دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

نمودهای سیاست فریب

 در این قسمت از این مقاله که بیشتر به فعالیتهای سیاسی ـ استعماری روسها اختصاص یافته است به ارائه و بررسی کلیاتی می پردازیم که نسبت روشنی، از ارائه ی مثال ها و نمونه های عینی بی نیازمان می دارد. این نمودها طوری در عمل پیاده شده است که اگر کسی از تحقیقی همه جانبه در زمینۀ یکی از ممالک استعمار شده ئی که تحت سیطرۀ روسها قرار داشته، برخوردار باشد، به خوبی می تواند، آن نمودها را لمس نماید.
با همۀ اینها، موجه می نماید تا علل شکست سیاست فریب را در پرتو زمینه ها و یا در رابطه با مسایلی مورد توجه قرار دهیم که می توان آنها را از دیدگاهی عوامل شکوفائی سیاست روسیه نیز شمرد. چه، زمینه های مزبور طوری ارائه و طرح شده بود که به صورتی نه چندان شکفته عامل استتار فعالیتهای استعماری قرار گرفته می توانست و هنوز در مواردی نیز از همان توان برخوردار است. بدین معنا که استعمار، حتی تا اوایل قرن بیستم اهداف خویش را از طریق اعمال «زور» متحقق ساخته و تفوق خویش را تداوم می بخشید. این سخن مانع از قبول و اعمال روشهای سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و… نمی باشد.
بررسی نحوۀ به استعمار کشیده شدن دولتهای جهان سوم، از جانب استعمارگران اروپائی مؤید این واقعیت بوده و نیز می تواند ارائه کنندۀ ضابطه هائی باشد که در مقایسه میان آنچه استعمار قدیم و جدیدش می نامند، برای ما قابل تأمل هستند.
از جانبی، مردم بیدار شده بودند و از هر کرانه آواز آزادی خواهی و استقلال طلبی به گوش می رسید، ملت ها بر آن بودند تا سرنوشت خویش را، خود به دست گیرند و مصلحان و روشنفکران این مردم جدیت به خرج می دادند تا احساس ضرورت قیام استقلال طلبانه را در وجدان توده ها شکوفا سازند، افغانستان که از اواسط قرن نوزدهم، ضرورت قیام را احساس و در مواردی عملاً نیز بدان گراییده بود در اوایل قرن بیست آزاد شده و رسماً از جانب دول معظم مستقل شناخته شد؛ سایر ممالک نیز در زمینۀ نفی و طرد استعمار گاهگاهی دست به فعالیت هائی می زدند، از جانبی روسیه نظر به عوامل متعدد داخلی درگیر مسایل رویداد اکتبر بوده و در یک تیپ روشنفکر مآبانه، دل به آینده ای رؤیاآمیز بسته بود و طبیعی ست که فعالیت های انحرافی و استعمارگرایانۀ امپراطوری تزاری را به باد فحش و انتقاد می گرفت تا بتواند خود را به عنوان رژیمی مخالف ستم، زور، بهره کشی، تجاوز و استعمار تثبیت نماید.
بررسی تاریخ تکوین و رشد استعمار در قرون معاصر نشان می دهد که اکثریت مطلق رژیم های استعماری را ممالکی تشکیل می دادند که از سیاست های بورژوازی پیروی کرده و مزۀ تمرکز و تکاثر قوا را چشیده بودند و روسیه به اصطلاح دولتی بود که خویشتن را نه تنها با همۀ وجود مخالف این رژیم ها می پنداشت که بدش نمی آمد دعوای مبارزۀ بالفعل با این رژیم ها را جهت رهائی ستم کشان و محرومان بنماید!
روی همین اصل آنگاه که روسیه سرگرم رویداد اکتبر شده بود، ملل محروم و به ویژه ملل اسلامی ئی که به نحوی تحت سیطرۀ استعمار قرار گرفته بودند نه تنها از استعمارگران اروپائی متنفر بوده و با استعمار به هر شکل ممکن مبارزه می کردند که رویداد اکتبر را بدیدۀ یک رویداد ضد استعماری و ضد استبدادی نگریسته و امید به آن بسته بودند که روزی ملت های رژیم های استعماری اروپا نیز دامن همت بر زده و با نفی و طرد رژیمهای ناسالم داخلی دست ستم و تجاوز آنها را از روی ملل محروم آسیا و آفریقا و… کوتاه نمایند! که نکردند و این ملت های محروم این سرزمینها بودند که با رسیدن به خودآگاهی توانستند آزادی را با خون خویش اثبات نموده و صفحاتی از تاریخ را جلا و درخششی چشم گیر بخشند!
همزمان با دهۀ سوم قرن بیستم است که تبلیغات روسها علیه تجاوز و استعمار مراحل اوج خویش را می پیماید منتهی با این ویژگی که روسها به فعالیت های غیر سوسیالیست ها، عنوان فعالیت های استعماری را بخشیده و روح و جوهرۀ استعمار را مورد توجه قرار نمی دادند چه اینکار با آنچه در همین دوره و با دست همین سوسیالیست ها در روسیه انجام می شد صرف نمی کرد. این دورۀ تاریخ روسیه از ننگبارترین دوره های تاریخی ئی می باشد که آدمیزادگان می توانند سراغ گیرند، همۀ جنایتها را به بهانۀ تحکیم سیاست و قدرت کارگر و دهقان قانونیت بخشیده و مرتکب شدند، فرق تبیین سیاست لنین و عملکرد به آن در این دوره با «ماکیاولی» درین بود که بیان «ماکیاولی» منافقانه نبوده و نیرنگ سیاسی را در پشت ستمگری ها، دست به دست نمی کرد، ولی از آنجا که کمترین مقدار این پلیدیها با بیشترین سر و صداهای تبلیغاتی همراه بود و مردم بیشتر به امیدهای هرگز ناشکفته دل بسته بودند، اغلب دنیای محروم و زجر دیدۀ غیر اروپائی شنیده ها را به دیدۀ اغماض مورد توجه قرار می دادند.
آنچه در این رابطه مورد تأمل می باشد اینست که روسها می کوشیدند، «استقلال طلبی»، «آزادی جوئی»، «عدالت» و «مبارزۀ متداوم علیه استعمار و استبداد» را جزء لاینفک اندیشۀ سوسیالیسم جلوه دهند و بر مردم چنین القاء نمایند که شخص به مجرد پذیرش سوسیالیسم، نه تنها مبارز و انقلابی ئی ضد استعمار و استبداد می شود که عدالت جوی و آزادیخواه نیز خواهد شد!
عین این معامله را روسها در زمینۀ رشد تکنولوژی نیز انجام داده و به دنیای عقب افتاده چنان تبلیغ کردند که یگانه علت پیشرفت صنعتی روسیه، حاکمیت رژیم سوسیالیستی می باشد تا آنجا که مدعی بودند اینک نبض سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و… روسیه در دست اندیشه های سوسیالیستی است.
القاء این مفهوم در ممالک عقب افتاده بدین نحو بود که شماها نیز می توانید با درهم کوبیدن نظامهای محلی و ایجاد رژیمی سوسیالیستی خیلی به سرعت خود را به تمدن صنعتی برسانید!
روشنفکر بازیها و ادا اطوار درآوردن های سوسیالیست مآبانۀ عده ئی کم خرد در جهان سوم به ویژه بعد از جنگ دوم جهانی زادۀ همین القاآت گمراه کننده می باشد! از جانبی سوسیالیسم چه در خود روسیه و چه در سایر ممالک، حکم تجربه ای سیاسی را به خود گرفته بود و مردم و به ویژه محرومین ستم کش و قشر جوان خون گرم، بی تمایل نبودند که از آن تجربه ئی داشته باشند.
آنچه برای این گرم خونان و در کنار آنان برای طبقۀ فقیر جامعه این احساس را تولید کرده بود مایه های اجتماعی و فرهنگیِ مورد ادعای رژیم سوسیالیستی بود. سوسیالیسم بر خلاف سایر اندیشه های سیاسی اصول خود را پا گرفته از قوانین و سنن علمی می پنداشت و بر آن بود که این اصول، تبلورهای ضروری و ناچار از پذیرش پدیدۀ اجتماع بوده و سیر جبری تکاملی حیات جمعی آنرا به مردم تحمیل داشته و این تکامل به راه خویش ادامه خواهد داد تا آنجا که همۀ نواقص را مرتفع دارد. بدین معنا که این رژیم تا محو کامل همه گونه امتیازات طبقاتی و فرهنگی و هنری و… به تکامل خویش ادامه داده و به جائی می رسد که ضرورت وجودی «دولت» از میان برداشته شده و دولت از میان میرود؛ چه دولت تا زمانی می تواند ضرورت وجودی داشته باشد که تنازع و تزاحم وجود داشته و این تنازع و تزاحم در شکل امتیازات متنوعه و طبقات زیرین و زبرین تبارز نماید و چون در رژیم سوسیالیستی این امتیازات وجود نخواهد داشت دولت به خودی خود نفی و همگان سرنوشت خویش را بر مبنای قانون پیش خواهند برد!
آنچه در این رابطه بیشتر از همه برای این قشر خوشباور تولید امید می نمود، ادعاهای بسیار مؤکد عدالت و مساوات اقتصادی بود تا آنجا که این تیپ را باورمند ساخته بود که سوسیالیسم دارای بارهای بسیار انسانی می باشد!
بهر صورت، در آن دوره ها، همۀ این عوامل را مردم به حساب عوامل شکوفائی سیاست روسیه قلمداد می کردند که ما بر آن شدیم عوامل شکست روسها را در رابطه با آنچه گذشتگان ما و سیاست های گذشته آنها را عوامل شکوفائی می پنداشتند بررسی نمائیم. چه معتقدیم اگر این عوامل نبود و روسها چنین ادعائی را رویکش فعالیت های استعماری و مادیت پرستانۀ خود نکرده بودند، نخست این سیاست و این اصول سیاسی عنوان قانون اجتماعی به خود نمی گرفت تا لازمه اش «ایمان جزمی» به آینده ای فاقد طبقات و ظلم و ستم و بی عدالتی و شکفته از بطن عدل و برادری باشد! و در ثانی توقعی در مردم ایجاد نمی کرد که در صورت عدم توانائی در برآورده ساختن آن توقعات، همۀ این عوامل بدل شود به ابزار شکست سیاست سوسیالیسم!
واقعیت مطلب اینست که سیاست روسها بر مبنای همان اصول فریبکارانه تا بعد از جنگ دوم جهانی ادامه داشته و الحق در میان خوشباوران دنیای سوم و زجردیدگانِ از ممالک استعماری حرکتی و اقبالی در خور داشت؛ اگر چه بیشتر روی بارهای سیاسی ـ ایدئولوژیک آن تکیه شده است و پس از جنگ دوم جهانی آنگاه که سوسیالیست های جهان سوم فعالیت های خویش را علنی ساخته و بی پرده به ارائة نظریات خویش پرداختند روی علل متنوعی که در صدر آن می توان قشری اندیشی مبلغین این نظام را قبول داشت، مردم در مورد سوسیالیسم و اصول آن به تأمل بیشتری پرداخته و نوعی تردید و دودلی در میان حق جویان پدیدار شد.
روسها که متوجه زمینه شده بودند و جریان سی و چند سالۀ تجارب سوسیالیستی خیلی از حقایق را برایشان روشن کرده بود بر آن شدند تا عملاً سیاست فریب را پیشۀ خود سازند و هر چند که این سیاست فریب توانست خیلی از مرامهای آنان را در رابطه با زمینه های داخلی برآورده ساخته و به سیاست خارجی شان کمکی بکند، لیکن از آنجا که این سیاست کلاً بر پایۀ فریب استوار بود، نخست مردم را (ملت روسیه) از آنان بگونة وحشت باری جدا کرد، آنهم بگونه ئی که روسیۀ امروزی پس از شصت و چند سال زندگی در زیر چتر حاکمیت نظام سوسیالیستی، اعضای حزب کمونیستیش به دوازده میلیون محدود می شود؛ و ثانیاً این سیاست فریب کارانه را بجائی کشانید که سیاست خارجی آن در رابطه با فعالیتهای استعماری نسبت گرایشهای بسیار فجیع و اعمال سیاست «زور» و ستم به ننگی وقیح آلود شود.
ما درین زمینه حرفهای بیشتری خواهیم داشت و البته که در رابطۀ با خود آن زمینه ها ارائه خواهد شد، اینک موجه آنکه به نمودهای سیاست فریب پرداخته باشیم. با این تذکر که بر آن نبوده ایم که این نمودها را از نظر مقدار تأثیر و ساحۀ مؤثریت آنها، دسته بندی و سپس به ترتیب ارائه دهیم؛ چه همۀ نمودهای شاخص و مؤثر را در جزوۀ اول (نمودهای وابستگی) بترتیب شرح کرده ایم و آنچه اینک می آید اغلب زمینه هائی است که در عرض و طول آنها و به شکلی ویژه در زمینۀ سیاست مورد استفاده قرار گرفته اند.
بررسی سیاست روسیه نشان می دهد که کارگزاران سیاست روسی همیشه زمینه ئی از زمینه های سیاست اجتماعی را ارائه می کنند بدون آنکه به ارائه ی هدفمندی آن بپردازند!
بلشویک ها و به ویژه شخص لنین همیشه از «حکومت کارگری» و «مبارزۀ خلقهای ستمکشیده» و باز به صورت اخص آن از «آزادی» صحبت می کرده و هنوز هم می کنند، اما هرگز پرده از روی این سیاست برنگرفتند تا آنکه عمل شان و نیز اصول عقاید سیاسی شان نقاب تزویر و دروغ را از چهرۀ آنان برداشت! و معلوم شد که هدف اصلی و پشتیبانی اینان از این زمینه های اجتماعی چه بوده است!
اینان چون شهامت آن را نداشتند که بگویند ما این زمینه های اجتماعی را وسیلۀ به قدرت و رفاهیت رسانیدن خویش قرار داده ایم لاجرم به «دروغ» و تزویرو نیرنگ پناهنده شدند! و آنهم تا آنجا که مردم خود از عمل اینان فهمیدند که دروغ می گویند؛ و که نمی داند که این بدترین ویژگی یک نظام سیاسی می تواند باشد، چه هرگاه سیاستی تا آنجا مبتذل باشد که نتواند اصول خویش و موانع و مشکلات ایجاد شده در مسیر تحقق و تکامل اصول خویش را از طریقی عقلائی، انسانی و ارزشمدارانه حل نماید، حقا که نخواهد توانست رژیمی انسانی باشد.
روسها همیشه از «حکومت کارگری» به عنوان «یک ضرورت تاریخی» و ناچار از پذیرش یاد کرده و همیشه چنین القاء کرده و می کنند که جبر اقتصادی بدون در نظر گرفتن ارادۀ انسانها این حکومت کارگری را بر جامعه تحمیل خواهد کرد! از نظریۀ ایدئولوگهائی چنان لنین و مائو و استالین و… چنین بر می آید که نه تنها دولت کارگری خیلی زود ایجاد می گردد که حتی دیکتاتوری پرولتاریا نیز دیری نخواهد پائید و جامعه را هشت قدم از بهشت معهود کلیسائی جلوتر خواهد انداخت! ولی هر چه از عمر این دروغ می گذشت و هر چه حاکمان چین و روسیه جدیت بیشتر به خرج می دادند که روی اهداف این زمینۀ سیاسی ـ اجتماعی را بپوشند، مردم عطش بیشتری به «چرائی» آن از خود نشان می دادند تا آنکه پس از طی چندین ده سال، زورمندان روسیه آب خنک مأیوس کننده ئی را، روی دست همۀ کارگران و محرومین جهان ریختند که: بابا! «مارکس» اشتباه گفته بود و کارگر فقط کاری که می تواند بکند «خدمت» است! و نباید تجارب شکست خورده را دوباره به میدان تجربه کشید!
روی همین امر، تا هنوز که هنوز است در تمام روسیه به هشت تا کارگر در مسایل دولتی دخالتی داده نشده است که هیچ، بلکه دیکتاتوری پرولتاریا فقط و فقط اعمال نفوذش بر روی کارگران مستقر می باشد!
جالب اینست که این روزها، هیچ صاحب خردی را نمی توان پیدا کرد که سنگینی فشار استعمارگرایانۀ روسها را بر شانۀ کارگران لهستانی احساس ننماید! از وضع داخلی فقط پولیس روسیه می داند که مقدار خفقان تحمیل شده در چه حدی تواند بود.
روسها و روس گراهای روی کرۀ زمین هیچ دلیل موجهی برای اعمال این فشار و تزویر و دروغ نمی توانند بیاورند، چه آنان معتقد به جبر تاریخی بوده و محدودۀ بسیار تنگ نظرانۀ جبر تاریخی اجازه نمی دهد که ایشان پروبالی آزاد در زمینۀ این فعالیت زده باشند.
ادعا و جانبداری از مبارزۀ خلقهای ستم کشیده نیز رنگ استعماری خود را متبارز ساخته و امروز و از دیر زمانی گذشته نیز، همیشه روسها متوجه زمینه های انتفاعی بوده و هر آنگاه که زمینه ئی می توانسته است قدرت استعماری ـ استبدادی آنان را تداوم بخشد بدان گرایش نشان داده اند ولو که این گرایش ها کلاً در جهت مخالف همین خلقهای ستم کشیده بوده است!
مسابقۀ استعماری روسها، چه در اروپا، چه در آسیا و چه در آفریقا کلاً در جهت مخالف رشد ابعاد انسانی محروم ترین قشر جوامع مزبور بوده و هر چند همیشه این فعالیت ها با آب و رنگ نجات محرومین مزین بوده ولی از آنجا که هدفمندی اصلی همان استعمار و استبداد بوده است، نتیجه در جهت تخریب و تلاشی هر چه هولناکتر قشر محروم قرار گرفته است.
حقیقت این مدعا را می توان در زمینۀ بررسی تاریخ ممالکی که به نحوی تحت تأثیر القاآت روس قرارگرفته و با بهره گیری از کودتاهائی که به ارائه ی اصول سوسیالیسم پرداخته اند اثبات کرد که ممالک اروپای شرقی که اغلب اقمار روسیه را تشکیل می دهند ـ و قسماً آسیا و آفریقا ـ همه این درد را می کشند! دقت در چگونگی تکوین یک دگرگونی سیاسی که اغلب از طریق کودتا انجام شده و پیامدهای این دگرگونی ها، نشان می دهد که در این ممالک جز از طریق دسته ئی مزدور به عنوان ایادی استعمار و برای سرگرم نگهداشتن مردم و انتقال قدرت از دسته ای به دسته ای دیگر کاری انجام نشده و اغلب نتایج این کار به نفع استعمارگران و به ویژه روسیه بوده است!
از اینجا متوجه می شویم که چرا «سیاست فریب» تنها به ارائه ی زمینه های سیاسی ـ اجتماعی تکافو کرده و هدف از گرایش، تأکید و اصرار در آن زمینه ها را کتمان می دارد! از جانبی سیاست فریب نسبت جهان بینی و جهان شناسی مادی اش نمی تواند برای زمینه های سیاسی ـ اجتماعی هدفی معقول و متعالی ارائه دهد تا در پرتو آن هدف، تحمل همۀ رنجها و مصائب و محرومیت ها معنی پیدا کند! تنها هدفی که درین حال باقی می ماند، فقط خود خواهی و قدرت پرستی و هوس جوئی خواهد بود و بس! و اگر جز به این بود که آنهمه «دروغ» و نیرنگ لازم نمی آمد!
قبل از آنی که به ارائه ی سایر نمودهای سیاست فریب پرداخته باشیم به قسمتی از تشابهات این سیاست با روشهای عملی مدعیان سیاست صدق و راستی می پردازیم.
در بررسی تاریخ سیاسی ملل و اقوام به خوبی متوجه می شویم که اغلب موضع گیری فعالانۀ مردم به نفع ارزشها و زمینه های ارزشی ئی می باشد که عینیت یافته و ملموس و چشم گیر و دهن پرکن و در نهایت تحلیل مادی ست. به همانگونه که ارزشهای مورد نظر رژیمها و نظام های صدق الهی را زمینه هائی تشکیل می دهد که یا اغلب معنوی ست و یا جهتی معنوی داشته و گاه می شود که گذشتن از ارزشهای مادی و نشر و پخش آن میان مردم «ارزش» تلقی می شود.
آنجا که قرآن می گوید:

وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ آتُوا الزَّكَاةَ وَ مَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* «بقره ـ 110»
و نماز بپا دارید و زکوة بدهید و بدانید که آنچه از طاعت و کار نیکو برای خود پیش می فرستید پاداش نیکو در نزد خدا خواهید یافت.
می خواهد بفهماند که نظام الهی تنها بر پایۀ گرایش به فلان بُعد از ارزشها متکی نبوده و تعالی انسانیت و ارزشهای الهی و تحقق آنها از طرق متعدد را مورد توجه قرار داده است.
اما در این دورۀ وانفسا اغلب متوجه می شویم که گروه، تشکیلات و یا یک رژیم سیاسی خویشتن را باورمند به جهان بینی و ارزشها و در نتیجه سیاست صدق و الهی قلمداد می دارد، اما عملش نشان می دهد که بر آنست در اخلاق پیرو سیاستِ اخلاقیِ عامه ـ که همان گرایش به مادیات است ـ باشد چرا؟.
هدف و آرمان نهفته در این موضع گیری، جز یکی از این دو واقعیت نتواند بود، یا اینست که عاملین و گردانندگان چنین سیاست و پیروان چنین اخلاقی قصور فکری دارند و عدم پختگی فکری و رسائی ایمانی شان آنها را به این لجن عفن کشانیده است و یا در قلبهاشان امراض شیطانی حاکمیت پیدا کرده است، که در صورت نخست، امیدواری اصلاح عمل و موضع گیری صحیح در کوتاه مدت در زمینه هائی و در دراز مدت در زمینه های دیگری می رود ولی هر آنگاه که تشکیل دهندگان و پیروان یک گروه و یا نظام سیاسی قلباً مریض و پیرو هوا و هوسهای شیطانی و بندۀ ضد ارزشهائی که شیطان با وسواس های پیگیر آنها را ارزش جلوه داده است باشند، دیگر امید بهبودی و اصلاح را سراغ نتوان داد.
و در همین شرایط فاسد و ذلت بار است که متوجه می شویم سیاست و ارزشهای سیاسی گروه و رژیم مدعی صدق و راستی عین سیاست و ارزشهای سیاسی نظام فریب و ضد الهی شده و اهداف ملکوتی سیاست، شیطانی، دنیوی و زمینی می شوند. از این به بعد نزد این گروه و یا این رژیم «خودِ حاکمیت سیاسی» هدف می شود نه ارزشهائی که در ادعا از آنها یاد می کرده و چه بسا دیده شده است که همین گروه و یا رژیم جهت رسیدن به اهداف و آرمانهائی که خود از تحکیم سیاست داشته، ارزشهای ناب، انسانی و الهی مورد ادعای خود را عملاً نه تنها فراموش کرده که لگدمال نموده است.
علت گرفتاری این رژیم ها و گروهها به این لجن زار عفن آنست که نخست اینان با زمینه، برخوردی تجاری ـ انتفاعی داشته و نیک متوجه شده اند که اغلب مقلدین و پیروانشان و هواداران سیاست های اخلاقی امروزه را کسانی تشکیل می دهند که معتاد زندگی دنیوی و ارزش های ملموس مادی، چشم گیر و دهن پر کن و در یک کلام سیاست زمینی، هستند، لذا اینان نیز ارزشهای زمینی و پست را مورد توجه قرار داده تا با هماهنگ جلوه دادن خویش به اصطلاح با خلق و هم آوا شدن با آنان و خواهشهای آنان زمینۀ تحکیم، رشد و تداوم خویش را فراهم آورند.
جالب توجه است که متوجه می شویم گاهگاهی بعضی از اینان متوجه خباثت باطن و منافقت های رنگارنگ خویش شده و برای درست جلوه دادن و منطقی توجیه کردن کردار خویش استدلالهائی نیز می آورند، لیکن از آنجا که مغزهای علیل و قلبهای کثیف و مریض شان از نیروی توانمندی جهت تعلیل و تحلیل زمینه های ظریف و دقیق سیاسی، برخوردار نیست، اغلب پیرو روش تعلیل و تحلیل ابلیس و سیاست فریبکارانۀ وی شده و مسایل را به نحوی توجیه می دارند که پیروان سیاست فریب.

