دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

سوسیالیسم و فرهنگ

طوریکه برای همگان روشن است شوروی ادعای پیروی از مارکسیسم را دارد. ما نمی خواهیم در این زمینه وارد جزئیات و نقد و بررسییِ واقعیت این ادعا شده باشیم. لیکن آنچه از اعترافات ایدئولوگ های برجستۀ وابسته به این دولت بر می آید روشن گر این مطلب است که اینان خلاف گفته های نویسندگان دست سوم و چهارم مزدور داخلی و جیره خواران بی خبر خارجی، خویش را به سوسیالیسم در حال گذر می یابند. نظر سایر مارکسیست ها که در مورد حکومت و رژیم فعلی شوروی روشن است. بگذریم از اینکه آنان خود چه پنداری را در سر می پرورانند و اما اگر این مسئله را بپذیریم که شوروی در حرکت به سوی سوسیالیسم می باشد، باقی می ماند بررسی ریشۀ باورداشت های فرهنگ سوسیالیستی.
سوسیالیسم اساس فرهنگ انسانی را نخست بر مادیت نهاده و در ثانی این مادیت را به نوعی جبر پیوند زده تا به خیال خود بتواند نوعی قانونمندی را در طبیعت حرکات اجتماعی تثبیت نماید.
بازتاب این باور و اعتقاد این می شود که انسان موجودیست مادی، و مجبور و این دو اصل زایندۀ اصول و فروع دیگری ست، چه اندک تأمل در موجودیت انسانی مادی و مجبور می رساند که نخست این انسان، تهی از معنویت، اثر، اراده، انتخاب و هدف بوده و جز موجودی هرز، پوچ، آلت فعل و بازی طبیعت کور و کر چیز دیگری نتواند بود.
لذا فرآورده های علمی و فرهنگی این انسان نمی تواند جز بر مبنای مادیت استوار باشند. پس فرهنگ در اندیشۀ سوسیالیستی می شود روبنا، از آنجهت که انسان روبناست و آنهم مجبور، این جبر در زمینۀ اندیشه های وی نیز حاکم بوده و فرهنگ انسانی نیز در تحت قدرت اجبارهائی ست که ناشی از مادیت می باشد.
جالب مسئله و آنچه مایۀ تمسخر به این باورهاست اینست که جبر حاکم بر انسان درین مکتب ناشی از نیازهای انسانی است! به این معنا که نیاز انسان به امور اقتصادی و امرار معیشت، وی را به تلاش و حرکت و تکاپو واداشته ولی شرایط و روابط تولید و توزیع ناشی از این نیاز، سازنده و زایندۀ فکر و در نتیجه فرهنگ جوامع بشری می گردد! گویا فراموشی هراسناکی به آقایون دست داده است که خودِ نیاز نوعی اندیشۀ زادۀ «شناخت»، «مقایسه» و «انتخاب» است.
اگر از ورود بیشتر به دقایق فلسفی مندمج در مسئله بگذریم، این واقعیت جلوه گری می دارد که اساساً بینش فلسفی و انسان شناسییِ فلسفی مارکسیسم خودآگاهانه و یا ناخودآگاهانه زیر تأثیر روابط سیاسی و اقتصادی ناشی از افکار و تمایلات ضد انسانی و ضد علمی سختی قرار داشته و هنوز هم که هنوز است مردی مردستان از تبار حقیقت پرستان انسان گرای در میان گردانندگان و کارگزاران این مکتب ظهور نکرده است تا به این همه تمسخر و پوچی آگاهانه بشورد! و تاریخ فرهنگی مارکسیستی را جهتی نو بخشیده و این همه لکه های تمسخر را از ریش آن پاک کند و همین امر باعث آن شده که سیاست خارجی و نیز سیاست داخلی مملکت شوروی بر پایۀ فرهنگی مادی و زیر تأثیر مستقیم آنچه اقتصاد می نامیم باقی بماند.
مقولۀ تمسخربار دیگری که از بطن این باورداشت های مادی و مغایر و حتی مخالف این باورها روئیده و رشد چشمگیر ولی ضد انسانی ئی هم نموده مسئلۀ هدف و وسیله و بدتر از اینها این ایدة شیطانی که: هدف وسیله را توجیه می نماید، می باشد.
وجود همچو شعاری در همچه مکتبی که بر پایه های مادی محض بنا یافته، خود مؤید وجود ایدۀ استعمارئی نهفته در ذات مکتب است.
بگذریم از اینکه باور به مسائل «هدف» و «وسیله» و قبول توجیه هدف و وسیله را با اندیشۀ جبر مادی نمی شود تطبیق کرد، چه سر فلسفیدن نداریم و بر آنیم تا فرایندهای اجتماعی این باورداشت ها را بدرک بنشینیم.
لذا می بینیم که فرهنگ سوسیالیستی، از چند جهت ناقص، غیر علمی و خلاف جهت فلسفۀ خودش و در نتیجه ضد تکامل انسانی ست.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

