دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 12: هراس بارترین خوف جان در فروتنی مقابل پروردگار

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مد سخنرانی 42 دقیقه
آرمانهای نبی اکرم (ص)
جلسه دوازدهم
هراس بارترین خوف جان در فروتنی مقابل پروردگار
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین الحمد والثناء لعین الوجود والصلوات والسلام علی واقف مواقف الشهود علی آله امناء المعبود .
اما بعد قال رسول الله : اللهم اجعل خشیتک اخوف الاشیاء عندی.
بار پروردگارا! فروتنی درمقابل خودت را حراس بارترین خوف برای جانم قرار بده.
عبس خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم
به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم
چو آن طفلی که رقص بسملش در اهتزاز آرد
نفس ها را پریشان یافتم و ناز طرب کردم
به داغ صد کلف وا سوختم ،از خامیی همت
چو ماه از خانه ای خورشید اگر، آتش طلب کردم
مخواه از موج گوهر، جراَت طوفان شکاری ها
کمند نا رسای داشتم، صید ادب کردم
زحسن بی نشان تاوان مایند، رنگ تمثالی
در غیرت زدم ، آیینه داری را سبب کردم
به مستان می فروشم بی خودی تمحید مکتوبی
مدادش را دوات از، سایه برگ عنب کردم
چو شمع از خلوت و محفل شدم ،مرهون داغ دل
زچندین دفتر آخر، نقطه یی را منتخب کردم
به مشق عافیت راه دیگر نگشود ، این دریا
همین چون موج گوهر، گردن را بی عصب کردم
نرفت از طینتم شغل تمنای زمین بوسش
چو ماه نو جبین گر سوده شد، ایجاد لب کردم
ندامت داشت بیدل ، معنی موهوم فهمیدن
به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب کردم
اخرین شب است که دوستان را درد سر میدهم ، هر چند بر فراش امام مجتبی نشسته هستید و در بیت الحسن قرار دارید ، به کریمی حسن کرم نمایید و بر بنده وفضولی های چند شبه که داشتم ببخشید.
امشب نیز به ادامه بحث های مربوط به آرمان شناسی و آرمانهای پیامبر اکرم ص بحث خواهیم داشت، و آرمان شناسی را ادامه خواهیم داد به امید اینکه بتوانیم مقارنه داشته باشیم بین خود و آرمانهای خود ونگرش های آرمانهانی خویشتن، با رهبر مان وپیشوای مان و پیامبر مان و بزرگ مان وامام مان و مرجع همه چیز مان.
حضرت در این آموزه صحبت از یک اصل اصیل ورسیل وزیبا و دل انگیز دارند ، یک آرمان بی نهایت عالی که اگر در جان انسان محقق بشود و شکوفا گردد، کمترین میوه هایش بهشت را به شگفتی وا میدارد، کمترین میوه هایش و اثرش بهشت را به شگفتی وا میدارد.
اللهم اجعل خشیتک اخوف الاشیاء عندی.
از خداوند مقام خشوع مرتبه و منزل خشوع و فروشکستگی را میطلبند.
آرمان پیامبر این است که به مقام خشیت برسد ، برای درک بهتر این مقوله بهتر است مانند شب های گذشته ، عرایض مقدماتی داشته باشیم و آنرا قانون مند ساخته و هدیه دوستان بداریم.
موجود ممکن خواه فرشته باشد خواه انسان و حیوان خواه کوه و دریا ، از دید گاهی شکست پذیر است ، حال اگر نمیخواهیم که از این واژه استفاده کنیم ، میتوانیم که بگوییم موجود ممکن نرمش پذیر است ، از ویژه گی های فطری موجودات ممکن یکی نرمش پذیری او هست در برابر والای ها ، در برابر شایسته گی ها وعظمت ها.
وقتیکه در برابر چیزی عظیم تر ، عزیزتر ، شریف تر ، والا تر ، زیباتر ، لطیفتر ، عمیق تر ، قرار گرفت با مراجعه به خویشتن ودرک موقف خودش به نحو از نرمش دست پیدا میکند نرم میشود، شکستگی پیدا میکند تا به موجود شریفتر ولطیفتر و عزیزتر وقوی تر و والاتر نرسیده است ، گاه خودش را مجود بی بدیل خیال میکند:
هر چی هستم منم ، از نظر عقل از همه برتر هستم ، از نظر کنش از همه برتر ام ، از نظر موضع گیری از همه نشکن تر هستم ، گاه کارش به آنجا میکشد که در برابر خدا هم گردن کشی میکند ، وراحت هم گردن کشی میکند که ما کم نداریم.
این جلو تر با حضرت استاد جناب بشردوست صحبت داشتیم ، گفتن تو از کی میترسی ؟ گفتم من که از خدا نمی ترسم ، دیگه از کی میخواهم بترسم، شوخی نمیکنم ها !!!
یعنی این را واقعا جدی از ته ته ته ته … دل میگویم ، بنده از خدا نمیترسم ، وقتیکه از خدا نترسم از کی میخواهم بترسم ؟ از کسها نمیترسم ، ولی اگر یک پشه یی چار دوبر گوش من مقاره بزند بلند میشود چار دو بر را نگاه میزنم ، چرا ؟ چون از پشه میترسم.
شما ها نمی ترسید ؟ چطور شده است در برابر همسر ها گردن ها هم چین فراخته است وسینه ها سپر ومشت ها آماده کوبیدن ، اما وقتیکه پشه میایه چه ؟
همین راحت انسان میشکند ، آن سختی وسفتی و گردن کشی به یک نرمش به یک شکست به یک سلطه پذیری بدل میشه.
به هر حال :
موجود ممکن نرمش پذیر است ، سلطه پذیر است ، وشکست پذیر است. آهن خیلی سخته همه میدانیم بلی ، در برابرتوان بالا تر از توان خودش نرم میشود ، این چیه ؟
سیم است
آهن است ولی چون توان بیشتر از توان آهن بوده این آهن نرمی را پذیرفته است ،
وداخل یک لایه از پلاستیک شده است ، هر جا خواسته باشیم خم وراستش میکنیم ،بابا آهن است ! خوب باشه آهن ، وقتیکه زور برتری قوت برتری قدرت برتری مقابلش قرار بگیرد ، راحت سلطه اش را می پذیره ، نرمش پذیر میشه ، به شکست خودش ازعان میکند.
گاه مایع چیزی مایع در برابر امری قوی تر قدرت مند تر سلطه دار تر قرار میگیره ، به جامد تبدیل میشه ( این آب است مایع هست اگر گذاشتیم در فریزر چه کار میشه ؟) یخ میکند و جامد میشه.
این چیه ؟ پلاستیک است ، ازچه درست شده ؟ چه بوده اول ؟ مایع یعنی چه یعنی نفت ، آنقدر بر این زور آوردن که جامد شدند .

همه موجودات همین طور است .
گاه مرده در برابر زنده قرار میگیرد وزند میشود ، ای را دیگه نشنیده بودید شما ! راحت هم زنده میشه ، این آب زنده هست یا مرده ؟
کجایش زنده است ، مرده است ؟
مالیکول هایش ؟ یعنی به حساب اینکه حرکت میکند نگفتم ، به حساب اینکه حیات دارد یا ندارد ؟ ندارد.
غذا های که میخوریم حیات دارند یا نه ؟
خوب وقتیکه در جان قرار میگیرند به چه تبذیل میشوند ؟
به حیات.
منتها زور لازم دارد ، این ها را همه بنده عرض میکنم ، معکوسش هم هست ، که چند شب قبل هم به عرض رساندم ، بعضی وقتها ما زنده را با زور می میرانیم ، یعنی دل که باید دو دستی و با اختیار و با افتخار تقدیم قدم های دلدار بسازیم آن قدر با او بد رفتاری میکنیم که میشویم مرده دل، و دلدار نشناس ، دل ما می میرد ، از ارزش ها میگوید تکان نمیخورد ، از والای ها میگوید بی خیال است ، از اوج ها برایش خبر میدهند بی اثر است.
چه کار کردی اقا !!!
ای دل زنده را تو میرانیدی !
از حسین ع و راه حسین ع و هدف حسین ع و آرمان حسین ع به او میگویند هیچ تاثیرندارد همین که از فرش حسین ع رفت ، باز همان آش هست و همان کاسه ، همان دروغ گفتن ها و همان دو روی کردن ها نفاق ورزیدن ها و ریا کاری ها و دنیا طلبی ها.
مگر فراش حسین ع فراش دنیا بوده ؟
درس که از این فراش گرفتیم در س دنیا بوده ؟ درس راحت طلبی بوده ؟
درس ریا کاری بوده ؟ درس دروغ گفتن بوده ؟
درس بنده نفس شدن بوده است ؟ یانه !!!
آن جا مقوله ها مقوله های دیگری هست ، به قول مولانا شمس :
این فراش فراش قدسیان است
با قدسیان آسمان من هر شبی یا هو زنم
صوفی دم از الا زند
من دم ز الاهو زنم
باز سپیدی حضرتم
طیهو چه باشد پیش من
من روح الهی دارم نفس چیست در برابر من ؟
از روح خویش در من دمیده است ،
باز سپیدی حضرتم
طیهو چه باشد پیش من
طیهو اگر شوخی کند چون باز بر طیهو زنم
نفس است کد بانوی من ، من کد خدا و شوی او
کد بانویم گر بد کند بر فرق کد با نو زنم
این جا می رسد ، ولی متاسفانه آن دل زنده که خداوند به او داده راحت می میراندش! خودش را از حیات قلبی محروم میسازد ، به حیات حیوانی که بخور و بخواب است محکوم.
به هر حال :
این فطرت، فطرت سلطه پذیری میخوایین بگین ، نرمش پذیری میخوایین بگین ، شکست پذیری میخوایین بگین، هر چه میخوایین بگین ، در تمام موجودات و در فطرت موجود ممکن نهفته است ، منتها :
وقتی پای فطرت انسانی به میان می آید ، نرمش پذیری انسان معنی دار میشود. به همان معنای که سالهای قبل پانزه شانزه سال قبل ده سال قبل خدمت عزیزان به عرض رساندیم، منتها به دلیل اینکه:
خوب عده از جوان های امروز و امشب این معنا را بهتر بفهمند ، به عرض می رسانم که مراد از اینکه میگوییم فرهنگ معنی دار ، سلطه پذیری معنی دار ، هنر معنی دار ، سیاست معنی دار ، وقتی این پسوند را به کنارش مگذاریم چه در نظر داریم ؟
چه ویژه گی های مورد نظر مان هست؟ که آنرا از بدیل هایش ممتاز میسازد و جدا می کند.
سلطه پذیری یا نرمش پذیری معنی دار اولین خصلتش این هست ، که شناخت مند هست. من در برابر شریف تر از خویش قرار میگیرم و شرافت وجودیش را میشناسم.
در برابر لطافت قرار میگیرم ، زیبایی ، کرامتی ، دانشی ، برکتی ، و …سایر زمینه ها ، والایی که آن والایی برای من شناخته شده است ، نه کور کورانه تابعش بشوم این ویژه گی اش شناخت مند بودن زمینه است.
دوم ارزش محور بودن زمینه هست ، مثلا در برابر عالم برتر ازخود قرار میگیرم ، راحت دستش را که هیچ ، گوشه یی عبایش را که هیچ ، نعلینش را می بوسم ، چرا ؟؟؟
چون دراین بوسه ارزش می یابم .
که فوق همه بازی های بچه گانه است .
میدانم که این بوسه زدن بر نعلینش جانم را عمر می بخشد، هستی ام را کرامت می بخشد ، به ارزش مرا مجهز می سازد که جز با بوسه زدن به نعلینش ، از راه دیگر به دستم نمی آید.
ارزش های نهفته در این کار را می دانم.
اگر سلطه یی را می پذیرم ، میدانم که چه ارزش در این خورد شدن وجود دارد.
در همین رابطه خوب است که نقد بزنیم به زنده گی های (بخصوص جوان های خود مان) چرا بیشتر جوان های ما وقتی متاهل میشوند، این نرمش پذیری را کم تر دارند، بخصوص در برابر همسر های خود شان.
دختر یک نوع سر کشی ویژه دارد و پسر نوعی سرکشی ویژه ، دیگه شمابرای چه ؟
شمای که به یگانگی باید می رسیدید ، تازه چرا به افتراق رسیدید؟
به جدال روی کردید؟
شمای که باید به نوع از فنا دست میافتید در برابر یک دیگر، آن هم برای ارزش های که در این فنا ، ودراین نر مش پذیری و در این شکست ، و در این نرم دلی ونرم خویی نهفته است .
چرا تون و متون به قول قدیمی ها ، تو ومن تو و من … شما شدید یک (من) دیگه (تو) وجود ندارد.
علت چه هست ؟
علت این است که هنوز او ارزش ها را نیافتیم، تا به جوان ها منتقل کنیم ، در زنده گی خود بنده نبوده ، داماد بنده هم که آمدی دختری بنده را گرفته ، دختر بنده فقیر بوه از نظر تربیتی به فقر تربیتی گرفتار بوده هنوز نمیتواند با همسرش که به زوجیت رسیده است یعنی به یگانیگی رسیده اند این احساس یگانگی را در خود داشته باشد، متاسفانه.
به هر حال : دومین ویژه گی امر معنی دار ارزش محوری او هست.
وسومین ویژه گی اختیاری بودنش هست ، به مفهوم گزینی بودنش ، من خودم این شکست را این نرمش را این پذیریش را عملا و با اختیار خودم انتخاب میکنم. چرا انتخاب میکنی ؟
برای اینکه ارزش مند است ، بر من می افزاید از من نمی کاهد ، اگر این سلطه پذیری اختیاری بود میشه معنی دار ، و آخرینش این که :
آرمان مدار هست ، هدف دار هست ، چرا این ارزش را قبول کردی و پذیرفتی وانتخاب کردی ؟؟
برای اینکه آرمانهای من بسیار والاتر اند ، بسیار عظیم اند ، بسیار شریف اند ، بسیار لطیف اند ، بسیار زیبا اند ، بسیار غنی مند اند ، بسیار غنی بخش اند ، آزاد کننده اند ، این سلطه را پذیرفتم ، این شکست را پذیرفتم ، این نرمش را پذیرفتم .
بر میگردیم به بیان خود حضرت : این آموزه آموزه بسیار عزیز و شریف است ، میخواهد حضرت برای ما بیاموزد که اگر در برابر هر کسی و هر چیزی گردن کشی میکنی سر کشی میکنی ، ا زخودت غرور به اصطلاح جوان ها نشان میدهی ، غرور!!! بسیار به این واژه و این مقوله و به جوهر این مقوله ستم شده.
همه خیال میکنیم توقع میکنیم ما اگر فلان کار را نکردیم برای این بوده که غرور مارا به هم می ریخته است. غرور چه هست ؟ میدانیم ؟
بار ها شده بود و شده است که با مرحوم والد (پدر) از بیرون شهر رو به داخل شهر رو به درون شهر می رفتیم ، کسانیکه هرات را دیده باشند :
این بیرون درب خوش یک کمی نسبت به خود بازار گود تر است ، منم که کوچک بودم هفت ساله هشت ساله ، وقتیکه به این قسمت می رسیدیم بابا میگفت ، خدا بیامرز:
پدر : که ببین سعادت .
میگفتم بلی.
پدر: نگاه کن بابا! به بازار مرد بیشتر است یا زن ؟
حالا او هفتاد سال پیش را عرض میکنم ، خوب او وقتا زن به بازار خیلی کم میامدند ، بعد بنده میگفتم ، تا جای که چشم من کار میکند مرد بیشتر است ، میگفت خوب نگاه کن ببین ریش هم دارند ، چون او وقت تراشیدن ریش کم تر رواج بود ، می گفتم بلی بیشتر شان ریش دارد ، می گفت تا کجا را میبنی ؟
میگفتم مثلا تا نصفه بازار را ، میگفت نه فلکه را مبینی ؟ میگفتم نه هنوز فلکه را نمیبینم ، می آمدیم بالا تر میگفت الان فلکه را میبینی ؟ میگفتم بلی ، می گفت خوب نگاه کن ببین مرد بیشتر اند یا زن ، باز نگاه میکردم، می گفت به پیاده رو ها نگاه کن نگاه میکردم ، میگفتم مرد . یک ته کله کی در جه یک میزد ته سر خود.
می گفت مرده شور را ریختت را ببرد، تو هر کس را که دیدی ریش دارد خیال مرد میکنی ؟
هر که را دیدی عمامه به سر شان است خیال مردمیکنی ؟ این ها مرد اند ؟
حالا ها چه ؟؟؟
مرد که دست به روی زن بلند میکنه ، این نی زن است، زن نیست که هیچ ، نا زن است اصلا.
تو اگر مرد هستی بر روی نفست دست بالا کن ، اگر واقعا غرور داری ، زن نفست مشو.
گفتیم بار دیگر هم میگوییم : متوکل عباسی با آن دم دستگاه بیرون شده آمده سر بازار دید کسی نشسته است. در خود است ، گفت این کی است که به حضرت ما احترام نمیگذارد ؟
گفتند :عارفیست ، زاهدیست از دنیا ترک گفته، و به اهل دنیا هم کار ندارد.
اسمش چیست ؟ گفتند : طاوس یمانی، از یمن است.
اسپش را دور داد آمد جلو طاوس، دید همین جوری سرش پایین است چشماش هم بسته ، لب هایش هم بسته است ذکر میگوید ذکر باطنی ، ذکر خفی میگوید.
خوب که نزدیک شد گفت : سلام بر طاوس.
طاوس بدون اینکه چشمش را باز کند،
گفت : سلام بر امیر ، فهمید که کیه .
متوکل عباسی می فهمید چقدر قدرت سلطه و سلطنتش بوده ؟
افغانستان و ایران و تاجکستان و ترکمنستان و ازبکستان و پاکستان و هندوستان و اطراف تونس و الجزایر و مراکش، همه زیر نگینش بوده . نصف دنیا!
گفت : مگر مرا نمیشناسی که به حضرت ما احترام نمیگذاری ؟
گفت : چرا می شناسم
گفت : من کیستم ؟
گفت : نمیگویم .
گفت : چرا نمیگویی ؟
گفت : میترسم ، بیم جان دارم.
گفت : همه با خبر باشید که طاوس در امان است ، بگو
یکی از این مکالمه ها چند شب قبل عرض کردم ، همان را بگویم ؟
گفت : من کیستم ؟
گفت : تو سگی سگی منی!!!
دو باره پرسید ، چه گفتی ؟
گفت : عرض کردم تو سگی سگی منی !!!
گفت : دلیلش را بگوی
گفت : نفس من سگ من است ، و او را ادب کردم ، و تو سگ نفس هستی. نفس تو را ادب کرده است . وزنجیر کرده است و به اختیار دارد، تو به فرمان نفسی ، اسیر نفسی.
حالا فردا که بیرون شدید مرد ها را به بازار ببینید .آنهای که اسیر نفس نیستند ، مرد اند.
و الا فلا …
به هر حال:
در این آموزه بحث که هست مساله این است که :
انسان مومن با انتخاب خودش با آگاهی خودش ، با شناخت عمیق و والای خودش ، با ارزش محوری خودش ، با آرمان مداری خودش ، در برابر حضرت دوست و احکامش وفرامینش و ارزش های مورد نظرش ، این نرمی را می پذیرد. نرم است ، آرام است ، ساکن است . میشود گل محمد .
دروغ نگو ، چشم . به لب ها به ذهن میگوید و به همه اعضا وجوارح :
میدانید دوست از من چه خواسته است ؟
چه خواسته است؟
فرموده است که: ذهن خودت را، کلام خودت را و اندام خودت را به دروغ میالای.
دوست از من خواسته است.
در برابر دوست آنیکه نرم شد، واقعاٌ دوست است.
شما دوستان تان را با چه آزمایش میکنید؟
دارید اصلاٌ یا ندارید، دوست که خاطر جمع و با تمام وجود و ایمان و یقین بگویید:
فلانی دوست من است.
اولاٌ دارید همچون چیز های یا ندارید؟
اگر ندارید،دیگه پس بنشینیم و خود بنده به جای آقای یعقوبی برای شما روضه
بخوانم،آن هم چه روضه ای! به به.
و اگر دارید بگویید که چگونه آزمایشش میکنید؟
بر مبنای چه آزمایشی به دوستی اش انتخاب کرده اید؟
اگر به دوست گفتید:
امروز کاری دارم، بیا با من امروز فلان کار را همکاریکن، مغازه اش را بست، کارش را تعطیل کرد، به اداره اش نرفت، از جان مایه گذاشت،بعد یقین میکنید که او دوست شما است.
بعد شما چه کار میکنید؟
عین کار را میکنید. اگر تربیت عاشقانه پذیرفته باشیم. و اگر نه مثل بنده خواهید شد. به هر حال:
آنیکه به خود دلسوز است،آنیکه به خود حرمت گذار است، حالا به هیچ کس دلش نمیسوزه، همه را مرده شور ببره، خوب ببره. خودت را چه ؟
خودت را هم مرده شور ببره؟
ای جناب من! همه را مرده شور ببره، خودم را چه؟
دلت حد اقل برای خودت میسوزد، یا نه؟
به هیچ کس احترام نمیگذاری، به خودت هم احترام نمیگذاری، یا میگذاری؟
دوست نداری هیچ کسی از تو برتر بشود ، آیا دوست داری که خودت از دیگران غنی مند تر باشی ، شریف تر باشی ، با کرامت تر باشی ، عزیز تر باشی ، آزاد تر باشی ، لطیف تر باشی ، یانه ، خودت هم نمیخواهی ؟؟؟
اگر کسی به این مرتبه ومقام رسید، در برابر آنیکه این ارزش ها از آن تراوش کرده است و از طریق آن به هستی سرایت کرده است ، خاضع خواهد شد.
بخشوع همی را میگوید همی امر را میگوید چیزی دیگری نیست، مومن هم به کسی میگوید که اول از همه به حق و آنچه حقانی است دل بدهد.
به دل داده به امور حقانی میگویند مومن.
به دل داده به ارزش های حقانی میگویند مومن.
به دل داده به آرمانهای حقانی میگویند مومن.
و وقتیکه به این ها دل داد ! نسبت به این زمینه ها دل سوز است و حرمت گذار. و نمیگذارد که این ها از جنبه های عملی ونظری اش فوت بشود.
خشوع همین را میگویند ، وقتیکه انسان در برابر این زمینه ها از سر کشی افتاد ، به پذیرش رسید ، و از لجاجت دست، برداشت به خشوع کامل میرسد.
کسی که به مرتبه والای از خشیت الهی دست پیدا میکند ، در دنیا در بهشت دنیا است ، بعد از آنیکه از این عالم به عالم برزخ یا عالم ملکوت منتقل میشود در بهشت ملکوت و برزخ به سر میبرد، و وقتیکه از عالم برزخ منتقل به عالم آخرت شد، در آنجا هم در بهشت آخرت به سر میبرد.
حال متناسب با درجه که کسب کرده از این بهشت های سه گانه بر خوردار هست .
از اینکه بیش از حد وقت عزیزان را گرفتم ، بخصوص در این چند شب معذرت میخواهم.
ما بر فراش امام مجتبی قرار داریم . و ام شب که آخرین شب جلسات و بررسی آرمانهای جد بزرگوارش هست.
امید وار هستیم که خداوند بواسطه کریم اهلبیت و کرامت وجودی این کریم، بواسطه خانواده با کرامتش ، بواسطه برادرش ، و انقلاب برادرش و یکا یک از برادر زاده هایش ، به آبروی منتظر عالم هستی عالم انسانیت اقا امام زمان که در همه این مجالس که شما در هر جای دنیا میبینید سوگوار واقعی و مجلس نشین واقعی و آنیکه دم در استاده است و از سوگواران اجدادش پذیرای میکند او هست ، جان های مارا با نور این معارف روشن و منور بگرداند!
آمین …
آرزو مندیم که خداوند به آبروی شهدای کربلا ، به آبروی فاطمه زهرا، سال دیگر اگر ما بر فراش یکی از ائمه اطهار و این خاندان می نشاند ، با آن آرمانهای شکوفای بنشاند که مورد توجه پیامبر اکرم بوده است.
وعلی ارواح المومین والمومنات ثواب الفاتحه مع الصلوات…

 

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 11: اخلاص اهل یقین

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

 