مثلاً می کوشند به پیروی از سیاست مداران دنیا گرای و هوسباز، زمینه های ارزشمدارانۀ سیاسی را توجیهاتی ـ گلاب به صورت علمی! ـ بدست دهند و با قیافۀ علمی گرفتن و پیوندهای مسخره زدن میان ابعاد علوی انسانی با امراض و خواهشهای شهوانی او می کوشند تا به خیال خام خویش فاصلۀ میان عالم علوی و ارزش علوی و اهداف والای این بعد را با عالم سفلی و وجود انسانی را از میان بردارند!
اینان ناشیانه هواها، خواهشها و امراض قلبی انسانهای بدبختی چون خویشتن را نیازهای طبیعی و حیاتی وی قلمداد کرده و نابخردانه و گاه مغرضانه در پی آشتی دادن و در نتیجه تداوم بخشیدن این پلشتی ها در کنار عظمت های برین انسانی بوده اند. و چون به چنین مرحلۀ از تعلیل و تحلیل ابلیسی جامۀ عمل پوشیدند، باز بر آن می شوند تا گرایش و رویکرد به این امراض پست و ضد ارزشهای بدبختی زای را طبیعی و ضروری جلوه دهند! و طبیعی ست که چنین سیاستی نخواهند توانست از موضع الهی انسان دفاع کرده و چنین رژیمی توان برپایی روابط عالی برادرانه و عدالت جویانه را نداشته و همانگونه که توجهش به زمینه های پست مادی، قدرت پایداری و تداومش نیز به میزان نیروهای متزلزل مادی بوده و زود راهی سراشیب ننگین شکست و نابودی خواهد شد.
قبل از اینکه به نتایج این موضع گیری دردبار اشاره ای کرده باشیم موجه می نماید این تذکر را بدهم که نمودها و مشخصه هائی که پس از این ذکر خواهد شد، بیشتر عمومیت داشته و هر فرد، گروه و یا نظام سیاسی ئی که دارای چنین نمودهائی باشد، چه ادعای خداپرستی نماید و چه دنیاپرستی، غیر الهی و محتوم به شکست بوده و اغلب خودِ همین نمودها عوامل شکست آن گروه یا رژیم را تشکیل خواهد داد.
با در نظر گرفتن آنچه آمد، نمود دیگر سیاست فریب خودخواهی و زورپرستی تواند بود که در جوامع دیگر نیز سراغ تواند شد!
ممالک به اصطلاح اسلامی، امروزه سیاست فریب را پیشه کرده اند، اینان برای اینکه خودخواهی های خویش را اشباع نمایند، اسلام و قرآن را وسیله قرار می دهند، گروهی را به عناوین مختلف و تهمت های ناروا به اجانب و بیگانگان پیوند می زنند و با استفاده از تهمت و افترا مانع رشد و تکامل اندیشه ها و ارزشهای مورد نظر آنان می شوند اما خود بدترین وابستگان به اجانب اند!
با بزرگ کردن یکی از قدرتهای ضد الهی جهان و متوجه ساختن همۀ زشتی ها به او، در جهت قدرت ضد الهی دیگر جهان، کمر خدمت چنان نیک می بندند که شیطان برایشان مرحبا خواهد گفت!
اتفاقاً نمونه های زیادی از این تیپ ها داریم که مثلاً فحش و ناسزا ندادن به آمریکا در یک سخنرانی را چماق آمریکائی بودن یک سخنران قلمداد می کند ولی یادش می رود همان هفته چند موضع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی گاه بصورت مستقیم، ایدئولوژیکی روسیه را «تأیید»! کرده است!
و یا داشتن و بستن یک قرار داد «اقتصادی صرف» با آمریکا را به عناوین و توجیهات مختلف نافی استقلال و احیاناً راه ایجاد سلطۀ آمریکا قلمداد کرده و با هیاهو و جنجال آزادی را شعر سروده و استقلال را شعارهائی خونین سر می دهد اما خود سر میز مذاکرۀ سیاسی ـ اقتصادی… با روسیه نشسته و اگر کاره ئی بوده پای قرار دادها را هم «توشیح» می نماید! عکس قضیه نیز کم دیده نشده است!
آنانیکه دانسته چنین عمل می کنند، عملاً عمال و وابستگان به آمریکا و یا روسیه اند و هرگونه توجیه و تفسیر دیگری مؤید همداستانی با اینان تواند بود.
با این مایۀ از بینش متوجه می شویم که سیاست فریب دارای جوهر و روح انسانی نمی تواند باشد، چه با گرایشهای مبتذل و بی روحِ به خودخواهی، به تزویر، به دروغ، به… برای همیشه یک بعد بسیار نیرومند و اساسی این سیاست از او گرفته می شود! و که نمی داند که این بعد بسیار اساسی «روح انسانی»ئی ست که در شکل فلسفی به «سیاست» معنا می دهد و در نمود اجتماعی به انسان جاذبیت و گیرائی!
قبلاً آمد که اصول سیاسی بر مبنای احساس ضرورت وجودی «انسان» در اجتماع و در شکل تکامل یافتۀ این ذهنیت، احساس ضرورت شکوفائی استعدادهای برین ارزشی وی، پی ریزی شده است، لذا شایستۀ این ذهنیت آنست که «انسانیت» یا آن جوهرۀ زلال و پر جذبه ئی که به مردم معنای ویژه ئی به عنوان «انسان» را می بخشد، مورد توجه قرار داده و اساس حرکت و اصول سیاست را در جهت این مفاهیم قرار دهد! که سیاست فریب فاقد چنین ویژگی هائی ست!
نیرنگ باختن و دروغ بافتن و به بازیچه گرفتن معاییر انسانیت تحت هر عنوان، جوهرۀ وجودی و روح انسانی را در سیاست به نابودی می کشد، از اینرو رژیم سیاسی را فاقد روح انسانی ساخته، انسان را و بدتر از آن انسانیت را تبدیل به «شیئی» ساخته و به عنوان ابزار تحقق هوسهای فردی و اجتماعی قرار می دهد!
در این رابطه، دیگر انسان به مفهوم «انسانیش» نه موردی دارد و نه هدفی و اگر با تزویر، کوشیده می شود که هدفِ اصول سیاسی را کشف انسان و درک نیازها و رشد استعدادها و تحقق آرمانهای او قرار دهند، چون همۀ اینها شعار است به مصداق «التکرار شنیع و لو کان بدیع» آهسته آهسته نه تنها شنیع و منفور احساس می شود که جوهرۀ فریبش نیز متبارز می گردد.
در سیاست روسیه در رابطه با ملت روس اگر روح انسانی منظور بود، نباید تاریخ روسیۀ پس از رویداد اکتبر، این همه خفتبار می بود. کشتارها و کشتارها! و اگر استالین نمی آمد و آن فاجعۀ ننگین را مرتکب نمی شد، کمتر احتمال می رفت در تاریخ معاصر جنایاتی نظیر آنچه بلشویکهای روسیه بر سر مردم آن دیار آوردند، سراغ داد.!
و باز، چه جنایتی از این بزرگتر که طی شصت و چند سال بهره جوئی از اکثریتی عظیم بنام کارگر و استعمار مزورانۀ این بدبختان، هنوز در مملکتی که بنام کارگر به قدرت رسیده است «کناس» و «روفتگر» و… حرفه ئی! وجود داشته باشد! و چه جنایتی عظیم تر از این که بزرگترین برخورداریها را نه کارگران که استعمارگرانی که خود را صاحبان امر و نمایندگان همین کارگران قلمداد می کنند صاحب باشند؟!
و باز چه ننگی بزرگتر از اینکه «ملت روسیه» نسبت به تجاوزات استعماری این جانیان، عنوان استعمارگران غاصب را نزد ملل محروم شبیه خودشان را بیابند؟ چه اینک سیاست استعماری روسها در رابطه با ملل ضعیف از روشنائی خیره کننده ئی برخوردار بوده و جز در بند کشیده شدگان خود روسیه کمتر کسی را بتوان سراغ گرفت که استعماری بودن روسیه را باور نداشته باشد و اگر در میان ملل اسلامی تائی چند را مشاهده می کنیم که با پر روئی و وقاحت بی نظیری می کوشند تا عملکرد استعماری روسیه را توجیه نمایند قسماً حالشان روشن است و از آنجا که باطل نخواهد توانست برای همیشه بر متکای حق تکیه زند، خیلی زود، حق متبارز خواهد شد و چهرۀ اینان نیز رسوا.
نمود دیگر سیاست فریب تحمیل و تحکیم زمینه های سیاسی ـ اجتماعی است! معنای جوهری این سخن چنین نیز می تواند باشد که سیاست فریب «سیاست جذب» نبوده بلکه سیاست تحمیل و اجبار است!
حقیقت این مسئله زمانی بهتر روشن می شود که با دقت و ظرافت، چگونگی سیر تحمیل رویداد اکتبر را به ویژه در رابطه با اقشار و طبقات مذهبی روسیه و به نحو موشکافانه ئی در رابطه با اقشار و گروههائی که فریب تنها ارائه ی اصول اندیشۀ سوسیالیستی را خورده بودند، مورد بررسی قرار دهیم.
فراریان و مهاجرین ملیتهای مختلفی که پس از رویکار آمدن رژیم سوسیالیستی و اعمال ستم ها و زورها و شکنجه ها و… از روسیه به ممالک دیگر پناه برده اند، چیزی نیست که نگارنده بخواهد از آن صحبت کند. حیف که در این کشور (روسیه) آزادی قلم و مطبوعات و انتقاد از عملکرد دولت وجود نداشته و ندارد، هر چند شمه ئی از شنیده ها خود گویای بزرگترین فجایعی است که می تواند در عصر امروزی بر انسانیت روا داشته شود.
اندک توجهی به ممالک اروپائی، آسیائی و آفریقائی ئی که به نحوی از انحاء پای سیاست روسیه بدان ها کشیده شده، اثبات می کند که سیاست فریب تا چه میزان از تحمیل و اجبار استفاده می نماید. در اروپا اقماری چون چکسلواکی، بلغارستان، مجارستان، لهستان و… و در آفریقا مصر ناصری، سودانِ دورۀ نخستین کم دوام نمیری و بعد سرگرد عطاء و تونسِ بورقیبه و در آسیا، عراقِ حسن البکر و سوریۀ حافظ اسد و افغانستان، تره کی، امین و دورۀ حاکمیتِ خودِ روس تحت نام ببرک همه و همه نمودهای پیروی سیاست فریب است از تحمیل فشار و اجبار و ستم!
جالب است تأکید شود که اینان هنوز هم می کوشند پشت سر هر عنوان و القابی «دموکراتیک» را نیز یدک بکشند! هر چند دیگر این روزها دموکراتیک، معنای آزادی خواه و آزادگی را نمی دهد و بیشتر سوسیالیزه بودن را القاء می دارد! و هر چند اینان در فلسفه «ضد دموکراتیک» هستند باز در تبلیغات خویش را مدعی دموکراسی قلمداد می کنند.
باورم بر اینست که در سیاست فریب معنای دموکراتیک در زمینه های استعمار، استبداد و استثمار مصداق و مفهوم اساسی تر یافته و چنین افاده می نماید که سیاست فریب در بکارگیری و استفادۀ هر یک از زمینه ها تا جائی که «توانش» را دارد آزاد! است.
ما در برابر ستم کشیدگان جهان و به ویژه زجر دیدگان مسلمان، بارها و بارها اعلام کرده ایم اگر روسها راست می گویند که دموکرات اند و از رژیمی دموکراتیک تبعیت می کنند، مرد مردانه اجازه بدهند که ما فقط و فقط و باز هم فقط «واقعیت ها» را نخست با ملت روسیه و سپس با دربندکشیدگان اروپائی، به ویژه خطة خط های لهستان و چک و مجار و بلغارستان و آلمان و… در میان بگذاریم. با این شرط که آنان مجاز باشند تا از میان واقعیت های حاکم بر جهان، هر کدامی را که به فطرت خویش و به انسانیت خویش نزدیک تر تشخیص دادند اختیار بکنند! آنگاه معلوم خواهد شد که ملل محروم چه چیزی را خواهند پذیرفت و با این عمل روشن خواهند کرد که سیاست فریب چه نیروی عظیمی را در جهت تحمیل خواسته های خویش بر آنان بکار گرفته است!
این پیشنهاد در محدودۀ ویژۀ افغانستان بارها و بارها از جانب عدۀ زیادی داخلی و خارجی به روسها شده که هیئتی بین المللی در افغانستان بیایند و پس از بررسی واقعیت ها و کشف و ابراز حقایق مردم را در انتخاب رژیم سیاسی شان آزاد بگذارند، اما از آنجا که این عمل سیاست فریب روسها را مواجهه با شکست می دارد، تاکنون حاضر نشده اند به یک حق مسلم ملت افغانستان ترتیب اثر بدهند!
بی مزه نخواهد بود اگر دانسته شود در جهان سوم به ویژه در میان ملت های اسلامی هستند کسانی که می پندارند خطرهای وحشیانه و ضد انسانی سیاست روسیه کمتر است از خطر استعمار سیاه غرب! و چه پنداری ابلهانه!
واقعیت مطلب چنان نشان می دهد که یا اینان نابخردند و یا مغرض و چه خوب است که مغرض نباشند! در بررسی ریشه های سیاست شرق و غرب متوجه می شویم که از نظر «غائی» هر دو مادی، ضد الهی و هوسبازانه و متلاشی سازندۀ هویت اخلاقی انسانهایند، و اما چرا مثلاً سیاست آمریکا بدتر است و از روسیه خوبتر، در تحلیل نهائی و ظریف می رسیم به این حقیقت که یا گوینده نابخرد است و یا مغرض!
غرب از طریق ارزشی ساختن ضد ارزشها و تصاحب تفکر و جهت بخشیدن به آرمانهای مردم، عده ئی را از تکامل باز میدارد و چه فاجعه ئی و شرق اصولاً نمی گذاردش که بیندیشد و بداند که انتخاب کند جز آنچه را سیاست فریب تقاضا دارد و از این طریق مردم را از تکامل باز می دارد! اما شرق زدۀ نابخرد و یا مغرض می کوشد، با نوعی خرافت عمل و اندیشه، خطرِ مثلاً آمریکا را بیشتر جلوه دهد!
چه اینان به دنبال حقایق و اهداف متعالی انسانی نبوده اند تا زحمت تفکر و تأمل بررسی همه جانبۀ روش های سیاست فریب را به خود بدهند، از این لحاظ بیشتر به فکر خویش هستند تا به فکر سایرین! لذا کمتر متوجه شده اند که سیاست فریب سیاست تحمیل است آنهم از راههائی و با استفاده از زمینه هائی که در برخورد اولیه کمتر متوجه اصل هدفمندی آن توان شد.
روی همین امر سیاست فریب مجبور است جهت تحکیم و تحمیل لاشۀ پلید خویش و احیاناً تثبیت عظمت خویش در چشم انداز خود گم کردگانِ تنگ نظر، از روشهائی استفاده نماید. بررسی این روشها هر چند که اندکی وقت ما را به خویش اختصاص داده و از پیکرد سلسله وار نمودهای اساسی دیگر بازمان می دارد، از آنجا که خود جزئی از سیاست عملی رژیم های متکی به سیاست فریب و به ویژه روسیه می باشد خالی از لطف نیست.

سیاست فریب برای اعمال نفوذ و تحمیل خواستهای خویش اگر بتواند از فشارهای گوناگون سیاسی، اقتصادی و… استفاده کرده و مردم را در وضعی قرار می دهد که خویشتن را ناچار از پذیرش آن زمینه ها احساس نمایند! هرگاه این کار در رابطه با یک کشور بیگانه باشد، می کوشد عده ئی را در دولت جا زده و به خرابکاری وادارد! و چون عموماً خرابکاری مفهوم تخریب فیزیکی و پارتیزانی را تداعی می کند به هیچ وجه بیانگر همۀ ذهنیت نگارنده نتواند بود، چه نگارنده متوجه تخریب همه جانبه می باشد.
مثلاً، گاه دیده شده که یک شخصیت دولتی سخنی را از زبان دولت بیان می کند که در جهت خلاف سیاست حاکم بر آن جامعه است و مردم بعدها متوجه شده اند که بلی، این بیان، یک بیان تخریبی بوده است! از این لحاظ تخریب در همۀ موارد، امکان تبارز و تظاهر دارد و محدود نتواند بود.
تشکیل گروههای تروریستی مخفی، ایجاد جو رعب و ناامنی، کانالیزه کردن همۀ نارسائی ها به یک مجرا و تراشیدن علت یگانه ئی به آنها و صدها مورد دیگر از جمله اتخاذ روشهائی ست که سیاست فریب به آنها پناه می برد. و هر آنگاه که این سیاست مثل سیاستِ مصر ناصری و عراق حسن البکری و یا افغانستان امروز غالب آمد و تحمیل شد، «کودتا»ی سیاه ننگین! «انقلاب سفید» خلق قلمداد شده و طبیعی است که این انقلاب شایستۀ نگهداری می باشد.
آنچه از بررسی سیاست فریب در جوامع زیر سلطۀ آنها بر می آید اینست که چون اینان می دانند که شعارهایشان به مفهوم واقعی کلمه جز شعار نبوده و آنچه اینان را به این سرزمین ها کشانیده است اهدافی استعماری می باشد، لذا با تمام قوا می کوشند تا با ایجاد اشتغالهائی ذهنی و گاه مسخره به مردم چنان وانمود کنند که دارند به مسایلی می پردازند که در نهایت تکامل خود، مردم را از زمینه هائی سیاسی ـ اقتصادی بهره مند سازند.
سیاست فریب در تعقیب یک دگرگونی ظاهری و استعمارگرایانه عمال خویش را وادار به ایفای نقش مسخره ئی می نماید که در آخرین تحلیل به باز شدن مشت استعماری شان می انجامد! چه اینان پس از تحقق یک دگرگونی ظاهری که اغلب بدان نام «انقلاب» را می بخشند و به خود و دستیاران خود لقب انقلابی و مبارز را، چنان به یک شبه مبارزه ئی پناه می برند که به هیچ وجهی از چشم انداز اهل خرد دور نمی ماند.
در این دوره همۀ راهنمائی های کارشناسان سیاست فریب و کردار دست پروردگان داخلی شان محدود می شود در زمینۀ مثلاً: تشکیل کمیته های مختلف از بروبچه های خام و گوش بفرمانی نساخته و نپخته در جهت حفظ به اصطلاح دست آوردهای انقلاب! حال اگر بپرسی کدام دست آوردها، فوراً می گوید خود انقلاب، خود دگرگونی و ذات انتقال قدرت از چنگال عده ئی خون آشام، بزرگترین دست آورد تواند بود! چه همانسان که تاریخ عدۀ زیادی از ممالک روسیه گرای نشان می دهد، چون انقلابهای این ممالک، بر مبنای سیاست فریب و در نتیجه استعماری رشد یافته، در نهایت جز انتقال قدرت و نیز انتقال مراکز استعماری، هیچ دست آورد دیگری نداشته است!
کار اینگونه کمیته ها هم روشن است! خودسری، هوسبارگی، ریختن به خانه های مردم، دزدی، هتک حرمت، بازرسی اغلب بی گناهان و بیطرفان، اذیت مردم و…! و جای شگفتی این همه بر اینست که همۀ اینها را بنام عدالت و آزادی انجام می دهند! بی آنکه به یقینی رسیده باشند، عده ئی را به واسطۀ داشتن عقاید غیر دموکراتیک زندانی می کنند یا…!
تهمت وابستگی به همة غیرحزبی ها که از جملۀ امور رایج پیش پا افتادۀ این سیاست است! هر چند در اوایل سعی می کنند تا خود را مترقی جلوه دهند و روی همین امر اجازه می دهند سایر گروهها نیز در حدی نه چندان بارز اجازة فعالیت سیاسی داشته باشند ولی از آنجا که می دانند این عمل یک نیرنگ سیاسی است و در دراز مدت با هدفمندی اصلی سازگاری نخواهد داشت، نخست می کوشند تا به بهانۀ حفظ نظم در متینگ ها و جلسات و احیاناً راه پیمائی ها، توسط کادرهای ویژه، هرج و مرج ایجاد کرده و اگر متوجه شدند که می توانند این زمینه ها افکار مردم را به خود بخوانند و یا به سیاست فریب مشکوک سازند، مجالس و میتینگ های آنها را بهم بزنند! اما دیری نمی پاید که با غیر قانونی اعلام کردن هرگونه اجتماعات غیر کمونیستی، جلو فعالیت های غیر کمونیستی را سد می کنند!
از این به بعد متوجه می شویم که سیاست فریب گاه وجود یک فردِ از یک گروه را وسیلۀ چماق تکفیر یک گروه مترقی می نماید، و در این زمینه تا آنجا وقاحت نشان می دهد که از ارتکاب هیچ تهمت، افتراء، فحش و ناسزائی رویگران نیست.
بررسی نیرنگهای غیر انسانی سیاست فریب در تخریب و تلاشی گروههای مخالف و گاه برای حل کردن و به تسلیم واداشتن آنها در مقابل سیاست فریب نشان می دهد که اینان از هیچگونه قلدری و پلشتی ابائی ندارند!
سیاست فریب دارای هیچ گونه آرمانهای اخلاقی و عقلی نبوده و نمود منحط آن در رابطه با این زمینه ها اینست که می کوشد همۀ آرمانهای اخلاقی و عقلی را سرکوب کند! عدم باورمندی ایدئولوژیک سیاست فریب به اخلاق و عقل چیزیست که در اوایل خودشان با سرافرازی و مباهاتی تمسخرآلود از آن دفاع می کردند، تا اینکه متوجه شدند این تف سربالا جز به ریش خودشان فرود نخواهد آمد! ولی از آنجا که اینان بدبخت تر و خرد باخته تر از آنند که جبران اشتباه خویش را از طریقی سالم و منطقی بنمایند به نوعی عملکرد منافقانه پناه بردند!
اگر از فعالیت های ضد اخلاقی و غیر عاقلانۀ روسها در مورد اقمار اروپائی ایشان بگذریم و مسئلۀ سیاست فریب را در مورد ویژۀ افغانستان مورد تأمل قرار دهیم بزودی بر این واقعیت اشراف پیدا خواهیم کرد که عمل روسها از آنجا که پایه ئی عقلائی ندارد صد در صد ضد اخلاقی است.
سیاست روسها در مورد افغانستان چنان ابلهانه بود که کمتر «آدمی» را می توان در جهان امروزی سراغ داشت که آنرا توجیهی غیر استعماری بنماید. چه اگر این سیاست، سیاستی عاقلانه بود بایست می کوشید روشی عاقلانه جهت تحقق آرمانهای خویش دست و پا نماید!
حماقت نخستین سیاست فریب در این بود که می خواست سوسیالیسم را به قول جناب مائو از لولۀ تفنگ به نمایش بگذارد، آنهم در جامعه ئی که اکثریت مردم آن به زراعت مشغولند! خرفتی غیر عاقلانۀ دیگر سیاست فریب این بود که می خواست سوسیالیسم را با «کودتا» در جامعۀ افغانستان مستقر بنماید! کاری که در مصر و تونس و عراق و… کرده بود! و بدتر از همۀ اینها توسط گروهی سخت بی خرد که سالهای سال روسها را فریب داده بودند تا به بهانۀ فعالیت های سیاسی، پول بیشتری از آنها بگیرند!
آخر کار هم که به دست خود و به اقرار و اعتراف کتبی و شفاهی خویش به چنان عملی پناه برد (تجاوز نظامی) که همۀ دروغها و تبلیغات گذشته را روشن و اهداف استعماری روسیه را روشن تر داشت! سیاست فریب نه تنها همۀ اصول عقلی و منطقی را زیر پا گذاشت که به اعمالی ضد اخلاقی و ضد انسانی دست آلود!
آوردن ده ها هزار سرباز و توپ و تانک و طیاره و کشتار بیرحمانۀ ملت مظلوم و آزادۀ افغانستان، آواره ساختن میلیونها انسان، نه تنها سیاست فریب را خالی از بارهای عقلی و اخلاقی ساخت که نمودی ضد منطقی و ضد اخلاقی بدان بخشید!
از اینجا متوجه می شویم که در سیاست فریب جاذبیتی میان «انسان و زندگی»، میان « انسان و اخلاق»، «انسان و هنر»، «انسان و فلسفه»، «انسان و انسان» و نهایتاً میان «انسان و انسانیت» وجود ندارد! چه سیاست فریب بر مبنای تزاحم و تنازع پی ریزی شده نه اخلاق و عقل، لذا متن زندگی در سیاست فریب خشن تر و دردبارتر از هرگونه مرگی است که می توان سراغ گرفت!
بروید به روسیه و با میلیونها کارگر گفتگو کنید، شاید نتوانید جواب امیدوار کننده ئی در مقابل این سؤال که «از زندگی خویش رضایت دارید؟» فراچنگ آورید! سیاست فریب، سنگین ترین فشار ممکن را بر دوش روان مستضعفین تحمیل کرده است و این واقعیت را می توان از بررسی وضع ابعاد اجتماعی ئی چون «اخلاق» و «هنر» و «فلسفه» و… لمس نمود!
همۀ کوشش سیاستمداران روسیه بر این بوده است تا ذهنیت اخلاقی را از جامعه برکنند تا مردم متوجه نمودهای زشت و ستمگرانۀ دولت نشوند! و اگر واقعیت بین باشیم نیک در می یابیم که در این راه مؤفق هم شده اند! و اگر چنین نبود و روسها به زمینه های اخلاقی معتقد و پایبند می بودند، با درک خاطرات جنگ هرگز نمی توانستند در مقابل فعالیت های استعماری روسیه در جهان ساکت بمانند!
ممکن است خوانندۀ گرامی چنین انگارد که نگارنده از وضع پولیسی و نتیجتاً ضد انسانی و خفقان حاکم بر آنجا اطلاعی نداشته و توقعی نابجا از ملت روسیه دارم، نه! عادت کرده ام زمینه ها را قدری بازتر و عمیق تر و همیشه در رابطه با «بایسته ها و شایسته ها» مورد تأمل قرار دهم.
باور دارم که سیاست فریب محکوم به شکست می باشد و انسان هرگز قادر نیست در جهت خلاف فطرت خویش طی طریقی متداوم داشته باشد! اما این را نیز باور دارم که اصالت مال انسان است و مرکزیت یک جامعه و یا یک نظام را، انسانهای آن جامعه تشکیل می دهند و کافی است که، بدانند و اراده کنند تا بدیها را از میان بردارند.
از دیگر سوی سیاست فریب چون سیاستی اخلاق زدای و بی بند و باری آور است، روسیه به اقمار اروپائی خود و نیز به هر کجائی که قدم گذاشته، فسادهائی را متبلور ساخته است که در نخستین نظر نمودهای بارز آن به چشم می خورد! تا آنجا که از وضع مصر و قسماً عراق و سودان و تونس و… نیز بر می آید، سیاست فریب توانسته است در کنار اخلاق زدائی، فسادهائی را رایج سازد! و پس از کودتای تره کی این فساد پراکنی در افغانستان بگونه ئی اعمال می شد و هنوز هم قسماً
می شود که شرم آور می نماید!
وضع هنر و انسان هنرپیشه در رابطه با مردم چیز قابل تأملی است! سیاست فریب هنر را کلاً به انحراف و ابتذال کشانیده و می کشاند. یک بررسی دقیق در آثار بسیار برجستۀ دوران حاکمیت سوسیالیسم در روسیه نشان می دهد که هنر روسیۀ سوسیالیستی نسبت حاکمیت سیاست فریب، کمترین مایۀ انسانی را در خود جای نداده است!
کسی که این سطور را می خواند و نیز آشنائی هائی با هنر روسیه دارد، بلادرنگ بر نگارنده شوریده و با عجله نویسنده را به تعصب و عناد متهم خواهد ساخت!
چه وی زمینه های بسیار بکر هنری را به ویژه در زمینۀ سینما مشاهده داشته که همه حاکی از روح انسانی است! بلی!
انسان اگر با عناد و لجاجت هم که شده، نمی تواند از مسیر فطرت خویش فرار نماید! روسهای سوسیالیزه شده، هر چند معتقد به اخلاق و عقل نبوده و آن را رد می نمایند ولی عملاً به آن پایبندی نشان می دهند، مایه هائی که در هنر امروز روسیه موجود است از دو مبنای متضاد ریشه می گیرد!
نخستین ریشۀ هنر امروزی روسیه را نهادهای انسانی ئی تشکیل می دهند که مأخوذ از اندیشه های اخلاقی غیر سوسیالیستی ست و تا آنجا بدانها میدان تبارز داده می شود که با نظام سیاسی حاکم بر روسیه در نیفتد! این مایه ها اغلب، تنفر از جنگ و گرایش به سادگی و احیاناً نوعی همزیستی مسالمت آمیز را تلقین می دارند! هر چند آنچه را ما همزیستی مسالمت آمیز نام نهادیم، در آن جامعه «عشق» عنوان می کنند!
روی همین علت است که پس از شروع رویداد اکتبر، روسیه، هنری جهانی از دست هنرهای جاوید گذشته تقدیم بشریت نکرده است! متأسفانه این نمود منحط سیاست فریب در جوامع تحت سلطه نیز سرایت کرده است! جوامع وابسته به روسیه همه به این درد مبتلا بوده و اغلب سیاست رسمی، ارائه کنندۀ مبتذل ترین نمونه های هنری ست.
دومین ریشۀ هنر امروزی روسیه را «استعمار و استبداد» هنری تشکیل می دهد، و گمانم بر این است که عاقلی پیدا نخواهد شد تا منکر این واقعیت تلخ باشد، سیاست فریب می کوشد تا با جانبداری از زمینه های شدید عاطفی و گاه اجتماعی خود را جانبدار انسان و انسانیت جابزند! و که نمی داند که این جانبداری محدود در یک چوکات مصلحت پرستانه و استعماریست؟ سیاست فریب اگر براستی نمی خواهد عواطف و احساسات انسانی را جریحه دار سازد، چرا نخست ملت در بند کشیده شدۀ روسیه را، که از موهبتی الهی به نام آزادی محروم ساخته است، آزاد نمی گذارد تا با مغز خویش بیندیشند و با چشم خویش به جهان و واقعیت های آن نگاه نمایند؟!
و باز چرا برای تحقق اهداف استعماری خویش حاضر است میلیون ها انسان را در سراسر جهان به زجر و شکنجه و ناراحتی بکشاند؟! اگر هنر امروزی سیاست روسیه ریشه در استعمار نداشته و از روح پر عاطفۀ انسانی برخوردار بود، سیاست مداران طرفدار این هنر را اجازه نمی داد، برای اشغال و تداوم اشغال نظامی جامعه ئی چون افغانستان، صد ها هزار انسان را به خاک و خون بکشانند!
هنر انسانی، روح انسانیت و عاطفۀ زلال و رقیق انسانی را شکوفا می سازد نه خشونت و تزویر و شقاوت و جلادی و زورگوئی و انحصارطلبی و…! به هر یک از نمایندگان سیاست فریب در اروپا، آسیا و آفریقا نگاه کنید مشاهده می دارید که اینان دارای کمترین عاطفۀ انسانی نمی باشند!
اگر در افغانستان تره کی، روحانیون را می کشد، عین این عمل را «ناصر» در مصر با «سید قطب ها» می نماید! کاری که شاید با امام موسی صدر! به عمل آمد!
در زمینۀ دوری انسان از زمینه های عمیق فلسفی بهتر آنکه به کتب و نوشته های دانشمندان عالی مقامی مراجعه کرد که با قدرتی کم نظیر توانسته اند، پراکندگی فلسفی سیاست فریب را ملموس بسازند.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

