دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

ضجه‌های شکست روسیه

 بررسی و بازشناخت علت اصلی و ریشه ئی خروج نیروهای روسیه از افغانستان، کاریست ضروری، چه این بررسی، اگر درست بررسی و القاء و دریافت شود می تواند:
ما را در شناخت خود ما و نقطه های قوت ما آشنا ساخته و راه رشد هر چه متعالی تر و هر چه سریعتر، ابزار و وسایل و طریقۀ بکار بستن آن را برای ما بنمایاند.
امید ما را نسبت به خود ما و آیندۀ ما استوارتر ساخته، واقعیت هائی را برای ناباوران و خودفریبان و بهانه تراشان، ناچار از پذیرش سازد.
شناخت ما را از دشمن و نقات ضعف و ضربه پذیر آن بیشتر ساخته و در یک کلام، راه سعادت، سربلندی، افتخار و آزادگی را بما روشن نماید. زیرا با همۀ سادگی ظاهری، گذشته از اینکه موضوعی بس مهم برای ملت ماست، موضوعی بس خجالت آور و مسئله ساز برای دشمنان ما می باشد. چه روسها نیامده بودند که بروند، بلکه آمده بودند تا در کنار بیرون راندن فرزندان راستین سرزمین افغانستان، با شوکت و هیبت در آنجا بمانند، اما ایثارها و تلاشهای جهادگران و مجاهد پروران، با سر شکستگی و رسوائی آنها را مجبور به قبول فرار ساخت.
بررسی اجمالی و شتابزدۀ این رویداد بیانگر این واقعیت می باشد که روسها شکست پلانهای سیاسی ـ نظامی خود را پذیرفته اند. و این پذیرش تا جائی از روشنی و بداهت برخوردار می باشد که دولت مردان روسیۀ تجاوزگر را مجبور به اعلام این مسئله نماید که: آمدن شان به افغانستان یک اشتباه بوده است! هر چند در بدو تجاوز، سردمداران همین مملکت تجاوز پیشه، تجاوز ارتش سرخ به افغانستان را یک وظیفۀ عاقلانه و منطبق با اصول سیاست بشردوستانه! و صلح طلبانه! قلمداد نموده، آن را عملی جداً منطقی! قلمداد می کردند.
بررسی سیر تدریجی شکست روسیه در افغانستان، هرگونه توجیه و تحلیل دیگری را در رابطۀ با مسئله خنثی داشته و با دلایلی قاطع و انکار ناپذیر ثابت می سازد که تجاوزپیشگان روسی هرگز و هرگز، تصور این همه مقاومت، ایثار و شجاعت را نکرده و گمان شکست مفتضحانۀ خود را، به خود راه نمی دادند، از همین جهت بود که در بدو تجاوز، نه تنها سخن از ناآرامی های «اطراف» افغانستان و سرکوب حتمی و قریب الوقوع «اشرار»! به میان آورده و وعدۀ آرامش! حتمی به دست نشاندگان خود می دادند که قیام اسلامی مردم را، حرکتی بی شکل و ریخت، تلاشی بدون طرح و هدف، جوشش و خیزشی مقطعی و خام! تحلیل می نمودند.
اما حضور فعال و آگاهانۀ دلیرمردان خطۀ عشق و عدالت، آنهم در طول حدود نه سال جنگ نابرابر با ارتش سرخ، نه تنها برای جهانیان و چشم های واقع بین مردم دنیا ثابت کرد که قیام اسلامی مردم شهید پرور افغانستان، حرکتی شکل دار و جهت مند، تلاشی هدفدار و طراحی شده، جوششی پخته و دوامدار بوده است که لجوج ترین دشمنان رو در روی این ملت را نیز مجبور ساخت تا با زبانی و واژه هائی دیگر اعلام دارند: تجاوز ارتش سرخ حرکتی بوده است بی شکل و ریخت، کوششی مذبوحانه و ضد انسانی، خیزشی سبعانه، ویرانگر، بی نتیجه، خفت بار، کشنده و در یک کلام حماقتبار!
زیرا روسهای تجاوزگر، برای این پرسش زبانهای گویای ملل عالم که با عبارتهای متنوع و مختلف از یکدیگر می پرسند: «روسها پس از نه سال خونریزی، ویرانگری، جنایت و قلدری چه هدیه ئی به روسیه می برند»؟ جوابی ندارند جز اینکه بگویند: ننگ شکست، بار سرافکندگی، خاطرۀ خفت و بی آبروئی! زیرا این فرار دفعی و اختیاری نبوده بلکه پس از توسل به ده ها نیرنگ و صدها حیله و پذیرش شکست هر یک از آن همه نیرنگ ها و حیله ها پذیرفته شده است. چه همانگونه که به یاد همۀ دلسوزان مسئلۀ افغانستان می باشد، روسها در اوایل تجاوز زبانی غیر از زبان «زور» نمی شناختند! واژه ها و عبارتهای مورد استعمال شان: می کشیم، نابود می کنیم، از بین بردیم، متواری ساختیم، پایگاهشان را با خاک یکسان نمودیم و… بود! درین دوره نه تنها از صلح و آشتی و… خبری نبود که صلح با اشرار! را خود شکستی دیگر معرفی می کردند، اما دیری نپائید که متوجه شدند، چه جهنمی برای خود آماده کرده اند. جهنمی که شراره های هستی سوزش نه تنها ابهت و جلوۀ ظاهری ارتش سرخ را ـ ناباورانه ـ بکام خویش می کشد که توجیه گریهای مبلغین «فلسفۀ علمی»! و مبشرین «جامعۀ بی طبقۀ کارگری» را نیز بیرنگ می سازد.
زیرا از یک طرف پادگانها و ادارات دولتی از نیروی کارآمد و فعال خالی شده و توان نظامی و اداری دولت در حدی بی نظیر فلج گردید و از طرفی، با رشد هر چه بیشتر مهاجرین در میان ملتهای مختلف دنیا، جو تبلیغات علیه تجاوز پیشگان ارتش سرخ بالا گرفت. پیامدهای طبیعی این جریان، تبارز و تظاهر انکار ناپذیر شکست روسیه را هم در ساحۀ سیاسی و هم نظامی فریاد می کرد. آنهم تا جائی که روسها نتوانستند با لفاظی و توجیه گری، روپوشی بر شکستهای خود انداخته و رجز خوانیهای درون خالی را ادامه دهند. زیرا شکست قطعی بود و ناچار از پذیرش، اما چون به گونه ئی سخت ابلهانه و نابخردانه، از سوئی به قدرت نظامی خویش متکی و مؤمن بوده و ادامۀ خونریزی، ویرانگری، آتشباری و… کارآمد پنداشته و از سوئی نیز خیال می کردند نیرنگ بازیهای ابلیس منشانه خواهد توانست آنها را از کام شراره های خشم مجاهدان نجات بخشد، لذا بجای پذیرش صریح و بی پردۀ شکست و قبول عقب نشینی، متوسل به نیرنگ راه حل صلح آمیز! و کنفرانس بازی های نام نهادِ در ژنو گردیدند!
راه حل صلح آمیزی که در نهایت با زبانی بس نفرت انگیز اعلام کرد: «یگانه راه حل منطقی! و کارساز مسئلۀ افغانستان «جنگ» است و خونریزی و جنایت!»
به هر حال، آنچه اینک روی نموده و واقعیت پذیرفته «شکست ذلتبار» سیاسی ـ نظامی روسیۀ تجاوزکار است، و آنچه هیچ عقل سلیمی و آدم باانصافی آن را رد نمی کند اینست که روسها خود به خود شکست را تقبل ننموده و حتماً علت هائی باعث تحمیل این شکست تاریخی بر روسیه شده است.
و آنچه از هر دوی اینها می تواند در موضعگیریهای سیاسی ـ ایدئولوژیک بعدی ما و سایر محرومین و مظلومین ملل جهان مفید واقع شود اینست که با دقتی هر چه منطقی تر و واقع بینانه تر علت و یا علل عمدۀ پیروزی مجاهدان مسلمان افغانستان و شکست ارتش سرخ را بازشناسی و تحلیل نمائیم تا با حفظ ابعاد و چهره های گوناگون و ثمربخش آن، بتوانیم بقیۀ راه رشد، تحکیم و تداوم انقلاب را نیز پیموده، بار امانتی را که شهداء گلگون کفن انقلاب اسلامی به ما سپرده اند، بدون احمال و سبکسری، با صداقت و امانت به منزل مقصود برسانیم.
عده ئی از ساده اندیشان قشر نگر و یا مغرضان حیله گر بر این عقیده اند که عمده ترین علت عقب نشینی و شکست نیروهای ارتش سرخ را، فشار دولتها و سازمانهای بین المللی تشکیل می دهد. در حالی که بررسی تاریخ تجاوز ارتش سرخ این واقعیت را نشان می دهد که دولتها ـ به صورت کل ـ هرگز و به هیچ روی در برابر این تجاوز ستمگرانه عکس العمل کارساز و مستقیم نشان نداده و هرکدام به نحوی خود را از رویاروئی با روسیۀ تجاوزپیشه کنار کشیدند! ما در روی کرۀ خاکی دولتی را ندیدیم که برای جانبداری از مسلمانان مظلوم افغانستان و تولید فشار سیاسی ـ تبلیغاتی بر روی دولت روسیه، موقتاً با روسیه قطع رابطۀ دیپلماتیک نموده و دیگران را نیز بدین کار تحریص نماید. گذشته از اینکه عده ئی از دولتهای وابستۀ به روسیه ـ اعم از آنکه در ممالک اسلامی به حاکمیت دست یافته بودند، یا در ممالک غیر اسلامی ـ از تجاوز روسیه جانبداری هم نمودند!
از سوئی اسناد و مدارک مربوط به فعالیت های به اصطلاح سازمان ملل نیز ثابت می دارد که این سازمان نیز با کندی و بی علاقگی شک آلودی ـ آنهم پس از سپری شدن نزدیک به یک هفته از تجاوز ارتش سرخ ـ موضوع را مورد بررسی قرار داده و با لحنی نامناسب و غیر موجه، تجاوز را لفظاً محکوم کرد. سایر سازمانها و جلسات وضع بهتری از سازمان ملل و دولتهای وقت نداشتند.
در واقع روسها با خاطرجمعی از موضع دولتها و سازمانهای نام نهاد، دست به لشکرکشی زده و یقین داشتند که هرگز دولتها خود را درگیر مسئلۀ افغانستان نساخته و به واسطۀ چهار تا پابرهنۀ مسلمان و… خود را از چشم روسیه نمی اندازند.
در حقیقت اینان با حفظ رضایت روسیه خشم انسانیت را خریدار شدند، حال از اینکه وظیفة الهی عده ئی از دولتهای مسلمان چه بود چشم می پوشیم.
به هر حال، بررسی مو به موی موضعگیریهای دول مختلف طی حدود نه سال نشاندهندۀ این واقعیت تلخ می باشد که دولتها هرگز حرکتی را اتخاذ نکردند تا این حرکت و یا حرکات روسیه را به پذیرش شکست و عقب نشینی مجبور دارد.
از سوئی، اگر همچون عده ئی دیگر، ساده اندیشانه قبول نمائیم که علت اصلی شکست روسیه را امکانات نظامی مجاهدین تشکیل می داده است، نه تنها همۀ آنهائی که حتی از دور با وضع نظامی بسیار حزن انگیز مجاهدین آشنائی دارند، بر ساده اندیشی ما خواهند خندید که متن واقعیت ها، با زبان واقع به تمسخر ما بر خواهد خاست. زیرا ضعف تسلیحاتی و کمبودهای نظامی مجاهدین روشن تر از آنست که به دلیل و برهان نیاز داشته باشد.
وانگهی کدام عقل سلیم می تواند بپذیرد که قدرت تسلیحاتی مجاهدین از قدرت تسلیحاتی دولت به ضمیمۀ ارتش سرخ روسیه بیشتر بوده است؟!