نخستین مسئله

نخستین واقعیت انکارناپذیر جوامع انسانی را در زمینۀ روابط و مناسبات به اصطلاح ذات البینی و نیز در رابطه با حیات فردی، خواسته ها و ایده آل هائی تشکیل داده و فرهنگ حاکم بر زندگی شخصی و یا جامعه است که مسیر اصلی حیات آن را طرح، نمودار و جریان حرکت را در مسیر طرح شده، جهت می بخشد.
بررسی دقیق فلسفییِ این واقعیت نشان می دهد که این حقیقت غیر قابل انکار بوده و عام است. لذا آنانی که فرهنگ را نوعی روبنای اجتماعی و اقتصادی می دانند چون، در یک کلام، طرح روابط اقتصادی بصورت عام، جزء فرهنگ انسانی است نمی توانند از زیر بار این واقعیت فرار کنند.
ما در این نبشته بر آن نیستیم تا بحث را پهلوی فلسفی خاصی بخشیم، چه اینکار در خور فرصتی دیگر و رساله یی دیگر خواهد بود.
به هر حال، فعالیت اجتماعی زادۀ باورداشت های خاص خود است و جریان ها و باورداشت های مختلف در زمینۀ واحد، زایندۀ نتایج مختلف از زمینۀ واحد تواند شد. حال این زمینه چه بعدی از ابعاد جامعۀ انسانی باشد، فرقی نمی کند؛ زمینۀ فردی یا اجتماعی، اقتصادی و یا سیاسی، اخلاقی و ایمانی یا حتی زیبائی شناسی هرگز فرقی نمی کند، آنچه مهم است رابطه ئی ست که از ایمان و نگرش به زمینۀ ویژه پدیدار می شود.
اگر بخواهیم مسئله را در رابطه با سیاست جامعه ئی مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم، نخست باید، پایه های فرهنگی ئی را که این سیاست از بطن آن پاگرفته است، مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم تا بعد ریشۀ باورداشت های فرهنگی جامعه را لمس نمائیم و پس از آن مسئله است که متوجه پهلوی هدفمندی این سیاست پا گرفته از آن فرهنگ مبتنی بر آن باورداشت های ویژه می شویم.
درک هدفمندی هم می تواند ما را به ریشۀ باورداشت های فرهنگی برساند، اما آنچه در این میان مهم است پیوند و روابط انسانی ئی هست که از عملکرد به زمینه های مسئولیت زای این اهداف تولید می شود و هر چه تولید رابطۀ انسانی و تعاون بیشتر، جلوۀ روح انسانیت و نوعدوستی و عدالت گرائی و اخلاصمندی و ایثارجوئی و از خودگذری و کمال یابی در فرهنگ تبلور و تجسم بیشتری داشته و بر حقانیت و نزدیک بودن آن فرهنگ و باورداشت ها به فطرت و هویت فطری انسانی خواهد افزود.
اینک با درک این مسئله می پردازیم به بازیابی دو مسئلة مربوطه به سیاست خارجی شوروی در رابطه با مسئلۀ ویژۀ افغانستان: یکی هدف از بروز این حرکت ضد مردمی؛ و دوم: ریشه های این هدف.
هدف از این حرکت، همانسان که برای همگان روشن است چیزی جز استثمار مردم و سرزمین افغانستان نبوده و نتواند بود و هر که در هر جائی هم بخواهد توجیه و تفسیر دیگری برای این مسئله بتراشد جز همکاری و همزبانی با استعمار، گام دیگری بر نداشته و جز به فعالیت های غیر انسانی همکاری و همراهی ننموده است.
اشغال نظامی افغانستان! آنهم در زمانی که مردم بیش از دو صد هزار کشته داده اند و مصمم اند هر طور شده حکومت غیر قانونییِ محلی را ـ که می خواهد جهت جامعۀ افغانستان را به جانب شوروی بچرخاند ـ سرنگون ساخته و دولتی آزاد و بدون وابستگی ایجاد نمایند، چه تفسیری می تواند داشته باشد؟!
توجیه سازیها و تفسیر پردازیها زمانی خواهد توانست ذهن انسان را متقاعد و آمادۀ پذیرش بسازد که حرکت مردم یکپارچه، همجهت، دشمن شناس و با هدف نمی بود، ولی اکنون که مردم، هم ملیت های ملت فروش و استعمار زدۀ خویش را به همان دیده ئی می نگرند که مشاورین استعماری شوروی را و زبان شان یکی ست و جهت شان نیز، اکنون که مردم دشمن خویش و دوستان دشمن خویش را خیلی خوب می شناسند و نیز هدف نهائی خود را در تشکیل حکومتی اسلامی، در فریاد هائی رسا نقش کرده اند و یگانه و نهائی علت آواره شدنها، زندانی دادنها و شهید شدن هایشان هم جز مخالفت با حکومت مارکسیستی متمایل به شوروی نبوده و نیست و علت حمایت شوروی را نیز از وی خیلی ها خوب درک کرده اند و می دانند که اگر شوروی را نیز جز ایدۀ استثمار به این عمل مجبور ساخته بود، این همه انسان بی گناه را نمی کشت و دهها مطلب دیگر؛ در چنین زمانی برای چه کسانی جای تفسیرهای غیر استعماری باقی خواهد بود؟!
لذا حرکت استعماری شوروی از نظر هدف روشن است و اگر ما هم این حرکت را غیر استعماری بدانیم گذشته از این که سایر مردم دنیا این باور را نداشته که به حماقت ما خواهند خندید، و اما می رسیم به بازشناسییِ پهلوی دیگر مسئله.