مدعیان صدق و عاملین به کذب

 رنجی که بر ملت مظلوم افغانستان وارد آمده است و سیاست هائی که استعمارگران سیه روی جهانی و خودباختگان و خود فروختگان داخلی بر آنان تحمیل داشته اند، ایجاب می کند که این بار ملت مظلوم ما با همۀ توان و نیرو بکوشند تا عملاً پیرو اندیشه و مکتبی باشند که پا گرفته از اصول و ارزشهای الهی و منطبق با فطرت الهی انسان بوده و به کسانی میدان عمل بدهند که درین مسیر الهی با صداقتی هر چه تمامتر گام بر می دارند.
در همین رابطه و برای شناختن سیاست و زمینه های سیاست «صدق» و الهی از سیاست «فریب» و غیر الهی لازم است با دقتی هر چه تمامتر متوجه کردار و رفتار کسانی باشیم که ادعای پیروی از اندیشۀ الهی را داشته و در نهایت خویشتن را باورمند و پایبند معنویت قلمداد می دارند.
بررسی گسترده و ژرف زمینه ایجاب شرح و بحث زیادی را داشته و چون این نبشتۀ کوچک حوصلۀ ورود به آن زمینه ها را ندارد، می کوشیم روح مطالب نهفته در مسئله را به صورت اجمالی مورد بررسی قرار دهیم.
اگر نیک اندیشیده و توجه کرده باشیم، چون جهان بینی سیاست فریب مبتنی بر اصل مادیت جهان، انسان و در نتیجه موضع گیریهای ماده گرایانۀ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و ارزشی می باشد، سیاست مداران فریب همیشه و در هر زمینه تمام کوشش خود را متوجه زمینه های مادی و قدرت مدارانه کرده اند.
با درک همین معنا و با مقایسۀ عینی زمینه های مورد توجه فرد معین و یا یک گروه سیاسی مدعی مثلاً اسلامیت و انسانیت و خداگرائی با زمینه های مورد توجه کفار مثلاً روسی و یا آمریکائی و… می توانیم به موضع گیری ایمانی، ارزشی، سیاسی و… آن شخص یا گروه سیاسی پی ببریم. چه همانگونه که همۀ دانشمندان واقع بین متوجه و متذکر شده اند، هر عملی حاکی از باوری خاص است، مثلاً همانگونه که نماز خواندن حکایت از باورمندی به خدا و پایبندی به شریعت و اصول و فروع اسلامی می نماید، تمسخر کردن به نماز چه در بیان و چه در عمل بیانگر آنست که عامل به این زمینه به خداوند اعتقادی نداشته و به قوانین شرع پایبندی ندارد.
در سلسلۀ بررسی زمینه هائی از همین دست، موضع گیری ایمانی شخص و یا گروه نمایان می شود چه کسی واقعاً به خداوند مؤمن بوده و به دستورات وی نیز پایبند است تا آنجا که اگر گناهی و یا خطائی از وی سرزند بدون توقف، در خفا و یا علن از آن استغفار نموده و می کوشد خویشتن را در مسیر اصلی فرامین الهی قرار دهد، ولی آنی که با زمینۀ خداپرستانه برخورد انتفاعی می کند و خدا و ارزشهای خدائی را وسیلۀ کسب مکنت و شهرت قرار می دهد، نسبت به اسلام و قرآن و ارزشهای اسلامی و اوامر خداوندی ایمانی درخور و شایسته پیدا نکرده و در سلسلۀ ایمانی او، آرزوها و هواهای نفسانیش بجای خداوند و ارزشها و اهداف و دساتیر الهی پرستیده می شود.
وقتی خداوند منان در قرآن مجید می فرماید «أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ…* فرقان ـ 43» می خواهد همین واقعیت را گوشزد نماید که عدۀ زیادی از مدعیان «خداپرستی» را چون نیک بنگری، مشاهده می کنی که هواهای نفس خویش را خدای خویش قرار داده و به عبودیت هواهای نفسانی خویش کمر بسته اند.
از سوی دیگر، همۀ ما به کرّات این هشدار بلیغ را از زبان پیامبر اکرم (ص) شنیده ایم که: «من تشبه بقوم فهو منهم» یعنی کسانی که خویشتن را به قومی متشابه و همگون بسازند، در زمرۀ آن قوم به حساب می آیند.
مسئلۀ تشابه به قوم و دسته و تباری محدود در حیطۀ تشابهات ظاهری و برونی نبوده و اصولاً از بی خبری و بی خردی ماست که بپنداریم پیامبر اکرم (ص) متوجه ظواهر برونی امت خویش و مخلوقات الهی ست، بلکه مسئله تمام زمینه های انسانی را احاطه کرده و بر آنست تا برساند که هرگاه عده ئی از مدعیان اسلام و قرآن پیدا شدند که در لفظ ادعای صداقت اسلامی و پایبندی به اصول و ارزشهای اسلامی را داشته و در عمل از موضع گیریهای مشابه با کافران برخوردار بودند به یقین اینان نیز از آنهایند.
فرد یا گروهی که ادعای پیروی از اصول جهان بینی و سیاسی و اخلاقی اسلام را دارد، شایسته نیست در عمل متوسل به زمینه هائی بشود که غیر مسلمین می شوند. مثلاً خدای ناکرده جهت رشد بنیۀ سیاسی، فرهنگی و یا اقتصادی گروه متوسل به نیرنگ و دروغ و فریب در میان مسلمین بشود.
لذا اگر متوجه می شویم که فرد یا گروهی مدعی راستی و صدق، در عمل از زمینه هائی استفاده می دارد که سیاست مداران سیاست فریب استفاده می دارند، وی نیز نمی تواند از آنها نبوده و سیاستش نمی تواند جز سیاست فریب و محتوم و مختوم به شکست باشد، و این برماست که نیک متوجه باشیم که این شخص یا این گروه بیشتر متوجه تبارز اخلاقی و ارزشهای اسلامی ست یا متوجه سیاست بازیهای غیر اسلامی.
زیادند از آنهائی که برای بکرسی نشانیدن حرف خود ـ نه حرف و دستور قرآن ـ و برای بکرسی نشانیدن رأی خود و نظر خود و هواهای به اصطلاح سیاسی خود که متأسفانه می کوشند این هواهای نفسانی را تجارب سیاسی قلمداد نمایند ـ که اغلب با رأی و نظر و موضع گیری های سیاسی خدائی و قرآنی متباین است ـ پا بر روی اصول سیاست اسلامی نهاده و به جای رشد ارزشهای الهی زمینۀ تحقیر و انحطاط آنها را فراهم می آورند؛ فرد یا گروه سیاسی ئی که برای تحکیم رأی خودش و موضع نفسانی و شهوانی خودش می کوشد زمینۀ تلاشی و تخریب گروههای اسلامی دیگر را با استفاده از نیرنگهای شیطانی فراهم آورد آیا می تواند پیرو سیاست اسلامی و الهی باشد؟!
و باز آیا می توان اطمینان پیدا کرد که سیاستی اینسان و این همه دور از ارزشهای متعالی الهی، توان آنرا دارد که جامعه ئی را از نظر سیاسی رهبری کرده و زمینۀ سعادت دنیوی و اخروی شان را فراهم نماید؟
روی همین واقعیت هاست که متوجه می شویم سیاستها به شکست مواجه می شوند و شخصیت سیاسی رژیمها و گروهها به فساد و تباهی کشیده شده و در آخر مردم از آنها و ارزشها و تاکتیکهای سیاسی شان متنفر می گردند.
با این مایه از دانش و بینش بخوبی متوجه می شویم که در حقیقت آنچه باعث بدبختی جامعة بشری و انحرافات دردبار سیاسی ـ اجتماعی می شود، همان ضعف و نارسائی اندیشه و ایمان است. سوسیالیست ها از آنجا که دستگاه اندیشۀ آنها نارسا و ضعیف و ناقص بوده و از عهدۀ توجیه درست و الهی مفاهیم و ارزشهای مقدس الهی برآمده نمی توانند و نیز نظام فکری شان قدرت اثبات پلشتی ها و پلیدی ها و ضرورت اعراض و انزجار و دوری جستن از زمینه های ضد اخلاقی و ضد ارزشی را ندارد و به دام کثافتکاری ها، تزویرها، تحقیرها، تجاوزها، ستم ها، حق کشی ها، زورگوئیها، خونریزیها و هزاران جنایت بیشرمانه و ضد اخلاقی دیگر افتاده اند و سایر مدعیان دروغین نظام صدق و راستی و احیاناً الهی، چون به آنچه می گویند یا به مرحلۀ یقین و باوری شایسته نرسیده اند ـ و طبیعی ست که ایمان ناقص سازنده و بارور نخواهد بود ـ و یا اینکه قصور فکری و کوتاهی در عمل و هوسبارگی زمینة آنها را به آنجا کشانیده است که پیرو سیاست فریب شده هم خود را و هم دیگران را دچار خذلان و شکست و سرافکندگی سازند.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

ماتریالیسم، جهان و انسان

  روسها، از دیر زمانی ست که مدعی پیروی از نظامی فکری بنام «ماتریالیسم دیالکتیک» می باشند و گذشته از اینکه سیاست و نظام حاکم بر این کشور (سوسیالیسم) را پا گرفته از ماتریالیسم و بر اساس بینش ماتریالیستیک می پندارند، برآنند که دیگران را متقاعد سازند که نخست نظام سوسیالیستی مبتنی بر عدل اجتماعی بوده و می تواند به پراکندگی ها و تزاحم و تنازع ناشی از حاکمیت ظلم و بیداد خاتمه بخشد و ثانیاً جهد می ورزند تا به بیرونیان از مرزهای روسیه بباورانند که در کشور روسیۀ فعلی عدل! حکومت می کند!
البته برای جهان ثابت شده است که اگر روسها به افغانستان لشکر کشیده و در حدود یک میلیون افغانی را به خاک و خون کشیده و چهار میلیون از جمعیت این مملکت را به ممالک دیگر متواری کرده اند، عملی ست عادلانه! آنهم زائیده عدل علمی! چه این عدل از فلسفة علمی! مایه می گیرد و طبیعی ست که نمی تواند خود علمی نباشد! بگذر.
بهر حال، سیاست فریب مبتنی ست بر ماتریالیسم دیالکتیک که بنا به قول خود آقایان بر مبنای دستگاه فلسفۀ علمی شکل گرفته است، و طبیعی ست که نقد و بررسی همۀ نشایسته ها و نبایسته ها و ناتوانیها و نواقص یک دستگاه فلسفی را نمی توان در یک مقاله گنجانید، آنهم اگر این دستگاه، چنان ماتریالیسم دیالکتیک، نظام فلسفی ئی باشد که هیچ جایش با هیچ جای دیگرش هماهنگ و هم دست نباشد! گذشته از اینکه قسمتی از نارسهائیهای ماتریالیسم دیالکتیک را دیگرانی دانشمند و حقیقت جوی در رسایل و کتب جداگانه و مفصلی ارائه داده اند و طالبین به آن مباحث شایسته آنکه به آن نوشته ها تمسک جویند.
دستگاه فلسفی سیاست فریب برآنست که «جهان» از بیخ و بن مجموعه ای است مادی که در آن هیچ عنصر غیر مادی (معنوی ـ الهی) جائی ندارد.
در جهانی که فطرت و خمیرۀ آن در جهت معنویت سرشار و مطلقی بوده، هست و خواهد بود، در جهانی که از دیر و دیرترین باز، مشعل های معنوی هدایت، دست به دست پیام آوران الهی داده شده و بشر نه تنها از طریق فطرت با معنویت احساس آشنائی می کند که سراسر تاریخ وی، فریاد معنویت و الوهیت است، سیاست بازانی چند، قد می افرازند و می گویند جهان ذاتاً مادی است و هیچ عنصر الهی در آن جائی ندارد، تازه اینان مایل اند که همگان این پندار حقیر شان را باور کنند.
اینان متوجه نیستند، در جهانی که کلاً مادی است چگونه و از چه راهی ایدۀ عدل و الوهیت تبارز کرده است؟!
لذاست که متوجه می شویم، جهان بینی دستگاه فریب، نظر به تنگی زاویۀ دید و تناقض گوئی با اصول خویش، نخستین عامل شکست نظام سیاسی خودش می شود. چه نظام فلسفی اش نظر به نواقصی که دارد نمی تواند، حقایق و وقایع جهان را حتی بر اساس اصول خودش توجیه و تبیین نماید.
یکی از علتهائی که سیاست و جهان بینی نظام فریب را به پرتگاه شکست نزدیک ساخته است نواقصی است که در زمینه های «ابزار شناخت» و «روش شناخت» دارد، چه ابزار شناخت این دستگاه وسایل حسی بوده و پا از مرز احساس فراتر نمی گذارد و حتی نابخردانه «عقل» را بباد تمسخر می گیرد و در بخش دوم پایبند ساحۀ محدود و کریه دیگری ـ که نوعی دیگر از شناخت حسی است ـ بوده و هر آنچه را که در حیطۀ تجربه نیاید، نفی می دارد.
شگفتی مطلب در اینست که اینان همه جا چنین نیستند و آنگاه که مصالح سیاسی شان تقاضا می کند از هر ایدآلیستی مسخره تر به مسایل ایدآلیستی می چسپند! برای اینکه خوانندۀ محترم از منافقت بازیگران سیاست فریب و جهان بینی منافقانۀ شان بهتر آگاهی حاصل نماید و ضمناً سخن نگارنده بدون مثال نبوده باشد، در رابطه با آنچه آمد، بهترین مثال را می توان مقولۀ تضاد دانست.
آنهائی که فلسفه می فهمند، نیک دریافته اند که «تضاد» یک مقولۀ اعتباری است نه بدیهی و نیز نیک باور دارند که رسیدن به درک مفهوم تضاد از طریق حس و تجربی غیر ممکن است، چه آنچه برون از ذهن کسی وجود نداشته باشد، درکش حسی و تجربه نیست و اصولاً ما در برون پدیدۀ (چیزی) واحدی نداریم که برخورد با او ایجاد درک «تضاد» را بنماید.
با همۀ اینها، سیاست بازان نظام فریب، تضاد را اصل و نهاد زیربنای همۀ افکار مادی! و دستگاه فلسفۀ علمی! خود قرار داده اند! مسخرۀ در مسخره.
چون تضاد نه با ابزار شناخت این نظام و نه با روش شناخت آن درک شدنی است، بخواهی نخواهی، نزد باخردها پرسشهائی را ایجاد می دارد که روشنگر تناقض گوئی دستگاه فلسفی نظام فریب است با خودش؛ و یقیناً آخر امر هم، سنت های حقانی هستی که بر مبنای نفی باطل و اثبات و تجلی حقیقت استوارند، حق را جلوه گر ساخته و نظام فریب را از چشم انداز باورها انداخته و به منجلاب شکست و نابودی می کشاند. و اگر سیاست پیشگان نظام فریب، نخواسته باشند بیش از این به فریب دادن خویش ادامه دهند، باید باور کنند که سالهای سال است شکست ننگین مارکسیسم اعلام شده و خردها و دیدگان حق نگر، حتی از تماشای شکست واقعی این اندیشه و نظام سیاسی بازگشته اند.
از جانبی جهان بینی سیاست فریب بر زمینه هائی بنا شده که رسیدن به حقایق و جوهرۀ آن زمینه ها نیاز مبرم و شدیدی به فلسفه بافی و بحث های کشدار ندارد.
اساساً تا آنجا که هر انسان معمولی ئی متوجه شده است در همین دنیای خاکی ما، هیچ چیز به خودی خود پدید نیامده است و هر چه ـ اعم از پدیده های محسوس و یا روابط و قوانین حاکم بر این پدیده ها ـ را مشاهده می کند، پدید آورنده ئی داشته است! جز جهان به این عظمت؟!
ماتریالیسم می گوید که: جهان را کسی به وجود نیاورده، بوده، هست و نیز خواهد بود! جالب قضیه اینست که می کوشد به دیگران بقبولاند که جهان را کسی به وجود نیاورده است! اما باز مسخره تر اینکه می گوید تکامل هم می کند.
قسمت جالب قضیه در اینست که اینان با همۀ فقری که در زمینۀ پیدایش، تعلیل، تفسیر و توجیه مفاهیمی چون: «علت»، «ضرورت»، «خدا» و… در ذهن دارند نابخردانه وارد بحث آن قضایا می شوند، در صورتی که موجه آن بود که چون ماتریالیسم دیالکتیک نمی تواند از طریق شناخت حسی رابطۀ «علت و معلول»، «ضرورت و امکان» و… حل نماید وارد بحث آنها هم نمی شد؛ چه برسد به اینکه مثلاً در رابطۀ علی ـ معلولی، خدا را نفی کند! چه این دستگاه فلسفی حقیرتر و ناتوان تر از آنست که حتی بتواند با در نظر گرفتن اصول حسی شناخت، چگونگی ذهنیت باور به خدا را توجیه نماید، زیرا که این روش فلسفی معتقد است: هرگاه چیزی در بیرون وجود نداشته باشد ممکن نیست ذهن انعکاسی از چیزی معدوم را در خود نمایش دهد، ولی وقتی مسئلۀ خدا پیش می آید این فلسفه با چشم پوشی از تحلیل و تفسیر چگونگی پیدایش آن، آن را مورد انکار قرار می دهد!
و هر چند به هدفدار بودن جهان و نیز به تصادفی بودن جهان صریحاً حرفی ندارد! اما از محتوای سخنان آنان بر می آید که هم به تصادف مؤمن اند و هم به هدفداری جهان! و اما چه هدفی! هیچ معلوم نیست!
و چون همۀ این نارسائیها روشن تر از آنست که کسی جهت فهم آنها نیازی به مسایل غامض فلسفی احساس کند، دستگاه را به مسخره و شکست مواجه گردانیده است.
در مورد انسان شناسی این نظام همین بس که از شدت بهیمی پنداشتن انسان، نابخردانه برآنست که زیربنای همۀ فعالیت های انسانی را همان نیازهای حیوانی وی (نان، لباس و مسکن) تشکیل می دهد.
آن کسی که آدم باشد وقتی این فلسفه بافی تمسخر بار و ذلت آلود را مشاهده کند، شاید خنده اش بگیرد و شاید هم به گریستن مجبورش نماید. چه درین دستگاه آنهم در برجسته ترین تحلیلش، انسان، میمون زاده ئی ست که فقط می خواهد شکمش پر باشد و تنش پوشیده و جایش امن! طبیعی است که سیاست مداران پیرو این بینش، بر آنند تا انسانها را از هر طریق ممکن به اهداف منحط این سیاست حیوانی برسانند، چنانکه در افغانستان عمل می دارند.
آنچه در مورد فلسفۀ سیاسی این نظام باید ارائه شود اینست که طبق گفته های متواتر ایدئولوگهای این دستگاه، فلسفۀ سیاسی اش «حزبی» است! و صد البته که این فلسفۀ حزبی را جز باورمندان به زور که خود را از طریق تحمیل زور دولت نامیده اند کسی گردن نخواهد نهاد! چه اگر این فلسفۀ «حزبی» به معنای مردمی بودن آن می بود که لازم بود تا اکثریت مطلق مردم مثلاً روسیه را حزبی ها تشکیل می دادند و از نظام و فلسفه ئی که جانبدار مردم بود جانبداری می کردند! نه اینکه فقط آنهائی که دولت (زورداران و زورگویان جامعه) را تشکیل می دهند جانبدار آن باشند! و باز چه به ناحق و چه به دروغ و متناقض با آن!
و اگر قرار باشد، بدترین نتایج حاصله از تحقق سیاست و فلسفۀ سیاسی نظام فریب را ارائه نمائیم، به حق در رأس همۀ این نتایج ذلت بار، اعراض نود و اندی در صد مردم روسیه است از سیاست فریب و جهان بینی آن! و وقتی خود روسها اعلام می کنند که عدد تبلیغاتی حزب کمونیست دوازده میلیون نفر می باشد، آوردن دلائل دیگری جهت اثبات اعراض مردم ضروری نخواهد بود.
از دیگر سوی، انسان شناسی و فلسفۀ سیاسی اینان در مواردی چون اخلاق، آزادی، عدل و حتی آموزش و پرورش، از منحط ترین توجیهات و تحمیلات برخوردار بوده و چون این مقاله، برای مقصد دیگری نگاشته شده است از بحث بیشتر خودداری می داریم.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