مدت سخنرانی 39 دقیقه

آرمانهای نبی اکرم (ص)

جلسه یازدهم

اخلاص اهل یقین

اعوذو بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین الحمد والثناء لعین الوجود والصلوات والسلام علی واقف مواقف الشهود علی آله امناء المعبود .
اما بعد قال رسول الله ص : اللهم انی اسالک اخلاص الموقنین .
بار پرور دگارا از بار گاه تو برای خویش اخلاص اهل یقین را مسالت دارم .
دل از خمار طلب خون کن ، شراب طلب
جگر به تشنه لبی واگذار و آب طلب
ز عافیت نتوان مژده یی گشایش یافت
به دل شکستی اگر هست فتح باب طلب
نترس از غم ناسور ای جراحت دل
به ذلف یار بزن دست و مشک ناب طلب
مباش همچو گوهر مرده ریگ این دریا
نظر بلند کن و همت حباب طلب
محیط در غم آغوش بی قراری توست
دمی چو سیل در این دشت اضطراب طلب
قدم به وادی فرصت زن و مژه بردار
بهار میرود ای بی خبر شتاب طلب
شبی چو شبنم گل صرف کن به بیداری
سحر برآر سر وصل و آفتاب طلب
ببند پرده به چشم و دلت ز عیب کسان
گشاد کار خود از بند این نقاب طلب
دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن
طراوت چمن عمر از این سحاب طلب
بحث های همچون شب های گذشته پرامون آرمانهای نبی گرامی اسلام دور خواهد زد ، و ام شب به یکی دیگر از آرمانها و آموزه های آرمانی آن بزرگ ، عطف توجه میدهیم و دل می سپاریم ؛
که در قرآن و در اسلام از جایگاه بسیار ارجمند و ویژه برخوردار است ، در رابطه با مقوله که ام شب مورد نظر مان هست دوستان از بزرگان واهل معرفت مقوله های خوبی در یافتن وشنیده اند.
ولی بنده از منظر دیگری وارد این مطلب خواهم شد و برای اینکه مساله را قانون مند ساخته باشیم از یک طرف مقدمه خواهم آورد ، و از دیگر طرف هدف آن است که ما ببینیم به عنوان امت آیا آرمانهای ما با آرمانهای پیامبر مان همگون است ؟؟؟
آیا در موضع گیری عملی ما همان موضع یا مواضع را میگیریم که نبی گرامی اسلام گرفته است؟ یا نه او به راهی روان است و ما به راهی ؟
به هرحال : اگر بخواهیم از منظر عمیق انسان را مورد تو جه قرار دهیم متوجه این واقعیت قانون مند خواهیم شد که انسان ؛ چه بداند چه نداند ، چه اراده یی آگاهانه واختیاری داشته باشد چه نداشته باشد ، بطور فطری یک منزه هست.
میکوشد تا زمینه ها و یا چیز های را از خود تنزه کند ، بفهمد یا نفهمد به اصطلاح زبان خود مان ، یک زدایش گر هست .
یعنی از خویشتن،خویش چیز های را می زداید و معمولا در کار زدایش هست ، منتها اگر تربیت عالی بگیرد ، آنی را خواهد زدود که شایسته مقام والای اوست ، و آنی را نگه خواهد داشت که در غنا وکمالش چون یاری صمیمی به او خدمت گذار خواهد بود.
تجربه هم همین را در همه احوال نشان داده است ، یک بچه که تازه ممیز شده اگر دستش آلوده میشه ، به پدر ومادر مراجعه میکند که دستم آلوده شده چون من نمیتوانم تنزهش کنم ، تو پاکش کن ، این آلوده گی را ازمن بزدای ، (خوب دقت کنید) اگر چیزی را میبیند و نمیفهمد این چیز چه است ؟
برای رفع جهل خویش تلاش میکند ، از بزرگتر ها می پرسد این چه است ؟
این به چه کار میاید ؟
چگونه میشه از آن بهر گرفت ؟
این کودک در شرایط از این دست جهل زدای میکند ، به تنزه غفلت وجهل خویش مشغول است و هر چه بالا ترمی رود پرسش هایش زیادتر خواهد شد، و میبنیم که چنین هست در زمینه های بیرونی هم همین طوری هست ، اگر دفترش یا اسباب بازی اش آلوده میشه پاکش میکند ، اگر لباسش آلوده میشه تنزهش میکند ، اگر پسر دیگری بچه یی دیگری کودک دیگری ، چیزی را بر فرش بریزد یا بر سفره یی غذایش بریزد ناراحت میشه و به تنزهش مشغول میشود.
به هر حال : این یک اصل است و انسان نمیتواند بر مبنای فطرت خودش از این اصل کنار بکشد ، حتی افراد در سن منی بنده اگر در خیابان یا بازاریا مغازه پشت ویترین یه چیزی میبنیم که نمیشناسیم ، می پرسیم که این چیست ؟
مشکله اصلی درخودشناسی قرار دارد ، در مرتبط شناسی وجودی خودمان قرار دارد که اگر ما خود مان را چنان که واقعا هستیم ودر همان مرتبه که فطرت یا خالق مان مارا قرار داده است بشناسیم از این اصل تنزه گری یا زدایش گری ، نهایت نهایت استفاده وبهره را خواهیم برد ، این آرمان پیامبر و آموزه یی که در این رابطه ذکر میکند از همان دسته است که شایسته یی تعمق و سرمایه گذاری هست ، برای چه ؟
برای اینکه : رسیدن یا نرسیدن به این مرتبه از تنزه تعیین کننده هویت شخص است اگر در نظرش نگرفت از آن موجود خواهد ساخت مادون حیوان !!!
چون حیوان هم منزه است منتها در حد شعور حیوانی خودش ، و اگر چنگ به آموزه های بزرگان انسنان شناس در طول خلقت زد به جای می رسد که شایسته است برسد.
به هر حال :
اللهم انی اسالک اخلاص الموقنین …
من پروردگارا ازتو اخلاص موقنین یعنی اهل یقین را تمنا دارم و می طلبم.
با عرایض که داشتم این نکته مسلم شده باشد که اخلاص یعنی چه ؟
اخلاص یعنی پالودن کنش است،از هر آنچه صفایش را بهم می زند. در یکی زا مباحث عرض کردیم که انسان یک کنش است، یک کار است یک فعل است .
ولذا گفتیم که نمیتواند خودش را از عمل تبره بکند حتی در آن جاهای که علی الظاهر چشم برهم میگذارد و تصمیم میگیرد چیزی نشود و حرکت بدنی از او سر نزند باز هم همه وجودش متحرک است ، خیالش کار میکند ، گمانش کار میکند ، تفکرش کار میکند ، حافظه و ذاکره اش کارمیکند ، حالا دست و پا و چشمش شاید بتواند مدت کمی آنها را در کنترل بگیرد.
اخلاص پالودن کنش است از هر آنچه صفای کنش را به هم می زند . از خود این تعریف این نکته بدست میاید که :
اخلاص عمل است آگاهانه یک : یعنی انسان با آگاهی این کار را مورد توجه قرار میدهد و بر میگزیند و مورد توجه عملی قرار میدهد ، آگاه است که چه میکند.
دوم : ارزش مندانه هست در این کنش خودش که پاکیزه کردن باشد که تنزه باشد یک ارزش را می یابد ، اگر بگویم چرا این کار را میکنی ؟ مثلا شخص آمده وضو بگیره یا استحمام میکنه میگوید در استحمام این فواید وارزش ها نهفته است ، و در وضو این ارزشها مقرر هست ونهفته است.
هم آگاه است که چه میکند ، و هم به ارزشهای کنش خویشتن آگاهی دارد ، خوب اگر سوال سوم را مطرح کنیم که : دنبال این ارزش ها برای چه میروی ؟
میگوید من آرمانهای دارم اهداف دارم که از طریق این ارزش ها واین کنش ها محقق میشوند شکوفا میشوند به بار مینشیند و وقتیکه به بار نشستند از من آن چیزی را میسازند که من میخواهم.
حد اقل این سه مطلب را دارد البته سه چار مطلب دیگر هم در اوهست که چون وقت بنده بسیار ضیق هست،متعرضش نخواهم شد.
اخلاص چه هست؟ خیلی راحت وساده، پالودن کنش هست ازهر آنچه صفایش را به هم ریزد.
خوب ما نگاه میکنیم در خود، ما چند گونه کنش داریم؟
چند گونه افعال داریم؟
که این افعال میتواند تحت ضابطه اختیار و انتخاب ما دربیایند؟
چون اگر قلب ما میزند به اختیار ما نیست. نمی توانیم به قلب بگوییم جناب قلب چون من امشب به این دلیل یا آن دلیل دوست میدارم شما استراحت کنید، لطفاٌ دیگر تحرک نداشته باشید. نه خیر، قبول نمیکند. کنش های اختیاری ما چند گونه اند و چند مرحله دارند که می شود با آنها از طریق اختیار و از موضع اختیار و انتخاب بر خورد کنیم؟
کنش های ما در یک تقسیم بندی کلی، یا پنداری هستند؛مثلاٌ: بنده تصمیم میگیرم در رابطه با خواجه شمس الدین محمد”شیرازی” رحمة الله علیه” فکر کنم.
می نیشینم با خودم فکر میکنم، بدون اینکه حرف بزنم یا کسی متوجه بشود من راجع به کی فکر میکنم.
میتوانم در رابطه با مغازه دار سر کوچه فکر بکنم، میتوانم راجع به ضعف های وجودی خودم فکر بکنم که:
ای جناب من! شما چند تا ضعف وجودی دارید؟
اخلاق شما چند تا ضعف دارد؟
خلق و خوی تان، گفتار تان از نظر اداء حروف و از نظر وقار و سنگینی چند تا ضعف دارد؟
چهره تان چه ناره سرایی های دارد؟
خود می نیشنم، در رابطه ای با این ها فکر میکنم. این به اختیار خود انسان است.
در یک از شبها هم که عرض کردم، تمرین بکنیم که روی یک موضع فکر مان را متمرکز بداریم، برای همین بود. و اگر این قدرت تمرکز بالا برود و والا بشود، یک سلسله غنائمی را، ظرائفی را، لطائفی را برای کننده ای خودش هبه میکند که ارزش نا پیداست.
چرا ما را بازار میفرستد میگوید فلان چیز، فلان چیز، سه تا مساله میگوید بیارید. وقتی به بازار میرویم دو تا می آوریم، دو تای دیگر یاد مان میرود. برای چه؟
برای که تمرین ندادیم ذهن را به تمرکز. اگر ذهن را تمرین میدادیم و تربیتش میکردیم، به این درد گرفتار نمیشدیم.
چرا بچه ها نمره کم میآورد در مدرسه ها؟
به دلیل اینکه تمرین تمرکز ندارند، در مدرسه خیلی چیز ها را یاد میدهد، اما تمرین تمرکز را یاد نمیدهد. تربیت متمرکزانه ندارد. این با عث میشود که بچه ها نمره کم بیاورد. آن دقت نظر را نداشته باشد. وقت شان را ضایع میکنند، در کلاس هستند، حرف معلم را میشنوند، اما چون همان لحظه ای هم که در کلاس هستند، مثل لحظات هستند که بنده در نماز هستند.
هر جا شماره ای تلفنی را گم کرده باشم، دقیقاٌ همان وقتی که میگویم:ایاک نعبد و ایاک نستعین، یک بار یادم میایه، اوه ای که همان شماره بود، فلان شماره بود.
لذا حرف معلم، آنطوریکه باید در جان شان حک بشود، نمیشود.
آموزه های دینی ما که همه بر مبنای ارزش های والا و انسان ساز هستند،چرا زود از یاد مان میرود؟
چرا نقش تعیین کننده در کنش ما ندارند؟
به همین دلیل هست که ما تربیت نشدیم، تا ذهن مان را، پندار مان را، اختیارانه و مختارانه و آزادانه، متمرکز بسازیم و به او بگوییم: ای فکر من! امشب فقط در رابطه با،چه؟(هر کس هر چه دوست داره فکر کنه)
و اگر بازی کوشی کرد و این طرف و آن طرف زد، گوشش را بگیرند بیاورد سر جای اول، به هر جا بودند ادامش بدهند.
به هر حال؛
کنش های اختیاری ما یا پنداری است، که مربوط به تفکرات و تخیلات و توهمات ما میشود که مدارج ومراتب یک مسئله هستند، یا گفتاریست، که بیان میکنیم.
از آموزه های حضرت زرتشت(پیامبر دیرینه ای سرزمین آریانا هست):
میگوید اگر سه امر را در نظر بگیری، به رشد لایق خودت می رسی.
کم خوردن
کم گفتن
کم خفتن
و آن سه اصل مهم که دارد:
پندار نیک
گفتار نیک
کردار نیک
به فکرت اجازه نده که این طرف و آن طرف برود.
از بیدل خواندیم که میفرمود:
ببند پرده به چشم و دلت ز عیب کسان
گشاد کار خود از بند این نقاب طلب
این اقا ! اقا سهراب،بلی ، آه قدش پنج سانت کوتاه است ، چشماش به اندازه درشت است که از صورتش درشت تر است، خوب حافظه اش هم کم کار میکند بلی، کوتش هم معمولا اتو کشید نیست،بلی.
خوب همه اینها را در نظر گرفتید، یک ثانیه، دو ثانیه ،ده ثانیه ،یک دقیقه ،هرچه وقتت راگرفت :
بر او چه می افزاید ؟
بر تو چه می افزاید ؟
با این چار دقیقه یا دو دقیقه عمر که دادی چه گرفتی ؟
از او چه که کم کردی که به نفعش هست ؟
و براو چه افزودی که به نفعش هست ؟
از خودت چه کم کردی از این عیب تراشی که به نفعت باشه ؟
هیچ.
پندار نیک : ذهن را مگذار تا به چیزی بی ارزش مشغول باشد.
چندبار تا حال گفتم. به قول آن دوست صمیمی که این کلام را هم چند بار گفتم. سی میلیون بار گفتم، این هم سی میلیون و یک بار.
اگر خیال انسان و تفکر انسان و پندار انسان ادب کند، کمترین،کمترین،کمترین،کمترین پیامدش، هنرمند شدن است، خلاق شدن است، مبتکر شدن است، مبدعه شدن است.
هیچ هنرمند عالی مرتبه ای به مراتب عالی هنر و ابداع دست پیدا نکرده، مگر از طریق تمرکز پندار و خیال، و ادب کردنش و تربیت کردنش. به هر حال، مرتبه ای دوم گفتار است. گفتار چه هست؟
صورت پندار است.
وقتی خواستیم پندار را آشکار کنیم، لباس لفظ به او میپوشیم، لباس آوا به او میپوشیم. با یک آوا طرف چیزی میفهمد، و با آوای دیگر چیزی دیگری میفهمد، متناسب با زبان ها.
اگر زبان ما فارسی باشد، به شخص که آنجا هست میگوییم:(دقت کنید ما به حروف کار نداریم، یک آوا از خود مان در میآوریم) بیا. این یک آوا هست. او طرف میفهمد.
به آوا شکل معین که دادیم، میشود گفتار.
به پندار لباس معین که پوشیدیم، میشود بیان و گفتار.
اگر عربی بدانیم یا عرب باشیم، متناسب با(بیا) از خود مان صدایی در میآوریم. واگر زبان چیزی دیگری مثلا: فرنگی باشد، میگوییم:coming
همینطور حساب کنیم.
حوزه ای بیان هم بایستی مورد نظر قرار بگیره. به عنوان حوزه ای که کنش انسان در او نقش پیدا میکند، و ظهور پیدا میکند، و متجلی میشود.
و مورد سوم، کردار ما هست. که در کردار برای آنچه در ذهن مان هست، شکل وجودی میبخشیم. مثلا به این آقا میگویم: بخور. وقتی خورد، به آنچه من در ذهن دارم، او وجود بخشیده است.
اگر نخورد و به حرف نکرد، خوب هیچ. حالا جناب شیطان تشریف میآورد. رفیق چهل ساله، پنجاه ساله، شصت ساله ما. به من دستور میدهد: فلان کار را بکن! من هم میکنم.
به آن هدف که او دارد، از طریق عمل من میرسد. ازمن میخواهد چیزی مردار بسازد، میگوید به عیب دیگران نگاه کن، به عیب خودت نه.
کسانی که دیگران وقتی تلاش برای رفعت و غنا و کمال نمیکنند، مورد انتقاد قرار بده ولی خودت را نه.
خوب وقتی در عمل هم این کار تحقق پیدا کرد، از من یک مرداری محقق خواهد شد. واگر فرشته آمد و میکائیل آمد، میدانید که روزی(رزق) موجودات را و به خصوص انسان ها را، میکائیل میرساند. چه معنوی هست چه مادی هست. هر چند که عده ای زیادی باور شان بر این هست که: ما از طریق جبرئیل”علیه السلام” روزی معنوی خود مان را می گیریم. مایی که امت نبی گرامی هستیم. به هر حال؛
سه حوزه دارد. و اخلاص متوجه این هر سه حوزه میشود. پالودن حوزه ای فکر است، حوزه ای پندار است، از هر آنچه صفای این حوزه را به هم میریزد. هر چه فکرت را آلوده میکنه، باید پاکش کنی.
دوم حوزه ای گفتار است. هر آنچه گفتارت را آلوده میسازد، باید پاکش کنی. نکتة عرشیة. فکر نکنیم که این جا وقتی گفتار آلوده میشود که من به کسی فوش بدهم، نه خیر آقا! این که دیگر آن طرفی شدن هست. یعنی ما دون حیوان شدن است. او که هیچ.
کی گفتار انسان آلوده میشود؟
وقتی که آنچه میگویی بر تو نیفزاید، بر شنونده ای تو هم نیفزاید، یک.
از تو آلوده گی را دور نسازد. از شنونده ات هم آلوده گی را دور نسازد.
این گفتار باطل است، لهو است، لغو است. بی خود است، بی اثر است، بی ته.
سؤال: شبانه روزی چقدر ما حرف میزنیم؟
که ازما زایده های را میکاهد و از شنونده ما هم میکاهد، بر عزت وجودی مان و زینت وجودی مان می افزاید و بر زینت وجودی دیگری که شنونده باشد هم می افزاید.
شبانه روز چند ساعت است ؟
چقدر حرف می زنیم؟
چرا ؟
مگر مارا اجیر کردن حرف مفت بزنیم ؟
وبعد مهم تر از آن وقتیکه این همه حرف مفت را تحویل دادیم و تحویل گرفتیم آنچه از دست دادیم چه هست ؟
جواب :عمر .
عمر چه هست ؟
حیات چه هست ؟
حیات چه نیست ؟
اگر قدر این عمر دقیق دانسته بشه و درست فهمیده بشه ، حیات کمترین معادلش جنت است ، کمترین معادلش جنت است ، البته اگر جنت محض باشه ،نعمات بهشتی باشه ، نعمات محض بهشتی باشه ، که دعا کنیم خداوند همه ما وشما از چنین نعمت که منفی (منهای) زیارت ومشاهده منعم هست همیشه خدا محروم بدارد .
ای چه به درد میخورد؟
او بهشت چه به درد میخورد ؟
بهشت که در نعمت گم باشی و منعم را نبینی ، همان تویله یی است که الاغ را در آن می اندازد .
چه از دست میدهیم ؟ همه چیز: کمال وجودی ، عزت وجودی ، قرب به پاکی ها ، قرب به والایی ها ، قرب به غنی ، غنی وجودی ، قرب به طراوت ، قرب به شرافت ، قرب به لطافت وجودی ، و زیبای های هستی مند ، که یکی دو تا پنج تا صد تا نیست.
اخلاص این است ، در حوزه زبان و حوزه گفتار این هست که از هر آنچه بر تو وبرشنونده تو نمی افزاید و نمی کاهد پرهیز کن، چون آلوده ساز هستند .
بیایم یک تصمیم بگیریم ، البته نمیدانم که دوستان با من موافقه خواهند کرد که این تصمیم را بگیرند یا نه ؟ زیاد نه -(شبانه روز چند ساعت است ؟ چون من یادم رفته است ، بلی :24 ساعت خوب چند ساعت خوابیم ؟ چند ساعت دیگه میماند؟ 16 شانزه ساعت را نصفه کنیم چند میماند ؟ دولا کنیم چند تا میشه ؟ 32 ، شانزه ساعت را نصفه که بکنیم میشه32 ).- بیایم برای فردا تصمیم بگیریم : نیم ساعت پندار مان و گفتار مان را در کنترل عقل خود داشته باشیم ،

فقط وقتیکه دیدیم ای حرف را که میخواهیم بزنیم یا این تفکر وتخیل که میخواهیم بکنیم نی بر ما می افزاید یعنی بر غنی ما و نی از زشتی ها و نا بسامانی های ما می کاهد، خوب این تفکر را نکنیم .
آلاینده ها چه هستند ؟ یک چیز های را عرض کردم خدمت تان ولی اگر بخواهیم مراتب والای این آلاینده ها را چنانکه پیامبر، چنانکه امیر مومنان، اایمه معصومین ، پیروان واقعی شان آنهای که پای جای پای آن بزرگواران میگذاشتند، مورد بررسی قرار بدهیم فقط سه مورد را ذکر میکنم.
آنچه میان مومن و ایمان حایل بشه ، باید زدوده(از بین برود یا پاک) بشه. چه چیز بین منی که احساس میکنم مومن هستم تخیل میکنم یا گمان میکنم یا حد اقل خودم را در صف مومنین جا میزنم ، چه چیزی میان من و ایمان حایل میشود ؟
ای را باید بزداییم. چه به ذهنم میاید بزدایم ، به زبانم اگر میخواهد بیاید بزدایم ، به عملم اگر میخواهد رسخ کند بزدایم ، چه چیز میان من موقف کنونی من مرتبه کنونی وجودی من و مراتب برتر و والا تر حایل میشود . من الان به کلاس یازده هم هستم از نظر آدمیت باید بیست سال دیگر هم بخوانم تا تصدیق آدمیت بگیرم. او یکی دیگه به کلاس سوم دانشکده هست ، به کلاس پانزده هم هست ، او یکی دیگه به کلاس هشتم هست ، مرتبه وجودی خودش را هر کس میداند.
هر آنچه میان این مرتبه وجودی من و مرتبه والا تر حایل میشود و نمیگذارد که من کمال پیداکنم و به مرتبه بالاتر و کلاس بالاتر بروم : خواه پنداری هست خواه گفتاری هست خواه کرداری باید زدوده بشود.
انسان به مقام اخلاص برسد و چون به آنجا رسید، میفهمد که چه خبر ها هست که این همه پیامبر و بزرگان دین روی مسایل از این دست و آرمانهای از این سنخ تاکید کرده است و مایه گذاشته اند ؟
والسلام علیکم وعلینا و علی عبادالله الصالحین …
بر خاتم النبیا محمد صلوات …

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 10: روزی فروتنی فروتنان

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 60 دقیقه

آرمانهای نبی اکرم (ص)