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

چرا شوروی به افغانستان حمله کرد

 بررسی مسئلۀ حملۀ نظامی شوروی به افغانستان را، و یا به صورت دقیق تر، روح و یا جوهر استعمار ـ با در نظر گرفتن معنای درست این اصطلاح که عبارت از ایدۀ آبادانی باشد و معنای انحرافی و مصطلح شدۀ آن که ایدۀ تجاوز و بهره کشی را تداعی می دارد ـ از چند بعد و پهلو قابل بررسی و دقت می باشد.
استعمار را می توان از نگاه خشک و خالییِ سیاست تدقیق کرد، از نگاه حقوق بین المللی نیز، از نگاه فلسفۀ حقوق و سیاست نیز، از دیدگاه اقتصاد نیز، از چشم انداز یک استعمارگر و یا یک دولت استعماری و یا یک ملت استعمار شده نیز، از پهلوی اخلاق و روابط اجتماعی نیز، از مجرای دید مذهبی خالص نیز، از بعد نظامی نیز، و بالاخره از چشم انداز فرهنگ و ایدئولوژی نیز.
حملة شوروی را به افغانستان نیز می توان در رابطة با هر یک از این دیدگاهها مورد تأمل قرار داد، و ما در این نبشته بر آن شدیم تا مسئله را در رابطه با فرهنگ و ایدئولوژی دولت مردان شوروی مورد تدقیق قرار دهیم.
این دیدگاه را از آن جهت بر سایر چشم اندازها موجه یافتیم که باور داریم همۀ حرکات انسانی اعم از آفاقی و انفسی از زیر بنای ایدئولوژیک پا می گیرد؛ چرا که حرکت نتیجۀ انتخاب و اراده و مقایسه و شناخت و نیاز و هدف می باشد. لذا به هر اندازه ایدئولوژی فرد و یا جامعه ئی بازتر و پهنه مندتر، انسانی تر، پالایش یافته تر، متکامل تر و از نهادها و ریشه های متعالی تر و تعهدزاتر و مقدس تری پا گرفته باشد
به همان میزان فرایند عملکرد به آن، نتیجه بخش تر، الفت آفرین تر، آزادی آورتر، عدالت گسترتر، سازنده تر و تکامل بخش تر خواهد بود و در صورت خلاف، طبعاً نتیجه و فرایند آن نیز در جهت خلاف اینهاست.
روی همین باورداشت بود که حملۀ شوروی را برای بازشناخت و ریشه های این عمل استعمارگرایانه از پهلوی نهادهای فرهنگی و ایدئولوژیک آن و به ویژه روح ایدئولوژیک حاکم بر این فرهنگ، مورد نظر قرار دادیم؛ ولی بر آن نبودیم تا همۀ ابعاد و پهلوهای برخاسته از این ریشۀ خبیثه را بررسی نمائیم، چه اینکار در خور کتابی مفصل می باشد و نه در حوصلۀ یک مقالۀ کوچک. لذا، ما به بررسیِ نهادهای مادییِ ایدئولوژیک حاکم بر سیاست شوروی و زمینه های تطبیق آن از دیدگاه فلسفی در مورد افغانستان و موارد مشابه آن پرداختیم؛ و بعد تزویر هائی که شوروی جهت به انحراف کشانیدن ذهنیت مردم جهان در زمینۀ تحریف و مسخ مفاهیم انسانی و به صدا در آوردن بلندگوهای نصب کرده در جوامع دیگر به کار می برد. در قسمتی دیگر، نخستین ساقۀ پا گرفته از آن ریشه و موارد زاده شدۀ از این شاخه را به تجربه نشستیم و در آخر هم درد دلی و تمام.
امید است آنانی که این نوشته را می خوانند، در زمینه به شناختی درست از نهادهای سیاست شوروی در افغانستان دست یافته و این شناخت، مسئولیتی در ایشان ایجاد نماید و این مسئولیت حرکتی بالنده و تپشزای در حیات ایدئولوژیک شان ببار آورده و در پرتو بازیافت جهتی نو در رابطه با ایدئولوژئی توحیدی، دست در دست همۀ مستضعفین جهان و به ویژه مسلمانان محروم افغانستان بر شیاطین مستکبر جهان، چنان بشورند که از استعمار جز در قاموسها یادگاری باقی نماند.
در بازیافت ریشه های چهرۀ سیاسی ممالک کنونی جهان و مشخص ساختن خطوط نهادین آن چهره ها، و نیز بردن حداکثر استفاده از زمینه های تاریخی ـ سیاسی آنها، بر آنیم تا نگاهی به
ریشه های چهرۀ سیاسی مملکت شوروی و خاستگاه این سیاست در رابطة با افغانستان بیندازیم.