ضرورت این بحث

بررسی همه جانبۀ علل و عوامل شکست سیاست فریب به صورت اکادمیک، کاری ست مشکل و همراه با موشکافیهای نقادانه و پردامنه و طبیعتاً مقاله ئی کوچک نمی تواند، تبارز دهندۀ همۀ آن مسایل و واقعیت ها باشد، لذا این مقاله بر آنست تا به صورت بسیار اجمالی و گذرا، عوامل عمدۀ شکست سیاست فریب را مورد توجه قرار دهد.
و اما آنچه را از بیان فهرست وار آن ناگزیریم اینست که به گونه ئی بس اجمالی به ابعاد نظری و عملی این سیاست باید توجه نمائیم ورنه چه بسا که در مواردی روح مطلب و جوهره ئی که برانگیزانندۀ وقایع و رویدادهای سیاسی ـ اجتماعی متعددی می شوند، بدست فراموشی سپرده شود. و پر روشن می باشد که سیاست فلسفۀ سیاسی ـ که در واقع بخش نظری یک دستگاه فلسفی را تشکیل می دهد ـ مبتنی بر جهان بینی و پاگرفتۀ از آن بوده و حتی اگر با دقتی شایسته و در خور به عملکردهای بشری توجه شود، اثبات خواهد شد که هر عملی ملهم از دید ویژه و ایدۀ خاصی نسبت به جهان و انسان و علت فاعلی و غائی آن می باشد.
روی همین امر اگر بر آن باشیم تا به درک نهادهائی برسیم که زایندۀ شکست سیاست فریب بوده اند، ناچاریم نظری به جهان بینی سیاست فریب بیفکنیم.
گفتیم که سیاست فریب محصور به عملکرد و حوزۀ عملکرد سیاسی ـ استعماری دولت روسیه نبوده و شامل همۀ افراد، گروهها و نظامهائی می شود که به نحوی از انحاء فطرت توحیدی و منزلت های انسانی را به باد فراموشی سپرده و همۀ کوشش خویش را معطوف سرگرم نگه داشتن دیگران جهت چپاول آنان کرده و در مسیر خیانت به خلق و خدای از هرگونه زمینه ئی بهره جوئی می دارند.
اندک توجه به وضع سیاسی افغانستان و گروهها و گروهچه هائی که مدعی غمخواری خلق و گاه پیروی از اصول و ارزشهای اسلامی بوده و داعیۀ راهنمائی و پیشوائی مردم را به سر می پرورانند، هر مسلمان با انصافی را وا می دارد به اینکه احساس خطر و نیز احساس ضرورت تحلیل مواضع ایمانی و اخلاقی اینان را روشن نموده و در حد توان خویش چهره های زشت و کریه و روشهای شیطانی آنان را به دیگران نمودار سازد.
و چون این مقاله عهده دار همین مسئله می باشد، بهتر می دانیم نخست، جهان بینی سیاست فریب را مورد توجه قرار دهیم و پس از آن به سراغ جهان بینی منحرفین و مدعیان نیرنگ باز برویم.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

دورنمای شکست روسیه – به بهانۀ پیش درآمد

  باورم براینست که اساس فلسفۀ تکوین اندیشه ها و اصول سیاسی مبتنی بر جهت بخشیدن به فعالیتهای اجتماعی انسان در مسیر «خیر» و «حق اجتماعی» بوده و در این دوران، نمی توان اندیشه ای را سراغ داد که باوری متضاد با آنچه آمد ابراز کند. چه آنگاه که فعالیتهای جامعه از هماهنگی و هدفمندی ئی انسانی و پر برکت برخوردار نباشد، قانونمندی و سنت های اجتماعی حکم می کند که لازمۀ چنین اجتماعی پراکندگی، تزاحم و تنازع بوده و سیر نهائیش به تخریب و تلاشی بینجامد، آنچنانکه تاریخ بارها و بارها نشان داده است!
از جانبی سیر حرکت اجتماعی در جهت خیر و حق بوده و هیچ قدرتی در هیچ دورانی نمی تواند مسیر حرکت جامعه را به نفع خویش و در جهت خواست های خویش تغییر دهد و تا آنجا که مطالعۀ ملل و اقوام مختلف نشان می دهد همیشه محکومیت و نابودی متوجه باطل بوده و به نحوی از انحاء حق و خیر را متجلی ساخته است. و اینکه بعضی ها نسبت تبارزهای متنوع و گاه متناوب غیر حق در مسیر تاریخ یا به نوعی یأس و بدبینی پناهنده شده و یا ناخودآگاهانه ماتریالیسم و اخلاق هدف گریزی را پیشۀ خویش ساخته اند، و گاه برآنند که حرکت تاریخ همیشه و همه جا در جهت حق نمی باشد، از ذهنیتی برخوردار است که ناخودآگاهانه تبارز حق را در خود متبلور ساخته است، بدین معنی که چون اینان توقع تبارز حق را داشته اند ولی اغلب با ناحق برخورد کرده اند، با نوعی کم باوری به این ذهنیت پناهنده شده اند!
بهر صورت، اصول سیاسی در صورتی که متکی به ابعاد متعالی انسان و ارزشهای انسانی باشد، نه تنها از انسانیت و تکامل معنوی انسان دفاع می کند که برآنست تا با ایجاد روش هائی تنازع و تزاحم را نیز از بین ببرد.
از جانبی بررسی سیر عملکرد و میزان پایبندی به اصول حاکم بر سیاست های اجتماعی مبین چند واقعیت دردانگیز می باشد که با وجود تحمیل و ارائه ی نتایج نامطلوب و تخریبی و گاه فرایندهائی شکوفا و ارزش آفرین، هنوز چنانکه شایستۀ مقام انسانی ست بدانها رسیدگی و توجه نشده است.
در صدر این واقعیت ها، این مسئله جای گرفته است که همۀ اصول سیاسی برخی از جوامع بر مبنای ارزشهای اصیل انسانی که ناگزیر از جانبداری اکثریت باشد بنا نشده و هنوز اکثریت مطلق جوامع امروزی پیرو اصول سیاستهائی هستند که به نحوی از منافع عده ئی جانبداری می کند! این سیاست که در طول تاریخ انسانی همیشه متوجه به شکست بوده و همیشه با اتکای به زمینه های غیر وجودی و برون از جوهرۀ سیاسی، قوام خویش را حفظ کرده است، هنوز پیروان بیشماری دارد که به گونۀ نظری بدان مردد ولی عملاً از آن دفاع می نمایند و هنوز که هنوز است گرایشهای غیر اصولی متلاشی سازندۀ هویت انسانی را بر گرایشهای «فطری» و نتیجتاً الهی و تکامل بخش، ترجیح داده و در جهت ویرانگری دستگاه ارزشی جامعۀ بشری، دزدانه گام بر می دارند.
واقعیت دیگری که متأسفانه تا کنون مورد توجه اکثریت انسانها قرار نگرفته و گاه در رابطه با فعالیت های ضد انسانی عده ئی تهدید به نابودی نیز می شود اینست که اغلب کسانی که در رابطۀ با کردار خیر و حق و عدل اجتماعی قرار گرفته و با نتایج بارور و تکاملی آن آشنائی حاصل کرده اند، یا سخنان آنان را نمی گذارند به جائی برسد تا دیگران را متوجه حق و خیر نماید و یا به نحوی دیگر آنان را از میدان بدر می برند! در نتیجه گرایش به خیر و حق با وجود ارائه ی فرایند انسانی و بارور، در محدودۀ بسیار تنگی قرار گرفته و همگانی نمی شود.
آنچه از هر دوی این واقعیت ها رقت انگیز تر و شکنجه آفرین تر می نماید اینست که عده ئی از شیادان و بدکرداران اجتماع، با استفاده از باور انسان گرایانۀ مردم و تظاهر به ایمان به پاکیها و نفرت از ناپاکیها اصول سیاسی جامعه را طوری تنظیم نمایند که جانبداری از حق و خیر را مورد تأکید قرار داده تا بتوانند نه تنها مردم را به خویش خوانده و حس احترام آنان را بر انگیزند که بتوانند احساس ضرورت گرایش به این اصول را در وجدان اکثریت مطلق زجر کشیدگان جوامع انسانی شکوفا سازند، ولی همینکه توانستند خویشتن را بر مردم تحمیل نمایند! اصول سیاست را در رابطۀ با منافع خویش متغیر ساخته و آنرا چنان از محتوای انسانی تهی و از هیئت اصلی مسخ می دارند که در ذهن اکثریت، اصول سیاسی که طرد و نفی کنندة تزاحم و تنازع جلوه کرده بود به عنوان وسیلۀ تنازع تبارز می نماید.
این عمل (سوء استفادۀ سیاسی) باعث می شود که در شرایط و مراحلی همۀ محسنات یک رژیم سیاسی مورد اغماض قرار گرفته و شخص، حساب شخص عمل کننده و انحراف وی از اصول سیاسی را به حساب جوهرۀ آن اصول سیاسی بگیرد. در این مورد نه تنها بر اصول سیاسی و ارزشهای حاکم و مندرج بدان ظلم رفته است که بر قضاوت کننده ئی این چنینی نیز ظلم رفته است.
ازین پس بر جامعه ئی این چنینی فریب حاکمیت دارد و خودخواهی و خودباختگی و تحریف و…! و روح انسانی و آرمانها و ارزشهای متعالی به بازیچه گرفته می شود؛ بیشترین رنج جامعۀ بشری دوران معاصر زادۀ همین واقعیت تلخ می باشد. چه اغلب دولتهای کنونی مشی سیاسی خود را بر مبنای اصولی می ریزند که با دید قشرگرایانه و سرسری، نخست انسانی جلوه می کند و مورد اطمینان و در ثانی زمینه های انحراف آن نامرئی می نماید! از این لحاظ تا در عمل متحقق نشود، به صورت جزمی، حکمی درباره اش نمی توان صادر کرد، ناگفته پیداست، این سخن معنای آن را نمی دهد که اگر قدرت اجرائی این جوامع از دست عده ئی انحرافی نجات پیدا نکند، جامعه نمی تواند راه رستگاری را پیش گیرد، نه! چه همین باورمندی برآنمان داشت تا بدین مسئله بپردازیم.

جامعۀ ما (افغانستان) که از دیر باز در آتش این انحراف می سوخت، پس از طی مراحلی بدام استعمارگرانی افتاده است که مدعی پیشتیبانی محرومین می باشند! استعمارگرانی که بسیار خطرناکتر از شاهان حاکم بر ما، در رابطه با اصول سیاست خویش، با مردم جامعۀ خویش (روسیه) نیرنگ می بازند.
بررسی روح سیاست استعماری دولت سوسیالیستی روسیه و گروهها و چهره های سیاسی ئی که ادعای پشتیبانی از سیاست ناب و روشن انسانی ـ اسلامی را داشته و در عمل به زمینه هائی متوسل
می شوند که ناانسانگرایانی چون روسها توسل جسته اند، می تواند روشنگر وضع سیاسی جامعۀ ما باشد، چه آنچه بر این سرزمین می رود، ظلم است و تجاوز و ستم است و کشتار و…! و هرگاه بتوانیم در مورد سرانجام این سیاست و نیز ارائه ی مظلومیت ملت افغانستان حکمی مبتنی بر واقعیت های ملموس ارائه نمائیم، توانسته ایم چگونگی وضعیت سیاسی آیندۀ افغانستان را روشن نمائیم.
ما، سیاست استعماری روسیه و روشهای فریبکارانه و منافقانۀ مدعیان کاذب انسانیت و اسلامیت را «سیاست فریب» لقب داده ایم و برآنیم تا با ارائه ی نمودهای این سیاست و با شناخت هر چه ملموس تر آن، وضعیت آینده را به تماشا بایستیم. این واضح را روشن کرده باشم که مراد نگارنده از دادن این عنوان محصور کردن این سیاست به سیاست فعلی حاکم بر روسیه نبوده و از تعمیم غیر محدودی برخوردار می باشد، همچنان که معتقد نیستم انحراف از اصول سیاست سوسیالیستی، یگانه عامل این واقعیت های تلخ می باشد. در اینجا نیز موجه می پنداریم که عاجزانه تمنا کنیم اگر نواقصی در کار ما مشهود باشد ـ که یقیناً هست ـ خوانندۀ نهایت عزیز و متعهد از یاری ما دریغ نورزیده و در صورت ممکن «نمودهای وابستگی» را نیز مروری بنماید. این تمنا از آنجا موجه دانسته شد که قسمتی از ویژگی های سیاست فریب را، آن جزوه پاسخ گفته است که تکرارش در اینجا شنیع پنداشته شد!
بهر حال اگر این نبشته بتواند تأملی انسانی را در جهت بررسی اصول سیاسی برانگیزد، نگارنده از عمل خویش پشیمان نخواهد بود!

إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ
تابستان 1361

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

بخش دوم نیرنگهائی که در رابطۀ با ملت باختند

 دولت سوسیالیستی روسیه، همزمان و در عرض نیرنگهائی که با دولت ظاهرخانی به کار می بست، نیرنگها و حیله های متعدد و خطرناکی را در رابطۀ با مردم نیز به کار می بست که بدآموزترین و ناخوش آیندترین آنها «مردم دوست» (توده ای، مردمی، خلقی و…) قلمداد کردن رژیم و دولت روسیه بود.
اینان اصلاً نظام خویش را نظام توده ها و خلقها و دولت خویش را دولت خدمتگزار محرومان و ستمدیدگان و رنجبران جهان قلمداد می کردند. روسها با تمام قدرت و با استفاده از هر نوع وسیلۀ ممکن به ملت افغانستان چنین القاء می نمودند که: رژیم سوسیالیستی کماً و کیفاً و از نظر ذاتی و جوهری و با تمام ماهیت و هویت خویش، اولاً نظامی ست «مردمی» و در جهت خدمت به محرومان و رنجدیدگان جهان و ثانیاً، در همۀ ابعاد مخالف دولتهای سرمایه داری و مستبد!
اینان نزد مردم نظام شاهی افغانستان را، نظامی کهنه، فرسوده، استبدادی، غیر مردمی، اسارتبار، و حتی وابستۀ به غرب و انگلیس قلمداد کرده و داشتن روابط سیاسی با این دولت پوچ و مسخره را، از سوئی «تعارفی» سیاسی و دیپلماتیک جلوه می دادند و از دیگر سوی به نفع توده های رنجیدۀ افغان!
دولت روسیه به ملت چنین القاء می کرد که اگر ما (روسیۀ سوسیالیستی)، روابط سیاسی خود را با افغانستان قطع نمائیم، دست غرب و دولتهای استعمار غربی، به صورتی کامل و همه جانبه، برای چپاول امکانات مادی و معنوی ملت ستمدیدۀ محروم افغانستان باز شده و غرب هم، رنجبران این کشور را به خاک سیاه خواهد نشانید! و این حرف، درست همان چیزیست که روسهای جنایت پیشه و تجاوزکار، امروز، وقتی پای خروج نیروهای استعماری ارتش سرخ روسیۀ سوسیالیستی به میان می آید، نشخوار می کنند! بدین معنی که می خواهند نمی دانم به کدام دستۀ از حیوانات سیاسی و یا استعماری بفهمانند که: علت عدم خروج نیروهای ارتش سرخ، هجوم غرب به افغانستان می باشد!
به هر حال، این رشته سری دراز دارد، و طبیعی است وقتی روسیه خود را مردمی و خلقی قلمداد نماید، حاضر است نیرنگ دیگری نیز در این رابطه باخته و زمینۀ فعالیت های استعماری خویش را گسترش دهد! و آن: عنوان کردن آمادگی دولت روسیه جهت ارائه ی کمکها و انتقال تجربه های بسیار حیات بخش برای رهائی خلق ها از زنجیر استبداد و استثمار و… می باشد!
این نیرنگ ابلیسی روسیه تا آنجا برنده، کمرشکن و غیرمرئی بود که عدۀ زیادی از جوانان درس خوانده، مدرسه دیده و دانشگاهی را فریفتۀ زنجیری اسارت بار ساخت که برای فراهم آوردن و خرید آن، مسابقه ها داشته و مباهات می نمودند! که نمونۀ کوچک این مسابقه را هم امروز می توان در فعالیت های «وطن فروشانة» احزاب خلق و پرچم و یا جبهۀ ملی وسیع پدر وطن به تماشا ایستاد.
روسها مدعی شدند که حاضرند تجارب خود را به ملت افغانستان انتقال دهند تا این ملت همچون کارگران و دهقانان روسی، پس از بکار بستن این تجارب بتوانند خود را از زیر یوغ استبداد و استثمار حکام ظالم و وابستۀ به غرب رهانیده و خودِ همین دهقانان و کارگران و دهقانزادگان حکومت را به دست گیرند!
طبیعی است که این «خوشخبری» جایزه هم داشته باشد! و خیلی از ذهنیت های خام را به پذیرش آن آماده و حتی به وجد و نشاط وادارد! لذا دیدیم که ارائه ی مجرب ترین روش و بهترین تجربه و نزدیکترین راه رسیدن به حاکمیت دهقانان و دهقانزادگان، اندیشه های سیاسی ـ فلسفی مارکسیسم ـ لنینیسم معرفی شده و گفته آمد که اگر سر رهائی و رشد و ترقی تان است، به این اندیشه های علمی و… تمسک جوئید ورنه راهی برای رهائی شما وجود نخواهد داشت!
این بود که همزمان با داشتن روابط نزدیک با ظاهرخان و فریفتن وی با وسایل و روشهای مختلف و دادن القاب بسیار مضحک و تمسخرآوری همچون: دیموکراتیک ترین شاه منطقه به وی و… نزد ملت، دولت و سیاست وی را تحمل ناپذیر خوانده، وضع اقتصادی ـ اجتماعی مردم را به دوران توحش نسبت داده، پلانهای دولت ظاهرخانی را بدون کارآئی و سود و بدون ارزش مستمر اجتماعی و خلقی قلمداد نموده و اصولاً نظام شاهی را بدون کارآئی مطلق جلوه می دادند! تا مردم به استبداد ظاهرخانی، به تنبلی و بیکارگی دولت، تا مردم، به استثماری ـ استبدادی بودن رژیم و پیشرو و مترقی بودن رژیم سوسیالیستی معتقد شده، از فرمول سوسیالیست های روسیه مبنی بر به راه انداختن تظاهرات و… بهره گرفته تضاد و تنفر خود را نسبت به دولت اظهار نمایند.
آنچه بدون هر نوع تردیدی درین رابطه مورد قبول همۀ اذهان روشن می باشد اینست که روسیه، این فرمول ها را واقعاً برای رهائی ملت ارائه نکرده، بلکه از آن جهت به ایجاد این جو دلخوش بود که ناآرامی جو سیاسی ـ اجتماعی افغانستان می تواند در وابسته ساختن و مطیع بودن همه جانبۀ دولت افغانستان به وی کمک نموده و روسیه نیز، اسلحۀ فرسوده و… خود را به بهانة آشفته بودن جو به دولت ظاهرخانی با قیمت گزافی فروخته و در سایر ابعاد نیز، امتیازات چشمگیر و دهن پرکنی بدست آورد، چنانکه همگان شاهد بوده و هیچ حلال زاده ئی هم آن را انکار نمی نماید. هر چند این نیرنگها ازآن جهت که ظاهری فریبنده و مردم گرایانه داشت، خود می توانست در: القاء امید به فردائی بهتر و زندگانی خوبتر، مردم را فریفته و روسیه را یاری کند! که کرد! و عده ئی را چنان در توهمات و خیالات پوچ استعماری سوسیالیسم غرق کرده بود که خصلت واقعیت گرائی شان را از آنان گرفته و در منجلاب عفن ایدآلیسم (وهمزدگی) غرق نموده بود.
از نیرنگهای دیگری که روسیۀ سوسیالیستی در رابطۀ با مردم افغانستان بازی کرده است یکی دروغبافی های ضد انسانی ئی ست که جهت ایجاد وابستگی جوانان به روسیۀ سوسیالیست، بدان متوسل شده است.
روسها برای جوانان افغانستان، علت اصلی پیروزی سیاسی خویش بر حکومت و یا امپراطوری «تزار» روسی را، پشت پا زدن به فرهنگ گذشتۀ روسیه و رویکرد به سوسیالیسم قلمداد کرده و پیروزیهای علمی و تکنولوژیک خویش را نتیجۀ همین پشت پا زدن به فرهنگ ملی و سنتی روسیه و روی آوردن به فلسفۀ علمی (مارکسیسم ـ لنینیسم) قلمداد می کردند! تا جوان خوشباور و زجر کشیدۀ افغانی، این نسخۀ شفابخش را در رابطه با سرنوشت سیاسی ـ اجتماعی خویش مورد تجویز قرار داده و به امید رسیدن به بهروزی هر چه سریع تر، کمر همت به نابودی فرهنگ خویش بسته و حلقۀ غلامی و وابستگی اندیشه های مترقیانۀ مارکسیسم ـ لنینیسم را با افتخار و سربلندی بگوش آویزد!
به کار بستن این نیرنگ بسیار خطرناک پی آوردهای ذلتبار و سرافکنده ساز و مهیبی را به دنبال داشت که ناچیز ترین فرایند آن را در بی هویتی همه جانبَ جوانان دل سپرده به این باور پوچ می توان مشاهده کرد! و چنانکه در افغانستان در میان گروهی که با ایندسته از اندیشه های استعماری روسیۀ سوسیالیستی برخوردی خوشباورانه و به زبانی «صادقانه!» کرده بودند، مشاهده کردیم، پس از اعمال این نیرنگ ابلیسی، با همۀ ارزشهای انسانی، تکامل بخش، رهائی آفرین جامعۀ خویش از اخلاق، ادب و هنر و شعر و فلسفه و… به عنوان ارتجاعی بودن آنها، به جدال برخاسته و درین راه تا آنجا پیش رفتند که قبل از رسیدن به سیاست مارکسیستی، در دوران ظاهرخان، پرچمی های بی حیا و… زنان خویش را «اشتراکی» کرده و به این بی عفتی، عنوان عملی انقلابی و پیشرو را می دادند!
و آنگاه که نیرنگ روسیه در این حد کارگر افتاده و غیرت زدائی کرده باشد، سخن از تحقیر روحانیت و روحانیون، سخن از تحقیر مسجد و منبر، سخن از تحقیر دین و دینداری و عفت و اخلاق و… بیهوده خواهد بود.
این بردگان بی هنر و بی فرهنگ روسیه، در جاذبۀ شعارهای استعماری و کمکهای برادرانۀ روسیۀ سوسیالیستی به همۀ این خفت ها جامۀ عمل پوشانیده و کردند آنچه را استاد تجاوزگر و استعمارگرشان امر می داد.
اینان به تحقیر مذهب و ارزشهای تعالی بخش و آزاد کننده اش بسنده نکرده، مطابق «تز» طرح شده از جانب اربابان روسی، مذهب و مذهبیون را وسیله و ابزار دست استبداد، استعمار، استثمار و… خوانده و بر آن بودند که عامل اصلی بدبختی ملت افغانستان در طول صدها سال، همین اندیشه های خرافی (مذهبی!) و مذهبیون و آخوندهای مزدور و غیره بوده است!
این نیرنگ روسیه چنان به جا خورده و بکار رفته بود که اغلب جوانها از مطالعۀ کتابهای مذهبی احساس حقارت و… می نمودند، چه رسد به رفتن در مساجد و تکیه ها و گامهای عملی برداشتن در زمینۀ مسایل مذهبی!
با این همه هنوز برای روسیۀ استعمارپیشه جای بافتن و به کار بستن نیرنگهای متعدد دیگری خالی بود! هر چند به گمان ما، بدترین ضربه و زیانبارترین نیرنگی که روسها با ملت مظلوم افغانستان وارد آورده و بکار بستند، همین فرهنگ زدائی هراسباری بود که با وسایل، امکانات و روشهای مختلف و متعدد، جامۀ عمل پوشانیدند.
نیرنگ دیگر روسها برای جذب هرچه بیشتر و سریعتر افراد عقده ئی، شکست خورده و شهرت طلب، القاء این مسئله بود که اگر روسها بخواهند به گروه، دسته و حزبی اعتماد پیدا نمایند، می توانند از طریق زد و بندهای سیاسی و… آن گروه را به حاکمیت برسانند! و برای اینکه این مسئله ذهن نشین افراد شده و تا عمق تصورات و تخیلات آنها راه یابد، مثال هائی نیز از گوشه و کنار به رخ شان می کشیدند!
طبیعی ست وقتی عناصر ادغام پذیر، عقده مند و قدرت جوی متوجه شود که:
صنعت و تکنولوژی در گرو پذیرش و پیادن کرده سوسیالیسم می باشد؛
ابرقدرت شدن در گروه پذیرش و پیاده کردن سوسیالیسم می باشد؛

رسیدن به حاکمیت و اسم و رسم و… در گرو پذیرش و پیاده کردن سوسیالیسم می باشد؛ با همۀ وجود، حتی برای یکبار امتحان هم که شده، روسیه و سوسیالیسم روسی را قبلۀ آرمان و آرزوهای تحقق نایافتۀ خویش می پندارد! و که نمی داند، آنگاه که بخش مهمی از جامعۀ افغانستان عملاً به همچه یک سرنوشتی گرفتار شود، تقابل و تضاد اندیشه ها و افکار و برداشت ها، صحنه را به میدان نبردی خشن و پوچ بدل کرده، از هر طرف زمینۀ دست برد کامل دشمن را آماده می دارد؟! چنانکه دیدیم و آماده هم کرد و دشمن هم برد آنچه را باید خود ملت در راه بهروزی و تعالی خویش می برد!
تاریخ چند سالۀ اخیر افغانستان به روشنی گویای این واقعیت تلخ و جانکاه بوده و همگان شاهد بودند که پس از پا گرفتن اندیشه های مبتذل، استعماری و وارداتی روسیه بود که نیروهای باسواد به جان هم افتاده، هم اختلاف دیدها و برداشت ها و اندیشه ها باعث پاشیدگی ملت و ضعف همگانی و تحمل خسارات بسیار بسیار زیاد شد و هم زمینۀ نفوذ و اعمال قدرت استعماری روسیه را زیاد کرد. چه آنگاه که در جامعه و میان قشری از آن جامعه، فعالیت های سیاسی وسیلۀ رسیدن به قدرت و حاکمیت تشخیص داده شده و وابستگی به روسیه نه تنها امری ذلتبار و خجالت آور تلقی نشده که امری موجه، منطقی و ضروری! تلقی شود! دیگرانی که از پایه و مایه با این نوع بینش و کنش شرم آور و اسارتبار مخالف اند، یارای تحمل این همه پستی را نداشته و نخواسته در جریان جدائی، تفرقه و اختلاف قرار می گیرند.
به هر حال، روسها از همۀ این نیرنگها و صدها و هزارها حیلۀ ضد انسانی دیگر در رابطه با سرنوشت مردم افغانستان بازی نمودند! اما زمانی که متوجه شدند بکار بستن همۀ این نیرنگها به نتیجه و یا نتایج مورد نظر شان نینجامید، به نیرنگی بسیار بزرگ متوسل شدند که روی چنگیز و انگلیس را با رنگ و روغن جلادار و براق سفید کرد! و آن لشکرکشی و تجاوز مستقیم ارتش سرخ آنهم پس از چند کودتای فرمایشی بود! که چون این نیرنگشان خیلی بزرگ می باشد، لازم است قلمهائی بزرگ و اندیشمندانی بزرگتر به شرح آن پردازند.

إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

بخش اول نیرنگهائی که با دولت باخته اند -ظاهر فریبی

روسها از همان اوایل برای اینکه به صورتی جوهری و کیفی نظام و سیاست خود را مردمی و غیر از سیاستها و نظامهائی قلمداد کنند که به استعمار مردم می پردازند، و نیز برای اینکه اثبات نمایند «دشمن آشتی ناپذیر» استعمار انگلیس و مخالف همه جانبۀ مشی سیاسی وی در رابطۀ با حکومت افغانستان هستند، خویشتن را دوست دولت ظاهرخان قلمداد می کردند.
اینان در همان نشریه ای که انگلیس و سایر دولتهای سرمایه داری را مورد طعن و لعن و… قرار می دادند، از دولت ظاهر خانی پشتیبانی به عمل آورده، این کار را به رخ وی کشیده و آن را به حساب جانبداری از دولتهای ضعیف در برابر دولتهای قوی القاء می داشتند!
لذا همیشه مدعی بودند که حاضرند تجارب سیاسی، فرهنگی و… خود را در اختیار دولت ظاهرخانی گذاشته و از این طریق برای رشد، تقویت و تداوم آن همکاری و خدمت نمایند! چنانکه وقتی این نیرنگها در ظاهرخان مؤثر افتاده و ظاهرخان هم روش حل مشکلات دولت خود را در برابر نهضت آزادی خواهی مردم جویا شد، روسها فوراً پخش اندیشه های مارکسیستی را مؤثرترین داروی این درد تشخیص داده و برای اثبات کارآئی و مؤثر بودن آن مثالهای بیشماری از جامعۀ اروپا آوردند! که اتفاقاً توانست دولت ظاهرخانی را قانع سازد. چه روسها توانستند ظاهرخان را به این باور برسانند که در جامعۀ سنتی افغانستان، ابراز و پخش اندیشه های الحادی مارکسیسم، خواهد توانست روشنفکران و انقلابیونی را که همۀ توجه شان معطوف نقاط ضعف دولت و بازیافت روشهای مؤثری برای کوبیدن دولت و بیداری و قیام مردم می باشد، به خود خوانده و پس از حساس ساختن آنان، خود این حساسیت می تواند، هم آنان را قسماً و نوعاً مشغول نگهداشته و هم مبارزۀ شان را به جنگی ایدئولوژیک تبدیل نماید!
لذا دیدیم که تجویز این دارو و دادن نتیجۀ مؤثر وی ظاهرخان را به آنها بیشتر از پیش مطمئن و نسبت به روابط دیپلماتیک پایبندتر ساخت.
همین «ظاهر فریبی» روسها و دل خوش داشتن دولت ظاهرخان بود که آنان را در باختن سایر نیرنگها جری تر ساخت! تا آنجا که دیدیم، همین روسهای انقلابی! بدون کمترین احساس شرمی از ملت محروم و مظلوم افغانستان «وضع سیاسی دولت ظاهرخانی» و برخورد و موضع گیری آن را در قبال ملت ستوده و صفحات متعددی از نشریه ها و روزنامه ها را بدان اختصاص دادند که مطالعۀ جراید خود افغانستان در این دوره، نفرت هر صاحب وجدان و صاحب غیرتی را بر می انگیزد.
دولت سوسیالیست روسیه بر آن بود تا با هر حیله و ترفندی ظاهرخان و دار و دسته اش را به این ذهنیت برساند که اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان، ظرفیت بخشیدن مواهب دیموکراسی را نداشته و اگر شاه بیش از این مردم را آزاد گذاشته و دست شان را در ابعاد اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و… باز گذارد، مردم از زمینه برداشت منطقی! کرده نخواهند توانست و آنوقت به جای پیشرفت به سوی تمدن پیشرفت بسوی انارشیسم، و توحش صورت خواهد گرفت.
این کار برای روسها فوائد بیشماری را در برداشت که ناچیزترین آنها، پست و محکومیت بار جلوه دادن دولت ظاهرخانی، تولید اختناق و ضدیت و دشمنی میان دولت و ملت، کاشتن تخم قیامهائی به نفع خود و نیز، همیشه عقب نگهداشتن دولت برای مسلط بودن بر آن و باج گرفتن از آن تواند بود.
و درست برای تحقق همین اهداف بود که دولت ظاهرخانی را از دنبال کردن پلانهای سریع و دارای فوریت منع کرده و به دنبال نمودن پلانهای بطی و درازمدت، تشویق می کردند! اینان برای کم ارزش جلوه دادن پلانهای سریع دولت هزار و یک دلیل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و… ذکر کرده و آن را دقیقاً به ضرر دولت قلمداد می کردند.
آنها ظاهرخان را معتقد می کردند که برآوردن سریع نیازهای مردم، گویای ترس و وحشت دولت از اعتراض مردم بوده و چون مردم به این برداشت رسیدند، از هر طرف دولت را زیر فشار قرار داده و می کوشند یا خواهشهای آنان را برآورده سازد و یا کنار رفته و زمام امور را بدست خود مردم بسپارد.
لذاست که ما در طول حکومت چهل سالۀ ظاهرخان، یک پلان و یا برنامۀ دو فوریتی سراغ داده نمی توانیم که به نفع مردم و در جهت رفع نیازهای فوری مردم بوده باشد!
و باز از دیگر سوی برای اینکه تأثیر و ارزش همین پلانهای کُند و مسخره را نیز نابود و یا لااقل محدود کرده باشند، به دولت القاء می کردند که: علم نوین سیاست! و دانش علمی اجتماع! و…! ایجاب می کند که دولت همیشه متوجه کیفیت ها بوده و کمیت ها را نادیده بگیرد!
و از این طریق ساحۀ فعالیت های دولت را محدود و محدودتر ساخته و تا بدانجا به این نیرنگ ضد انسانی توجه و رسیدگی نمودند که حتی دامن علم و بدتر از آن سواد را نیز گرفته و کار بدانجا کشید که نه تنها، آموزش محدود به شهرهای بزرگ گردیده که در طول تاریخ حکومت ظاهرخانی! ما شاهد گشایش حتی یک کلاس سوادآموزی نمی باشیم!
سخن اینان به دولت ظاهرخانی همیشه این بود که ملت افغانستان و رعایای شما به علم و پیشرفت هیچ علاقه ئی نداشته، قدر شما را ندانسته و در شرایط بدوی بسر می برند، لذا هیچ الزامی در کار نیست که دهات مدرسه داشته و یا شرایط رفتن، جذب و رویکرد به مدرسه را در دهات آماده سازید!
حرف دولت سوسیالیستی روسیه در رابطه با پلانهای اقتصادی ـ بویژه زراعی ـ و اجتماعی و بالاخص نظامی همین بوده، همۀ پلانهای موجودۀ دولت را خیلی بازتر و گسترده تر از ضرورت های فعلی مردم قلمداد می کرد!
روسها از یک طرف برنامه های دولت ظاهرخان را به بهتر شدن وضع اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و… مردم محول می ساختند و القاء می کردند که تا این مردم و فرهنگ و اندیشۀ آنها ترقی ننماید، هیچ کاری مفید واقع نشده و ارزش واقعی خود را پیدا نمی نماید! از طرفی هم، دولت را به وعده های فریبنده و کمک های اقتصادی، نظامی و…آینده دلگرم و امیدوار ساخته و از طریق به عقب انداختن وعده ها و کمک ها زمینۀ تسلط همه جانبۀ خود را تحکیم می نمودند!
سیاست ابلیسی دولت روسیه بر این مبنا قرار داشت که با دادن وعدۀ همکاری و کمک و به تعویق انداختن آن، هم از زمان مناسب برای تحقق اهداف استعماری خود استفاده نماید؛ هم دولت را به شبه برنامه ریزیهای مسخره ئی مشغول دارد؛ هم ظاهر خان و دار و دسته اش را نسبت به آینده مطمئن و نسبت به وضع فعلی شان در موضع اتکاء به خود و حتی به نوعی غرور کشانیده، و ملت را در وضعی کشنده و دردبار سرگردان و… به دنبال خویش بکشاند!
و باز برای آنکه ظاهرخان نتواند نیرنگهای آنها را خوانده و متوجه عواقب وخیم آنها گردد، راه و رسم سرگرم و مشغول نگهداشتن ملت را به وی آموخته و با کمک های مؤثر ایجاد اختلافات متعدد و کمرشکن را یادآور می شود که ظاهرخان در طول دوران سلطنت خویش از هرکدام به نحوی سوء استفاده کرد.
از اختلافات مذهبی به گونه ئی! از اختلافات زبانی به شکلی! از اختلافات منطقه ئی به نحوی، از اختلافات اقتصادی به رنگی! از اختلافات تیپی و صنفی ـ مثل اختلاف روحانی و روشنفکر ـ به روشی و از اختلافات نژادی به ترتیبی! و اینان نه چیزهائی است که بتوان انکارش کرده و هر یک را به نحوی جهت روپوش نهادن به خباثت های ظاهرشاه مورد توجیه قرار شان داد! چه مردم افغانستان، هر یک به گونه ئی زخم دردبار یکی و یا چندتای از این اختلافات را بر شانۀ روان خویش داشته و هنوز هم که هنوز است از همین سوراخ برای چندمین بار گزیده می شوند! که گذشتنِ از شرح این غصه بهتر!
روسها برای اینکه پیوند و ارتباط میان ملت و دولت ظاهرخانی را بکلی از هم پاشانیده و زمینۀ جذب و انحراف هر کدام را به سوی خود، با روشی شیطنت بار فراهم آورند، دولت را نمایندۀ «قدرت» معرفی کرده و بدینسان نه تنها به «قدرت» جاذبه بخشیدند، که «حفظ»، «گسترش»، «تکاثر»، «تمرکز»، «تداوم» و فعالیت های دولت در این زمینه ها را قانونیت بخشیدند!
در واقع، دولت سوسیالیستی روسیه، پس از یک سلسه تلقینات انحرافی، توانست به ظاهرخان بقبولاند که: «این قدرت است که حکومت و حاکمیت را حفظ می کند نه ملت!» و «این دولت است که باید نمایندَ «قدرت» باشد نه ملت!» و در حقیقت این، مقدمۀ نیرنگ بسیار خطرناکی بود، برای وابسته کردن «قدرت» و یا لااقل «قدرت نظامی» دولت ظاهرخانی به روسیۀ سوسیالیستی!
حال تحقق اهداف نهفته درین نیرنگ چه بلاهائی بر سر ملت مسلمان افغانستان آورد؟! مسئله ایست که «ششم جدی 1358 هـ ش» سرآغاز فصل نوین و تکاملی! آنست!
دولت سوسیالیست روسیه درست برای به کرسی نشانیدن «قدرت» به جای هر ایده و یا ارزش دیگری تلاش های وسیعی به خرج داد، تا روح تکنولوژیک و صنعتی بودن را که نمود، مشخصه و مقدمه ئی برای تحکیم و تثبیت «حاکمیت قدرت» می باشد، جانشین آرمان های دیگر ساخته و آن را اصل اساسی حیات امروزی جابزند! و دیدیم که این نیرنگ بسیار خطرناک و بدفرجام در تمام زوایای سیاست دولت ظاهرخانی به نحوی سخت انحرافی و حقارت بار، رسوخ کرده و حتی روح سیاست فرهنگی ـ آموزشی این کشور را به لجن مالید و از جوانان این مملکت موجوداتی ساخت که در مرکز آمال و آرزوهایشان چیزی جز ادغام شدن و ذوب شدن در فرهنگ تکنولوژیک و بی جلو غرب، جلوه گری نداشت!
روسها توانستند سیاست تبلیغاتی دولت را به گونه ئی انحراف بار و هراس انگیز در جریان «قدرت» و تکنولوژی قرار داده و ذهنیت مردم را به نحوی سخت سطحی و قشری به سوی قدرت و… بکشانند.
در حقیقت این نیرنگ ها بدان واسطه به کار بسته می شد تا مردم با همۀ وجود متوجه قدرت و تکنولوژی شده، ارزش اولیه و اصلی را به قدرت داده و سایر زمینه ها را، اولاً در مراتب بعدیِ ارزشمندی قرار دهند و ثانیاً آنچه را که به قدرت رابطۀ نزدیک تر و… دارد نسبت به پدیده و اموری که تضمین قدرت و حاکمیت و ارزشمندی آن را ندارد، بیشتر بها داده مورد توجه قرار دهند.
رسیدن به این ذهنیت دو نتیجۀ بسیار هراسبار و بد فرجام داشته که متأسفانه دولت سوسیالیست روسیه توانست به این هر دو نتیجه که خود مادر و زایندۀ نتایج بسیار زشت دیگری نیز می باشد جامۀ تحقق پوشاند.
نخستین نتیجۀ رسیدن به این ذهنیت آن بود که مردم و باورمندان به اصالت قدرت (دولت) از آن پس «روسیۀ سوسیالیستی» را به عنوان یکی از مراکز و مراجع مهم قدرت و هدیه کنندۀ آن شناخته، رشد، تکامل، پیشرفت و… ابعاد فرهنگی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و… خود را در گرو وابستگی و یا لااقل داشتن روابط با مرجع قدرت ـ که درین حال روسیه تواند بود ـ می پنداشتند! چیزی که نمودهای مشخص و معین آن در ابعاد مختلف نمودار بوده و حتی در رابطه با بعد سیاسی، اغلب شنیده می شود که باورمندان و مؤمنان به اصالت قدرت بلغور می کنند که: بدون وابستگی به یکی از قدرتها نمی توان برد سیاسی چشمگیری داشت!

طبیعی ست، آنهائی که شناسائی استعمار را وجهۀ همت خویش قرار داده اند، درین رابطۀ ویژه (اصل قرار دادن قدرت) متوجه بد آموزیها، کژ فهمی ها، نارسائیها و بدبختی های متعددی، چه در ساحۀ فرهنگ و آموزش، چه در ساحۀ اقتصاد و روابط و مسائل اقتصادی، چه در ساحۀ اخلاق و آداب و رسوم اجتماعی و چه بسا که حتی در ساحۀ نحوۀ صحبت کردن ها و ژست گرفتن ها نیز شده باشند که ناگفتنش را بهتر از شرح اجمالی می پنداریم.
دومین نتیجۀ شرمزای این نیرنگ که از دیدگاهی بسیار مخرب تر و زیانبارتر از اولی تواند بود، آنست که مردم و نیز دولت، خود را و انسانیت خود را و جوهر والای خود را و هویت متعالی، قدرت ساز و قدرت برانداز خود را فراموش کرده و گمان می کنند که این «قدرت» است که آدم می سازد و جامعۀ انسانی، نه اینکه این انسان است که قدرت می آفریند و جامعۀ قدرتمند انسانی!
پستی و خطر این ذهنیت در حدیست که شایسته است آنها که به انسان و جوهرۀ متعالی وی آشنائی بیشتری داشته و تنور باطنی شان ژرفای نارسائیها و کدارتهای اجتماعی و عمق فاجعه ئی را که استعمار برای انسانیت فراهم دیده، روشن و دیدنی می نماید، در پی تحلیل و باز شناسانیدن آن برآمده مردم را به فطرت ربانی شان دعوت نموده و از گمراهی و ضلالت بیرون آورند.
به هر حال، در واقع همین نیرنگ ابلیسی بود که زمینۀ تحقق نیرنگی دیگر را برای ملت افغانستان فراهم کرد! و آن دادن پیوند و ارتباط میان «سیاست» و «قدرت» و انفصال «سیاست» از «اخلاق» و «دین»!
و از آنجا که این نیرنگ می توانست در جهت تداوم حکومت ظاهرخانی نقش بسیار مؤثری بازی نماید، دولت به شایستگی از آن استقبال کرده و آن را جزء تبلیغات اساسی خویش قرار داد.
این کارها امید دولت را به کلی از ملت بریده و متوجه مرجع قدرت (روسیه) ساخته و در رابطه با ذهنیت مردم، می توانست تحریفی سخت استعماری وارد نموده، اولاً تعهد اخلاقی، انسانی و الهی مردم را عقب رانده و حداقل، ایفای تعهد را به داشتن «قدرت» محول نماید که هر دو را انجام داد و ثانیاً، همۀ فعالیت های متعهدانه و سیاسی ـ اخلاقی را وسیله و ابزار دست قدرت بسازد که باز هم ساخت. و اگر امروز، پس از آن همه سال و تحمل بدبختی و… متوجه می شویم که نزد خیلی ها، فعالیت سیاسی و… برای رسیدن به حاکمیت مطرح می باشد، ریشه در نیرنگهائی دارد که سالهای پیش روسیۀ سوسیالیستی درین میدان باخته است.
طبیعی ست که وقتی قدرت اصالت محوری یافت و ملت ارزش خویش را نزد دولتی از دست داد و رابطۀ دولت، ملت و دین و آرمانهای انسانی و مردمی دستخوش و بازیچۀ مراجع قدرت قرار گرفت، «وابستگی» و یا به زبانی تحریفبارتر و ملایم و چرب و غفلت بار و بدون حساسیت «روابط دیپلماتیک» با مراجع قدرت، اساس حکومت داری و رسیدن به حاکمیت و راز بقای آن شناخته خواهد شد! چنانکه نیرنگهای دولت سوسیالیستی روسیه در رابطه با دولت ظاهرخانی، همین فرایند کشنده را ببار آورده و ظاهر و باند وی، به گونه ئی خنده آور، اساس حکومت داری و حاکمیت و راز بقای حکومت خویش را در همین مسایل جستجو کرده و بدان سخت مؤمن بودند.
با در خواست پوزش از ناتوانی و عدم امکان پیگرد و بر شمردن نیرنگهای روسیه در رابطه با دولت افغانستان، اگر کسی بخواهد نتایج سوء و فرایندهای فاجعه آمیز و بدبختی زای این نیرنگها را در رابطه با ملت افغانستان و ابعاد گستردۀ سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و… آن مورد تحلیل و ارزیابی قرار داده و نمونه ها و مثالهای برجستۀ آن را یکی یکی به تصویر کشد، خود کاریست عظیم و بیدار کننده و نمایانگر این واقعیت که دولت سوسیالیست روسیه نه تنها به دولت ظاهرخان و ملت افغانستان خیانت نموده که هم به خویش ظلم کرده و به جای رفتن و شناختن روشهای سالم عقلائی برای دفع و رفع مشکلات و نیازهای خویش بیراهه رفته و ستم، پیشه ساخته و هم به ملت روسیه لطمه های متعدد وارد کرده است.
امید ما بر آنست که رحمت عام انقلاب اسلامی، یا از دریچۀ عبرت آموزی شامل حال ناخداپرستان و حیله گران و نیرنگ بازان روسیۀ سوسیالیستی شده، و یا از تجربۀ انحراف باری که نهایتاً به ایجاد دولت کارمل و ارتش کشی انجامید عبرت گرفته، دست از ستمگری و سفاکی برداشته، انسانیت را وجهۀ همت خویش سازند و یا رحمت عام این انقلاب الهی از دریچۀ ظهور و تجلی قهاریت حق شامل حال آنان شده و با نابود کردن آنان، راه ظلم و ستمگری بیشتر را برآنان ببندد.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

گوشه‌ئی از نیرنگهای تجاوزگران

هوالعلام الغیوب

یکی از مسایل بسیار مهم و پر ثمری که بررسی آن برای هر جامعه و ملتی مفید و برای تحقق و تداوم هر مکتب، نظام و انقلابی نقش حیاتی دارد، مسئلۀ بررسی، شناخت و مقابله با نیرنگهای متعدد دشمنان آن ملت و آن انقلاب است. تا آنجا که اگر بخواهیم علت شکست ها و ناکامی های جوامع و ملل و انقلاب های متعدد را شناسائی کنیم، بدون وقفه متوجه می شویم که در بسا موارد و مواقع علت و یا یکی از علتهای اساسی ناکامی ها، عدم آگاهی و شناخت دقیق مردم از نیرنگهای دشمنان جامعه و انقلاب بوده است.
طبیعی ست که ملت افغانستان و انقلاب اسلامی این مردم مستثنی از این قانون نبوده و بررسی نیرنگهای استعمار (دشمنان این ملت) می تواند در سرنوشت کنونی و بعدی این ملت و تبلورِ تقدیر سیاسی ـ اجتماعی آنان نقش بسیار مؤثر و مفیدی را بازی نماید.
با همۀ اینها آنچه درین رابطه ـ بویژه با در نظر گرفتن حجم این نوشته ـ قابل تأسف و تذکر می نماید، اینست که، نیرنگهائی که استعمار و استکبار جهانی در رابطه با ابعاد مختلف حیات اجتماعی این ملت بازی کرده، آنقدر زیاد است که نمی توان حتی در یک کتاب و دو کتاب و… به شرح آن نشست! در واقع، فقر، جهل و سایر بدبختی هائی که در طول پنجاه سال اخیر بر این ملت تحمیل شده و روزبروز بر شدت خویش افزوده تا اینک به اشغال نظامی، توسط ارتش سرخ دولت سوسیالیستی روسیه انجامیده و مجال قیامی سرنوشت ساز و بدبختی برانداز را از مردم این دیار سلب و ابتکار عمل را بدست استعمار جهانی نگهداشت، همانا، در یک کلام، بیشتر از عدم شناخت این مردم از نیرنگهای دشمنان شان، پایه و مایه تواند گرفت! چه اگر اینان متوجه سیاست بازیهای استکبار و نیرنگهای ابلیسی وی می بودند، یقیناً امروز وضع به اینگونه که اینک شاهد آنیم نبود. هر چند اگر مسئله را از دیدگاهی دیگر و بر مبنای معاییری دیگر مورد توجه و ارزیابی و تعلیل قرار دهیم، شاید بتوان به علت های دیگر و مهم تری نیز دست یافت.
به هر حال این نبشته برآنست تا به ارائه ی بخش بسیار جزئی و ملموس از آندستۀ از نیرنگ های استعمار بپردازد که ملت افغانستان نمودهای واقعی و عینی آن را با پوست بدن خویش لمس کرده اند. و باز از آنجا که این نبشته به بهانۀ ششم جدی (روز تجاوز ارتش سرخ روسیۀ سوسیالیستی) قلمزده می شود، می کوشیم به قسمت اندکی از نیرنگهای روسیه، اشاره ئی گذرا نموده و تفصیل و تشریح کامل این قضیه را به صاحبان اندیشه، تعهد و قلم سپرده و از آنان بخواهیم ملت را در جریان این فریبکاری ها قرار دهند تا هم انقلاب مان از آسیب پذیری در امان بماند و هم ملت مظلوم افغانستان در آتش نیرنگهای استعمار و استکبار بیش از این نسوزند.

