمداد می دارد! و درست از این به بعد است که به تبعیت پرستش قدرت، قدرتمندان نیز مورد پرستش قرار می گیرند! و درست از این به بعد و دقیقاً برای رهیدن از شر رنج ناشی از مقابلة با خود واقعی ست که کلیه نیروهای فکری بیمار قدرتگرا، صرف توجیه قدرتگرائی می شود! ولی از آنجا که واقعیت انکارناپذیر گرایشهای قدرتگرای را، واقعیت های وهمی و اعتباری تشکیل می دهد نه بدیهی، و باز از آنجا که عقل، این گرایشها را محکوم کرده و از تأیید آنها سرباز می زند، و نیز چون تنها مؤید این گرایشها وهمِ اسیر فرد بیمار می باشد و بس، نه می تواند فرد قدرت گرا را عقلاً قانع بسازد و دائماً راضی نگهدارد و نه می تواند او را پر، کامل و رشید بسازد. و لذاست که با وجود داشتن قدرت کافی ـ برای خود و اولاد و آینده و هوسهای خود و… ـ باز هم به قدرتِ بیشتر متوسل می شود!
به سادگی می توان پذیرفت که رجوع وی به قدرت بیشتر مؤید آنست که توجیه گریها، مشروعت بخشیدنها و قانونیت پردازیهای او همه نقش بر آب بوده و در واقع برای بی خودسازی بیشتر، ناهشیارتر ساختن خویش و همانطور که قبلاً آمد، برای فرار از رنج مقابل شدنِ با خود است!
از سوئی، چون بیمار همة نیروهای خود را صرف زمینه های وهمی، اعتباری و غیر واقعی و غیر مؤثر می دارد، از شناخت موضع خود، از شناخت امکانات رشد خود، از شناخت راهها و ابزار آزادی خود، از شناخت زمینه های تحقق سلامت خود و… دور افتاده، محروم مانده و در نتیجه از تحقق هویت خود دور می ماند!
با همۀ اینها، فطرت گریز قدرت گرا، تا زمانی که پایبند به این الگوها بوده و بر مبنای معاییر پاگرفته از این بینش بیماری زای عمل می کند، مجبور است: نظام طبقاتی و تبعیض را تحمل کند. چه نفس قدرتگرائی ایجاب می کند که عده ئی صاحب قدرت باشند و عده ئی فاقد قدرت؛ چنانکه نفس قدرت گرائی ایجاب می کند که قدرت نزد قدرت گرای تمرکز یابد! و این ایجاب می کند که از چنگ دیگران بیرون کشیده شود! و باز خودِ این یکی ایجاب می کند که قدرتگرا، وقتی خودش قدرت دارد و تا این گرایش به نفع او و در جهت منافع اوست به «آقائی» خود و «بردگی» دیگران تن در داده و بر آن مُهر صحت گذاشته و وقتی به نفع دیگری و در جهت منافع دیگریست، بردگی خود را طبیعی و قانونی و ضروری پنداشته و به آقائی دیگری مُهر صحت بگذارد! در حالی که نمی پندارد و نمی گذارد! آنهم بویژه وقتی قدرت در جهت مخالف قرار می گیرد! چه، انسان وقتی به خود توجه می کند، به نفس خود و به ناداریها و نارسائیهای خود بیناست، و لذاست که وقتی که قدرت هم دارد، باز هم خود را ناچیز و بی مایه یافته و از همین رو هم هست که به قدرت بیشتری می چسبد! و وقتی ندارد که وضع روشن و بی نیاز از مشاجره است.

     آنچه در این رابطه به تذکرش می ارزد آنکه فطرت گریز قدرتگرا، بدون اینکه خود متوجه شود، در عمل از خود بریده و تا مرحلة ابزار توجیه قدرت تنزل ماهیت پیدا می کند! چه قدرتگرا مجبور است، یعنی نحوۀ موضعگیری و موقعیت او، او را وا می دارد تا برای راضی ساختن خود، برای موجه ساختن موضع خود، برای قابل قبول ساختن موضعگیری خود و… به زمینه هایی توسل جوید که مهمترین آن: توجیه قدرتگرائی و قانونی و شرعی جلوه دادن این سیرۀ ضد فطری
می باشد.
این عمل باعث می شود که منحرف قدرتگرا، همۀ نیروها و استعدادهای خود را، عملاً در خدمت توجیه قدرت قرار داده و خود را به ابزار سلطۀ قدرت بدل سازد! از این پس، قوای فکری او در این میدان به عمل پرداخته، تخیل، وهم و سایر نیروهای ادراکی وی در این زمینۀ مسخره به تلاش و تقلا مشغول خواهند بود.
از سوئی، چون خود مبلغ قدرتگرائی شده است، به گونۀ بسیار مشمئزکننده ئی، نیروها و استعدادهای سایر انسانها را نیز در این زمینه کانالیزه می کند! و این نحوۀ برخورد با قدرت به نحوۀ غیر مستقیمی اعلام ارجحیت قدرت بر انسان را به عهده می گیرد! و این از نفرت انگیزترین نتایجی است که قدرت گرا، علیه خود و علیه انسانیت تدارک دیده است!
در واقع، از این پس، قدرتگرا خود را به شیئی تبدیل کرده است که خدمتگذار قدرت تواند بود و بس! و لذاست که هر چه تلاشهای او عمق، شدت و گسترش یابد، به همان میزان ازآدمیت و هویت انسانی او کاسته شده و به شیئیت او افزوده می شود!
بیمار قدرتگرا، تا وقتی در خدمت قدرت قرار دارد، به گونۀ ناهشیارانه ئی راضی به نظر می رسد، ولی همین که بنا به عللی این پرده کنار کشیده شود و یا جزئی ترین حادثه و رویدادی که او را متوجه خودِ او سازد، توفانی از نفرت و عناد در باطن او ایجاد شده و همة کاخها و پلهای ظاهری را بر باد می دهد! عبارت دیگر این معنا آنست که بیمار قدرتگرا تلاش می کند تا قدرت را تحت سیطرۀ خود در آورد. اما چون در حین عمل و نحوۀ برخورد با قدرت، خود را از اراده، از هویت، از اصالت، از ارج و… تخلیه داشته و از موضع غنا و بی نیازی رانده و در موضع انفعال و نیازمندیهای کاذب محبوس می دارد؛ چون از موضع «کسی که» خودش قدرت را به کار می گیرد، خود را به موضع «چیزی» که قدرت او را به کار می گیرد سقوط می دهد، به جای آنکه به تسخیر قدرت پرداخته و بر قدرت استیلا یابد، قدرت او را مسخر و مسخرۀ خود ساخته و بر او استیلا حاصل می کند؛ از این پس بنا به سنت لایتخلف هستی، از نظر اعتبار ذهنی، او مالک قدرت می باشد، ولی از نظر سیطره و حاکمیت واقعی ـ به تعبیری ویژه و از منظری خاص ـ قدرت بر او حکومت می کند!

      او قدرت دارد اما هویت ندارد، چنانکه حق استفادة از قدرت به نفع هویت استعلائی خود را ندارد! قدرت دارد اما راحت و نشاط پا گرفته از راحت و آرامش را ندارد! قدرت دارد اما جرأت مقابل شدن با خود را ـ چنانکه واقعاً هست ـ ندارد! قدرت دارد امّا با این قدرت شئون ذاتی خود را رشد نبخشیده است، هیچ، که فاسد هم کرده است! قدرت دارد اما قدرت اینکه از این قدرت در جهت کمال خویش بهره جوید ندارد! قدرت دارد اما حق استفادة درست از قدرت را از خود سلب کرده است! قدرت دارد اما قدرتِ بهره گیری از قدرت در مسیر غیر قدرت را ندارد! قدرت دارد اما قدرتِ مقابله با قدرت را ندارد و…!

    * یکی از پی آمد های پذیرش بینش طبقاتی گرایش به جانشینی ست، نه گرایش به آزادسازی! به این معنا که قدرت طلب، وقتی با زمینه های قدرت و مولد قدرت تضاد پیدا می کند، وقتی غالب است و صاحب قدرت، به فکر حذف زمینه های متضاد و جانشین کردن موارد رام و سازشگر است، نه اینکه تلاش کند تا معنای واقعی تضاد (تخاصم) را یافته، جهتِ واقعی تضاد (اسارت) را یافته، نتیجۀ واقعی تضاد (تلاش هویت) را یافته و در جهت آزادسازی خود و آزادسازی زمینه، در جهت نجات خود و نجات زمینه و در جهت بازیافت و پرورش هویت اصیل خود و زمینه بر آمده و مسیر سلامت روانی را پیش گیرد! ولی آنگاه که فاقد قدرت می باشد، همۀ اندیشه اش حول این محور می چرخد که قدرتگرای را از مسند قدرت به زیر کشیده، خود بر جای او بنشیند! چه او به واسطۀ الگوی وهمی ئی که برای خود تراشیده است، خیال می کند همینکه موضع عوض شد (موضع قدرت) و روابط اعتباری دگرگون شد خود او هم عوض می شود! در حالیکه اگر اندک تعقلی به خرج می داد، می توانست بفهمد و دریابد که تغییر در رابطۀ مالکیت، اصلاً و ابداً کاری به تغییر ماهوی هویت ندارد.
چه درآنجا یک اعتبار ذهنی سلب و یک اعتبار ذهنی دیگر فرض و یا اثبات می شود. در صورتی که لازمۀ تغییر در هویت فرد، تغییر عینی واقعی ست. بیمار فطرت گریز، به واسطۀ شدت وابستگی و تخدیر، چون فرصت پیدا نکرده است تا میان تغییرات ماهوی یا زمینه های عینی بدیهی با تغییرات اعتباری و زمینه های مربوط به آن فرقی قایل شده و وجه امتیازشان را دریابد، به شدت در دام نگرشها و گرایشهای ناهنجار تلاشیزای دست و پا می زند.
* یکی از ویژگیهای کاملاً خاص قدرتگرا، تخریب مضاعف نیروها و استعدادهای خودش می باشد. اینکه قدرت گرا بواسطۀ کانالیزه کردن توان خود و دیگران در جهت مخالف خود و ضد خود، در واقع به تلاشی و تخریب هر چه بیشتر نیروها و استعدادهای خود مشغول است، حرفی نیست؛
اینکه مثلاً قوای فکری او به جای فعالیت در جهت رهائی ذهن و روان و رشد و کمال خود او و قوای فکری او، در جهت محکومیت و تحدید و اسارت ذهن و روان و تلاشی و فساد خودِ او و قوای فکری خودِ او و دیگران عمل می کند، مبرهن است، چه قدرتگرا به جای این که بیندیشد: چگونه، با چه وسیله و ابزاری، با چه روشی و از چه راهی می تواند به حداقل پذیرش و قابل قبول بودن خویش برسد؟ چگونه می تواند روان خود و دیگران را آزاد بسازد؟ از چه طریقی می تواند به خویش برسد؟ با چه وسایلی می تواند خود را رشد دهد؟ چه روشی را برای آشتی کردن، سازگار کردن و تفاهم برقرار کردن با خویش، پیش گیرد و… همۀ نگرش او متوجه آنست که: چگونه می تواند از سرزنش خود فرار کند؟ چگونه می تواند از مشاهدۀ نارسائیهای خود، خود را غافل، بیگانه، بی خبر و ناآگاه سازد؟!

      اندک توجه به گرایشهای بیمار قدرتگرا مؤید این واقعیت است که همۀ قوایش متوجه قدرت، ابزار قدرت، روشهای تمرکز و تکاثر قدرت، راههای وصول به قدرت، مبارزه با آفات قدرت، طریقه و وسایل حفظ قدرت، گسترش و تداوم قدرت می شود! روشن است که هر یک از اینها در واقع، تلاشی است برای فرار از خود، توبیخ خود، تحقیر خود، تخریب خود، بیگانگی با خود و…! ولی آنچه این تخریب را مضاعف می سازدآنست که قدرتگرا، به واسطۀ قدرتی که بدست می آورد، قوی تر و تواناتر شده و چون از موضع قدرت و توانائیِ بیشتر با خود برخورد نموده و به ستیز بر می خیزد و چون از موضع توانمندی بر خود می شورد، هم نفس توانمندی و هم موضع روانی ئی که قدرت گرا، از آن موضع با خود در می افتد باعث می شود که تخریب مضاعف صورت گیرد!
از اینرو، به میزانی که قدرت فطرت گریز روانپریش افزایش پذیرفته و اتکای به توانمندیش افزون می گردد، تلاشهای تفاسدیش بیشتر و افزون تر می گردد. و لذاست که به همان میزان، امکان تداوی بیمار نیز مشکل تر می شود. چه در این موقعیت ویژه، از بیماری او تا به سلامت او دقیقاً مسافتی به طول شدت انحراف و تخریب وجود دارد. و اگر خواستی بگو: از بیماری تا به سلامت، پرتگاهی به عمق محکومیت او به قدرت، وجود داشته و تا این مسافت را باور نکرده و خودش ـ و نه هیچ کس دیگری ـ طی نکند، به سلامت نخواهد و نتواند رسید.
* در رابطة با اینکه عامل اصلی ناهنجاریهای روانی چیست، هر دسته ئی نظری دارند که اگر چه ما به ذکر پاره ئی از این نظریه ها در مباحث گذشته اکتفا نمودیم ولی باید مجدداً یادآور شویم که در این رابطۀ ویژه، در تحلیل نهائی: مارکسیست ها به نقش اقتصاد تکیه و تأکید دارند، فرویدیستها به نقش لیبیدو، فرهنگ گراها ـ همچون فروم، هورنای و… ـ به نقش فرهنگ و تعلیم و تربیت و سایر عوامل و زمینه های فرهنگی تأکید دارند! آنچه در این رابطه قابل تأمل ـ و بسیار هم قابل تأمل
می باشد ـ اینکه:
الف ـ اینان به اقتصاد، فرهنگ، جغرافیا، نژاد، قدرت، لیبیدو و غیره نقش زیربنائی می دهند. چه اینان مقوله و یا زمینه را اصل، علت و مقدم شمرده و هنجارها و ناهنجاریها را معلول، فرع و مؤخر به حساب می آورند.
باء ـ اینان به این زمینه ها با نگرشی مطلق پندارانه می نگرند، زیرا که چنان می پندارند که زمینه ها به گونۀ مطلق و از موضع مطلق عمل می کنند! در حالیکه به وضوح درمی یابیم که هر یک از اینها جلوه ئی از جلوات حیات و به زبان روان کاوی، جلوه ئی از جلوات خودِ فرزند آدمی ست. چنانکه در می یابیم، هر یک به گونۀ انکارناپذیری در دیگری اثر می کند، و مسئله هم روشن تر از آنست که به تحلیل و شرح و مثال نیازمند باشد.

     در واقع همین غیر مدلل بودن و تعامل انکار ناپذیر زمینه ها باعث شده است که مثلاً یکی اقتصاد را علت و فرهنگ را معلول قلمداد کند و دیگری بر عکس! اما از دید این رساله، همانگونه که آمد، عامل اصلی را همان پشت کردن به فطرت کمال گرای و روی آوردن به زمینه های تخدیری تشکیل می دهد و مسیر نیز همانگونه که آمد، مسیر فرار از جاذبه های خود آرمانی و لغزیدن به پرتگاه خودِ تخدیری و انحراف است! یعنی تا انسان به نیاز هائی که خود آرمانی ترسیم و تصویر نموده است پشت نکند؛ تا بر فطرت ـ که همان مسیر و را ه تحقق هویت اصیل و راستین او است ـ نشوریده و پشت نکند؛ تا ذلت تخدیر و اغفالِ خودِ مسکینِ تخدیری خود را نپذیرد و تحمل نکند و… دچار ناهنجاریهای روانی نخواهد شد!
چه از این دیدگاه، نیاز های فطری یعنی همان نیازهای گریز ناپذیر برای رسیدن به کمال؛ و سنن فطری یعنی همان سنن تحقق سلامت و تداوم آن. لذا عمل به فطرت که در این زمینه به شکل هماهنگی با خود آرمانی تبلور می یابد، عمل بی روح، تخدیری و ناهشیارساز و… نبوده بلکه عمل به فطرت یعنی: عمل برای تحقق سلامت، رشد، بیداری، ارجمندی، معنایابی و… خواهد بود! و لذاست که هر وقت اعراض شروع می شود، ناهنجاریها همچون سایه و همزاد نفرت انگیزی با وی جلوه می کنند!

     شاید پشت دیگر سکه این معنا را بتوان چنین مطالعه کرد و گفت که: عاملِ اصلی انحرافات و ناهنجاریهای روانی را رویکردن به «نسبی های مطلق شده» و «مطلق کردن نسبی ها» تشکیل می دهد. یعنی تا نسبی های مطلق شده را قبلۀ خود نسازد، تا به مطلق سازی نسبی ها دل نبندد و… به انحراف و ناهنجاری روانی دچار نمی شود. در واقع علت تداوم بیماری، علت خو گرفتن به بیماری، علت معافیت حاصل کردن در برابر زشتیها و قبایح و… همین مطلق انگاری و ارزش پنداری زمینه هائی چون قدرت، لذت، شهرت و… می باشد. چه طبیعی ست که در این رابطه، همانگونه که قبلاً هم آمد، هرکسی مثال کمالی دارد، یا الگو و اسوه ئی دارد که یا به زبان ایجاد و تکوین خود، دیگران را به خود می خواند و یا با زبان ایجاب و قرارداد. و در واقع همین الگو و اسوه است که هدایت فرد را به عهده دارد که قدرتگرا هم مستثنی نیست!
از مجموع گرایشهای بیمار قدرتگرا چنین به نظر می رسد که چون همۀ فعالیت های فرد بیمار در محدودة قدرت اسیر اند و در همین حوزه ظهور و بروز می یابند، پس قدرت است که راهنمائی و هدایت استعدادها، نیروها و تلاشهای قدرتگرا را به عهده دارد. ظاهر قضیه درست است، یعنی در ظاهر امر این قدرت و نیازهای قدرت گرائیست که هدایت تلاشها و فعالیتهای بیمار قدرت گرای را به عهده دارند! اما اگر بدانیم که چرا فرد به قدرت گرائی سقوط می کند، متوجه خواهیم شد که در واقع و نفس الامر، این هراس بیمار است که فعالیت های او را رنگ آمیزی کرده و شکل می دهد.

فطرت گریز قدرتگرا، چون از خویش بیزار، از مشاهدة حقارتهای خود سرافکنده و از مواجه شدن با خود حقیر و نارسای خود هراسان است، به زمینه های انحرافی و از جمله به قدرت رو می کند! پس نقش اصلی هدایت او را به قدرت، هراس او از خودش، بازی می کند، و راهنمای تلاش او به سوی قدرت و حوزۀ قدرت هراس او از خود نارسای او می باشد. همانگونه که علت اصلی مطلق سازیهای او را همان هراس تشکیل داده و در واقع همین هراسِ اوست که هدایت گر ذهن بیمار او به سوی مطلق سازی ست. عین آنکه ارزش تراشیهای او نیز از همین مایه آب می خورد. زیرا، بیمار قدرتگرا در واقع از نقص و نارسائی هائی می گریزد تا در پناه قدرت، بر نقص خود چیره شده و به جبران آن پردازد. یعنی بیمار وقتی خود واقعی خویش را با خود آرمانی مقایسه می کند، شدیداً ـ از خود ـ منزجر شده و از شدت انزجار از خود واقعی فرار می کند. اما در واقع، به جای آنکه از نقص فرار کند، به نقص فرار می کند! چه نفس قدرتگرائی، همانگونه که روشن است، بیشتر از جسم، فکر و روان گرونده را فاسد و بیمار میسازد! زیرا وقتی فرد گرفتار این بیماری شد، همۀ نیروها و بیش از همه، نیروی فکریش، و همۀ تلاشها و بیشتر از همه، تلاشهای علمیش او را در چنبر روابط قدرت اسیر کرده و از خودش دور می سازد. چه قدرتگرا به دنبال تجارب و علومی می رود که در ظاهر به قدرتِ او بیفزاید، همچنانکه در زمینه هائی بکار می اندازد که در ظاهر، ضمانت تحقق و تداوم قدرت را بنمایند! اما در واقع او به دنبال تجارب، علوم و زمینه هائی می رود که او را از خودش بیشتر می گریزانند! او را از خودش بیشتر بیگانه می سازند! به خودش بیشتر زیان می رسانند! زیرا اگر خوب دقت کنیم، قدرتگرائی به گونۀ حیرت آوری رابطۀ خود را با نیاز های قدرتگرا (چیره شدن بر نقص و جبران نارسائی ها و…) از دست می دهد. قدرتگرای را نیازی به سوی قدرت کشانیده است، اما قدرت به سوی افزایش بر خود و به سود حاکمیت خود ـ و نه حاکمیت قدرتگرا ـ عمل می کند. از اینرو با هر قدمی که قدرت گرا به سوی قدرت بر می دارد، از خود فرار می کند! و به میزانی که خود را از طریق قدرت به تماشا می گذارد و تشخص می بخشد، به تخریب خود می پردازد! از این پس قدرتگرا، با تلاشهای جنون آسا به تلاشی و تخریب استعدادها و نیرویهای خود روی کرده و از طریق به کار انداختن آنها در مسیر قدرت و در رابطة با قدرت، شگرد ترحم آلودِ تخریب خود را دنبال می کند! لذا به جای آنکه سر از ترمیم و جبران نارسائی ها به در کند، از تخریب و تلاشیِ همه جانبه پرده بر می گیرد.

     بیمار قدرت گرا، بدون ارادۀ قبلی و طرح از پیش تعیین شده، قدرتگرائی را عقیدة خود می سازد! و در واقع به این دام می افتد. طبیعی ست که قدرتگرا این کار را نه بر اساس «ارجحیت»، «کارآیی» (رشد دهندگی، آزاد سازنده گی، تطهیر کننده گی و…) قدرت گرائی انجام می دهد و نه به حساب این ویژگیهایش بر می گزیند، بلکه برای قدرتگرا اصل غالب بودن، برتر بودن، مسلط بودن و… می باشد. یعنی قدرتگرا به محتوای انسانی نظر نداشته بلکه به واسطۀ نفوذ و غلبه و استیلا، آنرا گردن می نهد! اینکار دقیقاً مساویست با بریدن از همۀ باورهای قبلی، یا پشت کردن به عقاید قبلی و نیز مساویست به: وسیلۀ استیلای ناهنجاریهای روانی شدن! ابزار دست گرایشی نادرست شدن! یاور حاکمیت افکاری ضد انسانی شدن! کمک تثبیت ذهنیت بیمارگونه شدن! جلو رشد و نفوذ عقیده و آرمان سالم و بهنجار را سد کردن! مانع گسترش آرمانهای انسانی شدن! تولید شک و تردید نسبت به ارزشها نمودن! اذهان ساده را به ورطة تزلزل و تذبذب کشانیدن و …! و آنچه در این رابطه ناگفته روشن است آنکه معیار عقیدة اینان را نیز «تمرکز» و «تکاثر» قدرت تشکیل می دهد و نه چیزی دیگر!
اینان (بیماران قدرت گرائی که قدرت گرائی را عقیدة خود ساخته اند) با رویکرد به این خلق و سیره، در واقع داخل باند تروریست های عقیدتی شده، نه تنها به ترور نظام عقیدتی و پی آمدهای ایدئولوژیک آن دست می آلایند که بدتر از آن، قدرت را و قدرتگرائی را به نام عقیده، بر خود و دیگران تحمیل می کنند. و لذاست که به روشنی در می یابیم: درست از آنچه فرار می کردند (ایمان به حق و ارزشهای فطری و…) خود را گرفتار ساخته، ذوق می زنند، شادی می کنند و جست و خیز می زنند و بدان افتخار می کنند و از آن آبرو و عزت و پاکی و آزادی و سلامت و آرامش باطنی می جویند! و بدتر از هر گوساله پرست متعصبی، از «عقیدة!» خود دفاع می کنند! و در حالیکه گاوپرستی را خرافه قلمداد می دارند خود به «خر پرستی» افتخار می کنند !
البته خوانندۀ زیرک ما می تواند تصویر انکارناپذیر «خر» را که اینک او را به خدائی برگزیده اند، بدانان نشان دهد!
آنچه در رابطة با این مسئله به طرح خود می ارزد اینست که: این گرایش تا زمانیست که گرایش می تواند به نیاز های قدرتگرایانة اینان پاسخ داده و هم جهت با منافع اینان باشد.

     بیمار قدرتگرا با پشت کردن به هویت انسانی خود، عملاً به جوهرۀ وجودی انسانها پشت می کند. به دلیل اینکه یقین داریم کسی که به خود ظلم روا دارد، اصولاً نمی تواند ـ از همان بعد و همان ناحیه ـ به دیگران کمک نماید. و نیز آنیکه دلش اسیر قدرت، دیده اش متوجه قدرت و مظاهر آن می باشد، چون محکوم روابط و مناسبات قدرت می باشد، نمی تواند برون از حوزۀ اسارت خویش عمل کند. به عبارت دیگر، تا قدرتگرا اول به خود ستم نکند و روی از خود بر نتابد به قدرت روی آورده نمی تواند. پس قدرتگرا با تخریب خود و دیگران، با متلاشی ساختن هویت خود و دیگران، با ناتوان کردن خود و دیگران و با بی رمق کردن خود و دیگران نه خود را که قدرت را افزایش می بخشد! چه اگر خوب توجه کرده باشیم، قدرت گرا با تخریب دیگران به تعمیر خویش نمی پردازد، بلکه با تخریب خود و دیگران به تعمیر قدرت می پردازد!