عدم توازن تسلیحاتی مجاهدین و ارتش سرخ در حدی از بداهت و روشنی برخوردار بوده است که بارها، عده ئی از دولتمردان جهان ـ و بویژه شخص ضیاء الحق، رئیس جمهوری پاکستان ـ که خیال! می کردند راه حل سیاسی افغانستان می تواند نتایجی ببار آورد، اعلام می کردند: چون روسیه یکی از قدرتمندترین ممالک نظامی جهان ـ و بلکه تاریخ ـ بوده و افغانها حتی از امکانات معمولی تسلیحاتی برخوردار نمی باشند، لذا از طریق ادامۀ جنگ، هرگز نخواهند توانست روسها را مجبور به عقب نشینی و پذیرش شکست نمایند!
تذکر مجدد این نکته ضروری ـ و صد البته ضروری و حتمی ـ بنظر می رسد که بررسی و تحلیل اینان در این مورد مبتنی بر «امکانات تسلیحاتی» محض بوده و به دیگر سخن، اصالت و ارزش اساسی را به «تسلیحات» بخشیده و محور اصلی برداشت شان را توپ و تانک و طیاره تشکیل می داده است نه آنکه اینها را ساخته و…!
با همۀ آنچه آمد، اگر بپذیریم که عامل عمدۀ پیروزی جمعی بر جمع دیگر را ابزار تسلیحاتی مدرن و… تشکیل می دهد، بصورتی دیوانه وار باید بگوئیم: افغانها در جنگ شان شکست خورده و این ارتش سرخ نیست که راه فرار را پیش گرفته بلکه افغانها می باشند که اعلام کرده اند جنگ ما با ارتش سرخ یک اشتباه بزرگ بوده! و اینک نیز به طرف ممالک بیگانه فرار می نمایند!
آنچه می تواند در کنار دو عامل یاد شده به عنوان عامل اساسی شکست روسیه و پیروزی مجاهدین مطرح شود آنست که بگوئیم:
عامل اصلی را فعالیت های فرهنگی ـ تبلیغاتی گروههای مبارز و مسلمان تشکیل داده و چون این فعالیت ها توانسته است بر همۀ فعالیت های تبلیغاتی دشمن شان روسیه غلبه حاصل نموده و چهرۀ کریه روسیه را در میان ملل جهان رسوا نماید، روسها از ترس افشای هر چه بیشتر پستی ها و جنایات خویش، حاضر شده اند فرار را قبول نمایند!
آنچه را نمی توان از یاد برد، تأثیر حضور بالفعل بیش از پنج میلیون مهاجر و نیز نقش فشارهای تبلیغاتی در مسایل مهم اجتماعی می باشد، اما آنچه را نمی توان انکار کرد اینست که امکانات و فعالیت های فرهنگی ـ تبلیغی گروههای مبارز به دلایل و علل گوناگون در حدی از ضعف و نارسائی قرار داشته است که به هیچ روی قابل مقایسه با امکانات دولتهای افغانستان، روسیه و کلیۀ اقمار و نوکران روسیه نبوده و نمی باشد. زیرا گذشته از اینکه مسلمانها در حال هجرت و اضطرار بسر می برده و می برند، همۀ وسایل و ابزار تبلیغاتی ـ اعم از رادیوهای متعدد، تلویزیونهای متعدد، چاپخانه های متعدد و… ـ همه و همه در دست روسها بوده و در واقع اگر قرار می بود عامل و علت کارساز، تلاش تبلیغاتی وسیع و ابزار و وسایل تبلیغی می باشد، باز هم باید روسها برنده می بودند نه بازنده!
پس عامل اصلی چیست و راز اصلی پیروزی مجاهدین و شکست ارتش سرخ در کجاست؟! این چه عاملی بوده است که به گونه ئی انکارناپذیر «اصالت» و «حاکمیت» خود را بر همۀ موارد یاد شده تحمیل کرده و روسها را با وجود داشتن قدرت نظامی، قدرت تبلیغاتی و قدرت جانبداری دولتها و سازمانهای جهانی به مزبلۀ شکستی سخت خجلت بار کشانیده است؟!
اینجاست که باید ببینیم، مجاهدان و مجاهدپروران افغانستان، افزون بر موارد و زمینه های یاد شده از چه وسیله، صبغه و زمینه ئی برخوردار بوده اند.
کاوش دقیق، منصفانه و واقع بینانۀ مسئله، یقیناً کاوشگر را به این واقعیت رهنمون خواهد شد که: آن وسیله «ایمان به اسلام و قرآن»، «حرکت پر جوش ایمانیان»، «روحیۀ شهادت طلبانۀ مردم»، «ایثار شگفتی انگیز مجاهدان»، «استقامت و شکیبائی حیرتزای خانواده های رزمندگان و جانبازان و شهیدان» و «اعتقاد به نصرت های غیبی و لاریبی خداوند» بوده است.
یعنی در این مورد و درین زمینه (افغانستان)، برخلاف خیلی از موارد دوران ما، ایمان بوده است که بر قدرت پیروز شده و عشق بوده است که بر زور. و این بار، ارادۀ پا گرفته از ایثار بوده است که شمشیر ستم را در هم شکسته و «جانبازی» بوده است که بر «جان ستانی» استیلا یافته است.
این بار، استقامت، شکیبائی، نترسی، پایمردی، شهادت، از خود گذشتن، نقد جان در بازار محبت کشانیدن، دل به توفان عشق سپردن، دیدۀ دل به دیدار معبود و محبوب دوختن، دُرْدْ از دَنِ روحبخش عشق سرکشیدن، سنگرهای مهجور سرای آزادگی را به وصال پیکره هائی تکیده از ترس رسانیدن، جوشیدن، خروشیدن، دویدن و عاشقانه در خون خویش تپیدن ها بوده است که قامت ستم قرن و قدرت ستم پیشگان دون همت را در هم شکسته است.
اینان بودند که برخاستند و تا قیام قامت قدرت شکن ایمان بر پا خواهند بود، زیرا که با خدای خویش پیمان بسته اند که تا اثبات پیروزی ایمان بر قدرت از پای ننشینند.
اینان بودند که شجاعت را از زندان تاریک ذهن های رخوت گرفته به میدان عمل بازآورده و روانهای تشنۀ قرن را با نمایش ایثار و جانبازی سیراب کردند.
اینان بودند که با هبه کردن خون مطهر خویش، نهال غرور را سیراب نمودند؛ اینان بودند که راز بزرگی و سربلندی را کشف و بدون هیچ گونه چشم داشتی به جانهای بیدار هدیه نمودند؛ اینان بودند که سینه را در برابر سنگ ستم چنان سپر ساختند که سنگ اندازان ستم و جنایت را از انداختن سنگ خسته نمودند.
آن نو عروس با ایمان بود که با بدرقه کردن عزیز همسر دین پرورش به سوی ناوردگاه خونین عشق و عدالت، قامت تجاوزگران را در هم شکست؛ آن مادر خمیده قد مؤمنه بود که با لبخندی رضایت آمیز، پارۀ تن خود را مسلح به سلاحی می نمود که در هم شکنندۀ صولت و ابهت تانکها و توپهای روسی بود.
آن پدر غیرتمند و مخلص بود که با بوسیدن پیشانی بلند جوان دلارایش تاریخ ستم و ستمگری را به مبارزه طلبیده و تجاوزپیشگان روسیه را به مسخره می گرفت.
آن دل های منور به نور خورشید محبت بود که می خواست با پرتو افشانی تا اعماق جانهای خسته و دیارهای در بسته نفرت ـ علیه انسان و انسانیت ـ را زمین گیر نماید؛
وقتی به اندامهای تکیدۀ یتیمان و چشم های به گودی نشستۀ مادران، وقتی به غرور بکر و سربلند پدران و استغنای بشکوه و با جلالت بیوه زنان، وقتی به نگاه مصمم و بیداریزای مجاهدان، وقتی به کلام روحبخش و پر تحکم سنگر نشینان دقت می کنی، با همۀ وجود خویش در می یابی که این شکست شرم آور و خجلتبار را جز نیروی ایمان هیچ قدرتی ـ اعم از تسلیحاتی، تبلیغاتی و… ـ بر روسها تحمیل نکرده است.
با همۀ اینها آنچه درین مقطع ویژه از تاریخ پر شکوه انقلاب ما عمیقاً قابل توجه می باشد اینست که: هنوز انقلاب به پیروزی نهائی نرسیده است، هر چند تا صبح پیروزی راهی هم نمانده است.
و باز، همانگونه که همه می دانیم، مهمترین مشکلات انقلاب، هنوز در پیش روی ماست و نباید شکست و فرار ارتش سرخ روسیه را مساوی با پیروزی انقلاب بشماریم، چه در هم کوبیدن و از سر راه برداشتن دشمنان انقلاب و آفت های مسیر آن، چیزی ست و تحکیم و تعمیق و توسعه و تداوم اهداف و آرمانهای عالیۀ انقلاب چیزی دیگر. و درست بر مبنای پذیرش همین واقعیت هاست که معتقدیم درین شرایط و اوضاع کاملاً ویژه، یک وظیفه مردم دارند و یک وظیفه هم مجاهدان و رزمندگان، که هر کدام آنها از نظر عقل و شرع ضروری و واجب و از نظر واقعیت های مربوط به انقلاب قابل توجه می باشند، هر چند این ما نیستیم که برای مردم و مجاهدان دلیر وظیفه تعیین می داریم، بلکه این آنهایند که ما را به این وظایف آشنا ساخته و بدین باورمان مجهز داشته اند تا پیام آنها را ـ که همان پیام انقلاب می باشد ـ از زبان خود بیان داریم.
و اما، درک همه جانبۀ واقعیت ها می رساند که مهمترین وظیفۀ مجاهدان اینست که: تحقق کامل و همه جانبۀ این فتح و پیروزی را بنام خود ثبت نمایند. به ویژه که دولت مزدور و دست نشانده نیروی اتکای خود را از دست داده و سخت در تزلزل است، آنهم چنان تزلزلی که روسها را نیز به هراس افکنده و این واقعیت را دریافته و پذیرفته بودند که: با حضور خود آنها نیز، این حکومت توان پایداری را ندارد، و چون گمان شان بر این بود که تحقق و تحمل شکست دولت دکتر نجیب در حضور ارتش سرخ، رسوائی و فضاحت بیشتری را برایشان تحمیل می نمود، قبول فرار را از قبول آنگونه شکست تحمل پذیرتر تشخیص داده و چون هیچگونه دلگرمی و امیدی به بقا و تداوم دولت دکتر نجیب نداشتند، او را در شرایطی از ایندست بحال خودش واگذاشتند.
و اما وظیفۀ مردم: از آنجا که همین مردم بودند که با جانبداریهای بسیار وسیع و متنوع از انقلاب و سنگرداران انقلاب، دشمن را این همه خوار و زبون و سرافکنده ساخته اند، لازم می نماید که تلاشهای خود را ناچیز نشمرده، بلکه با جدیتی هر چه تمامتر: جانبدار، قدردان و یاور همه جانبۀ مجاهدان ـ که پسران و برادران و همسران و… خود آنان می باشند ـ بوده و مثل گذشته جبهه ها و پشت جبهه ها را گرم نگهداشته، با شریک شدن به رنج آنها، به تلاش آنها، به ناراحتیهای آنها، به اضطرابهای آنها، به کمبودهای آنها، به ایثار و فداکاری آنها، به شجاعت و عزت طلبی آنها، به استقامت و مردانگی آنها، به غرور و آزادگی آنها، به آگاهی و عشق آنها، دلهایشان را گرم و سنگرهایشان را گرمتر نگهدارند که قدردانی و تشکر واقعی از سنگرنشینان و مجاهدان یعنی همین.
باشد که در فردائی نه چندان دور، مجاهدان و مجاهد پروران، سنگر داران و سنگر نشین پروران، ایثارمندان و ایثارمندپروران با حفظ یادها و آرمانهای شهیدان، در طلوع خورشید پیروزی، شاهد آزادی را در آغوش گیرند.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