این دقت را از چند دیدگاه جالب، قابل نگرش و ضروری دانستیم؛ نخست از دیدگاه انسانی، چه در شرایط فعلییِ مردم مستضعف افغانستان، ایمان و انسانیت بر آن میداردمان که توجهی به آن در سطوح مختلف داشته، فریاد مظلومیت شان را بگوش آنهائی که فرصتی برای شنیدن دردهای انسان و انسانیت دارند برسانیم، هر چند این نبشته اصل موضوع، ریشه ها و یا «نهادهای سیاست شوروی در افغانستان» است، اما چون مربوط به سرنوشت مردم افغانستان می باشد و همین علل بوده که آن معلول های دردناک را ببار آورده است، بررسی آن خالی از فایده نتواند بود؛ و اگر نتواند، دردهای تألم بار منِ افغانی محروم و آواره را مرهمی باشد، حتماً می تواند، هشداری باشد آنهائی را که هنوز بصورت مستقیم از گزند این تجسم پلیدی (شوروی استعمارگر) در امان مانده اند.
دو دیگر، از جهت توجه به مبارزۀ اسلامییِ این مردم غیور و آزاده و علت رسائی ها و نارسائیهائی که درین مبارزة اوج گیرنده داشته اند و می تواند بر تجربه های ناب و تلطیف شدۀ مبارزات اسلامی بیفزاید و نیز از آن سبب که در ظرف چهار پنج سال، چندین کودتای خونین و شوروی گرایانه داشته و حتی اکثراً به همکاری و طراحی شوروی تجاوزگر؛ ـ که علت ها و روشهای اصلی این مسئله را ما در نوشته های «استعمار شوروی در رابطة با افغانستان» و «آیا انقلاب افغانستان انقلاب اسلامی است؟» بصورت مفصل شرح کرده ایم و آنهائی که طالب بررسی بیشتری هستند به آنجا ارجاع می داریم ـ و هم از این دیدگاه که شوروی با پیاده کردن صدها هزار سرباز از ارتش سرخ بدان تجاوز کرده و آن را در قبضۀ خویش در آورده است و عمدۀ همۀ اینها، آنچه علت این مسائل بوده است.
آنچه درین میان چشمگیر تر از سایر زمینه ها تبارز و تظاهر دارد، وضع و شیوۀ اسلامی مبارزۀ مردم افغانستان می باشد که طبعاً این مسئله علتی دارد. موقعیت بسیار حساس جغرافیائی و استراتژیکی افغانستان که می تواند پلی باشد حرکت شوروی را برای رسیدن به آبهای گرم جنوب ـ البته نه بدون واسطه ـ و نیز زیر نظر داشتن هر چه بهتر و بیشتر کل منطقه و حرکات مفید برای سایر ابرقدرت ها، سبب شد تا استعمار شوروی تارهای مرئی و نامرئی استعمار را بر گرد این پیکره بتاید.
از جانبی نهضت اسلامی اخیر جامعۀ اسلامی بگونه ئی نپخته در میان ملت مسلمان افغانستان راه یافته بود و می رفت تا با ویران کردن کاخ استعمار غرب به نوکری ظاهرشاه و درهم کوبیدن بتهای ضد اسلامی حکومت و رژیم طاغوتی اش، حکومت الهی را بر ویرانه های آن بنا کند و…، باعث شد تا استعمار شوروی که خطر را جدی یافته بود پشت سرهم کودتا براه انداخته و مردم نیز کشته داده و حکومت اسلامی بگویند، تا آنکه نهادین خصیصۀ ضد انسانی مارکسیسم یعنی زورمداری، استعمارگری، تجاوزطلبی، خونریزی و توسعه جویی به شکل تجاوز مستقیم و اشغال نظامی افغانستان چهرۀ کثیفش را نمودار ساخت.
نهضت اسلامی افغانستان با وجودی که هنوز به پیروزی نرسیده است، برای مردم این مرز و بوم بسیار گران تمام شده و صدها هزار شهید خونین کفن داده است. روش های استعماری مسئله را ما
در نوشته ئی دیگر شرح کرده ایم، لذا در این جا بر آنیم تا روشن نمائیم که هستۀ استعماری این مسئله بر روی چه پایه هائی قرار دارد، چه روشن شدن و نمودار ساختن خاستگاه اصلی ئی این مسئله است که بیانگر روش مبارزه با علت آن بوده و می تواند هم برای ما و هم برای دیگران زمینۀ تجربة سیاسی و اجتماعی باشد؛ و اگر این نبشته بتواند القاء کنندۀ این مفاهیم شده و در راه نابودییِ ریشه های استعماری کمکی باشد، نویسنده از کار خویش راضی تواند بود. خدا کند که چنان بشود!