     بدی قضیه در اینست که وقتی قدرتگرای بیمار، قدرت سیاسی جامعه ای را قبضه کرد، سیرۀ حاکمیت بیمار قدرتگرا آن می شود که انسانها را اسیر روابط قدرت، عاشق قدرت، منتظر قدرت، ستایشگر قدرت و… ساخته، از آنها موجودات یک بعدی بسازد؛ چنانکه امروزه متوجه هستیم که ساخته های دست اینان کم نیست! قدرت زده های قدرت پرستی که ایجاد رابطه با فلان نمایندة قدرتِ بیشتر را تاج کرامت خود قلمداد می کنند! تأیید فلان قدر قدرت را مایۀ افتخار و سر بلندی خود می شمارند! همفکری و همداستانی با فلان مرکز قدرت را ـ ولو برای کشتن ملتی ـ اوج سعادت خود می شمارند! و از همین طریق، خود را برای خود قابل تحمل ساخته و بر نارسائی های خود پردۀ تغافل و تخدیر می کشند!
* تحلیل رابطۀ قدرتگرا با قدرت و با دیگر انسانها عبرت انگیز است؛ بیمار قدرت گرا، با قدرت رابطۀ «انسانی» و بر پایۀ هویت انسانی خودش برقرار کرده نمی تواند! چه اگر بخواهد با قدرت رابطۀ انسانی برقرار کند، چون نمی تواند خود را انسان نداند و اشرف نشمارد و عزیز ندارد، مجبور خواهد شد به قدرت به عنوان ابزار دست انسان و به عنوان واقعیتی مادون هویت خودش نگریسته و به گونه ئی برخورد نماید که هویت او همیشه اعز و اشرف باقی مانده و دچار تحقیر نگردد. به عبارتی دیگر، وی مجبور خواهد بود تا با قدرت طوری رابطه برقرار نموده و برخورد نماید که او به عنوان انسان، همیشه آقا و فعال باشد، نه برده و ابزار. و چون روشن است که رابطۀ بیمار قدرتگرا با قدرت رابطة «هم هویتی» یعنی رابطه بر اساس تساوی هویت نبوده، بلکه دقیقاً رابطۀ هویت پریشانه است! و این در حالی است که رابطۀ بیمار قدرتگرا با سایر افراد، متأسفانه از این هم بدتر است! چه بیمار قدرت گرا به واسطۀ در هم کوبیدن هویت و آثار و احکام هویت انسانی خود، از برقرار کردن رابطة انسانی «بر پایۀ هویت واحد» انسانی، محروم و ناتوان است! او توان باور و گرایش اینکه بتواند در یک هویت با دیگری به هم بپیوندد، به هم برسد و رابطه برقرار کند ندارد!
در ارتباط سالم انسانی، دو موجود (دو انسان یا دو کتلۀ انسانی، دو جامعه و…) از طریق هویت انسانی و از مسیر هویت واحده به هم می رسند، و لذا: یکی اصل و دیگری فرع: یکی آقا و یکی برده، یکی ابزار و دیگری به کار گیرندۀ ابزار نیست! یک دسته، دستۀ دیگری را به عنوان وسیلۀ تمایلات خود نمی بیند و به کار نمی کشد. ورای همدلی چیزی آنانرا به خود نمی خواند. «من» به عنوان مرکز اراده و موضوع اراده ـ به عنوان دو هویت جداگانه ـ معنی ندارد! اما در رابطۀ با بیمار قدرتگرا، اصل هویت انسانی افراد، دیگر مطرح نمی باشد که هیچ، رابطه بر اساس تفوق بخشیدن قدرت بر هویت انسانی برقرار می شود! چه قدرت گرا نمی خواهد انسانهای دیگر، حتی در حد قدرت ارج و بها داشته، بلکه می کوشد از سایر آدمیان به عنوان وسیلۀ تحقق قدرت بهره جوید!
این نگرش مؤید آنست که انسان در برابر قدرت حتی از ارزش مساوی هم برخوردار نبوده، بلکه می تواند به عنوان ابزار تحصیل قدرت مورد استفاده قرار گیرد! حال اگر بپذیریم که قدرت گرا از طریق موضعگیری جدی و فعال و عملی خود یک اصل و یا یک قانون را به اعلام و نمایش می گذارد، باید بپذیریم که بیمار قدرتگرا وقتی به قدرتگرائی مشغول می باشد، با زبان عمل، موضعگیری و گرایش خود صریحاً اعلام می دارد که قدرت بر او رجحان داشته و او از قدرت پست تر و بی ارزشتر است!
آنچه در این رابطه قابل تأمل می باشد اینکه: به میزانی که قدرتگرا تلاش می کند تا خود را از خود دور، غافل و ناهشیار نگهدارد، نیروی هراس، نیروی عناد و نیروی نفرت او علیه خود واقعی، منحرف و نارسای او متراکم شده، در صورت بروز فرارگاهی، متراکم و با فشار تراکم، عکس العمل نشان می دهد! لذاست که متوجه می شویم، وقتی که بیمار قدرتگرا به خود می آید، به گونۀ ترحم آلودی در هم شکسته به نظر می آید.

     در رابطة با همین نحوۀ موضعگیری، آنچه امروزه در ابعاد وسیعی و به ویژه در بعد سیاسی و اقتصادی به چشم خورده و قابل تأمل می نماید آنست که اغلب استعمار شده های سیاسی و اقتصادی متوجه این اصل شده و به خوبی درک می کنند که رابطۀ شان با استعمار گران و استثمارگران، رابطه ئی مادون ابزاری است! چه هیچ قدرت گرا و یا بیمار منحرف دیگری، از هیچ ابزاری توقع نداشته و نخواسته است تا از موضع مادون ماهیت خودش با زمینه برخورد نماید! ولی هر لحظه از انسان، به عنوان شیئی، خواسته می شود تا از موضع مادون هویت انسانیِ خود با قدرت و یا سیاست و… برخورد نماید!
با همۀ اینها، چون این موجودات زبون ذلیل بی مقدار، درحدی از نفرت با خود قرار دارند که خودشان هم تصور نمی کرده اند و چون به ناروا خود را عاجز از بازگشت به خویش می پندارند،
به جای توجیه واقع بینانة بازگشت خویش به هویت متعالی؛ به جای توجیه منطقی و قابل قبول رها کردن موضع از خودبیگانگی و به جای توجیه زایندة گرایش به هویت راستین خویش، به گونه ئی بسیار هراس انگیز، این نحوۀ برخورد را به توجیه نشسته و این رابطة مادون ابزاری را طبیعی، قابل تحمل و در نهایت، ناچار از پذیرش جلوه داده و قلمداد می کنند! در واقع اینان نیز قدرتگرای اند و توجیه گریهایشان نیز از مایه های حقیرانة قدرت گرائی آب می خورد! اما چون راهی دیگر برای تحقق تمایلات قدرت گرائی خود ندارند، ابزار دست قدرتمند بودن، برای قدرتمند شدن را توجیه می کنند!
اینان که با وقاحتی ننگبار این چهرة از رابطه را پذیرفته و توجیه می کنند، هم خود را از آثار عزت بار و ارزش آفرین رابطۀ انسانی و بر پایۀ هویت انسانی منع و محروم می سازند! هم سایر بیماران قدرت گرای را و هم دیگر افراد انسانی را! اینان از سوئی با برخورد غیر منطقی و بلکه ضد منطقی با مسئله، و از سوئی با قابل تحمل قلمداد کردن این رابطه و نیز: مقاومت نکردنِ به موقع در برابر این بینش و پشت نکردن مجدانه به آن و تحقیر نکردن و… در واقع عملاً دست به ایجاد شرایط و اوضاعی می زنند که به گونه ئی سخت ضد انسانی، قدرت را بر انسانیت مسلط می سازد! هویت انسانی را بی ارج جلوه می دهد! انسان را وسیلۀ تحقق قدرت برای قدرت می شمارد! صور ذهنی فرزند آدمی را نسبت به هویت او به شدت مغشوش، بیرنگ و مبتذل می سازد! نگرش مادون ابزارگرایانه را نسبت به انسان طبیعی جلوه می دهد! قبح این نگرش را از بین برده، آلت دست قرار دادن انسانرا به عنوان ابزار قدرت قانونی جلوه می دهد! و در یک کلام: تخریب و تفسید خود انسانرا به دست خودش به توجیه می نشینند!

   * از جملة ستم هائی که بیمار قدرت گرا به خود و بر دیگران روا می دارد یکی اینکه بال و پر مرغ فکر و به ویژه شاهین بلند پرواز عقل را سوزانیده و افق جولان و پرواز او را بسیار محدود می سازد. چه متأسفانه بیمار قدرت گرا به خود اجازه نمی دهد تا قدرت را از زاویه های مختلف و متضاد، از چشم اندازهای متنوع و مختلف و از جنبه های گوناگون و ناهمسوی بررسی و ارزیابی کند!

     گویا او می ترسد از اینکه به قدرت از جنبة کارآئی آن در جهت ارزشهای عقلانی ـ عقیدتی و یا اخلاقی ـ عاطفی نگریسته و از این دیدگاه به بررسی و ارزیابی آن همت گمارد! گوئیا او می ترسد از اینکه به قدرت از نگاه کارآئی آن در جهت آزادسازی ذهن و نیروهایش، آزادسازی عاطفه و جلوه هایش و… بنگرد! گوئیا او می ترسد میزان کارآئی قدرت را در تکامل استعدادها و نیروهای خود و دیگران مورد ارزیابی قرار دهد! یعنی بیمار قدرتگرا به واسطۀ گرایشهای یک طرفة بیمارگونه اش، کار را به جائی می کشاند که به تدریج نه تنها ابعاد و استعدادهای انسانی خود را از دست می نهد؛ چه آنها را صرف تحصیل و تمرکز قدرت برای قدرت می کند، که شعور و آگاهی خود را نیز نسبت به ابعاد استعدادهای انسانی خود از دست می دهد! زیرا فکرش بیشتر متوجه قدرت بوده و بیشتر از طریق قدرت محوری به تخدیر خودش مشغول می باشد! از اینرو اگر با دقت بیشتری به مسئله نگاه کنیم، متوجه می شویم که بیمار قدرتگرا به تدریج از خود خلع ید، سلب اراده، نفی احساس و عواطف و… نموده، با گرایش بیشتر به قدرت: خود را اسیر احکام قدرتگرائی، خود را اسیر مناسبات قدرتگرائی، و خود را محکوم قوانین پاگرفته از قدرتگرائی ساخته و هر چه بیشتر در این مسیر پیش می رود، خود را بیشتر از خود، به عنوان موجودی برترِ از قدرت، تهی ساخته، خالی کرده و از صحنۀ حیات، به عنوان انسان و به کار گیرندۀ قدرت، خارج می سازد تا به عنوان ابزار تحقق قدرتِ خود به نمایش بگذارد!

     از این به بعد، او حتی صاحب قدرت هم نتواند بود! همچنانکه از این پس او قدرتمند هم نبوده بلکه فقط ابزار دست قدرت است و بس! در واقع، به واسطۀ قرار گرفتن او در همچه یک موضع نفرت انگیزی است که وی را «قدرتگرا» خوانده اند! چه قدرتگرا، به واسطۀ زندانی کردن خود در وهمیات پوچ، از این به بعد، خود را از درک مسایل عمده و مهمی، از درک مسایلی که شدیداً به درک آنها نیازمند است محروم می سازد! مثلاً، قدرتگرا، خود را از فهم و پذیرش محدود بودن زمینۀ قدرتگرائی، از فهم و پذیرش محدود بودن نیروی تخدیر قدرت، از فهم و پذیرش محدود بودن محدودۀ زمانی قدرتگرائی، از فهم و پذیرش محدود بودن عمرِ خودش، از فهم و پذیرش محدود بودن تحمل خودش، از فهم و پذیرش محدود بودن رغبت خودش و بسیاری مسایل دیگر محروم می سازد! یعنی او از درک این معنا محروم است که قدرت گرائی مرزی، حدی و سرانجامی داشته و توان او نیز برای قدرت گرائی محدود است! چه او خیال می کند برای هر حد و اندازه ئی از قدرت گرائی توان دارد! در حالیکه چنین نتواند بود! ولی از آنجا که خود را از فهم و پذیرش سنن و قوانین حاکم بر قدرتگرائی محروم ساخته و از فهم و پذیرش امکان درگیری با قدرتگرائی غافل گردانیده است، لذا به این که ممکن است روزی خود او و یا دیگری با قدرت گرائی در بیفتد، و یا ممکن است مجبور شود با خود آرمانی مواجه شود باور ندارد! هر چند باید اذعان نمائیم که وی تلاش می کند تا خود را به این امر ممکن ـ با آنکه ممکن است ـ بی اعتقاد جلوه دهد!
طبیعی ست که با امر ممکن بدینگونه برخورد کردن و ممکن را مطلق و یا ناممکن را ممتنع شمردن، فقط کار بیماریست که خود جلو عمل عقل خود را سد نموده باشد.
در واقع بیمار قدرتگرا، خود را از طبیعی ترین جلوه های زندگانی معقول و از معمولی ترین فعالیت های فکری و عقلی و درک و پذیرش واقعیات محروم کرده است! و این یعنی به اسارت درآوردن عقل، از ترس تحمل رنج!
از سوئی، چون انسان را ـ که به تعبیری ویژه، عبارت از همان آراء و عقاید و اندیشه های اوست ـ اصلاً نمی توان محکوم به سکون و ایستائی کرد، چه به قول قویم حق: بَلْ یُریدُ الْاِنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامهُ… ([3])

     و چون با سوزانیدن بال و پر اندیشه و محدود ساختن افق پرواز این طایرِ قرارناپذیر هرگز نمی توان جلو تکاپوی آنرا گرفته و آنرا از تلاش و تپش باز داشت؛ و نیز چون هرگز نمی توان با تغییر دادن جهت فکر از خود آرمانی به خود واقعی و از خود واقعی به زمینة تخدیر و انحراف، جلو حرکت و اندیشه و فکر را گرفت، بناگزیر تلاشهای فکری، به گونه ئی ویرانگر و متلاشی سازنده در محدودۀ قدرتگرائی فعال شده، و به جای تکامل قوای خود و رشد نیروها و استعدادهای فکری و حتی تکامل واقعی و انسانییِ قدرت، به تلاش تخریبی خود و قدرت عمل کرده و می انجامد. و دقیقاً به همین واسطه، تنها و تنها به ناهنجاریها دامن زده، اضطراب و ناسلامتی و نفرت و ترس و عداوت را گسترش می دهد! چه فکر بیمار قدرت گرا در چهار دیوار ذهن تنبل، تخدیر شده و اسیر اعتباریات وهمی او در بند شده، به جای آنکه بطور روز افزون از محدودۀ زمان، مکان و خود طبیعیِ محکومِ به زمان و مکان گذشته و در ورای خود طبیعی، در افق ایده ها و ارزشهای نامتناهی پرواز کند، یا اسیر روابط ذهن ساختة تخیلی می گردد و یا در چهارچوب مناسبات قدرتگرائی زندانی شده، نهایت افق پروازش محدود به فراهم آوردن ابزار قدرتگرائی، شناخت راههای قدرتگرائی، دریافت روشهای گسترش، توسعه و تداوم قدرتگرائی می شود!

     بدترین ثمره ئی که این روابط ناهنجار قدرت گرایانه در زمینۀ فکر و دنیای فکری ببار می آورد آنست که نمونۀ اعلای تفکر را قدرت گرائی و فعالیت در این حوزه قلمداد می کند و نمونۀ اعلای دانش را، دانشی می شمارد که به قدرت گرائی مربوط باشد و نمونۀ کامل متفکر را آن تلقی می کند که به گونۀ شگفتی آوری در حوزۀ قدرتگرائی تجربه اندوخته باشد!
و دقیقاً از همین جاست که متوجه می شویم بیماری از وضع بیماری خارج و بیمار از موضع بیماری بدر شده و هیئت نمایندة طرز فکر و طرز تلقی یی را به خود می گیرد که سر آن دارد تا نحوۀ تلقی خود را عام سازد!
به جرأت می توان گفت که اگر امروزه قدرتگرائی به گونۀ ویژه ئی از زندگی و نحوۀ ویژه ئی از کنش و برداشت در آمده است فقط زادۀ همین شجرۀ خبیثه است، چه قدرتگرای امروزی از کنش خود احساس شرمساری نداشته و زشت ترین و تهوع آورترین روشهای قدرتگرائی را در ابعاد مختلف زیرکی قلمداد می کند!
قدرتگرای امروزی به واسطۀ شدت بیماری جز در مواقع معدود و محدودی حاضر نیست اصلاً با کنش قدرتگرائی برخوردی منطقی و معقول نموده، نفس قدرتگرائی را از دیدگاه عقل محض و خردناب مورد بررسی و ارزیابی و قضاوت و داوری قرار دهد! چه با همۀ وجود و با همۀ پرروئی سر آن دارد تا با هر نیرنگ و تزویری شده، زشتی و قبح انکارناپذیر قدرتگرائی را نادیده گیرد.
فائده ئی که بیمار قدرتگرا از این روش برخورد می برد آنست که خود را از تحمل رنج ناشی از مشاهدۀ عمل خود (قدرت گرائی) موقتاً برکنار می دارد و با این کار تلخی دهشت آور احساس بی محتوایی، احساس ناچیزی و… را عقب می اندازد!
* بیمار قدرتگرا به واسطۀ اینکه رابطۀ معقول و منطقی با قدرت ندارد، در واقع و نفس الامر تلاشهایش به فاسد کردن قدرت ـ هم قدرت و هم کارآئی قدرت ـ منتهی می شود!
قدرتی که فرزند آدمی به تحقق و تولید و کسب و تمرکز آن مبادرت می ورزد بخواهیم یا نخواهیم صبغۀ انسانی دارد، زیرا که نتیجه کار آدمی ست و نه نتیجة کار صرفاً فیزیکی ـ طبیعی. لازمة تفکیک نابردار این ویژگی آنکه این قدرت در جهت تحقق استعدادها و نیروهای متعالی انسان به کار رود، که متأسفانه به کار نرفته و این ایده را بر آورده نمی سازد.

     بیمار قدرتگرا چون به تمرکز و تکاثر قدرت برای قدرت می پردازد و نه قدرت برای تحقق خود، هر چه بیشتر تلاش می کند، بیشتر خود و نیروهای حیاتی خود را به هدر می دهد و فاسد می سازد.
از سوئی، چون قدرت را به نفع خودش به کار نمی گیرد، قدرت را نیز فاسد می کند! این واقعیت زمانی بهتر جلوه گر می شود که یا قدرت را از نظر غایت انسانی ئی که دارد و ثمری که بخشیده است در نظر بگیریم، که اغلب مشاهده می شود قدرتگرا، از توسل به قدرت هیچ غایت انسانی نداشته و هیچ ثمره ئی هم فرا چنگ نیاورده است! و یا اینکه قدرت را از نظر اعتدال، رشد، کمال و سلامت روانی ئی که ایجاد نموده مورد سنجش و ارزیابی قرار دهیم!
آنچه در مورد بیماران قدرتگرا تردید نابردار است اینکه: هر چه اینان بیشتر به قدرت می چسبند، بیشتر از خود دور شده و هر چه بیشتر از خود دور می شوند، بیشتر از خود آرمانی فاصله گرفته و هر چه این فاصله بیشتر می شود نقایص بیشتر و نمودارتر شده و هر چه نقایص نمودارتر می شود، نفرت از خود بیشتر و ترس از مواجه شدن با خودِ نارسا بیشتر می گردد، تا آنجا که به گونۀ وحشت آوری خود را از هرگونه امکان بازگشت محروم ساخته و با قضاوت نادرست در مورد خود و طرح تصویری ناصواب از خود واقعی و امکانات و نیروها و استعدادهای خود، دیواری بلند و نفوذ ناپذیر در برابر آزادی و رشد و سلامت خود ایجاد کرده و دست آخر به عنوان موجودی ذلیل و علیل و اضافی و بی محتوی، ناسلامتی و ناهنجارئی مضاعف را به عنوان تنها یادگار دورۀ انحراف پذیرا می گردد و تحمل می کند!

     * بیمار قدرتگرا به نیاز قدرت طلبی خود از تحقیر، بی قدر سازی، پوسندگی و… لباس تحقق می پوشد، زیرا: ارزش مرکزی را قدرت پنداشته و خیال می کند از طریق ناچیز کردن دیگران به احساس حضور و وجود دست می یابد! می پندارد با خوار کردن دیگران بهتر می تواند از آنان در مناسبات قدرت بهره کشی نماید! گمان می برد ساده تر و بهتر و بیشتر می تواند از خود غافل بوده و خود را از خود پنهان بدارد. قرآن در این باره دارد که:

     فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ اِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقینَ * زخرف ـ 54
«قوم خویش را ذلیل و زبون داشت که همه مطیع فرمان وی شدند که آنها مردمی فاسق و نابکار بودند».

     از اینرو ذهن قدرت گرا همیشه متوجه و معطوف به فساد، پوسندگی و ناچیزیست! با همۀ اینها، او با همین مایة از نگرش و گرایش و ذهنیتی تا بدین حد کثیف برآنست تا خود را به کمال رساند!
او در درون خود جهانی از مناسبات ضد انسانی، جهانی از مناسبات کثیف، تحقیر کننده و ناچیزساز، ایجاد می کند. او خود را مجبور می دارد تا این دنیای زشت باطنی را تحمل کند و با خود بکشد! او متوجه نمی باشد که از طریق بی قدرسازی و آلت دست قرار دادن دیگران، فرد عزت و بزرگی نمی یابد! چه وقتی عده ئی رام مناسبات قدرت شدند، کارپذیر شدند، حاضر شدند در برابر قدرت، ارادۀ انسانی خود را فراموش ساخته و در نتیجه به آلت فعل و هوس تبدیل شده و به قول قویم حق قدیم «فاسق» شده و تن به اطاعتِ بی چون و چرای قدرت گرا سپردند، چون بیقدر و حقیر می شوند، آقائی بر این موجودات، خود به خود ارزش خود را می بازد!
به عبارتی برتر، عمل قدرت گرای تحقیر گر، ابطال کنندۀ ارزش و نتیجۀ عمل می باشد. از سوئی، رتبت و شرافت وجودی وقتی می تواند مطرح باشد که انطباق و مقایسه میان دو و یا چند موجودی صورت گیرد که اختلاف هویت دارند! حال آنکه درین رابطه، مقایسه میان آلت فعل قدرت با آلت فعل دیگر قدرت صورت می گیرد. چه قدرت گرا نیز، با انحراف از خود و اعراض از فطرت استعلائی خویش به آلت فعل قدرت بدل می شود.
این امر از چشم انداز دیگری نیز قابل توجه است و آن اینکه: سروری و آقائی زمانی ارزشمند است که سرور و آقا، آقا و سرور عده ئی از ارجمندان، عزت مندان، طهارت محوران، آزادگان و صاحبان کمال و فضیلت و… باشد. آقائی بر یک مشت میمونِ بی ارادۀ پوسیدۀ حقیرِ رام ادغام پذیر بردۀ غافل فعل پذیر چه قدر و ارج و ارزشی می تواند داشته باشد؟!
اشتباه قدرت گرا در همین نکته بوده و همین نکته هم هست که ابطال کنندۀ عمل او می شود! در حالیکه اگر قدرت گرا، دیگران را ارج می نهاد، بزرگ می کرد، محتوا می بخشید، عزیز می کرد و از طریق بخشیدن به دیگران خود را آقا می ساخت، چون بر عده ئی آقا، آقا و سرور بود، آقائیش مسجل بود و ارزشمند!
در حالیکه قدرت گرای بیمار، در این اشتباهکاری تا بدان حد افراط می کند که منتظر است فعل پذیرش، حتی به واقعیتهای انکارناپذیر نیز، بدون اراده و اجازۀ او اعتراف و اقرار ننماید. قرآن از این روحیه چنین پرده بر می گیرد:

     قالَ فِرعَوْنُ امَنْتُم بِهِ قَبْلَ اَن اذَنَ لَکُمْ… *([4])
پس واقع امر ثابت می کند  که بیمار قدرت گرا چون می خواهد از طریق تحقیر ـ که نتیجۀ تحقیر دیگران است و با تحقیر دیگران تحقق می یابد ـ خود را از حقارت بدر آورده، به تحقیر بیشتر گرفتار می شود. چه همانگونه که آمد، اول او باید در خود، روابط تحقیر کننده را تحمیل کند! و در ثانی، از تلاش و عملکرد، نتیجۀ بر عکس می گیرد! و این مؤید آنست که قدرت گرا، نیروها و استعدادهای خود و دیگران را در جهت تخریب، تخدیر، فساد و تلاشی خود و دیگران بکار می اندازد.