بازگشت به ارتجاع و توحش

 در قسمت اول این نبشته (نمودهای شکست روسیه) به بخش کوچکی از ویژگی های سیاست فریب، نمودها و عوامل شکست آن اشاره کردیم. در این بخش برآنیم تا پرده از چهرۀ واقعیتهای دیگری برگیریم که با همۀ روشنی از چشم انداز بعضی پنهان نگهداشته شده است.
این واقعیت ها، خود نمودهای رنجبار و یأس آور دیگری ست از ویژگی های سیاست فریب و عوامل شکست آن، منتها با این تفاوت که نمودهای بر شمرده شدۀ قبل تا حدودی ناشناخته تر و قابل توجیه و تأویل می توانند بود لیکن در ضد انسانی بودن، استعماری بودن و غیر قابل توجیه بودن این نمودها کسی نمی تواند تردیدی به خود راه بدهد.
قبلاً تذکر داده شد که سوسیالیست های روسیه در اوایل امر، با آنکه خود به خوبی متوجه مسئله شده و به این واقعیت پی برده بودند که نظام سوسیالیستی یارای آن را ندارد که به نیازمندیهای همه جانبۀ انسان بدون توسل به فریب و نیرنگ پاسخ منطقی و کامل بگوید، بر آن بودند که با ابراز شعارهای پوچ و فریبکارانه ذهن ساده اندیشان و خوشباوران را مشغول به ظواهر فریبنده سازند تا مردم متوجه واقعیت های اصلی نشده و راه برای هوسرانی های اینان باز باشد. و همانطور هم شد. سوسیالیست های روسیه، در اوایل بیشتر خود را پیرو علم سیاست و فلسفۀ اقتصاد مارکسیسم و طرفدار رنجبران و زحمت کشان و… قلمداد کرده و بیشتر بر آن بودند تا رویدادهای اجتماعی را رنگ به اصطلاح تاریخی و علمی زده و پدیده های اجتماعی را بر مبنای ضرورت های تاریخی ـ که به قول خود علمی نیز هست ـ توجیه و تعلیل نمایند.
لازمۀ این گرایش مزورانه و روشنفکرنمایانه، مخالفت و دشمنی با زمینه هائی بود که سیاست سوسیالیستی نمی توانست توجیه و تعلیلی تاریخی و مبتنی بر ضرورت های تاریخ برایشان تهیه بیند؛ لذاست که در تفسیر های فریبکارانۀ ایدئولوگهای روسیۀ نیمۀ اول قرن بیستم کودتا را مشابه و همگون با دزدی و غارت و چپاول می یابیم و تجاوز را عین امپرالیسم و هر دو را مساوی با روشهای جنگل.
اما همین که این سیاست بازان پای خویش را بر زمین قدرت و زورگوئی محکم کردند، مداومت بر اشتباه را اشتباهی دیگر تلقی کرده و بر آن شدند که راه و روش اصلی خود (همان استعمارگری و خوشباشی و…) را پیشه سازند.
اینان بدان اشتباه و در حقیقت بدان خفت و ذلت از آن جهت تن دردادند که با اندیشه ای بسته و با خردی ناسالم و اخلاقی معیوب به مسئلۀ انسان و اجتماع و آزادی و عدالت برخورد می کردند، اینان «خیال» می کردند، لازمۀ زیستن در جامعه اینست که یا ذلت سرمایه داری رسوای استعمارگر را باید تحمل کرد و یا پستی و منافقتِ استعمارگرایانۀ غیر سرمایه داری را. چه اینان به خوبی درک کرده بودند که سوسیالیسم خود نوعی دیگر از استعمار است، منتها استعماری منافق، حتی منافق با خودش!
لذاست که متوجه می شویم، اینان به جای بازگشت به فطرت سالم و هویت انسانی خویش، بازگشت به ارتجاع و توحش نمودند، و که نمی داند که ثمرۀ این بازگشت خفتبار چیزی جز، تجدید حیات ایده های ضد انسانی استعمار و رقابتهای فلاکتبار استعماری با رژیم های ارتجاعی و ضد انسانی تحت هر نام و نشان! نتواند بود؟!
این مسئله روسها را به فکر رقابت با ممالک استعمارگر غرب انداخت؛ آنهم تا آنجا که همۀ اصول سیاست سوسیالیستی را از یاد بردند جز اصل استعمارگری آن را و همین نکته باعث شد که سوسیالیست های دو آتشۀ روسیه به فکر ایجاد گروپها و کتله هائی باشند که قبل از همه بردگی فکری نظام استعماری سوسیالیست های روسیه را بپذیرند. سرِّ اصلی بازگشت به توحش در همین نکته است.
سوسیالیست های گلاب به صورت روشنفکر و قانون دان و سنت تراش برای رویدادهای اجتماعی و متفلسف، نخست «خود» بردۀ هوسهای خویش شده و از مرتبۀ شرافت خواهی، روشنفکری، عدالت پسندی، مردم گرائی، تکامل خواهی و… یکباره تن به ذلت بردگی سپرده و همۀ این شعارها را وسیلۀ رسیدن به قدرت و شهوت و… قرار دادند و در ثانی، به فکر ایجاد احزاب و گروههائی افتادند که روحیۀ بردگی و پذیرش بی چون و چرای بردگی در آنها موجود بوده و زمینۀ رشد داشته باشد. بردگی در بردگی.
چه در غیر این صورت هوسهای استعماری روسها برآورده نمی شد و سیاست سوسیالیستی روسیه قدرت پایداری در مسابقۀ استعماری را در برابر غرب و به نفع غرب را در خود احساس نمی کرد. لذا روسها نیز در پی نسخه هائی رفتند که پیشگامان استعمار در قرون جدیده ـ فرانسه، انگلیس، آمریکا و… ـ رفته بودند! کودتا! و آنهم اغلب نظامی و در میان ممالکی، که تا حدودی رنج استعمار غرب را چشیده و شعارهای کمونیستی سرابی را از دور برکه ئی برایش نمایانیده بود!
در میان ممالک اسلامی مصر بهترین تجربه بود ـ ولی تجربه ای مشکل ـ که به سادگی به کام استعمار روسیه افتاد. مردم این سرزمین که از دست انگلیسها رنج فراوان برده بودند شعارهای کمونیستی را تا حدودی به فال نیک گرفته و به امید آینده ای بهتر هر روز بیشتر از روز پیش به سوی پرتگاه فساد و بدبختی کشیده شدند.
همزمان با کودتای بدفرجام سوسیالیستی در مصر، بوق و کرنای روسها جهت هر چه پر شکوه تر و هر چه زاینده تر جلوه دادن این رویداد و در واقع جهت فریب هر چه بیشتر مردم محروم و زجر کشیدۀ منطقه به صدا در آمده و طبق نسخۀ اصلی کودتا، انقلاب نام گرفت و انقلاب هم رنگ مردمی به خود گرفت!
سوسیالیست های روسیه، از همۀ امکانات در سراسر منطقه برای بارور جلوه دادن رویداد مصر استفاده کردند، گزارش و بررسی کامل و همه جانبۀ فعالیت های فریبکارانۀ سیاست بازان فریب، از عهدۀ مقاله ئی کوچک بیرون است و تنها می توان گفت که روسها تا حدودی توانستند به سراب سوسیالیسم و کودتای سوسیالیستی مصر رنگ چشمة حیوان ببخشند! طبیعی ست در همچه مقطعی که استعمار پلید غرب روحیۀ منطقه را درهم شکسته و کارشناسان استعماری توانسته اند، همۀ توجه به اصطلاح روشنفکران جهان سوم را متوجه غرب ساخته و رابطۀ آنها را با فرهنگ خودشان بریده باشند، این رویداد به ویژه برای روشنفکران زمان، رویدادی قابل توجه تواند بود. بر مبنای همین دو اصل (بریدگی از فرهنگ اسلامی ـ توجه همه جانبه به فرهنگ غرب) است که متوجه می شویم، نظام سوسیالیستی برای روشنفکرانی از ایندست مایۀ امید و گاه نزد برخی از خوشباورترین اینها، یگانه راه حل اجتماعی تلقی می شود. و مهمتر از این مسئله آنکه، روسها توانستند در رابطۀ با رویداد مصر، خویشتن را یگانه نظام حامی روشنفکر سوسیالیزه شده تلقی نمایند!
این مسئله، فتح باب دیگری بود برای روشنفکران خودباختۀ شرق زدۀ بدون خط فکری! و بر مبنای همین واقعیات است که متوجه می شویم، روسها توانستند طی حدود پانزده سال خود را بر قسمتی از منطقۀ خاورمیانه ـ به صورت غیر مستقیم و از طریق کودتاهای بدفرجام بردگان فکری خود ـ تحمیل نمایند.
ضمناً بررسی تاریخ اجتماعی اکثریت مطلق ممالک جهان سوم میان سالهای 1950 تا 1975 بیانگر این واقعیت است که طی این دوره، اکثریت روشنفکر نماهای خوشباور این سرزمین ها، فهمیده و نفهمیده خواهان سوسیالیسم هستند.
لذاست که متوجه می شویم، روسیه تا حدود سالهای 1971 می تواند از طریق دست اندرکاران سوسیالیست خود مثل «ناصر» و بورقیه و حسن البکر و نمیری و اسد و قذافی و… برای خود در منطقه جای پائی پیدا کند!
اندک توجه به این واقعیت که اکثریت مطلق این آقایان را خدمت گزاران ارتش تشکیل می داده است روشن می کند که سوسیالیست های استعمارگر روسیه تا کجا در کام خفت و دنائت فرو افتاده اند.
کارشناسان استعمار روسیه چنین خیال می کردند که می توان مردم را برای همیشه فریب داد و یا آنکه از هر طریق ممکن قدرت سیاسی را به دست آورد و به قیاس خودِ روسیه، می توان بر آنها حاکمیت همه جانبه پیدا کرد! و همین خیال باطل باعث آن شد تا استعمارگران روسیه، به ارتشی ها توجه و نیز به کودتاهای نظامی به عنوان ساده ترین شکل تحمیل سیاست استعماری خود بر مردم، اطمینان پیدا کنند.
اینان ارتشی های خوشباور و کم سواد را تحت تربیت سیاسی گرفته و طی خدمت گزاری، پائین رتبه های ارتشی را به درجات بالای ارتش ارتقا می بخشیدند تا آنان نیز در قبال این محبت ها همۀ اوامر را بدون دقت اجرا نمایند. و به قول معروف مردم ما: ضابط های ماشینی با سرعت به درجۀ جنرالی مفته خر می شوند، البته با قبول شرایطی!
و که نمی داند که شرایط استعمار نمی تواند غیر استعماری باشد! بردگی فکری، بریدن از فرهنگ خود، قیام علیه دشمنان سوسیالیسم و به ویژه روسیه، آدم کشی، جنایت و… در فرصت لازم، و در یک کلام تبدیل شدن به موجودی بی اراده و بی هویت انسانی و عامل دست استعمار. طبیعی ست که اگر کسی مثل ببرک کارمل که حتی اجازۀ خودکشی هم ندارد، اینها را شعار تلقی نمایند، شرایط سنگینی نخواهد بود.
بررسی این وقایع می تواند ما را به درک یک واقعیت نزدیک نماید و آن اینکه هر چه بر طول عمر این فعالیت ها افزوده می شد، چهرۀ کریه استعمار روسیه، برملاتر می شد آنهم تا آنجا که موضع گیری های خاص استعماری روسیه در قبال انقلاب مردم الجزایر و نیز در قبال انقلاب فلسطین، عده ئی از همین خوشباورها را به واقعیت هائی آشنا کرد ولی از آنجا که جهان را محصور بین شرق و غرب می دانستند بر آنشدند که: هرگاه قرار باشد بردۀ استعمار بود، بهتر است بردۀ غرب شد تا شرق!
لذا عده ئی چون، جعفر نمیری و صدام و سادات عقبگرد نموده و زمینۀ افشای همه جانبۀ سیاست استعماری روسیه را فراهم آوردند. البته لازم به تذکر است که مسئلۀ بازگشت افرادی چون نمیری و… نمی تواند بدون دلیل موجه بوده و به سادگی انجام پذیرد! مثلاً همین خود نمیری، در اوایل یکی از سر سپردگان روسیۀ سوسیالیست بوده و در انتقاد از غرب تا جائی که می توانست افراط کرد، آلمان شرق را به رسمیت شناخت، و پیشگام برای ایجاد «اتحاد جماهیر عرب» با لیبی و مصر شد، اما وقتی که دید، خبرهای بدتری برایش دارند، از روسیه طلاق گرفت!
قابل توجه است که روش استعماری روسیه چون از مایه های راستی تهی بود، بی خردانه متوجه ارتشی های خوشباوری شد تا بتواند ذهن شان را از وعده های رنگارنگ پر سازد، ولی متوجه نبود اینگونه افراد با جزئی ترین تغییر دگرگون شده و ممکن است به همان آسانی که در دام اول گرفتار شده اند بدام های دیگری نیز بیفتند و چنین نیز شد. شرح این مجمل را باید از کتب مفصل تاریخی و سیاسی جست.
در طول و عرض این فعالیت های استعماری گاهگاهی متوجه زمینه هائی می شویم که می توانند ذهنیت اکثریت ممالک اسلامی را به خود جلب نموده و به عنوان زمینه های غیر قابل انفکاک زندگی تلقی شوند.
فرهنگ و ریشه های فرهنگ اسلامی را می توان در صدر این زمینه ها قرار داد. این واقعیت زمانی بیشتر احساس شد که اسلام توانست در قبال استعمار فرانسه، در تحریک مردم الجزایر نقش عمده ئی را ایفا نماید.
از جانبی برخورد استعماری روسها با مسلمین، این واقعیت را برایشان اثبات نموده بود که نمی توان از طریق مخالفت علنی و رسمی با قرآن و خدا و مذهب و… بر مسلمین پیروز شد، لذا بر آن شدند که علیه احساسات مذهبی مردم قیام نکرده و بر مشکلات خویش نیفزایند، و آنجا هم که توانستند سنت های فرعی اسلامی را در کنار اصول استعماری خویش بکار گیرند، گرفتند و همین امر هم باعث آن شد که روسیه به فکر اسلام پناهانی چون قذافی و یاسر عرفات بیفتد.
شعار قذافی، اتحاد ـ آزادی ـ سوسیالیسم است اما ایشان تأکید دارد که زن عرب نباید بدون حجاب باشد! مطالعۀ «کتاب سبز» به اصطلاح تألیف قذافی می تواند به گوشه ئی از فعالیت های شترمرغ وار ایشان خواننده را آشنا سازد.
وضع عرفات که اکنون روشن است. البته وضع برادر عرفات! و البته از کم خردی ست که انسان در انتظار نتیجه ای غیر این باشد؛ چه به قول معروف «گندم از گندم بروید، جو ز جو» زیرا که نه روسها براستی شعارشان انسانیت، عدالت و آزادی بوده و نه عرفات، و هرگاه هدف قدرت و شهوت باشد، طبیعی ست که شهوت باز قدرت گرای آن را در جائی جستجو می کند که هست، حال روزی شرق می تواند برایش آماده سازد و روزی غرب! لذا اینان روزی روی به شرق و پشت به غرب می کنند و دیگر روز، پشت به شرق می دهند و رو به غرب.
وعده های دروغین روسها در مورد فلسطین و جنگ با اسرائیل و خلف این وعده ها، سیاست سازشکارانۀ روسیه با غرب را روشن ساخت. آمریکا، جانبداری همه جانبۀ یک میلیون یهودی را به نفع خویش تشخیص داد و براستی و به خوبی آنان را حمایت کرد، ولی روسها جز دروغ چیزی نگفتند.
قسمت عمدۀ عوامل ناکامی فلسطینی ها نتیجۀ روکردن به روسیه است. به همان اندازه که استقرار فلسطینی ها در جنوب لبنان برایشان امتیاز ببار آورد، به همان میزان خیانت روسیه و همدستانش در منطقه به آنها صدمه وارد کرد.
سوریه که ادعاهایش مبنی بر حمایتش از فلسطینی ها و همدردی او در رابطه با از دست دادن بلندی های جولان، گوش جهان را کر کرده بود، و هر روز ادعا می کرد سام های شش سوری آمادۀ دفاع از جنوب لبنان می باشد، جز دروغ چیز دیگری را به کار نگرفته و جز به سوداگری ـ آنهم استعماری و برای حفظ موقعیت بردگی خویش ـ به چیز دیگری نپرداخت.
در کنار این جنایت ها، هرگاه دلخوری های سادات و عواملی که باعث شد وی از روسیه رویگردان شده، کارشناسان نظامی روسی را اخراج نموده و خود به دام غرب بیفتد، و مسایل سودان و تونس و… را نیز علاوه نمائیم، متوجه می شویم که چرا فلسطینی ها وضع منطقه را به نفع غرب تشخیص دادند! هر چند در این رابطه نمی توان نقش گروههای طرفدار چین را دست کم گرفت. جالب اینست که متوجه می شویم بعضی از نوچه سیاسی ها، غروغاش های فریبکارانه و
به اصطلاح سیاسی و محیلانۀ گروههای چین گرای فلسطینی را بر اساس مخالفت با عرفات توجیه می کنند!
بهر حال هر چند در رابطه با شکست اخیر فلسطینی ها لازم است مسایل متعددی را در نظر گرفت ولی یقیناً یکی از پر اثر ترین مسایل و عوامل سیاست های استعماری روسیه در قبال مسئلۀ فلسطین تواند بود.
سکوت مرگبار روسیه و همدستانش در قبال مسئلۀ جنوب لبنان و هجوم وحشیانۀ اسرائیل و قتل و عام و کشتار دسته جمعی مردم فلسطین و آواره کردن مردم مسلمان و مخلص جنوب لبنان، حادثه ئی نیست که بتوان بدون تأمل از آن در گذشت، هر چند سکوت موافقت آمیز روسها در سال گذشته در قبال منع ورود مهمات نظامی به لبنان خود حاکی از توافقات پشت پردۀ سوسیالیست های روسیه با آمریکا و ایادیش در منطقه تواند بود.
قابل توجه است که طی جریان سیاست بازیهای استعمار روسیه و با در نظر گرفتن ادعاهای روسها مبنی بر عداوت و مخالفت با امپریالیسم غرب و عدم موضع گیریهای عملی و فعالانه در منطقه و جهان، نخست فریب خوردگان سیاسی منطقه و بعد هم مردم این سرزمین ها متوجه شدند که سیاست کنونی روسها بیشتر سیاستی استثماری بوده و این غرو لندها و گاه هم ناز و کرشمه ها، همه به واسطَ استثمار این مردم از طرق مختلف و به ویژه فروش اسلحه و… می باشد.
با در نظر گرفتن همین واقعیات است که متوجه می شویم سیاست روسها از بلغورهای روشنفکرنمایانه تا چماق نوسان پیدا می کند.
بدین معنا که سیاستِ روسها آنگاه که مشغول فریب ذهنیت خوشباورهای داخلی می باشد، چون هنوز نتوانسته است حاکمیت سیاسی رویداد اکتبر را محکم نموده و در زمینه های اقتصادی و نظامی در حد مطلوب گسترش بخشیده و مستحکم نماید، همانطوری که در صدر نبشته آمد، صحبت از علمی بودن مارکسیسم و کشف قوانین اجتماعی و روابط اقتصادی و ضرورت تاریخ و عدالت و رنج برده و ظلم ارباب و جانبداری از حق ـ علمی و اجتماعی و فلسفی ـ مظلوم و… می نماید، ولی همینکه متوجه می شود مردم به نقاط ضعف و نارسائی های انسانی و اجتماعی و عوامل ضد هویت انسانی نهفته در بطن بلغورات سوسیالیسم علمی! پی برده اند، برای جبران شکست سیاست منفی و شکست خوردۀ خویش و عقب نیفتادن در مسابقۀ استعماری در رابطۀ با آمریکا و… نخست به طرح کودتاهائی در منطقه دست می آلاید و بعد هم که این نقشه ها از جانب ملت های مسلمان و جزءً از جانب رقیب استعماریش بدستیاری همگامان خودفروختۀ داخلی شان نقش بر آب می شود، به تأسی از روح پلید چنگیزخان دست به عملی می زند که روی همه آدم کشان حرفه ئی را سپید می کند و آن اینکه: ارتش آزادی بخش! سرخ دولت جمهوری سوسیالیستی روسیۀ شوروی را برای بخاک و خون کشیدن صدها هزار انسان بی دفاع با تانک و توپ و طیاره به افغانستان گسیل می دارد.
افغانستان که امروز حکم مخوفترین منطقۀ سیاسی را برای روسها و سیاست استعماری آنها پیدا کرده است. زمینه را برای شکست کامل و همه جانبة سیاست استعماری روسیه فراهم آورده است. چه هرگاه مسئله را با در نظر گرفتن زمینه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی وسیعتری مد نظر بگیریم متوجه خواهیم شد که این مسئله یک شعار ایدآلی و یک دل خوش کنک کودکانه ئی بیش نیست.
امروز دست روسیۀ جنایت کار از اکثریت مطلق ممالک خاورمیانه کوتاه شده و جز چند کشور محدود که عده ئی کثیف و خود فروخته با حمایت شوروی مردم را تحت فشار و خفقان سیاست های شوم روسی گرایانۀ خود قرار داده و جمع نفوس تمام این کشورها به چهل میلیون نمی رسد، اکثریت مطلق این دولتها نسبت سیاست های کثیف و ملحدانة روسیه، خود بردگی غرب را پذیرفته و مردم را نیز به سوی غرب می برند!
از جانبی تنفر ملتهای این کشورها از روسیه امری طبیعی بوده و رویگردانی دولتمردان روسی گرای این ممالک نیز امر قریب الوقوع و با دلایلی نیز همراه می باشد.
هرگاه بر این مسایل نهضت آزادیخواهانۀ ملت های اروپائی و محکوم شدگان به سیاست استعماری روسیه همچون مردم لهستان و… را مورد توجه قرار دهیم، البته با در نظر گرفتن همۀ ابعاد این مسایل، متوجه می شویم که روسیه چگونه و چسان در تلۀ افغانستان درگیر بوده و موذیانه برآنست تا از طریق تفاهم با شیطان بزرگ راه حلی استعماری برای مسئلۀ افغانستان پیدا کند.
تفاهم و راه حلی که ضمناً بتواند غایلۀ اسلام را در ایران نیز پایان بخشیده که بیشتر به رسوائی چهرۀ استعماری آنها دامن نزند.
تفاهم و راه حلی که بتواند جلو موج گستردۀ تبلیغات محافل امپریالیستی علیه استعمار روسیۀ سوسیالیستی را گرفته، بیشتر از این، سندِ فشار و رسوائی به دست رقبا و دشمنان سیاسی و ایدئولوژیکی روسها ندهد. و چون برین زمینه ها مسئلۀ قرضه ها و نیز مخارج روسیه در جنگ با افغانها را مد نظر بگیریم، به این یقین خواهیم رسید که افغانستان یگانه گورستان نظام اندیشه ها و استعمارگران سوسیالیست روسی خواهد بود.
قابل یادآوریست که اگر انقلاب ایران با آن مایه های اصیل اسلامی و آن رهبری والا ـ که به قولی:

گر نبودی خلق محجوب و کثیف    –    ور نبودی خلق ها تنگ و ضعیف

در مدیحش داد معنی دادمی   –   غیر این منطق لبی بگشادمی

ذکر او حیف است با زندانیان   –   گویم اندر مجلس روحانیان

و… ـ و آن حرکت وارسته و یکپارچه و سایر امتیازات بحقی که شایسته است اندر باره اش کتابها بنگارند، نبود، و روسها با درک نقایص درونی خویش و با لمس ضعفهای سیاست استعماری خود، به محاسبة استعماری نمی نشستند و با مسئلۀ انقلاب اسلامی ایران و موضوع افغانستان برخوردی استعماری نمی کردند، نمودهای سیاست استعماری روسیه تا این حد علنی نمی شد و روسها نیز تا بدین پایه رسوا نمی شدند.
انقلاب اسلامی ایران شدت ترس روسها را در زمینۀ مسابقات استعماری با آمریکا چند برابر کرد، از جانبی انقلاب اسلامی ایران در محافل دیپلماتیک اثری سخت قابل تأمل نهاده و علاوه بر اینکه موازنۀ سیاست های استعماری شرق و غرب را بهم زد، معیارهای آنها را نیز بهم ریخت، قوانین مسخرۀ سوسیالیستی در رابطۀ با تحولات اجتماعی چنان بی آب و رنگ شد که سیاست مداران مکار سوسیالیست در پی تراشیدن اصطلاحات و توجیه و تعلیل های مسخره تری برآمدند.
توطئه های شرق و غرب مبنی بر جدائی سیاست از مذهب و نیز مبنی بر عدم توانائی اسلام در رابطه با نظام سیاسی به شکست مواجه شد، اسلام در همۀ زمینه های اجتماعی، اعم از سیاسی و فرهنگی و اقتصادی چنان قدرتی از خود نشان داد که سیاستمداران استعمارگر شرق و غرب به واهمه افتادند. آمریکا از ایران اسلامی ناامید شد و روسیه هم که تأثیر شگرف انقلاب اسلامی ایران را بر روی مردم مسلمان و به ویژه مردم افغانستان مشاهده کرده بود و از جانبی عملاً و علناً
بی کفایتی عمال کثیف خویش را در افغانستان مشاهده کرده بود، دست به اقدام تازه ئی زد و آن حرکتی بود چنگیزی، منتها با توپ و تانک و طیاره! و به خاک و خون کشیدن صدها هزار انسان مسلمان.
آخرین نمود ضعف سیاسی نظام سوسیالیستی و روشن ترین نمود شکست روسیه را باید در همین وحشی گریهای تجاوزکارانه به تماشا نشست. ولی از آنجا که سنت الهی بر این قرار گرفته است تا همیشه خدعه های ابلیسی و ابلیسی گرایان را مواجه به شکست سازد، این نمود نیز دچار شکست گردید تا آنجا که نه تنها توانست سیاست خارجی روسیه را چنانکه هست به جهانیان و انسانهای آزادۀ جهان بنمایاند که توانست در سیاست داخلی آن چنان اثر اندازد که بحرانی تازه و نقطۀ عطفی جدید را ببار آورد.
روسهای تجاوزگر، پس از سه سال و اندی تجاوز متوجه شدند که چه خاکی بر سر سیاست استعماری خویش ریختند، ولی از آنجا که خداوند بر امراض قلبی دلهای مریض اینان افزوده و ابلیس آنها را به سوی ظلمات جهل و دنائت و بدبختی می کشاند، برای ترمیم سیاست شکست خوردۀ خود و به خیال خود برای سر و سامان بخشیدن به سیاست داخلی و خارجی، سردمداران کرملین در داخل حزب و نظام حزبی دست به کودتای ننگین دیگری زده و برژنف را با روی کار آوردن خلف دیگرش، به دیار عدم فرستادند.
ما معتقدیم و شواهد متعددی هم گواه این واقعیت است که مرض ساری کودتا ـ البته به شکل سوسیالیستی آن ـ به خود سوسیالیست های روسی نیز سرایت نموده است، و طبیعی ست که در همچه یک مواردی پاکسازی شده ها را، سکتۀ قلبی، درد بیدرمان و… می گیرد!
اینک ملت ما و سایر ملل آزادۀ عالم بخوبی متوجه شده اند که سیاست روسیه مواجه با شکست می باشد ولی آنچه برای ما و ملت شهید داده و از خود گذشتۀ ما مطرح و سخت قابل تأمل می باشد اینست که: امروز ـ و به ویژه امروز که هم شرق و هم غرب متوجه قدرت معنوی اسلام شده است ـ استعمار روسیه و آمریکا از نظرگاه های متعددی به ویژه در زمینه های استعماری به توافق همه جانبه رسیده اند و بر آنند تا از طریق این همکاری اسلام را نابود سازند، و هر چند که نخواهند توانست به این آرزوی خویش برسند اما ممکن است بتوانند سد راه تکامل و گستردگی ارزشهای اسلامی شده و از این طریق ضرباتی بر پیکر مسلمانان وارد آوردند.
از اینرو بر ملت مجاهد افغانستان است که متوجه ترفندهای سیاسی و نیز مدعیان سیاست اسلامی باشند. تا خدای نخواسته طوری نشود که پس از دادن قربانیان بیشمار و تحمل رنجها و مشقت ها، دوباره به چهرۀ دیگر روسیه (آمریکا) سلام کرده باشیم.

أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

سیاست فریب و صدور آن

   هر چه از عمر استعمار می گذرد، بر تجارب غیر انسانی و فریبکارانه اش افزوده می شود تا آنجا که گاه تراکم تجارب ابلیسی پیروان این سیاست را دچار غرور کرده و قدرت تعمق و ژرف نگری را از آنان می گیرد.
تجارب استعماری در طول دورانهای متعدد به دنیا پرستان قدرت جوی اثبات کرده است که بهترین روش استعمار و استثمار دیگران صدور مقوله های پر زرق و برق و فریبنده ئی ست که محتوائی جز «پوچی» و «هیچی» ندارد. بررسی تاریخ استعمار نشان دهندۀ این واقعیت می باشد که در اوج روشهای استعماری، مسئلۀ دلسوزی به جوامع استعمار شده از جانب استعمارگران مطرح شده و چون در طول تاریخ بشریت اغلب حقانیت ها را به تحریف سوق داده و مفیدیت را بجایشان گذاشته اند، و بر اثر این انحراف اغلب ذهنهای نپخته ارزشهای مادی را بیشتر از ارزشهای معنوی و الهی مورد توجه قرار داده اند، زندگانی پر زرق و برق تجملی، زندگانی «معیاری» شناخته شده و از آنجا که استعمارگران جهانی و پیروانشان مجهز به زمینه های فریبندۀ حیاتی هستند و می کوشند تا همۀ آنها را نتیجۀ نحوۀ اصول سیاسی مورد نظر خویش قلمداد نمایند، مزورانه جدیت به خرج می دهند تا جهت هر چه بیشتر به اسارت در آوردن ملل محروم صدور اندیشه های سیاسی را بهانه قرار داده و از طریق تسخیر مغز سیاسی جامعه به چپاول آنان بپردازند.
در همین رابطه و زمینۀ ویژه تا آنجا که تاریخ سیاسیِ جهان نشان می دهد و تا آنجا که تاریخ ننگبار استعمار گواهی می بخشد، هیچ رژیم استعماری ئی و هیچ چهرة استعمارگری مثل رژیمهای سوسیالیستی و دولتمردان استعمارگر روسیه، از زمینه سوء استفاده نکرده است و شگفتی مسئله در این است که تا به هم اکنون هیچ دولتی و هیچ سیاست مداری این همه از موضع اصلی خود انحراف نکرده و این همه بدنامی را به مسلک سیاسی و رژیم استعماری خود تحمیل ننموده است.
سوسیالیست های روسیه، پس از تحکیم قدرت سیاسی خویش بر ملت در بند کشیده شدۀ روسیه، به اسارت کشیدن سایر جوامع محروم و محکوم را مورد توجه فعالانۀ خود قرار داده و چون دیدند که حنای ننگین شان رنگین کنندۀ مغز هیچ با خردی نیست، همانگونه که آمد به وحشیگری و بربریت ماقبل تاریخ پناهنده شدند با این تفاوت که ثابت ساختند انسانهای ماقبل تاریخ موجوداتی ارزش جوی، سازگار با فطرت خویش و نیز مردم دلرحمی بودند!
تاریخ سیاسی نیمۀ دوم قرن بیستم را نگاه کنید، به خوبی متوجه خواهید شد که پیشگامان سیاست فریب در رابطه با جهانِ محرومین چه وحشیگریهای بی سابقه ئی که نکرده اند. تنها در میان ممالک جهان سوم، چه دولتهائی را از طریق «کودتا» به نفع خویش بر سرکار نیاوردند.
ممکن است، عده ئی خوشباور و ساده اندیش با خود اندیشیده و متوجه شوند که سایر استعمارگران این قرن نیز از روشهائی مشابه بهره گرفته باشند که از نظر نگارنده افتاده است! و شاید بپرسند آمریکا چی؟ که جواب روشن است.
وقتی نگارنده را عقیده بر اینست که اگر پیدا شد شخصی ـ فردی ـ گروهی و یا دولتی که خود را پیرو سیاست اخلاص و صدق و راستی قلمداد می کرد ولی در عمل پیرو سیاست فریب بوده و عملش زایندۀ زمینه هائی بود که تاکنون برشمردیم، آن فرد، آن گروه سیاسی و در نهایت آن رژیم (نظام) و آن دولت پایبند و پیرو سیاست فریب می باشد، وضع آمریکائی که در تحلیلی، روسیه خلف نامشروع وی و در تحلیلی، شریک جنایات و وحشیگریهای اوست، روشن خواهد بود!
روسیۀ جنایت پیشه وقتی متوجه می شود که منطق سیاسی اش با شکست مواجه شده است به زور متوسل می شود و آنهم از طریق تحمیل روشهای تروریستی! چه ما همانگونه که در جائی دیگر نیز بیان داشته ایم، کودتا را نوعی ترور دسته جمعی بیش نمی دانیم که گاه این عمل ننگین از جانب تروریست های بین الدولی همچون روسیه و یا برادرانشان بر ملتی تحمیل می شود.
بررسی نحوۀ صدور اندیشه های سوسیالیستی جهت استثمار هر چه بیشتر ملل محروم از شگفتی های قابل توجهی برخوردار است، که یکی از این شگفتی ها، تحمیلی بودن روش و بینش سیاسی سیاستمداران استعمارگر می باشد و تا آنجا که واقعیت ها نشان می دهد سایر سیاست پیشگان فریبکار نیز به بهانۀ صدور بینش و روش و تجارب سیاسیِ حاصلۀ از روش سیاسی خویش آن را «تحمیل» می دارند.
دانستن علل تحمیل سیاست و روش سیاسی ـ استعماری رژیم های استعمارگر خالی از لطف نبوده و می تواند ما را در شناخت و موضع گیری هر چه بهتر و بیشتر کمک نماید.
روسهای سوسیالیزه شده چون جدیت به خرج می دهند تا خود را پیرو فلسفۀ علمی! جا بزنند، ابائی ندارند از اینکه سیاست، اصول سیاسی و زمینه های مرتبط به آن را نیز علمی معرفی نکنند!
اینان اگر طرف مقابل را کم خرد و یا ابله و خود باخته و خود فروخته دیدند، بیشرمانه کوشش به عمل می آورند تا سیاست و اصول سیاسی خویش را علمی، ضروری و اجتناب ناپذیر اثبات نمایند، لذا پا فشاری می کنند که اولاً چون سیاست ما علمی ست باید بدون چون و چرا پذیرفته شود و ثانیاً چون ما قبل از شماها عملاً با زمینه های تطبیقی آن مواجه شده ایم تجاربی به دست ما رسیده است که شماها فاقد آن تجربه های سیاسی می باشید و ثالثاً پیرویِ بلاقید و شرط این سیاست، شما را در ابعاد مختلف به قدرت می رساند، لذا با همۀ این موارد آنچه برایش مجال عرض اندامی باقی نمی ماند مسئلۀ جبر و تحمیل است! چه اگر شما استعمارزده های بدبخت به این مسایل علمی! پی برده باشید متیقن خواهید شد که ما نه تنها ارادۀ تحمیل عقیدۀ خویش را نداشته بلکه بر آنیم تا با در اختیار قرار دادن همۀ این تجارب! و واقعیت ها! زمینۀ جهش تکاملی شما را فراهم آوریم!
علت دیگر تحمیل سیاست و روشهای سیاسی ـ استعماری که تنها به روش استعماری سوسیالیست های روسیه متعلق نبوده و سایر استعمارگران نیز از آن استفاده می نمایند اینست که نخست روش سیاسی خود را پا گرفته از یک انقلاب فرهنگی جا می زنند و می کوشند ثابت نمایند که سیاست و روش سیاسی، پس از رشد و گسترش بسیار وسیع فرهنگ و دانش و پس از تکامل اندیشه های اجتماعی ـ سیاسی طرح و پی ریزی شده است.
اینان اغلب دنیای خود را، مملکت خود را، و جامعۀ خود را «فرهنگی» و آنهم در سطح بالای دانش و تمدن توصیف می دارند، جای تأسف قضیه در اینست که اینان اغلب به مرده ریگهای گذشتۀ اغلب توهمی و دروغینی دلبسته اند که جز خودشان دیگر خردمندان را کمتر می توانند سرگرم و دلخوش و امیدوار نگهدارند.
این روش تمسخربار مربوط به استعمارگرانی چون روسیه و آمریکا نبوده و گاه در میان استعمارزده هائی که ادای اربابهای خویش را در می آورند، مشاهده می شود، شاه سابق ایران را مد نظر بگیرید، چنان دچار «ایرانی» زدگی کودکانه ئی شده بود که حتی آنگاه که دل به مرده ریگهای گذشته گرم می کرد، نمی دانست در چه حال و هوائی می چرد! لذا اگر صحبت از تمدن آریا یا آریانای کهن می کرد از «بلخ» به عنوان اولین مرکز تمدن «ایران» خودش یاد می کرد و اگر از زبان، دقیقی بلخی و سنائی غزنوی را ایرانی می خواند و اگر از زبان پارسی، آن را منسوب به کوچه باغهای نیاوران می دانست و اگر از سیاست دم می زد، سلطنت را ودیعه یی الهی قلمداد می کرد، تا حقوق بگیران حزب رسواخیز نپندارند که از سیاست و گروه سیاسی ئی پیروی می دارند که بدون سابقۀ فرهنگی و بدون پشتوانۀ تمدن و دانش می باشد!
و پس از این مرحله است که استعمارگران می کوشند به نیرنگ غیر انسانی دیگری تن در دهند که آنان و سیاست شان را خالی از جوهرۀ انسانی می سازد و آن اینکه مجدانه سعی می ورزند تا با استفاده از روشهائی کاملاً شیطانی دیگران را تحقیر نموده و دیگران را به این باور برسانند که هر چه هست استعمار است، اگر علم است، نزد اوست و اگر صنعت است نیز و اگر سیاست و روشهای سیاسی ست همانست که نزد استعمار وجود دارد و در این رابطه ما جز بی فرهنگهای بدتقدیر و نابخردی بیش نمی باشیم. قسمت جالب قضیه در این است که متوجه می شویم این کار را با پر روئی، وقاحت و حتی گاه با گرفتن چهره ئی آمرانه، دلسوزانه و حق به جانب انجام می دهند.
این روش نیز مربوط به تنها روسها و یا آمریکائی ها باقی نمانده و امروزه اکثریت نظامها و رژیمهایی که پیرو اخلاق قدرت مداری هستند از آن استفاده کرده و می کوشند تا اگر شد به همانگونه که آمد دیگران را تحقیر نمایند و اگر نشد، لااقل اینکه خود را، دانش خود را، ملت خود را، نظام خود را، اخلاق خود را، هنر خود را و… از دیگران بهتر و برتر جلوه دهند.
علت دیگری که سیاست فریب اصلِ تحمیلِ سیاست خود را با آن توجیهی سیاسی می نماید اینست که مدعی ست، نظامی که می خواهد از طریق صدور سیاست به دیگران ارمغان فرستد نظامی ست عادلانه!
اگر تفلسفهای نفرت انگیز روسیه مبنی بر اصل عادلانه بودن سیاست و نظام سیاسی سوسیالیسم را مورد دقت قرار دهید به خوبی متوجه خواهیم شد با وجود اینکه این تفلسفها، هیچگونه هماهنگی ئی با اصول فلسفۀ ماتریالیسم دیالکتیک ندارد، چقدر شیادانه در پی اثبات این مدعاست که می خواهد نظام عادلانه ای را هدیۀ دیگران نماید! به ویژه اگر دقت شود که این دیگران مثلاً مردم افغانستان باشند!
ادعای نظام فریب تحکیم عدالت است، اما چه جنایت هائی را که در پوشش این نام مقدس انجام ندادند، می خواهند عدالت را تحکیم بخشند اما نخست با کودتای مزدوران و اگر نشد با کشتار دسته جمعی و اگر نشد با قشون کشی و به توپ و تانک و طیاره بستن ها! و به خاک و خون کشیدن صدها هزار انسان بی دفاع و میلیون ها انسان آواره!
و از آن طرف، آمریکا را متوجه می شویم که مدعی تحکیم عدالت از طریق دموکراسی بوده و با وجود این ادعا چه فجایعی را بر مردم جهان تحمیل نمی کند. و آن دیگری نیز…!
تحمیل سیاست فریب علت های دیگری هم دارد که نظر به عدم گنجایش این مقاله با ارائة فقط یک مورد، از ذکر سایرین خودداری می نمائیم.
سیاست مداران استعماری و به ویژه روسها معتقدند که سیاست و نظام سیاسی شان دارای ضابطه های ثابت بوده و از اینرو لازمۀ تحقق مبانی چنین سیاستی اعراض از جروبحثهای مختلفه و پذیرش بی قید و شرط آن از جانب استعمارزده ها است.

ناگفته پیداست که ضابطه های سیاسی این سیاست تا زمانی ثابت و بدون تحول است که هر امری در رابطۀ نزدیک با استعمار مدِّ نظر گرفته شود و گرنه هر جا که پای مصالح استعماری به میان آمد نه تنها متحول و متغیر می شود که اگر لازم بود به کلی کنار گذاشته می شود، مثلاً: قوانین بین الدولی و ضابطه های مربوط به آن در سیاست فریب تا آنجا ثابت است که به مصالح استعماری روسیه و یا آمریکا صدمه ئی نزند، و همینکه در زمینۀ استعماری و چپاولهای آن صدمه ئی وارد شد از بیخ و بن مورد انکار قرار می گیرد، آن گونه که عدالت و اخلاق و شرف و انسانیت، و ما به خوبی دیدیم که هرگاه پای چپاولگری های استعماری به میان آید، همین استعمارگران پلید، قراردادهای خودساختۀ بین المللی را به کلی فراموش کرده و حتی با تجاوز به ملتی، دست به جنایاتی می زنند که هیچ حیوان درنده خوئی تصوری از آن را در ذهن خود ندارد.
نمودهای این مرض رنجبار در میان سران ممالک به اصطلاح اسلامی نیز مشاهده می شود؛ مثلاً دولتی که مدعی پشتیبانی از اسلام و قوانین غیر قابل تحول آنست، چگونه آنگاه که پای فواید اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و… به میان می آید، قوانین ثابت و ضابطه های غیر متحول را به نفع خویش تغییر می دهد.
درک همین مسایل بود که ما را باورمند به آن کرد که سیر سیاست های غیر الهی، قهقرائی بوده و محتوم به شکست است.
نمودها و مشخصه های تحمیل سیاست فریب و علل میل به این عمل خفت بار در پوشش اصطلاحِ فریبندۀ صدور انقلاب، زمینه های دیگری نیز دارد که می توان در صدر آن این واقعیت را احساس نمود که سیاست فریب خود را مرجع توان علمی، اقتصادی، نظامی، سیاسی، اجتماعی، هنری و غیره می داند!
بدین معنا که سیاستمداران نظام های ضد الهی و منحرفان از اصول و ارزشهای انسانی چنان می پندارند که آنان نخست در شناخت جهان و پدیده های آن و قوانین و سنن حاکم بر این پدیده ها و نیز در شناختن انسان و ابعاد وجودی او و روابط اجتماعیِ حاکم بر انسانها، نسبت به همۀ مردم دیگر، کامیاب تر و پر معلومات تر هستند! و در قدم دوم چون اینان صاحب شناخت اصولی جهان، انسان و جامعه و راز و رمزهای آن می باشند، می پندارند که توانسته اند با استفادۀ از این دانسته ها بیشتر از دیگران، جهان و پدیده های وی را به استخدام خویش در آورند!
از اینرو، این پندار انحرافی، آنها را به این باور شیطانی رسانیده است تا چنین بپندارند که می توانند تسلط خویش را بر انسانیت نیز مطابق زور و هوسهای خویش گسترش داده و اهداف و آرمانهای انسان ها را بازیچۀ خود قرار دهند!
شگفتی مسئله زمانی بهتر تبارز می کند که متوجه می شویم: اینان خود را مالک کسانی می پندارند که از نقطه نظر مادیت و قدرت مادی از آنها ضعیف تر می باشند و بر مبنای همین پندار احمقانه است که حق طرح، ارائه و انتخاب زمینه ها و ابعاد سیاسی را به خصوص به خود قلمداد کرده و عملاً حقوق ملتها را زیر پا می نهند.
لذا نمود دیگر سیاست فریب در زمینۀ صدور و تحمیل این سیاست جلوه می کند و آن اینکه: در سیاست فریب انتخاب زمینه های سیاسی مخصوص و مربوط به خود آنها بوده و دیگران را یا مجبور به پذیرش آن زمینه ها می سازند و یا با توسل به هزار نیرنگ و فریب، روی گردانندگان از این سیاست را از میدان بدر می کنند.
این عمل استعماری و ضد انسانی گاه با تحقیر و تمسخر نیز همراه بوده و کوشش به عمل می آید تا با القاء بیشرمانۀ مفاهیمی از قبیل اینکه:
شما، علمتان به جائی نرسیده است که بتوانید این مسایل را بفهمید.
این کار در خور فکر بسیار و قدرت بیشتری هست که شما ندارید، یا سطح فرهنگ شما پائین است.
شما دانشمند سیاست مدار ندارید، مردمِ شما بی عرضه اند، و هزاران تحقیر و طعنه و تمسخر دیگر، مردم را مجبور از پذیرش خواسته های سیاسی خود نمایند.