جلسه نهم

روزی فروتنی فروتنان

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله اولی بلا اولین کان قبله والاخربلا اخرین یکون بعده الذی قصورت عن رویته ابصارون ناظرین وعجزت عن نعته اوهام الواشفین ابتدأ بقدرته الخلقه ابتداآ وخترعهم علی مشیته اختراعا ثم السلک بهم طریق ارادته وبعثهم فی سبیل محبته ثم الصلاة والسلام علی خیر خلقه واشرف بریته الذی ثم یف السما ً باحمد وفی الارضین بی ابا القاسم المصطفی محمد ص صلوات الله وسلامه علیه علی بن عمه سیدالموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب واولاده المنتجبین .
قال رسول الله ص : اللهم انی اسالک اخباةالمخبتین .
بار پرور دگارا ! از بازگاهت مسالت مینمایم تا فروتنی فروتنان را روزی ام گردانی.
زیرگردون طبع آزادی نوایی برنخواست
بس که پستی داشت این گنبد صدای بر نخواست
هر که دیدیم از تعلق درتلسم سنگ بود
یک شرر آزاده ای از خود جدایی برنخواست
آن رفت و آه دردی از دل ما سر نزد
کاروان بگذشت و آواز در آ برنخواست
این که می نالیم ارز شکوه بی دردی است
ور نه از ما ناله یی درد آشنای بر نخواست
کشتی خود با خدا بسپار کز طوفان یاس
عالمی شد غرق و دست نا خدایی برنخواست
مفلیسان را مایه شهرت همان دست تهیست
تا به قید برگ بود از نی، نوایی برنخواست
خاطر ما شکوه از جور گردون سرنکرد
بار ها بشکست و، زین مینا صدای بر نخواست
گرزمین بر خیزد از جا، نقش پا افتاده است
زین تلسم عجزچون من بی عصایی برنخواست
مباحث مان به ادامه شب های گذشته پیرامون آرمانهای نبی گرامی اسلام هست .
و ام شب به یکی دیگر از این آرمانها عطف توجه میدهیم ظاهر قضیه ساده به نظر میرسد ، بخصوص که گاهی و در شرایط ویژه یی آن وصف یا آن حالت از خود مان سر میزند وبروز میکند .
ولی وقتیکه به عمق وژرفای مساله نگاه کنیم وبخواهیم این مورد را در زنده گی مان و در سر تاسر نگرش های مان ، گفتار مان و کردار مان پیاده کنیم متوجه می شویم که :
مساله به این ساده گی هم نیست زیبای های عجیبی دارد ،غنی بخشی های شگفتی آوری دارد ، پر سازی های لذت بخش دارد ، منتها؛ باید برویم وزحمت تحقق را به خود بدهیم ؛ تا از مایه های تعالی بخشش برخور دار گردیم .
پروردگارا !!! اخبات مخبتین را روزی ام گردان ،فروتنی فرو تنان را روزی ام گردان .
مقدمتا برای قانونی ساختن قضیه ؛ با داب همیشگی خود مان به عرض می رسانم که : موجود طبیعی مراحل تکوین وکمال دارد، به هر چیزی که از عالم طبیعت نگاه میکنیم ، میبنیم یک باره بالفعل به آن حالت یا آن موقعیت وجودی دست نیافته بلکه آهسته آهسته، مرحله به مرحله، مرتبه به مرتبه ، متکامل شده ، تا به آن مرحله خاص که ما مشاهده اش میکنیم دست یافته است .
و طبیعتا پس از ما نیزاین رشد ادامه خواهد داشت ، و نمی شود باور کرد که در همان جا آن موجود حالت ایستای پیدا میکند و هیچ گونه تحول و تکامل دیگر را پذیرای واستقبال نخواهد کرد.
همه ما با سیب آشنایم چون معمولا به او دل میدهیم پول میدهیم می خریم و وقت خوردنش هم لذت میبریم این سیب اگراز همان فصل سال نگاه کنیم درخت سیب را نگاه کنیم هیچ چیز ندارد برگ هم ندارد ، شگوفه هم ندارد اگر یواش یواش پشت سر هم ،هر روز به در خت نگاه کنیم متوجه می شویم که پس از آنکه این درخت :
در خود و در عالم باطن خود (چون که ما نمی بنیم این چه کار میکند ، الان برید درخت ها را نگاه کنید همه خشک اند الظاهرولی واقعا خشک اند ؟ ما هیچ حرکت از این درخت ها نمی بنیم ) الان نیرو جمع میکند ، درخت سیب با همه یی قدرت وقوت وهوش وزکاوت ، نیروی لازم را جع میکند، تا این درخت که الان اگر ببریمش مثلا؛ شاید بیست کیلو وزن چوب هایش باشه ، می بنیم پنجاه کیلو سیب آن هم با چه طعم و چه عطر به ما تحویل میدهد.
چه کارمیکند الان ؟ خوب دقت کنید دوستا ! اگر فعلا در باطن خودش مشغول تلاش بسیار بشکوه نباشه ، فردا که بهار شد از کجا میخواهد این برگ ها را بدهد ؟
از کجا میخواهد این شکوفه های زیبا را به ما بدهد وعطرش را عنایت کند؟
الان دستگاه رنگ ریزی اش به شدت فعال اند تا برای برگ ها رنگ سبز و برای شگوفه ها رنگ های مختلف/ دستگاه عطر سازی اش به شدت مشغول اند تا برای چیزی که میخواهد به ما بدهد عطر لازم وحتی برای شکوفه اش عطر لازم را تهیه کند ؛ ولی ما نمیبنیم .
گاهی هم که از بعضی افراد خرفت مثل بنده می پرسند که : این درخت در چه حالتی است؟
با کمال بی ادبی وپر روی و وقاهت بنده عرض میکنم : درخت ها در خواب زمیستانی اند ! نه اقا درخت ها در خواب زمستانی نیستند تو در خواب غفلت هستی ، تو چون خودت کور هستی ، چون دیده ای باطن نداری باطن بین نیستی حرکت باطنی این ها را هم مشاهده نمی کنی ، نمیدانی که در باطن این ها چه قیامتی هست ؟
آن هم با چه عظمتی با چه شور و اشتیاق و لعی ؟
به هرحال : آهسته آهسته میبنیم گل داد وبعد به اندازه یک ارزن یا کمی درشت تر و بعد به اندازه یک نخود و همین جور تا می رسد به سیب درشت خوش رنگ خوش عطر که ما وشما با او آشنا هستیم / این مراحل تکوین را طی میکند ، تا از این مسیر یا مراحل تکوین نگذرد ، به کمال وجودی خودش دست پیدا نمیکند .
طی کردن این مراحل هم ساده نیست ؛ سرمای بهار ، تاریکی های شب ، گرمای تابستان ، سوزش آفتاب همه را باید تحمل کند ، اگر تحمل نکند به جای نمی رسد ، گاه خشکی های فصل را باید تحمل کند و مقاومت از خودش نشان بدهد تا به کمال لایق وشایسته ای خودش برسد .
خوب دقت کنید : او قصه او شب را هم که عرض کردم به یاد شما باشه .
اگر سیبی را میرویم به بازار میبنیم که نارس است ، نرسیده است یا آفتش گرفته و باغ بان نتوانسته است ، یا اول خودش نتوانسته است آفت زدای از خودش بکند ، سیب حالت آفت زدگی دارد، آسیب دیده یا نارس است ، ما چگونه با او برخورد میکنیم ؟
با همین سیب ؟
به قیمت گرانش می خریم ؟
اول که نمی خریم چند جا می گردیم که یک چیزی خوب باشد ، بعد اگر هم به قیمت خیلی زیاد پایین داد خوب به اجبار و اگر نه نمی خریم . تحویلش نمگیریم .
اگر سیب بدی، نارس ،نا قص وآفت دیده به خانه آوردیم به دیگران نشانش میدهیم ؟
هنر سیب خریدن مانرا به رخ خانواده میکشیم ؟
بخصوص اگر کسان باشند که خانم شان یک خرده ای ، یک خرده ای مثل خانم بنده ، خرده گیر باشه ، تادرجه یک درجه یک نباشه خوب تحویل نمیگیرد .
خانم : چه آوردی ؟
اقا : خانم نبود بهتر از این .
خانم : چشم نداشتی مگر ، ندیدی که این داغ زده است .
اقا : ببخشید بهتر از این نبود .
خانم : هر وقت بازارت مفرستم همین کار را میکنی.
ای انسان به خودت بیا !!!
یک دانه سیب با تمام ذکاوت و اشتیاق و استقامت وپای مردی مراحل کمال را طی میکند تا به او رشد لازمه وجودی خودش برسد و به مرحله کمال وجودی اش برسد ، اما ما وتو چه کار میکنیم ؟
همین قدر به اندازه سیب همت داریم ؟
سیب را ما می خوریم به چه بدلش میکنیم ؟ هرکس مرد است بگه .
به ایمان بدلش میکنیم ؟
به هنر بدلش میکنیم ؟
به خرد وتعقل بدلش میکنیم ؟
به اخلاص بدلش میکنیم ؟
به اخبات که پیامبر میخواهد بدلش میکنیم ؟ یا نه به مردار .
منی بد بختی تبه روز گار سیه روی که سیب را به مردار بدل میکنم،اگر سیب بد بود نمی پذیرم.
حالا او فرشته ای که خدا موکل کرده درجانب راست وچپ من یا در عالم برزخ ،اگرمرا بفرستد سراشیب عالم برزخ کنند ، ببیند که یک چیزی متعفن، مسخره ای بی ریخت، بی رؤیتی،بی شخصیتی،بی عزتی،بی کیفیتی با من چه کارمیکند؟
ما سیب را به مردار تبدیل میکنیم تحویلش نمیگریم ، همه ما هم از خدا هم از فرشته ها هم از پیامبر از امام حسین از فاطمه زهرا طلب گاریم که خوب پیش از اینکه ما به حضور عزرایل برسیم و عزراییل ما را ببیند ، آنها جلو تر تشریف بیاورند.
تا عزراییل سخت قبض روح مان نکند ، چرا؟
چون من گریه کردم ، چون من بر فرش حسینت نشسته ام ، چه هستی تو ؟
پخته شدی ؟
حسین شناس نه خود شناس شدی ؟
مراحل کمالت را که بسوی حسین مشرف شوی پیدا کردی ؟ نه
یک نکته ای خدمت شما عرض کنم : ای نکته صلوات دارد .اللهم صل….
میخواهید به هرچه شما بگید من قسم بخورم که این از مسلمات است . انسان مؤمن رسیده به کمال وقت لحظات انتقالش به عالم برتر وزیبا تر و متکامل تر یعنی عالم برزخ فرا می رسد ،قبل از آنیکه عزراییل ماموریت پیدا کند که در فلان لحظه در فلان ثانیه برو و قبض روحش کن. ( خوب دقت کنید ) یکی ازموالیانش یکی از چهارده معصوم ، میایند در کنار بسترش قرار میگیرند بعد از یکی دو دقیقه عزراییل ماموریت پیدا میکند برو جان فلانی را بگیر، عزراییل وقتیکه وارد میشود (در را تا نیم کش میکند) مبیند یکی از موالیان نشسته اند ، درنک میکند ، دوباره اجازه میگیره از آن مولای که به محضر این محتضر آمده ، آن اقا یا آن خاتون رو میکند به این محتضر فلانی پیک حق آمده است تا تو را به عالم برتر ببرد! اجازه میدهی که بگویم بیاید یانه ؟؟؟
ای ثمره کمال است ،منتها شاسیته است که انسان این مراحل را طی بکند مراحل کمال را طی بکند .
به هر حال :
به هرچیزی که در عالم هستی ما نگاه بکنیم ، درعالم طبیعت نگاه بکنیم ، متوجه میشویم که مراحل تکوینش متعدد است . وسیر تکاملی اش متنوع است به سیب نگاه کنیم ،به خیار نگاه کنیم ،به گرجه نگاه کنیم ،به قند نگاه کنیم، به لباس که میپوشیم نگاه کنیم ، این پشمش در گوسفند چند مرحله را طی کرده تا درشت شده ، و بزرگ شده ، و قابل چیدن شده همین طوری حساب کنید همه چیزرا به آنچه میخوریم نگاه کنیم .
به بچه کبوتر، بچه آهو نگاه کنیم ، مراحل را طی میکند وتا طی نکند به جای نمی رسد !
همان طور که اشاره کردم سیر تکاملی هر کدام از این موجودات طبیعی ، دو مرحله دارد :
۱ – مرحله مربوط به ظارش میشود.
۲ – مرحله مربوط به باطنش میشود.
به بچه گنجشک اگر نگاه کنیم ، ومرغ که ما وشما گوشتش را میخوریم ، یک مرحله بسیار بسیار عمیق ولطیف قبل از آنیکه به تخم بدل بشه ، و نطفه به تخم بدل بشه وهستی اش درتخم متکون بشه در باطن خود مرغ طی میکند .
مرحله یی را در داخل تخم طی میکند، ومرحله سوم را وقتیکه سر از تخم بیرون میاره آهسته آهسته میبنیم که داره پر و بال میشه ، نوک ، انگشت ، ناخن وفلان.
همه موجودات این طوری اند : این دو مرحله را دارد ، مرحله نهانی که سیر تکاملی اش در آن مرحله نهانی بدون اینکه ( البته کسانیکه چشم باطن شان بازه) آنهای که با دیده ای ملکوتی به ملکوت اشیا مینگرد برای شان راحت است .
به این معنا که کسانیکه از مرحله طبع میگذرد ، از مرحله عقل میگذرد ، به مرحله قلب به اواخر مرحله قلب که می رسند چشم مثالی یا ملکوتی شان باز میشه ملکوت هر چیز ، باطن هر چیز را میبیند ، بنده این جا تخیولات دارم او میبیند تخیولات مرا !
حال ای که ماموریت ندارد که بگوید امریست ، باطن درخت را میبیند ، اشتیاق درخت برای میوه دادن را میبیند ، فکر نکنیم به همین جا ختم میشود .
بعد از آنیکه مرحله مثال یا عالم قلب یا مرحله قلب را طی کرد و به کما وتمام رسید ، مرحله و مرتبه روح شروع میشود که در آنجا مسایل چیزی دیگر است ، که بحثش مال از این دست جلسات نمیتواند باشد.
به هر حال :
به خود برگردیم ما هم یک موجود طبیعی هستیم ، درست که در ما هویت بسیار شریفتر و عزیزی تر از سایر موجودات به ودیعه گذاشته اند ، ولی سیرتکوینی داریم ، هویت انسان ، جان انسان ، روح انسان ، حقیقت انسان ، گوهر وجودی انسان مراحل را باید طی بکند تا آدم بشه آدم نماهای مثل بنده که خیلی زیاد است و بودند و از این به بعد هم خواهد بود.
این مراحل را باید طی بکند تا دارای هویت انسانی بشه نه انسان نما ، تا دارای گوهریت انسانی باشد ، ( خوب دقت کنید به او پانزده شانزه سال قبل این حدیث را ذکر کرده بودم ) ولی برای جوان های که آن وقت نبودند این حدیث خیلی زیبا خواهد بود ، خیلی دل چسپ؛
حدیث حدیث قدسی است : بعضی از بزرگواران که حدیث را نقل کردند سوگند هم به جلواش آوردند و بعضی ها نه بدون سوگند ، حدیث این است ، یابن آدم :
خلقت الاشیا لی اجلک ؛ هرچیزی که تو میبنی (شی ، حتی فرشته را که آفریده ام ) برای تو آفریده ام ، هر چه در هر جا میبینی یا عقلت درک میکند یاقلبت مشاهده اشراقی میکند، برای تو آفریده ام .
یابن آدم ؛ منتها خیلی خطرناک اند ؛ ای بچه آدم هراتی ها می فهمد ، وقتیکه به یکی میگوید هی بچه آدم او می فهمد یه نگاه به خودش میکند میگه به مه میگی ؟
بلی ، به به یعنی من بچه آدم شدم ؟
وصف است این جا ، قید است.
ای کسیکه خودت آدمی ! و پدرت هم آدم است مراحل آدمیت را هم طی کردید! خلقت الاشیا لی اجلک همه چیزرا برای تو خلق کردم . حتی بهشت را برای تو خلق کردم .
خوب، دست شما درد نکنه، ما را برای چه خلق کرده اید؟ و خلقتک لی اجلی
تو را برای خودم خلق کردم.
قدر این دیده ها،این چشم ها،این گوشها،این دست ها،این پا ها، این ها را بدانید!!!
قدر خاک تهی کفش های خود تان را بدانید ، شوخی نیست =( خلقت الاشیا لی اجلک و خلقتک لی اجلی ) .
اگر آدم شدیم اگر فرزند آدم شدیم ! کار می رسد به این جا و وقتیکه کار به این جا رسید ، آیا این انسان حاضر میشه چشمش را به چیزی دیگری بدوزد ؟
و به دیدن چیزی مادون آن جانان و دلدار مصرفش کند ؟
خلقتک لی اجلی = چشمت را هم برای خودم آفریدم ، پس به من نگاه کن و به جلوه های من نگاه کن ، به مظاهری وجودی من نگاه کن ، به مجالی من نگاه کن ، اسمأ حسنی مرا ببین ، اگر گوش داری از آنها بشنو ، و اگر دل داری به همین ها بده ، به من بده .
به هر حال :
باید طی بکند مقاماتی را ، عرفا به تاسی به قران وروی کردن دقیق دقیق به آیات قرانی و صفاتی که خداوند برای انسان های والا در قران مد نظر گرفته و ارایه کرده و گاه خیلی رندانه ارایه کرده ، تا ابلس نماهای چون من به آنها دست پیدا نکند ، خیلی رندانه ، رمزوار که فقط اهلش دست پیدا کند .
یکی از آن مراحل ومقامات ، مقام اخبات است یا منزل و مرحله اخبات است ، دو تا آیه خدمت شما اهدا میکنم ؛ شب بزرگ هست به امید اینکه روح پیامبراکرم ص از طریق اسم مبارک رحیم یک تجلی بر دل های سیاه ما بنماید، و بدانیم که این ها چه قدر عزیز اند و شریف ؛ ان الذین آمنو یک ، و عملوالصالحات دو ، و اخبتو الی ربهم اولا ءیک اصحاب الجنة هم فیها خالدون ، کسانیکه ایمان آوردن و کار های شایسته و زیبا انجام دادن.
به این دو تا هم اکتفا نمیکند ، و اخبتو الی ربهم و در برابر پرور دگار فروتن شدن ویا به قول عارفی مردن ، هستی خویش فراموش کردن ، مصلحت دید خویش فراموش کردن ، سود تخیولی وتو همی خویش فراموش کردن ، بر داشت خویش فراموش کردن سر تا پا تسلیم محض شدن ، تسلیم اشتیاق آمیز ، نه تحمل گرایانه ( یک وقتی یک پیر مرد وارد مجلس میشه یک اقای میگه خوب حالا چه کار کنیم پاشو ای ریشش سفید است ما بلند شویم ، این تحمل است نه اگر از روی اشتیاق بلند شد ودادن جای را به آن سفید مو یک غنیمت دانیست ،! این درست است از روی اشتیاق است ).
واخبتو الی ربهم از همه چیز مشتاقانه گذشته اند ؛ اشعار زیبای هستند اما می ترسم وقت گرفته شود ….
یک صلوات بفرستید …
بگذریم : اینها اند الصحاب جنت .
شما شنیده اید که در جنت خیلی چیز های خوبی برای اهل جنت میدهد مثلا : سیب میدهد ، گلابی میدهد ، مرغ بریان میدهد ، دیگه جوی عسل است ، جوی شیر است ، انواع مشروب ها است ، کباب های عجیب و غریب است ، لباس های از حریر هست و از حریر نازکتر ، و من از خدا میخواهم که مرا از همه این ها محروم بگرداند !!!
در کنارش موجودات زنده هستند که در فرهنگ ما گاهی از آنها بنام حریه یاد شده ، گاهی به عنوان غلمان یاد شده ، موجودات بسیار عجیب وغریب اند که میگویند ؛ در روایات داریم که شفافیت بدن بعضی از این ها آنقدر زیاد است که اگر هفتاد پیراهن بپوشد ، نور بدن شان باز از روی هفتاد پیراهن تشعشع میکند ٬!!!
تنها سیب وگلابی نیست ، این ها هم هستند ( دوست دارم دقت کنید ). زیبای شان ؛ خوب فکر کنید وقتیکه نوربدن شان این طوری باشه ، زیبای شان چیه ؟
این را یقین داریم و یقین داشته باشیم که از فرزند همسایه و هم کوچکی ما خیلی زیباتر اند ! (ولی همین ها نی آن دست هشتم ها یش ).
میدانید که بهشت مراتب دارد مثل همین جا که دولت وقتی میخواهد کسی را استخدام کند از او می پرسد چه هنر داری ؟ من دیپلوم هستم به کجا یش می برد ؟ به وزارت خانه ؟ وزارت را می دهد به دستش ؟ نه اقا برو یک جای کتاب داری کن . تو چه کار هستی ؟لیسانسم ، تو چه کاره هستی ؟ فوق لیسانسم ، تو چه کاره هستی ؟ دوکتورا دارم ، تو چه کاره هستی ؟ من فوق دوکتورا دارم ، پروفیسوری دارم. آنجا هم همین طوری است میزان علی است ، وزن میکند چه مقدار دیانت داری ، و ایمان داری ؟ متناسب با وزن ایمان بهشت میدهد ومتناسب با وزن ایمان ای موجودات که هستند اعم از خوردنی و پوشیدنی ، دیدنی وشنیدنی ، ای خدمه ها هم به همان میزان رشد یافته است .
حالا خوب دقت کنید ؛
همین موجود وقتی در برابر نور مؤمن قرار میگیره یک باره ازخود میرود ، راحت مثل کسیکه سکته بکند از خود میرود ، بعد میایه به حالش میاورند ، میگویند چه بود ؟
میگویند ما در عالم ملکوت شنیده بودیم که مؤمن نور دارد که جز مؤمن …
مؤمن عالی کیه ؟
مؤمن نور دارد که جز مؤمن تحملش کرده نمیتوانسته ، ما نمیدانیستیم که ای ارباب ما که ای بهشت از اوست ، یکی از همان هاست ؟
تا من نورش را دیدم ازخود رفتم ، اصحاب الجنة را شناختید ؟
ان الذین آمنو وعملوالصالحات و اخبتو و اخبتو الی ربهم او لءک اصحاب الجنة هم فی ها خالدون .
در آیه دیگری می فرماید : آیه مقدمه دارد نمیخوانم ؛ فالهکم اله واحد .
شما چند تا دل دارید ؟ بنده شش هفت تا دارم ، خدا رحمت کند همه رفته گان شمارا این نقل قول است از مرحوم پدرم ؛ می گفت به یکی گفتم فلانی ! به تابش گفتن اقای تابش ! همان دوست دختر شما به شما سلام می رساند .
گفت ببخشید به کدام کوچه بود ؟
ای یعنی چه ؟ گفت خوب برای اینکه در هر کوچه یک دوست دختر دارم ، حالا ای چند تا دل دارد ؟
چند تا کوچه است به شهر ؟
فالهکم اله واحد . شما چند تا دل دارید ؟
پس چرا ما دروغ میگوییم؟ که میگوییم ربن الله.
وقتی فیلمی فلان(حالا خارجی یا داخلی، نمی دانم هر چه هست) پخش میشه ،با همه یی هوش ، داخل تلویزیون هستیم یا نیستیم؟
هر کس نیست صلوات بفرستد ! اللهم صل علی محمد و آل محمد.
مرحبا ! مرحبا! عده یی نبودند. ولی بیشتر که خود شما قناعت میکنید، اما شما به دینگ دینگگ آخرت، وقتی سر به سجده میگذارید میگویید: سبحان ربی الاعلی و بحمده ، با همه یی وجود به پیش رب اعلی هستیم؟
خوب پس دروغ میگیم ، ای ادعای دروغی است ، سر را به زمین گذاشتیم میگیم سبحان ربی الاعلی و بحمده ، اما چیزی که در برابر مان وجود ندارد رب است .
گوش تان را به او تسلیم کنید ، خردتان را به او تسلیم کنید ، قوه تخیول و ابتکار و خلاقیت تان را به او تسلیم کنید ، دل تان را به او تسلیم کنید ، و روح تان را به او تسلیم کنید ، سر تان از خودش هست لازم نداره چون بدست نیاوردیم تا پس تسلیمش کنیم ، خفی واخفا را که بگذاریم ، فله اسلیمو دنبال آیه خیلی شیرین است ، و بشرالمخبتین …
ای پیامبر به مخبتین یعنی به کسانیکه به مقام ومنزل اخبات رسیده اند بشارت بده .
نکتة عرشیه : حالا میریم به مسافرت ، حالا قم یا کربلایی نمیدانم حج اصلا خود خیابان ، برمیگردیم نوه ها شش هفت تا داخل خانه آمدند ، بابا بزرگ اند یا مامان بزرگه میخواهد زیارت کنند ، اقای تابش بر می گردد نواه ها داخل خانه بازی میکند : اگر سه چها تا هویج از حال رفته با خود آورده باشم برای ای نوه ها میگویم مادر فلانی ! بلی .
به بچه ها بشارت بده که برای شان یک میوه خیلی خوبی آوردم ؟
اگر ده تا پانزه تا جوزه فیل داخل جیبم باشد میگویم ؟
یا نه وقتی ده پانزه تا ازی موبایل های اسباب بازی خریده باشم ، به ایشان میگم بیایید بچا که ای مبایل های که خریدم عکس هم میتوانید با این ها بگیرید، فلم هم از مادر تان وقتیکه آشپزی میکند میتوانید بگیرید ؛ آنجاست که میگویم مادر فلانی بچه ها را بگوبیاید ، بشارت بده خوش خبری بگیر از آنها بگو بیاید.
ای انسان تو از چیزی که بی قدر(بی ارزش)باشه خجالت میکشی که بشارت بدهی ، خدا وقتیکه به پیامبر میگوید و بشرالمخبتین ، بدان چه خبر است که بشارت میدهد ؟
چه میخواهد بدهد ؟ اصلا به عقل انسان می گنجد ؟
قدرت عقل میتواند حقیقت و گوهر این را درک کند وحصار کند ؟
این نکته را تاکیدا دوباره عرض میکنم : ما در این فضای که هستیم در این منظومه شمسی که قرار داریم ، و در این کهکشان که قرار داریم ، که یکی از میلیون ها منطومه اش ، یکی از میلیون ها منظومه این کهکشان همین منظومه ماهست.
تحقیقات که صورت گرفته متوجه شدند ، حدود پنج سال شش سال قبل یک کهکشان را کشف کرده بودن که هشت میلیون سال از زمین فاصله داشت ، حدود دو سال قبل کهکشان دیگری کشف شده که دوازده میلیارد سال از زمین فاصله دارد ، یعنی چه ؟
یعنی اگر بنده یک ماشین درست کنم که این ماشین در هر ثانیه ۳۰۰۰۰۰ کیلومتر را طی کند بعد از دوازده میلیارسال به آنجامی رسم.
خوب تا یک ماه دیگر خبر تهیه کنم ، گزارش تهیه کنم ، فلم تهیه کنم عکس و مصاحبه این ها ، باز بین راه هم ببینیم چیه ؟ چون چیز های دیدنی زیاد هست ، حالا پنج شش ماه همین طوری ، بعد که برگردم ، ۲۴ میلیارد سال بعد به زمین برمی گردم .
این ها را کی اداره میکند ؟ کی ؟
همین کسیکه این ها را اداره میکند ، میگوید و بشرالمخبتین .
متناسب با جیبش حرف میزند آقا جان !!!
متناسب با عقل احمق مثل من نه !
متناسب با دل تاریک لجن مال مثل دل من نه ، متناسب با عظمت خودش صحبت میکند (وبشرالمخبتین ).
چه میخواهد بدهد ما که نمی فهمیم ، هیچی نمی فهمیم ، چه هست ؟ معلوم نیست فقط او خودش میداند که این چه هست که به ما میخواهد عنایت کند.
برای اخبات واهلش معانی ذکر کردند : اخبات و خبوت ، سرزمین یا سر زمین های آرام را میگویند ، سر زمین که در او باد کمتر است ، طوفان کمتر است ، کوچ شین ها وگرد و غبار ها کمتر است ، به یک آرامش رسیده حتی در او زلزله بسیار به ندرت اتفاق می افتد ، سر زمین که وسیع هست و آرام هست ، به مسافرکه از پیج وخم های هول ناک طریق مسافرت به فضای باز ونوازش گر می رسد ، مخبت میگویند .
به ذکر خفی هم اخبات گفته شده ، کسی در دل خودش یا الله میگوید ، یا قدس میگوید ، یا سبوح میگوید ، با ای شرط به ای هم اخبات گفته شده.
در کل اخبات یعنی آرامش خاطر= اللهم انی اسالک اخبات المخبتین.
یعنی آرامش خاطر مخبتین را به من بده تا من هم آرامش خاطر داشته باشم ، که اگر پای بچه به لیوان خورد وشکست دو برابر لیوان شکسته من از جا : چه کار کنم ؟ بپرم یا نپرم ؟ اگر خبر آوردن که بچه های همسایه با تندی آمدن ماشین که کنار خیابان پارک کرده بودی بهش مالیدن ، چه دلم بلرزد یا نلرزد ؟؟؟
بلرزد نه ، بلی پای لخت بدویم به قول ایشان که کجایش را زده !!!