     قدرت گرا چون هویت خود را در آئینۀ قدرت مشاهده کرده و چون تحقق قدرت وی، بدون ضعف و تلاشی قدرت دیگران ممکن نیست، می توان گفت که قدرت گرا هویت خود را در بی هویتی دیگران جستجو می کند!
حال، اگر درست است که نداشتن قدرت مساویست با نداشتن هویت، چون قدرت گرا، تأیید خود را نه از نفس قدرت، بلکه از تحقیر و ضعف ناقدرتمندان (= بی هویت ها) تهیه می دارد، در واقع چون بی قدرتِ بی ارزش ناچیز (بی هویت) غیر قابل توجه است، تأییدش نیز بی ارزش می باشد! لذا: قدرت گرا نیز بی ارزش و بی قدر خواهد بود.
آنچه در این رابطه مهم است آنکه قدرت گرا، متوجه این ظرافت نمی باشد!
به هر حال، اگر بخواهیم پی آمدهای نفرت انگیز قدرت طلبی را یکی یکی بررسی و بیان نمائیم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود! ولی اگر بخواهیم همچون بخش های گذشته، فهرستی سوای آنچه قبلاً آمد، از این پی آمدها، ولو هر چند با جمال، ارائه دهیم، قسمتی از آن فهرست اینها خواهد بود:
اسیر بی منطقی شدن، یا تن دادن به فحشاء عقیدتی؛
در عمل مروج فحشاء عقیدتی بودن؛
همیشه در توجیه گریهای عفن دست و پا زدن و از موضع خود دفاع کردن؛
مبلغ گرایشها و یا سیرۀ توجیه گرایانه بودن؛
ریا کاری و منافقت ورزیدن، به ویژه در مورد اهداف و آرمانها!
زور پرستیدن و از زور و مظاهر زور تندیس هراس تراشیدن، هم خود ترسیدن و هم دیگران را ترسانیدن!
عملاً جلو اندیشه، جلو آزادی و جلو رشد را سد کردن و خود و دیگران را محروم ساختن!
اسیر شهوتِ قدرت، در جلوه های گوناگون آن شدن!
نسبت به موضع نابحق خود تعصب ورزیدن و نسبت به فطرت ـ و موضع فطریات، عناد و لجاج بخرج دادن!
به شدت دچار حرصِ به زمینه شدن!

     به زندگانی پر از حسرت و رشک خو کردن و صدها مرض دیگر! که اگر خوب دقت شود، این نکته مسجل خواهد شد که تازه همۀ اینها مربوط به یک روی سکه بوده و روی دیگر این سکه را بازماندن از بیشماری زمینه های ارزشمند و متعال و رشد دهند ئی تشکیل می دهد که برخی از آنها امروزِ روز از اکسیر احمر و از آب حیات کمیاب تراند!



[1] – اسراء 82؛ فاطر 39؛ اسراء 60.

[2] – احزاب ـ 4.

[3] – سورۀ قیامه، آیة 5.

[4] – اعراف 123.

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

سلطه جوئی

اِنَّ فِرعُونَ عَلی فِی الْاَرْضِ …

     پناه گاه دیگری که ممکن است فطرت گریز بیمار، به آن پناه بُرده و به وسیلۀ آن حقارت و ناچیزی وجودی خود را پوشانیده و خود را از سرزنش خود ایده آلی و رنج زادۀ نارسائی ها و… نجات بخشد، سلطه جوئی ست.
این پناه گاه بر خلاف پذیرش طلبی، هیچگونه وجهة معقول و منطقی نداشته در همۀ حال برای هر دو طرف، نتایج ویرانگر و ضد ارزشی دارد. چرا که در این چهرة از بیماری، روانپریش خود را به گونۀ هراسباری از هویت انسانی تخلیه کرده و از موضعِ موجودی غیر انسانی، با دیگران برخورد می کند.
او نیز همچون پذیرش طلب که از پذیرش طلبی، عقلاً و قلباً بیزار بود عقلاً و قلباً از سلطه جوئی بیزار بوده، اما به واسطۀ گریز از فطرت ارزشمدار خود، تنها راه را سقوط در سلطه جوئی می یابد.
سلطه جو فاقد هویت واقعی ست! چه وی همیشه در حال فرارِ از خود به سر می برد! همیشه در حال فرار از مشاهده و دیدار خود قرار داشته و عمل می کند! او در مسیر گریز از تحقق هویت خویش گام برداشته و در خلاف جهت رشد و تعالی هویت خود تلاش می ورزد.
از دیدگاهی، او هویت ساختگی و تخیلی خود را در یک وضعیت ویژه (سلطه) سراغ گرفته و از همین موضع به نمایش و تثبیت هویت خویش می پردازد!
او نیز تجزیه گریست که خود را به خود و نه خود، به خود و غیرخود تجزیه نموده و خود را همیشه در رابطة با آن موقعیت جستجو و دنبال می کند! آنچه محقق است آنکه، او حتی خود را هم، در رابطۀ با آن موقعیت جستجو نکرده، بلکه، به دنبال نوعی بیخودی و نوعی ناخودمندی بیمارگونه است! تا از رنج خودآگاهی و مشاهدۀ نقص های خویش برهد!
او از اینکه ذهنش متوجه دید و برداشت مردم شده و خود را در دیدگاه مردم فردی مسلط می یابد هم خورسند است و هم به صورتی آنی از سرزنش خود آرمانی در امان! در واقع، همین نشوۀ فریبناک باعث می شود تا نتواند به گونۀ عاقلانه پذیرای سختیهای بازگشت به خویشتن گردد.
باید متوجه بود که سلطه جوئی اشکال متنوعی داشته و در گرایشها و موضعگیریهای مختلف و گاه متناقضی ظهور و بروز می نماید.
ممکن است سلطه جو دم از اخلاق و ارزشهای والای انسانی و یا ضرورت اجراء مکارم اخلاق و پیاده شدن احکام انسانی و ارزشی زده و چنان با حرارت هم اینکار را انجام دهد که ساده دلان وی را یکی از عاشقان اخلاق و لطایف و ظرایف گرایشهای ناب اخلاقی پندارند! ولی واقع امر این باشد که سلطه جو می خواهد به گونه ئی نامرئی، سلطۀ فکری خود را به شنونده تثبیت نماید!

     به طور خلاصه می توان گفت که چون بی عقیدۀ سلطه جو، تنها راه گریز را سلطه جوئی خیال کرده است، تلاش همه جانبة او متوجه این نکته است که در هر مورد و هر زمینه ئی، سلطۀ خود را ثابت نماید! لذا بررسی می دارد که در چه شرایط و کدام زمینه ها می توان مسلط شد. و چون یقین به مسلط شدن پیدا کرد، اقدام می کند! ولو زمینه، زمینۀ ابراز عشق باشد که ظاهراً با هرگونه سلطه جوئی ناسازگار می نماید! لذا عشق خود را به گونه ئی ابراز می دارد که مستقیم و یا غیر مستقیم، سلطة او را بر طرف، ثابت نماید!
ممکن است فطرت گریز سلطه جو بخواهد، سلطۀ خود را از طریق شهرت علمی، شهرت هنری و یا سیاسی ثابت کند، لذا باید متوجه بود که وی به خودِ علم، به خودِ هنر و سیاست و… هیچگونه ارزش، احترام و… قایل نبوده ولی چون اینها را نزد دیگران مقدس می یابد، تلاش می کند تا از این طریق، سلطۀ خویشرا ثابت و متجلی بسازد! چه متوجه شده است که: در شرایطی ویژه هم می توان از طریق آنها مسلط شد! و هم شخصیت دیگران را خرد کرد! چه از دیدگاه فطرت گریزِ سلطه جو، علم و هنر و سیاست و… هم می توانند مظاهر سلطه باشند، هم وسیلۀ ترس و تحقیر دیگران.
لذاست که: به میزانی که فطرت گریز از شکست خود تنفر داشته، از حقارت خود آگاه، از ناچیزی خود فراری و از مقابل شدن با خودِ واقعی هراسان و سر افکنده باشد، در ایجاد ترس و تحقیر دیگران کوشاتر و در روشهای سلطه گری خشن تر و شدید تر عمل می کند.
در رابطة با بیمار سلطه جو، آنچه بی نیاز از برهان می نماید آنست که سلطه جو، تلاش می کند تا در رابطه اش با دیگران، ایجاد هراس و ابهت نماید! او از اینکه دیگران از او بترسند، شرمنده و ناخوشنود نیست که بگذر، بلکه لذت هم می برد! زیرا، او از اینکه مرجع و منبع هراس باشد، رنجی نداشته و زشتی آنرا درک نمی کند! لذاست که، تلاش می کند از زمینه ها، ابزار، برخوردها و… به گونه ئی استفاده کند و به جائی استفاده کند و به موقعی استفاده کند که در طرف مقابل ایجاد هراس نماید! چه گمان سلطه جو برآنست که با برقرار کردن رابطۀ ترس هم بهتر می تواند به نیازهای سلطه جویانة خود جامۀ عمل پوشاند! و هم با اینکار، درجۀ سلطه پذیری طرف مقابل را افزایش بخشد! چنانکه می پندارد بر نفوذ او به عنوان سلطه جو افزایش، عمق، پهنه و تداوم ایجاد می کند!
از سوئی، وقتی می بیند دیگران از وی می ترسند، او این ترس را به حساب احترام گذاشته، از ناحیۀ ابهت خود شمرده، احساس وجود و حضور و لاجرم پذیرش و تحمل خودش را می نماید! لذا به میزانیکه خود را ناچیز می یابد، دیگران را تحقیر کرده و به میزانیکه از شکست خود متنفر است، دیگران را با شکست مواجه ساخته و از شکست آنها احساس قدرت و نیرو و استیلا می کند! اینکه برخی گمان می کنند: سلطه جو همیشه و همه جا آدمی ست خشن، عصبانی، جسور، بی عاطفه، پرخاشگر و… با آنکه درست است، کامل نیست. چه اینان فقط متوجه یک چهرۀ سلطه جو می باشند و نه همة چهره ها و مظاهرش!

     اصلاً باید باور کرد که سلطه جوی، فقط سلطه جوی است و نه پرخاشگر، جسور، عصبانی و…! چه این روشها و ابزار و… فقط در یک حالت ویژه و شرایط خاص مورد توجه سلطه جویند و نه همیشه! زیرا ممکن است سلطه جو به روشها و ابزار دیگری خود را نیازمند پنداشته، بدانها مجهز شده و از همانها بهره جوید!
ممکن است یک زن خوشگل ظریف طناز عشوه گر، سلطه جو باشد! ولی او جز طنازی و عشوه گری و… وسیله ئی نداشته و جز از طریق همانها، اعمال نفوذ ننماید. چنانکه یک کودک نازپرور، فقط از طریق معین خودش به سلطه جوئی پرداخته، پدر و مادر بی انضباطش را زیر سلطة خویش می کشاند! این واقعیت در مورد روحانی نمای سلطه جو، که با تفسیر جزمی و من در آوردی آیه ها، حدیثها و احکام عمل کرده، یا واعظ و سخنرانی که مطابق میل شنوندگان خود ـ و نه نیاز آنها ـ سخن می گوید! یا فردی که با زور و فشار، مبلغی عبارتِ ظاهرفریب و کلیشه ای را حفظ نموده و دانشمند نمائی می کند و یا مظلوم نما و بد بخت نمائی که می کوشد با آه و ناله قلب طرف را زیر سلطة خود قرار دهد و دیگران و دیگران قابل تعمیم و صدق تواند بود.

     فطرت گریز سلطه جو، اگر به قدرت برسد، دم از خدائی هم می زند! مگر نمرود در جواب ابراهیم (ع) که گفت:
اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ … نگفت که: قالَ اَنَا اُحیی وَ اُمیتُ؟! ([1]) مگر فرعون نگفت: … اَنَا رَبُّکُمُ الْاَعْلی…؟!([2])
اینان هرچه بر تلاشهای سلطه جویانه شان افزوده گردد، هر چه میدان عملشان فراخ و شدت عملشان بیشتر و تجارب عملی آنان کار سازترگردد، در سلطه جوئی حریص تر و جری تر می شوند!

     اینان هر چه روحیۀ مردم را حقیرتر و آمادگی مردم را در سلطه پذیری بیشتر بیابند، شرورتر می شوند! آنهم تا آنجا که گاه تنها به ادعای خدائی بسنده نکرده، بلکه تا بدانپایه از روانپریشی پیش می روند که بدون کمترین احساس شرمی مدعی می شوند و متوقع می باشند که «باید» مردم، به بندگی خود، ناچیزی خود، بی ارادگی خود و… نسبت به اینان اعتراف نمایند! گریز از خود و همۀ واقعیت وجودی، بر اینان چنان استیلا یافته و ابلیس برآنها چنان تسلط یافته که به قول قرآن:
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلَّا فَریقاً مِنَ الْمُؤمِنینَ .* سباء ـ 20
«چنان خیال می کند که آنچه می پندارد درست و آنچه متوقع می باشند، به جای می باشد!»

     طبیعی ست که این رابطه، بنابر طبیعت ذاتی و گوهر روان پریشانه خود، رابطۀ خدای غنیِ غفورِ رحیمِ رحمان با بندگان خود نمی باشد تا بنده از فیض و رحمت معبود خویش به رشد، به نعمت، به کمال، به آزادگی، به راحت، به پاکی، به خرد، به نور، به راستی، به بزرگی، به ارج و به هستی برسد! بلکه رابطۀ ناخداوندِ بیچارۀ حقیرِ تهی مایة از خودگریزِ بی خصلتی است که از بی مایگی به سلطه جوئی فرار کرده است.
موجودیست که نه تنها خودش اسیر شده است که می کوشد با توسعه و تعمیق و تشدید سلطه جوئی، بندگان خود را از هرگونه معنی، حرمت، عزت، ارج و تقدسی خالی سازد!
خدائی ست که بیش از بندگان خود محکوم و اسیر رابطۀ خدائی و بردۀ بندگان خویش می باشد! خدائی ست که نه تنها خودش از عزت وجودی گریخته است که می خواهد عزت وجودی دیگران را نیز پایمال روابطِ سلطه جویانه نماید!
خدائی ست که به جای القاء سیرت خداوندگاری، خواری، زبونی، پستی، ناچیزی، بی هویتی و… را القاء می دارد! زیرا: بیمار سلطه جو، از همه توقع خدمت، نه، بلکه انتظار نوکری دارد! و وقتی کارش بالا گرفت منتظر است تا دیگران نوکری او را نوعی عمل افتخارآمیز، نوعی کار ارج بخشنده و شخصیت افزای بشمارند!

     با این مایة از بینش است که متوجه می شویم: چرا عشق نزد سلطه جوی، معنای دیگری پیدا کرده است! او نباید عاشق کسی بشود. بلکه این وظیفة دیگران است که عاشق او باشند! به عشق او بسوزند! و به درد او افتخار کنند!
سلطه جو چون به خود و عواطف خود پشت کرده و از درک آنها عاجز است از موقعیتی که برای عواطف خود ایجاد کرده است بی خبر است! و از اینکه عواطف استعلائی و گوهر خود را متلاشی ساخته است، غافل می باشد! و دقیقاً به همین واسطه هم هست که از تلاشی و فساد آنها محزون نیست!
طبیعی ست وقتی کسی مثلاً از محبت و زمینه های درونی و برونی آن گریخته باشد، چون نمی تواند نسبت به آنها اشراف داشته باشد نسبت به صلاح و فساد آنها نیز، بی توجه و غیر حساس خواهد بود. از اینروست که سلطه جو، سلطه و روابط سلطه را عشق قلمداد می کند! منتها، وقتی هم کسی عاشق او شد، نباید این گرایش باعث شود که آندو در یک هویت واحد به هم برسند! بلکه روابط ویژه حکم میدارد که عاشق باید بسوزد تا معشوق او را درک کند! چرا که او فقط از طریق خواری عاشق است که می تواند او را درک کند، نه از طریق عزتی که عشق به عاشق می بخشد! هر چند که وی به گونۀ مسخره ئی ادعا می کند که هر که عاشق او شود عزت می یابد! اما چون نمی تواند معنای این انتظار و ادعا را درک نماید، مایل است که عاشقش گرفتار رابطۀ سلطه باقی مانده و در ذلت سلطه دست و پا بزند! و دقیقاً از همین روست که به عاشق خود دل سپرده نمی تواند! یعنی چون رابطه اش واقعاً رابطه ئی قلبی و عاشقانه نیست، چون عاطفه اش در امر عشق سهیم نبوده و لاجرم اشباع نمی شود، نمی تواند در بند عاشق بماند! و لذا به دیگری عشوه می فروشد!

     طبیعی ست که درین بحث، مسئلة جنسیت مطرح نبوده و موضوع اعم از مرد و زن و نر و ماده مورد نظر می باشد!
اینان دلی که داشته اند به سلطه داده اند! لذا دلی ندارند تا به عاشق و یا معشوق خود بدهند! از اینرو، همیشه از لذت محبت ورزیدن، از لذت عاشق شدن و عاشق بودن، از لذت واقعی معشوق بودن، از لذت انتظار کشیدن، سوختن، رنج بردن و… در راه عشق محروم می باشند! زیرا که عشق دلی آزاد و جانی آتشناک می طلبد و اینان اسیرند و دلمرده! و لذا از درک آنهمه لطف محروم!
فطرت گریز سلطه جو، به گونۀ رسوا کننده ئی، زیر سلطه به سر می برد! گوئی عاشق سلطه است! زیرا که او در بند، در اسارت و زیر سلطۀ ذوق و خواست سلطه گیری ست.
او زیر تمایلِ سلطه بر دیگران است! او اسیر تمایل سلطه بر دیگران است! او عاشق سلطه بر دیگران است! و چون این عشق بدون حضور دیگران ناممکن بوده و بدون سلطه پذیری دیگران ممتنع می باشد، متوجه می شویم که او در واقع زیر سلطۀ دیگران است! منتها خودش متوجه نبوده و نمی داند که زیر سلطۀ حضور و سلطه پذیری سلطه پذیران خود به سر می برد!

     او با شیئی قرار دادن شخص و کنترول و استعمال او، در واقع خود را از شخصیت تخلیه و به شیئیت بدل می سازد. زیرا عملش مناسب کسی که به خود شخصیت قابل باشد نیست. چه سلطه جو به همه کس و همه چیز (اشیاء و اشخاص) به عنوان وسیله نگاه کرده و با همه چیز از همان موضوع برخورد می کند!

     فطرت گریز سلطه جو یک هراس اصلی دارد و یک سلسله هراسهای فرعی. هراس اصلی او روبرو شدن با خود واقعی، ناقص و نارسا و رنج حاصل از این مقابله و روبروئی ست.
باید خاطر نشان کرد که هراس روانپریش سلطه جو از شناخته شدن (هراس از اینکه دیگران بفهمند که او موجودی ناقص و نارساست) هراسی فرعی بوده و از این هراس بدان جهت هراس دارد که مجبور می شود از این طریق به خود بنگرد و با خودِ واقعی و رنج مشاهدۀ کاستی های آن مقابل گردد. زیرا روانپریش سلطه جو به واسطۀ شناختی که از خود دارد و بصیرتی که به نارسائی های باطنی خود دارد ـ بر خلاف تصویری ادعایی که از خود بروز می دهد ـ تصویر نفرت انگیز و تحمل نابرداری از خود پرداخته است!
او خود را موجودی زاید، بی محتوا، پست، بی عاطفه، منافق سیرت، بی اراده، بی تقدس، ارزش گریز، موذی، ستمگر، سختی گریز، راحت طلب، بی استقامت، خشن، بد اصل، بی صبر، بی نیرو، کم حوصله، بی مرام، بی ریشه، بدبخت، بیگانه با همه و از همه، بی همزبان، دشمن تراش و… می داند! و در واقع داشتن همین تصویر هراس انگیز است که او را به خشونت بیشتر، به دخالت و فضولی بیشتر، به بی عاطفگی بیشتر و… وامیدارد!
لذا به جرأت می توان گفت که: قسمتی از گرایشات سلطه جویانة او برای پوشیدن هراس خودش می باشد. و اگر خواستی بگو: برای پوشانیدن نقص ها و ندیدن آنها می باشد.
آنچه در این رابطه به گونۀ شگفتی زائی جالب توجه می نماید آنست که: آنچه روانپریش سلطه جوی از آن خود را متنفر نشان می دهد، در عمل گرفتار آن می باشد! فرعون از خدا می گریخت! اما این گریز، سر از خداوندگاری خودش بیرون آورد! کمونیستها از مذهب می گریختند، اما، به پرستش بافته های منحط سیاسی ـ حزبی خودشان انجامید! از استبداد، به استبداد کارگری! از دولت، به حاکمیت پرولتاریا! آنهم به شکل، رنگ و شدتی که در تاریخ بشریت کمتر می توان نظیرش را سراغ داد!

     به هر حال، فطرت گریز روانپریش، وقتی به دام سلطه جوئی کشیده شد، یگانه راه نجات از ترس مقابل شدن با خود را، سلطه جوئی و احیاناً تشدید کیفی و کمی آن گمان می کند! و لذاست که متوجه می شویم: او از یک سو همچون فرعون، سزار، چنگیز، هیتلر، استالین و… به شدت عمل روی می آورد و از دیگر سوی، برای فرار از سرزنش و نیز برای گسترش زمینه، به بازشناخت راههای سهل تر و پرداخت بدانها می گراید! لذاست که در کنار کشتارهای دسته جمعی، مثلاً از «فلسفۀ علمی!» هم دم می زند! و یا همچون سلطه جویان غربی، در کنار سانسور غیر مستقیم اذهان ـ که گاه از طریق بمبارانهای لغزاننده و تحریف کنندۀ تبلیغاتی صورت می گیرد ـ از آزادی بیان و عقیده هم دم می زنند!
این نکته به روشنی پیوسته است که: سلطه جو ـ همچون قدرتگرا ـ چون اصل را بر سلطه گذاشته است، هراسی بسیار مسخره او را احاطه می دارد! او نه تنها از روابطِ سلطه هراسان است که از مظاهر اشکال مختلف برتریهای انسانی نیز، اعم از فرهنگی، سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و حتی هنری نیز می ترسد!
آنچه به یادآوری خودش می ارزد آنست که: سلطه جو، خودش، سلطه جوئی را انتخاب کرده، پیشه ساخته و در عمل خود نه تنها آنرا قانونیت بخشیده که از طریق عمل خویش به تبلیغ آن برخاسته است! ولی با همۀ اینها از روابط سلطه بیمناک و هراسان است. منتها باید اذعان داشت که ترسش از به هم خوردن موقعیت خود او ـ به عنوان مسلط ـ است! و دقیقاً به همین علت هم هست که از مظاهر سلطه نیز می ترسد. آنهم تا آنجا که گاه یک کتاب مخالف تعادل آنرا به هم می ریزد! یک صدای مخالف رعشه بر اندامش می افکند! یک نقاشی تشویشش را چند برابر می سازد و…! و لذاست که به سادگی، در جریان مناسبات ترس، مقهور تاکتیکهای دلهره انگیز قرار گرفته و به آلت دست ترس انگیزان بدل می شود! وقتی به صحنه های سیاسی ـ اقتصادی توجه جدی و ارزیابانه معطوف گردد، این نکته روشن خواهد شد که نیروها و استعدادهای زیادی از ترس ـ ترسِ پیش افتادن دیگری ـ افتخار انتخاب شدن و پیش فروش کردن خود را، قبل از دیگران، جشن می گیرند!

     چه سیاست زده های بی ریشه ئی که از ترس، به چالۀ آلت دست شدن قدرتها سقوط نکرده و نمی کنند؟! و باز چه چهره هائی که به وسیلۀ هراس دیگران بدل نمی شوند؟! چه چرندهائی ـ همچون فلسفۀ علمی! ـ مایه و تندیس رعب و هراس میلیون ها انسان قرار نمی گیرند؟! چه نیروهائی در دخمۀ ذهنهای ترسانیده شده نگندیده اند؟! چه قیام هائی که به شکست مواجه نشده اند؟! چه حق هائی که پایمال نگردیده و چه آزادی ها و آزادگی هائی که پایمال هراسهائی از این دست نشده اند؟!
هدف اصلی فطرت گریز سلطه جوی را، نفس سلطه جوئی و یا پی آمدهای آن تشکیل نمی دهد، هر چند او برای تحقق سلطه جوئی تلاشهائی را به خرج می دهد، راهها و روشهای متعددی را تجربه می دارد، برای شناسائی ابزار کار آمدتر و براتر رنج می برد، به شناسائی زمینه ها همت می گمارد، اما همۀ اینها نقش دست دوم، سوم را دارند! زیرا که هدف اصلی، گریز از رنج خود واقعی است.
به عبارت دیگر، سلطه جو یک نیاز اصلی دارد (نیاز به هماهنگی با خود آرمانی) و یک سلسله نیازنماهای فریبنده! گرایش او به سلطه جوئی، بر مبنای رفع نیازنماها بوده و هیچ ارتباط ضروری با نیاز های واقعی و اصیل او ندارد. حال اگر او به سلطه جوئی رنگ و شکل نیاز بخشیده و آنرا با پرروئی و وقاحت یک نیاز قلمداد می دارد یا برای پنهان کردن چهرۀ واقعی خودش می باشد و یا به علت خوی ثانوی شدن این گونه رفتار و برخورد! ولی آنچه مسلم است اینکه: هیچ ضرورت حیاتی و هیچ اجبار غریزی گرایشات سلطه جویانة او را پشتیبانی نمی کند! و هیچ اجباری او را بدانسوی نمی کشاند! مگر میل تخدیر و اغفال خود!