ما برای اینکه بتوانیم بیشتر و بهتر به ژرفای خیانتهای روسیۀ سوسیالیستی آشنا شده و از هویت و ماهیت واقعی نظام استعماری این کشور، آگاهی بیشتری بدست آوریم، نیرنگهای مورد عمل روسیه در رابطۀ با افغانستان را به دو دستۀ مهم بخش کرده و از هر یک مهمترین شان را به شرح می نشینیم:

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

ششم جدی در پرتو معنویت انقلاب اسلامی

هوالقادر المتعال

بررسی و کاوش عالمانۀ بعد معنوی انقلاب اسلامی و میزان تأثیرگذاری و حرکت بخشی و شدت فزائی آن در موضع گیریها و فعالیت های مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره کاری است لازم و روشنگر، بویژه آنگاه که این بررسی عالمانه در رابطه با روند تکاملی انقلاب اسلامی بصورت یک مکتب و باز، در رابطه با انقلاب اسلامی ملت مسلمان افغانستان مورد عمل قرار گیرد.
ضرورت هر چه شدیدتر و سریعتر این کار زمانی بیشتر احساس می شود که متوجه شویم در زمینۀ جوهری و زیربنائی، کاری شایستۀ مقام و مرتبت آن انجام نیافته است، هر چند کلیات مسئله، گاه به صورت مستقیم و مشخص و گاهی هم به صورت مقدماتی و یا فرعی مورد تأمل، مداقه و تأکید قرار گرفته است که چون صورت تحلیلی نداشته است، متأسفانه تا کنون در سطح لازم، نتوانسته است ضوابط و معاییری را جهت بررسی مسائل سیاسی بدست داده و مردم ما بتوانند، رویدادهای سیاسی را با آن محک مورد تحلیل و نقد و بررسی قرار دهند. طبیعی است با گستره و ژرفای بسیاری که این بعد دارد، نمی توان آن را در یک کتاب و یا جزوه و مقاله ئی ارائه کرد. ولی به حکم ضرورت، نمی توان از ورود به آن هم خودداری کرد. لذا مقالۀ هذا حکم مقدمه ای را دارد که فقط وظیفۀ تذکر مطلب و ضرورت توجه به آن را بعهده گرفته و رجامندی خویش را از دانشمندان و اندیشه وران، مبنی بر راهنمائی و راهگشائی امور مربوط به این بعد را، اعلام می نماید.
باورمان بر این است که می توان رویدادهای سیاسی، اجتماعی و… را از دیدگاههای مختلف و زاویه های متعدد مورد بررسی و کاوش قرار داده و واقعیت مسائل را شناسائی کرده و سپس بصورتی انسانی و عالمانه از تحقیق، کاوش و نتایجی که به دست داده و یا می دهد، بهره و ثمر گرفت؛ و ما، بر اساس همین باور، مسئلۀ ششم جدی (روزی که روسها، ارتش سرخ را به گونه ای تجاوزکارانه، وارد افغانستان ساخته، علیه امین، یار و همکار دیرینۀ خویش، کودتا کرده و با حمایت ارتش سرخ، ببرک را به جای وی نشانیدند) و علل و پی آوردهای آن را از زاویه ای دیگر و در پرتو معنویت و جوهر معنوی و الهی انقلاب اسلامی، مورد توجه قرار می دهیم و برای آنکه بدانیم استکبار شرق در چه حدی از معنویت انقلاب اسلامی ضربه خورده و دامنۀ رسوائی، شکست، زبونی، بدبختی و… آن تا کجاها کشیده شده است، لازم می نماید مسائل و مواردی را دقیقاً مورد توجه قرار دهیم.

ما معتقدیم که روسها، هم در براه انداختن کودتای عجولانة مارکسیستی، در بهار 57 توسط تره کی، هم در تجاوز ارتش سرخ و هم در قبول ننگ بسیار فجیع و ذلت بار سازش با غرب، بصورتی سخت ناآگاهانه از معنویت انقلاب اسلامی ضربه خوردند. ولی از آنجا که نه تنها با این بعد تحرکزای و قدرت آفرین آشنائی نداشته و بلکه می خواهند و می کوشند تا به صورتی لجوجانه آن را انکار نمایند، حاضر نمی شوند تا واقعیت امر را بپذیرند؛ چه خیال می کنند ـ و این واقعاً خیالی رنجبار و نابخردانه است ـ که اولاً پذیرش و قبول نقش و قدرت معنوی انقلاب به ضرر سیاسی و ایدئولوژیک آنها بوده و این ضرر می تواند ساحۀ بسیار وسیعی را در زمینه های مختلف فرهنگی، نظامی، اقتصادی و… فرا گرفته و باب نوینی را بر روی نارسائیها و شکستهای ایشان باز نماید و ثانیاً می پندارند ـ و این پندار ابلهانه مایۀ بسیاری از گرفتاریهای امروزی اینان و بشریت امروزی را تشکیل می دهد ـ که قبول نداشتن بعد معنوی انقلاب و رد کردن آن می تواند به توان سیاسی ـ ایدئولوژیک آنها افزوده و یا لااقل، در تضعیف روحیۀ مخالفان آنها تأثیر گذارد تا اینان بتوانند با نفی و نابودی این اعتقاد و جایگزین کردن اعتقادی دیگر، مسیر رسیدن به اهداف خویش را کوتاه کنند. که متأسفانه بررسی تشریحی این بحث از عهدۀ این مقدمه بیرون می باشد و برای آنکه مسئله توانسته باشد عمق خود را نمودار و توجه ما را به خویش جلب سازد می پرسیم آیا:
اگر استکبار بصورت کل و بصورتی خاص و ویژة استکبار شرق، حتی بصورت خشک علمی به این واقعیت (حاکمیت بعد معنوی انقلاب بر رویدادهای مختلف اجتماعی) گردن می نهاد و آن را به عنوان یک واقعیت انسانی پذیرا می شد، اینهمه دچار سبعیت، وحشی صفتی و انحراف از مسیر درست و اصول رشد و تکامل اجتماعی و نهایتاً لغزش در پرتگاه مهیب، متعفن و رنجبار مسابقات استعماری و تسلیحاتی و… با جانیان و ستم پیشگان غرب می شد؟ یقیناً در این حد بسیار بسیار ننگین نمی شد. این سخن معنای آن را نمی دهد که خیال کنیم پذیرش قدرت معنوی انقلاب اسلامی به تنهائی می تواند همۀ خصایل فکری استکباری را تغییر داده و پس از تحت الشعاع قرار دادن ویژگی های استکباری، مانع سبعیت، درنده خوئی و… آنان بشود. بلکه همانگونه که آمد شاید در این حد وسیع و این همه عمیق و درد انگیز، به پستی و بدی تن نمی سپرد.
به هر حال، آنچه امروزه در پرتو بررسی ها و کاوشهای دقیق علوم انسانی برای خیلی از انسانها تثبیت شده است، این است که این دسته از انسانها بین پدیدۀ «انقلاب» به عنوان یک رویداد عمیق و همه جانبۀ اجتماعی و تغییرات و تحولات غیر بنیادی تفاوت قائل بوده و ریشۀ انقلاب را در سینۀ فطرت و تمایلات فطری انسانها و دامنه و گستردۀ آن را تا همیشۀ تاریخ ـ آنهم در بخشِ فطری، آگاهانه، معقول و آگاهی بخش تاریخ جوامع و ملل ـ جستجو می کنند. و باز تا آنجا که از موضع گیریهای معقول فلاسفه و حتی سیاستمداران با انصاف و واقع نگر، پیداست، این نکته به دست می آید که اینان معتقدند که در تاریخ بشر انقلابهائی به وقوع پیوسته است که ریشه و جوهر اصلی آن بر معنویتی والا و معقول نهفته بوده و همان معنویت، توانسته در اندک مدتی تمدنی عظیم و حیرتبار ایجاد نماید. چنانکه در مورد تمدنهای متعددی که در پی بعثت پیام آوران الهی بوجود آمده، نمونه های متعدد آن را می توانیم مشاهده نمائیم.
در تاریخ و فرهنگ الهی ما، سلیمان و داود و ابراهیم و… «علیهم السلام» اند که می بینیم تمدن می آفرینند، آنهم نه بر پایۀ زور و زورمداری که بر پایۀ محبت، تعاون، ایثار، برادری و… که یکی از صدها ثمرۀ تکامل آفرین و عزت بخش و نشاط بار و… این بعثت ها ـ که منجر به پدید آوردن تمدن شده اند ـ عدالت اجتماعی است و مساوات و آزادی. طبیعی ست که ایمان به «عدل» و عشق به «آزادی» را نمی توان با زور ایجاد کرد، همانگونه که زورگویان و قدرت پرستانی همچون شرق تجاوزپیشه، در طول تاریخ نتوانستند آن را از مغز و قلب انسان ها بیرون کشیده و نابودش کنند. چرا؟ چون مسئله با معنویت و ملکوت و اساس هستی آدمی پیوند دارد و به اصطلاح خواستی «درون ذات» می باشد نه فرعی و برون ذات. پیام آوران، که نظر ما متوجه سلسلۀ اسلام و اسلامی آنهاست، همانگونه که پیام شان پالوده و مصفا از مشرب زور و هوس و… بوده و باطن انسانها را بسوی «عشق» و برابری می خواندند، به همانسان برای ایجاد انقلاب و پی ریزی تمدن نه تنها همچون رسوایان رو سیاه روسیۀ تجاوزگر، از طریق زورگوئی اقدام نکردند که هسته و مرکز فرماندهی انقلاب و تمدن را قلب و باطن انسانها قرار داده و نهایتاً مسیر تاریخ را به دست گرفتند و به دنبال خود و معنویت پیام خویش کشانیدند، نه اینکه مسیر تاریخ را گم کنند و خود ناهشیارانه و دیوانه وار دنبال تاریخ سرگردان باشند.
در واقع چون اینان اولاً خود به معنای دقیق و مصداق واقعی کلمه «انسان» بودند و مردم را به سوی انسانیت خوانده و در ثانی می دانستند که میان «انقلاب انسانی»، «تمدن انسانی» و… «تاریخ انسانی» که مبتنی بر جوهر و دارای عصارۀ الهی می باشد، با سایر تحولات و تاریخ ها و… تفاوت بسیار زیادی وجود دارد؛ چرا که پیام شان با عشق شروع می شود و با محبت، نه با شمشیر و تجاوز. آنهم با عشقِ به حق که به واسطۀ وسعت و سرشاری و غنای جوهری اش، عشق به خلق را در خود دارد؛ و نیز نفرتِ نسبت به دشمنان حق و دشمنان محبت حق و دشمنان مخلوق را. و همین پیام آشنا بود که در جان آشنا نشست و تاریخ ساخت و تمدن آفرید و اگر امروز می بینیم که مثلاً مارکسیست های تجاوزپیشه، مدعی ایجاد حکومت و حاکمیت عدل و برابری هستند، ریشه در آنجا داشته و اینان مزورانه و منافقانه با تاریخ معنویت انسانی برخورد نموده و چون قدرت نفی وحی و فرار از ساحۀ پر جذبۀ معنویت تاریخ و تمدن انسانی و دست آوردهای پیام و معنویت پیام آوران الهی را ندارند، تحت همان عنوان و گاه چه ناآگاهانه، به جنگ با خویش و هستی خویش و انسانیتِ نداشته خویش بر می خیزند. وگرنه آنکه انسان را موجودی در عرض سایر موجودات به حساب می آورد، نسبت به آزادی و عدالت و عشق و… چه معرفتی می تواند داشته باشد؟ این نکتۀ ظریف را از آن جهت متذکر شدیم که در دنیای امروزه به ویژه در فرهنگ غیر انسانی استکباری، ادعای مدنیت، پیشرفت و… زیاد به گوش می رسد. ولی آنچه کمتر به آن توجه می شود، عناصر جوهری تمدن و فرهنگ انسانی، بصورت کل و عناصر و پایه های به اصطلاح تمدن غربی به صورت خاص می باشد.
بیانِ دیگر این اندیشۀ تلخ اینست که اغلبِ از ماها تلاش و کوشش به خرج نمی دهیم تا نخست معنای «تمدن انسانی» از «تمدن غیر انسانی» را تمیز دهیم. و در قدم دوم بررسی نمائیم که پایه ها، اصول و ضوابطی که از تألیف آنها «تمدن انسانی» ایجاد می شود کدام هایند و پایه ها و اصول و ضوابط آنچه «تمدن انسانی اش» نمی توانیم بخوانیم کدام ها؟ چه اگر تنها اجتماع عده ای از انسانها به تنهائی معیار «تمدن» باشد که باید برای گله های زیادی از آندسته حیواناتی که به صورت دسته جمعی زندگی می کنند تمدنِ مثلاً حیوانی قائل شده در کنار «تمدن انسانی» به تمدن مثلاً «زنبور عسل»، تمدن «مورچه ها»، تمدن «گوزن ها»، تمدن «فلان پرنده» و غیره رسمیت بخشیم!
درست با درک همین مسئلۀ بسیار مهم است که ما باید میان تمدن انسانی و آنچه اینک در غرب به نام تمدن، بر انسان و اجتماع انسانی می گذرد تفاوت قائل شویم. چه داشتن و به کار گرفتن وسائل علمی و صنعتی چیز دیگری ست و داشتن تمدن انسانی و قرار دادن وسائل صنعتی در جهت گسترش و رشد تمدن انسانی چیزی دیگر! زیرا که وسائل صنعتی امروزۀ جهان مربوط به غرب نبوده بلکه نتیجۀ و ثمرۀ کل فرهنگ انسانی از سراسر دنیا می باشد و این چیزی ست که همۀ منصفان عالم و حتی دانشمندان باوجدان دنیای غرب آن را اعتراف می کنند. لذا اگر ما به صورتی موشکافانه متوجه فرهنگ انسانی و پایه هایش نشده و هر ادعائی را پذیرفتیم، یقیناً دچار اشتباه شده و چه بسا گرفتار به اصطلاح تمدنی شویم که از مدنیت جز حرفی ریز و یا درشت، دیگر هیچ مایه ای ندارد.
تاریخ و تمدنی که با معنویت اصیل انسانی پی ریزی شده، می گوید: «از آنچه بدان محبت می ورزی، بده»، می گوید: «در راه محبت و محبوب و معشوق و انسان و انسانیت، ایثار کن». تاریخ الهی سرشار از بیان معقول و عارفانۀ برابری و محبت و عشق و تعاون و ایثار و… است و در عین حال فریادش بلند است که: «لا اِکْراهَ فِی الدّین» در راه و روش زیستن و در طریق اندیشیدن و عمل کردن و انتخاب کردن و رفتن و رسیدن و یا نرفتن و ماندن و… اجبار و اکراهی نیست. اما تمدن امروزی غرب با آنکه مایه در خون و حیات و آزادی محرومین دارد، فریادش زور است و ظلم است و زدن! ره آورد و ثمرش تجاوز و غارت و کشتار! و آنگاه که پس از صدها سال ادعا، مغزهای متعددی از کشورهای متعدد به بررسی نارسائیهای آموزشی و بهداشتی محرومین جهان می پردازند و بودجۀ مورد نیاز رفع آن زمینه ها را مورد ارزیابی قرار می دهند، می بینی که این بودجه به نهصد میلیون دلار نمی رسد، اما مصارف یک سالۀ بخش نظامی آمریکای «متمدن»، در حدود سه صد و چند میلیارد دلار اعلام می شود! بر همین مبنا می توان بودجۀ نظامی یگانه رقیب این غول بیمار (روسیه) را حدس زد.
تأسف و تأثر مسئله در اینست که کمتر افرادی حاضرند، جهت ارزیابی دقیق مسئله، تن به رنج بازیافت و بازشناخت عوامل راستین و جوهری آن همه غنا و رشد و پاکی و اصالت و… تمدنها و تاریخهای ساخت دست و پیام پیامبران ـ که ریشه در آیندۀ تاریخ دوانیده ـ داده و علت این همه فقر، بدبختی، عفونت، ظلم و زور و جبر و… ـ که ریشۀ انسان را از تاریخ انسانیت او درآورده ـ پیدا کنند، تا بیش از این، انسان در ورطۀ خودگمکردگی و خود فراموشی، سرگردان نباشد!
تاریخ و تمدن واقعی و انسانی آن است که قدرت و جاذبۀ عمیق انسانی اش، نه تنها در گذشته و حال، پهن و حاکم باشد. بلکه شایستۀ اینسان تمدن تاریخی آنست که جلوه و جاذبه اش، به عنوان
ایده آل انسانی و الگو و اسوۀ زیستن در آیندۀ تاریخ نیز نمودار باشد و در این رابطه است که می بینیم معنویت اسلام و پیام ملکوتی اسلام و جاذبۀ زیبنده و زیبای آن در افق آینده طالع بوده و انسان را به خلوص در ایمان، محبت، برادری، ایثار، پاکی، راستی، اخلاص، عرفان، عشق و… می خواند. و در طرف مقابل، اعلام نارسائی و ناتوانی نظام ـ باز هم تأکید می داریم «نظام» نه حرکتی و یا حرکاتی تجاوزکارانه و معدود، و نفرت و نفرین و بیزاری از نویدها و… مکاتب ـ شرق و غرب و مقاومت و جنگ و عادلانه و آزادی بخش و افشاگرانه و نابود سازنده علیه جنایات و تجاوزگری های شرق و غرب از فلسطین تا فلیپین و از جنوبی ترین نقطۀ آفریقا تا شمال اروپا!

به هر حال، امروزه جهان بشری نمونه های بارز و روشنی هم از تاریخ و هم از تمدن هر یک از این دو گرایش را دارد. نمونه هائی که با صرف وقت، به خوبی می توان به عناصر و مؤلفه های وجودی، به ثمرات و ره آوردها، به جاذبه ها و دافعه ها، به تحرک و بالندگی و باروری و خمود و خجلت و خصومت فزائی آنها پی برد. ادعا، الگو و ایده آل مورد ادعای شان را دید و عمل شان را با آن تطبیق کرد، و در یک کلام از شعارشان به شعورشان نقب زد و از نمودشان به بودشان راه یافت. ولی قبل از اینکه در پرتو همین بینش، به فاجعۀ تجاوزگری و لشکرکشی در ششم جدی نظر اندازیم، خوبست قدری به عقب برگشته، عوامل و نتایج سوء معنویت زدائی را در تاریخ یاد آوریم. چه به عقیدۀ ما یکی از علتهای اصلی فاجعۀ ششم جدی، همان دور بودن از معنویت و نور و جاذبۀ آن می باشد، هر چند به هیچ روی نمی توانیم جز به طریق اجمال مسئله را مورد تأمل قرار دهیم.
آمد که معنویت و پیام معنوی اسلام در تاریخ انسانی، انقلابها و احیاناً تمدنهائی را به وجود آورده است. آنچه لازمۀ طبیعی این واقعیت تاریخی می باشد اینست که پیام معنوی اسلام در هر دوره ای متوجه زمینه هائی بوده که یا مورد تجاوز و ستم قرار گرفته و یا به فراموشی سپرده شده است. و به دیگر سخن، هرگاه جامعه حالت اعتدال انسانی خود را از دست داده و بسوی فقر و جهل و ظلم و جور و هوس و ترس و مرض و پستی و… روان گشته، ضرورت پیام و تحقق محتوا و مصداق پیام، از ناحیۀ دعوت و عمل انقلابی پیام آوران الهی احساس شده است. لذا طبیعی ست که حرفی و پیامی از ایندست مخالفینی داشته باشد، به همانگونه که شیفتگان و پیروان و معتقدان متعدد و متنوعی داشته باشد. چه آنهائی که معتاد به زندگانی بی نظم و بدون ضابطه، زندگی یله و بی لگام، زیستنی حیوانی و آنهم به گونه ای افسار گسیخته بوده که اصل نعمت و حیات را در همین بی نظمی حتی ضد حیوانی سراغ گرفته اند، چون در برابر نظم و ضابطه ای قرار می گیرند که از حاق معنویت برخاسته و برآنست تا بنا به خصلت معنویت گرائی و تعدیل کنندگی خویش و نیز برای تجلی و رشد جوهر انسانی و تکامل روح انسانیت، به تعدیل و کنترل پندار، گفتار و کردار انسانها پردازد، هراس سراپای آنان را فرا گرفته و بیمارگونه در برابر آنچه مایۀ سعادت آنها می باشد  بی جهت لجاجت بخرج داده، از جهتی ترس و از سوئی امید آنان را به تلاش و تکاپو وا می دارد. ترس و هراس از بیداری، رشد و رسیدن مردم به آزادی و آزادگی و ایجاد برادری، عدل و ضابطه برای ایجاد حیات جامعه و تاریخ انسانی که این مقدمات خواهی نخواهی نفی کننده و متلاشی سازندۀ هوسهای بهیمی این دسته از مردم بوده و اینان، همانگونه که آمد، خیال می کنند که این مسئله با خوشبختی های آنها سازگار نمی باشد، زیرا که خوشبختی را در لجام گسیختگی و
زورگوئی و خویشتن را با زور و ظلم بر دیگران تحمیل کردن و اسم آن را حاکمیت گذاشتن و غیره پنداشته اند! و از سوئی هم تلاش و تپش و… برای ایجاد غفلت و جهل و سستی و انحراف و بی تفاوتی و ترس و محدودیت و اسارت دیگران، و علم کردن یک سلسله مسائل و موارد و ضد ارزشهائی در برابر ارزشها و جاذبۀ ارزشهای معنوی!
تلاش اینان همیشه بر این بوده است تا در برابر جاذبه هائی که روح و قلب انسانها را به خود جذب می نمایند و زمینه هائی را ببار می آورند که در آن انسانیت انسان بشکفد، آزادی پهنه مند تر شود، اخلاص ببالد، ایثار جلوه کند، عرفان عمق و ژرفا پذیرد، عدل همه گیر شود، محبت شکوفه بندد، راستی متبارز گردد، پاکی و طهارت حکومت کند، عشق ظهور یابد و معشوق حقیقی (خدا) حاکم بر همة وجدانها و جلوه گر در همة قلبهای مصفا باشد، ضد ارزشهائی را علم کنند که به حاکمیت خود آنها و حاکمیت اهداف محرومیت بار، دست و پاگیر، و متلاشی سازندۀ اخلاق و عفت و پاکی، ایجاد کنندۀ بی غیرتی و سستی و بی تفاوتی، توسعه دهندۀ هوسجوئی و شهوترانی و در نهایت نابود کننده و متلاشی سازندۀ اراده، اختیار، آزادی، طهارت، پاکی و همۀ آنچه مربوط به قلب و عقل و روح انسانها است می انجامد!
و از همین روست که در طول تاریخ موجودیت این دسته از انسانها، حتی در آن مواقع که اینان بر اساس همین ضابطه های پلید و پلیدیزای به قدرت رسیده اند، وقتی دقیق به آنها و به اطرافیان آنها نگاه می کنیم می بینیم کلیۀ زرق و برق و قدرت و نیروی اینان، مایه از ستم و غارت و خونریزی و جنایت و قساوت و… گرفته و جز عده ای از چاپلوسان و فرومایگان و زشت کرداران و خودفروختگان و مزدوران بی اراده و بی اختیار و بی غیرت و… کسی در اطرافشان نمی باشد، هر چند خوب بود در یک جمله می گفتیم: جز «ناکسان» در اطراف اینان «کس»ی نیست.
طبیعی می نماید که حاکمیت این روند انحرافی در درازمدت می تواند، عده ای را در برابر قبح حیات جابرانه و زورمدارانه، بی تفاوت نماید؛ عده ای را در برابر زشتی ذلتبار حیاتی پر از وابستگی به قدرت و سرشار از اسارت و بردگی و… بی تفاوت نماید؛ عده ای را نسبت به ارزشهای متعالی و آزادی بخش مشکوک سازد؛ عده ای را که جهت نابودی ضد ارزشها و حاکم نمودن معنویت انسانی تلاش و مبارزه می نمایند خسته و سست سازد؛ عده ای را به آنچه از جزئیات حیات متعالی، که از زیر ذره بین ظلمه گذشته است، راضی و قانع سازد و… که باز هم خودِ تاریخ شاهد روشها، ابزار و نمونه های متعدد و متضادی از هر یک از این انواع بوده و می باشد که همه جا به حاکمیت «هوسها»ی عده ای و محکومیت «آزادی» و حقوق عده ای دیگر انجامیده است.