اگر عارف بینا دل گفت که نماز که خوانده ای هفت جا تنها در حمد شیطان به سراغت آمد-
( اقای صالحی هستند ؟ بیرون است ، خدا پدرش را بیامرزد ، او وقتها ما هفت هشت ساله بودیم ، می بردند یکی از اعضای حزب یفته پدر ایشان بود ، برای تصحیح حمد وسوره او روحانی بزرگوار که این کار را تقبل کرده بود می گفت موظب باشید که تنها در خواندن حمد هفت جا اتفاق ممکن است بیافتد که اشتباه بکنید اگر کمترین بی توجهی کردید شیطان از غفلتت استفاده میکند و تنها در خواندن حمد هفت جا آسیب می رساند ، الـ و دللـ و ه رب و کنـ و کنسـ و… ، این ها حالا بحثش بماند )
اگر خبر بیارد که تنها درخواندن حمد هفت بارشیطان بهت مالیده ، چه کار میکنیم ؟؟؟ میگیم خدا پدرش را بیامرزد خوب بود زود تمام شد بالاخره ، اما خدا نکند ماشین همسایه بیایه ماشین را بزند ، ؛ حالا فهمیدید چرا پیامبر میگوید اخبات المخبتین را به من بده ؟ او آرامش خاطرکه دنیا بلرزد ، دل من نلرزد ، آن انکسار قلب را که اگر تمام هستی را به من هبه کند این کلام و این بیان بر لبان من نقش نبندد :
آخ جان !!!
حالا اگر به من یک دانه خیار بدهند سه بار آخ جان میگیم ، یک دانه خیار !!!

اگر یک چک
چند صد هزار تومانی بگویند این جایزه شما بودند که رفتید سر گلیم عزای پیامبر نشستیم ـ
(خوب دقتکنید ) جایزه شما بوده که رفتید سر گلیم پامبر نشسته اید ای جایزه پنج میلیون تومانی از شما ، به چند نفر نشانش میدهیم ؟؟؟ که به ما جایزه دادن ، ای ببین ، رفته بودم به عزاری پیامبر ای جایزه را دادن .
چرا این طوری هستیم
ما ؟
چرا آن انکسار قلبمان
این جا از بین میرود ؟
چرا با دیدن چک پنج
میلیونی آن شکسته گی قلبی و باطنی ما از بین می رود و بدل به یک مستی میشود ؟
بدل به یک خوشحالی به یک شوق به یک شعف و به یک رقص باطنی میشود ؟
همه شنیده اید ای شب ها ای روز ها بخصوص در این دو ماه ، شنیده اید از همه روضه خوانها از همه اهل منبر که :
وقتیکه اما حسین ع متولد شد آوردن قنداقه را به دست امیرالمؤمنین دادن ، ای نگاهش کرد زیر گلویش را بوسید و اشک از دیده گانش جاری شد ( خوب دقت کنید )‌ اما خداوند وقتی برای ما یک پسری ، چه عرض کنم حالا یک چیزی مثل بنده ، برای پدر مادر ها میدهد چه قدر خوشحال اند !
در تاریخ شیعه و سنی و مولی وهر که و وهابی … آیا شنیده اید که وقتیکه خداوند به یکی از این بزرگوار ها فرزندی داد این ها آن انکسار قلب شان ازمیان رفته باشه ؟ به رقص باطنی گرفتار شده باشند ؟
اللهم انی اسالک اخبات المخبتین .
قلب به جای می رسد که جز در برابر او و جز در برابر بشارت او سرش را بالا نمی گیرد ، او آرامش خاطرش نه به واسطه چیز های دنیایی از بین می رود که از دستش برود نه به چیز های دنیایی که به دستش بیایه .
او آرامش وسکینه و وقار وجودی اش را به هم بزند که کودک معابانه خوشحالی از خودش بروز بدهد ، نه خیر نیست.
اخبات خشوع وفروتنی است به معنای خاصش ، که انسان مخبت در برابر ناگواری ها و احکام که برایش ناگوار بنظر( مسخره تخیولی وتوهمی که داره ) میایه،
او حالت از بین نمی رود .
برای ما میگوید وقتی در آمد امسالت از میزان معین از میزان خرج که داری اضاف شد ، یک پنجم اش را بده به راه خدا، خوای برای ماهمین جوری سنگین میایه که چطو.. چطوری من این همه جان کندم بیایم .. ای اقا سید چه … یک سید بیکاره یک جا نشسته میخوره ….
خوب برود کار کند ، من رفتم عرق ریختم حالا بیایم بدهم برای ایشان که بخورد.
چرا ؟؟؟
چون نمیدانیم که با این دادن ، چه مقدار بزرگ میشویم! درخت سیب میداند که با دادن چه کار میشه ؟ کوچک میشه یا بزرگ میشه ؟
ای انسان ! چرا از هبه کردن و بخشیدن و بزل کردن می ترسی ؟
با عظمت تر هستی یا درخت سیب ؟
یا بوته خیار ؟
به هرحال : اگر بخواهیم بررسی کنیم که اخبات یا آرامش خاطر چه وقت بدست میایه، فقط چار تا پنج تا مساله را خدمت دوستا به عرض میرسانم و از همه التماس دعا دارم .
وقتیکه انسان از خود بینی آزاد بشود ، حد اقل در برابر خدا خودش را نبیند ، اگر میبیند ؛ گدا ببیند ! ساءل ببیند ، تسلیم ببیند ، از خود بینی آزاد بشود ، از بند واسارت برداشت ها خود آزاد بشود ، ما ها یک برداشت های مسخره یی بی پشتوانه بی تق داریم که خیلی کار ها را کرده نمیتوانیم ، خیلی چیز ها را برداشت ما این است که به زیان من است ، خیلی چیز ها به سود است ، حالا تو این من را پیداکردی ؟
تا که سود وزیانش را درک بکنی ؟ نه .
لذا زود نمیتوانیم دست از برداشت خود برداریم ، چرا بین دو نسل این همه فاصله است ؟
چرا میان برادر ها این همه نوار خاطر است ؟
چرا میان اقوام وخویشان نقار خاطر است ؟
شما بررسی کنید ببینید چند در صد از این ها برای او (خدا) است ، یعنی تبرای واجب است ، و چند در صدش برای نفس است ؟
که این هم تبرایش واجب است ولی به واجبش عمل نمیکنیم .
از برداشت خود آزاد شده باشد ، از مصلحت دید خودش آزاد شده باشد ، ماها معمولا میگویم این کار به مصلحت من است ، به مصلحت اقتصادی من است ، به مصلحت سیاسی من است ، به مصلحت فرهنگی من است ، به مصلحت اجتماعی من است ،
تو چه هستی که به مصلحتت باشد ؟
تو چه میدانی که به مصلحت دیدت مطرح کنی ؟
از سرکشی در برابر احکام الهی آزاد شده باشه وبالاخره به یک آرامش قدسی وربانی دست کرده باشد ، در این اگر تعبیر خاص را خواسته باشیم ارایه بدهیم ؛
ای فرد به یک مظهر وبه یک مجلا بدل میشه ، که از این مظهر ومجلا جز فعل الهی و وصف الهی تراوش نمیکند وبروز نمیکند و بیرون نمی زند .
موجود است که اگر به چیز روی میکند ، روی کردنش خداییست و اگر از چیزی روی میگرداند باز هم خداییست ، دیگه منیت وعنانیت فردی از خود ندارد .
پرور دگارا تو را به جان پیامبر اکرم ص جان های مارا به نور معارف این خانواده روشن ومنور بگردان …
وعلی ارواح المؤمنین والمؤمنات ثواب الفاتحه مع الصلوات ….

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 9: الهام رشد و پناه از نفس

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 50 دقیقه
آرمانهای نبی اکرم (ص)
جلسه نهم

الهام رشد و پناه از نفس

اعوذ باالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین الحمدالله اولی بلا اولین کان قبله والاخربلا اخرین یکون بعده الذی قصرت عن رویته ابصارون ناظرین وعجزت عن نعته اوهام الواشفین ابتدأ بقدرته الخلقه ابتداآ وخترعهم علی مشیته اختراعا ثم السلک بهم طریق ارادته وبعثهم فی سبیل محبته ثم الصلاة والسلام علی خیر خلقه واشرف بریته الذی ثم یف السما ً باحمد وفی الارضین بی ابا القاسم المصطفی محمد ص صلوات الله وسلامه علیه علی بن عمه سیدالموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب واولاده المنتجبین .
اما بعد قال رسول الله ص : اللهم الحمنی رشدی واعذنی من شر نفسی .
بار الها ! بار پرور دگارا ! بالنده گی ورشدم را به من الهام فرمای واز شر نفسم در پناه خودت قرار بده .
خواجه تاکی باید این بنیاد رسوایی که نیست؟
برنگین ها چند خندد نام عنقای که نیست؟
دل فریبت میدهد مخموری ومستی کجاست !
در بغل تا چند خواهی داشت مینای که نیست ؟
خلق غافل در پناه راحت از خود میرود
تاکجا آخر بیرون آرد سر جای که نیست
ملک هستی تا عدم لبریز غفلت های ماست
گر بفهمد کس همین دنیا ست عقبی که نیست
نرگسیستان هاست هرسو موج زن ،اما چه سود ؟
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینای که نیست ؟
همت نگشود بر روی قناعت چشم خلق
کثرت عبران بر هم بست در های که نیست
آن قدر از خود گذشتن ها نمیخواهد تلاش
چشم بستن هم پلی دارد به دریایی که نیست
در خیال آباد امکان از کجا آتش زدن
عالم را سوخت حیرت در تماشای که نیست
هوش اگر داری ز رمز کون فکان غافل مباش
زان دهان بی نشان گل کرد غوغای که نیست
بیدل این هنگامه یی نیرنگ داغم کرده است
خوارشد رنج تعلق،بازدرپایی که نیست
قبل ازهمه باید این تذکر را بدهم واین نکته را یاد آوری کنم :
بعد از آنکه مطلب را از آموزه های نبی گرامی اسلام برمیگزینم و مطالب را یاد داشت برداری میکنم ، یک تفال به دیوان حضرت ابولمالی میزنم .
گاهی همان صفحه ، گاهی یکی دو صفحه جلو دنبال ، غزلی را اختیار میکنم .
امروز بعد از آنکه مطلب را نوشتم، تفال زدم همین غزل آمد. بستم ، دیدم غزل کمی مشکل است.
البته کلام بیدل مشکله ولی این بازمشکل تر هست. ورق ها دوباره به هم محکم کوبیدم،دو باره باز کردم همان آمد. گریه ام گرفت .
بیدل تو هم به مجلس پیامبر وامام حسین حاضری؟
یک بیت داره، دررابطه با کربلا . بنده تابلویش کردم الان اساتید تذهیب دارند رویش کار میکنند.
کیست دراین انجمن؟محرم عشق غیور
ما همه بی غیرتیم، آیینه در کربلاست
به هر حال:
خواجه تاکی باید این بنیاد رسوایی که نیست؟
برنگین ها چند خندد نام عنقای که نیست؟
تو کیستی؟ من آدم هستم.
فرزند کیستی؟ فرزند آدم هستم.
امت کیستی؟ امت پیغمبر خاتم.
هست؟ دراین نگین ها،این نگین هست.}
اسمش را گذاشتیم آدم.
درای یک نقش کندیم، وجود دارد؟……….}
امت کیستی ؟ امت رسول اکرم. دراین نگین این امت حک شده ، هست؟
اگرما امت اوهستیم معلوم میشود که خودش هم یک چندان چیزی نبوده، به قول هراتی ها یک مالی نبوده.
اگر ما آیینه دار او هستیم، خوب معلوم میشود که خودش هم یک چیزی نبوده. به هر حال ،
دل فریبت میدهد مخموری ومستی کجاست !
در بغل تا چند خواهی داشت مینای که نیست ؟
ادامه دارد بحث های ما که پیرامون آرمانهای نبی گرامی اسلام.
وبحث همان است که هر شب تذکر دادیم تا موقف خود مان را و موضع خود مان را، موضع کنشی ونگرشی خود مان را ، مقایسه کنیم. اهداف خود مان را با اهداف نبی گرامی اسلام مقایسه کنیم، مقارنه کنیم. به ادعا های مان بر گردیم به خیالات مان باز گردیم، واقعیت ها را هم کنارش بگذاریم.
ببینیم چه هستیم؟
اللهم الهمنی رشدی واعذنی من شر نفسی . پروردگارا بالنده گی مرا رشد مرا به من الهام فرمای و مرا از شر نفسم در پناه خود قرار بده ، از شر نفس در پناه خود گیر.
اگر بخواهیم با قضیه مثل شبهای گذشته ، قانونمند و روشمند بر خورد کنیم،باید یاد آوری کنم که انسان بخواهد یا نخواهد، بفهمد یا نفهمد، اراده بکند یا نکند، یک موجود بالنده و بالایشگر هست.
چه ازنظر تکوین و چه ازنظر تخییر، چه آنجا که تکوینا میبالد مثل هر گل وگیاهی دیگری، وچه آنجا که انتخاب میکند رهی را ،هدفی را، موضعی را، جهتی را، و درآن جهت عملا گام برمیدارد، بازبرای بالنده گی و بالایش است. منتهی، مشکلی که تولید میشود این هست که همه جا انسان، صايب نیست ومصاب نیست، همه جا درست حرکت نمی کند، همه جا به سوی بالنده گی معنیدار حرکت نمی کند ونمیبالد.
از منظردین و معرفت شناسی دینی، اصلا انسان را برای بالیدن آورده اند. خلقت انسان برای این هست که ببالد و رشد کند. هدف از تکوین انسان رشد او هست. درست که انا لله هست اما انا الیه راجعون، محورقضیه هست ،وانا الیه راجعون صورت واقعی به خودش پیدا نمی کند، مگر اینکه انسان مرتبه به مرتبه ببالد ورشد کند.
اگر انسان را برای بالیدن آورده است چرا میمیرد؟
چرا مرگ را قرینش ساخته است؟
چرا با مرگ جفتش کرده اند؟
چرا مردن جزء فطرت وسر نوشت اوست؟
معلوم میشود پس انسان را برای بالیدن خلق نکرده اند ونه آفریده اند.
نه خیر آقا !
مردن هم برای بالیدن است،انسان میمیرد تا رشد بکند .
مردن برای کوچک شدن ،حقیر شدن، تخلیه شدن ونابود شدن نیست. برای بالیدن است، برای پرشدن است، برای عظمت یافتن است، برای شرافت یافتن است، برای عزت یافتن است، برای طراوت یافتن است، برای لطافت یافتن است.
نه برای متضاد ها ومتناقص هایش.
ولذا همان کسیکه این آرمان را مطرح کرده است، به پیروان صدیق خودش دستورمیدهد:موتو قبل ان تموتو.
پیش ازآنیکه عزراییل شما رابکشد و دست تان را ازعالم ماده بگیرد و به عالم مثال منتقل سازد، خود تان بااختیار خودتان و با اشتیاق خود تان، با درک خودتان، با فهمِ خودتان،با ذوق خود تان بمیرید .
تا هنوز که روح در همین قالب قرار دارد عالم مثال را پیش رو داشته باشید و در عالم مثال زنده گی کنید ، از موضع عالم مثال حتی ما مادیات برخورد کنید ، غذا برای شما یک موجود گنگ ، بی زبان ، مرده نباشد .
غذا با شما حرف بزند ، سخن غذای را که میخواهید بخورید بشنوید ، آب با شما سخن بگوید ، در ودیوار با شما حرف بزنند ، حیف است که به زورعزرایل بیاید ودست تان بگیرد و بدان عالم بکشاند ، عالم که برای شما نا آشنا هست .
پس خود تان پیش از آمدن عزرایل این دروازه ها را بگشاید .