     آنچه درین رابطه از نظر برهانی مهم است اینکه: گرایش او فقط به عقیده (فطرت) ضروری و در نتیجه زاینده و ثمربخش می باشد و بس.
از دیدگاهی ویژه، سلطه جوئی یعنی کشتار. چه سلطه جو، در تحلیل نهائی بر آنست تا: هم بر اندیشۀ دیگران داغ مرگ بزند، هم بر عمل دیگران. طبیعی ست که اینکار را کرده نمی تواند مگر آنکه اول مرگ سلامت اندیشه و عمل خود را اعلام کرده باشد. زیرا او می خواهد دیگران نظراً و عملاً بمیرند تا او تحقق یابد! چه او بگونه شگفتی زائی از اندیشه و آزادی اندیشة دیگران می هراسد! درست به همانگونه که از عمل و ارادۀ آزاد دیگران برای عمل می هراسد! و لذا بر آنست تا دیگران ابزار اندیشه ای باشند که او برای آنها تهیه دیده! و ابزار عملی باشند که او پیشنهاد می کند!
فطرت گریز سلطه جو، برای اینکه خود را اگر سرزنش خود آرمانی برهاند، زندگانی را میدان جنگ و انسانرا گرگ انسان، معرفی می دارد! گرگی که اگر تو او را از پای در نیاوری، او تو را نابود خواهد کرد. او با طرح همین سفسطۀ هویت برانداز، به سلطه جوئی خود قانونیت و مشروعیت بخشیده، آنرا عملی دفاعی و ناچار از پذیرش تلقی می دارد!
در زمان ما سلطه جوئی زیر نقاب ترحم، دلسوزی، ترقی (استعمار) و… نمایان گردیده، سلطه جویان حرفه ئی، برای توجیه عمل شنیع خود متوسل به سفسطه گوئیهائی می شوند که هیچ احمقی هم آنرا باور کرده نمی تواند!
اگر آرمان و هدف را دارای بار ارزشی بدانیم، سلطه جو، هدف ندارد، چون «خود»ی ارزشمدار ندارد. او خودِ واقعی خویشرا قبول نداشته و با خودِ آرمانی هم، هنوز هم جهت نشده است! هر چند که فطرت گریز گاهی خود را هدف دار جا زده و هدف خود را نیز ارزشی قلمداد کرده و برای اثبات حقانیت ادعا و عمل خود دلیل تراشیهائی هم می کند، ولی در واقع: برای فرار از برخوردی ناشایست و پنهان کردن نمای واقعی خویش است که به سفسطۀ سلطه جویان فطرت گریز متوسل شده، به قانونِ «هدف وسیله را توجیه می نماید» می گراید! تا با قانونیت بخشیدن به رفتار خود، خود را از رنج سرزنش شدید خود آرمانی رهائی بخشد. زیرا که رفتار دسته ای از سلطه جویان فطرت گریز، برای رسیدن به آنچه هدف قلمداد می کنند، از مرز حیوانیت و ضد حیوانیت هم می گذرد! و این برای خودش هم ناراحت کننده و غیر قابل تحمل است! لذا برای تخدیر خود و رهائی از چنگال محکومیت باطنی به سفسطه گوئی پناه می برد!

     در واقع روانپریش، با روی کردن به سفسطه و مشغول کردن خود به آن، از خود آگاهی فرار می کند! تا با قرار گرفتن در حوزۀ نوعی بی خودی، خود را نبیند! به خود آگاه نباشد! تا رنج نبرد! و این همان معنای: «از ترس رنج، تن به بدی دادن» است! از اینرو می توانیم یقین داشته باشیم که سلطه جو تا در حوزۀ گرایشهای سلطه جوئی به سر می برد، برای خودش آرمان و هدفی نداشته و گریزش به سلطه جوئی انفعالی و برای تخدیرخود و فرار از احساس رنجی ست که می برد! یعنی چون رفتار سلطه جو، فعالانه و تنش زدای نبوده بلکه منفعلانه و تنش زای می باشد، غیر هدفمندانه است، هرچند که سلطه جوی، به صورتی سخت خیال پرورانه برخی از تلاشهای خویشرا «مقدس» و در نتیجه ارزشی و هدفمندانه قلمداد می کند! در حالیکه او، هم بی تقدس است و هم هدف گریز!
ممکن است سلطه جو خود را دلسوز مردم، محب و غمخوار مردم و متمایل به تحقق اهدافِ آنها جا بزند! ولی همۀ اینها زمانی خواهد بود که این گرایشهای منافقانه بتوانند سلطة او را بر دیگران مسجل سازند! از سوئی باید بپذیریم که چون فطرت گریز سلطه جو، بی تقدس است، نوعدوستی او نیز بدون بار احترام و از موضع سلطه جوئی ست! زیرا که وی هم طعم دوستی را نچشیده و کسی را هم جز برای تثبیت سلطه جوئی دوست نمی دارد! یعنی ممکن است که او دیگران را دوست بدارد، اما برای آن دوستشان می دارد که بر آنها مسلط باشد! درست همچون قصابی که گوسفند چاق و چله را دوست می دارد!
همانگونه که ممکن است پذیرش طلب، برای تحقق پذیرش طلبی، به شهرت طلبی یا سود جوئی و یا سلطه جوئی روی نماید، سلطه جو نیز ممکن است به پذیرش طلبی روی آورد! ولی این فقط زمانی خواهد بود که دیگران او را به عنوان فردی مسلط بپذیرند.
باورم بر اینست که هر یک از ما، با کمی دقت متوجه خواهد شد که برخورد سلطه جو نسبت به سایر انسانها، بسیار شگفتی زای است! چه از سوئی آنها را ابزار اهداف بیمارگونۀ خود تلقی کرده و به هویت انسانی آنها به دیدۀ تحقیر می نگرد! و لذا ظاهراً نسبت به سرنوشت دیگران بی توجه می نماید! ولی از سوئی، چون خود را در حضور منفعلانة دیگران سراغ می کند، تلاش خنده آوری دارد تا سرنوشت دیگران را به عنوان موجودی مسلط بدست گیرد! لذا در هر کارشان مداخله می کند، در هر امرشان خود را شریک قلمداد می کند و…

     در تحلیل نهائی می توان باور کرد که او با اعمال سلطه، در واقع دیگران را از احساس مسئولیت نسبت به خودشان محروم، منع و خالی می سازد! زیرا که به گونۀ رقت انگیزی آنها را از مداخله در امور حیاتی خودشان محروم و به گونۀ هراسباری متکی و وابسته شان می سازد! چه معتقد است که اگر دیگران خود برای خود تصمیم بگیرند، به مرور ایام سلطة او بهم می ریزد! لذا به هر عنوان ـ و حتی به عنوان دلسوزی و دوستی و… ـ مداخله گرانه عمل می کند!
روانپریش سلطه جو، در موارد بی شماری رقت قلب، عواطف ملایم، نرم خوئی و دلسوزی را نادیده گرفته، در برخی از موارد آنرا نفی و نشانۀ ضعف شخصیت قلمداد می دارد! ولی آنچه مسلم می باشد اینست که او به واسطۀ بیماری، برخلاف عقیده و فطرت خود برخورد می کند. یعنی اگر بیمار سلطه جو، این موارد را نادیده می گیرد، نه به واسطۀ آنست که بر وی اثر نکرده و یا عقلاً بتواند آنها و اثرات مثبت آنها را نفی کند، بلکه به این علت از آنها کناره می گیرد که: یا می ترسد تحت تأثیر قرار گرفته و موضع گیری او نشانۀ ضعف وی تلقی شوند و یا می ترسد که عمل او از موضع سلطه تنزل یابد! زیرا که وی تنها از منظر سلطه و از طریق سلطه به نشوه می رسد!

     روانپریش سلطه جو اغلب منضبط، بانظم، خوش عمل، دقیق و… می نماید! درست همانگونه که اغلب پرتلاش و پر جنب و جوش می نماید! اما باید میان کار در جهت رشد و کمال هویت که کار است و بیگاری که چیزی جز تلاش در جهت فساد و تلاشی  هویت نیست، فرق گذاشت! همچنان باید میان انضباط، نظم، خوشکاری و دقتی که در جهت فطرت است از آنچه در جهت خلاف فطرت می باشد، امتیاز قایل شد. لذا باید پذیرفت که گرایش به کار بیشتر، خود گرایش به زمینه های سلطه جوئی ست. همانگونه که زمینه و فرارگاهی ست از احساس شرم و رنج نارسائیهای خود واقعی! چه بیمار، به میزانی که مشغول و متوجه کار است، از خود غافل است، به همان نحوی که گاه توجه به نظم و… یا برای نمایش قدرت و در نتیجه تثبیت و تداوم و تعمیق سلطه است! یا فرارگاهی موقتی است و یا خود را دلسوز خود و … قلمداد کردن! در حالیکه او نه به کار سالم و نظم سالم و معنادار توجه دارد نه به انضباط سالم و معنادار!

     بیمار سلطه جو نیز همچون پذیرش طلب، خود را از خیلی چیزها محروم ساخته است، که با وجود تذکر آنها در بخش مربوط به پذیرش طلبی به واسطۀ اهمیت بسیار برجستة آنها، همۀ آن موارد را عیناً دوباره درینجا نیز یادآوری می داریم، سلطه جو به واسطۀ انغمار در سلطه جوئی خود را:
از تهذیب نفس خود؛
از بررسی و محاسبۀ درجۀ فساد و کمال خود؛
از بیداری نسبت به حقیقت خود؛
از تلاش و جهاد در جهت تکمیل خود؛
از وقایۀ خود؛
از تصفیۀ خود؛
از تفکر نسبت به خود؛
از استقامت در طریق ساختن خود؛
از محبت و دلسوزی به خود؛
از امید به رشد و پروردن خود؛
از همت در زمینۀ آزادی خود؛
از مراقبت جوهر و هویت ربانی خود؛
از بصیرت نسبت به وضع و جنبه های استعلائی و امکانات متعالی خود؛
از معرفت به دارائیهای خود؛
از انس و الفت با خود؛
از خوف و هراس نسبت به آفات هویت و رشد و کمال خود؛
از مشاهدۀ زیبائی های خود؛
از درک عظمت وجودی و امکانات بیبدیلِ کرانۀ ناپیدای رشد و عزت و… خود محروم می گرداند!

     علاوه بر اینکه این تیپ ها در واقع:
از پذیرش عواطف و اهداف خود فرار می کنند!
از نمایش اصیل و آفرینش هویت های مختلف، یا هویت خود در ابعاد مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، هنری و… فرار می کنند!
از ارزشهای درون ذاتی، واقعی و تحققیِ هویت انسانی خود به سوی اعتباریات وهمی فرار می کنند!
از زمینه های تجهیز خود به نیروی نفی بدیها و نارسائیها و… و نیز توانائی اثبات خوبی ها فرار می کنند!
از شوریدن بر نارسائیها و از عصیان علیه بدیهای خلقی خویش فرار می کنند!
از عملِ دمیدن، روئیدن، بالیدن، و جوشیدنِ از درون ـ آنهم به نفع هویت انسانی خود ـ فرار می کنند! و…!



[1] – بقره ـ 258

[2] ـ نازعات ـ 24

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

پذیرش طلبی

  یکی از راههای فرار از خویشتن و به عبارتی: یکی از راههای فرار از رنج زادۀ احساس ناچیزی و اضطراب زادۀ بی هویتی فرار به پناهگاهِ «پذیرش و تأیید دیگران» است.
روانپریش، وقتی در لهیب احساس ناچیزی می سوزد، و وقتی نمی تواند عدم تأیید و عدم پذیرش خود را از طرف خود تحمل کند، برای فرار از این رنج و برای ارضای ناشیانۀ خویشتن به «پذیرش دیگران» روی می کند، تا جبران عدم پذیرش را، با پذیرش دیگران نموده باشد.
این روند تا بدانجا ادامه دارد که تأییدطلب به گونة هراس انگیزی خودِ آرمانی خود را در گرایشهای تأییدطلبانه زندانی می کند! و رفتار تأییدطلبانه، خوی و منش ثانوی او می شود. آنهم تا آنجا که گاهی حتی علت تأییدطلبی خود را نیز ندانسته، و به عنوان یک امر عادی تلقی می کند.
آنچه در این رابطه بسیار با اهمیت می باشد! اینست که پذیرش طلب، هدف اصلی خود را تأیید دیگران قرار نداده است، یعنی پذیرش طلبی خود هدف نبوده، بلکه به عنوان وسیلۀ زدایش و یا پنهان کردن رنج، مورد گرایش و استفادة او قرار می گیرد! به عبارتی دیگر: پذیرش طلبی، حصاریست که روانپریش ـ پناهگاهش تلقی کرده ـ و خود را در آن زندانی می کند!
لازم است برای رفع ابهام و کژ فهمی این نکته را یادآور شویم که پذیرش طلبی در تقسیم اولیه خود به دو گونه تقسیم می شود:
الف ـ پذیرش طلبی منطقی و سالم، که در برابر گرایشهای منطقی و ارزشی بروز کرده، فرد در آن هدفی را دنبال می کند.
باء ـ پذیرش طلبی بیمار گونه و تلاشی زای، که مورد تأمل این بخش می باشد.

      با در نظر گرفتن آنچه در بخشها و بحثهای گذشته آمد، اگر بخواهیم بدون طرح مسائل مقدماتی وارد اصل بحث شده و در یک نگرش کلی تصویری از روانپریش پذیرش طلب به دست دهیم، خواهیم دید که او با رویکرد به پذیرش طلبی به فردی «فریبکار» بدل می شود! زیرا که پذیرش طلب از سوئی به فریب دادن خود مشغول بوده و به جای همسوئی با خود آرمانی، به مشغول ساختن و تخدیر و انحراف ذهنی و… خود پرداخته است! و از دیگر سوی به فریب دیگران! چه دیگران را با نحوۀ معین و ویژۀ برخورد خویش به وسیلۀ تأیید خود بدل کرده و حمال بار تأیید خود ساخته است!
روانپریش پذیرش طلب، اغلب نیازهای خود را فدای خواهشهای دیگری می کند تا پذیرش و تأیید او را جلب نماید! اغلب اسیر خواستها و موضعگیری های دیگران می شود تا از ناحیة آنها تأیید شود! اغلب منافقت پیشه کرده، چاپلوسی کرده، فروتنیهای مکارانه و… به خرج می دهد تا مؤید دیگران قرار گیرد!
در این رابطه، نیاز اصلی او را به دیگران، «تأیید و پذیرش طلبی» تشکیل داده، تحقق سایر نیازها را نیز برای همین تأیید دنبال می کند؛ مثلاً ریاست را برای تأیید می خواهد! حقوق و درآمد بیشتر را برای تأیید بیشتر می خواهد! شهرت و قدرت بیشتر را برای تأیید! و حتی ـ اگر مثلاً و خدای نکرده رئیس و یا مافوقِ علمی، هنری، سیاسی، اقتصادی و… بود ـ همکاری و تابعیت دیگران را هم برای تأیید می خواهد!
اینان چاپلوسی را قدردانی خیال کرده و اگر خود بدان پردازند، اغلب قدردانی هایشان به چاپلوسی می انجامد، تا زمینۀ تأیید بیشتر و کامل تر مهیا گردد!
پذیرش طلب، با آنکه طبیعت و منطق حیاتی شان مؤید آنست که در ظاهر امر، خود را از بیخ و بن و در همۀ جلوه ها، در دیگران جستجو می کنند، دیگران برایشان حکم شیئی و ابزار تأیید را پیدا می کنند! زیرا که اینان، کسی را جز برای تحقق این خاطر، نمی خواهند!
پذیرش طلب، حضور و تشخص وجودیش را به گونۀ ترحم آلودی از دست داده و به گونۀ سایه ئی از حضور و تشخص دیگران در می آید! زیرا که مرکزیتِ وجودی و تشخص رفتاری او، از طریق تأیید دیگران جلوه و حضور پیدا می کند! هر چند که از دیدگاهی ژرف تر، نه چنین است. چرا که او در خیال محض به سر برده آنچه حضور و مرکزیت و… تصور می کند، همه تصاویر پنداری خود او بوده و در حقیقت و فی نفسهِ هستی و وجودِ او هیچگونه تغییری پیدا نمی شود! و او همانیست که قبل از تأیید بوده است و لذاست که رفتار و موضعگیریهایش، با آنکه ظاهراً از برون هدایت می شوند، ولی به صورت عمقی و رنجبار بیشتر به فریب و فساد خودش (فرار از رنج مشاهدۀ خود واقعی و نابودی حقیقت وجودی وی) می انجامد! چه در واقع او خود را فریب داده و متلاشی کرده است.

     لازم به یادآوریست که روانپریش پذیرش طلب کلاً از برون هدایت نمی شود. چه هدایت اولی، همان هدایت اختیاری و درونی اوست، از خودِ آرمانی به انحراف پذیرش طلبی! ولی وقتی به پذیرش طلبی افتاد، هدایتهای بعدی او گاه توسط دیگران صورت می گیرد!
اگر چه با در نظر گرفتن دیدگاهی ویژه، شایسته است بگوئیم: هدایت واقعی او ـ پس از انحراف ـ به دست میل پذیرش طلبی است. چه او به هدایت دیگران از آنرو تن در می دهد که می خواهد دیگران را استعمار و استثمار کرده و از آنان پذیرش و تأیید کسب نماید!
پذیرش طلب با آنکه می کوشد همه ـ از هر فکر و فرقه ـ او را تأیید نمایند، به تأیید صاحبان جاه و مقام ظاهری و دهن پر کن، که چشم همۀ مقلدان خودباخته را پر کرده اند، بیشتر تلاش می ورزد. و اگر خواستی بگو: به استعمار و استعمال این دسته، بیش از سایر دسته ها توجه دارد!

     بر مبنای همین نگرش است که متوجه می شویم، او اسیر و نیازمند دیگران نبوده بلکه اسیر خود است! زیرا که اسیر و نیازمند تأیید خود ـ مطابق الگوی خود آرمانی ـ و نیاز تأییدجویانة خود بوده و دیگران را ابزار آن قرار داده است! و درست بر مبنای همین دقیقه است که در می یابیم رابطه اش با دیگران، تجزیه طلبانه است. و این یعنی نوعی ویژه از شرک و حتی بدترین نوع آن، چه بیمار، در این مرحله به وحدت شخصی هویت خود هم ایمان ندارد! زیرا که نه تنها خود را تجزیه می کند که دیگری را نیز ـ از طریق بیدار کردن منحرفانه و اعتیادآورش ـ تجزیه می کند! چرا که طرف مقابل به واسطۀ بدآموزی، معمولاً از دیگران هم توقع رفتار او را داشته، او را به خود و به جز خود تجزیه می کند!
معمولاً در گرایشها و موضعگیریهای روانپریش تأییدطلب نوعی هراس و خوفی نومید سازنده وجود دارد. زیرا که او از ترس مواجه شدن با سرکوفت خودِ واقعی و خوف عدم پذیرش، همیشه مضطرب است! اینان چنانکه قبلاً هم آمد، معمولاً:
بی خصال (متلون) و بدون هویتی قوام یافته می باشند! اینان معمولاً: بی تقدس، بی ارج، بی کیفیت و بدون پشتوانۀ ارزشی هستند؛ اینان به گونۀ هراس انگیزی تهی از خردمندی و بارهای عقلی و پشتوانۀ برهانی بسر می برند! اینان به گونۀ وحشت انگیزی «نا زمانمند» تخیلی، تخدیر شده و بدآموز می باشند! زیرا که نه تنها به تخدیر و تغفیل خود می پردازند، که طرف مقابل را نیز، به دلایل متعدد تخدیر و اغفال میدارند! طبیعی ست که خود این تخدیر و اغفال هم باورهای نابجا و نتایج ناشایست دیگری را به وجود می آورند! هم باعث بدآموزیهای تازه، در وی می شود! و هم بار اسارتی مضاعف را بر دوش هر دو تحمیل می دارد! چه هر دو را به این نحوۀ رفتار معتاد و اسیر می سازد!

     آنچه در این رابطه قابل تأمل می نماید اینست که: چنان نیست که پذیرش طلب، نسبت به همه و یا حداقل، قسمتی از این ویژگیها، برای همیشه غافل باشد! بلکه چون در آنها و از طریق گزینش و توسل بدانها، نوعی پناهگاه، نوعی حصار، نوعی زمینۀ اشتغال و… می یابد که می تواند با قرار گرفتن در آن، از تهدیدات خود آرمانی، و از مشاهدۀ کسرها و نارسائیها در امان! بماند، بدانها می گرود!
این نکته ثابت می کند که بیمار فطرت گریز پذیرش طلب، به نفس پذیرش طلبی، هیچگونه احتیاج و ضرورت غریزی و زیستی نداشته، و هیچگونه اجباری هم او را وادار به استقرار در آنجاها نمی کند، بلکه فقط بی عقیدتی و انحراف از فطرت و راحت طلبی عملی او، وی را بدانجاها می کشاند! چه در غیر این صورت باید یا رنج مشاهدۀ نارسائیهای خود واقعی را تحمل کند و یا در جهت تحقق خود آرمانی به تلاش و عرق ریزی تن در دهد!
در واقع او یک کسری دارد و آن اینکه: خودش چون به خود بینا است، خود را نمی پذیرد! و از پذیرش خود سرباز میزند! لذا کسر پذیرش و تأیید خود را از ناحیة روان خود، می خواهد از طریق دیگران جبیره نموده! خود را از رنج مشاهدۀ «بی پذیرشی» نجات بخشد! چرا که خود را به صورت ناموجه و بیمارگونه ئی بازنده می یابد!
اگر چه از این نظر که او با موضعگیریهای خویش، فطرت خود را باخته و دنیای رشید و استعلائی فطریات خود را باخته است و… بازنده است.

     از اینروست که در موارد متعددی متوجه می شویم که حاضر می باشد تا باز هم: از کار و تلاش جسمانی، از پول و مکنت، از هنر و حرفت خود ببازد تا تأیید و پذیرش دیگران را برده باشد! روشن است که این بازندگی را نیز، بدآموزیها و خطراتی روشن در پی می باشد زیرا که:
طرف مقابل را متکی و نامستقل بار می آورد!
طرف مقابل را بی ابتکار و مقلد بار می آورد!
طرف مقابل را از تجربة تلاشهای حضوری و شخصی محروم می سازد! چنانکه خودش را نیز تخدیر نموده، معتاد ساخته و اسیر گونه ئی از بازندگی قرار می دهد.

     روانپریش پذیرش طلب چون به علالت ذهنی گرفتار می باشد، در مواقع تأیید دیگران، آنها را به گونة تناقضباری تأیید می کند! اگر چه گرایشهای افراد مورد تأیید وی متناقض و غیر منطقی باشد، زیرا به گونۀ حماقت آلودی منتظر است تا دیگران هم او را تأیید نمایند!
این احساس نیاز کاذب (نیاز به تأیید شدن) او را وا می دارد تا: خود را به گونۀ وهن آمیزی از یاد ببرد! خود را مطابق الگوی دیگران نمودار ساخته و جلوه دهد! از خود برای نمایش هویت، الگو نداشته باشد! و اینها باعث می شوند که: یک سلسله ارزشها و گرایشها و زمینه هائی را که باطناً دوست دارد، نفی و ترک و طرد کرده! و سلسله ئی دیگر را که باطناً دوست ندارد، تأیید، تحمل و پذیرا گردد!
و چون متوجه می شود که در این ترک و قبول، در ظاهر امر و در تحلیلِ سطحی و ظاهری قضیه:
برون او را «مجبور» و لاجرم اسیر کرده است!
برون عملاً بر وی سوار شده است!
برون عزتش را نفی کرده و به گونۀ رقتباری ذلیل کرده است! لذا: نسبت به دیگران بدبین می گردد!