این رویداد شرم آور که متأسفانه نزد عده ای با نوعی غرور و انحراف فکری همراهی داشته، ضد ارزشهای تخدیر کننده ای را ایجاد و از طریق افسون کلام و ایجاد تبلیغات انحرافی، حتی در زبان و ادبیات نیز اصطلاحات ویژه ای را ایجاد و حاکم نموده است که اگر بخواهیم یکی از بدترین نمونه های آن را به عنوان مثال ذکر نمائیم، می شود جانشین شدن «قدرت و زور» را به جای «شرافت و حقانیت» یادآوری کرد، و درست پس از رسیدن به درک همین واقعیت تلخ است که متوجه می شویم چرا پیام رسولان الهی پاکی و اخلاص و برادری و ایثار و… است و شعار مستکبرین را در طول تاریخ قدرت و شهوت و نخوت! چرا شعار پیامبران در وجدان تاریخ و انسانها جا باز می کند و تاریخ را می سازد و به دنبال خویش می کشد ولی پیام قدرتمندان را جز
عده ای گداصفت و مزدورخوی و نوکرمآب و چاپلوس و بی اراده و بی احساس و جانی و اوباش که همه در سراسر تاریخ ننگ خود و جامعۀ انسانی هستند، پذیرا نمی باشند!
وقتی معنویت پیام «…لَا تَظْلِمُونَ وَ لَا تُظْلَمُونَ* بقره279» است و مشتاقِ این ندای دلکش و روح نواز، مدار زندگانی و حیاتش را بر این قانون قدیم قدرت آفرین قادر قیوم نهاده، نه تن به ابتذال تجاوز و ظلم بر دیگران می دهد و نه ذلت ستم و تجاوز و زورگوئی ظالمان را می کشد، آزاد می زید که فطرتش و معبودش و محبوبش او را به آزادی از قید ظلم و ظلم پذیری، و آزادگی خوانده است، اما وقتی استکبار پیام می دهد، محتوای پیامش را قدرت مادی و تواضع و تسلیم محض بودن و پذیرفتن نوکری و وابستگی های خفتبار و متنوع تشکیل میدهد.
پیام معنویت اسلامی در طول تاریخ بشری، مبشر حاکمیت پاکی، راستی، درستی، عزت، آزادی، برادری، عدل و… بوده و در پرتو تحقق این زمینه ها، می خواهد انسان را بر مسند شایستة وی بنشاند و او را قدرتی چنان بخشد که دیگر هرگز هیچ قوه ای از قوای متعدد وجودی او، از قبیل شهوت و غضب و… نتواند او را مغلوب خویش ساخته، هم سایر قوه ها، از قبیل محبت و ایثار و تواضع و… را محکوم و مغلوب خویش نسازد و هم بهترین و برترین مشخصۀ انسانی (آزادی و اختیار) وی را از او سلب نکند! ولی پیام استکبار درست بر خلاف آن و در جهت حاکمیت اشیاء و ابزاری ست که انسان خودش ساخته است.
نمرود مردم را به سوی هیاکلی دعوت می کند که مزدوران دربارش از سنگ و با استفاده از «کلنگ و تیشه و…» ساخته اند! تا روح وارستگی را در آنها خفه کرده، جهالت و غفلت را پهنه و عمق بخشیده و آنها را در جهت اهداف خویش براه اندازد. اما ابراهیم (ع) پیامش نه تنها شوریدن بر بتهای بیجانی ست که نابخردان درباری که اینک نام هنرمند بر خویش نهاده و آنها را ساخته اند، که شوریدن و هجوم بر دربار و روابط درباری و ایدۀ درباری و تفکر درباری و… که می کوشد وسایل و ابزار و نیروی آنها را جانشین عزت و شرف و اختیار انسانها نماید! و فرعون نیز و قیصر، هم چنان!
و دقیقاً به واسطۀ همین تلاشهای ویرانگر و اسارت بار و ادامۀ همین خط پلید استکباری بود که هم در گذشته و هم در زمان معاصر، انسانها به «آزاد» و «برده» و جوامع به «مستقل» و «وابسته» تقسیم شدند، و بدترِ از آن در تاریخ معاصر، کار به جائی رسید که به وابستگی کشانیدن ممالک دیگر و غارت آنها در فرهنگ سیاسی اینان، خود ارزشی تازه شد و طبیعی ست که قدرتمندان و استعمارگران امروزی هم، مثل پیشوایان دیروز خویش، آن را با حیله و نیرنگ قانونیت استعماری! بخشیده اند، ورنه، اصولاً تقسیم ممالک جهان به ابرقدرت و غیر آن یعنی چه؟! آیا در این تقسیم بندی جز مسئلۀ قدرت چه چیزی می تواند مطرح باشد؟ آنهم قدرتی که بیشترین بخش و عمده ترین وجهۀ آن را قدرت تسلیحاتی و در واقع قدرتی تشکیل می دهد که برای نابودی انسانها ساخته و پرداخته شده است.

به هر حال اگر از بحثِ بیشتر پیرامون زمینۀ مورد بحث بگذریم و بصورتی مشخص، حول مسئلۀ ششم جدی دقت نمائیم، می بینیم که استعمار شرق در طول فعالیتهای استعماری خویش به تجاربی دست یافته و واقعیت هائی را باز شناخته بود که اگر می خواست از آنها درست و منطقی استفاده نماید، او را از ورطۀ هلاکتی که امروز بدان افتاده است، نجات می بخشید.
بدین تفصیل که: موقعیت امروزی دولت روسیه در نزد اکثریت مطلق کسانی که به مسائل سیاسی توجه می نمایند، چنان زشت و نفرتبار است که وقتی اسم روسیه برده می شود، تصوراتِ استعمارگری، تجاوز، زورگوئی، غارت ملل، همگامی با استکبار جهانی و… در ذهن ایجاد می شود! و این واقعیت چنان روشن و همه گیر شده که حتی خود سردمداران دولت روسیه نیز بدان وقوف و علم پیدا کرده و حتی از آن بیزارند. ولی از آنجا که در محدودۀ اندیشۀ مادی و روابط غیر انسانی و استکباری و… قرار داشته و تجربه ئی از اندیشۀ باز الهی ندارند، بیزاری آنها از وضع نفرتباری که بدان خود را گرفتار ساخته اند، محدود در این می شود که: آرزو دارند مردم آنها را آنگونه نشمرده و بدان نظر به آنها ننگرند!
بدبختی عمیق اینان در این است که خیال می کنند اگر کسی اینان را بد نگفت و بد نخواند، جهان به کامشان بوده و در نتیجه دیگر «بد» نخواهند بود! و این پندار نابخردانه به آن می ماند که روباهی بدبخت با آنکه می داند که روباه می باشد، آرزو کند که دیگران او را مثلاً شیر پنداشته و شیر خوانند و روباهش نشمارند! و او به همین گفته دل خوش کرده و در پی واقعیت وجودی خویش نرود!
به هر حال آنچه واقعاً مایۀ تعجب هر انسان عاقل و با وجدان می باشد این است که چرا روسها از رویدادها و تجاربی که رویدادهای اجتماعی جهان ارائه کرده اند استفاده نکردند تا به دردی گرفتار نمی شدند که حتی خودشان هم به گونه ای ـ هر چند ـ نابخردانه از آن موقعیت «بیزار» باشند؟!
شرح تفصیلی و علل اصلی این بدبختی ها در این مقاله نگنجیده و فقط به صورتی موجز و مؤکد می گوئیم که علت اصلی را دور شدن از دین تشکیل می دهد و به کار نبستن احکام دینی! چه آنگاه که انسان و اجتماع انسانی برخوردار از نعمت تعهد دینی و احساس مسئولیت باطنی نباشد، بواسطۀ به فراموشی سپردن و عاطل و باطل داشتن معنویت هستی خود، در چوکات نیازهای قشری و فرعی قوای ظاهری مانده، اسیر تمایلات و هوسهائی می گردد که با همۀ سطحی بودن خویش، اشباع نشده جلوه می نمایند. که البته عدم احساس مشبوعیت خود نیز مسئله ای می باشد که از عطش باطنی سربر زده و چون اینان نمی دانند و نیز، با همین معتقدات مادی نمی توانند نیاز و عطش اصلی وجود خویش را شناسائی کرده و در جهت رسیدگی و اشباع آن بر آیند، همچون کوران ره گم کرده به دره های مخوف بدبختی گرفتار می آیند که یکی از صدتای آن را می توان در شکل «بیزاری از خود» نزد اینان مشاهده کرد!
روسها حتی سالها قبل از جنگ جهانی دوم و شاید هم خیلی جلوتر درک کرده بودند که آنچه او را «سوسیالیسم» و روابط سوسیالیستی می خوانند، نمی تواند در نجات جامعۀ بشری و راهنمائی او بسوی سعادت واقعی وی کارساز باشد؛ اما چون همۀ این اصطلاح تراشی ها و باند بازی ها را زمینه ای جهت تداوم حیات انگلی خود و غافل نگهداشتن میلیون ها انسان و غارت سرمایه های مادی و معنوی آنها می دیدند، نه تنها هرگز بروی خویش نمی آوردند که بی شرمانه ماسک منافقت بر چهره زده و از آن به عنوان «اندیشه ای مترقی» و پیشرو و دیموکراتیک و «خلقی» و… دفاع هم کردند!
از سوئی، چون روسیۀ تجاوزپیشه در زمینۀ استعماری، در مسابقۀ با غرب قرار گرفته بود و می کوشید تا در زمینۀ غارت ملل محروم به دام وابستگی کشانیدن آنها از غرب عقب نیفتاده و از هر وسیله ای جهت تحقق این هدف شوم استفاده می کرد، مجبور بود در کنار به کار بستن صدها حیله و نیرنگ و ستم و… از رویدادهای تاریخی و اجتماعی نیز بهره گرفته و مطالعۀ تاریخ را نیز در خط استعمار و اهداف استعماری قرار دهد.
روسها پس از آنهمه سر و صدا و تبلیغات به نفع رویداد اکتبر و کشیدن قدرت سیاسی از دست منشویکها، متوجه شدند که آنچه برایش این همه دست و پا زده بودند، نه تنها نمی تواند در برابر آنچه انسانها در جستجو و پیدا کردن آن هستند، جواب قانع کننده ای بدهد، که اگر دیر بجنبند، مردم متوجه واقعیت های تلخ و نفرت آوری شده، یا به اندیشۀ دیگری پناه برده و نسبت به سوسیالیسم شک می کنند و این امر، به شکست کامل نظام دروغین آنها و درهم ریختن و نابود شدن زمینه های هوسپرورانۀ حکامشان خواهد شد و یا، جذب زمینه های سیاسی ـ استعماری رقیب غربی آنها خواهند شد؛ بویژه که مطالعات دقیق تاریخ معاصر این نکته را به اثبات رسانیده بود که معنویت نظام اسلامی توانسته است در رویدادهای سیاسی قرن، بویژه در برابر قلدران و گردنکشان، نقش بسیار مؤثر و توجه انگیزی را ایفا نماید. هنوز فریاد رسا و امید بخش سید جمال الدین که همچون رعدی هراس انگیز بر کاخ اندیشۀ قدرتمندان هجوم می آورد، در گوش شیفتگان راه آزادی و عدالت طنین انداز بود، و امکان بسیار زیادی می رفت که سرداری دیگر، پرچم هیبتناک او را به اهتزاز آورده و در رابطه با استکبار شرق آن نماید که مسلمانان هند در برابر انگلیسیها نمودند و علماء عراق نیز، و مصری ها در دو جبهۀ انگلیسی و در این اواخر جبهۀ اسرائیلی آن نمایند که هرگز استعمار تصور آن را نکرده بود.
فعالیتهای اسلامی مسلمانان ایران، بویژه پس از سال 1340 هجری شمسی، که می توان گوشه ای از عظمت شکوفای آن را در پانزده خرداد 1342 به تماشا نشست و در مقطعی دیگر به پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 کشیده شده و حامیان و پیروان انقلاب اسلامی آرزوی آن را دارند که این خط آزادی آفرین به رهائی همۀ انسانها از زنجیر اسارت افکار غیر الهی و رژیم های فاسد بینجامد، بویژه که یقین داشتند تأثیر قیام الهی مردم ایران در پانزدهم خرداد، روی دلایل متعددی و از جمله اشتراک فرهنگی، نژادی، زبانی و… ملت ایران و افغانستان به سرعت مردم مسلمان افغانستان را تحت تأثیر و جذبۀ اسلامی و روحانی خود خواهد کشانید، زنگ خطر را برای روسیه شدیداً به صدا درآورده و نمونه های بسیار زیاد دیگری نیز، آنها را به این هراس انداخته بود که نکند فریاد معنویت پرور و پر جذبه ای بلند شده و همۀ رشته های استعماری آنان را پنبه نماید، لذا با همۀ حواس متوجه فعالیتهائی بودند که بوی معنویت بدهد، تا با همة قدرت بر آن هجوم برده، اگر توانستند آن را متلاشی سازند، اگر نتوانستند به استعمار غرب نسبت داده و با وابسته نشان دادن آن حرکت آن را خدشه دار نمایند! چه به خوبی دریافته بودند که مردم، بویژه بیداران قوم، به خوبی متوجه پوچی و بی محتوائی اندیشه های غربی بوده و اگر جریانی منتسب به او شد، و نزد مردم مشکوک جلوه کرد، نه تنها مردم به آن گرایشی نشان نداده بلکه دیگر هیچگونه خطری سیاست استعماری روسیه را تهدید نخواهد کرد. این مسئله چنان روشن است که مطالعۀ موضع گیری روسها در برابر رویدادهای سیاسی هر یک از ممالک اسلامی بخوبی می تواند آن را اثبات نماید، زیرا نشان می دهد که روسها طی چند دهۀ اخیر، هرگز شدت برخورد و موضع گیری هایشان در برابر اندیشه های غربی به حدی نبوده است که در برابر اندیشه های اسلامی بوده است! که باز هم متأسفانه این مقاله نمی تواند به تشریح نمونه های آن بپردازد.

پس از آنچه آمد اگر نظری دقیق و گذرا به مسائل و فعالیت های اسلامی در افغانستان، ایران و… بیندازیم، و موضع گیری های روسیه را در برابر فعالیت ها مورد مداقه قرار دهیم متوجه خیلی از واقعیت ها خواهیم شد، که هراس شدید روسها از فعالیت اسلامی ملت افغانستان بین سالهای 47 تا 57 یکی از آنها می باشد.
روسها که در سال 52 با زد و بندی استعماری و برای جلوگیری از رشد معنویت اندیشه های اسلامی دست به کودتائی بسیار شرم آور و رسوا کننده به سردمداری سردار داودخان زده بودند، در نیمۀ سال 56 متوجه شدند که از سوئی قدرت آمریکا در ایران رو به کاهش رفته و پیام نوینی، آنهم در همسایگی روسیۀ سوسیالیستی، شکفته می شود، به این یقین رسیدند که جذبۀ معنویت این پیام دامن دل صدها هزار مسلمان افغانی را که به صورت آواره در ایران به کار مشغول می باشند خواهد گرفت و این امر می تواند زنده کننده و روشنائی بخش میلیونها قلب عاشق عدالت، برادری، ایثار و غیره باشد، لذا جهت تحریف این جهت معنوی و حفظ مواضع استعماری ـ سیاسی خویش، در پی چاره بر آمدند.
ضرورت این چاره جوئی، بصورتی خاص زمانی بهتر و روشنتر احساس می شود که شناخت و شناسائی روشنی از جو سیاسی حاکم بر افغانستان در دهۀ پنجاه داشته باشیم، چه بدون این شناخت، علل و هدف قسمت زیادی از فعالیتها و موضع گیریهای روسیه برایمان پوشیده و نامفهوم خواهد ماند.
روسها از حدود چند سال قبل، ناباورانه متوجه جلوه و ظهور اندیشه های اسلامی و راه یابی این اندیشه ها در مغزها و قلبهای مردم شده بودند و همانگونه که اشاره شد، نمونه های متعدد این جلوه ها را در ممالک اسلامی نیز دیده بودند، و در افغانستان این تظاهر و تبارز فکری و عقیدتی بخصوص پس از سالهای 48 بسیار توجه طلب بود، تا آنجا که خیلی از تحلیل گران امور سیاسی و مسلمان افغانستانی را عقیده بر این بوده است که: یکی از علتهای عمدۀ کودتای داودخان علیه پسرعمویش ظاهرشاه را همین رشد اندیشه های اسلامی و اقبالی که مردم از آن به عمل می آوردند، تشکیل می دهد.
طبیعی ست وقتی اندیشه ئی راه قلبها را پیش گرفته و در جهت انقلاب و یک تحول انقلابی روانه گردد، رفرم ها و تحولات پوچ و مسخره ای که از طریق کودتا به میان آورده می شوند، نه تنها نمی توانند جذابیت، قدرت و تحرک آن را از بین ببرند که نفسِ حدوث و وقوع کودتا و رفرم و… ذهن عده ای را متوجه علل زمانی، مکانی، کمی، کیفی و… آن کودتا نموده، از سوئی مردم را نسبت به کودتاچیان مشکوک ساخته، آنها را نسبت به ادعاها و شعارهای کودتاچیان بی اعتماد می سازد و از دیگر سوی، اعتقاد و استقبال آنها را نسبت به اندیشۀ اصلی انقلاب بیشتر می سازد، به ویژه وقتی که متوجه شوند کودتا و… پیام تازه ای نداشته و بدتر از آن، در موضع گیری سیاسی ایدئولوژیک خود، کودتاچیان و حاکمان جدید، با حاکمان از بین برده شده همگام و هم جهت بوده و نابخردانه با اندیشه های انقلابی مردم مخالفت می کنند. چنانکه در مورد داودخان و کودتای وی، عین این عمل و موضع گیری به مشاهده رسید.
بنابراین روسها و همدستان شان با شیطنت و حیله ای ویژه متوجه بودند تا از یکسو رژیم داودخان را، همانگونه که توسط نوکران خویش بوجود آورده بودند، حفظ کرده و نگذارند که در جهت منافع استعماری غرب قرار گیرد و از سوئی هم در برابر اندیشه های اسلامی، هم در داخل و هم در کل منطقه، طوری موضع گرفته و برخورد نمایند که: اول نتواند این اندیشه ها رشد نماید و یا لااقل در صورت رشد نتواند بگوش مسلمان رسیده و همچنان مهجور و بیگانه بماند و در قدم دوم نتواند ضربه ای به حکومت مورد نظر اینان در افغانستان و ایران وارد نماید! و در همین مقطع تاریخی بود که متوجه شدند، داودخان دیگر آن نوکر چاپلوس قدیمی نبوده، گاهی با شاه ایران هم پیاله می شود و زمانی با شیخ سعودی و کویتی و اوقاتی هم با سادات مصری! در واقع این آخری (سادات) روسها را خیلی عصبانی، خیلی خیلی عقده دار و بسیار بسیار رسوا کرده بود!
روی هم انباشته شدن همۀ این موارد، بویژه احساس این نکته که ایران و افغانستان ویژگی های مشترک فراوانی داشته و احتمال فراوانی می رود که رشد روز افزون انقلاب اسلامی ایران دامنه اش به افغانستان نیز کشیده شده و راه تازه ای را نخست پیش روی سیاست افغانستان و ایران و برای آینده پیش روی همۀ ممالک اسلامی بگشاید و باعث تحت الشعاع قرار گرفتن شعارهای سیاسی ـ استعماری سوسیالیستی گردد، روسها را عمیقاً به تلاش و هراس انداخته بود.

آنچه قبل از سایر موارد برایشان مهم و ضروری فرض می شد، این نکته بود که: اولاً پیام و محتوای انقلاب ایران را با وسواس و موشکافی مورد تحلیل و تدقیق قرار دهند؛ جهت سیاسی، نظامی و اقتصادی آن را دقیقاً شناسائی کنند؛ جاذبه و قدرت جاذبه و نیروی تحرک آن را بازجوئی و مورد سنجش قرار دهند؛ خط دهندگان انقلاب و میزان دقت و قدرت و جاذبه و مدیریت و… آنها را ارزیابی نمایند؛ با هوشیاری کامل میزان ابتکار و حضور و وجهۀ اجتماعی ـ سیاسی گروههای درگیر و پیش برندۀ انقلاب را بسنجند؛ میزان و درجۀ انعطاف پذیری، سازش و یا موضع گیری جدی و سرسختانۀ گروهها در برابر سیاستهای فعلی حاکم بر جهان را به صورت تقریبی باز شناسند؛ درجۀ تأثیرگذاری خود و سیاست خویش را بر انقلاب و گروه های انقلابی معلوم نموده و در یک کلام دوستان و موافقان سیاست خویش را از دشمنان و مخالفان آن تمیز داده و در قدم ثانی برنامه ای را طرح و مورد عمل قرار دهند که بتواند آنها را به ایده های استعماریشان برساند!
بررسی دقیق موارد یاد شده از جانب روسها این نکته ها را برایشان تثبیت کرد که:
1 ـ نقش گروه های سوسیالیست موافق سیاست استعماری روسیه در این انقلاب چیزی مشابه صفر است و یا قدری کمتر از صفر! البته این گفته معنای آن را نمی دهد که آنها هیچگونه فعالیتی نداشتند، بلکه فعالیت های آنها از نظر جهت و هدف به نفع انقلاب و مردم و در نتیجه به ضرر رژیم نبود که، با در نظر گرفتن اسناد و مدارک موجود و اعترافات تکان دهندۀ سران و رهبران حزب توده، قسمتی از این فعالیت ها به نفع رژیم هم بود!
2 ـ نقش گروههای جانبدار غرب اولاً بواسطۀ خصلت ذاتی آنها که بیگانه پرور و دوست فریب و با وجود داشتن نقاب انقلابی بر چهره محتوای خط غرب را با آب و رنگ و برگ تازه ای پیاده کردن و عنوان کردن و… بود، و ثانیاً بواسطۀ تضاد واقعی نداشتن با غرب و شرق و نتیجتاً در عمل و حتی در شعار و بیان دچار تناقض گوئی و اتخاذ موضع متناقض گرفتن می شد، و ثالثاً نظر به نداشتن پیام جدیدی که روح عطشناک مردمی را که از حاکمیت فرهنگ غربی متنفر بودند، بتواند جلب نماید، و سرانجام بواسطة نداشتن وجهة مردمی، تجارب عملی تشکیلاتی و… خیلی بهتر از نقش و موقف گروههای وابسته به روسیه نبود!
3 ـ آنچه از همۀ این موارد برای روسها تعجب انگیز تر و حیرت آفرین تر می نمود این بود که می دیدند: عده ای روحانی، از پلۀ منبر و یا از محراب مسجد مردم را به انقلاب فرا می خوانند و صحنه آرائی انقلاب به دست همین عده بوده و پیامشان برادری و آزادگی و شعارشان تکبیر است!