بگذارید که عالم ملکوت برای شما محسوس بشود با چشم مثالی وملکوتی ، با این عالم انس بگیرید ، با حقایق وجودی این عالم آشنای نزدیک به هم برسانید ، چیست ده سال پانزده سال خوردیم ، خوابیدیم ، پوشیدیم ، دیدیم ، شنیدیم ، رفتیم ، برگشتیم ، خوب بس است دیگه !!!
اگر سه میلیون سال دیگه هم زنده گی کنی ، خواسته باشی در همین شرایط حیوانی در عالم طبع بمانی ، همینی که بوده همین است .
دیگه این بیداری ندارد- ( اگر یک فلم را تلویزیون چند بار برای شما نشان بدهد چه کار میکنید ؟)؟
اعتراض میکنیم دیگه ، تلفن ها را بر میداریم بابا این چه خبره ؟
تا حالا پانزه دفعه نشان دادی ، ولی وقتیکه خود مان برای خود مان ده سال پانزده سال بیست سال پشت سر هم آنچه را تکراری در تکراری درتکراری درتکراری …شده ، بازتحمیل میکنیم چرا بر خود نمی شوریم ؟
چرا به باطن خودمان نهیب نمی زنیم که ای من ! بس است دیگه چه خبره ؟ چیه ؟
برنج همی است که خوردی ، گوشت هم همین است که خوردی ، میوه هم همین است که خوردی ، دیگه تمام شد بس است دیگه .
یک بار دو بار ده بار میخواستی تجربه بکنی ببینی چه تازه است ؟ دیدی هیچ چیز تازه نیست ، تازه دیگه چیه .
گاهی انسان وقتیکه خودش را ( البته این مورد را دو سه بار ذکر کردم از انهای که شنیده اند معذرت میخواهم ) وقتیکه خودش را با یک وجود کاملا نباتی مقایسه میکنه مثلا با یک درخت آلو بالو یا بادام یا گردو ، واقع بینانه که مقایسه میکنه میبنیه که اوووو من از این درخت هم بی ارزه تر هستم ، چرا ؟
برای اینکه : این پارسال باری داد که غیر از بار امسال هست ، ولی من نه / پارسال تلاش های کرد که غیر از امسال هست ، ولی من نه همچین کار نکردم ، تکرار در تکرار.
اگر یک صلوات بلند بفرستید ، یک راز را برای شما منکشف خواهم کرد …
اول از اهل بهشت بگویم :
مردن برای بالیدن است وبرای تکامل وکمال رسیدن ، نه برای پژمردن وافسردن ، انسان ها بعد از انیکه از عالم مثال یا عالم برزخ یا عالم ملکوت حالا هر میخواهید اسمش را بگذارید! منتقل میشود به عالم آخرت ؛ ( شما ها که اهل بهشت هستید میروید به بهشت ، چون من منافقت زیاد کردم وریا زیاد به خرج دادم و کل ریاء شرک هست و مشرک هستم ، مرا میبرد دستم را میگذارد توی دست رفیقم جناب شیطان ، میگه حالا برید باهم چون شما همکار یک دیگربودید ، در آن مرتبه که خاص مشرکین هست بنده را قرار میدهد ).
خوب دقت کنید من چند سال عمر کردم ؟
سه صد سال سه هزار سال ، اگر نیروی داشتم میبنید بالاخره یکی از چندین میلیون انسان ها بودم ، با این نیروی کم و این زمان کم که سه هزار سال باشه یا سی هزار سال باشه ، خوب بالاخره بایستی درقیامت بنده سی هزار سال درآتش نگدارد ،پایان کار چه کار میشه ؟؟؟
درقران هست هم فیها خالدون چه در بهشت و چی در دوزخ دروغ هم نیست ، چرا بنده را به جهنم می برند ؟
من رازش را نمی گویم فقط یک نکته مقدماتی میگویم ، از دوستان تمنا دارم بپرسند ، از بزرگان اهل معرفت و اهل حکمت بپرسند ، مرا به دوزخ می برند تا رشد کنم ، دوزخ جای بدی نیست ، نترسید ها !!!
میبنید چه راحت بنده در رابطه با دوزخ با شما صحبت میکنم ، این همه جفا کردم این همه شرک ورزیدم اصلا حراس هم ندارم ، برای چه ؟
برای اینکه می برد مرا آنجا که : شستوشویم بدهد ، حمام بد است ؟
جهنم حمام گناه کاران است ، می برند شان تا پاک شان کند ، دیگه هیچ ، شستوشوی شان دهد ، جهنم جای بدی نیست ، یک وقتی دل حره نداشته باشید ، حتی برای کثافت مثل بنده که دستم توی دست شیطان هست ، جهنم جای بالیدن است ، حال چگونه ( خوب دقت کنید ) چگونه انسان جهنمی می بالد و رشد میکند ؟ در عین حاالیکه در جهنم هست ؟
این را بپرسید ، به هرحال .
شما ها از بنده عبرت بگیرید ، که اهل بهشت هستید ، گویند بهشت است همان راحت جاوید ، در دنیا هم گاهی ما به فکر راحتی هستیم ، چرا خانه دو منزله سه منزله میسازید ؟ برای اینکه را حت باشم .
چرا دیوار بیرون خانه ، تهی کوچه را ، رو بروی کوچه را با این سنگ های قیمتی می آلایید ؟ این هم به آرامشت ارتباط دارد ؟
درون خانه را گچ میکنید ، دیوارخانه ، سقف خانه، بیرون کوچه را سنگ های متری فلان قدر می زنید ، برای چه ؟
خوب اگر این سنگ ها خوب است بیار درون خانه این کار را بکن . ماشین پنج میلیون تومانی میتواند لاشه مان را از این مکان به آن مکان منتقل کند ، میریم ماشین چهل میلیون تومانی پنجاه میلیون تومانی می خریم ، برای چه ؟
برای اینکه را حت تر باشیم ، یعنی چه ؟
یعنی وقتیکه آدم داخل آن بنشیند فرشته ها آدم را نوازش میکند ؟
خلق غافل در پناه راحت از خود می رود یا می رمد ، هر دو درست است ، خودش را فرموش کرده ،عقلش را فراموش کرده ، قلبش را فراموش کرده ، تمام همتش متوجه چند من گوشت نجس است ، و میخواهد با ایجاد آرامش خیالی و وهمی برای این چند من گوشت نجس به راحتی برسد .
خلق غافل در پناه راحت از خود می رمد .
دل فریبت میدهد مخموری و مستی کجاست ؟
خیالاتی شدی ، این جا هم همانطوری اند ، انسان ها دربهشت ( به قول حضرت ابوالمعالی)گویند بهشت است همان راحت جاوید ، بلی !!!
منتها ما نی آهویم نی شتر مرغیم ، نی گوساله ایم ، که برای ما تویله ای به اسم بهشت درست کند ، و مارا در آن تویله به چرا آزاد بگذارد ، آنهای که روحیه مذهبی دارند تکفیرهم بکنند هم من افتخار میکنم ، اوه… ای بهشت را میگوید تویله !!! بلی
برای انسان غافل جز تویله نمیتواند باشد ، چرا؟
جای که به داغ نه تبت دل چه مقام است ؟ تو با دلت به بهشت می روی یانه ؟ اگر با دل می روی باید دل متوجه دلدار باشه ، نه متوجه گلابی و مرغ بریان یا جوی عسل ، این جا نخوردیم ؟ خوردیم ، چه بود ؟
یک کمی لطیف تر است آنجا ،
گویند بهشت است همان راحت جاوید
جای که به داغ نه تبت دل چه مقام است ؟
بعد از چهل و دوازده سال بگذارید آن غزل را که دو سه بیتش به یادم هست بخوانم .
آدمی که دل دارد ،
جهنمش با دلدار از بهشت بی دلداربهتر است .
نوید غم مرا بخشیده ای- ( دیگران نوید شادی می بخشد تو نوید غم بخشیده ای )
نوید غم مرا بخشیده ای ، بخشیدنت نازم
به زخم دل نمک پاشیده ای ، پاشیدنت نازم
همیشه در پریدن های رنگم ، جلوه گر بودی (وقتیکه به یادم می آمدی رنگم می پرید ومردم می فهمید که ها باز فیل بابا یاد این داستان کرد)
کنون بالیده ای از ناله ام ، بالیدنت نازم
پس از عمر جدای زخم دیگر می زنی ( یک عمر ازتو جدا بودیم در دنیا جدا بودیم ، در برزخ جدا بودیم ، الان هم ما را انداختی به بهشت باز میخواهی جدا باشیم ؟)
باشد ، چه خوش میجویم دل رسم دل جوییدنت نازم
دل از ذلف تو یاری خواست افکندی به زنجیرش
چه خوش پیچیدی آخربرمنت ، پیچیدنت نازم
همه ما میگیم خدای من ، نمیگیم منی تو ، مولای من ، این من بخورد به سر من ؛ چرا آن طرفی نمیشی ؟
کی از شر این من آزاد میشیم ما ؟
که حتی خدا را شخصی میسازیم ، پیغمبر را شخصی میسازیم ،امام را شخصی میسازیم ، او مال من است نه من مال او !!!
یعنی چه ؟ بگذریم : پایان کار اهل بهشت هم اگر به مقامات بالاتری رسیده باشند ، رشد است ، رهای است از اسارت خوردنی ها ودیدنی ها و نوشیدنی های بهشت ، آزاد میشه از او اسارت هم آزاد میشه ، رشد میکند / جهنمی ها هم رشد میکند .
به هر حال : در دنیا وقتیکه انسان خودش را ، منش را ، هویتش را گم کرد یعنی دیگر نفهمید من چه هستم ؟
چرا مرا خلق کرده است ؟
آنیکه مرا آفریده است چه هدفی از خلقت من داشته است ؟
صد ها بار به ما گفتند کنت کنزا مخفیا فاهببة عنه رفع فخلفة الخلق لی کیع رفع خوب یعنی چه ؟
ای چه چیز است ؟ برای که ماخدارا بشناسیم .
بشناسیم که چه کار شه ؟
من شصت کیلویی چگونه خدارا بشناسم ؟
خدا شصت میلیون تن است که بشناسم ؟
گرفتم که شناختم ، که نمی شناسم ، که چه کار بشه ؟
اول باید خودش را پیدا کند ، که نمیکند متاسفانه ، وقتیکه این خود ،این من ،این هویت را گم کرد! ویا وقت این هویت را عوضی و بدلی گرفت ؛ بجای که بر خود بیافزاید و ببالد متاسفانه ، از خود میکاهد .
ای : سر این پیام ، و سراین آموزه و سر این هدف نمای که پیامبر اکرم می فرماید اللهم الحمنی رشدی . (خوب دقت کنید ) کسانیکه عربی میفهمد ، می فهمد که این ی بعدی ضمیر متکلم وحده هست ، خدا رشد من را الهامم فرما نه رشد انگشتر هایم را ،
نه رشد لباس هایم را ، نه رشد باغم را ، نه رشد کتاب هایم را این ها متعلقات من اند ، رشد خودم را الهامم فرما.
وقتیکه این خود گم شد یا بدلی گرفته شد خوب طبیعتا معکوس میشه ، بجای که انسان بر خود بیافزاید از خود می کاهد ، بجای که برشرافت خود بیافزاید از شرافت خود می کاهد ، بجای که بر عزت خود بیافزاید از عزت خود می کاهد ، بجای که بر پاکی وطهارت خود بیافزاید از پاکی خود وطهارت خود می کاهد ، هی زیان میکند .
والعصر ان الانسان لفی خسر اللذین آمنو . آمنو مال کیه ؟
مال آنهای است که خود شان را میشناسد ، به شناخت خویش دست پیدا کرده است ، خود را یافته اند اول خود شان را یافته اند ، بعد از طریق یافتن خودشان به ایمان دست پیدا کرده است ، وخود شانرا در جهت ایمان قرار داده است ولا غیر .
بجای که از کرامت خود وبر کرامت خود بیافزاید از کرامت خود می کاهد و در یک کلام :
بجای که بر آدم بودن خودش بیافزاید از آدم بودن خودش می کاهد.
حالا روی فرش امام حسن نشستیم سال هم داره به آخر می رسد ، ام سال ما چه مقداربر خود افزودیم ؟
و چه مقدار ازخود کاستیم ؟
لازم ندارد به دیگران بگوید ام شب یک ساعت به اذان صبح مانده بلند شویم ، میخواستیم وضو بگریم میخواستیم نگیریم ، میخواستیم رو به قبله بنشینیم میخواستیم ننشنیم ، فقط بلند شویم بگوییم ای من به همه دروغ گفتی به خودت دیگه دروغ نگو ، ام سال بر خودت چه مقدار افزودی ؟
نه بر متعلقات خود ، من سه صد میلیون پیدا کردم ، ای که تو نیستی . سه تا باغ بر باغ های اضافه شد ، مگر تو باغی یا درختی یا خاک هستی ؟
اوطلبه فکر میکنه ام سال دو فصل از فلان کتاب را به حافظه خود سپرده ، مگر تو سی دی هستی ؟ رایانه هستی که بر تو چیز های افزوده بشه ولی خودت خبر نداشته باشی ؟
او دانش جوی هم چنان ،
ای من (یک قسم هراتی بدهم ، خود را ) ای من تو را به دینگ دینگگ آخرت چه قدر ام سال برخود افزودی ؟ یک صلوات بفرستید ….
خوب میبینم که دوستا را هم خسته خواستم وملول ساختم بیشتر از این خسته بشه ، ملالت به سراغ شان آمده است ، امید وارم بنده را ببخشید ، شما سر سفره وسر گلیم امام حسن مجتبی کریم اهلبیت کریم اهلبیت نشسته اید ، با کرامت خود تان بر بنده ببخشاید .
به هرحال انسان وقتیکه خودش را گم کرد یا عوضی گرفت ، خودش را به جای ماشین گرفت به جای خانه گرفت ، بجای باغ گرفت ، بجای پول گرفت ، نه تنها برخود نمی افزاید و نمی بالد که ازخود می کاهد ، و بر زایده های وجودی خویش می افزاید بنده این زایده ها را سه چهار تا پنج تایش را ذکر میکنم :
منتها به عنوان یک کار ذهنی دوستا مورد توجه قرار بدهد ، و اگر خلافش را دیدن ای لطف را بکنن ، بنده نوازی بکند ، بنده به اشتباهم آگاه بسازند .
وقتیکه بجای بالیدن به کاهیدن شروع کرد ، بر زایده های وجود خودش می افزاید ، ای زایده ها چه هستند ؟
از هویتش می کاهند :
میخواهد باغ باشه .
میخواهد خانه باشه .
میخواهد زمین باشه .
میخواهد پول باشه .
میخواهد شهرت باشه .
میخواهد ریاست باشه .
بر خود چی می افزاید ؟ آفت می افزاید .
شاید بگوید که خوب این اقا ثروت پیداکرده ، الان از طریق ثروت مسجد میسازد وطریق ساختن مسجد بهشت می خرد .
اگر بخواهد طبق شرع عمل کند پولش به قدر می رسد به این دوران که مسجد بسازد ؟
یعنی سودش آنقدر بالا میرود که مسجد بسازد ؟
بر رنج دهنده ها می افزاید یعنی آنچه کسب میکند رنج دهنده است ، آنچه کسب میکند حراس بار است ، به وزارت رسیده حراس دارد که نکند وزارت را از دستش بگیرد.
دل هوره ندارد ؟
یک ماشین خوب پنجاه شصت میلیون گرفته میخواهد برود به حرم همه هوشش متوجه این هست که نکند یک بی ادب خودش را بمالد ، اقا تو می فهمی سوی کی میروی ؟
خدا که خدا هست از مقام ولایت بر تر چیزی ندارد !!! تو به طرف عالی ترین سرمایه خدا می روی هوشت متوجه است که کسی بهت نمالد ، ای حراس است یا چیزی دیگر؟
خو بابا ای را رها کن با پای پیاده برو تا هوشت متوجه امام باشه متوجه نور ولایت باشه نه متوجه هشت من آهن ، !!!
اگر هم مالید که رنج دهنده است آخ آخ آخ … سی با یا سه صد با رشیطان قلبش را مالیده و چی مالیدن …نجس کرده با کثافات نجس کرده ، ای قدر جوش میزنه ای وقت پایین میشه مبینه دروازه ماشین را میگه ای خدا …
چه مصیبت بالا تر ازاین که ببینیم دروازه ماشین پنجاه میلوین تومانی مالیده شده ، بابا سی بار قلبت را شیطان مالید بی رنگش ساخت نجسش ساخت آن هم با کثافات با نجاست همین طور جوش زدی ؟ نه
بر امنیت زدا ها می افزاید
بر غفلت بار ها می افزاید
بر ذلت بارها می افزاید
بر اسارت بار ها می افزاید
بر کاهش گر ها می افزاید
بر تحقیر گر ها می افزاید
نوبت می رسد به آن کس که دلش به خودش می سوزد ، وخودش حد اقل به خودش احترام میگذارد ودوست ندارد ازناحیه خودش به خودش ظلمی وستمی تحمیل شده باشد اگر این طوری شد و به این جا رسید ؛ زبانش زبان نبی گرامی اسلام خواهد شد که :
اللهم الحمنی رشدی خودم را رشد بده ، این هویت وجودی ام را رشد بده ، که ترس داشته باشم نه رنج ، نه اسارت نه دل هوره ، هیچ و در نهایت برسد به آنجای که بشود گل محمد.
و دوستان میداند که گل محمد کسی است که : جهان جنبد ، نجنبد گل محمد. چون ای به جهان کار ندارد به جهان آفرین کار دارد ، سر و کارش با جهان آفرین است ، میخواهد جهان زیر بشود میخواهد رو بشود !!!
واین همه شب ها شما شنیدید از بزرگواران ، از مداحان اهلبیت ، از روضه خوان ها که در واقعه کربلا ؛ مساله که بشدت قابل توجه بود؛ مسابقه برای شهادت است کوچک و بزرگ پیر و جوان تلاش میکند که زود تر از دیگران بروند ، چرا ؟؟؟
چون میدانند به کجا می روند ، چون میدانند که اگر ازتن آزاد شدند واز طبع حیوانی آزاد شدند ،حرکت تکاملی شان حرکت افزایش گرایانه یی شان بسیار سریع میشود که اصلا با این اندیشه و فکر که ما داریم و این تصورات که ما داریم قابل بررسی و ارزیابی نیست.
حالا بگذریم که اایمه وپیروان شان هرکدام همین حالت را داشته اند ، پیش از آنکه پیامبر اکرم دنیا را ترک بگوید به دخترش زهرا اطهر خبر از همه وقایع داد ، آیا شد که یکی از این بزرگ وار ها زانوی غم در بغل بگیرد ؟ نه ، اشتیاق داشته اند : تا ام شب آن شب است که بعد از وفات مادر شهادت مادر وشهادت پدر ،زینب باز بر بالین شهید دیگر حاضر میشود.
این بانو چه قدر صبور بوده ! چه قدر عظیم بوده ! چه قدر قلبش وسیع بوده ! این که عده حتی از اهل کلام (حتی برخی از اهل تسنن ) به این باور هستند که زینب ع دارای عصمت صغرا بود چون از غیر معصوم این همه تحمل! سبحان الله .
یک مورد باشه دو مورد باشه پنج مورد باشه ، و وقتیکه اقا امام حسن مجتبی ع متوجه میشه که نه این دفعه با دفهات قبل هیچ ارتباط ندارد اولین کاری که میکند میگوید بروید آنی را به بالینم بیاورید که حضورش مرا آرامش می بخشد ، میایه زینب بیا که باز خبر های است از آن خبر ها ، می آورندش با چه مقابل میشود زینب ؟
همه شنیده اید ….
انا الله و اناالیه راجعون …
وعلی ارواح المومنین والمومنا ثواب الفاتحه مع الصلوات …

 

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 8: تطهیر عمل از ریا

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 46 دقیقه
آرمانهای نبی اکرم (ص)

جلسه هشتم

تطهیر عمل از ریاء
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین الحمد وثنا لی عین الوجود واصلاة والسلام علی واقفی مواقف الشهود وعلی اله امنا ء المعبود، اما بعد قال رسول الله ص:
اللهم الطهیر قلبی من النفاق وعملی من الریا .
بارپرور دگارا دلم را از نفاق تطهیر فرمای وکنشم را از ریا پاک برگردان .
چو شمعم از خجالت رهنورد نارسیدن ها
به جای نقش پا درپیش پا دارم چکیدن ها
ز یک تخم شرر صد کشت عبرت کرده ام خرمن
ازین مزرع درودن میدمد پیش از دمیدن ها
گلستان جنون را آن نهال شوق در بارم
که آهم برون میاورد از خود قد کشیدن ها
چه دست وپا تواند زد کسی در بند جسمانی
ندارد این قفس بیش از نفس واری تپیدن ها
به سربردیم درشغل تاسف مدت هستی
رهی کردیم چون مقراز قد از لب گزیدن ها
ز نیرنگ فسون پردازی الفت چه می پرسی
تو در آغوشی من کشته یی از دور دیدن ها
نگردی محرم راز محبت بی شکست دل
که چون گل خواندن این نامه میباشد دویدن ها
در این گلشن که رنگش ریختند از گفتگو
بیدیل شنیدن هاست دیدن ها ودیدن شنیدن ها
مباحث ما پیرامون آرمانهای نبی اکرم ادامه دارد هدف خود یابی هست ، ومقارنه و مقایسه است میان آرمانهای آن پیشوا و ما ، که خود مان را امت او وپیرو او میدانیم.
دیشب از درون صحبت کردیم ، از هدفی واز آرمان که مربوط به باطن انسان میشد ، و ام شب از آرمان وهدفی صحبت خواهیم داشت که مربوط به کنش انسان ها میشود ، به بیرون انسان ها میشود .
اللهم طهیر قلبی من النفاق برمی گشت به درون و باطن ، وعملی من الریا عمل کنش انسان هست ، و بروز میکند در حرکاتش در گفتارش در سکناتش ، بر می گردد به ظاهر هستی انسان .
مقدمتا به عرض میرسانم که : از دید گاه ویژه انسان موجودیست خود نمای ، بداند یا نداند، اراده بکند یا اراده نکند ، تصمیم بگیرد یا نگیرد ، با هرکنش خودش با هر فعل خودش با هر گرایش یا عقب گرد خودش ، خودش را به نمایش مگذارد .
هویت خودش را به نمایش مگذارد ، یعنی نمیتواند جز این طوری باشد واین گونه باشد . این قانون است .
انسان از یک دید گاه خود نمای هست ، تجربه برای ما خیلی از زمینه ها را روشن میکند ، بچه هارا نگاه کنید این ها که ممیز هستند ، از دوساله گی حتی انهای که هوش شان بهتر اند جلو تر از دوسالگی ، یک کاری که میکند با اشتیاق وشور وعلاقه واسرار دوست دارد بزرگتر ها ببینند .
اگروسایل بازی دارد اسباب بازی خودش را یک کاری کرده ، حتی کار دیگر نکرده این ها را مرتب چیده ، به حساب خودش بعد میایه شانه بزرگتر را تکان میدهد ، ببین همچین عمل از من سرزده !
همچین کنش از من بروز کرده ، هم چین چیز خلق کردم ابداع کردم ، آفریده ام ، نهایت حرفش این است که من آفریده ام ، من یک آفریده گار ام ، تو باید باورکنی به چشم یک بچه سه ساله به من نگاه نکنی .
اگر وسایل بازی داره میبینیم این وسایل را طوری ترتیب میکند ، هر چه تیز هوش تر باشه ظریف تر ولطیف تر. بعد با سماجت کوشش میکند بزرگتر ها ببیند و اگر بزرگتر ها تعریفش کردن ، همان گونه که هست او را جمع میکند به یک گوشه میگذارد ، که اگر برای شان مهمان آمد بزرگتر ها نشان بدهند که ببینید این بچه چه افریده است .
در واقع با این آفرینش خودش را به عنوان یک آفریده گار به نمایش میگذاره ، اصل و هدف این هست ، نه چیزی دیگری ، میخواهد خودش را به نمایش بگذاره .
از این دید گاه انسان مشتاق نمایش خویش است ، واگر کمی بالا تر برویم از سنین کودکی ، میبنیم عده ای به هنر ها روی می آورد ، عده ای به بعضی از شاخه های علوم روی می آورند ، وبا ابتکارات که در شاخه های مختلف هنر یا علم انجام میدهند ، باز خود شان را به مایش میگذارند .
اگر هنر است از طریق اثار هنری ، اگر علم است از طریق شاخه های مربوط به آن ، خود شان را به نمایش مگذارند ، وابتکار وجودی خود شان را ، خلاقیت خود شان را به نمایش مگذارند وبعد از این طریق می فهمانند به دیگران که من کی ام ؟
این یک اشتیاق عام هست و عمومی هست ، از دید گاه دیگری که برتر از این دید گاه هست ویا اگر هم خواستیم بگوییم پشت این سکه هست ؛
انسان یک خدا نمای هست ، چون مظهر حضرت حق است ، تلاش میکند ، یا اگر تشبه بیاوریم ( آیینه هست که اگر به آن جایگاه اصلی خودش برسد مثل معصومین حق را به تمام می تاباند و به نمایش مگذارد).
واگر به آن جایگاه اصلی نرسد متناسب با تجلی اسم که بروجودش متجلی شده اسم از اسمی الهی را یا چند اسم را به نمایش مگذارد، این قانون اند .
واین را برای ان عرض کردیم که : فکر نکنیم ماها که ؛ کنش های ما بی خصلت اند بی خاصیت اند ، مهم نیست .
اقا اشتباکردی ! مهم نیست انسان جایزالخطا است .
خوب همانطوری که انسان جایزالخطا اند ، جایزالسیه هست ، جایزالحسنه هم هست ، چرا کار های خوب ما کم تر اند ؟
چرا وقت که دیگری خطا میکند بر او سخت میگیریم ؟ ولو فرزند ما باشد ، همسر ما باشد .
انسان که به کنش خود اهمیت نمیدهد ( خوب دقت کنید ) به هویت خودش ستم میکند، حال این هویت چه میخواهد باشد ، عرض کردیم اگر به مراتب بالای از هستی وهویت دست یافته باشد ، فبها !
واگر نه این طرف قضیه باشد ، باز به خودش برمیگردد ، علتش چیه ؟ ویا پیامدش چیه ؟
به میزان که این عمل به جمال نزدیک باشه ، زنده گی دنیا زنده گی برزخ و زنده گی اخرتش جمیل اند وزیبا ، از همه دغدغه ها ، ناراحتی ها ، ترس ها ، رنج ها ، مصیبت ها، مصیبت های اصلی ، ما وشما گاهی میگیم کجا رفته بودی ، رفته بودیم به تکیه ، یا به روضه ، برای چه ؟
برای اینکه در مصیبت امام حسین گریه بکنیم ، میدانیم کسیکه این حرف را گفته چه گفته ؟
هرکس میداند صلوات بفرسته …
مثل که خوب نمیداند یک کمی همی طور ضعیف بود …

مردنی میداند بی رمق ،
مراد این نیست که امام حسین بد دیده است ، امام حسین بد دیده ؟
پس چرا به مصیبتش گریه میکنیم ؟
ای را بپرسید از این مداحا بپرسید ، از روحانیون بپرسید ،
بگوید انسان که به خدا نزدیک باشد ایا مصیبت میبیند ؟
اگر گفتند بلی ! بگویید خوب امام حسین علی فاطمه این ها به خدا نزدیک بودند یانبودند ؟
اگر بودند این ها چیه (مصیبت ) مگر خدا خودش وعده نداده کسانیکه به من نزدیک باشند در امن هستند ؟ در این باره چند تا آیه ردیف کنم برای شما ؟
در امن در امنیت کامل هستند ، هر بلای برسر انسان میایه از اثر دوری از حق است ، نه از نزدیکی ، به هر حال : این را بپرسید .
که ما نمانیم ازحرف های خودمان ،. به میزان که انسان به حق نزدیک بشود وکنشش ؛ ( این های که گفتم در سفرش های حضرت پیامبر اکرم هست تخلق باخلاق الله بعد اگر نمتوانید. تخلق باخلاق الله نمیتوانید میگید ما نه نمیتوانیم زورما نمیکشد خوب تخلق باخلاق ربانیین آنهای که ربانی شدند آنهای که به درجات والای از کنش دست یافته اند خلق انها را پیدا کنید منش وروش انها را پیدا کنید ، برای چیه ؟ برای که آزاد بشویم )
به هر حال : انسان از دیدگاهی یک خود نمای هست و از دید گاه دیگر یک خدا نمای است که اسمی الهی را متناسب با سعه وجودی خودش به نمایش مگذاره .
عالی ترین مرتبه خود نمایی ویا ابتکار (خوب دقت کنید ) ابداع هویت ربانی یا اولوهی هست .
هویت خودش را در کنش طوری نشان بدهد که هر کس او را میبیند غبطه بخورد . حسرت بخورد کاش من هم میتوانیستم چنین بیندیشم ،!!!
و می توانیستم چنین کنش های داشته باشم چنین موضع گیری های داشته باشم چنین جهت گیری های داشته باشم .
در زیارت امین الله میخوانیم ، بعد از دعا بعد از قیسمت اول اللهم ان قلوب المخبتین الیک واله . تخلق باخلاق الله باشه این طوری میشه ، تازه( مخبتین ) که این ها کسان هستند که از نظر تکامل ورشد به جاهای بسیار والا رسیده ، به درجات رسیدن که این مقام مخبتین پیداکردند، قلوب این ها واله اند ، ای واقعیت اند ، اگر شخص از نظر ارایه شخصیت واز طریق کنش های اختیاری خودش وشتیاقی خودش بتواند هویت ربانی خود را به نمایش بگذاره، و مبتکرانه این را ارایه بکنه، دل های اهل ایمان واهل اخبات مشتاق شان هستند ،هرکس او را میبیند خوشش میایه ،چون اوصاف اللهی در او میبینه.
میشه مجلای صفات حضرت حق ، ومظهر صفات حضرت دوست .
وپست ترین مرحله اهتقار هم : به خود خیانت کردن است ، برسرخویش کلاه نهادن است ،برریش خویش خندیدن است ، هویت خویش را به بازی گرفتن است ، پای عمل است پای کنش است .
چگونه ؟ همین حرف که پیامبر اکرم می فرماید ! اللهم طهیر قلبی من النفاق . بخش اول را هم دو باره تکرارش میکنم اللهم طهیر عملی من الریا .
پرور دگارا عمل مرا کنش مرا از ریا تطهیر فرما ، چرا ؟
در این جا اگر ریا وارد زنده گانی عملی شخص شد ، شخصیتش به بازی گرفته میشه ، شخص در واقع به خودش خیانت میکنه .
خوب دقت کنید ؛ چون می فهمید ریا یعنی چه ؟ فقط مواردش را بنده ذکر میکنم : ریا کار انسان حقیر فقیر هست که تلاش میکند از خود ، از آنچه ندارد ، غنی نمایی کند .
مثلا اهل طهارت فکری نیست؛ در یک جلسه نشسته میبیند چند تا از آدم های ریش دار مثل بنده نشسته اند ؛ میگه اقایون میدانید ! آدم نباید سؤ ظن به کسی داشته باشه ! بخصوص به مؤمنین .
در همین حال میبنیم یک اقای باند شده نماز بخواند ، ایشان هم نماز نخوانده ، میگویم بیاید پشت سر این نماز بخوانیم ! میگوید نه …این جا جناب استاد ایشاره دارند که بنده در تصویر اوردم واین «نه « را خودم نویشتم که دلالت به ایشاره استاد دارد .