     و باز وقتی متوجه می شود که: عرضة بروز بدبینی و عناد را نداشته و گاه، رذیلانه و خودفریبانه آنرا خوشبینی، نوعدوستی و محبت جا می زند! و در تحلیلی واقع بینانه تر، وقتی متوجه می شود که: این خود اوست که خود را مجبور به این پستی ها کرده است، نسبت به خود نیز خشمناک و متنفر می شود! و باز چون از سوئی شدیداً احساس ناچیزی، احساس سرشکستگی و احساس بلاتکلیفی کرده و خیال می کند که هیچ راه دیگری در برابرش باز نیست، ناامیدانه، سرخورده از همة
بی دست و پائی ها، با احساسی سخت ذلتبار، همراه با نفرت انسانی شکست خورده، بی رمق و زبون، دوباره به دامن پذیرش طلبی سقوط نموده و گاه: گمان می کند که پذیرش طلبی را به حد کمال نرسانیده است! و لذا می کوشد به صورتی انتحاری آنرا کمال بخشیده و کمیت و کیفیت آنرا افزون نماید! و همین نوع از گرایش است که هر آن او را بی قدرتر، بی ارزش تر، ذلیل تر و در نهایت بیمارتر می دارد! اگر چه این گرایش انتحاری باعث می شود که به گونۀ تخدیری و غفلتباری، ظاهراً از رنج مشاهدة خود دور افتد. ولی به میزانی که بار خود را گران می سازد، بیماری خود را نیز پیچیده تر و… می سازد!
اینان در برابر پذیرندگان خویش متواضع، تسلیم و اسیر بوده ولی در برابر آنهائیکه نمی پذیرندشان، بسیار سختگیر، وقیح، خشن و… می باشند.
اصولاً در رفتار پذیرش طلب، با وجود توانمندی غیر قابل انکار، اگر نسبت به جدل، عصیان، دشمنی و… نفرت نشان داده می شود! اگر نسبت به تواضع و نرمی خوشبینی نشان داده می شود، اگر نسبت به برخی ارزشها اطاعت، پیروی و گردن گذاری نشان داده می شود، اگر از میل سلطه گری، برتری جوئی، استعمار و… بیزاری و نفرت نشان داده می شود، همه و همه ظاهری و فریبکارانه است!
از سوئی، اگر قدری دقت نمائیم، متوجه خواهیم شد که پذیرش طلب با گرایش و رویکرد به ذهنیت پذیرش طلبانه، عملاً برخود شوریده و خویشتن را از داشتن یک سلسله ارزشها تهی می سازد! چرا که او به گونه ئی هراسبار خود را از بارِ عزت، آزادگی، تشخص وجودی، تبارز هویت، استقلال وجودی، خود انگیختگی، منزلت، طهارت، شهامت، عزت نفس و… بی نصیب و محروم ساخته است! و از دیگر سو، میل استیلای بر دیگران را، از طریق مجبور کردن دیگران به پذیرش خود، اشباع نموده، در واقع دیگران را مجبور به تأیید و پذیرش می سازد! درست همانگونه که «توان» و «شهامت» او، از طریق تلاشهائی مشخص می شود که وی برای پذیرش طلبی انجامشان می دهد!

     او در این راه، توان عجیبی از خود بروز داده و بینندگان را وا می دارد تا بپذیرند که وی شهامت آنرا دارد که تا سرحد بردگی، خود را پست و ناچیز جلوه دهد! شهامتی که افراد کمی توان بروز آنرا دارند! از اینرو منش پذیرش طلب ایجاب می کند تا:
همیشه منافق بماند!
همیشه خود را متمایل و مؤید دیگران جا بزند!
همیشه نظر و عمل دیگران را درست بشمار آورده و به جا جلوه دهد!
همیشه خود را نیازمندِ مهر و لطف و… آنها جا بزند!

     طبیعی ست که این نحوه از زندگانی برای روانپریش تأییدطلب فوایدی ـ هر چند تخیلی ـ را در بر تواند داشت! زیرا که یک رنگ و جدی بودن تصادم و تخاصم ایجاب کرده، نیروی مقاومت و مقابله طلبیده، استقامت و اتکاء به خود را خواسته، تحمل رنج کسب و تحقق بسیاری از زمینه ها مانند: آزادگی، شهامت، پاکی، عزت و… را می طلبد؛ که او ندارد، پس او نمی تواند چنان (منافق) نباشد! زیرا که احساس نداشتن همۀ آنچه آمد، نه تنها بیمار را به شدت آزار می دهد که گاه، حتی مخل غفلت او از نداشتن آنها می شود! لذا خیال می کند که منافقت و…، می تواند از رنج همۀ این موارد رهائی اش بخشد!
او هرگز کاری را که به پذیرش خودش نینجامد، انجام نخواهد داد. لذا هر کاری را که بخواهد انجام دهد، از اول به نتیجۀ آن نگاه می کند، حال اگر به تأیید و پذیرش خودش تشخیص داد، انجامش می دهد و الا نه! ولو اینکار یک تفریح ساده باشد! و لذاست که اغلب اینان تفریحگاههائی را بر می گزینند که زمینۀ تأیید داشته باشد!
ولی از آنطرف، همانگونه که آمد، چون از سوئی خود را از مواردی محروم و بی نصیب ساخته است و از دیگر سوی: چون می داند که به آنچه می کند ایمان نداشته و همه را وسیله قرار داده است ـ آنهم وسیلۀ جبران نارسائیها، کمبودها، حقارتهای وجودی، عقده ها و… لذا: به جای آنکه از رنج او، از حقارت او و از ناچیزی او کاسته شود، به گونۀ هراسباری، احساس بی منزلتی، بی هویتی، یأس، ناچیزی و… می نماید! چه متوجه می شود که با وجود پذیرش دیگران هم، هیچ چیزی دگرگون نشده و او همان او است و نه بیشتر! یعنی، او هنوز همانیست که مورد پذیرش خود آرمانی نمی باشد!

     همانگونه که به نحوی متوجه می شود که به گونۀ حیرت آوری طفیلی گردیده است، خودش خودش نیست، جوهریتِ وجودی خود را از دست داده و حالت سایه ئی و تابعی پیدا کرده است!
پذیرش طلب، با آنکه دیگران را تا سرحد وسیله قرار دادن تحقیر کرده و عملاً ناچیزشان می سازد، ولی پذیرش و تأیید همانها را به نفع خود شمرده و ارج و اهمیت قایل می باشد! لذا با توسل به ترفندهای متنوع، می کوشد پذیرش کسانی را جلب کند که از نظر عامۀ مردم زندگانی معیاری (قابل تأیید از نظر ظاهری و مادی) دارند!
وی، مرگ و تلاش مرگبار خود را زمانی باور کرده و ناچیزی و حقارت تعفن آمیز خود را وقتی تصور می کند که خود را محروم از پذیرش تخیل نماید! و این، از نظرگاهی ویژه، درست ترین برداشتی است که پذیرش طلب نسبت به خود دارد؛ چه، او به خوبی خود را شناخته و بی منزلتی خود را در می یابد! و چون باور داریم که پذیرش طلب فرارگاه خویش را هم خوب می شناسد، متوجه خواهیم شد که اگر او تنها فرار گاه خود را هم از دست بدهد، دیگر چیزی برای ابراز وجود نتواند داشت! اگر چه از دیدگاهی ویژه اصلاً وجودی ندارد.
علت آن اینکه، او با از دست دادن پذیرش دیگران تنها پناه گاه خیالی خود را از دست رفته تلقی کرده هم از درون سیلی می خورد، هم از برون! تازه مصیبت وقتی بالا می گیرد که نتواند فرارگاه دیگری دست و پا کند.
اگر چه علت گرایش به پذیرش طلبی را نمی توان دقیقاً معین ساخت، ولی آنچه روشن می باشد آنکه، عامل ریشه ئی را نداشتن پایه و ریشۀ عقیدتی و ارزشی تشکیل می دهد که احساسِ بی هویتی و عدم پذیرش خود را به دنبال دارد! طبیعی ست که در مراحل بعدی می توان جستجوی پناهگاه برای گریز از مقابل شدن با نارسائی های خود واقعی و سر کوفت خود آرمانی را، به عنوان علل ثانوی مورد توجه قرار داد. چنانکه شرایط ویژۀ محیطی و اجتماعی را نیز.

      چه ممکن است در برخی از محیط ها و یا در نحلۀ ویژه ئی از شرایط اجتماعی، زمینه برای پذیرش طلبی مهیاتر، بازتر و آسان تر باشد! همانگونه که در برخی موارد زمینه برای سلطه جوئی یا قدرت گرائی بیشتر آماده می باشد.
این بیماری گاهی به شکلی تبارز می کند که ممکن است فرد بیمار قدرت را برای اشباع عطش پذیرش طلبی خواسته باشد! بدین معنا که ممکن است از طریق قدرت نمائی اشباع نشده ولی از طریق پذیرش طلبی اشباع گردد.
هر چند باید متذکر شد که: تعداد راهها بسیار زیاد بوده و ما اگر فقط دو سه مورد را ذکر می کنیم یا بیشتر برای ذکر نمونه هاست و یا به واسطۀ این که مبتلایان به این مسئله و دام، از دیگر جلوه ها بیشتراند!

     یکی از نکته های توجه انگیز و قابل تأمل درین رابطه آنست که پذیرش طلب به میزان تلاشی که برای کتمان نارسائیهای خود انجام می دهد؛ به میزان جدیتی که برای گریز از سرزنش خود ایده آلی انجام می دهد؛ به میزان سعیی که برای تخدیر و اغفال خود انجام می دهد؛ به میزان کوششی که برای رهانیدن خود از رنج و اضطراب باطنی به کار می بندد، خود را و حقیقت خود را افشاء می دارد! زیرا نفس عمل، ابزار مورد استفاده، روشهای مورد بهره گیری، جهت گیری ها و… چون خلاف فطرت و طبیعت اولیۀ اوست؛ چون تصنعی و سطحی است؛ چون نمایشی و بی ریشه است؛ چون بی مغز، بی روح و فاقد حرکت و حیات ذاتی ست، رسوا کننده و افشاگر می باشند!

     اگر چه پذیرش طلب تلاش بسیاری به خرج می دهد تا رفتار و موضعگیریهایش را طوری جلوه داده و طوری منظم نماید که متناقض جلوه ننمایند، ولی با آنهم از خجلت افشاگری آنها مصون مانده نمی تواند. و این بدان علت تواند بود که: پذیرش طلب همیشه در پی کسب تأیید تیپ های گوناگون با تمایلات متضاد و مواضع متضاد می باشد، و این خود، تناقض ها را آشکار می سازد! پذیرش طلب تأیید باطنی ندارد و این عطش زای است! پذیرش طلب حدی برای ارضاء نشناخته و هر روز و هر دم خود را نیازمند پذیرش دیگران دانسته و از طریق تحقق پذیرش دیگران به ارزیابی می نشیند!
لذا با همة تلاشی که به خرج می دهد چون هیچگونه دگرگونی اشباع کننده و راضی سازنده ئی در خود نمی یابد! رسیدن به این واقعیت، خشم و عناد او را هم نسبت به خودش و هم نسبت به دیگران بر می انگیزاند!
یکی از چیز هائی که پذیرش طلب فاقد آن بوده، از آن هیچگونه تجربه ئی نداشته و از فقدانش به صورتی فطری رنج می برد، تجربه و احساس رابطۀ انسانی ست، یعنی او نمی داند که معنای رابطه با همنوعان چیست؟! او نمی داند که داشتن رابطۀ مهرآمیز با همنوعان، چه حلاوتی دارد؟ چه ثمراتی دارد؟ چه شور و شوق و حرکت و نورانیت و لطف و سبکی و… ایجاد می کند؟! زیرا که او به دیگران به دیدۀ ابزار می نگرد نه به دیده همنوع و همکار.

     پذیرش طلب شاید ادعای عشق به طرف مقابل خود داشته باشد، اما عشقِ او به حدی حساب شده است که شگفتی می زاید! چه او قبل از ابراز عشق، جوانب متعدد قضیه را بررسی می کند! یعنی: طرف را از نظر اینکه می تواند کمبودهای پذیرشی او را در ابعاد مختلف برآورده سازد یا نه، مورد بررسی قرار می دهد! با وسواسی حیرت انگیز بررسی می دارد که آیا: وضع اقتصادی معشوقش می تواند گوشه هائی از پذیرش طلبی او را اشباع دارد یا نه؟! وضع اجتماعی او را نیز، زیبائی ظاهری، شهرت و موقعیت های دیگر او را نیز به همانگونه موردِ ارزیابی قرار می دهد! یعنی زمانیکه از هر نظر خاطر بیمارش آسوده شد، به گونۀ بسیار خفت باری، ابراز عشق می کند! ولی از آنجا که این عمل از هر گونه پویائی و حیات و جوهر درونی عاری و غیر فعال می باشد، معشوق را، هر چند که خرفت و خوشباور باشد، متوجه روح قضیه می سازد!
نکتۀ مهمی را که لازم است یادآور شویم آنست که پذیرش طلب، تأیید مردم را از آنرو نمی خواهد که معتقد باشد چون دیگران ارجمند و مهم می باشند، در نتیجه پذیرش آنان هم ارزشمند می باشد! زیرا که او با دیگران و با نفس پذیرش طلبی از موضع و دیدگاه ارزشی برخورد نمی کند، تا به نتیجۀ ارزشمندانۀ گرایش بیندیشد! بلکه از موضع و دیدگاه ابزاری نگریسته، لذا آنرا وسیلۀ اشباع نیاز خویش قرار می دهد!

     آنچه آمد، مؤید آن تواند بود که پذیرش طلب به صورتی بسیار جدی و عمیق از خویش بیزار و متنفر می باشد! و این بدون چون و چرا: هدف گریزی، زندگی گریزی، ارزش گریزی، خرد گریزی، کمال گریزی و… را در پی دارد! و اینها پندارگرائی، فسادگرائی، مرگ گرائی، تخدیر و تغافل، اسارت گرائی و… را در پی دارند! و درست پس از رسیدن به این مرحله است که بیمار:
از تهذیب خود؛
از بررسی و محاسبۀ درجۀ فساد و کمال خود؛
از بیداری نسبت به حقیقت خود؛
از تلاش و جهاد در جهت تکمیل خود؛
از وقایۀ خود؛
از تصفیۀ خود؛
از تفکر نسبت به خود؛
از استقامت در طریق ساختن خود؛
از محبت و دلسوزی به خود؛
از امید به رشد و پروردن خود؛
از همت در زمینۀ آزادی خود؛
از مراقبتِ جوهر و هویت ربانی خود؛
از بصیرت نسبت به وضع و جنبه های استعلائی و امکانات متعالی خود؛
از معرفت به دارائیهای خود؛
از انس و الفت با خود؛
از خوف و هراس نسبت به آفات هویت و کمال خود؛
از مشاهدۀ زیبائیهای خود؛
از درک عظمت وجودی و امکانات بیبدیل کرانۀ ناپیدای رشد و عزت و… خود محروم می گردد!

     طبیعی ست که آنچه آمد، تنها مربوط به بیمار پذیرش طلب نبوده، بلکه شامل کلیه فطرت گریزان گرفتار مصائب روانی تواند شد! ازآنچه آمد، می توان به این باور رسید که پذیرش طلب، معیار، اصول و ضابطه ندارد! هر چند وقتی خوب دقت کنیم متوجه خواهیم شد که پذیرش طلب، از متعصب ترین، پر و پاقرص ترین و سخت گیر ترین اصول گرا هاست!
اصولاً، پذیرش طلبی با اصول گرائی متناقض است! زیرا که اگر پذیرش طلب بخواهد به اصول متمسک باشد، جلب پذیرش کرده نمی تواند! از این نظر، می توانیم بپذیریم که پذیرش طلب پا و پایه ندارد، ریشه ندارد، موضع ندارد، جهت ندارد، قول ندارد، عهد ندارد و…! و دقیقاً به واسطۀ همین بی مایه ساختن خود، از قاطعیت در عمل و در گرایش بی بهره است.
گاه در این مزبل فسادبارچنان غوطه می خورد که نه تنها از این محرومیت تنبه و بیداری حاصل نمی نماید که عملاً این گرایش را تبلیغ هم می کند!
و نیز، دقیقاً به واسطۀ همین خصلتِ هر دم خود را طرد کردن، هر دم خود را نفی کردن، هر دم خود را دور انداختن، هر دم خود را بی موضع کردن، هر دم خود را خوار کردن و… است که از همۀ بیماران دیگر بیشتر زجر می کشد!
اما اینکه گفتیم وی متعصبی اصول گراست، برای آنست که او، همیشه از موضعِ پذیرش دیگران حرکت می کند، و همین نکته را هم اصل و محور و هدف قرار داده است!

قرآن موضعگیریهائی از ایندست را «فسق» و «ظلم» معرفی کرده و سرانجام آنرا، تلاشیِ همه جانبة سلامت و گرفتاری به بدترین ناهنجاری های عملی معرفی کرده است:
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ * اعراف ـ 165
«و چون هر چه بر آنها تذکر داده شد فراموش کردند، ما هم آن جماعت را که پند می دادند و خلق را از کار بد باز می داشتند نجات دادیم، و آنانرا که ستمکاری کردند به کیفر فسق شان به بدترین عذاب گرفتار ساختیم.»

     چه اینان، تذکرات پی همِ واقعیت های تاریخی، تذکرات پی همِ وجدان جمعی، تذکرات پی هم رسولان الهی و دین باوران دلسوز و از همه روشن تر و قابل فهم تر، تذکرات پی همِ فطرت خود را نیز از یاد برده اند!

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

گوشه ئی از پی آمدها در آئینه ای دیگر

پیش از همه باید یادآور شویم که چون این کتاب را ـ همانگونه که آمد ـ جلد دیگری در پی است که بیشتر حول مسایل و نمودهای روانپریشی از دیدگاه اسلام دور می زند، لذا در اینجا اگر مواردی هم می آید فقط از باب نمونه تواند بود. نه بیشتر، آنهم نمونه هائی ناقص و نامکمل.
به هر حال، حضرت امیر (ع) را درین زمینه نظرات عمیق و گسترده ئی ست که ایجاب می کند، دانشوران با فرصتی کافی و حوصله ئی وافی بدانها پرداخته و به گوشه ئی از راز و رمزهای این بخش از معارف انسانی، از دیدگاه آن بزرگ آشنائی حاصل کنند! ما برای ارائه ی نمونه ـ ولی نامکمل ـ چند مورد معین را فقط از «غرر و دُرَرِ آمدی» چاپ دانشگاه تهران ([1])، گزیده و ارائه می داریم.
روانپریش در واقع با گریز خویش از فطرت و مشغول کردن خود به زمینه های انحرافی:
1 ـ از حرکت رشد دهندۀ عقل جلو می گیرد، حضرت علی (ع) در این مورد دارد که:
سَبَبُ فَسادِ الْعَقْلِ الْهَوی . ج 4 ص 121
«سبب فساد عقل و خرد خواهش است، یعنی خواهشهای باطل.»

     ما ضادَّ الْعَقْلَ کَالْهَوی . ج 6 ص 54
«دشمنی نکند عقل را چیزی مانند هوی و هوس.»

     اَقْرَبُ الْآراءِ مِنَ النُّهی اَبْعَدُها مِنَ الْهَوی .ج 2 ص 402
«نزدیک ترین رأیها و اندیشه ها به عقل، دورترین آنهاست از هوی و خواهش، یعنی هرگاه رأیی موافق خواهش صاحب رأی نباشد و آنرا ترجیح دهد، این نشان نزدیکی آن رأی است به عقل…»

     2 ـ راه سلامت را بر خود می بندد، حضرت دارند:
اَلشَّهَواتُ قاتلات. ج 1 ص 55
«خواهشها کشندگانند که سبب هلاک اخروی گردند، بلکه دنیوی نیز».

     3 ـ زمینه ساز هجوم آفتها و میزبان آنها می شود، چنانکه آمده است:
     اَلشَّهْوَۀُ اِحْدُ الْمُغْوِیَیْنِ. ج 2 ص 23
«خواهش یکی از دو گمراه کننده ایست برابر با تمام گمراه کننده های دیگر».

     4 ـ با نفیِ قسمت عمده و اصیل استعدادهای خود، نظم وجودی خود (اعم از جسمانی و روانی) را به هم میزند، از این اصل حضرت امیر (ع) چنین پرده بر گرفته است:
ذَهابُ الْعَقْلُ بَیْنَ الْهَوی وَ الشَّهْوَۀِ . ج 4 ص 32
«رفتن عقل میان هوس و شهوت است. یعنی به سبب غلبۀ یکی از آنها می شود».

     5 ـ خود را اسیر لذتهای آنی و فانی ساخته، جریان فساد خود را دامن می زند، چنانکه دارد:
اَلشَّهَواتُ تَسْتَرِقُّ الْجَهُولَ . ج 1 ص 230
«خواهشها بنده می گردانند نادان را…».

     اَلشَّهَواتُ مَصائِدُ الْشَّیْطانِ . ج 1 ص 154
«خواهشها دام های شیطان است که به آنها مردم را صید کند و تابع خود گرداند».

     6 ـ خود را در توجیه رفتار خود محکوم، از توجیه رفتار خود محروم، از توجیه موضعگیریهای خود محروم، از توجیه اهداف و نظام حاکم بر خود محروم می سازد،
اِیَّاکُمْ وَ تَحَکُّمَ الشَّهَواتِ عَلَیْکُمْ فَاِنَّ عاجِلَها ذمیمٌ وَ آجِلُها وَخیمٌ. ج 2 ص 324
«بپرهیزید از بروز حکم کردن خواهشها بر شما، پس به درستی که حاضر خواهشها نکوهیده است، و آیندۀ آنها گران است».

     اِیَّاکُمْ وَ غَلَبةِ الشَّهَواتِ عَلی قُلُوبُکُمْ فَاِنَّ بِدایَتِها مَلَکَةٌ وَ نِهایَتَها هَلَکَةٌ . ج 2 ص 326
«بپرهیزید از غلبه کردن خواهشها بر دلهای شما. پس به درستیکه ابتدای آن بندگی ست و انتهای آن هلاکت است. یعنی در دنیا سبب بندگی مردم و فروتنی و تملق به ایشان می شود به امید بر آوردن مطالب که خواهش آنها باشد و در آخرت سبب هلاکت و عقاب و عذاب».

     7 ـ خود را از واقع بینی نسبت به خود و به زمینه های مورد گرایش و اعراض خودش و نیز از عاقبت اندیشی نسبت به آنها محروم می سازد. امام (ع) درین رابطه دارد:
اِذا اَبْصَرَتِ الْعَیْنُ الشَّهْوَۀَ عَمِیَ الْقَلْبُ عَنِ الْعافِیةِ . ج 3 ص 137
«هرگاه ببیند چشم شهوت را، یعنی چیزی را که خواهش و هوس آن باشد، کور گردد دل از عاقبت، یعنی از نظر در عاقبت آن و تأمل در عذاب و عقاب یا مفاسد دیگر که بر آن مترتب گردد…».

     8 ـ خود را از آرمانهای عالی و شرفِ مقصد و هدف، محروم می سازد. چه آنیکه فطرت و شرف مقصد نهائی آنرا رها می کند در واقع از آرمانهای عالی و… خود را محروم می دارد، زیرا که فرمود:
مَنْ عَرَفَ شَرَف مَعْتاهُ صانَهُ عَنْ دَناءَۀِ شَهْوَتِهِ وَ زُورِ مُناهُ. ج 5 ص 438
«هر کس بشناسد شرفِ مقصد خود را، نگاهدارد آن او را از پستیِ خواهشِ خود و دروغ آرزوهای خود…»

     9 ـ فطرت گریز، جز در مورد زمینة انحراف، همیشه به ضعف اراده گرفتار است، درین رابطه آمده است:
مَنْ قَوِیَ هَواهُ ضَعُفَ عَزْمُهُ. ج 5 ص 197
«هر که قوی باشد هوا و هوسِ او، ضعیف باشد عزم او…».

     هر چند باید این نکتۀ ظریف را هم یادآور شد که عزم جزم او نسبت به زمینه، خود جلوه ئی از بی ارادگی اوست، نه جلوة ارادۀ متین او. چه اگر او اراده می داشت به انحراف سقوط نمی کرد. و این عزم انحرافی هم زادۀ هراس اوست و نه زادۀ ارادة او.

     10 ـ قوای ادراکی خود را تباه، فاسد و بی ثمر می سازد، زیرا که گفته است:
مَنِ اتَّبَعَ هَواهُ اَعْماهُ وَ اَصَمَّهُ وَ اَذَلَّهُ وَ اَضَلَّهُ. ج 5 ص 459
«هر که پیروی کند خواهش خود را، کور گرداند او را و کر گرداند و خوار کند و گمراه کند».

     11 ـ خود را در جریان محکومیت عقل و شرع قرار داده است. چه قضاوت عقلی روانپریش همیشه به ضرر اوست. زیرا که در قضاوتِ عقل، انحراف، محکوم است و شرم آور:
لَوِ ارْتَفَعَ الْهَوی لَاَنِفَ غَیْرُ الْمُخْلِصَ مِنْ عَمَلِهِ. ج 5 ص 111
«اگر بر می خاست هوی و هوس، هر آینه ننگ می داشت غیر مخلص از عمل خود».

     12 ـ اسارت و بدبختی دائمی را استقبال می کند، زیرا که آمده است:
مَغْلُوبُ الْهَوی دائِمُ الشِّتآءِ مُؤبَّدُ الرِّقِّ. ج 6 ص 139
«مغلوب هوی و هوس «دائم بدبختی» و «پایندۀ بندگی» است، یعنی بدبختی او دائمیست و بندگی او پاینده».

     آنچه در این رابطه بسیار قابل تأمل می باشد آنست که بیمار، گریز از فطرت را خطرآفرین به حساب نیاورده و لغزیدن در دام انحراف را نه تنها به زیان خود نمی داند که هر لحظه بر فرو رفتن بیشتر تلاش می ورزد، زیرا به قول امام علی (ع)، زمینۀ انحراف دشمنی ست که روانپریش نه تنها آنرا دشمن نمی پندارد ([2]) بلکه از آن پیروی هم می کند ([3]).

     13 ـ او خود را از پالایش باطن خود محروم ساخته است، زیرا که قانون بر خلاف رفتارش حکم می کند که:
کَیْفَ یَسْتَطیعُ الْاِخْلاصَ مَنْ یَغْلِبُهُ الْهَوی؟! ج 4 ص 560
«چگونه توانائی دارد اخلاص را کسی که غلبه کند بر او خواهش».