اینگونه سیاست بازی و به اصطلاح صدور انقلاب ـ و در حقیقت صدور استعمار ـ بازتابها و نتایجی دارد که در تحلیل نهائی، خودِ همین نتایج سیاست فریب را با شکست مواجه می نماید. زیرا که انسان تا یک حدی می تواند خرفتی را تحمل نماید و چون از حد گذشت فطرت انسانی سربلند کرده همۀ عوامل فاسد و انحرافی را از سر راه بر می دارد.
و چون این مقاله توان شرح نتایج این عمل تحریف و تخریب کنندۀ هویت انسانی را ندارد، به ذکر عنوان وار قسمتی از پی آمدها بسنده می داریم:
1-   اینکار مردم را انفعالی بار می آورد.
2-   اینکار مردم را به غیر متکی می سازد.
3-   اینکار مردم را به خود بی ایمان می سازد.
4-   اینکار قدرت ابتکار را از آنان می گیرد.
5-   اینکار صادر کنندگان سیاست را مرجع و مرکز اتکاء قلمداد می کند.
6-   اینکار ایجاد نومیدی و بدبینی و تردید به انسان و آزادی می کند.
7-   اینکار، خودمحوری برای استعمار ایجاد می کند.
8-   اینکار مبارزۀ انسانها را در جهت کسب آزادی اندیشه و عمل و انتخاب و… بی معنا جلوه داده و از «آدم» کاریکاتوری می سازد که هر یک از ما به روشنی می توانیم آن را در چهرۀ «خود فروختگان» به این و یا آن قدرت و رژیم مشاهده نمائیم.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

سیاست فریب و آزادی

  آنچه لازم به تذکر می باشد اینست که بحث ما فشرده و در مواردی هم محدود است ولی با آنهم این روش مانع بیان اجمالی زمینه ها نتواند شد آنهم زمینه ئی مثل آزادی.
سیاست فریب از دو طرف آزادی را کوبیده و در پی نابودیش برخاسته است، نخستین نمودها و تلاش ها را در زمینۀ فلسفی به خرج داده است و در قدم دوم عملاً نه تنها در روابط اجتماعی ـ سیاسی، روسیه سد راه آزادی های کاملاً انسانیِ ملت روسیه شده و عملاً اجبارهای زننده و غیر انسانی ئی را بر آنان تحمیل کرده اند که حکومتِ این روش را در رابطۀ با مزدوران خارجی اش تا حدی گسترش داده که به طور مثال مزدورش ببرک کارمل از این آزادی برخوردار نمی باشد که خودکشی نماید.
در زمینۀ فلسفی، سوسیالیسم بر آنست که انسان محکوم جبر تاریخ بوده و هیچگونه آزادی و اختیار و انتخابی از خود ندارد تا آنجا که مارکس معتقد است، مردم خیال می کنند که بعضی کارها را از روی اختیار و آزادی انجام می دهند!
بحث در مورد اینکه آیا واقعاً این گفته درست و علمی ست؟! کاری ست که با وجود اینکه در خور دقت و وسعت این مقاله نمی باشد، می شود حقانیت مطلب را از موضع گیری خود آقایان تشخیص داد، چه اینان با وجود این باورها خود را «دیموکرات» و روش خود را «دیموکراتیک» می نامند.
قبلاً آمد که اینان منافقند و در زمینۀ موضع گیری در قبال ارزشها هم چیزهایی آمد و اینجا ما نمی توانیم جز به یکی از این دو نتیجه برسیم. یا اینست که اینان واقعاً به آزادی ایمان نداشته و جهت استعمار دیگران اصطلاحات آزادی و… را مورد استعمال قرار می دهند که این خود منافقتی است روشن و یا اینست که ـ نه از روی اراده و خیر اندیشی و درست اندیشی ـ به آزادی ایمان دارند ولی در فلسفه ـ چه فلسفۀ طبیعی و جهان شناسی و چه فلسفۀ سیاسی خود ـ انسان را محکوم و مجبور قلمداد می دارند تا بتوانند بیشترین بهره برداری استعماری را از باور دارندگان این مسئله به عمل آورند!
بهر حال، خودِ این موضع گیریِ کاملاً متناقض با نظام فلسفی، طنابِ دارِ دیگری شده است مرگِ ننگینِ سیاستِ فریب را.
اگر بخواهیم علل این نارسائیها را در روابط اجتماعی و انسانی سیاست فریب مد نظر قرار دهیم لازم می آید تا به چند مسئله توجه نمائیم که در صدر همۀ آنها شناخت همه جانبۀ جوهرۀ اصلی زندگی قرار دارد و تا انسان به نحو شایسته، همه جانبه و منطقی به شناسائی جوهر زندگی نائل نشود به درک آزادی نخواهد رسید و چون دستگاه فلسفی و انسان شناسی نظام سوسیالیستی، قشرنگرانه و سطحی است، نتوانسته است در رابطۀ با آزادی موضع گیری مشخص، بُرّا، عالمانه و در یک کلام انسانی داشته باشد.
سوسیالیست ها، آنگاه که خود ـ و یا بنا به دستور اربابان خارجی خود ـ ادا و اطوار روشنفکران انقلابی! را در می آورند، دولت های غیر سوسیالیستی را متهم به دیکتاتوری و اختناق و… می نمایند و خواهان آزادی عمل و نظر افراد هستند ولی آنگاه که خود بر خر مراد سوار شدند، استبداد ارزش نامیده می شود و جبر و محکومیت ضرورت! و لذاست که به دیگران آزادی عقیده و ابراز نظر نمی دهند.
از جانبی فهم همه جانبه و دقیق جوهرۀ زندگی خواهد توانست محقق را به درک روح محکومیت رهنمون شود و این درک در مرحلۀ دوم انسان را به آزادی خواهد رسانید. باز هم متوجه می شویم که این کار در خور اندیشۀ نپخته و تمسخرآلود سوسیالیسم نمی باشد.
لذا طبیعی ست که تا انسان به درک جوهرۀ آزادی نائل نیاید نمی تواند در زمینۀ اجتماعی برخوردی آزادی گرایانه داشته باشد و هر آنگاه که به این مرتبۀ از درک آزادی رسید خود زندگی دیگر هدف نخواهد بود. رمز اصلی نارسائی سیاست فریب در مورد آزادی در همین نکته نهفته است.
برای سیاست فریب زیستن خود هدف است و «راحتی» صورت کمال یافتۀ این هدف! لذاست که سیاستمداران سیاست فریب می کوشند تا وضع و نحوۀ نگرش فلسفی ـ اجتماعی مردم در مورد آزادی، در مورد روح هستی و جوهرۀ زندگی در همان محدودۀ قشرنگری و ماده پرستی باقی بماند! چه در صورت روشن شدن مطلب دیگر کسی قلمبه های تمسخر بار سوسیالیست ها را در زمینۀ جبر تاریخی و محکوم بودن انسان نخواهد پذیرفت و یقیناً زیر بار ایده های استثماری ـ استحماری حزب نخواهد رفت.
ما معتقدیم که سیاست فریب به ویژه در این مقطع از تاریخ، از مرتجع ترین روشهای توجیه وضع موجود و از بزرگترین موانع تکامل بینش اجتماعی ملتهاست، چه به چشم سر مشاهده می داریم، حدود شصت سال است که ایدئولوگهای این روش استثماری می کوشند تا مردم را از فهمیدن حقایق حاکم بر نظام فلسفی، سیاسی و اجتماعی شان مانع شوند و با درک ضعف همه جانبۀ این نظام، طی این مدت همیشه جدیت به خرج می دهند تا نقایص این نظام را مخفی نگهدارند، چرا؟! لابد این هم ضرورت علمی است! از جانبی چون می دانند، هم رسیدن و هم رسانیدن دیگران به آزادی از پهلوهای متعددی تولید مخاطره و رنج می نماید.
لذا در نظام فریب آزادی فدای هوسجوئی و استراحت طلبی می شود، طبیعی ست که هرگاه سیاستی این همه نیرنگباز باشد و خواسته باشد همیشه بر محور ذلت و پستی و شهوت و خودخواهی گردش نماید، بالاخره مورد تأمل و سؤال قرار گرفته و گرایشهای فطری بشر، به انسانها راه اصلی را باز خواهد نمایاند.
بررسی عملکرد نظام فریب در زمینۀ سیاسی و به ویژه در رابطة با آزادی نشان داده است که نفی آزادی با ایجاد بدبینی نسبت به نظام فلسفی و سیاسی و درک نومیدی از نظام منافی و معارض با آزادی همراه می باشد.
چرا مردم روسیه از حزب کمونیست متنفراند؟ چرا مردم چین از نظام سوسیالیستی نومید بوده و گرایش های غربی شدیدی پیدا کرده اند؟ چرا مردم افغانستان یک میلیون شهید را تقدیم راه آزادی می نمایند؟!
برای اینکه می دانند نفی «آزادی» و «احترام به اصالت های انسانی» همراه می باشد، نظامی که نفی کنندۀ آزادی ست «خودمحوری» پیشه می کند.
در چشم انداز انسان مجبور، مبارزه جهت کسب آزادی بدون معنا می باشد، در نظامی که آزادی انسانی نادیده گرفته می شود «اندیشیدن»، «انتخاب کردن»، «عمل کردن»، «احساس و ابراز احساس نیاز کردن» دستوری شده و طبیعی ست که نمی تواند جز به سود دستور دهندگان باشد و کاش دردها به همین اندک محدود می شد.
روی درک همین واقعیت های زنده و ملموس است که معتقدیم سیاست فریب در معرض نابودی است، چه همۀ این نمودها خبر از حادثه ئی می دهند که در آن دست فطرت انسانی به نیرومندترین وجهی در کار برانداختن پرده های ابلیسی و ضد الهیِ فطرت آدمی ست.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