چه کار شد ؟ تو که سؤ ظن نداشتی وحسن ظن را تایید می کردی و توصیه می کردی ، این جا چه کار شد ؟
حقیر است که آنچه را ندارد به زور میخواهد برای مردم ریاکارانه به نمایش بگذارد .
ریا کار انسان ذلیلی هست ، عزت نمای . ذلیل نفس خودش هست ، ذلیل هواهای نفسانی خودش هست ، برده ای تایید دیگران هست ، دستش هم چون گدا های سمیچ دراز است ، اقا … اقا صوراب مراتایید کنید ! بگویید اقای خوبی هستی تو .
دایی جان مرا تایید کنید ! بگو اقای خوبی هستی تو .
چیه ؟ گدا !
انسان ریا کار جز گدایی چه کارمیکند ؟
جز تایید چه میخواهد ؟
انسان که تا این حد ذلیل هست میتواند عزیز باشه ؟
در بغداد یکی از خلفای عباسی ؛ بیرون شده بود ونوکران و کاسه لیسانش هم با درود وسور نا جلو داری میکردند ، طبل می زدند وشادی میکردند ، مثلا به سر یک چار راه رسید ؛ دید یک مرد نشسته سر به سینه چسپانده است ، چشم ها بسته در مرا قبه به سر می برد ، از اطرافیان پرسید این کیست که به حضرت ما احترام نمیگذارد ؟
یکی گفت این طاوس یمانیست مردیست زاهد واز دنیا بریده و به اهل دنیا هم رغبت نشان نمیدهد ، گفت ببینم که چه کسی است ؟ چه مقدار زاهد است ؟
اسپ را دور دادن آمد جلو اش ، دید همین جور که نشسته است بی خیال ،

مجبور شد این شاه که اسم امیرالمومنین را دزدی کرده بود
جلو آمد گفت: سلام بر طاوس ! طاوس همین جور که سرش
پایین بود بالا نکرد گفت : سلام بر امیر !
نگفت امیرالمومنین ها!!!
گفت : به حضرت ما احترام نگذاردی وبلند نشدی مگر مرا
نمی شناسی ؟
گفت : چرا می شناسم .
گفت : من کیستم ؟
گفت : نمی گویم .
گفت : چرا نمیگویی ؟
گفت : می ترسم ازجان خویش می ترسم ،
اعلام کرد که در امان است ، خلق الله بدانید که طاوس در امان
است .
الان بگو که من کیستم ؟
گفت : تو سگی سگ من هستی !!!
گفت : برهانش را بگوی .
گفت : نفس سگ من است و تو سگ نفس هستی ! هرچه نفس تو میگوید اجرا میکنی.
ریا کارکیست؟
حالا فهمیدید که پیامبر چرا دست ها را بلند کرده وبه ما تعلیم داده ای امت من !:
اگرنمیخواهید سگی سگی طاوس باشید ،از ریا بپرهیزید .
خیلی خطرناکست ریا کاری ولذا در روایات داریم ،یکی ازروایات بسیار مشهور هست:
{کل ریاء شرک.}
انسانی ریا کار مشرک هست.خوب دوتا ازنکته هارا گفتیم ،انسانی ریا کار حقیریست غنا نمای،ریا کار ذلیلیست عزیز نمای وعزت نمای،ریا کار خبیثیت،نجیسیت طهارت نمای.
باطنش نجاست است ولی کوشش میکند این نجاست راپرده بپوشه وخودشرا به عنوان
یک انسان تطهیرشده که هم ذهنش تطهیر شده هم خیالش تطهیرشده هم قلبش تطهیرشده هم
فکرش تطهیر شده هم کنش هایش تطهیرشده به نمایش بگذاره.
جالب این هست ،خوب دقت کنند دوستا! که اهل ریا در آخریا در اواسط، بخواهند یا نخواهند،همه عالم دست به دست هم بدهد رسوا میشود.
شما در تاریخ بشریت یک ریا کاری را که رسوا نشده باشد ،به بنده نشان بدهید،یک جایزه پنج میلیون تومانی هم بنده تحویل میکنم.
هر کس به اندازه جیبش ،حاجی بیشتر داری پانزده میلیون دیگر هم رویش میگذاره ،میشود
بیست میلیون.
یک نفر را در طول تاریخ ،اززمان نوح پیغمبر بیگیرید بیارید تا حا لا ،بالاخره افشا میشود.
چون نجاست وخباست نمیتواند دایمی باشد ، تداوم داشته باشد ، بالاخره گندش به هوا بالا میشه .
ریا کار انسان زشتیست زیبا نمای واز همه مهمتر در آخرریا کار انسان خدا گریز مشرک است که خودش را به اصطلاح در صف موحدین وخدا گرای ها به نمایش میگذاره و کاری
میکنه که کالا سری دیگران بگذاره ،در حالی که خودش به دست خودش به خود خیانت میکنه. انسان ریا کار،نفس گرایش های انسان ریا کار ازنظر ایمانی اثبات میکنه که :
به خدا اعتقاد ندارد.
عده ای هستند که به خدا اعتقاد دارند.وقتی به خدا اعتقاد داشت، به بینایی خدا اعتقاد داره که
میداند خدا بینا است ،هم ظاهررا میبیند هم باطن را.
یکی از عرفا حرف خوبی میزند،خوبدقت کنید یک صلوات بگویید، بحث سنگینه.اللهم صل علی محمد و آل محمد.
میگوید اگریک انسان ریا کار بداند که چه میکند ،مینشیند بر خویش گریه میکند.چرا؟
چون وقتی مخلوق را میبیند زیبایی ها را ارایه میکند،آن چیزی را که ندارد و زشتیهایش رانگه میداره که ببرد به خدا هدیه کند .
چنین خدایی که نه دید بینایی دارد، نه بیداری دارد، نه عدالت دارد، نه میزان برای دریافت جنس تقلبی از جنس واقعی دارد، این چگونه خدایی هست ؟
این بابا خربوزه میفروشه هندوانه میفروشه، میزان برای شناختن هندوانه سالم ازنا سالم ورسیده ازنا رسیده دارد . داره یا نداره؟
شما کسی که هندوانه شناس هست ،یک هندوانه هراندازه میخواهید باشد ، بدهید دستش،
بدون اینکه داخلش را بیبینه با دو تا انگشت زدن میفهمه، میگه نه این هنوز خوب نرسیده.
ولی آیا تو، به خدا میگی من اعتماد دارم ، این چه جور خدایی هست که یک میزان برای شناختن جناب عالی وفعل تو وکنش تو ندارد.؟
کسی که به خدا اعتماد داشته باشد و اعتقاد داشته باشه ، که بلی این خدا حد اقل به اندازه یک هندوانه فروش شعور دارد ، و آگاهی دارد ، و بینایی دارد ، و میتواند از ظاهر به باطن و از باطن به ظاهر راه بزند وحقایق را درک بکند،. چطوره ؟
ریا کاربه حق اعتماد ندارد و به خدا اعتقاد ندارد ، به بینایی خدا اعتقاد ندارد ، به شنوایی خدا اعتقاد ندارد ، و از همه مهمتر به عدالت خداوند اعتماد ندارد .
عدالت حق به گونه یی است که : هر چیز را سر جای خودش میگذارد.
اقای تابش ! از جنس چه چیز تحویل مومنین دادی ؟
از جنس ریا ! خوب دستور میدهد به فرشته گان که این جنس را منتقل میکند به عالم برزخ، به خانه برزخی بنده . میگه این ازجنس ریا تحویل داده ، ببرید به همان اطاق که ریا ها را جمع کردید .
از چه جنس تحویل دادی ؟ از جنس چاپلوسی ! ببرید همانجا .
از جنس تایید خواهی گدا صفتی ! ببرید به امبار گدا صفتان .
خوب عدل که همان است دیگه ، تعریف عدل این است که : عدل یعنی گذاشتن هرچیزی درجای خودش وکردن هر کاری در موقع خودش .
ای جوان ها این طوری فکر نکند خیلی خوب ! چرا ریا کار به مجرد که ریا میکند یا دروغ گوی به مجرد که دروغ میگوید ، مجازات نمیشه ؟
امروز اقای تابش دروغ گفته ، مجازات نمیشه ! پنج سال گذشته مجازات نشده ، ده سال است ریا کاری میکند مجازات نشده ، بلی . عدل یعنی :
گذاشتن هر چیزی در جای خودش و کردن کاری در زمان خودش . زمانش که برسد اقای تابش رسوا میشه ، یک چشم های الکترونیکی درست کردند ، الان مثلا به بعضی کار خانه ها است ، بعضی از شرکت ها است ، بعضی ادارات رسمی است ، این دولت های پیشرفته دستگاه های دارند کنترول میکند ، دیگه روی سری افراد کنترول چی نیست ، دستگاه را روشن میکند داخل تلویزیون میبیند چه کسی کجا رفت ؟ چه کار کرد ؟
ای را تازه بنده گان خدا درست کردن ، خدا بلد نیست اجناس که ما تحویل جامعه میدهیم مردم میدهیم ، دسته بندی بکند (ضبط بکند) معنی ندارد .
چی چیز این را نشان میدهد ؟ نفس گرایشی انسان ریا کار اثبات کننده این نکته هست که: به خدا به بینایی خدا به شنوایی خدا به عدالت خدا با ور ندارد ، و مهمتر از آن باور ندارد که عزت وغنی فقط از او به دیگران میرسد .
امام حسین ویارانش که کشته شدند ، همه بچه های حضرت امیر ، بچه های حضرت زینب وهمه دیگر کسانیکه در کربلا کشته شدند ، چند نفر بودند ؟
کی خبر دارد ؟ همه خبر داریم ، تمام شهدای کربلا چند نفر بودند ؟ ۷۲ هفتاو دو نفر .
تنها سپاه حر چند نفر بودند ؟ به یک تعبیر چهار هزار نفر اند البته چهار نیست ، هزار نفر اند . که بعد وقتیکه سپاه ابن سعد میایه ، چهار هزار نفر از سپاه ابن سعد به سپاه حر اضافه میشود ، خوب حالا ما کار ندریم ، دشمن را نگاه کنید چندین ده هزار نفر.
امام حسین را نگاه کنید با بچه های بچه شش ماهه اش که علی اصغر باشه کشته شدند ۷۲ نفر اند ، آنها چه بردند ؟ این ها چه بردند ؟
عزت از کجا میرسه ؟ از اینکه عده زیادی انسان را تایید کند ؟
از برای خدا نخواسته باشید خدا شما را تایید کند ، از این که پشت سر افراد تعداد زیاد تری باشند ؟ نه این کار ها نیست .
عزت وغنی فقط از او به خلق میرسد ولا غیر .
وریا کار عزت وغنی را از دیگران مطالبه میکند .

اقا من آنم که رستم بود پهلوان ،
خوب به تو چه ؟ تو که کاری خوبی نمیکنی ، تو که انسان شریفی نیستی ، انسان عزیزی نیستی ، انسان پاک نیستی ، با تایید دیگران، با عدل الهی چه کار میخواهی بکنی ؟
به غنی برسی ؟ نمیشه .
کسانیکه به سن وسال بنده هستند ، البته خوب ؛ بنده قبل از اینکه شاه در ایران سر نگون بشه ، به دلایل مجبور شدم این جا باشم ، خوب : اوایل انقلاب را هم بودم ، اواسط انقلاب را هم بودم ، آیا با آن همه سرمایه گذاری که برای این انقلاب شده ، این شرایط فعلی قابل تایید است ؟
باید ای انقلاب به این جا میکشید ؟
باید بازاری جمهوری اسلامی این میبود ؟
باید مدرسه ها این میبود ؟
باید دانشگاه ها این باشه ؟
حتی حوزه های علمیه ؟ خوب طلبه های زیادی شاگرد بنده بودند و هستند ، حوزه های علمیه با این ریخت باید باشه ؟ با این بی مایه گی، آن هم دقیقا بعد سی سال ۵۷-۸۷ .
چند تا شخصیت درجه پنج درین سی سال به جامعه ارایه شده ؟ نه درجه یک ، نه جواد آملی ، که این ساخته دیگران بوده ، چند تا ؟
علتش چیه ؟ علتش این است ما نسبت به مسایل اصلی وکلیدی و مهم و ریشه دار و ریشه یی وتعیین کننده تا حدودی بی بخار هستیم ،.
که یکی از آنها همین مساله ریا هست ، به هر حال : (دو دقیقه دیگر اقای یعقوبی به بنده وقت بدهد ). شما هم صلوات بگید …
آنچه را ندارد انسان ریا کار ، ریا کارانه به مردم جلوه میدهد ، ظاهرکنش ها و رفتار وگفتار را به مردم ارایه میکند ، زشتی ها نگهمیدارد که ببرد ، به جلو خدا بگذارد .
از مردم تایید می طلبد ، معلوم نیست برای چه ؟ ریا کار یکی از اهداف مهمش که واقعا مشتاقش هست ، تایید طلبیدن از مردم است ، از مردم میخواهد که او را تایید کنند ، تا به چه دست پیدا کند ؟ به چه برسد ؟ وبا این کار- خیلی مهم است -با این روی کرد به مردم و پشت کردن به حق :
از خدا می برد ، از پاکی می برد ، از راستی می برد ، از طهارت می برد ، از درستی می برد ، از عدالت می برد ، تا به چه برسد ؟
بنده نمیدانم .
انسان که دلش به خودش میسوزد ؛ بخصوص ما مسلمان ها ، به خصوص ما شیعه ها ، ما برای بشریت و تاریخ بشریت لابراتوار داریم ، لابراتوار که در آن اعمال و باطن اعمال را تحلیل وتجزیه میکند ، وحقایق باطنی اعمال را به نمایش میگذارند .
برای ما شرم آور است که ریا کار باشیم یا منافق ، برای چه ؟ برای اینکه من هم سوال میکنم که ما چه نداریم ؟
ما به امام حسین نمی نازیم . یک عرب بادیه نشین، بیسواد ، میایه به مدینه ، راه پیامبر کنش پیامبر را انتخاب میکند اسمش را همه میداند ابوذر از قبیله بنی غفار بعد کارش به جای میرسید که:- این اقای که خط نوشتن وخط خواندن نمی داند ، ولی در کنش جای پای امیرالمومنین وپیامبر حسنین وخوبان عالم میگذارد ، -کارش به جای میرسد که بهش میگوید یا ابوذر انت منا اهل البیت .
یادی بکنیم از مولایش ، از اقایش و از سرورش اقا امام حسن مجتبی روزی به ابوذر گفتند یا ابوذر چگونه یی ؟ حالت چطوره ؟
گفت ؛ الحمدالله خوبم .
پرسیدن چگونه خوبی ؟
گفت ؛ کارم به جای رسیده است از برکت وجود خاندان شما که : فقر را از غنی بیشتر دوست دارم ، خلوت را از جلوت بیشتر می پسندم ، مریضی را ودرد را از تن درستی بیشتر دوست دارم واستقبال میکنم .
پرور دگارا تو را به جان امام مجتبی جانهای مارا با نو ای معارف روشن و منور بگردان …
وسلام علیکم وعلینا وعلی عبادالله الصالحین … برخاتم االنبیا محمد صلوات …

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 7: تطهیر قلب از نفاق

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 39 دقیقه
آرمانهای نبی اکرم (ص)
جلسه هفتم
تطهیر قلب از نفاق
بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین الحمد وثنا لی عین الوجود واصلاة والسلام علی واقفی مواقف الشهود وعلی اله امنا ء المعبود، اما بعد قال رسول الله ص:
اللهم الطهیر قلبی من النفاق وعملی من الریا .
بارپرور دگارا قلبم را از دو رویی، از دورنگی و دو گانگی تطهیر فرمای و عملم را از ریا پاک نما !
پاس کارخود نباشد صاحب تدبیر را
دست بر قید صدا مشکل بود زنجیر را
نفع زین بازار نتوان برد بی قید فریب
ای که سود اندیشه یی سرمایه کن تزویر را
نیست آسان راه بر قصر اجابت یافتن
احتیاط کن کمند ناله شب گیر را
ساده دل از کبر دانش تورش رویی میکشد
جوهر این جا چین ابرو میشود شمشیر را
وعضی مردم غفلت مارا قوی سرمایه کرد
(این دیگه مربوط میشود به انهای که مثل بنده دیگران را نصیحت میکند وخود شان را فراموش )
خواب ما افسانه فهمید آن همه تعبیر را
در محبت داغ دار کوشش بی حاصلم
برق آه من نمیسوزد مگر تاثیر را
راست بازان را ز حکم کج سرشتان چاره نیست
با کمان بیدل اطاعت لازم آمد تیر را
بحث ما همچون شب های گذشته پیرامون آرمانهای نبی گرامی اسلام هست .
آرمانهای که تا حدود زیاد متاسفانه افراد چون من از آنها دور افتاده اند .
وکمتر در زنده گانی عملی افراد چون بنده از این آرمانها واز این اهداف خبری واثر به چشم میخورد ، هدف همان مقارنه و مقایسه و تطبیق است .
یافتن خویش است در منزل پیروی ، یانه ؟
اللهم الطهیر قلبی من النفاق. بارپرودگارا جانم را ،قلبم را، روحم را ،حقیقت وجودی ام را از نفاق پاکیزه گردان .
مقدمتا خدمت سروران عزیز به عرض برسانم ، انسان بخواهد یا نخواهد ،بداند یا نداند ، یک بازرگان هست .
یک تاجر هست ، این دیگه باخواستش وبا اراده اش مربوط نیست ، با همه آزادی که انسان دارد ، در این جا نوع جبر بر او حاکم است و سلطه دارد.
آگاه باشد یا نا آگاه ، باسواد باشد یا بی سواد … یک بازرگان است ، آن هم بازرگانی که تلاش بازرگانانه اش تعطیل بر دار نیست ، نه شب می شناسد نه روز ، نه صبح می شناسد نه عصر ، همیشه در حال بازرگانی هست و همیشه در تلاش هست .
چیزی بدست میارود وچیزی از دست می نهد ، این هم همان شبه جبر که عرض کردم حاکمیت دارد ، این دیگه به اختیار خودش نیست که تعطیل کند ، تعطیل کردن هم باز نوع بازرگانی هست ، نوع تلاش برای رسیدن به چیزی یا امری هست .
اگر کمی این نکته را بشکافیم ویک پرده دیگر از آن برگیریم ، به جای بازرگان وتاجر میتوانیم این واژه ترکیبی را بگذاریم که :
انسان بر خویش افزاینده هست ، در هرنفس که میکشد چیز برخود ودر خود می افزاید ، باهر نگاه که میکند چیزی برخود می افزاید ، حتی وقت چشم را می بندد با بستن چشم چیزی برخود می افزاید ، این هم به اختیارش نیست.
موجود هست که برخویش می افزاید و این ویژه گی چون لایه درونی ویژه گی قبلی هست که بازرگانی باشد ؛ یعنی ویژه گی افزاینده گی انسان تعطیل بردار نیست. همیشه انسان چیزی برخویش می افزاید .
ازطرف ؛ اگر بپذیریم که انسان یک بازرگان هست یا برخویش افزاینده هست ، طبیعت بازرگانی با نفع پروری هماهنگ اند (سود). یا این طوری بگوییم که طبیعت بازرگانی نفع پروری وبرخویش افزودن را می طلبد .
بچه که به مدرسه میره بر خویش می افزاید ، ورفتن یعنی بر خویش افزودن ، اقای که به اداره یی میرود همچنین ، معلم که سر کلاس میرود همچنین ، فردی که به مغازه یی برای کاری بازرگانی میرود همچنین ، روحانی که به امام جماعت میرود به جماعت دادت میرودهم چنین ، دزد که هم برای جیب بری از خانه بیرون میشود همچنین …
همه به دنبال نفع خویش هستند ، منتها مشکل پیدا میشه ، یا این طوری بگوییم که همه خیال میکنیم به دنبال نفع خویش مرویم !
به دنبال افزودن ارزش برخویش هستیم !
به دنبال غنی (غنا)‌ خویش هستیم !
کمال خویش هستیم !
ای دیگه یک تخیول است ،این جا که میرسه مشکل تولد میکند . همه ما یک بازرگانیم ، بلی.
همه ما برخویش افزاینده ایم ، بلی .
اما همه ما به غنی خویش می افزاییم ، برکمال خویش می افزاییم ؟ یا نه ؟
این جا مشکل تولد میکنه ، آنچه کسب میکنیم در جهت غنی وجودی ما سر افرازی ما ، کمال ما ورشد ما ، وطهارت ما هست ؟ یانه به عکس است ؟
…در جهت فقر وجودی ما هست در جهت نقص وجودی مان هست ، در جهت کثافت وکدارت وجودی مان هست ؟ افزودن هست اما چه می افزاییم ؟ مطلب فرق میکند .
درین رابطه فقط کسی نفع میبرد و برخویش می افزاید که سه وچار مورد را بفهمد :
یعنی این برخویش افزودن وقت به غنی وجودیش می انجامد به کمال وجودیش می انجامد به عروج وجودیش می انجامد ، که این چار خصیصه در او باشد ، وآگاهانه هم این چار خصیصه را بگزیند و انتخاب بکند :
خود را بشناسد ، خود را از سایر موجودات تمیز بدارد : من چه ام مقدار گوشت، استخوان ،خون و امثالهم ؟ خوب؛ اگر چنین هستم پس با حیوانات که آنها هم گوشت ، استخوان ، خون ، چربی دارند، دارای هویت واحده هستم .
فرق من با گوسفند و شتر وآهو چیست ؟ آنها هم همین چیز ها را دارد من هم همین چیز ها را دارم . آنها هم میخورند وتحرک دارند تا برخویش بی افزایند ،. غیر اینه؟
من هم میخورم و تحرک دارم تا برخویش بی افزایم ، ایا خویش که من میگویم با خویش که او میگوید یکی هست ؟
هروقت که وزن من بیشتر شد ، من آدم تر میشوم ؟ همان طوریکه وقت بزغاله چاق تر شد گران ترش میخریم ، گوساله چاق ترشد گرانترش میخریم و می فروشیم ،
ایا اگر بر گوشت ،خون ،واستخوان من افزوده شد من گوساله تر میشوم آدم تر میشوم ؟
خیلی مهم است . یا نه این گوشت و استخوان و پوست به آدمیت من ارتباط ندارند . این ها مرکب من هستند ، آن چیزی که من میگویم .
که در این جا در لفظ مبارک حضرت نبی ص قلب آمده قلب یعنی خود ، خودم گفتم .
من خریدم ، همین من یعنی قلب . خودم گفتم خود یعنی قلب ،
در تحلیل نهای قلب یعنی همین من یعنی خود . خود را بشناسد .
من چه دارم که گوساله ندارد ؟
که مرا از گوساله ممتاز میسازد ؟
منیت من ،هویت من، قلب من ،همانه . حقیقت وجودی من همانه هویت راستین من همانه ، نه این گوشت و پست واستخوان .
خود را بشناسد .
خود را در یابد .
اگر خودش را شناخت … 🙁 دوستان این جا هستند که سن شان تقریبا چند سال بعد به بنده میرسد حدود بیست سی سال بعد ، بازار را چرا میگوید بازار؟ اسم اصلی بازار چه هست ؟ یک چیزی این جا مخفف شده یعنی از اقتصاد حروف بهره گرفته شده ، بازار کلمه اصلی وریشه یی اش : باز آر هست . ولی به اصطلاح این الف ممدوده برای اقتصاد بیان حذف شده ، شده بازار، یعنی چه ؟
یعنی اگر به بازار رفتی چیزی بردی هم ارز او هم ارزش او هم قیمت او با ز آر .
کلاه سرت نره آه،
نری چیزی خوب را بدهی ، چیزی بدی بگری ، چیزی درجه یک را بدهی مال بی ارزش را بگیری و باز بیاوری ).