     کَیْفَ یَسْتَطیعُ صَلاحَ نَفْسِه مَنْ لا یَقْنَعُ بِالْقَلیلِ؟! ج 4 ص 560
«چگونه می تواند اصطلاح کردن نفس خود را، کسی که قناعت نکند به اندک؟!»

    طبیعی ست که این اصل شامل محروم ماندن فطرت گریز از عبادت نیز می شود، چرا که امام (ع) دارد:

     کَیْفَ یَجِدُ لَذَّۀَ الْعِبادَۀِ مَنْ لا یَصُومُ عَنِ الْهَوی؟!
«چگونه می یابد لذت عبادت را کسی که باز نایستد از خواهش؟!»

     زیرا که خود فرموده است: لا دِینَ مَعَ هَوی . ج 2 ص 162
چه یا زمینه پرستیده می شود یا خدا. و چون بیمار فطرت گریز عملاً به پرستش زمینه مشغول است، از پرستش حق بدور است.
لذا، تا در هواپرستی ست، معالجه غیر ممکن و هدایت نامیسر است:

     اَلْهَوی قَرینٌ مُهْلِکٌ. ج 1 ص 237
«هوی و هوس همراهی ست هلاک کننده».

     یقیناً خوانندۀ این وجیزه خود متوجه شده است که ما در این بخش فقط آنچه را درین رابطه، در پیوند با مادۀ هوی آمده بود به صورتی بسیار بسیار ـ و باز هم بسیار ـ اجمالی ارائه داده ایم و نه همه را.

 



[1] – شرح محقق بارع جمال الدین محمد خوانساری بر غرر الحکم و دررالکلم… آمدی. با مقدمۀ میر جلال الدین حسینی ارموی «محدث»، چاپ سوم، دانشگاه تهران، سال 1366.

[2] – الهوی داءُ دفین. ج 1، ص 159.

[3] – الهوی عدوُ متبوع. ج 1، ص 85.

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

نگرشی کلی بر رفتار و موضعگیری ها

  آنچه در پی می آید بخش فشرده ئی از کلیات گسترده ئی ست که در مورد اغلب روانپریشی ها قابل انطباق بوده و در رابطه با اغلب ابعاد حیاتی و کیفیات رفتاری آنها صدق می کند. لازم به تذکر است که جلو و دنبال آمدن موارد مؤید اهمیت و مرتبۀ آنها نمی باشد؛ اگر چه کوشیده ایم تا موارد ارتباط منطقی خود را با همدیگر حفظ نمایند.
آنچه در این رابطه از روشنی تردید نابرداری برخوردار می باشد این است که: یکی از ویژگیهای عمدۀ روانپریش، نا آشنائی و بیگانگی او با «وضعیت» خود او و دیگر انسانهاست. به عبارت دیگر: یکی از بدترین نتایج رفتار روانپریش آنست که به گونۀ هراس انگیزی با ابعاد وجودی خود بیگانه و از تجارب عمیق درونی و مستقیم ـ یا تجارب مستقیم و بی واسطة درونی ـ محروم است! زیرا که او با فراموش کردن خویش، عملاً به خود پشت کرده و به زمینه، به گونۀ افراطی چسبیده، همۀ توجه و دقت خود را در زمینه های برون از خود صرف می کند.
از اینرو متوجه می شویم که: وی به همان شدتی که با وضعیت خودش بیگانه است، علیه خودش عمل می کند! و با همان شدت در نابودی خویش تلاش می ورزد. طبیعت تبدل ناپذیر امر آنست که وی به میزان بیگانگی خود، از هویت برین ربانی خویش و دیگران و از ارزشهای زادۀ روابط جمعی محروم بماند؛ و این درست مساوی تواند بود به «دور ماندن همه جانبة وی از رشد، به میزان دور ماندن او از موارد مذکور»!
با در نظر گرفتن آنچه آمد می توان گفت: یکی از ویژگیهای روانپریش بیگانگی اوست با:
آرمانهای اصیل انسانی؛
ابزار و اسباب کسب و تحقق آرمانهای اصیل انسانی؛
روشها و جوهر احساس نیاز به آرمانها و زمینه های تحقق بخش آنها.

     زیرا که روانپریش، اغلب با هدف نماها، وسیله نماها و نیاز نماها و… خود را تخدیر و نابینا ساخته و لاجرم، از همه چیز محروم ساخته است. یعنی در واقع امر، روانپریش احساسات شخصی نداشته، بلکه زمینۀ شکل و نحوۀ بروز آنها را تعیین می کند. زیرا که مرکزیت وجودی او در برون قرار دارد! مثلاً او تصمیم می گیرد اما تصمیم وی به شدت وابسته و اسیر زمینه ها ـ پذیرش طلبی، قدرت طلبی، سلطه جوئی و… ـ بوده، فقط خیال می کند که خودش تصمیم گرفته است! در حقیقت او خود را فریب میدهد! چه، در واقع این کار مربوط به موقعیتی ست که او را در خود زندانی کرده است و نه به خواست خود او! منتها باید فهمید که این موقعیت اسارتزای و زندانی ساز را او به اختیار برگزیده است و نه به اجبار!
خواست های او نیز همچون «اراده»ی اوست. چه بسا که چیزی را بخواهد اما وضعیت ویژه اجازه اش را ندهد! مثلاً چه بسا بخواهد تا نظری را رد کند اما چون «پذیرش طلبی» مانع می شود، بر خلاف عقیدۀ خود و گاه به گونه ئی شرم آور، شرافت زدای و … آنرا تأیید می دارد!
چه بسا بخواهد تا عاجزانه و عاشقانه به پای کسی افتاده و یا اظهار دلبستگی نماید، اما «سلطه جوئی» مانع شود؛ در حالیکه دلبستگی و عشق و تعبد، از نیازهای اساسی هر فرد معتدل می باشد! چنانکه داشتن اندوه! اندوهی که زادۀ احساس فراق از آرمانهای استعلائی می باشد!
و از همین روست که روانپریش را به شدت اسیر حکم برون می یابیم و اسیر تقاضاهای زمینه های برونی! مثلاً: پذیرش طلب، خواست و نظر مردم را اصل می پندارد! سلطه جو، وضع روانی دیگران و وضعیت ویژۀ سلطه جوئی را! بدین معنا که مثلاً پرسش روانپریش چنین است که: موقعیت چه حکمی دارد؟! و وضعیت چه چیزی را ایجاب می کند؟! و لذاست که نه در بند ارزشهاست، نه در بند خرد و منطق و نه حتی در بند خود! چه او را خودی باقی نمانده است!

از اینرو، او با آنکه ظاهراً روش کار را خودش برگزیده است، به شدت زیر فشار تصمیم، خواست و حکم برون قرار دارد! منتها نابخردانه خیال می کند خود اوست که: اراده می کند، می خواهد و حکم صادر می کند! از سوئی، برای آنکه نزد دیگران خود را بی معرفت نشان نداده، بلکه صاحب نظر و فهم و… جا بزند، می کوشد تا به یکی از دو تاکتیک مجهز شود:
الف ـ قلندرمشربی حکیمانه؛ بدین معنی که گاهی خود را قلندری جا می زند که همۀ راز و رمزهای فلسفی را از نظر گذرانیده و به نیکی دریافته است که راز دهر را، نمی توان با تفلسف و… دریافت!
باء ـ فضل فروشی؛ چه درین موقعیت، اطلاعات جالبی در مورد موش و مگل پیدا کرده، تحویل داده و خود را از معرکه به در می برد! از اینرو، متوجه می شویم که وی حاضر است ساعتها در مورد مسایل و مقوله هایی که «به او مربوط نیست» مطالعه، بحث و کنکاش نماید، اما حاضر نیست حتی چند دقیقه مختصر، پیرامون خودش و گوهر بی بدیل وجود خودش به فکر و تعمق بپردازد! یعنی معمولاً زمینه ها و موارد مطالعاتی او را چیزهایی تشکیل می دهد که به او مربوط نمی شود! او واقعاً از کتابها و نبشته هایی که به نحوی با مسائل انسانی رابطه داشته باشد ـ به ویژه دین، اخلاق، ارزشها و… هراس دارد! هرگونه پرسشی در مورد مسایل و مقوله های عالی انسانی و… او را مضطرب و مشوش می سازد! زیرا کتاب، نوشته، گفتگو و سؤال و… را زمینه هائی می شمارد! که مجبورش می دارند با خودِ ناقصِ نارسایِ دور افکنده شده اش مقابل شده و رنگ واقعی خود را مشاهده نماید!

     و دقیقاً به واسطۀ همین هراس از خویش است که: دوستانی ویژه می گزیند، به مجالسی ویژه رفت و آمد می کند؛ با افرادی ویژه سر صحبت باز می کند! تاآنجا که اگر زمینه، متناسب حال او نباشد، به نوعی عزلت گزینی منفیِ مقطعی تن در می دهد!
لذا در برابر حکم سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و… که او را ملزم به تفکر در مورد خود او، و متعهد امور خود او، و مسئولِ واقعیت وجودی خود او معرفی نموده و قرار داده و بخواهد تا وی به دور از هر آنچه به او مربوط نیست، زندگی خود را آرایش و نمایش بخشد! به شدت به جدل برمی خیزد! و لذاست که گاهی: به جبر ـ در گونه های جغرافیائی، نژادی، اجتماعی، اقتصادی، بیولوژیکی و… ـ پناه می برد! چرا که نمی خواهد خود را مسئول امور حیاتی خود بشناسد!
ولی از آنجا که مخالف باورهای عمیق درونی خود عمل کرده و به جبر پناه برده، در نظر و عمل خلاف جبرهای خودبافته عمل می نماید! تناقض گوئیها و تناقض کاریهای کمونیست ها ـ به ویژه سردمداران تجاوزپیشۀ امروزی ـ درین رابطه زمینۀ تحلیل و تدقیق جالبی توانند بود. تذکر این نکته لازم است که: اینان همیشه به جبر پناه نمی برند! بلکه ممکن است گاهی آن سیاست، فرهنگ و جامعه را به آزادی کشی و…! متهم نمایند! و مدعی شوند که اینان مانع انتخاب نحوۀ رفتار و موضعگیری او می شوند!
در واقع، روانپریش، نه متن زندگی را یک امر مهم و جدی تلقی می کند و نه اهداف حیاتی را! زیرا او با پشت کردن به خود از درک عمق زندگی و ارج شگفتی آور اهداف آن، محروم مانده است. او حیات را یک بازی، یک سرگرمی، یک زمینة سطحی، ساده و بی ته می شمارد! و دقیقاً به واسطۀ همین فکر ـ مقطعی و بی ته شمردن حیات ـ اصلاً نمی تواند برای آن هدفی قایل شود! و خود متناسب با نیروهای خود هدفی را دنبال نماید! و لذا، به شدت به خود بی ایمان است! خود را ارجمند، با منزلت، والا، قدسی و منحصر به فرد نمی یابد!
باید فهمید که میان این منحصر به فرد بودن (جلوه و شأن و مظهریت خاصی که ما مطرح می داریم) تا آن فردیتِ طبیعی و ناسوتی، که ورد زبان برخی از روان شناسان ـ و حتی گاه بی عقیدة ـ غرب شده است، یک عالم تفاوت وجود دارد.

     آنچه در این رابطة ویژه به شدت قابل توجه می باشد آنست که در این مورد ویژه، شکل مطلب تغییر کیفی کرده است، یعنی: همانگونه که هدفهای ارزشمندانه و نفس حضور ارزشها، عواملی هستند که زندگانی انسان را معنادار، ارجدار، ریشه دار، احترام آمیز، نورانی، باصفا و… می سازند!
همانگونه که انسان با مشاهدۀ خود در جهت تحقق ارزشها و اهداف ارزشمندانه احساس حضور، احساس حیات، احساس پویائی و نشاط می کند!
همانگونه که انسان پس از مجهز شدن به ارزشها و اهداف ارزشمندانه احساس گسترش و سعۀ وجودی می کند و… روانپریش از نداشتن آنها، احساس هائی معکوس دارد! چه وی هم از خود ـ به معنای راستین انسانیش ـ دور افتاده هم از هدفداری! زیرا آمد که روانپریش، به گونۀ هول انگیزی ارادۀ خود را نفی و طرد کرده و هدایتِ خارجِ از خود را پذیرفته است!

    روانپریش به معنائی ویژه، اصلاً گزینش و انتخاب ندارد! زیرا که به معنای دقیق کلمه: خود را ویران ساخته، از خود گریخته و بدر شده است! ولی به معنائی دیگر: چون وابستۀ اشخاص و اوضاع شده، خودش با نابخردی خودشرا از آزادی، گزینش و انتخاب محروم کرده است! چه آمد که او به شدت وابستۀ زمینه است.
در واقع، او خود را همانگونه که آمد، از مرتبۀ فاعلیت تنزل داده و به مرتبۀ شیئیت و ابزاریت سقوط داده است. شاید گفته شود: اینکه سلطه جوی منحرف، در برابر کسی که بخواهد وضعیت او را به هم ریزد، می ایستد، خود گونه ئی ازآزادی انتخاب است، می گوئیم ظاهر قضیه به نفع اشکال کننده است، اما از آنجا که روانپریش سلطه جو، این آزادی را برای در اسارت نگهداشتن خود (برای تداوم سلطه جوئی خود) گزیده و دارا می باشد، قضیه شکل معکوسی پیدا می کند. یعنی چون در نفس امر، وی فرار را گزیده و این آزادی نما هم زادۀ فرار می باشد، آزادی نبوده، بلکه اصلاً فرار است که به شکل آزادی نمودار شده است! پس این ویژگی، حتی در مراحلی که مثلاً روانپریش قدرت طلب، به گونۀ بسیار جدی با زمینه برخورد می کند، ثابت و محقق است! رمز مسئله را قبلاً بیان داشتیم، چه آمد که او به شدت وابستة به زمینه است!
از سوئی، چون موقعیت و وضعیت زمینه، اغلب از کنترول او خارج است، و نیز چون: اغلب از موضع هراس و اضطراب با زمینه برخورد مینماید، و در نهایت چون: مجبور است، مجبور است تا متناسب با وضعیت زمینه، با زمینه برخورد نماید. این نکته مؤید آنست که: وضعیت زمینه، به گونه ئی سخت ناپیدا اراده اشرا شکل می بخشد و نه وضع و موقعیت خود او! ولی از آنجا که به این هدایت پذیری منفعلانه و هویت زدای عادت کرده، چون به خود، به رفتار خود، به وضع وجودی خود در برابر وجود سایر پدیده ها و به وضعیت رفتاری خود ـ از ابتداء تا انتها، یعنی از لحظۀ توجه به زمینه تا لحظۀ تحقق هدفی که مورد توجه و بعداً ارزیابی و بعداً مقایسه و بعداً تصمیم گیری و… قرار داده ـ آگاهی و اشراف دقیق ندارد، خیال می کند صاحب ارادۀ آزاد و شخصی و هدایت درونی می باشد!

     معنی اینکه می گوئیم به این زمینه آگاهی ندارد، به آن زمینه اشراف ندارد، با آن زمینه بیگانه است و… آنست که: چون به گونۀ واقعاً مسخره ئی همة فکر و فعالیت های ذهنی خود را متوجه زمینه ساخته است، از بررسی دقیق ریشه ئی، جوهری و عمیق جزئیات انگیزه ها و پی آمدهای رفتار خود غافل مانده است! در واقع اتکاء و توجه مفرط به زمینه ـ مثلاً قدرت یا شهرت و شهوت ـ خود حجاب غلیظ و دیوار ضخیمی شده است تا او نتواند پشت پردۀ زمینه، شکل، جهت، رنگ و گرایشات خود را مشاهده نماید! و لذاست که این جهل، ناقض آگاهی اجمالی او به کیفیت موضوع و زمینۀ مورد گرایش، به انحراف، به خودگریزی و… نمی باشد!
او در عین حالیکه به این مورد ناآگاه است، در کل از تأیید زمینۀ گرایش خود عقلاً سرباز زده و بیزاری می جوید! زیرا در عین نا آگاهی به انگیزه و پی آمدهای گرایش خویش، به جوهر و کیفیت موضوع و زمینه های مورد گرایش خود آگاهی داشته و می داند که: موضوع و زمینۀ گرایش او، یک زمینۀ انحرافی، یک مسکن، یک زمینۀ تخدیری مشغولیت آور و در واقع یک فرارگاه می باشد!
آنچه در این رابطه بسیار مهم و قابل تأمل می باشد آنست که: برخی از روان درمانها در مطالعات بالینی خود متوجه شده اند که برخی از بیماران روانی، زمینه و موضوع گرایش خود را «عقلاً» هم رد و نفی ننموده، بلکه به عنوان یک زمینۀ عادی و معمولی معرفی می نمایند!
اینان از این مسئله به این نتیجه رسیده اند که: بیمار در مرحله ئی از ناهنجاری، کارش به حدی زار می شود که بیچاره به محتوای جهت گرایشهای خود ناآگاه گردیده و یا از محتوای جهت موضوع و جهت و زمینۀ گرایشهای خویش نیز غافل و ناآگاه بوده و با آنها بیگانه و نا آشنا می ماند و می باشد!
در حالیکه چنین نیست! اصلاً نمی توان انسانی را پیدا کرد که از سلامت عقل و فکر معمولی برخوردار باشد، و خلاف ارزشهای محیط عمل بکند و از اینکه دچار انحراف عمل می باشد غافل باشد!
خودِ این تغافل نیز، از تسویلات نفس انسان بیمار است! او می داند، ولو در یک جامعۀ بسیار بدوی و با معیارهای جمعی جامعۀ بدوی زندگی نموده و بر خلاف همان معیارها عمل نموده باشد! واقع امر اینست که: چون اقرار و اعتراف، خود تجسم بخش نارسائی و در نتیجه رنج می باشد، روانپریش تلاش می کند با تغافل و نمی دانم و معمولی بوده و طبیعی می باشد و… از آن تجسم دردبار خود را برهاند!
چه حضور خود آرمانی، از دیدگاهی مساویست با حضور انسان، و فقط زمانی که فرد عقل معمولی خود را از دست بدهد، نسبت به حضور خود آرمانی هم بی تفاوت شده و از رنج مقابل شدن با وی آزاد و یا محروم می شود. هر چند تا انسان عقل دارد، خود آرمانی حضور دارد!

     طبیعی ست که این گفته معنای آنرا نمی دهد که چون خود آرمانی حضور دارد (چون فرد نسبت به خود آرمانی اشراف دارد) پس باید، خود آرمانی به نفع خود عمل هم بکند! بلکه برای اثبات حضور خود آرمانی همین بس که: فرد را به عکس العمل وا می دارد و یا حداقل او را مجبور می دارد تا به زمینه پناه برده و از سرزنش خود آرمانی فرار کند!
شاید عده ئی خیال کنند: روانپریش، برای لذت بردن فرار می کند و نه از رنج سرزنش خود آرمانی ـ و بگو: خود ـ ! اگر چه شاید در موارد متعددی چنین باشد، ولی پرسشی که به ذهن متبادر می شود اینست که: چرا احساس و اعتراف غبن دارد؟! چرا از لذتهائیکه برده اشباع نشده و هنوز هم احساس نارضایتی دارد؟!

     شاید کسی بخواهد با جدل و توجیه گری، جواب نماهائی را تحویل بدهد، ولی باز هم پرسشهایی سر و کله می نمایند که: چرا به غنا و به بی نیازی از زمینه ها نرسیده و نمی رسند؟! چرا تشخص و وجود خود را کرم وار در زمینه جستجو می کنند؟! چرا استقلال وجودی خود را نمی یابند؟! چرا به خود نمی رسند، تا از خود سرکشند؟! چرا خود را از طریق زمینه ارائه می کنند؟! چرا در حد یک سنگ به هستی داری خود، متکی نمی شوند؟! و…!

     ما می پذیریم که: یکی از ظریف ترین نکته ها در مورد روانپریش آنست که بیمار به مرور زمان، و به ویژه پس از آنکه شدیداً تخدیر شد، گرایش افراطی به زمینه و شدت اشتغال و تداوم آن، وی را نسبت به خود آرمانی، به طور نسبی و بسیار مبهم بیگانه ساخته، نسبت به اینکه گرایش او به زمینه زادۀ فرار او از نارسائیهای وجودی اوست، غافل می گردد. به ویژه وقتی که گرایشهای او به زمینه جنبۀ تقلیدی داشته بوده باشد!
او به گونۀ رنجباری ـ منتها نه همه و همیشه ـ از یاد می برد که در حال فرار از خود به سر می برد! او از مشاهدۀ خودِ تهی شدۀ خود ناراضی بوده و به زمینه با همة تلاش می چسبد! اما دیگر نمی داند که علت آن نفرت و این توسل چیست! اگر چه اجمالاً می داند که چرا می گریزد و چرا می چسبد!
آنچه مسلم است اینکه او حضور فعال خود را در زمینه سراغ می دهد! و زندگانی بی ریشه و بی حال خود را در تحقق زمینه و موضع متحقق می یابد! در واقع همین فرار است که او را به عفنگاه روابط انحرافی کشانیده است! لذا محتوای ذهنی خود را محتوایی کلاً بیگانه و غیر قابل تحمل به حساب نیاورده و به ویژه وقتی به اطراف خود می نگرد و آنرا تا حدودی عام می یابد، آنرا طبیعی و معمولی می یابد.
و دقیقاً به همین واسطه است که او از بازگشت به فطرت خود می ترسد! و می شرمد! چه وی، ناخودِ خود شده را به جای خودِ فطری و انسانی خود پذیرفته است!
از اینرو ناخود را، خود گمان کرده و حاضر است با همین بیگانة خویش قلمداد شده ـ با همة کمی ها و کاستی ها و… ـ بسازد اما به خودِ اصیل خویش بر نگردد!
آنچه در این رابطه ـ برخلاف نظر روانکاوان بی عقیده ـ می توان اظهار کرد آنست که: اینان به سرعت و به خوبی متوجه انحراف خود می شوند! اما خود را از دام ذهنیت معتاد شدة خود نجات داده نمی توانند!
اینان به سختی و به ندرت حاضر می شوند تا در برابر ذهن مطلق ساز خود ایستاده و خود را از قید آن مطلق های پوچ آزاد سازند!

     رفتار روانپریش به گونۀ روشنی متلاشی سازندۀ تفاهم انسانیست. زیرا که او شدیداً به زمینه متوجه می باشد و نه به مسایلی از قبیل تفاهم و… ! او با زمینه به عنوان وسیله برخورد می کند و در نتیجه او انسانها را تا سطح ابزار تنزل هویت می بخشد! لذا خودش ـ در عمل خود ـ زمینه و وسیلة تفاهم انسانی را درهم ریخته و نابود می کند! چرا که روانپریش به دیگران یا به چشم دشمن نگاه می کند و یا به چشم رقیب. و در هر صورت تلاش می ورزد تا برنده باشد. چه باخت را جبران ناپذیر می یابد! زیرا که او از حس نوعدوستی به گونۀ ترحمباری تهی است؛ لذا، چون نمی تواند خود را در نوع و در نتیجه: نفع خود را نفع نوع و زیان خود را زیان نوع و… بیابد و بداند، پهنۀ حیات را میدان نبردی به شدت خودمحورانه می یابد.
از سوئی، روانپریش را گونه های متفاوتی از هراس فرا گرفته و تعقیب می کند! مثلاً او می ترسد با ایجاد تفاهم میان خود و دیگران ـ به عنوان انسان ـ دیگران را به عنوان ابزار از دست بدهد! یا می ترسد که مبادا دیگران در موقعیت او قرار بگیرند! و حتی گاه می ترسد که نتواند با آنها رابطه برقرار نماید!
از سوئی، چون همۀ فکر او حول نحوۀ استفاده و برخورد ابزاری با دیگران دور می زند، خیال می کند غیر از اینگونۀ برخورد، سایر روشها منتج نبوده و به زیان او تمام خواهد شد! و لذاست که برخوردهایش معمولاً بر پایۀ ناسازگاری، پرخاشگری، پرروئی، وقاحت، بدرفتاری، کژخلقی و… قرار دارند.
روانپریش، چه سلطه جو و چه قدرت طلب، به واسطۀ اشباع نشدن از جریان سلطه و قدرت و ناقص یافتن خود، اغلب به تمرکز و تکاثر کشیده شده و روی می آورند! یعنی اینان ناشیانه گمان می کنند که اگر سلطه جوئی و قدرت طلبی را شدت، عمق و پهنه دهند، بر آنان چیزهائی افزوده خواهد شد! و به صورتی واقعی اهمیت، ارج، ارزش و در یک کلمه رشد پیدا کرده و در نتیجه اشباع خواهند شد! لذا به صورت نفرت انگیزی به تمرکز و تکاثر متوسل شده و در واقع به شدت اسیر روابط آنها می شوند! زیرا که به میزان گرایش به تمرکز و تکاثر، خرد، ناچیز، حریص تر و اسیرتر می شوند!
در حقیقت، چون روانپریش از درون تهی می باشد، به ناچار تلاش می کند تا خود را از برون پُر نشان دهد!
از سوئی چون زمینه تنها در اختیار خودش نبوده و دیگران را هم رقیب می یابد، او را هراسی فلج کنندة خودش و رقیبش فرا می گیرد! این هراس زادۀ توهم عقب افتادن از رقیب و یا برتری و تفوق رقیب نسبت به او می باشد! و آن فلج، زادۀ گرایش افراطی و توجه بسیار شدید او به زمینه است که در نهایت چون او را از خودش دور می کند، به فلج شدن استعدادهای او می انجامد! و باز چون حس رقابت افراطی و بیمارگونه را در رقیب بیدار کرده و او را نیز به افراط کاری وا می دارد، فلجش می سازد!