پی‌آورد این گرایش

 اگر بپذیریم که کردار اجتماعی ما بدون بازده و نتیجه نخواهد بود، باید مطمئن باشیم که موضع گیری سیاست بازان سیاست فریب در قبال انسانیت و ارزشهای انسانی بدون اثر و نتیجه نیست! زائد خواهد بود اگر متذکر شویم بزرگترین نتیجۀ این موضع گیری، شکست نظام فلسفی و سیاسیِ سیاست فریب می باشد و طبیعی ست که این مهم از طریق عوامل و مراحل زیر صورت تحقق خواهد پذیرفت، چه نخستین زمینۀ این عملکرد و موضع گیری بی اعتمادی به دیگران است و این واقعیت به ویژه در تمام تشکیلات سیاسی فعلی دنیا به چشم می خورد. اینک دیگر «آدم»ی را نمی توان سراغ کرد که به سیاست فریب اعتمادی داشته باشد همانگونه که سیاسیون فریبکار به دیگرانی جز مزدوران خودشان اعتماد نمی کنند!
پی آورد دیگر این مسئله متزلزل ساختن نظام ارزشی انسان است، چه وقتی قرار بر سودجوئی و نفع طلبی و منافقت باشد، جائی برای ارزشها ـ که ماوراء سود و زیان قرار دارند ـ باقی نمی ماند و هر کس هر چه را به سود و منفعت خویش تشخیص داد، گزیده و در جهت خواسته های خود عمل خواهد کرد. و لذاست که دیگر ارزشها قانونی نخواهد بود، چنانکه در روسیۀ فعلی ارزشها قانونیت ندارند و اگر می داشت باید سران دولت سوسیالیستی روسیه به جرم زیر پا نهادن قانون محاکمه
می شدند.
ارزش قانون روسیه در این است که در جهت لغو دولت حرکت کند و نفی دولت و کوشش در این جهت یک ارزشی سوسیالیستی ست، همچنانکه نفی طبقات و ایجاد عدالت سراسری! حال اگر با واقعیت نگری هر چه خالصانه تحقیق کنیم که آیا رؤسای سیاست فریب در روسیه قدمی در جهت نفی قدرت دولتی بر داشته اند و یا اینکه از طریق ایجاد شبکه های جاسوسی و پلیسی به تقویت آن پرداخته اند؟ چه کسی می گوید ارزشها در نظام فریب قانونی اند؟!
آیا عدالت در جامعۀ روسیه برقرار شده و استثمار فرد از فرد وجود ندارد یا اینکه هنوز  منشی های حزبی از داشتن نوکر و کلفت و راننده و باغبان و… برخوردار می باشند؟! اگر هستند ـ که خود روسها می گویند بلی برخوردارند ـ چرا سیاستمداران روسیه محاکمه نمی شوند؟
اگر ارزشها قانونیت دارند، روسها با چه مجوزی به کشتار یک میلیون افغانی دست یازیدند؟! نه تنها در نظام سیاست فریب ارزشها قانونیت ندارند که از معقولیت هم برخوردار نیستند.
سیاست فریب چون محصور در چوکات تفکر و نیازهای منحط مادی و حیوانی گرفتار و در لجن شهوت بارگی و هوسجوئی غرق است لذا، اکثریت نیرو و عمرش را در طول تاریخ شصت و چند سال صرف دفاع از زندگانی حیوانی و نفی زمینه هائی که وی را از رسیدن به هوسها و شهوتها باز می داشتند نموده است؛ از اینرو نه تنها فرصتی نیافته تا به جوهره های اصیل وجودی انسان تأمل نماید که روی اعتقاد و ایمان به حیوانیت خویش به دفع این زمینه ها نیز پرداخته است! و همین گرایش غیر انسانی وی را مجبور کرده است تا هوسها و شهوت ها را عملاً قانونی، معقول و اخلاقی قلمداد نماید.
بررسی تاریخ ممالکی که بر مبنای الگوی سیاست فریب و به دستیاری کسانی که وابستة به این نظام اند و دست به کودتای نکبت باری زده اند نشان دهنده و تثبیت کنندۀ این مثبت می باشد که دست اندرکاران نظام سوسیالیستی روسیه در عمل، ضد ارزشها را قانونی، معقول و اخلاقی تلقی می دارند و اگر چنین تلقی ئی از آنها نداشته باشند و آن زمینه ها را معقول و اخلاقی نشمارند، لازم است که به اعمال غیر معقول و ضد اخلاقی از قبیل تشبث به حاکمیت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و… دیگر ملل دست نزنند و بگذارند تا خود مردم این سرزمین ها تقدیرساز خویش باشند.
در نهایت امر، نتیجۀ بسیار بد و در عین حال غیر ملموس این موضع گیری این است که برای مردم مشغولیت های ظاهراً فریبنده ولی باطناً بدون جوهره و معنا ببار می آورد. معنای دیگر این سخن اینست که چون سیاست فریب بر آنست تا از طریق گرایش به قدرت و احیاناً تحققِ آن خود را اثبات نماید، و باز، مجبور است تا در راه تحقق این امر، مستمسکی به عنوان دفاع از آزادی عنوان نماید؛ و چون در پشت ادعای دفاع از آزادی همان ایدۀ رسیدن به قدرت نهفته است و این ایدۀ زشت و ذلتبار انسان را فرمانبردار و محکوم قدرت می سازد، تمام فعالیتهای انسان را منفی و خالی از اهداف عالیۀ انسانی می سازد؛ و طبیعی خواهد بود که همۀ این نارسائیها دست به دست هم داده زمینۀ شکست کامل سیاستِ فریب را ببار می آورند.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

باء ـ ارزشهای غیر مؤثر

   در این زمینه سوسیالیست ها رجز خوانیهای شرم آوری دارند که اشکال تمسخر بار آن را روسها به نمایش نهاده اند، چه طراحان سیاست فریب سنگ جانبداری از محرومین را به سینه می زنند و برآنند که عدالت را در جامعه پیاده می نمایند، صرف نظر از اینکه در نظام باورمند به «جبر» کور تاریخی، نه عدل معنای منطقی دارد و نه ظلم، چه هر دو روبنایند و هر دو معلول عامل دیگری. در این زمینه سیاست فریب خود را پایبند و مؤمن به ارزشهائی مثل عدالت و احترام به اراده و اندیشه و حق حاکمیت دیگران نشان می دهد ولی در عمل ضد آن را به نمایش می گذارد. روسها (البته دولتمردان روسیه) بیش از شصت و چند سال است که دعوای حاکمیت نظام سوسیالیستی را دارند، اما به جای اینکه بکوشند دولت نفی شود و یا لااقل قدرت به دست کارگران واقعی باشد، با تراشیدن خزعبلات استعماری، نه تنها سد راه تحقق این معنا شده اند که عملاً به تشکیل سازمانهای مخوف پلیسی نیز کمر همت نامردانه بسته اند! و که نمی داند که نتیجۀ نخستین چنین اقداماتی پلیسی ساختن روسیه و ناامن ساختن مملکت و ایجاد بی اعتمادی در میان ملت و دامن زدن به بی عدالتی و تحکم ضد انسانی ایده های استعماری ـ استثماری حزبی و صدها مقولۀ ضد ارزشی دیگر است. و در ساحۀ بین المللی هم که: از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است! افغانستان نشان دهندۀ واقعیت و مقدار و میزان گرایش سیاستمداران سیاست فریب است به ارزشها!
مسئلۀ دیگری که در این زمینه قابل بحث و دقت است اینست که همین گرایش و عملکرد به زمینه های غیر ارزشی و ضد ارزشی نزد سیاست بازان سیاست فریب بگونۀ نظری، خوب، قانونی و احیاناً در رابطه با مسابقۀ استعماری «ضرورت تاریخی»ئی محسوب می شود که «فلسفة علمی» حقانیت آن را اثبات کرده است!
مثلاً فلسفۀ علمی اثبات کرده است که تقسیم استعماری جهان توسط امپریالیسم آمریکا و کمونیسم بین الدول یک ضرورت تاریخی ست و چون یک ضرورت تاریخی ست صد در صد یک عمل ارزشمدارانه است!
و اگر روسها بگویند که ما به همچه یک باور خفت بارِ شرم آوری نرسیده ایم، پرسیده می شود، تجاوزات مستقیم و غیر مستقیم شما به ممالک کوچک بر مبنای چه بینش و چه دستگاه ارزشی ئی قرار دارد؟! چه عمل اینان به خودی خود مؤید نظر آنهاست و اگر می گویند نه ما به حق حاکمیت دیگران در زمینه ها احترام قایلیم، باید عملاً از تجاوز و مسابقۀ استعماری با آمریکا دست بردارند.
مدتهاست همۀ ممالک دنیا ـ البته غیر از مزدوران روسیۀ شوروی و چهره هائی چون حافظ اسد، عرفاتِ بدبخت منحرف، اسلام پناهان منافقی چون دولت مردان لیبی و الجزایر و… ـ فریاد می زنند روسیه باید از خاک افغانستان بیرون شود ولی خود روسها منتظرند ببینند چه زمانی از نظر مسابقۀ استعماری می تواند این عمل به نفع شان تمام شود.
ویژگی دیگر این زمینۀ ارزشی نزد سیاست مداران سیاست فریب در این است که نه تنها عدم گرایش به ارزشها را عیب نمی دانند! که گرایش و عملکرد به زمینه های ضد ارزشمندانه ئی چون تجاوز را بی آبروئی و شکست و حماقت و کم خردی و دون طبعی و… تلقی نمی نمایند.
این پندار ابلهانه از آنجهت دامنگیر سیاست فریب شده است که اینان گرایش به ارزشها را حسن نمی دانند تا گرایش به پستیها را قبح انگارند! لذا هر چه به سود آنها و سیاست استعماری آنها بود مورد عمل قرار می گیرد.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

الف ـ ارزشهای مؤثر

  این ارزشها برای سیاست فریب مؤثر بوده و سیاست بازان نظام فریب عملاً بدانها دامن می زنند. ضمناً لازم به تأکید می باشد که همین زمینه ها در نابودی و شکست سیاست فریب نیک مؤثر افتاده اند.
از ویژگی های این زمینۀ ارزشی اینست که عملاً و به صورت فعال رسمیت داشته و مورد عملکرد و گرایش و انتخاب دستگاه سیاسی سیاست فریب قرار دارند اما به صورت نظری و تبلیغی غیر رسمی اعلان شده اند.
سیاست فریب اعلام می دارد که دوروئی فلسفی، اقتصادی، اجتماعی، هنری و… در دستگاه ما محکوم است! مگر در جهان کنونی از کمونیست ها و به ویژه از روسها می توان منافق ترهائی هم پیدا کرد، جای انکارش باقی است، چه اینان می کوشند اثبات نمایند که منافقت از آن رو جزء باورداشتهای ما نیست که ما به دستگاه فلسفۀ علمی مجهزیم!
می گویند فلسفۀ علمی، طرق علمی تسلط بر طبیعت و راه کسب و تحکیم بهترین نظام اجتماعی و نیز روشهای دفع تزاحم و تنازع را به ما ارزانی داشته است لذا، در این نظام جائی برای «تجاوز» به حق حاکمیت، حق اراده، حق انتخاب و آزادی و… باقی نمی ماند و ما به این ارزشها نیک مؤمنیم!  آیا راست است؟!
بعد ها خواهد آمد که اینان چگونه با شیطان بزرگ در مسابقۀ استعماری شرکت جسته و چگونه مصر و سوریه، عراق و لیبی و کوبا و چک و بلغار و مجار و… را مورد تجاوز سیاسی ـ نظامی قرار دادند.
ویژگی دیگری که از بررسی ارزشهای مؤثر ـ بازده استعماری دارند، هر چند سیاسیون نیرنگ باز روسیه معتقدند که ما اینها را ارزش نخوانده و حتی ضد ارزش نامگذاری شان می کنیم ـ اینست که روسها در تبلیغات خود تجاوز را مقوله ئی ضد ارزشی می نامند، اما عملاً به آن تمسک می جویند و جالب است که متوجه شویم رسیدن به نتایج تجاوز را «زیرکی سیاسی» و تملک غاصبانه به حاکمیت ملتی را «عامل تفوق سیاسی» خویش می شمارند، مثلاً وقتی توانستند توسط «ناصر» به مصر ظفر یابند، آن را تجاوز و منافقت سیاسی به حساب ملت مصر نیاورده بلکه آن را زیرکی سیاسی و عامل تفوق خویش در مسابقۀ استعماری با آمریکا قلمداد کردند.
مثال افغانستان روشنی مطلب را چند برابر می سازد، چه این زمینه را گام بلندی حساب کردند، در تحکیم حاکمیت نظام فریب بر منطقه و آنان که موقعیت کنونی افغانستان را از لحاظ استراتژیک برای فقط استعمارگران دریافته اند، می دانند که این سخن به چه معنا آمده است.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

ارزش ها در نظام فریب

سیاست فریب در زمینۀ ارزشها موضع گیریهای متناقض و به معنای واقعی کلمه موضع گیریهای مسخره ئی دارد.
آنانی که در حقیقت جوئی روح شان را گرفتار شهوتهای ذلتبار نساخته و در دام توجیه نیرنگهای زشت سیاسی گرفتار نیامده و اندک شم منطقی دارند نیک دریافته اند که ماتریالیسم دیالکتیک روی دلایل متعددی نمی تواند مسئله و یا مقوله ئی بنام «ارزش» را با اصول خویش توجیه نماید. لذا ارزشها نمی توانند در این نظام جائی داشته باشند.
نخستین علت ناتوانی این نظام در رابطه با عدم توجیه نظام ارزشی را روح مادی خود نظام تشکیل می دهد. چه هرگاه قرار را بر آن گذاشته باشیم که باور کنیم انسان موجودی مادی است، لازمۀ این باور، این خواهد بود که این موجود مادی نمی تواند به مقولۀ غیر مادیی چونان ارزش مجهز باشد یا به آن باور کند و به عنوان زمینه های ایده آلی بپذیردش!
دومین علت ناکامی نظام سیاست فریب اینست که روش شناخت نظام فلسفی آن، روشی ست تک روزنی که بیش از یک راه برای درک و در نتیجه باور زمینه ها ندارد و طبیعی ست که این یگانه راه (روش حسی) نمی تواند از عهدۀ تبیین، توجیه و تثبیت ارزشها بدر آید.
سومین علت ناکامی این دستگاه در رابطه با توجیه و تثبیت نظام ارزشی از این باور ناشی می شود که معتقد است انسان موجودی است که جبر سنت های تاریخی بر وی حاکمیت دارد و طبیعی ست که انسانِ مجبور نمی تواند، تعیین کننده و توجیه کنندۀ مقوله های ارزشی باشد، همچنانکه نمی تواند، آنان را در جای خودش انتخاب و بکار گیرد.
بدبختی دیگری که در این زمینه دامنگیر نظام فریب شده است ناشی از اینست که سیاستگران نظام فریب معتقد اند که اقتصاد زیربناست و سایر زمینه ها از الف تا یاء روبنا! اصل شکم است و شکمپوش و شکم نگهدار! باقی همه فرعیات اینها! و طبیعی ست که وقتی اصل شکم شد، ارزش نمی تواند جز پر بودن شکم باشد و غیر این، سایر ارزشها واقعیت ندارند و اگر دارند فرضی و فرعی می باشند.
مسئلۀ دیگری که در رابطۀ با دستگاه ارزشی، عامل شکست سیاست فریب شده اینست که با همۀ این واقعیت ها، سیاستبازانِ سیاست فریب، با پرروئی، مدعی هستند که به ارزشها باورمند می باشند! البته گفتن ندارد که به عنوان همان عوامل فرعی و روبنائی زاده از جبر! و جالب قضیه در سیاست فریب اینست که علاوه بر گردن نهادن به تناقض اولی (قبول ارزشها به عنوان مقوله هائی روبنائی) عملاً با وقاحت و روشنیِ تمسخرباری به تناقض دیگری در همین زمینه دامن می زنند. بدین معنا که اینان هرگاه در مقابل عملی قرار گرفتند که امنیت ارزشها را به مخاطره انداخته بود، بی که متوجه شوند، دست کم گرفتن ارزشها (بنا به باور خودشان) جبری بوده است عامل مسئله را به باد انتقاد و تعدی می گیرند! و صدها درد بیدرمان دیگر که نه جای بحث مفصل آنهاست.