…اگر انسان خودش را شناخت ! در بازار تجارت وبازرگانی آنچه را میدهد چیزی را پس میگیرد که از آنچه داده قیمتش بالاتر است ، ارزشش برتر است ، جنسش بهتر است ، دوامش بشتر است ، لطافتش عزیز تر است ،شرفتش برتر است .
حالا گشت بزنیم ببینیم در بازار آنچه ما می بریم و آنچه برمی گردانیم ، باهم چه تفاوت دارد؟
چه می بریم به بازار می دهیم ؟
هزار تومانی پنج هزار تومانی ، صد هزار تومانی ، طلا ؟
این صد هزار تومانی یا چک یک میلیون تومانی چه هست ؟
این ارزشش با چه هست ؟
که همه جا رونق دارد ، و همه هم می پذیرد ، مساوی با چه هست ، که ما به بازار می بریم ؟
گاهی باهاش یخچال می خریم گاهی فرش می خریم گاهی خانه می خریم گاهی یک ماشین می خریم گاهی یک باغ می خریم زمین می خریم .
چه می دهیم که این ها را می خریم ؟
معمولا میگیم که پول دادیم ، پول چه هست ؟
چه دادیم که این پول را بدست آوردیم ؟
تا بگیم که پول همان هست .
چه دادیم ؟
بابا مان داده است .
خیلی خوب باباتو چه داده است ؟
تا که این پول را دست آورده است ، عمر را داده است .حیات داده ، زنده گی داده ، چشم داده ، گوش داده ، عقل داده ، جان داده ، و در نهایت دل داده .
چه بدست آورده ؟
یک خانه ای خیلی خوبی .
حالا مقایسه کنید خود تان دیگه !!!
دل داده گل بدست آورده .
کدام نفر عاقل چنین معامله یی میکند ؟
کدام انسان با شعور که دلش به خودش بسوزد ، خود را شناخته باشد ، قدر خویش وارزش وجودی خویش وهویت خویش را در یافته باشد ، دل میدهد گل میگیرد ؟ کی؟
اگر دست بچه تان یک صد تومانی هزار تومانی بدهید بره به بازار پنج تا خیار بیگیره دو تا تخم مرغ بیاره ، چه کارش میکنید ؟
شمارا به خدا چه کارش میکنید ؟
اگر خانه پول میگیره از شما ، سه میلیون تومان میگیره میره یک دست بند میگیره میاره شما هم یقین دارید که این دست بند هفت صد تومان بیشتر قیمتش نیست ، چه کار میکنید ؟
وقت که خود من همین خیانت را یا همین فریب را برخود تحمیل میکنم ، چرا خود را مواخذه نمیکنم؟
وقت که دل میدهم گل میگیرم چرا خویشتن را مواخذه نمیکنم ؟
بی خیال اصلا مهم نیست .
خوب لذا کسی که خودش را بشناسه ، بازارش باز آر واقعی خواهد بود .
خوب دقت کنید : اگر دل میدهد چیزی میگیرد که از دل قیمتش وارزشش برتر اند ،ماهیتش وهویتش از دل برتر است ، او چیست ؟؟؟
بگو داماد من !
او دلدار هست.
دل به چه درد میخوره ؟
دل را آدم باید به چه بدهد ؟
فقط دلدار ، کسیکه قدر دل را میداند ، کسیکه ارزش دل را می فهمد ، اگرپایین تر از این میدهد ومی گیرد ، به خود خیانت کرده است ، به خود ستم کرده است ، قدر خویش وآبروی خویش دور ریخته است وازمیان برده است ، ونه کس دیگر ونه چیز دیگر ، گرچه اگر آن حکم فلسفی واجتماعی را بپزیریم ، عمل هر انسان قانون میشود .
مثلا اگر کس ببیند ، یا دختر های سه چهار پنج ساله بنده وقت من نماز میخوانم خوب آنها هنوز یاد ندارد نماز بخوانند ولی ادای نماز خواندن را درمی آورد .
چرا ؟
چون برای شان قانون میشود .
اگر ببیند میرقصم ، خوب این هم برای شان قانون میشود . بعضی بچه ها را دیدید حتما دیدید ، نماز خواندن بلد نیستند ، چار پنج ساله است اما رقصیدن خوب بلد اند ، چرا؟
مشخص است چرا ، درسطح جامعه که ما انسان های زیادی داریم ومتاسفانه ، کودکان سالمند اجتماعی بشری زیاد اند و سالمند کودک شان نیز ، این قانون میشود کار خوب بکنیم دیگرا هم یادمیگیرد ، الگو برداری میکند ، کار بد بکنیم دیگران هم الگو برداری میکند ، دل بدهی گل بیگیری دیگران هم همینکار را میکند ، چون که امروز رایج اند .
هرکس با هرکلاشی وپستی طبع خودش را به گل ، خشت ، آجر و آهن وسیمان برساند ، اوووو خیلی وضعش خوب است .
نمیگیم ؟ رایج بازار چیه غیر این است ؟
تا میبنیم دو تا خانه داره سه تا ماشین داره چار تا مغازه داره دو تا باغ داره یک اووو… خیلی وضعش خوبه ،
این چه معیار هست که ما داریم ؟
یعنی روزی که این اقا نداشت آدم نبود ؟
یا کم آدم بود ، دو مثقال آدم بود حالا شده دو خروار؟
چه وضعش بهتره ، وضع انسانیتش ، یانه آهن وآجرش ؟
به هرحال : اگر خود را بشناسد در بازرگانی خودش اشتباه نمیکند .
رشدش را بفهمد ، من کی آدم تر میشوم ؟ هویت من کی شریفتر میشود؟ کی عزیز تر میشود ؟ کی لطیف تر میشود ؟ کی غنی مند تر میشود ؟ کی برتر میشود ؟ کی الوهی تر میشود؟ کی از فرشته گان میزند بالا ؟ وکی از نجاست میزند پایین ؟ خودش را که شناخت ، رشدش را ومراتب رشدش را اگر شناخت ، بازرگانی اش وتجارتش بی بدیل خواهد بود .
چون مساله مساله رشد غنی وجودی هست ، باید ابزار رشدش را بفهمد، با چه ابزرا میتوانم به این رشد واین مرتبه از رشد برسم ؟
با هر ابزار میشود رشد کرد ؟
خوب اگر میشود که رشد کرد که این پرسش بنده یک پرسش احمقانه هست ، او اقای که آجرو آهن وسیمان واین و آن گیر آورده آدم تر شده ،چون این ها همه ابزار اند ، چرا وقت که جلومیخواهد باستد که نماز بخوانیم پشت سرش کسی نمی استد که نماز بخواند ؟
ولی یک طلبه جزإ که شاید یک چرخ داشته باشه یا نداشته باشه ، حالا از طلبه بگذریم ، ده پانزه سال، دوستای که به خانه آنطرف ما بودند ، دیده بودند که گاه حضرت بهلول رح تشریف می آورد به خانه ، خوب بهلول حتی چرخ هم نداشت ، لباس هایش هم همیشه مندرس بود ، من از چند نفر پرسیدم که سن شان از سن من بالا تر بود آیا شما دیده اید که بهلول لباس نو بپوشد ؟
بنده که در جریان بودم ، مثلا فرض کنید اقای راغب برایش لباس درست میکرد یا عبا درست میکرد ، میگفتیم دو دسته لباس برای شیخ درست کنید ، درست میکرد میدادیم برای شیخ ، می پوشید یک بار نیم ساعت ۴۰ دقیقه یک ساعت دو ساعت نصف روز ، بعد می رفت یکی را پیدا میکرد ، بیا عمو لباس های خود را دربیار ، این لباس نو را میداد به او لباس کهنه اش را میگیرفت می پوشید ،.
چه قدر انسان ها دستش را می بوسیدن که هیچ کفشش را می بوسید دامن عبایش را می بوسید ، به خود شان افتخار میکردند ، چه بود ای ؟
ابزار که این بابا را به این مرتبه ازوجود ورشد کشانیده چه بوده ؟
از چه ابزار استفاده کرده ؟
که به این جا رسیده ، با چه روش های مجهز بوده ، از چه روش های استفاده کرده ، که به این جا رسیده ؟
به کدام مسیر گام می نهاده است ، به کدام بازار به تجارت مشغول بوده است ، که به این جا رسیده ، حالا بالا تر ها که جای خود شان را دارند ، اایمه اطهار جای خود شان را دارند، به هر حال :
آنچه انسان برخویش می افزاید :
یا بال اوست که او را به عرش میرساند .
یا بار او که او را به قهقرا و به تحت السقر می کشاند .
از این دو حال که خالی نیست .
اگر خودش را شناخت بال پروازش به عرش الرحمن میشود ، و اگر خودش را حیف کرد بارکشیدنش به تحت السقر میگردد.
خیلی خوب ؛ در ین حال اگر بار باشد ، زیان کرده است ،خوب دقت کنید :
که یک نکته بسیار ظریف است ؛ در تجارت گاهی انسان زیان میکند ، مغازه داره ، باغ داره ، زمین داره ، یک چیزی می خرد یک چیزی می فروشد ، زیان میکند ،
خوب دقت کنید ؛ از انسان چیزی کم میشود ، بنده به مغازه رفتم چیزی را فرختم ارزان به نصف قیمت فروختم ، ازآنچه داشتم چیزی کم میشود ، پنج هزار تومان پنجاه هزار تومان پنج صد هزار تومان پنج میلیون تومان ، از دارای من کم میشود.
اینجا این طوری نیست ، وقت که پای هویت و عنانیت وشخصیت انسان به میان میاید ، این طوری نیست که از انسان چیزی کم بشود ، نه خیر!!!
خودش گم میشود ، خودش نابود میشود ، دیگه چیزی نمی ماند که از آن چیز، چیزی کم بشود.
همان هویتش یک باره به چیزی دیگر بدل میشود ، وقت که من انسان نباشم ، آدم نباشم ، یا حالا انسان هستم ، آدم هم هستم ، اما مسلمان نباشم ، چه کارمیشه ؟؟؟
دست من عرق ناک است شما میتوانید با من دست دهید ، من چه از دست دادم ؟
هویت اسلامی خودم را .
اگر شمابه یک گوساله دست بزنید دست شما نجس میشود ؟
اگر به الاغ دست بزنید نجس میشه ؟
واجب است که تطهیرش کنید ؟ مسلما نه
اما اگر دست به دست منی غیر مسلمان فاسق دادی چه ؟
میبنید که من از الاغ هم پایین تر می افتم !

حالا میدانید که قدر این کلام واین آرمان واین هدف تا به کجاها هست ، اللهم طهیر قلبی من النفاق .
برای چه ؟ برای که انسان را از حیوان پایین تر می اندازد ، از الاغ هویتش را پایین تر می کشاند .
دراین جا خودش را می بازد ، برای اینکه عرض کردیم ، خود یعنی همان قلب ، قلب یعنی همان خود همان روح ، همان من ، همان چیزی که از آن به من به خود تعبیرمیکنیم ،.
لذا وقت که این من یا این خود راچیزی تصاحب کرد ، فرد میشود بی خود ، بی من ، بی هویت .
واگر خداوند لطف کرد واین افزایش بالش شد میگویند تخلق با خلاق الله ، تخلق با خلاق ربانیین ، چرا در عرفان ما مسایل مطرح هست ، که میگویند : انسان در تلاش هایش و در رشدش و درکمالش به جای میرسد که مظهر اسم اعظم واتم اللهی میگردد!!!
دیگه این شخص در واقع خودش نیست ، ظاهرا در عقاید ما این طوری هست که : امام پیامبر وچهارده نفس عصمت هر کدام را که بگیریم این ها مظهریت اسم اعظم اللهی را دارد ، این ها آن آیینه یی هستند که حقیقت حق از آنها جلوه گر است ،.
چرا ؟
برای اینکه این خود و یا این من را به کسی هبه کرده است که از خود شان برتر هستند و از آن درهستی برتری وجود ندارد ،.
معنای این کلام این هست که ای انسان ! اگر خودت را نگهبداری و تطهیر کنی به چیزی میرسی از خودت برتر وعالی تر وشریف تر وعزیزتر .
واگر خدا نخواسته خودت را در معرض کثافات قراربدهی از تو چیزی ساخته میشود که حیف است اسم گذاری بر روی آن .
امید وار هستیم که خداوند به آبروی پیامبر اکرم به آبروی این خاندان مقدس و مطهر به آبروی اینان که یا قتیل اند یا مسموم ، واگر جامعه اسلامی چیزی دارد پرتو از انوار بی نهایت وجود مقدس اینان هست ، جان های مارا با نور معارف این خاندان روشن ومنور بگرداند ، آمین
امید واریم خداوند همان طوریکه در دعای مبارکه حضرت هست ما را نیز وجان ما وقلب ما را نیز از نفاق با خود وبا دیگران در پناه خویش مصون ومطهر بفرماید . آمین
وعلی ارواح المومنین والمومنات صواب الفاتحه مع الصلوات …

 

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 6: ذکر زیاد

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 43 دقیقه
آرمانهای نبی اکرم(ص)
جلسه ششم
ذکر زیاد
اعوذباالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین الحمدالله اولی بلا اولین کان قبله والاخربلا اخرین یکون بعده الذی قصورت عن رویته ابصارون ناظرین وعجزت عن نعته اوهام الواشفین ابتدأ بقدرته الخلقه ابتداآ وخترعهم علی مشیته اختراعا ثم السلک بهم طریق ارادته وبعثهم فی سبیل محبته ثم الصلاة والسلام علی خیر خلقه واشرف بریته الذی ثم یف السما ً باحمد وفی الارضین بی ابا القاسم المصطفی محمد ص صلوات الله وسلامه علیه علی بن عمه سیدالموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب واولاده المنتجبین .
اما بعد قال رسول الله ص : اللهم الجعلنی اعظم شکرک واکثر ذکرک .
بارپروردگارا مرا آنگونه قرار ده آنگونه ام بساز که شکرت را بزرگ میدارم وذکرت را زیاد.
شدی پیرو همان در بند غفلت میکنی جانرا
به پشت خم کشی تاکی چوگردون بار امکان را
ریاضت غره دارد زاهدان را لیک ازین غافل
که ازخود گرتهی گشتند پرکردند همیان را
بود ساز تجرد ،لازم قطع تعلق ها
بریش آرد به ارض بی نیازی تیغ عریان را
مروت گردلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابرنیسان را
به ذوق کامران های عیش آباد رسوایی
زشادی لب نمی آید به ام، چاک گریبان را
بجز تسلیم ،ساز جرات دیگر نمی بینم
خمیدن میکشد بیدل، کمان ناتوانان را
بحث ما پیرامون آرمانهایی نبی گرامی اسلام ادامه دارد . وهدف همان مقارنه ومقایسه است،
خود آزمایی است ، خود شناسی هست ، برای اینکه ببینیم ایا ادعای ما ؛ با عمل ما با موضع گیری های ما ، با آرمان تراشی های ما ، با هدف گزینی های ما وآرزوهای ما هم سازی وهم خوانی دارد یا ندارد ؟
شب گذشته مساله شکر مورد تحلیل وتجزیه قرار گرفت ، وام شب آرمان دیگری را از این انسان اعجوبه هستی مورد توجه قرار میدهیم ،وخود را به آزمون مگذاریم آنهم نزد خود وبرای خود بی انکه به دیگری ؛حتا ،به نزدیک ترین فرد که در کنارمان هست ، یا به او اعتماد داری پرده از انچه در جان داری برگیریم ، خود را می آزماییم ،.
وارزیابی میکنیم وبه سنجش میگیریم ، اللهم الجعلنی اعظم شکرک واکثر ذکرک.
انسان از یک دید گاه ویژه ؛ اگر بخواهیم جوهر هویتش را مورد تحلیل وتجزیه وارزیابی وشناسای قرار بدهیم ، میبنیم جز یاد چیزی دیگری نیست ، حالا هر اسم دیگر که رویش بگذاریم ،:
یکی معلم است یکی نجاره یکی خیاطه یکی کاری دیگری میکنه ، ولی وقت کارهای هرکدام از این انسان هارا تحلیل میکنیم وجلو میرویم میبنیم به یک نکته میرسیم ، وآن اینکه :
این موجود یک ذاکر هست ،وجز ذکر چیزی نیست ، به خود مراجعه میکنیم در یکی از شب ها پشنهاد کردم که دوستان ذهن شان را مورد ارزیابی قرار بدهند ویک تجربه تازه یی در زنده گی ذهنی شان انجام بدهند ، جلو تفکرات وتخیولات خود را بگیریم ،.
ببینیم چه قدرمیتوانیم ؟
چند دقیقه یا چند ثانیه ؟
نمیدانم دوستا انجام دادن چنین تجربه یی را یانه ؟
ان هم در لحظات که کاملا از هر حیث ذهن آرام است ، دغدغه ندارد حراس ندارد ، مشغولیت گرم وداغی ندارد ، راحته ؛ میتواند جلو تخیول را بگیرد ؟
جلو تفکر را بگیرد ؟
خیلی کم صورت میگیرد ، خیلی کم ،خیلی کم ممکن میگردد ؛ و وقت متوجه تخیول وتفکر وتوهمش میشیم ، میبنیم در هر کدام از این حالات که باشد ، چه به چیزی فکر کند چه در خیال چیزی باشد وچه در گمان امر یا مقوله یی ، بالاخره ازخود بیرون شده خود را رها کرده خود را ترک کرده ، به چیزی دیگری مشغول است .
حالا این هرچه میخواه باشه ،
یکی پسرش به مسافرت رفته ،یکی همسرش به جای رفته ،یکی نان ندارد گفتن نان بیار،یک گفتن میوه بخر بیار ، یکی به فکر کار های فردا هست ، فردا کارها را چنین ردیف کنم وبه شاگرد ها وهم کارها چنین بگویم .
بالاخره به فکر چیزی دیگری هست ، از ضمیر متکلم بهره میگیرد بدون اینکه به متکلم یا متفکر یا متخیل فکر بکند ، از خود بیرون شده ولی هنوز ضمیر متکلم را به کار میگیرد ،
مثلا میگوید ؛ فردا به فلانی بگویم ، این میم برمیگردد به من ، ولی متوجه نیست که من چه هستم ؟
فقط به فکر فلانی است ، که بگویم چنین بکن چنین نکن ، فلان جا برو فلان جا نرو ، چه بخر چه بده چه بستان ، به هرحال :
انسان در تحلیل نهای یک ذکر است یا اگر خیلی برایش رحم میکردین ، بگین یک ذاکر است،تاخودش را هم بحساب اورده باشیم ، دربرابر مذکور خودش را هم به حساب اورده باشیم .
هرچند عده از بزرگان اهل معرفت وانهای که میخواند به مقامات عالیه از تجرد دست پیدا بکنند ، همه تلاش شان ظرف سی سال چهل سال پنجاه سال یا متناسب به همت که به خرج میدهند ومتناسب با فیض که از ان طرف میگرند ، تلاش شان بر این است ، که این من
دیگه از جلو دید شان گم بشه ، فی الحال یک رباعی به یادم امد (که به یادم نبود ).
دوبیتی : دوبیتی زیبای هست ؛ شاعر میگه ،
خداوندا مرا از من جدا کن (این اوج ارمانش هست )
کسی که بخواهد پیرو علی بن ابی طالب باشه که در نماز تیر از پایش بکشد و او نفهمد ، خواستش همین است ارزویش همین است ، که خود را نبیند ونیابد و نفهمد ،
خداوندا مرا از من جدا کن
به داغ بی دلی ها اشنا کن
دعای من اگر نبود قبولت
خودت ام شب به حق من دعا کن
به هر حال ؛ دست ما که از این مراتب کوتاه است ، نمیتوانیم بگویم انسان یک ذکر است ، حالا متناسب با عقل نارسای خود مان، ودرک ضعیف وناتوان خود مان.
میگوییم درتحلیل نهای انسان یک ذاکر است ، مساله که در اینجا به میان میاید این هست که ذکر ، برخلاف فکر فرع بریافتن است ، بروجدان است ، بر داشتن ودیدن وحضور است ، حال گاه این حضور فزیکی ومادی هست ، گاه ملکوتی ومثالی هست ، که تخیول به ان تعلق میگره وگاه اشراقی هست ، که از ملکوتی هم بالا تره .
که انجا فقط مراتب اخرقلب را اگر کسی طی کرده باشه وبه مرتبه روح رسیده باشه موجود مجرد اند، فهم که نمیتوانیم بگیم ، (اشراق کرده میتوانه ، وجدان کرده میتوانه ، میتوانه بفهمه وبه نحو حالا ای بحث را بگذاریم کنار ، کار این جلسه وجلسات این دست نیست ).
ذکر فرع بر یافتن است ،تا انسان چیزی را نیابد وخودش را به نحودرکنارش ،در برابرش حاضر نیابد ، و وجودش را درک هستی مندانه نکند ، ذکرتعلق پیدا نمیکند ،.
نکتة عرشیه : خوب دقت کنید که بر مبنای همین دید هست که مفسیرین البته بعضی ازبزرگان مفسیرین وقت که صحبت از ایه مبارکه الا بذکرالله تطمن القلوب به میان میاید ، میگوید بلی.
علت چه هست ؟
که جان آرام میشه ، همه دغدغه ها پودر میشه به هوا میره ونابود میشه ، همه احساس های خلجان بار گم میشه مفقود میشه ، وانسا ن به آرامیشی قدسی وعرشی دست پیدا میکند ،چرا؟
چه کار کرده ؟ ذکر الهی کرده .
خیلی خوب ما وشما شبانه روز پنج بار نماز میخوانیم ، چرا دغدغه های مان کم که نمیشه هیچ اضاف هم میشه ؟
سر نماز هم که هستیم تازه او چیز های که یک هفته قبل گم کردیم و برون از نماز هر چه فکر کردیم که به کجا گذاشتیم یاد مان نیامد ، سر نماز یک باره یاد مان میایه همانجا که میگیم ایا ک نعبد وایا ک نستعین باز میگیم جان خوب شد که پیدا کردیم ،.
مملکت های اسلامی نباید دغدغه داشته باشند ، جوامع اسلامی نباید دغدغه داشته باشند ، ناراحتی داشته باشند ،اضطراب داشته باشند ، این همه اضطراب مال چیه ؟
نماز نمیخوانند ؟ میخوانند .
در جلسات ذکر شرکت نمیکنند ؟ میکنند .
قران نمیخوانند ؟ میخوانند .
پس این همه ترس چیه ؟ اضطراب چیه ؟ استرس چیه ؟ از کجا آمده ؟
دو چیز را گم کردند :
دوچیز را گم کردند :
یکی ذاکر را گم کردند که خود شان باشند ، یکی مذکور را گم کردند (خدا).
نی از ذاکر خبری هست ، وموقفش وشناخت عضمتش وجایگاهش ، نه از مذکور ، خوب طبیعتا ؛ به یک عادت بدل شده ، این ساعت ها ، حالا این کوچکش هست ، بازهم صدا دارد.
دور میزنه ، خودش هم نمیفهمه که چرا دور میزنه؟
برای که دور میزنه ؟ نمیفهمد.
الان در چه موقفی قرار داره ؟ نمیفهمد.
جایگاهش در این هستی کجایه ؟ نمیفهمد .
حرکت دارد ها ! صدا هم داره ! ما ها بعضی وقت ها که خدا مارا میزنه ، ببخشید شیطان مارا میزند ، چون خدا زدگی که چیز خوبیه ، کاش خدا انسان را بزند.
اون هم گاهی که بنده شوخی میکند ، میگه کاش با کفش کهنه اش بزنه ، حد اقل کتک از دست مبارک ایشان بخوریم ، ما به نفرین شیطان گرفتار شدیم .
حرف داریم ، ذکر داریم ، صلوات داریم ، لا اله الاالله داریم ، نماز داریم ، ایاک نعبد وایا ک نستعین داریم ، سبحان ربی الاعلی وبحمده داریم .
فقط اونیکه این همه را انجام میدهد نداریم ؛ به یک موجود میکانیکی بدل شدیم ، که نمیفهمیم چه کار داریم میکنیم ؟
به پیشگاه کی ایستادیم ؟
خطاب میکنیم ایاک نعبد وایا ک نستعین اما نی خود را میفهمیم ، نی او(خدا) را .
این طوری نیست که خطاب نکنیم ، ای برای کسی امده که طرف را میبینه وبعدحضورا اشاره هم میکنه.
به هرحال ؛ ذکرفرع بروجدان ویافتن است ، و دیدن است ، وشناختن است ، واحساس حضور است ، واحساس مقابله کردن است ، مقابل بودن است ، برخلاف فکر .
بزرگان از اهل حکمت و انسان شناسان بزرگوار معتقد هستند که ؛ تا زمانیکه انسان مطلوب ومنظور ومذکور خودش را ندیده باشه و نیافته باشه ، ذکر صورت نمیگره واین درسته ،.
تجربه هم همین است که داریم انجام میدهیم ، چون ما خدارا نیافتیم ، ذکر ما بی اثر است ، چون خدارا نمیبنیم ، ذکر ما بی اثر است ، نی به ما فایده داره ،نی به جامعه ما، نی به فرهنگ ما ،نی به هنر ما، نی به دیانت ما ،نی به آرامش ما، نی استرس زدا هست ،نی اضطراب زدا هست ، نی دغدغه زدا هست .
یک چیز هست؛ یا بگیم دو چیز ،یک چیزی که یک طرفش مثل سکه هست ، پشت ورو دارد،
یک ؛ وقت گیرنده ، وقت ما را ضایع میسازه ، اقا جان برو یک کاردیگه بکن بجای پنچ وقت نماز حد اقل جیبت که پر میشود ،یک فایده مادی دارد پول پنج تا نون که درمیاد .
با این نماز که هیچ فایده ندارد چه ؟
کمترین حد از ناراحتی های روانی را ضایع کرده نمیتواند خوب ای چیه ؟
اون طرف سکه هم این هست؛ که ما اسلام را، قران، خدا ،پیغمبروامامان همه را بد نام میکنیم.
طرف بنده نگاه میکنه میگه مسلمان همیه ؟
بلی تازه این پر ادعای شان هم هست ، بلی !!!
از روی شان معلوم میشه که پیغمبرشان کیه، از روی ای اقا معلوم میشه که خدایش چه بوده ، متاسفانه این واقعیت است ، وعلت همان است که چون ما نیافتیم ، پس ذکر تحقق نیافته ،
ما نی خود را یافتیم ،نی حق را یافتیم ، ونه حتی معنی واقعی ذکر را یافتیم ،در واقع هر سه گم است .
ذاکر گم است
ذکر گم است
ومذکور هم گم است
تمام .
ذکر کی صورت میگیره ؟
وقت که ذاکر خودش وموقفش را بیابد ، وذکر را بیابد ومذکور را بیابد وببیند ، وخودش را در برابرش احساس کند ، درغیر این صورت ذکر صورت نمیگیرد .
منتها تفکر ؛ به امور مفقوده هم تعلق میگره ، حتی به امور اعتباری هم تعلق میگیره ، که خوب بحثش را ما اینجا کار نداریم،میگذریم .
اگر بخواهیم علل واقعی این مساله را پیدا کنیم ، که چرا انسان از ذکر محروم میشود ، درحالیکه خوب ؛ بخصوص ما مسلمان ها یکی از ارمانهای پیامبر ما این هست ؛ که ذکرش را خداوند زیاد بگرداند ،.
ماها توجه به ذکر که نداریم هیچ ؛ محرومیم ازهمه طبعات واثار و پیامد های ذکر ، دلیلش چیه ؟
یکی ازدلایل این هست همانطوریکه عرض کردم :
فردخودش راگم کرده دراینجا چه باید بکنیم؟
ما سریک دو راهی قرارداریم،محرم است ، یه چند روزی دیگه هم ازسفرگذشته ازاربعین گذشته، داره میگذرد ،وفات نبی اکرم نزدیکه چندروزی دیگر هست،بیاییم یک تجدیدی نظری بکنیم ،حالا میخواهیم خود رامتهم کنیم ،میخواهیم خدا را ، میخواهیم پیامبرشه.
اگرخیلی به خود مان اعتماد داریم،راحت میتونیم خدا وپیغمبر را متهم بکنیم ، بگیم خدا مابیست سال سی سال چهل سال رواین فرش نشستیم، دری این خانه راهم زدیم ،این چیز های هم که بزرگتر ها برای ما گفته بودند انجام دادیم ،اما به هیچ چیز نرسیدیم پس معلوم میشه که کار توخرابه ، ارباب!
پاهای تو خرابه !
این پیغمبرتو هم چندان یاری نتوانست باما با این حرف های که دارد بکنه.
حالا بیا یک مردی بکن ، به خدا بگیم ؛ مشکل نداره ها !!!
بیا یک مردی بکن ؛
یا مارا بکش انقدر بالاکه حقایق را ببینیم ،
یا حقایق را انقدر بیاور پایین وروشنش کن تا ما بتوانیم مشاهده اش کنیم ،
حد اقل ما بیفهمیم من که چهار روز دیگرروز وفات رسل گرامی اسلام است ، بیست سال خود را متهم به مسمانی ساخته ام و او را متهم به اینکه من پیرو تو هستم وتو رهبر وپیشوای من وامام من هستی ، خوب به هیچ جا نرسیدم ، بیاییم یک کار بکنیم؛
برگشت بزنیم بگیم ما چه هستیم ؟
من چه هستم ؟
آهو هستم ، کبوتر هستم ، سی مرغ هستم ، جین هستم ، فرشته هستم ، سینو گلابی هستم ، چیه ام ؟