     علت اشباع نشدن روانپریش آنست که چون بیمار اسیر محدودۀ تنگ و تاریک مادیات و محسوسات بوده و در پشت سر لذتهای حسی چیزی ندارد و نمی بیند، تنها زمینه ئی که برایش باقی می ماند، مادیات و دویدن در حول آنها و گرایش افراطی و بیمارگونه به لذتهای ناشی شده از آنهاست! و از آنجا که نفس این لذتها «آنی» آنهم به مفهوم دقیق کلمه «آن»ی است، هرگز چیزی ـ از جنس رشد و کمال و ارج و اهمیت و… ـ بر وی نمی افزاید! چه به مجرد گذشت آن، نابود می شود. و لذا، در هر مقطعی از حیات، وقتی خود را ارزیابی و وزن می کند، در می یابد که هرگز چیزی بر او افزوده نشده است! اگر چه از عمرش کاسته شده است! لذا احساس تشنگی، کمبود، نارسائی و… می دارد!
در همین جا باید افزود که: برای ارجحیت انسان ایمان مدار و معتقد به حق همین ارزش بس که از بند هر آنچه «آنی» ست رهیده و در مسیر آنچه باقی ست می تپد! و عقیده را نیز، همین ارزش برای گرویدن بس!
به هر حال، از همین روست که متوجه می شویم سلطه جوی بیمار، به واسطۀ قرار دادن خود در تخدیر و غفلت، خود را از آگاهی ـ آگاهی نسبت به خود ـ و از تغییر، و از رشد و… شدیداً محروم می دارد! چه وی به گونه ئی بنیادی اسیر احساس رنج باطنی خود بوده و به شدت از آن فراری می باشد؛ اگر چه به گونۀ ظاهری در شرایط سلطه به سر می برد!
یعنی ظاهر رفتار و زمینه های گرایشیش هم مؤید آنند که وی برای سلطه مرده است! و این، یعنی اسارت و فرار از آنچه آمد!
گاه کار این بیماران به جائی می رسد که: فعال بودن دیگران، تجلی استعدادهای دیگران، به کار افتادن ابتکار دیگران و… اینان را هراسان ساخته و آتش حسدِ آنانرا بر می افروزد!
اینان به جای آنکه از زمینه ئی که بدست آورده اند لذت برند و یا به صورتی منطقی و منتج و ارزشمندانه مشغول زمینه باشند، به درد حسادت گرفتار و به شرارۀ این آتش هویت سوز دچار می باشند!

     این هراس در مراحل اولیة بیماری زادۀ مقایسة خود با دیگری (برون) و گمان و احتمال برتری دیگریست. اما وقتی بیماری پیشرفت کرد، هر تلاش و فعالیت، هر جلوة استعداد و هر نمود ابتکار و خلاقیت و هر آنچه نمایشگر برتری و ارجحیت و شرافت و رشد و کمال و… باشد، زنگ خطری به حسابش می آورند! این نمودِ از بیماری، در مورد سیاست زده های خود باخته و تازه به منصب رسیده بیشتر و بهتر صدق می کند. لذا قبل از آنیکه حضور و غیبت آنرا بررسی کنند و مفید و مضر بودن و یا نبودن آنرا در رابطه با خود ارزیابی نمایند در جهت تخریب و تلاشی آن فعال می گردند! لیکن پس از مدتها متوجه می شوند که آنچه کرده اند به زیان خود کرده اند!
اینان، پس از آنکه استعدادهای خود و دیگران را تحریف و یا فاسد کردند؛ پس از آنکه نیروهای خود و دیگران را به فساد و تلاشی محکوم ساخته و از این طریق، خود و دیگران را بدون هیچ بهانه ئی به مسخ کشانیده و قربانی ذهنیتِ عقیم و بت تراش خود ساختند، اینان پس از آنکه خود و دیگران را تسلیم و زندانی گرایشهای پندار آمیز و وهم آلودشان کردند و… متوجه می شوند که جهتِ عملشان چه بوده است! منتها و متأسفانه، این بیداری زمانی صورت می گیرد که آنهمه رنج و تلاش عبث و پوچ را بر خود تحمیل داشته اند!
روانپریش برای قابل تحمل ساختن و منطقی و قانون و شرعی جلوه دادن زمینۀ مورد گرایش خود، به دروغ بستن و بزرگ کردن خود و باورهای خود پناه می برد! او پندارها و گمانهای خود را علم و قوانین علمی قلمداد می کند و همیشه و همه جا سعی می کند برای اثبات قانونمندی آنها، دلایلی بتراشد! او درین رابطه چنان اغراق به خرج می دهد که از هر آنچه مخالف پندارهای ذهن بیمار اوست، یا نفرت نشان می دهد و می گریزد و یا آنرا جزئی از واقعیت قلمداد کرده و باز، از این راه به مطلق کردن پندارهای سخیف خود می پردازد! پندارهائی که مطلقاً غلط است!
روانپریش به جای آنکه نسبت به نظریۀ مخالف، مخالف باشد، نسبت به مخالفان پندارهای خود (صاحبان عقیده) عداوت می ورزد. چه خیال می کند: همانگونه که خودش، خود را از طریق نظریه پردازی و از طریق قانونی و علمی جا زندنِ تخیلات و پندارهای خود، مطلق ساخته است، صاحب نظریۀ مخالف نیز، از طریق وسیله قرار دادن عقیده و نظر، خود را مطلق می سازد. آنچه روانشناسی بدان فرا افکنی می گوید.

    از اینرو با مطلق ساختن پندارها، نه تنها خود را از داشتن نظریه یا موضع عقیدتی ـ به مفهوم روشن و راستین کلمه ـ محروم می سازد که خود را از پیش گرفتن روش معمولی و درست که همان تلاش کردن برای درک واقعیت و جوهر واقعیت ها می باشد، محروم می سازد!
از سوئی، چون بیمار از نقص فرار کرده، منتها نه به کمال، بلکه به نقصی مضاعف، از هر چه تداعی کنندۀ نقص باشد، هم فرار می کند، لذا: به گونه ئی واقعاً خنده آور و ترحم زائی تلاش می کند تا به پندارهای خویش مردد نگردد و مشکوک نشود! به همین دلیل، از لفظ «نمی دانم» که مؤید نقص است، می گریزد! وقتی دیگری بگوید «نمی دانم» او سرخ می شود! و از پذیرش این ممکن سرباز می زند که: ممکن است نظرش درست نباشد!

    آنچه درین رابطه بسیار جالب است این که: امکان درست بودن نظر و عقاید مخالف را ـ حتی در مواردی که بدان علم ندارد ـ رد می کند! یعنی اصلاً نسبت به نادرستیِ آنها از خود شک و تردیدی نشان نداده و یکسره باطلشان می شمارد! به قول قرآن:
بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ * یونس ـ 39
«… انکار چیزی را می کنند که علمشان به او احاطه نیافته و حقیقت باطن آنرا درک نکرده اند. پیشینیان هم که رسل و آیات خدا را تکذیب می کردند، مردمی ستمگر و بی علم، مانند اینها بودند. ای رسول بنگر که عاقبت کار ستمکاران به کجا رسید و چگونه هلاک شدند».

    جالب توجه در این رابطه عام و پایدار شمردن این روش در طول تاریخ از جانب قرآن می باشد. و این مؤید آنست که پشت کردن به فطرت یک سلسله نتایج سوئی ببار می آورد که ثابت و حتمی است! و از جمله همین مورد، یعنی: تکذیب آنچه نمی دانیم و برایش توجیه و تأویلی نیافته ایم!
حال اگر پرسیده شود: علت این که چرا درک نکرده و تأویلی نیافته چیست؟ باید بگوئیم علت عمده را در این رابطۀ خاص، برخورد او از موضع دیگر و منظر دیگر، تشکیل می دهد. چه او از منظر زمینه (قدرت، شهرت و…) با موضوع برخورد نموده و همین موضع او را به جحاد و انکار وا می دارد.
آنچه در رابطة با روانپریش بی عقیده باید با همة وجود باور نمود اینست که: بیمار به زمینه اعتقاد عقلی و قلبی پیدا نمی کند و گرایشش گرایشی ایمانی و یقینی نشده و نمی باشد. چه اگر گرایش وی به زمینه تا بدین حد اوج و عمق پیدا می کرد و از مایه های ایقانی برخوردار می شد، از کشمکش و تضاد باطنی، میان خود آرمانی و واقعی رسته و به گونه ئی از آرامش ـ ولو نسبی ـ دست می یافت! ولی از آنجا که هویت خود را به نحو تأویل نابرداری در گرایش و چسبیدن به زمینه سراغ می دهد، از اینکه عدم ایقان خود را نسبت به زمینه آشکار سازد، هراس دارد! هر چند این کتمان در برخی از بیماران ـ همچون پذیرش طلبان ـ از نظر گاهی ویژه و به عبارتی خاص تطبیق نمی کند.

    بیمار حاضر است یک عمر، خلاف عقل و قلب خود (خلاف عقیدة خود، خلاف ایمان خود و…) خود را مؤمن به زمینه نشان دهد و رنج این عمل ضد منطقی را تحمل کند! ولی حاضر نیست رنج بازگشت به فطرت و ترک اعتیاد را بپذیرد! او حاضر است به خودش دروغ ببندد و خود را مؤمن به زمینه قلمداد کند! اما حاضر نیست جان خود را با بریدن از این موضع سلامت برانداز از زنجیر دروغ و دو رنگی و… آزاد سازد!
دقیقاً به واسطۀ همین گرایش تناقضبار درونی و برونیست که هرگز به سلامتی، به وحدت شخصیت، به آرامش و طمأنینه نرسیده، هر چه به زمینه بیشتر دروغ می بندد، بیشتر دچار ناهنجاری شده و در نهایت، همچون مشرکان از ثمرۀ خیالی و پنداری زمینه محروم و مأیوس می گردد. چه واقعاً کار و کنش و گرایش اینان ـ که از فطرت می برند و به زمینه های غیر منتج، ضد فطری و آنی روی می آورند، و از طریق مطلق تراشی و عقیده را ابزار هوس ساختن و… به انتظار نتیجه می نشینند، آنهم در حالیکه هرگز به تحقق نتیجه هم ایمان ندارند ـ شبیه کار و کنش همان دسته از مشرکان است که خداوند دربارۀ شان فرمود:
اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ * انعام ـ 24
«بنگر که چگونه خود را تکذیب کردند و بدانچه به خدا دروغ بسته، شریک حق قرار دادند، همه محو و نابود شدند».

    آمد که روانپریش تجزیه گر خود و غیر خود می باشد. این تجزیه گری باعث می شود که:
الف ـ روانپریش وحدت جهت نداشته باشد، زیرا، مثلاً وقتی قدرت را قبلۀ آمال خود می سازد، از آنجا که در این صورت هم، در واقع جهت اصلی او گریز است و نه گرایش، عمل به نفع تجزیه گری تمام می شود. یعنی اگر او گرایشی هم دارد، گرایش به تخدیر و تغفیل خود است و نه به متنِ خودِ زمینه! زیرا که زمینه را وسیلۀ رهیدن از رنج خود ساخته است! و این می رساند که روانپریش، نظام رفتاری ندارد. چه گاهی به زمینه مؤمن است و گاهی منافق! نظام ارزشی هم ندارد، چه اگر می داشت، فاقد نظام رفتاری نمی شد. در واقع آن، معلول اینست! چنانکه نظام ضد ارزشی هم ندارد! زیرا در عمل، آنیکه نظام ارزشی ندارد، فاقد نظام ضد ارزشی ست! باز هم تأکید می ورزیم که او نمی تواند وحدت جهت داشته باشد، چه هر گاه مثلاً قدرت به یاد آورنده، تصویرگر و افشاگر ناهنجاریهای او شود، عملاً از قدرت می برد! اصلاً نمی تواند وحدت جهت داشته باشد، چه اعمالش همه و همه جا در جهت رشد و یا آرامش او نبوده، بلکه تغییر جهت کیفی می دهند.

    باء ـ وحدت نظر نداشته باشد. چه به زمینه تا وقتی پایبند است که افشاگر ناهنجاریهای وی و یا در جهت تبیینِ ناهنجاریهای وی نباشد، لذاست که متوجه می شویم: همین که زمینه جهت تخدیر خود را از دست داد، نظر بیمار هم درباره اش تغییر می کند! مثلاً قدرت را تا در جهت تخدیر است دوست دارد، ولی همین که در جهت تنویر و بیداری عمل کرد، از آن می برد!

    جیم ـ مرکزیت وجودی نداشته باشد. چه از یکسو او در حال فرارِ از خود و یا در حال تخدیر هوشیاری خویش است! از سوی دیگر، با ناهمواریهای زمینه و اصطکاکهای آن درگیر است! و از سوئی با میل به کمال! لذا، برای خود میدان و مرکز معینی نگذاشته و در واقع خود را از مرکزیت محروم کرده است!

    دال ـ وحدت عاطفی ندارد. چه از یک طرف زیر فشار خود آرمانی به فرار دست زده، از سوئی باز هم خلاف عقیده، خود، به قدرت روی آورده و به گونۀ مسخره ئی، عاطفة خود را بدون هیچگونه عوض و بدلِ اصولی در رهن قدرت نهاده است! از سوئی بدون هرگونه احساس واقعیِ دشمنی با اصطکاکهای زمینه، خود را با آنها در تضاد قرار داده است! در حالیکه با موانع دشمنیِ بالعرض دارد، نه اینکه واقعاً دشمن آنها باشد. زیرا که او ـ در واقع ـ دشمن ناهنجاری های خود است و دوستِ رسیدن به هنجاری های خود. لذا، نه مستقیماً دوست زمینه است و نه دشمن موانع تحقق زمینه، اما به دلیل رویکرد بیمارگونه به زمینه، به این موضع گرفتار آمده است.

    همۀ این موارد مؤید آنند که روانپریش، خود را تجزیه کرده و یکپارچگی خود را به چند پارچگی مبدل ساخته است! با در نظر گرفتن آنچه آمد می توان باور کرد که او به همین علت، به تجزیۀ نیروهای خود نیز پرداخته است! چنانکه به «هرز دادن» نیروهای خود نیز! چرا که به روشنی در می یابیم که روانپریش ـ مثلاً سلطه جو ـ همة نیروها و امکانات رشد خود را در جهت خودویرانسازی و تلاشی هویت و تشخص وجودی خود به کار می گیرد.
سلطه جو، چون به نفس خود بینا است، در مورد نقد و اشکال از دیگران، از نارسائی ها و از مشکلات و… تحلیل به دست می دهد و گاه خوب هم بررسی می کند! اما در رابطه با عمل، نه تنها ناشیانه رفتار می کند که مغرضانه رفتار می کند! در واقع به واسطۀ داشتن همین تحلیل است که هم خودِ او را فریب می دهد و هم دیگران را! زیرا خودش خیال می کند که در یک غنای فرهنگی به سر می برد! و دیگران نیز! ولی بدی اصلی در اینجاست که دیگران گاهی، گمان می کنند که رفتار او بر پایۀ آگاهی، نقد و بررسی می باشد! در حالیکه عملاً رفتارش تهی از بار نقد، ارزیابی و منطق است! خود او هم که متوجه می شود رفتارش مخالف گفتار پر طمطراق و پر کر و فر اوست، رنج می برد و مضطرب و هراسان است که مبادا پرده اش بر افتد!

     روانپریش، چون مسئولیت آفرینش و نمایش هویت خود را به عهده نمی گیرد، بهانه تراش است. وی به گونۀ ترحم انگیزی تلاش می کند تا عوامل نارسائی و نقص خود را در برون از خود و برون از حیطۀ اراده و اقتدار خود معرفی نماید! او به گونه ئی سخت افراطی، اشخاص و اوضاع را عامل سیه روزی خود می داند! و نه خود را.
روانپریش به گونۀ حیرت انگیزی «نا زمانمند» است و این بدان معناست که نه تنها در زمان و شرایط زمان واقعی خودش تنفس نمی کند که اغلب: «ماضی و مستقبلش، پردة خدا» و از طریق نتیجۀ حتمیِ آن پردۀ خودش می شود! او به طور کلی یا در گذشته غرق است، و در خوشی ها و یا در ناخوشیهایش غوطه می خورد! یا در انتظار آینده است و رسیدن به لذائذ و… خیالی آن!
کار وابستگی و دلدادگی روانپریش به جائی می رسد که از کمکاری و احیاناً ناکامی در زمینه ـ پذیرش طلبی، قدرت طلبی، سلطه جوئی و… ـ احساس گناه می کند! و جالب است متوجه باشیم که، تنها مورد و تنها جائیکه عده ئی از روانپریشان خود را واقعاً گناهکار می دانند، همین جاست! تنها جائیکه به طور ضمنی و به طور غیر مستقیم، مسئولیت را متوجه خودشان می دانند همین جاست! تنها جائیکه علت ها را، ضمنی و ناراست متوجه خود می دانند همین جاست! و…

     و در واقع، همین نحوۀ برداشت است که او را در عمل به تکاثر و تمرکزطلبی غوطه می دهد. چه او می خواهد از رنج احساس گناه، رنج احساس بی مسئولیتی و… خودش را نجات دهد! بر آنست تا نقص ها را جبران نماید! ولی سر از آنجاها در می آورد! از همین روست که متوجه می شویم اینان به طور همیشه و به گونه ئی سیری ناپذیر و انتها نابرداری، در انتظاری کشنده به سر می برند! چه یا در انتظار پذیرش و تحقق سلطة کامل اند! و یا در انتظار آرامش و رشد و ارج و… کامل! و لذا به شدت از احساس امنیت، احساس ارج، احساس کمال، احساس هستی داری و حضور فعال شکوفای مستقل و… محروم اند!
یکی از ویژگیهای کاملاً پنهان شدۀ روانپریش آنست که موجودیست مأیوس! یعنی روانپریش ـ از دیدگاهی ویژه ـ تا اول به درد یأس گرفتار نشود، به انحراف روی نمی آورد! طبیعی ست که یأس از زمینه های ارزشی (یأس از تحقق زمینه های ارزشی، یأس از اصالت، محوریت و کارآیی ارزشها و…) نه تنها توجیهی منطقی ندارد که باز گو کننده و افشاگر تفرعن، بی یقینی، تردید و شک، تزلزل و نداشتن استقامت، شکیبائی، فهم وقاد و… می باشد! و این مؤید آن تواند بود که: یا بیمار، حتماً می خواسته است از طریق تحقق سریع زمینه های ارزشی، و در واقع از طریق وسیله قرار دادن عقیده، به هدفی برسد! ولی بی عرضگی او مانع شده، و سهل طلب پرتوقع، آنرا شکست قلمداد کرده است! در حالیکه اگر از منظر دیگری به قضیه نگاه می کرد و متوجه می شد که مثلاً : هرکس بخواهد عقیده را وسیلۀ هوس قرار دهد رسوا می شود و…! عین پیروزی بود. چه به تجربه، قانونی را دریافته بود! و یا اینکه: بیمار به حدی از ناهشیاری به خود و فرار از خود غرق و گرفتار شده، به حدی از خود تصور زشت، نابجا، منفی و نفرت انگیزی دارد که گمان می کند هرگز درین زمینه ـ زمینة تحقق ارزشها و در جهت خود آرمانی ـ موفقیتی حاصل نخواهد شد!
در واقع همین گمان، بیمار را دچار نوعی ترس و هراسی ویژه می سازد که از توهم ناتوانی و نارسائی خود زاده شده است! و چون بیمار بیشتر از هر چیز دیگری، از حساس نارسائی و نقص و… خود رنج می برد و واقعاً گریزان است، این دلهره گاه تا آنجا گسترده می شود که احتمال نارسائی نیز در او، همان هراسی را تولید می کند که عین نارسائی ست!
پس در واقع، روانپریش در باطن خود، زباله دان متعفنی از یأس و ناامیدی ـ نسبت به رسیدن به رشد و ارج خود و امکان تحقق ارزشهای استعلائی ـ را پنهان کرده است!
و اگر خوب او را وارسی و درک نمائیم، او را در این رابطه های ویژه، مأیوسی هراسان خواهیم یافت.

     با در نظر گرفتن عرایض گذشته، می توان پذیرفت که روانپریش از نظر ساختار روانی یک بعدی شده و با خود فقط از طریق آنچه بر نارسائی ها و دردهای او می افزاید، فقط از طریق آفتها و بیماریها و فقط از طریق ناهنجاری های پلشتی زای برخورد می کند! چه او به عوامل رشد، به ابزار کمال، به راه های سلامت روانی و به روشهای رهیدن از بیماریها و ناهنجاریها و رسیدن به سلامت و رشد و… عملاً پشت کرده، عملاً خود را از همۀ آنها محروم ساخته، عملاً آنها را، از حوزۀ تلاشهای خود برون رانده و عملاً خود را به آنها ناباور ثابت نموده است!
باور ما بر اینست که روانپریش یک مشکل اساسی دارد و بس و آن: بی عقیدتی ست! منتها حضور این مشکل، زایندۀ مشکلات متعدد دیگریست! مثلاً، فرد را بی تقدس می سازد، ارزش زدای می سازد، بی مرام می سازد، بی مسئولیت می سازد و…!
از سوئی چون نمی توان جوامع کنونی را از عقیده، از تقدس، از هدف و مرام، از ارزشها و مسئولیت خالی کرد (بکلی خالی و عاری کرد) مثلاً روانپریش سلطه جوی، که اجباراً با صاحبان این مقوله ها و هواداران آنها در ارتباط می باشد، راه و رسم زندگی و رفتارش ـ برای خودش ـ آزار دهنده می شود! چه از سوئی آن چیزها را ندارد و از سوئی آنها را عقلاً و قلباً به عنوان خرافه، زایده، غیر منطقی و… رد کرده نمی تواند! و رفتارش مخالف آنهاست! لذا آزارش می دهد!

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

نگرشی کلی بر عوامل تکوین

اِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً

     درست است که وقتی از عوامل تکوین روانپریشی صحبت می شود، چون نقطۀ ورود به مسئله و چون هدف و انگیزۀ بحث می تواند متعدد و مختلف باشد، می توان عوامل متعددی را ذکر نمود. و نیز درست است که چون انسانشناسی در زمینۀ شناخت و فهم روان انسانی هنوز به یک دیدگاه مشترک واحدی دست نیافته، و همین امر باعث شده است که هر چند تائی از به اصطلاح روانشناسان، روان را چیزی تفسیر و در نتیجه: سلامت آنرا در چیزها و نیز ناسلامتی آنرا در چیزها و زمینه هائی دیگر جستجو و سراغ دهند. اما از دیدگاهی که ما وارد قضیه شده ایم، سلامت واقعی و قطعی روان را در ایمان و ناسلامتی آنرا در «کفر» می داند. اگر چه گاه متوجه عوامل فرعی و سطحی تر نیز شده است که چون سر تطویل کلام را نداریم، از آن میان فقط به مسئلۀ جهل پرداخته و کار تحقیق روی سایر مقوله ها را به خوانندۀ کنجکاو خود وا می گذاریم.
قرآن در موارد ویژه ئی، علت قسمتی از کژ رفتاریها و بیماریهای روانی را جهل قلمداد می کند، چنانکه در مورد ذوق و تمایل صنم پرستانۀ قوم موسی (ع) دارد که:
… قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ *اعراف ـ 138
«… گفتند  ای موسی! برای ما خدائی مثل خدایانی که این بت پرستانرا (دیدنی و محسوس) است مقرر کن. موسی در جواب تقاضای قوم خود گفت: شما مردمی جهالت پیشه هستید».

     در مورد قوم لوط و بیماری آنان دارد که:
    أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِّن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ* نمل ـ 55
«آیا شما با مردان شهوت رانی کرده و زنان را ترک می گوئید، بلکه شما بسیار مردمی ـ گمراه ـ و جهالت پیشه هستید».

    در مورد بیماری حسادت ورزانۀ برادران یوسف (ع) دارد که:
قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ اَخیهِ اِذْ اَنْتُمْ جاهِلُونَ *یوسف ـ 89
«گفت: می دانید که وقتی نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟!»

    باز هم داستان موسی (ع) تمسخرکاری ها را به جهل نسبت داده و می فرماید که:
وَ إِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ * بقره ـ 67
«و چون موسی به قوم خویش گفت: خدا به شما فرمان می دهد که گاوی را سر ببرید، گفتند: مگر ما را ریشخند می کنی؟ گفت: از نادان بودن به خدا پناه می برم».