لذا دستگاه ارزشی سیاست فریب از غیر انسانی ترین مایه هائی برخوردار بوده و از همین رو در نابودی و شکست این نظام سیاسی بزرگترین سهم را داشته و دارد. چه سیاست فریب در مقابل ارزشها دو موضع کاملاً متناقض دارد.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

کتمان واقعیت انسانی

نمود منحط و غیر موجه دیگر سیاست فریب که توانسته است به عنوان شاخص ترین عامل شکست این سیاست در منطقه و جهان تبارز نماید، کتمان «واقعیت انسانی» است، بدین معنا که سیاست فریب مانع کشف انسان واقعی و واقعیت انسانی می شود، تا بتواند اهداف استعماری خود را مطابق میل خویش بدون تبارز مقاومت هائی اعمال نماید. روی همین علت است که سیاستمداران روسیه این جرأت را به خود داده اند که برای انسان تعریف ها و لاجرم ویژگی های تازه ئی اختراع کنند!
دامن زدن به شناخت طبیعی انسان بر مبنای نظریات داروین، غیر از علم گرائی واقعیت بینانه ایست که حتی خود داروین داشته است، چه در عملِ طرفداران سیاست فریب مسئلۀ کشف واقعیت طبیعی انسان مطرح نبوده بلکه منظور اصلی، سوء استفاده از نظریه ایست که می خواهد سیر تکاملی انسان را به بررسی نشسته و احیاناً ابعاد غیر طبیعی این موجود را با وسواس و تأمل مورد شناسائی قرار دهد.
شگفتی مسئله در اینست که به رغم خواست سیاست فریب، همیشه و همیشه نظریه های اجتماعی اینان با اشکال و شکست مواجه شده و مردم با درک نواقص اندیشه های سوسیالیزه شده، به بعدی تازه از ابعاد وجودی واقعیت انسانی آشنا شده اند.
سیاست فریب هنوز که هنوز است نتوانسته است پیوند عقلائی میان ویژگی های طبیعی انسان را با «اخلاق»، «هنر»، «دین» و نیز زمینه های متنوعی چون «خودخواهی»، «ایثار»، «عشق» ـ به مفهوم غیر جاذبۀ جنسی، چنان عشق مادری به فرزندش ـ و صدها نمونۀ دیگر را توجیه و تحلیل کند! چه سیاست فریب، همۀ این شعاع های واقعی وجود انسانی را به یک عامل لرزان و بی ثباتی بنام اقتصاد پیوند می دهد که خوشبختانه اینک دروغ بودن و غیر منطقی بودن این پیوند را خودشان نیز باور کرده اند!
باورمندی به اقتصادی بودن انسان و تاریخ، به سیاست فریب ضربه ئی غیر قابل جبران وارد کرده و این ضربه نمودی نفرتبار یافته است! معنای این بیان چنین تواند بود که چون سیاست فریب اقتصاد را اصل و انسان را با همۀ ویژگی هایش، فرع می پندارد، برای پیروان این سیاست زندگی (انسان) عنوان وسیله را یافته است! وگر نه چنان بود، کو سیاست عادلانۀ روسیه و یا همۀ اقمار و هوادارانش در جهان؟! کو حکومت کاری؟ کو شکوفائی استعدادهای اصیل بشری؟ کو…؟!
اگر انسان اصل است و عنوان شیئی را در دیدگاه این سیاست مداران فریب کار ندارد، چرا صدها هزار انسان را در افغانستان به گلوله می بندند تا در استعمارگری از آمریکا عقب نیفتند؟! اگر انسان وسیله نیست، چرا میلیون ها افغانی را به آوارگی می کشند تا خود بتوانند، ثروت های شان را چپاول نمایند!
بحث فلسفی ـ ایدئولوژیک سیاست فریب در نهایت تحلیل فریاد می زند که درین بینش نه تنها انسان وسیله است که انسان وسیله ئی استعماری ست. چه ممکن است منِ نگارنده هم زندگی را وسیله بدانم اما وسیلۀ چی؟ رسیدن به قدرت و نعمت و هوس؟ یا رسیدن به جوهرۀ الهی ام؟
در همین رابطه، انسان متوجه می شود که سیاست فریب سخت ناهماهنگ است. معنای این سخن نه این است که در سیاست فریب هماهنگی وجود ندارد، بلکه معنای این کلام اینست که در این سیاست ناهماهنگی حاکمیت می نماید!
روسها و همۀ روس زده ها از آزادی شعار می دهند ولی بلادرنگ می گویند انسان مقهور «جبر تاریخی» ست! دفاع از آزادی سیاسی، اقتصادی و… را شعار می دهند اما خود برای نفی آزادی، ده ها هزار سرباز وارد خاک افغانستان می کنند! و اگر کمی کم صرفه تر بود، چند تا خود باخته را وادار می کنند تا به نفع آنها کودتا براه بیندازند. شعار آزادی می دهند، اما به نفع کسانی که می خواهند برای روسها غارتگری نمایند!
اگر راست است که روسها آمده اند تا آزادی افغانستان را حفظ کنند، لطفاً قدم رنجه فرمایند به سرزمین فلسطین بروند، و هر چند تکراری می باشد، باز هم می گویم بروند با علت اصلی استعمار یعنی با ریشه و مادر بجنگند نه با معلول های مسخره و خود تراشیده و خود بزرگ کرده!
بروند با آمریکا بجنگند! بروند با اصول سیاست ضد کارگری خود روسیه بجنگند نه با مسلمان محروم و آزادی طلب افغانی!
استیلای ناهماهنگی در سیاست فریب روشن تر از آنست که به ارائه ی همۀ نمودهای آن بپردازیم چه حرفهای بعدی ما، خود، شرح مفصل استیلای ناهماهنگی در سیاست فریب تواند بود.
یکی دیگر از نمودهای بسیار زجربار سیاست فریب که در واقع عامل نیرومند محکومیت این سیاست می باشد در اینست که سیاست فریب مؤلد «رنج» است! از روزی که روسها بدام بلشویکها افتادند، رنج، پدیدۀ جدائی ناپذیر زندگانی آنها ثابت شد! رنج از شنیدن دروغ، رنج از دیدن منافقت، رنج زورگوئی، رنج انحصارگری، رنج شکنجه، رنج سانسور مطبوعات، رنج تحمیل اندیشه و…!
اصولاً با آنچه در رابطه با سیاست فریب آمد ناموجه نخواهد بود اگر نام و یا معنای لغوی دیگر سیاست فریب را سیاست رنج بنامیم! مطالعۀ نوشته هائی که بعضی از محققینی که فجایع سوسیالیزم را در جهان جمع کرده اند! حیرت هر انسانی را برانگیخته و خواننده را نسبت به انسان بودن پیروان سیاست فریب مشکوک می سازد، تازه، اینان «از گاوی به غدودی» اکتفا کرده و از دنیائی به شنیده هائی اندک تماس حاصل کرده اند.
محققین جامعه شناسی که بر آنند تا میزان تولید رنج سیاست فریب را به صورتی بس دقیق و ارزشمندانه، مورد بررسی قرار دهند چه خوب است سری به بیرون از روسیه نیز زده باشند. قریب یک سال از اعتصابهای «کارگری» مردم لهستان می گذرد و چندین و چند سال است که روسها به بهانۀ تحکیم حکومت کارگری و پشتیبانی حقوق کارگر، ملت محکوم و محروم لهستان را چپاول می کنند! ولی جز رنج چیزی نصیب شان نشده است! تازه اگر در جوامعی چون مصر و یا عراق و سوریه و… می کوشند توسط عمال خود رنج اقتصادی مردم را اندک بهبودی دهند، با اعمال سیاست های غیر انسانی و اخلاق زدائی و تجمل پرستی های احمقانه، رنج شان را ده چندان می نمایند!
افغانستان در طول تاریخ پس از حملۀ چنگیزخان مغول این همه شهید نداده و این همه رنج، شکنجه و دربدری و آوارگی و فساد و فقر و… را ندیده است! روی چه عواملی است که مردم سودان و تونس و مصر، پس از گرایشهای رهبران شان به سوی غرب و امید رفع سیاست فریب چندین ساله، آرامش نشان می دهند؟!
چرا مردم از برکناری حسن البکر و بدار آویختن ده ها تن از کمونیست های عراق توسط صدام احساس خوشحالی نسبی می نمایند؟ چرا بانو گاندی قبل از برگزاری مراسم انتخاب در سال گذشته، تجاوز نظامی روسها را به افغانستان محکوم می کند؟ اینهاست که برایمان ایمانی واثق به شکست سیاست فریب را تولید می دارد. کو دیدۀ عبرت بین؟
از دیگر سوی سیاست فریب، سیاست «ناامنی» ست و این واقعیت چنان آشکار می باشد که لازم به مجادله ندارد، بررسی سیر تاریخی اندیشه و نظام فریب نشان می دهد که این نظام سیاسی و دستگاه فلسفی ئی که روح آن را تشکیل داده و از وی جانبداری می کند، حتی برای خود ایجاد ناامنی کرده است.
دستگاه فلسفی سیاست فریب از آن جهت ناامن است که با منطق دقیق فلسفی بنیان گذاری نشده و بیشتر به کلوخِ قرار گرفته بر آب می ماند. از همین جهت حزبهای سوسیالیستی اجباراً چهرۀ منافقانه به خود می گیرند و همیشه بر آنند تا در برابر مردم خود را ماده پرست و یا به سخن بهتر ماده گرای قلمداد نکرده و دارای سعۀ صدر بیشتری نشان دهند! بلشویکهای روسیه، نخستین کسانی بودندکه قبل از رویداد اکتبر، می کوشیدند تا مردم نفهمند که اینان به خدا باوری ندارند! همچنانکه احزاب سوسیالیستی افغانستان وقتی در برابر مسلمانان قرار می گرفتند، تا آنجا که ممکن بود جهد می کردند تا مردم از کافر بودن آنها مطلع نشوند. کاری که اینک دولت ببرک کارمل با بی عرضگی کامل انجام می دهد.
یقیناً اگر این نظام فلسفی از منطق نیرومندی بهره ور بود، گروندگان خود را مجبور نمی کرد تا به منافقت تمسک جویند و خود را ضد دین معرفی نکنند، و طبیعی ست وقتی دستگاه فلسفی نظامی نتواند امنیت منطقی ـ فلسفی همه جانبه ئی برای پیروان خویش ایجاد کند و همیشه آنان را در یک اضطراب ذلت بار روانی سرگردان داشته باشد و دستور دهد، هیچ گاه پیروانش چهرۀ اصلی و واقعی خود را برای مردم نشان نداده و در یک تزویر منحط همیشگی بسر برند، آنان از این عمل کاملاً غیر منطقی چه خواهند آموخت؟
لذاست که متوجه می شویم، روح سیاست سوسیالیستی، ناامن است و از جوهر راستی و یکرنگی بهره ئی ندارد، چه این سیاست، سیاست نفاق و ناامنی است، سیاستی ست که در پشت سر ادعای خلق گرائی، خلق را قربانی دوروئیهای خویش ساخته و بر آنان زمینۀ اجتماع را چنان تنگ می سازد که تشویش جای اعتماد و اطمینان را پر می کند.
روسیۀ امروز را مد نظر بگیرید با آن ادعاهای دروغین و حیله گرایانه اش و ناامنی اقتصادی، روانی، فرهنگی، اخلاقی و… که بر این ملت تحمیل شده است، و کاش این سیاست می توانست به تخریب تنهای خود اکتفا نموده و به دیگران پریشانی و بدبختی ناشی از ناامنی را تحمیل ننماید!
نمونه های زیادی را تاریخ معاصر مشاهده کرده است که همۀ این نمونه ها معلول های علیل و بدبختی زای سیاست فریب بوده اند و ما به تائی چند از این نمونه ها اشاره ئی خواهیم داشت. سی سال است که افغانستان تحمل ضربات غیر انسانی سیاست ناامن روسیه را می خورد و اینک چه کسی می تواند ادعا کند سیاست فریب (سیاست روسیۀ سوسیالیستی) سیاست ناامنی نیست؟
حملۀ روسها به افغانستان نه تنها صدها هزار شهید به جای گذاشت و روحیۀ بی اعتمادی و دیرباوری و ناامنی را در ذهنیت مردم افغانستان بارور ساخت و باز نه تنها ناامنی را در میان سربازان ارتش سوسیالیستی روسیه و خانواده هایشان تحمیل کرد که روحیۀ همۀ آدمهای منطقه و جهان را به ناباوری آشنا و امنیت خاطرشان را نابود ساخت، و اینک در منطقه و جهان از ناحیۀ این جنایت مخوف قرن ناامنی حاکم است.
آنچه از تحقیق دقیق سیاست فریب و نظام فکری آن بر می آید مؤید این مطلب است که این نظام در جمیع شئون خویش ناقص بوده و این نقص نمی تواند جز ناامنی چیز دیگری تولید نماید. زمینه های بعدی واقعیت را بیشتر روشن خواهد ساخت.