حال می خواهند با این اسلام اسلام گفتن و شعار نه شرقی و نه غربی دادن چکار بکنند، برای روسها معلوم نبود. آنها می دیدند، با وجود ادعای داشتن طرح و نظام اقتصادی، حقوقی، اجتماعی و… پس از قریب شصت سال حاکمیت مطلقة در روسیه، هنوز که هنوز است نتوانستند به یک دهمِ از ادعاها و شعارهای خویش جامۀ عمل بپوشانند! و داد مردم بلند و فغانشان از پشت دیوارهای آهنین روسیه جهان را فرا گرفته است! اما می بینند در ایران یک عده روحانی، بدون آنکه برنامۀ سیاسی، اساسنامۀ تشکیلاتی، پلان اقتصادی، مبانی و مبادی حقوقی و… خویش را اعلام کرده باشند، صحنۀ انقلاب را آرایش شگفت انگیزی داده و زلزله ای در کاخ سیاست جهان ایجاد کرده اند که همۀ کارشناسان امور سیاسی از بازشناخت، تبیین و تحلیل علت و مسیر و جهت و هدف آن ناتوان می باشند و فقط در پاسخ خیلی از پرسشهای خویش می شنوند که: ما بسوی «حکومت اسلامی» روان می باشیم! حال این حکومت اسلامی چیست؟ مؤلفه هایش کدام است؟ ضابطه های اصلی آن چیست؟ با نیازها و شرایط کنونی ایران چگونه تطبیق خواهد کرد، و صدها ابهام دیگر آشنا نبودند!
اما، یک مسئله را به خوبی دریافته بودند که هر چه باشد، نمی توان به آن اعتماد نموده و خوشبین بود! چه عدم توافق و تضاد جوهری آن با سوسیالیسم، و از سوئی با استعمار خشن سوسیالیستی، بخوبی روشن می باشد. از سوئی عمل انقلابی و موضع گیریهای سیاسی روحانیون به روشنی این نکته را اثبات کرده بود که: اینان به عنوان مبتکران و صحنه آرایان انقلاب از یکسو، و جهت معنوی و یا نظری انقلاب، که تفکر و ایمان اسلامی اینان باشد، از سوئی دیگر، برای دست یابی به حکومت و حاکمیت تلاش نمی کنند، زیرا کسانی که در جهان سیاست، بصورتی حرفه ای، تلاش و تقلا دارند، دقیقاً متوجه جوّ سیاسی حاکم و نیز جهت قدرت و… بوده و می کوشند از زمینه ها جهت اهداف خویش بهره گیرند، اما اینان جز مخالفت با جو سیاسی حاکم بر جهان و ایران و اعلام مخالفت با آن و پشت پا زدن به همة مسائل و مصالح سیاسی که در نهایت منجر به حاکمیت خود آنها باشد و… عملی انجام نمی دادند!
و درست پس از درک همین واقعیت ها بود که متوجه شدند: خطر و قدرت تهدید این انقلاب به مراتب بیش از دگرگونی ها و سیاست بازیهائی است که بر مبنای اندیشۀ غربی، که ظاهراً مخالف سوسیالیسم و نظام سیاسی روسیه می نماید، می باشد.
لذا در فکر پیاده کردن طرحی شدند که اگر بتوانند جلو سقوط رژیم شاه را گرفته و از این طریق انقلاب را سرکوب نموده و نگذارند که محتوای عمیق و فیض بارش شکوفا شده و مردم با پیام و معنویت پیام انقلاب بیگانه مانده و از این طریق به پلانهای استعماری خویش جامۀ عمل پوشند! لذا نخست شروع به همکاری با شاه کردند و آن زمان که متوجه شدند این فعالیتهای ابلیسی، کاری را به نفع آنها از پیش برده نمی تواند، طرح دیگری را مورد آزمایش و عمل قرار دادند که در محتوا ناشیانه تر از همکاری با رژیم شاه خائن بود! و این طرح همان: کودتای مارکسیستی هفتم ثور (اردیبهشت) سال 1357 افغانستان بود!
روسها که در برابر قدرت معنوی مردم مسلمان منطقه سرگیجه و دستپاچه شده بودند، به صورتی حماقتبار دست به تجربه ای زدند که به قیمت ریختن آبروی آنها تمام شد و نتیجه هم نداد. آنها به این خیال بودند که با ایجاد کودتا در افغانستان می توانند به این موارد جامۀ عمل پوشند:
1 ـ به عده ای از ارتشبدهای قدرتمدار و در عین حال کم خرد چنین القاء نمایند که شما نیز می توانید برای به دست آوردن قدرت و حاکمیت با یک زد و بند سیاسی ساده با ابرقدرتها، کودتائی را براه انداخته و زمام امور را به دست گیرید! بویژه در این موقع حساس که ملت ایران شعار «مرگ بر شاه» را ورد زبان خویش کرده است!
2 ـ به ملتهای دیگر چنین القاء نمایند که: در جهان کنونی سیاست، فکر و اندیشة قدرتمندی وجود ندارد که بتواند از عهدۀ ایجاد انقلابی واقعی در همۀ شئون حیاتی مردم، اعم از مادی و معنوی، بر آید! و لذا، سرنخ و محور اصلی دگرگونیهای سیاسی ممالک، بویژه جهان سوم و ممالک اسلامی، در دست ابرقدرتها می باشد!
روسها بر این خیال بودند که القاء غیرمستقیم این اندیشه ها، اولاً می تواند مردم ایران را نسبت به اندیشۀ اسلامی انقلاب شان بی اعتماد سازد! و در ثانی خواهد توانست این ذهنیت را به مردم القاء نماید که: آخر فعالیت های این مردم (مردم ایران) نیز به کودتا منجر خواهد شد و عده ای قلچماق ارتشی، قدرت را به دست گرفته و مردم را تحت فشار حکومت نظامی سرکوب خواهند کرد!
3 ـ با طرح و عملی کردن کودتای مارکسیستی این فکر را به مردم القاء نمایند که هنوز در جهان سوم اندیشه های سوسیالیستی طرفدارانی داشته و این طرز فکر سیاسی (سوسیالیسم) در افغانستان در حدی از رشد و توان رسیده است که می تواند به صورت حکومت ـ حال از طریق کودتا هم که شده ـ تبارز و تظاهر نماید!
4 ـ کودتای مارکسیستی هفتم ثور را نشانۀ پیروزی سیاست استعماری خویش در کنار ناکامی و شکست های رسوائی انگیز سیاست رقیب خویش (آمریکا) در ایران قلمداد کرده و به کم خردترین و خوشباورترین افراد نوع بشر چنین قلمداد کنند که اینان در زمینۀ سیاسی افغانستان دارای زمینۀ «برد» می باشند نه باخت!
5 ـ از طریق آمدن خدمتکاران شان در صحنۀ سیاست افغانستان از سوئی غرب را از حضور خویش به افغانستان تهدید نمایند و با این تهدید زمینۀ اخذ امتیاز استعماری را به چنگ آورند و از دیگر سوی او (غرب) را تحریک نمایند تا ناشیانه و به صورتی حماقتبار، با استفاده از نیروی نظامی مزدوران ایرانی خویش، با توسل به کودتائی خونین جلو انقلاب را بگیرد! چه روسها با همۀ وجود ایمان آورده بودند که اگر حکومتی از طریق کودتای نظامی در ایران بروی کار بیاید، کودتا در کودتا براه انداختن مشکل چندانی ندارد، اما اگر اندیشۀ انقلابی مردم منجر به ایجاد حکومتی مبنی بر آن اندیشه شد، هرگز کودتا علیه آن حکومت و آن اندیشه نمی تواند خودی بنمایاند، یا استقرار و تداوم پیدا کند، همچنانکه هرگز نخواهد توانست در برابر جذابیت های انقلاب رنگ و بوئی داشته باشد! و دهها مورد دیگر که جای آن در این مقاله نتواند بود!
اما آنچه را با همۀ محدود بودن مجال سخن و مقاله باید مجدداً و مؤکداً اظهار داریم این است که وقتی می گوئیم: «آنها به این خیال بودند که با ایجاد کودتا در افغانستان می توانند به این موارد جامۀ عمل بپوشند» نمی خواهیم اظهار نمائیم که روسیه از کودتا فقط و فقط، اهداف بر شمرده شده را تعقیب می کرده است، نه، بلکه دقیقاً همانطوری که آمد نظرمان این است که روسیه فقط جهت جلوگیری رشد معنویت اسلامی و یا لااقل به تحریف کشانیدن محتوای این پیام دست به کودتا زده و خیال می کرده که: کودتا خواهد توانست به موارد یاد شده جامۀ تحقق پوشیده و باز، موارد یاد شده در قدم دیگر بتوانند مانع و جلوگیر رشد انقلاب شوند!
به هر حال، روسها با اتکاء به تخیلات استعماری خویش و جهت پیشبرد اهداف پلید آن، به امید تحقق آن آرزوهای ابلهانه، کودتای هفتم ثور را ایجاد کردند. اما از آنجا که عمل شان جز بر پایۀ حدس و گمان و خیال و وهم و… استوار نبوده و از دانش و قوانین علمی و اجتماعی بهره نداشت، انقلاب اسلامی ایران نه تنها منجر به کودتا نشد که پیش رفت ـ چنانکه باید می رفت، و رژیم شاه را سرنگون ساخته، خود همچنانکه زمام دلهای پاک مؤمنان را بدست داشت، زمام امور سیاسی را بدست گرفت.
آنچه در رابطه با قدرت، جوشش، جذابیت و حرکت آفرینی بعد معنوی اسلام و انقلاب اسلامی قابل تأمل، دقت و توجه می باشد این است که روسها، توسط تره کی در هفتم ثور 1357 کودتا کردند؛ انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن 1357 به پیروزی رسید و مردم مسلمان و انقلابی شهر هرات افغانستان در 24 حوت (اسفند) 1357، یعنی درست 32 روز بعد از انقلاب اسلامی ایران قیامی قدرت برانداز براه انداخته و با دادن حدود سی هزار شهید، شهر را کاملاً آزاد کرده، پادگان و سایر مراکز دولتی را از لوث مزدوران روسیه پاک کردند!
و درست پس از قیام خونبار 24 حوت هرات بود که انقلاب افغانستان انقلاب شهری و عمومی و همه جائی و همگانی شد و کودتاچیان هم همه جا با جنایت و قساوت و سفاکی و کشتار و قتل عام و زنده به گور کردن و به چنگال و دهان سگها افکندن و مثله کردن و در آب جوش غوطه دادن و… به مقابلۀ انقلاب پرداختند! اما از آنجا که نیروی انقلاب و بار معنوی و جذابیت آن غیر قابل انکار تثبیت شده بود و نورانیت پیروزی انقلاب اسلامی ایران هم آن را تأیید می نمود، روز به روز قدرت انقلابیون افزایش و از مزدوران روسیه کاهش پیدا کرد تا آنکه پس از کودتای امین علیه تره کی و امکان حتمی سرنگونی وی توسط انقلابیون مسلمان، روسها تصمیم احمقانه ای گرفتند که جز خودشان هیچ احمق دیگری موجه بودن آن را تأیید نمی توانست بکند! و آن تجاوز مستقیم ارتش سرخ روسیه بداخل افغانستان، در ششم جدی (دی) ماه 1358 و کودتائی توسط ارتش سرخ علیه امین و رویکار آوردن ببرک کارمل بود! هر چند بعد ها پیدا شدند احمقانی از ممالک متعدد که این حماقت استعماری و شرم آور را تأیید نمایند!
این ننگ که دارای انعکاس شگفتی زای جهانی بود، دلائل متعددی داشته و اهداف مختلف و متنوعی را تعقیب می نمود که جای بحث آن در این مختصر نمی باشد. اما آنچه به عنوان زنگ خطر و افشای نیرنگی استعماری برای ملت مسلمان افغانستان قابل یادآوری می باشد اینست که: گمان نکنند که آمریکای جنایت پیشه، بصورتی واقعی و جدی، مخالف لشکرکشی ارتش متجاوز روسیه در خاک افغانستان بوده است! نه، هرگز و هرگز!
آمریکا از سوئی به صورت جدی از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، ضربه های گیج کننده خورده بود و زمانی ناچار از پذیرش قدرت معنوی اسلام شده بود که مسلمانها، دم این روباه حیال را بریده و چنگال استعماریش را قطع کرده بودند و از طرف دیگر، آمریکائیها و کارشناسان مجرب و حرفه ای و کارکشتۀ امور سیاسی آن به خوبی و درستی باور کرده بودند که انقلاب مردم مسلمان افغانستان از جریان انقلاب اسلامی ایران تأثیر بسزائی پذیرفته و بر آنست که در افغانستان همان کند و همان آورد که در ایران کرد و آورد، و مهمتر از این دو متوجه این خطر گسترده و پرتحرک و پرجاذبه شده بودند که: اگر تجربۀ ایران در افغانستان تکرار شد، در قدم اول پاکستان، مصر و عراق را از دست خواهند داد و آتش استعمار سوز اسلام در آن جاها نیز روشن خواهد شد و طبیعی ست که بعد چه خواهد شد و بر سر استعمار چه خواهد آمد؛ و در قدم دوم، ممالک دیگر اسلامی به آنها خواهند پیوست. و چون حضور نظامی روسیه را تهدید و تجدیدی برای اسلام و انقلاب اسلامی ایران به شمار می آورد، با لشکرکشی روسیه به افغانستان مخالفت جدی نکرده و حتی بعد ها خود در جهت نفی و نابودی اسلام و انقلاب اسلامی و به خاموشی کشانیدن شعلۀ معنوی آن با روسیه همداستان شد که خواهد آمد! هر چند، هدف سکوت و رضایت آمریکا در امر این تجاوز محدود به همین مورد نبوده و آمریکا اهداف متعدد دیگری را در زمینه های مختلف تعقیب می نمود!

به هر حال این لشکرکشی در زمانی صورت گرفت که حاکمیت انقلاب اسلامی ایران مسجل شده و در منطقه ظاهراً جنگ و دعوائی مشاهده نمی شد. ولی از آنجا که آمدن و تجاوز روسها نه تنها باعث ارعاب و هراس مجاهدین مسلمان افغانی نشده بود که خشم آنها را بیشتر ساخته و آنها را مصمم تر گردانیده بود که ذلت تن سپردن به استعمار و حاکمیت استعمار را هرگز نپذیرند، جهاد این مردم سلحشور نه تنها کم نشد که اوج، پهنا، ژرفا و عظمت پیدا کرد.
اما از آنجا که روسها، همانگونه که در اول این نبشته آمد، به انحراف فکری در زمینۀ مسائل، رویدادها، ارزشها و ایده آلهای انسانی و اجتماعی دچار شده و عقل سیاسی خام و خشک خویش را نیز از دست داده بودند و این انحراف عقلی و لغزشی در پرتگاه قدرت طلبی آنها را به جهنم زشت و زورگوئی فرو کشیده بود، این بار نیز یگانه راه نجات خود و مزدوران خود را در قتل و غارت و بمباران و ویرانگری و توپ و تانگ و طیاره و… دیدند!
کشتار وحشیانه، بمبارانهای کور مناطق غیر نظامی، به آتش کشانیدن مزارع و خرمنها، به توپ بستن خیابانها و شهرها و مغازه ها، آنهم نه در یکجا و دوجا که در خیلی از استانها و شهرها، ایجاد رعب و وحشت و خفقان، سرباز گیریهای غیر منطقی و رسوائی بار، بهم ریختن نظم و انضباط فرهنگی مدارس و دانشگاهها، بر هم زدن تعادل قیمت ها و ده ها مورد دیگر به نفع سلطۀ نظامی ارتش سرخ بر ملت، نمونه های کوچکی بود که ماهها وقت بسیاری از منابع و مراجع خبرگزاری های مختلف و متعدد جهان را به خود اختصاص داده و جالبتر از همه اینکه تمام بوق و کرناها و روزنامه های وابسته به استعمار شرق در خدمت تبلیغات واهی مربوط به پیشرفت ها و ظفرمندیهای قوای ظفرمند و بیدار امنیتی ارتش سرخ! و جمهوری! دیموکراتیک! افغانستان ـ که رهبر فعلی آن (ببرک کارمل) حتی اجازۀ خودکشی را ندارد، چنانکه خواست و نتوانست ـ قرار گرفتند.
وقتی کسی و یا کسانی، از انسانیت، آزادگی، پاکی، راستی، محبت، برادری، نوعدوستی و… تجربه ای نداشته و فقط به «زور» و زورگوئی ایمان آورده باشد! چون جای اعمال زور را ندانسته و همه جا از یک نسخه کار می گیرند، طبیعی است که نمی توانند همه جا از زور به نفع خویش استفاده کنند، چنانکه در مورد افغانستان نتوانسته و حتی پس از لشکرکشی، به جای اینکه خفه خون گرفته و روی مصلحتی صرفاً سیاسی ـ نظامی از جنایات ارتش سرخ در افغانستان پرده بر نگرفته و خود را در سطح جهانی رسوا نسازند، به خیال خام خویش، جهت تحت الشعاع قرار دادن تبلیغات مجاهدین و دست آوردهای انقلابیون مسلمان، به بیان واقعاً دروغ پردازانۀ ظفرمندیهای ارتش سرخ پرداخته و مردم را با جنایات ارتش سرخ، آشنا و آشناتر ساختند! تا آنجا که نزد خیلی از مردم جهان این پرسش مطرح شده بود که: در حالی که خود روسها معتقد به این حد از فعالیت نظامی وکشت و کشتار و جنایت و تخریب و ویرانی هستند و از بیان آن خود را ناچار دیده و بدون کوچکترین احساس شرم و خجالتی آن را اعلام می دارند، ناگفتنی ها چه خواهد بود؟ و عمق این خیانتها تا کجا تواند بود؟!
درست همین وضع آشفتۀ روسها، فعالیت های ناشیانه و بی نتیجۀ آنها از یک طرف و تنها بلند شدن نعره و فریاد و کشت و خون و توپ و تخریب و… از افغانستان و آنهم، علیه روسها از طرف دیگر باعث شد که توجه ملتهای آزادۀ دنیا و بویژه مسلمان منطقه بدان سو (افغانستان در برابر ارتش سرخ) معطوف گردد. طبیعی ست که این جنگ ولو متضمن پیروزی ارتش سرخ هم باشد، در شرایطی که منطقه از نظر نظامی، جز در سطح محدودی از فلسطین، در حال صلح بسر می برد به ضرر روسها می باشد و به نفع پیام انقلاب اسلامی! زیرا از یک طرف مردم، تجاوز و جنایات روسیه را در افغانستان مورد توجه قرار می دهند و از سوئی رشد معنوی، سیاسی و… انقلاب اسلامی ایران را و از جانبی هم رشد و عمق و گسترۀ فعالیت های مجاهدین مسلمان افغان، آنهم در برابر خطرناکترین و مجهزترین ارتش جهان امروزی را! و از تطبیق و مقایسۀ اینها به نتیجه گیری پرداخته، آنی را بر می گزینند که به راستی با فطرت و سرشت انسانی آنها سازگارتر باشد.
دقیقاً به واسطۀ احساس دردناک همین ضربۀ گیج کننده از معنویت انقلاب اسلامی و نیز احساس همدردی کردن با «شیطان بزرگ» در قبال معنویت الهی اسلام و نیز پس از تفاهم با غرب بود که دست به حیلۀ دیگری زدند تا در پناه آن بتوانند اهداف بسیاری را برآورده سازند که تائی چند از این قرار تواند بود:
1 ـ هجوم و تمرکز تبلیغات مسموم کننده را از روی افغانستان و جنایات ارتش سرخ کم کردن و منتقل ساختنِ آن به زمینه ها، مسایل، موارد و جایگاه دیگری.
2 ـ انقلاب اسلامی را با یک یورش ناگهانی از پا درآوردن و ریشه اش را سوزانیدن و اگر نشد: او را مشغول حوادث و موارد رنجبار و مصیبت باری ساختن و از این طریق رشد را از او گرفتن!
3 ـ زمینۀ فعالیت به دشمنان انقلاب اسلامی را فراهم آوردن و از این طریق زمینه سازی برای خدشه دار کردن و مشوب ساختن انقلاب و فعالیت مزدوران شرق و غرب و باز کردن باب تازه و خوراک جدید تبلیغات، در برابر تبلیغاتی که به نفع انقلاب اسلامی در جریان است.
4 ـ جواب الطاف محبت های غرب و سکوت مرگبار وی را در رابطۀ با مسئلۀ تجاوز ارتش سرخ، از طریق همکاری نظامی با دشمنان انقلاب اسلامی دادن و آمریکا را راضی ساختن!
5 ـ مجاهدین مسلمان و سنگرنشینان جان بر کف افغانستان را به شبهۀ تنهائی انداختن و القاء این نکته که: چون انقلاب اسلامی خود در پهنه و زمینۀ وسیعی مشغول و گرفتار می باشد، شما تنها بوده و نمی توانید به آن متکی و دل گرم باشید!
6 ـ و بالاخره مردم دلباخته به انقلاب اسلامی را در سراسر جهان نسبت به آیندۀ انقلاب اسلامی مردد ساختن و لااقل در انتظار پیروزی انقلاب اسلامی بر دشمنان داخلی و خارجی نگهداشتن و دهها مسئلة دیگر! و آن حیله که منتظر این همه نتیجه از آن بودند، تحمیل جنگ صدامی علیه ایران و انقلاب اسلامی آن بود!
اید اعتراف نمائیم که نسبت تنگی میدان مقاله، نمی تواند همۀ اهداف روسیه به همین موارد خلاصه شده و در کنار اهداف یاد شده اهداف اقتصادی، نظامی و… را هم در حال و هم در آینده دنبال نکرده و مورد توجه قرار نداده باشد! ولی ما نسبت محدودیت فقط به ذکر نکته هائی بسنده کردیم که برای اکثر مردم روشن تواند بود. همچنانکه نتوانستیم خیلی موارد و مسائل دیگری را که بویژه در رابطۀ با جنگ ایران و عراق مطرح تواند شد، مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم.
اما از آنجا که انقلاب ریشه در معنویتی مطهر و تطهیر کننده داشته، از چشمه سار فطرت انسانی و از ملکوت باطن آدمی آب می خورد، نه تنها رشته های استعماری شان در برابر نعمات رحمانی و تلاشهای مؤمنان به اسلام و قرآن پنبه شد که: صدام در نخستین روزهای تجاوز، عین حالت روزهای نخستین ارتش سرخ روسیه، به ناتوانی خود اذعان پیدا کرده و در پی چاره جوئی بر آمد و ملت افغانستان که منافقت، سبعیت و درنده خوئی روسها و همگامی و همراهی شان را با غرب جنایت پیشه بهتر و بیشتر از پیش باز شناخته بودند، بدون کوچکترین احساس ضعف، تنهائی، خستگی و… و حتی با اعلام آمادگی جهت شرکت در جنگ تحمیلی علیه صدام، هم علیه تجاوزگران روسیه با همۀ قدرت تاختند و سنگرها را تا لحظۀ حاضر داغ و هراس آفرین برای دشمنان خویش نگهداشتند و هم با حیله های سیاسی ـ استعماری غرب که می خواست از زمینه به نفع خویش بهره گیرد، به مقابله پرداختند!

به هر حال، از آنجا که معنویت الهی اسلام، باطن این مردم را منقلب ساخته و بسوی ارزشهای متعالی، پایدار، حرکت آفرین و ایثار برانگیز کشانیده است، حاضر شده اند رنج هر گونه خسارۀ مالی و جانی را تحمل نمایند. اما، از بیم بردن رنج، تن به پستی، به بدی، به ذلت، به اسارت، به محکومیت، به ظلم، به ستم، به قلدری، به زورگوئی و… ندهند! و با اتکاء به خداوند و در شعاع فروزان معنویت اسلامی، پذیرای رنج حدود یک میلیون شهید عزیز و افتخارآفرین باشند.

نتیجۀ همۀ آن نیرنگها و جنایتها و پلیدی ها، و همۀ این پاکبازیها و خلوص ها و ایثارها و مقاومت ها و… آن شد که: اسلام، پیام الهی اسلام و معنویت روحنواز اسلام رشد و گسترش یافته از سوئی باعث شکست و سرافکندگی دشمنان اسلامی گردد و مردم جهان بخصوص ملتهای مسلمان عراق، لبنان، سودان، مصر، آفریقای جنوبی و… را متوجه قدرت و توانمندی مکتب نجات بخش و حیات آفرین اسلام بسازد و از دیگر سوی، مردم جهان سوم و بویژه مردم مسلمان را آگاهی بخشیده و نه تنها نسبت به شعارهای پوچ سوسیالیسم بی اعتماد ساخته و هرگونه امیدشان را نسبت به این اندیشه و شعارهای ادعائی آن به یأس مبدل نماید که شدیداً آنها را متوجه خطر آن نیز گردانید. چه این ملتها به خوبی دریافتند که پلانهای نظامی روسیه در مورد افغانستان کارآئی و نتیجۀ مثبتی که نداشته هیچ، علاوه بر رسوائی و فضیحت روسیه، شکستهای سیاسی، اقتصادی، نظامی و… متعددی را نیز بر وی تحمیل نموده است، و این واقعیت را به صورتی اجمالی حتی می توان در مورد سکته های پی در پی رهبران روسیه نیز مورد شناسائی و بازیافت قرار داد که در ظرف سه سال، چهار رهبر این مملکت که با مسئله به صورتی درگیر بودند، سه تایشان سکتۀ نمی دانم قلبی و مغزی و…! کردند!
آنچه آمد، هرگز و به هیچ روی نمی تواند بیانگر نیرو و قدرت قطره ای از بحر مواج معنویت اسلامی باشد و ما فقط به مسائلی پرداختیم که احدی را یارای چشم پوشی از آنها نتواند بود و نه همۀ آنچه در این زمینه تواند بود!
به هر حال، روسها که به خوبی متوجه کهنه شدن، فرسوده شدن و رسوا شدن شعارها و ادعاهای سوسیالیستی خویش و نیرومندی و فعال بودن اندیشه های اسلامی شده و به این یقین رسیده اند که تسلط سیاسی ـ نظامی بر ملت مسلمان افغانستان ـ تا این ملت مسلمان می باشند ـ محال می باشد، بر آن شدند که جهت رهائی خود و سربازان ارتش سرخ، جهت فرار از ننگ، تجاوز و شکست، جهت سرپوش نهادن به شکست ایدئولوژی خویش، جهت تحریف اذهان ملل محروم جهان سوم، جهت تحریف مسیر انقلاب، و دهها مورد دیگر، با شریک جرم همیشگی و همپیالۀ استعماری خویش (آمریکا)ی جنایت پیشه، سر یک میز مذاکره نشسته و جبران شکستها و راه ترمیم و سرپوش نهادن به نارسائی ها و ناتوانی های خویش را به توافق برسند! بدا و بدا به حال اینان! اینان که به یک حساب، تمام قدرت تسلیحاتی و سیاسی جهان کنونی را در دست دارند، در برابر پرتو خیره کنندة اسلام چنان به تزلزل و تذبذب افتاده اند که همۀ شعارهای بیشرمانۀ خویش را زیر پا نهاده و در پیش چشم مردم جهان و همانهائی که در برابر شان شعار سازش ناپذیری با امپریالیزم را سر داده بودند، رهبر امپریالیست های خون آشام جهان را در آغوش می گیرند و با وی روی خون و ایده آلهای میلیونها انسان به مصالحه و سازش و توافق و… می رسند! ننگ تان باد از چنین خجالتی!

هر چند این مقاله جز به کلیات نپرداخته، اما گمان ما براینست که از آنچه آمد، قدرت معنوی اسلام تثبیت شده است و قدرت شکنی آن نیز! لذا معتقدیم که اگر امت اسلامی و ملت مسلمان افغانستان به جهاد مقدس خویش با دلگرمی شایسته و لازمی آن ادامه داده و چراغ معنوی جهاد اسلامی را فرا راه خویش داشته باشند، پرتو نورانی وی، همانسان که تاریکیها و زوایای پنهان نارسائی، خدعه و شکست استکبار شرق را نمودار ساخته است، می تواند، کدارتها و تاریکیهای توافق های اخیر سران استکبار، در مورد افغانستان، را نیز از بین ببرد. چه اعتقاد جازم داریم که تا معنویت اسلامی در خانۀ قلب یکایک ملت مسلمان افغانستان می درخشد و شعاع تابندۀ آن ابعاد مختلف حیاتی آن ملت را روشنائی می بخشد، نه تنها امکان سلطۀ روسیة تجاوزپیشه بر کیان و کانون اندیشه و عمل این مردم نمی رود که دیری نخواهد پائید که جوشش و خیزش سیل توفندۀ انقلاب اسلامی، پوزۀ استکبار را به خاک مالیده و معنویت اسلام بر کرسی حاکمیت آن دیار تکیه خواهد زد. انشاء الله! که:

أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ…

این مقاله در جزوۀ تحت عنوان ششم جدی در پرتو معنویت انقلاب اسلامی از طرف ستاد برگزاری مراسم ششم جدی ـ خراسان، در تاریخ اول دیماه (جدی) 1364 هـ ش به تیراژ 5000 جلد چاپ گردیده است.