    وقتی قرآن را با تدبر و دقت مطالعه نمائیم، متوجه می شویم که در موارد متعددی، وقتی کسی یا کسانی را به واسطۀ بدرفتاری سرزنش می دارد، می گوید: «آنها نمی دانند»،«آنها تعقل نمی کنند»، «آنها تفقه نمی کنند»، «آنها تفکر نمی کنند» و… چنانکه در موارد: امر به معروف کردن فقط دیگران دارد: سورۀ بقره، آیۀ 44؛ دنیاپرستی: سورۀ بقره آیۀ 171؛ تمسخر عقاید دیگران: سورۀ مائده آیۀ 58؛ دو روئی: سورۀ حشر آیۀ 14؛ ستم کشی: سورۀ طور آیۀ 47؛ گرایش به عزت نمائی: سورۀ جمعه آیۀ 8؛ رفاه زدگی: سورۀ قلم آیۀ 44؛ بدگمانی: سورۀ فتح آیۀ 15 و غیره که گوشه هائی از آنرا کتاب دیگر ما (اسلام و نمودهای روانپریشی) به عهده گرفته است.
باورمان بر این است که با آنچه قبل بر این، و به ویژه در رابطۀ با ساز و کارهای ناخودآگاه فروید، بعرض رسانده ایم، خوانندۀ بیدار دل خود بهتر متوجه تواند شد که میان این نگرش تا آن نگرش فاصله بسیار است. زیرا این دیدگاه معتقد است که بی عقیدۀ منحرف (بیمار)، چون از فطریات بریده، معیار تشخیص درست از نادرست ـ و به ویژه در مورد ارزشها ـ را از دست داده است. اینکه در قرآن با تأکید می گوید که:
… اِن تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً…*انفال ـ 29
نظرش اینست که اگر به فطرت پشت کردید، قدرت درک درست از نادرست، حسن از قبح و… از میان می رود و بر عکس اگر… ؛
اینکه عدۀ بی شماری در لجن انواع قبایح لولیده، و از آن، احساس نفرتی که ایشان را به سوی پاکی براند، ندارند، علت آنست که از تقوی گریخته بوده اند.
وقتی برخی از آیات تکان دهندۀ قرآن مشعر بر این باشد که: استیلای ابلیس بر بعضی ها به واسطۀ موضعگیریهای خودشان است! نه اینکه موضعگیریهای خودشان به واسطۀ استیلای شیطان، زمینۀ بحث ما خود به خود روشن خواهد بود:

    … اِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا…*آل عمران ـ 155
«… جز این نبود که شیطان به سبب پاره ای بدها که کرده بودند، به گناهانشان کشید…»

    به هر حال، در کنار آنچه آمد، قرآن علت پاره ئی از انحرافهای روانی را به طور صریح و بی پرده به کفر نسبت داده است، چنانکه در مورد ارتجاع و بازگشت به گذشته های ناصواب عقیدتی دارد:
یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا إِن تُطیعُوا الَّذینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلَی اَعْقابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ *آل عمران ـ 149
«ای اهل ایمان! اگر پیروی کافران کنید، شما را از دین اسلام به کفر بر می گردانند. آنگاه شما هم از زیان کاران خواهید بود.» چنانکه در موارد متعدد دیگری نیز دارد، و از آن جمله:

    در رابطه با حرف ناشنوی و بی توجهی به حرفِ حقِ دیگران: سورۀ بقره آیۀ 172؛ در رابطه با افتراء: سورۀ مائده آیۀ 103؛ افسون پذیری (کودنی): سورۀ رعد آیۀ 33؛ تمسخر عقیده و پیام دیگران، و مجادلة غیر عاقلانه با آنها: سورۀ کهف آیۀ 56؛ پرخاشگری در برابر ابراز عقیدۀ مخالفان: سورۀ حج آیۀ 72؛ رویگردانی از پند و اندرز: سورۀ احقاف آیۀ 3؛ غریزه زدگی: سورۀ محمد آیۀ 12. و امثال اینها.

    در واقع قرآن و متون روائی و معارفِ اسلامی، سیره و رفتارشناسی اینان ـ را روشن می دارند. از اینرو وقتی از این دیدگاه، از روانپریشی صحبت می شود، در واقع سیما و چهرۀ کسانی به نمایش گذارده می شود که به سببِ جهل و کفر، به سبب غفلت و بی ایمانی، به سبب نادانی و بی عقیدگی و… در عمل و رفتار خویش، تجسم بخش و نمایش دهندۀ نابخردی، انحراف و بی مرامی اند!
روانپریش با هر زمینه ئی که رابطه برقرار می کند، و با هر وسیله و مقوله ئی که برخورد می نماید، سطحی و احساسی و غیر معقول و لجوجانه و ناباورمندانه است و لذا، در هر زمینه ئی، احساس خامی، قشریت، نپختگی، ابتدائی بودن و در نتیجه: کوچکی و ناچیزی می نماید!
طبیعی ست که او در مرحلۀ اول به این نتیجۀ بسیار منطقی و مهم و عالمانه نرسیده، اغلب در پایان کار و آن زمانیکه به نتیجۀ نهائیِ تلاش ویژۀ خویش می نگرد و ثمرۀ نهائی را ارزیابی می کند، متوجه آن می گردد.
قهراً نتیجۀ طبیعی فهم این مسئله و بروز آن احساسها، یا «خشم» است، یا «نفرت»، و یا هر دو! و این یعنی رسیدن به احساس ناچیزی!
خشم نسبت به همه چیز، اعم از خود، دیگران و زمینه ها؛ ولی نفرت، بیشتر متوجه «خود»!
طبیعی ست، انسانی که ـ به هر دلیل ـ از پذیرش خود ناتوان باشد! انسانیکه خودش خود را نتواند بپذیرد! انسانی که خود را ناچیز بیابد! انسانی که خود را از ارائه نمودن و از تشخص بخشیدن ناتوان بیابد! نه تنها از خود راضی نبوده بلکه متنفر هم هست؛ و لذاست که از مقابل شدن با این چهره ـ که چهرة حقیقی اوست ـ متنفر و فراری می باشد! در واقع، نفرت از غیر خودش نیز، زادۀ این نفرت می باشد.

    از سوئی از پذیرش این واقعیت ناگزیر بوده و از سلطۀ این قانون بیرون شده نمی توانیم که: نیروها و استعدادهای انسانی، توقف پذیر و رکود پذیر نمی باشند. به عبارتی ژرف تر: حیات فقط با مرگ متوقف می شود، حال اگر نیروهای حیاتی در مسیر رشد و کمال حیات (گوهر زندگی گرائی) نبوده و به کار انداخته نشد، حتماً در مسیر تخریب و تلاشیِ حیات به کار گرفته خواهند شد. در نتیجه چون روانپریش، نه از عقل پویائی برخوردار است تا بتواند نیروهای حیاتی را عاقلانه در مسیر و جهتی معقول و خردپذیر فعال سازد و بکار اندازد، و نه از عقیده و ایمانی تا در جهت ایمان و ارزشهای ایمانی، سر انجام در سراشیب سقوط، به ورطۀ تخریب هر چه بیشتر حیاتِ خود و دیگران می لغزد! هر چند شاید در مرحله ئی، خود متوجه این سقوط نمی باشد.

    آنچه در پایان این مقال و در رابطه با مسئلۀ «کفر» مطرح کردنش از اهمیتی به سزا برخوردار می باشد این است که: قرآن «کفر» را عملی ارادی و انتخابی دانسته است. چنانکه در سورۀ انبیاء، آیۀ هجدهم دارد که:
… بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ…
«… بلکه حق را به روی باطل کوبیدیم تا درهمش بشکند و یکباره نابود شود…»

    علامه طباطبایی، در مورد این آیه روایتی را ذکر نموده است که چشم پوشی از آن را در این رابطه خطائی جبران ناپذیر می شماریم:
«در کتاب محاسن… به سند خود از ایوب ابن حر روایت کرد که گفت: امام صادق (ع) فرمود: «ای ایوب! هیچ کس نیست مگر آنکه حق خود را به او نشان میدهد تا حدی که در قلب او جای می کند؛ حال یا آنرا قبول می کند و یا نمی کند. چه خدای تعالی فرمود:
… بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ و…». ([1])

    نگارنده را درین رابطه برداشت چنین است که «حق» در این رابطه، با همة اختصاصش، قابل تعمیم بوده و می توان چنین پذیرفت که: در زمینه های علمی و ارزشی نیز، امر به همان منوال بوده و فرد، آنچه را حق است و شایستۀ گرایش، تشخیص می دهد، ولی به دلایلی که قبلاً ذکرش رفت، ازآن روی میگرداند! این نظر را آیه های:
وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّیها * فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْویها * قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکَّیها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّیها * ([2]) نیز تأیید می دارند.

     به هر حال، نتیجۀ نهائی به همانسانکه آمد، رسیدن به ناچیزیست!
متأسفانه روانپریش، پس از رسیدن به احساس ناچیزی و ابتدائی بودن، به جای بیدار شدن و چاره اندیشیدن، خود را در غفلتی مضاعف لغزانیده و بر عطشیکه سراپای او را احاطه کرده است می افزاید. و همین آتش است که گاه به صورت عطشِ تبارز شخصیت و تشخص بیمارگونۀ هویت جلوه نموده و گاه در صورت شرارۀ سوزان تنفرِ از خویش تبارز می نماید! در واقع همین تپیدنهای نابخردانه برای خودنمائی و هویت نمائی و شخصیت نمائی ست که او را به عفنگاه هویت زدائی و خود باختگی و در نتیجه به پریشان روانی فزاینده تری می کشاند!

     و اما اینکه روانپریش سرخورده به کدام دام و کدام ستمکدة هستی سوز و کدام اسارتگاه سلامت سوز گرفتار می آید، در نگرشی ابتدائی زمینه ها بسیارند، اما وقتی زمینه ها را از نظر ریشه و مبنا مورد توجه قرار دهیم متوجه خواهیم شد که ریشه ها و سرچشمه ها محدود بوده، ولی دارای جلوه ها و نمودها و مظاهر متعدد و بیشمار توانند بود، که ما درین مسئله به مواردی ریشه ئی و گوشه ئی از پی آمد های هر کدام پرداخته، تحقیق عرضی را به خوانندۀ محترم خویش حوالت دادیم.



[1] – ترجمۀ تفسیر المیزان، ج 14، ص 424.

[2] – سورۀ مبارکۀ شمس، آیه های 7 ـ 10.

دسته‌ها
ریشه ها و پی آمدهای روانپرشی

علت توسل به انحراف:

  تلویحاً آمد که زمینه های انحرافی از هر جهت عقیم، انحراف دهنده، تخدیر کننده و در یک کلام دشمن و مخالف و متلاشی سازندة وحدت و یکپارچگی شخصیت بوده، و خود به نوبۀ خود نیز، زاینده و پرورش دهندۀ آفتهایی ست که در تلاشی شخصیت انسان بسیار کمک می نماید. سؤال اینست که با همۀ اینها، چرا بی عقیدۀ منحرف (بیمار) به آنها متوسل شده، سخت چسبیده و به دشواری از آنها جدا می شود؟!
باورمان بر  اینست که: باز هم باید علت را در رابطه با اختلاف و حضور شکاف میان خود آرمانی و خود واقعی جستجو کرد. خود آرمانی همانگونه که آمد متوجه آرمانها و ارزشهای بکر و بلیغ و پاک و نورانی و پاک کننده و نور بخش و… است، نه ارزشهای ناپایدار و ارزش نماها و…!
از سوئی، وقتی روانپریش به زمینه ئی پناه می برد، چون زمینه می تواند به صورت قشری و سطحی در او دگرگونی هایی ایجاد نماید و گوشه هایی از حس و خیال و وهم او را تحت تأثیر قرار داده و به گونۀ تحریف آمیزی اشباع نماید، از سوئی روانپریش تخدیر شده و مشغول گردیده و رنج خود را فراموش می کند! و از دیگر سو، قوۀ واهمه که اسیر لذتهای غریزی گردیده به نفع غریزه داخل عمل و فعالیت شده، پندارها را عین واقع، سراب را عین آب، ارزش نماها را عین ارزش، وسیله نماها را عین وسیله و آرمان نماها را عین آرمان جا میزند، و به قول قرآن:
وَ اِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النَّاسِ… انفال ـ 48

     چه در حالاتی از این دست (شرایطی که بیمار برخورد عاقلانه را کنار می گذارد) هر چند هرگز نمی تواند عقل را در حدی کنار زند که متوجه کیفیت عمل خود نشود، چون شخص خود را از پویائی عقلی محروم ساخته و پر و بال خرد را بسته و امکان هرگونه پرواز عقلی را نابود کرده است، از سوئی: بیمار وسیله ای عالی برای تمیز ارزشها از ارزش نماها و انگیزه ئی سخته برای گرویدن به ارزشهای استعلائی ندارد، و از سوی دیگر: وهم در قبضۀ غریزه مانده و به نفع آن نیز عمل کرده و در زمینه هائی به تلاش مشغول میگردد که ارباب (غریزه) دستور می دهد!
لذا روانپریش به کمک وهمِ اسیرِ تحریف گرِ غلط انداز، چیزی را چیزی می بیند و ماهیتی را دیگری گمان می کند و می پذیرد! مثلاً وقتی سلطه جو، به جای رویکردن به ارزشها به سلطه گری روی می آورد، چون این زمینه عمل با مقداری تلاش، قدرت نمائی، پرخاش، زور گوئی و… همراه بوده و این ابزار و حالات را نیاز دارد!
روانپریشِ سلطه جو هر یک از اینها را به کمک وهم تحریف گر، چیز دیگری، با نما و رنگ دیگری جلوه داده و در اوایل با سماجت و لجاجت و جحد و نفرت انگیزی تلاش می دارد تا به خود بقبولاند که اینها واقعاً همان چیزهایی است که وهم نشان می دهد و نه چیز دیگری! اگر چه خودش می داند که از بی چارگی و لجاجت تن به این جدل مسخره داده و بیهوده تلاش می کند. مثلاً قدرت نمائی را،، قدرت! زورگوئی را، صراحت! پرخاشگری را جدیت و لیاقت و… جا بزند! ولی شدت فرار و شدت گرایش و تلاش و تلقین و… او را به نوع ویژه ئی از تخدیر دچار می دارد و همین امر باعث می شود تا او از یک طرف نسبت به نقص های خود ناهشیار بماند و در نتیجه از مقابله شدن با خود آرمانی مصون و از رنج و نفرتی که نسبت به خود واقعی دارد بر کنار بماند! و از سوئی هم به همین نماها مشغول و سرگرم گردیده و معتاد باقی بماند! چه مثلاً روانپریش سلطه جو به نحوی کاملاً متزلزل و ناپایدار، خود را قانع ساخته است که مثلاً، پرخاشگری های او، نه پرخاشگری، که نمایانگر نیرومندی اوست!

     سوء استفاده از هر وسیله ای، برای ادامة وضع مورد نظر خودش، نشانۀ زیرکی و واقع گرایی او ـ در میدان تنازع بقاء ـ می باشد.
بی عاطفگی های او، نمایشگر صفای باطن و خلوص نیت و یک رنگی اوست؛ زور گوئیها و درشت گوئیهای او نشانۀ صراحت، رک گویی و… است!
ظلم و ستم تجاوزگرانة خود را نشانۀ شهامت و شجاعت پنداشته و لازمۀ حیات انسان شجاع و پویا، قلمداد می کند! زیرا که:
او سلطه جوئی را کمال و علو رتبی قلمداد می دارد و نه تجاوز گری! و لذاست که آنرا به حساب ارج و منزلت خود می گذارد و نه به حساب نقص و ذلت خود!
او سلطۀ خود بر دیگرانرا نشانۀ ممتاز بودن و برتری خود جلوه می دهد! از سوئی چون جامعۀ منحرفِ منحرف پرور، قسمتی از این دروغهای دمدار را باور کرده است، باور انحرافی، باعث نشاط خاطر و تقویت تخیلات و باورهای غیر معقول و وهم آمیز خود او نیز می گردد! از سوئی همانگونه که بر اغلب روانکاوان روشن می باشد، یکی از راههای فرار از خود، یا یکی از پناهگاهها «بزرگ نمائی» می باشد.

     روانپریش از خودگریز، چون به شدت زیر بمباران سرزنش باطنی و نفرت از خود و فرار از خود و… قرار دارد، به گونۀ سخت کودکانه و ترحمبار تلاش می کند تا: با درشت کردن ریزه میزه امتیازهای خود! و چند برابر جلوه دادن آنها و ارج مضاعف نهادن به آنها و… خود را «قابل تحمل» بسازد! اگر چه هرگز با اینکار نمی تواند «قابل قبول» بسازد!
لذا امتیاز طبیعیِ اندک خود ـ بسیار اندک خود ـ را مهم و بسیار مهم می نمایاند! اگر ریزۀ هوشی داشته باشد، به نبوغش بدل می دارد! اگر ریزۀ حسنی به ستارۀ زیبائی تبدیلش می کند! اگر ریزۀ نیرو و استعدادی، به چیزی اعجاب انگیز! چنانکه در رابطه با امتیازهای رفتاری از قبیل ریزۀ شجاعتی، ریزۀ تواضعی و ریزۀ عاطفه ئی نیز چنان است!
گر چه ممکن است، اصلاً او فاقد این موارد باشد، یعنی وقاحت، تهور و پرخاشگری را، شجاعت بداند! و ترس از دیگران را تواضع و…([1]) با همۀ اینها این بزرگ نمائی، پناه گاه پوشالی و متزلزلی ست که برای قابل تحمل ساختن خود واقعی، تدارک دیده است.

     لازم به یادآوریست که به میزانی که در این بزرگ نمائی سرمایه گذاری می کند از درون پوسیده است و از تحمل آن رنجور و از مقابلة با آن در اضطراب! از اینرو: از دروغ بستن های چاپلوسانۀ دیگران، نسبت به خود شادان می شود! مثلاً اگر وارسته و آزاده اش بخوانند ـ با آنکه می داند نیست ـ خوشحال می شود! هر چند که در واقع، خوشحالی او زادۀ تغافل او از خود اوست!
بر خلاف آنچه برخی از روانکاوها تصور (خیال) کرده و می کنند، بزرگ نما، دقیقاً متوجه سرمایه ها ـ و در واقع نارسائیهای باطنی ـ خود و میزان کم و کیف آنها بوده و در مراحل نخستین نیز، می داند که دارد برای خود مواد توجیهی دست و پا می کند! ولی رفته رفته، وقتی بزرگ نمائی به شکل عادت در آمد، ممکن است، در همۀ موارد و احوال خودش نداند که چرا به بزرگ نمائی پناه می برد!

     اینکه کلیة بزرگ نماها، دچار نوعی میل، توقع، خواست و… برای رسیدن به کمال می باشند، مؤید آنست که اینها میان آنچه هستند و آنچه می نمایند، خودشان فاصله می بینند!
اینکه میل دارد واقعاً نوعدوست باشد، اینکه می خواهد واقعاً وارسته باشد! اینکه خیال می کند، دیگران منتظرند که او واقعاً به مسئولیت، به تقدس و به سایر مکارم ارزشی ـ آراسته باشد در حالیکه این «دیگران» جز فطرت خود او که به زبان خود آرمانی و از طریق خود آرمانی با او صحبت می کند و تماس دارد، نمی باشد ـ نشانة آنست که او به خود بینا است، به کسرهای خود بینا است، به پرده هایی که بر خود کشیده بینا است و… وگر نه توقع و خواست هماهنگی بی معنا بود! آنچه درین رابطه بسیار طبیعی ست آنکه:
1 ـ بزگ نما، بزرگ نارسائی های طبیعی و رفتاری خود را کوچک شمارد!
2 ـ عیب های کوچک دیگران را، بزرگ و حسن های بزرگ دیگران را کوچک قلمداد نماید!

     چه این عمل، مکمل بزرگ نمائی و در واقع متمم آنست، و بدون این کار، بزرگ نمائی تحقق کامل نخواهد یافت.
اینکه عده ئی با وقاحت و سماجت شگفتی انگیزی می کوشند: با خراب کردن دیگران ـ آنهم از طریق همین عمل بزرگنمائی ـ خود را موجه جلوه دهند، خود را بی عیب جلوه دهند، خود را فاقد آن ناهنجاریها و نارسائیها جلوه دهند و… برای آنست که «خود» را برای خود قابل پذیرش و قابل تحمل سازند! همچنان که گاهی، به شکل واقعاً بیمارگونه و پندارآمیزی خیال می کنند: همانگونه که خودشان نسبت به کسرها و نارسائی های خود بینا و بصیر می باشند، دیگران نیز به ناهنجاریهای خلقی و رفتاری شان بینا و بصیراند! لذا:
مصرانه تلاش می ورزند، ذهن مخاطب خود را به شدت متوجه نقایص دیگران سازند! تا بدینوسیله خود را عاری از آن نقایص و طرفدار فضایل و مکارمِ متضاد با آنها جلوه دهند!
در همچو مواردی کافی ست مخاطب زرنگ، صحبت را به محور مکارم کشیده و موارد تجربۀ باطنی و خصوصی اینان را مورد تدقیق قرار داده و مثلاً مورد پرسش قرار دهد! و یا بگوید: چقدر خنده دار است، آنکه خودش واجد هیچگونه فضایلی نیست، به شرح و افشاء رذایل دیگران می پردازد!
به هر حال، همانگونه که آمد، چون زمینه های انحرافی در واقع حکم پناهگاه هایی را دارند که فرد فراری از خود بدانجا پناهنده می شود، خواه ناخواه، و از آنجا که به قول مولوی:

پس بد مطلق نباشد در جهان

 بد به نسبت باشد این را هم بدان

     این پناهگاه ها نوعی از وظیفۀ دفاعی را بانجام رسانیده و متناسب با وضع ویژه ئی که بیمار دارد، مفید بودن خود را «برای فرد بیمار» نمودار می سازد!
آنچه در این رابطۀ ویژه مهم است اینکه: روانپریش فراری، هیچ رنجی را از رنج مواجه شدن با خود برابر نمی شمارد! ولو در واقع، چندین برابر آن باشد. علتش آنست که بی عقیده خود را حتی در حد خودش هم نمی شناسد! و از آنجا که با خودش برخوردی عالمانه ندارد، همانگونه که از رسائی ها و نارسائی های وجود خود، از هنجاریها و ناهنجاریهای وجود خود نیز شناختی عالمانه ندارد؛ لذا نارسائی های خود را هم گاهی چند برابر خیال می کند! و دقیقاً در همچو مواردیست که رنج مقابل شدن با خود را نیز بدترین و کشنده ترین رنج پنداشته، رنج پناه بردن به سلطه جوئی ، قدرت طلبی، پذیرش طلبی و… را کمتر از رنج مقابله شدن با خود گمان می نماید! و در شرارۀ آن کمتر می سوزد و لذاست که با آن می سازد!

     از اینرو هر چه ترس بیمار از مواجه شدن با خودش بیشتر و شدیدتر باشد، گرایش و توسل وی به زمینه های تحریفی بیشتر و پاینده تر خواهد بود. چه وی در این حالت از احساس آرامش نسبی ئی، خود را برخوردار پنداشته و از تعادل بیشتری بهره مند گمان می کند؛ در حالیکه چنین نیست! زیرا که وهم برای قابل تحمل ساختن او برای خودش، از او برای خود او، تصویر دیگری ارائه داده و درین تصویر او را: برتر و فرادست، با ارج و منزلت، با عظمت و با قدرت، با هیبت و با احترام و… قلمداد می دارد! چه او با خوار ساختن، تحقیر کردن، کوچک کردن و بی ارزش کردن دیگران و یا با فریب دادن، آلت دست ساختن، تحمیق کردن و به کار گرفتن دیگران (تیپ ادغام پذیر و پذیرش طلب) احساس پیروزی، احساس کارآئی، احساس تفوق، احساس پویائی و… می کند!
او عملاً متوجه می شود که توانسته است مطابق میل خود و بر مبنای شرایط خود، در زندگانی دیگران تغییر ایجاد کند، در اداره و طرز رفتار دیگران مؤثر واقع شود، آنها را ابزارگونه در چنگال ارادۀ خود داشته باشد، حیات آنها را از اراده تهی و از مسیر اصلی تحریف و در جهت منافع خود به کار اندازد! و بالاخره با در هم کوبیدن خواست و میل آنها در جهت میل خود، بر آنها سلطه و پیروزی یابد! و دهها زمینۀ دیگر. چه هر کدام باعث توانند شد تا بیمار در پس آن حصار کور سازندۀ تخدیر کننده، به نوعی ویژه از احساس امنیت و تعادل مصنوعیِ بیشتری، دست پیدا نماید!
ولی در واقعیت، دروغی بودن این خیالات از آنجا ثابت می شود که:
اولاً: روانپریش هرگز و در هیچ شرایطی و هیچ لحظه ئی نمی تواند نسبت به حقانیت مواضع خود متیقن باشد!
ثانیاً اینکه: همیشه از مواجه شدن با خود هراسان است!
و ثالثاً اینکه: هرگز نمی تواند برای همیشه و به گونه ئی یقینی خودِ آرمانی خود را طرد و نسبت به باطل بودن و واهی بودن او متیقن باشد!



[1] – هر چند در نفس امر، چون او به این موارد، از موضوع ارزشها و اخلاق و ایمان و… برخورد نمی کند، فاقد آنهاست.