دسته‌ها
تهاجم و شکست شوروی در افغانستان

تذکری بر چاپ دوم

از آنجا که تاریخ را امری انسانی بشمار می آورم ـ همانگونه که انسان را، از دیدگاهی کاملاً ویژه، امری تاریخی ـ با رویدادهای تاریخی، با نگرشی تحلیلی برخورد نموده ـ و همانگونه که برخی از دوستان متوجه شده اند ـ به جای گزارش زمانوار وقایع و رویدادهای مهم تاریخی، عنان بیان و بنان را بدست نگرشهائی می سپارم که روی دلایلی، حول واقعه و یا رویدادی تاریخی میتوان ابراز و ارائه کرد. و این، دأب منِ بنده بوده و هنوز هم می باشد.
از اینرو، اگر در این رساله و یا رساله های دیگری که حول رویدادهای تاریخی رقم خورده اند، با ذکر تاریخوار حوادث مواجه نمی شوید، علت را آن بشمارید که نگارنده سر تاریخ نویسی نداشته و ارائه ی «تحلیل تاریخ» را مؤثر تر از خودِ آن می پندارد؛ چرا که در این روش، علاوه بر ذکر امری تاریخی، خواننده با مطالب متنوع دیگری نیز ارتباط برقرار ساخته و متوجه بسیاری از نکات مهمی خواهد شد که در آن تاریخ مورد توجه، نیاز، علاقه و… مردم و یا حداقل خودِ نویسنده بوده است.
بهر حال، از آنجا که کتاب «تهاجم و شکست شوری در افغانستان» در تاریخ کشور ما امری قابل توجه بوده و با آنکه یکبار آن را به دست نشر سپرده بودیم، چون نحوۀ پرداخت و تحلیل قضیه به نحوی جدی قابل تأمل می باشد، بر آن شدیم تا آن را مجدداً به نشر بسپاریم.
مزیت این چاپ بر چاپ اول آن بر اینست که:
یکم ـ ویرایشی مختصر ـ بسیار مختصر ـ صورت گرفته و اغلاط مطبعی برطرف شده است؛
دویم ـ نوشته ها و مقاله های پراکنده در یک مجلد گرد آمده اند؛
سیّم ـ از حروفچینی و صفحه آرائیِ تازه ئی برخوردار شده است.
امیدواریم خوانندۀ این رساله، به اجر زحمت مطالعۀ خود دست یابد!

و هدایت از اوست