تا بدانیم چیه هستیم ، کی هستیم ، ماهیت مان ویا هویت مان ،چه هست ؟

وقت که این هویت را یافتیم ، از خود بپرسیم شایسته این هویت چیه هست ؟

این خیلی مهم است ، خوب دقت کنید دوستا ؛ اگر کسی ادم بودن خودش راباور کند ، یعنی قبول کند که من ادم هستم ، وقت که به خود مراجعه کنه ، به این تخیولات خودش ، تفکرات خودش ، تذکرات خودش ، این یاد یادهای که سر تا پای ذهنش را وجودش را فرا گرفته ؛از خجالت اب میشه ،.
ایا شایسته من این هست به عنوان انسان ،که انچه به ذهن من میاید همین ها باشد ، گاهی فکرم به دنبال خوردنی ها باشه ، ای نهایت خوردنی ها به کجا میرسه ؟
بهترین غذاهای عالم را برای ماوشما مهیا کنه بگن بفرمایید ، خوب میپرسیم ته این ها به کجا میرسد ؟
صلوات بفرستید ….
خیلی سالهای قبل این نکته را خدمت سروران در یکی ازجلسات عرض کرده بودم :
عارفی ازکوچه از میلانی میگذشت ، و کنا سان مذبله همی خالی کردند (مذبله =چاهی دست شوی ).
در همین لحظه دو سه نفر از ادم های خیلی خود خواه هم از کنار این عارف گذشتند ودست ها را به بینی گرفتند شروع کردند به پیف پیف … پیف چه بد است فلان است .
بعد عارف امد به این ذباله ها نگاه کرد ، خیره شد ، چند لحظه یی خیره بود که انها برگشتند ؛
گفتند: چه نگاه میکنی ؟
گفت: بیایید جلو ببینید چه میگویند این ها ؟
انها شوخی کردند مزاح کردند که این دیوانه را نگاه کن .
گفت : بشنوید گوش دل بسپارید میفهمید چه میگوید .
به هرحال گفتند چه میگوید ؟
عارف گفت : این ها میگویند ؛ شیخا ! مرشیدا ! ما سه چهار روز پیش در بازار در تبله عطاران و بقالان و فروشنده گان بودیم ؛ اینان که مبینی ازما متنفر اند ، امدند سکه دادن ، زیور دادن، ما راخریدند ، در بغل گرفتند ، به خانه بردند ، به همسر ها فخر فروختند ، که برای شما چنین چیز های آوردیم.
برنج آوردیم سیب آوردیم گلابی آوردیم ، کره آوردیم مربا آوردیم ، فقط دو سه روز با اینان بودیم ، به این روزمان در آوردند .
حال شیخا تو خود قضاوت نما ، ما باید از اینان فرار کنیم یا اینان از ما ؟
ایا درسته انسان ذکرش وفکرش متوجه معده اش باشه ؟
که اگر از او بپرسه دست بزند روی معده اش بگوید داخل ای چیه ؟
حرف زده نمیتواند که چیه چون مترسه که اگر بگه اسمش ، ممکن پسره بپرسه اینها را کی خوردی ؟
به هر حال ؛
اگر شخص خودش را بیابه وجایگاه وجودی اش را بیابه ، وبداند که شایسه این وجود و این هویت چه هست ؟
ذکرش فرق میکند ، آنچه فنا پذیر اند دیگه اجا نمی دهد به ذهنش بیاید ، آنچه خراب شدنی هست اجازه نمی دهد به ذهنش بیایه .
نی ذهنا یاد میکند نی بیانا نی عملا .
چون ذکر سه مقام دارد .
گاه ذکر پنداری هست ،در تخیول یا گما یا تفکر خطور میکند .
گاه به بیان هم میایید گفتار را هم احتوا میکند .
و گاه بگونه که ما همه متاسفانه گرفتار هستیم ، هر کسب که داریم ؛ با همه وجود با همه اندام ، باچشم با گوش با لب ودهان با دست وپا با اعضای داخلی به دنبال ذکر هستیم که متاسفانه جز درد سر تا حالا برای ما چیزی خلق نکرده .
یا ذاکر گم شده ، با مذکور ومطلوب گم شده است ، حالا اگر مطلوب را خدا بگیریم که مشخص است ، برای اموزش های متخلف ما بچهای مانرا به جایگاه های متنوع آموزشی فرستادیم ومیفرستیم ، پول های هم خرج میکنیم ، وقت های را هم هزینه میکنیم .
اما برای اینکه خدا را بشناسند چه کار کردیم ؟
یا نه او لازم نیست شناخته بشه ؟
چون چیزاست روشن همه میفهمه خدا چیه ،
چند تا کلاس برای شان گذاشتیم ؟
چند تا روحانی را دعوت کردیم بیا فقط کلاس خدا شناسی بگذار ؟
و برای مان درس توحید بده ؟
ای لازم نیست ؟
فقط موتور وموتر چرخ و فرش و ظرف وخانه و خوردنی ها وپوشیدنی ها لازمه ؟
خوب گم کردیم دیگه ؛ ای باعث میشه که ؛ خدا شناسی ما در حد فرموده های شش صد هفت صد سال قبل عمه ها وخاله ها باشه .
خدا کیه ؟ خدا کسی است که همه کاینات را خلق کرده ، خوب واقعا عجیب اند !
قدش چند اندازه اند ؟ به کجا زنده گی میکند ؟ چه میخورد ؟ جواب داریم برای همه این ها ، ها! خوب اگرمیشناسیم ، چرا به او بیگانه ایم ؟
حتی وقت که میگیم ایا ک نعبد و ایا ک نستعین درحضورش نیستیم ، او که هیچ در محضرش هم خود را نمی یابیم ، حد اقل این طوری نیست که بگیم :
یک مثال برای جوان تر ها ؛ اگر یقین داشته باشیم که پشت این بام همسایه امده وداخل حیات ما را نگاه میکند ، ایا لخت (عریان) بیرون میشیم ؟
یقین داریم که همسایه نگاه میکند ، یا چشم الکترونیک داره دستگاه را گذاشته میبینه ، به هرات ما همین کار شد ؛ این نیروی های خارجی پشت بام های شان گشت میدادند ، همسایه ها متازی شدند خانم میخواست بیاید داخل حیات لباس بشوید آستینش را بالا بزند ، نمیتوانیست ، آخرآمدند گفتند با با ما مملکت اسلامی هستیم مثل شما که نیستیم سروپا برهنه خانم ها بیرون بشود.
خوب اینها میخواهند بنده های خدا وضوبگیرند ، نمیتوانند ؛ میخواهند لباس را آب بکشند ، نمیتوانند ؛
گفتند تشریف بیاورید بیایید ، آنها را برده بود خانه ، بعد آنها به فرد گفتند تلویزیون را روشن کن ، دیدن که تا دو سه سرای دیگر هم که داره دیده میشه ، یکی داره پیاز ریزه میکنه ، به تلویزیون هست ، آن یکی دیگه لباس بچه اش را عوض میکنه ، به تلویزیون هست ،
چون هرکدام را به این طرف و آن طرف گذاشته بودند .
گفتند عجب ما فکر میکردیم فقط همین چند تای که پشت بام هست ما را میبیند ، بعد دستور داده بود بیایید پایین ، گفتند همین ها شما را نگاه میکند ؟
گفتند بلی ؛ بعد گفتند اقایون شما برون بروید ، خانم ها بیایید ، به این ها دستور داد بودند لباس های خود را در بیاورد ، در آوردن دیدن همه دختر اند ، گفتند ما الاغ نیستیم ما میفهمیم که این جا شما مسلمان هستین ، این ها لباس مردانه پوشیده اند خود شان هم زن اند ، شما بروید راحت وضو میگیرید ، لباس میشوید ، هر کار میکنید بکنید ،…
حالا برمیگردیم به اصل قضیه ؛ اگر ما یقین داشته باشیم بام همسایه یا دستگاه همسایه ، مارا می پاید ، لخت (عریان ) بیرون میشیم داخل حیات ؟
مشخص اند نه ، چرا ؟
چون یقین داریم که کسی مارا میبیند ؛! حالا ما او را نمیبینیم ولی او ما را میبند ، وقت که میگیم ایاک نعبد وایا ک نستعین یقین داریم که خدا مارا میبیند ، یا نه ؟
اگر یقین داریم چرا گوش ما به جای دیگری هست ؟
او فقط جسم مارا میبیند یانه باطن مارا هم میبیند ؟
او ته ته ته دل ما را میبیند یا نه ؟
اگر میبیند وقت که سر به سجده میگذاریم و میگوییم سبحان ربی الا علی و بحمده
چرا به بازار هستیم ؟ به یاد مذکور دیگر هستیم ؟
ای انسان که دلت به خودت میسوزد !!!
ای انسان که میخواهی حد اقل خودت به خودت خیانت نکرده باشی !!!
ای کسیکه میخواهی حداقل خودت به خودت احترام نهاده باشی !!!
متوجه ذکرت باش ببین در تخیولاتت و در توهماتت چه میگذرد ؟ !!!

اگر حق است ویاران حق ، بیشترش کن وازخدا بخواه که زیاد ترش کند سنگین ترش کند ، مداوم ترش کند ، زیباترش کند ، عمیق ترش کند ، والاترش کند .
اگرنیست حد اقل به خودت بیش از این خیانت مکن .
این های که بجای رسیدند ، از بی خیالی نرسیده اند .
امروز دوستا تشریف اورده بودند با بنده همکاری بکنند ، یک باره همین جوری شوخی بنده ، میدانید که گاهی گل میکند ؛. گفتم :
نگاه کن یک دانه امام حسین بود ، بیشتر که نبود ، خدا چند تا امام حسین داره ؟ خدا چند تا داره ؟ یکی .
تاریخ را بهم ریخته !!! حالا میگه معصوم بوده نواسه پیامبر بوده .
حضرت عباس را نگاه کن ، یک داغ به دل همه گذاشت ، همه اایمه بعد واقعه کربلا ، وقت که صحبت از عموی شان عباس میشه یک آه میکشد ، و آه شان متوجه این نکته هست .
که عمو داغ دار از جهان رفت ، چرا ؟
تا آخرین لحظه هم اقا امام حسین به او اجازه نداد برود وجنگ بکند ، آرزوی یک جنگیدن عباس وار به دل این اقا ماند ، آرزوی اینکه شمشیر را بشکد وبه قصد جهاد بسوی دشمن حمله ببرد به دلش ماند ، در آخرین لحظه هم گفت : برادر اجازه میدهی ؟ اشاره کرد به مشک آب ، گفت : مگر زجه طفلان را نمیشنوی ؟
چه بود ؟ والله جز اینکه جانش به حقیقت ذکر پیوسته بود چیزی دیگری نبود ،.
وسلام علینا وعلیکم وعلی عبادالله الصالحین ، برخاتم النبیا محمد صلوات …

 

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 5: یابیدن شکر عظیم

مدت سخنرانی 45 دقیقه

آرمانهای نبی اکرم (ص)

جلسه ینجم

یابیدن شکر عظیم

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین، الحمدلله الأولِ بِلا اول کان قَبله و الأخِرِ بِلا آخر یَکونُ بَعدَه، الّذِی قَصُرَت عَن رُؤیتِهِ اَبصارُ النّظَارین و عَجَزَت عن نَعته اوهام الواصفین، ابتدأ بِقدرتهِ الخَلق إبتداءً، واخترعَهُم عَلی مَشیَّتِهِ إختراعاً، ثُمّ سَلَکَ بِهِم طَریقَ إرادَتِه، وابعَثَهُم فِی سَبیل مَحَبِّتِه، ثُمَّ الصّلوةُ و السّلامُ عَلی خَیرِ خَلقِهِ و أشرَفِ بَرِیَّتِه، الّذِی سُمِّیَ فِی السَّماءِ بِأحمَد وَ فِی الأرضین بّأبّالقاسِم المُصطفَی مُحَمّد صَلواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلیه وَ عَلی بنِ عَمِّهِ سَیّدِ الموحدین امامَ العارفین عَلِی بن ابیطالب و اولادِهِ المُنتَجَبِین.

اما بعد قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اللهُمَّ اجْعَلْنِي أُعْظِمُ شُكْرَكَ وَأُكْثِرُ ذِكْرَكَ».[1]

بار پروردگارا! مرا آن گونه قرار بده که شکرت را بزرگ و عظیم بیابم و ذکرت را، یادت را، زیاد بنمایم.

ستم است اگر هوست‌ کشد که به‌ سیر سرو و سمن درآ – تو زغنچه‌ کم ندمیده‌ای‌، در دل‌گشا به چمن درآ
پی نافه‌های رمیده بو، مپسند خجلت جستجو – به هوای حلقه‌ی زلف او گرهی خور و به ختن درآ
هوس تو نیک و بد تو شد، نفَس تو دم و دد تو شد – که به این جنون بلد توشد که به عالم تو و من درآ
غم انتظار تو برده‌ام به ره خیال تو مرده‌ام – قدمی به پرسش من‌گشا نفسی چو جان به بدن درآ
به‌ کدام آینه مایلی‌ که ز فرصت این همه غافلی – تو نگاه دیده‌ی بسملی مژه واکن و به‌ کفن درآ
زسروش محفل‌ کبریا همه وقت می‌رسد این ندا – که به خلوت ادب و وفا ز در برون نشدن درآ

بحث‌های ما پیرامون آرمان‌های نبی گرامی اسلام (ص) ادامه دارد و اصل و محور و هدف، مقارنه و مقایسه و مطابقه است، تا خویشتن را یافته باشیم و شناخته باشیم، موضع خویش را درک کرده باشیم، جهت خویش را شناسائی کرده باشیم، آیا با نبی گرامی اسلام (ص) هم جهتیم؟ آیا هم موضعیم در یک موضع قرار داریم؟ آیا دستگاه ارزشیِ‌ما با دستگاه ارزشی پیامبری که ادعا می‌‌کنیم پیروش هستیم، هماهنگ است؟ آیا نظام آرمانی‌ما با نظام آرمانیِ نبی گرامی اسلام (ص) همگون هست؟ هرچه او می‌‌خواهد ما هم می‌‌خواهیم؟ هرچه محبوب اوست محبوب ماست؟ و هرچه مکروه اوست مکروه ما هست؟ یا نه؟ او به راهی هست و ما به راهی! او به جهتی می‌رود و ما به جهتی! او موضعی می‌گیرد و ما موضعی؟ چه هست؟

دسته‌ها
آرمان های نبی اکرم (ص)

جلسه 4: توفیق عملی که پروردگار دوست می‌دارد

مدت سخنرانی 38 دقیقه

آرمانهای نبی اکرم (ص)

جلسه چهارم

توفیق عملی که پروردگار دوست میدارد

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین، الحَمدُ والثّناء لِعَینِ الوُجود و الصّلوةُ وَ السّلامُ عَلی واقِفِ مواقِفِ الشُّهود وَ عَلی آلِه أُمَناءِ المَعبود.

اما بعد، قال رسول الله صلی الله علیه و آله: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسأَلُکَ التَّوفِیقَ لِمَحَابِّکَ مِنَ الأعمَالِ.[1]

بار پروردگارا! از تو توفیق آن عملی را تمنا دارم که تو اش دوست می‌داری.

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا – می‌نمایی چشم حق‌بین را ره باطل چرا
مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده‌ای – شاهباز قدسی و بر جیفه‌ای مایل چرا
بحرتوفان جوشی و پرواز شوخی موج‌تست – مانده‌ای افسرده و لب‌خشک بر ‌ساحل چرا
چشم واکن ‌گلخن ناسوت مأوای تو نیست – برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا
نیستی یأجوج سدّ جسم در راه توچیست – نیستی هاروت مُردی در چَه بابل چرا
زین قفس تا آشیانت نیمِ پروازست و بس – بال همت برنمی‌افشانی ای بسمل چرا
قمری یک سرو باش وعندلیب یک چمن – می‌شوی پروانه گِرد شمع هرمحفل چرا
خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب – بیدل این دلبستگی برنقش آب و گل چرا

صلواتی بفرستید.

بحث‌های ما باز هم مقارنه‌ای است، برای فهم موضعِ خودمان و شناخت موقعیت اعتقادی خودمان در رابطه‌ی با رسول اکرم (ص). ادعای ما این است که ما امت اوییم و او امام ما! طوری نشود که امامْ قیام می‌کند، ما به سجده افتاده باشیم! وقتی امام به رکوع می‌رود ما مخالفش قیام کنیم، یا قیام کرده باشیم! یک ارزیابی از خویشتن هست، در رابطه‌ی با رسول گرامی اسلام (ص) و در رابطه با این ادعا که ما خویش را امت او می‌خوانیم و پیرو او تلقی می‌کنیم، بهترین راه در این سلسله‌ی عرایض، بررسی آرمان‌های ما با آرمان‌های امام‌مان که پیامبر (ص) باشد هست، آیا ببینیم ما هم همان آرمان‌هائی را داریم، آرزوهائی را داریم، اهدافی را تعقیب می‌کنیم، در جستجویش هستیم، برایش سرمایه گذاری می‌کنیم که پیامبر (ص) کرده است؟ یا نه؟ در زبان ادعا می‌کنیم که پیرو توایم و راه تو را تعقیب می‌کنیم و می‌پیمائیم ولی در عمل، او به سوی مکه می‌رود و ما به سوی بت خانه‌ی هوس‌های خویشتن!