دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 40: الباد

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:43:57

میدان چهلم الباد

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رب العالمین
الحمد لِلّهِ اول بلا اول کانه قبله و الاخر بلا الاخر یکون بعده الذی قصرت ان رئیتهی افصاراً نارین و عجزت ان یأتی اوهام الواسفین ابتداءِ بقدرته الخلقه ابتداءِ وخترهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادة و بعثهم فی سبیل محبت.(چک شود)

منت خدای را که توفیق عنایت فرمود تا باز هم در محضر جمعی از اَخِلاء روحانی به کاوش و بحث دیگری پیرامون یکی از میادین کتاب مستطاب صد میدان بپردازیم.

خواجه این میدان را که چهلمین میدان از این کتاب هست الباد نام گذاری کرده است.

الباد را: جای گرفتن و اقامت گزیدن و نگاه را به جانب سجده داشتن؛
وقتی نمازگزار نگاهش را به جایی که پیشانی اِش را برای سجده می گذارد، نگاهش را متمرکز می کند؛
الباد به همین دو سه معنا است:
جای گرفتن، اقامت گزیدن و نگاه را به جانب سجده داشتن معنا کرده اند.
در برخی از نسخه های کتاب صد میدان -حالا به دلایل مختلف که این امریست طبیعی- در نسخه برداری ها به جای الباد کلمۀ لیاز، لیاز آورده اند؛
و لیاز به معنای پناه گرفتن به چیزی و پوشیده شدن به توسط چیزی، معنا شده است.
آیه ای که خواجه برای این میدان مورد توجه قرار داده آیۀ بیست و ششم از سورۀ مبارکۀ تکویر هست که می فرماید:
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ به کجا می روید؟

کسانی که می خواهند بدانند چرا خواجه این آیه را محور قرار داده، بهتر است که خود سورۀ مبارکه را یا حداقل آیات قبلِش را که شروع می شود از: فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * الْجَوَارِ الْكُنَّسِ * وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ * وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ همین طور بیارند تا برسد به: فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ. بعد می دانند که چرا خود این سؤال و پرسش در قرآن، وقتی خداوند تبارک و تعالی این پرسش را طرح می کند و به میدان می اندازد چنین بر می آید که در میدان الباد یا لیاز -هر کدام می خواهیم بگیریم- سالک به استقامت می رسد و در حق جای می گیرد، در حضور حق اقامت می گزیند، نگاهش به حق و امر و نهی حق معطوف است،
به حق پناه می گیرد؛ و به اعتبار دیگری، خود را با حق، یعنی:
با حکم او، با اطاعت او، با نیایش او، با مهر او، با انتصال اوامرش، با خدمتگزاری به درگاهش؛ خود را در پوششی از اینها قرار می دهد. در درون یک حالۀ نورانی و ربانی و الهی قرار می گیرد که از شش جهت، این حاله او را احاطه کرده است. لذا، به هر طرف که بخواهد فرار کند می بیند به حق فرار کرده لذا، می گوید: فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ. راه دیگری که شما ندارید که برون از ما فرار کنید؛
پس به کجا می روید؟ چرا خودتان را به این در و به آن در می زنید؟ چرا دلتان را به خیالات واهی و اوهام مسخره دل بسته میدارید و دلخوش می سازید؟
چرا خودتان را به دنیا وابسته می سازیداسیر می سازید؟ چرا خودتان را به زخارف دنیایی اسیر می سازید؟
چرا به ریاست طلبی ها دل می بندید؟ چرا به خوش گذرانی ها دل بسته می شوید؟
چرا در این راهها سیر می کنید؟ چرا؟ به کجا می روید؟
چون همۀ تاریخ رفتند به جایی نرسیدند. هر کسی که اندک شمّه تاریخی داشته باشد و یک دفتر از تاریخ شاهان و ثروتمندان و لذت محوران را مورد توجه قرار بدهد بعد می بیند که سر همۀ اینها به سنگ خورده به بن بست رسیدند در نهایتِ نهایت به بن بست رسیدند!
لذا، خداوند طرح می کند به کجا می روید؟! فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ.
به هر حال، درین میدان سالک ملبس به لباس: اسلام مطلق، سیر مطلق، تسلیم مطلق می شود و اگر خواسته باشیم با زبان قرآن صحبت کنیم، -اگر میادین و مراحل قبل را دقیقاً طی کرده باشد- همان حرف الهی می شود: سبقت اللَّهِ الَّتِي که رنگ الهی برای خودش می گیرد، به رنگ الهی پوشیده می شود؛ این میدان زیبایی هایش برای همین است.

به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
الباد با حق زیستن است و به وی پیوستن.

پیوستن بایستی از این طرف باشد و با سماجت باشد و با اسرار باشد و با مویه باشد و با زاری باشد و با گریه باشد و با انابه باشد و با تلاش باشد؛ این تازه یک روی سکه است! با دست برداشتن از غیر او باشد!
و از همه بدتر و مهمتر و لطیف تر و ظریفتر:
از خود دیگر جدا شده باشد! هیچگونه خود محوری، منیت، انانیت، عملی که نشان دهندۀ انانیتش باشد نباید از او سر بزند؛ اگر سر زد اسیر نفس است.
اگر می بیند کوچکترین عمل خود محورانه ای از او سر می زند باید بفهمد که اسیر است و باید برگردد تا این پیوستن واقعیت پیدا کند؛

خیلی از سالکان در راه می مانند و علت در راه ماندن این هست که:
به یک مراحلی و به یک ویژگی هایی، به یک نورانیتهایی مجهز می شوند و این نورانیت ها ایشان را مغرور می دارد و همین غرور حجابی بین اینها و حق می شود و این حجاب بین اینها و حق باعث می شود که:
اینها اشتباهاتی که عملاً از آنها سر می زند نبینند یا حتی بر اشتباهات خود پردۀ توجیهی بیاندازند؛ نَه، ما دیگر از این مراحل گذشتیم اگر این کار را هم کردیم برای این بوده!

گاه می بینیم، دقیقاً خودش هم می بیند که:
اسیر خوردن است، اسیر لذت زبانی، زبان! اسیر لذت زبانی و دهانی و کامی است؛
ولی، اگر بگوییم: بس است دیگر تو که بچه نیستی هفت، هشت ساله باشی! تو باید غذا را برای امر دیگری بخوری، نَه برای اینکه شیرین است یا تلخ است یا ترش است؛ آنچه مورد توجه تو است؛ میبینیم نمی تواند؛ خوب، این نشاندهندۀ چی است؟ این نشاندهندۀ این است که: هنوز زنجیرهای نفس را نتوانسته است از دست و پای، جان خویش آزاد کند! همین جور نگاه کنید!
دیده که مثلاً:
ابراهیم خلیل از فرزندش گذشت! علی بن ابی طالب(ع) و فاطمۀ زهرا(س) و سایر بزرگان و ائمه چگونه گذشتند و با چه شیوایی و با چه زیبایی! و این فرد اگر این سالک شیعه باشد دشمنان اینها را هم لعن می کند و از آنها تبری می جوید! ولی، اگر برایش خبر بیارند که:
پسر تو سر چهار راه بایسکلِش خورد به یک ماشینی، به صورتی قلبش می لرزد و می تپد که مثل اینست که بگویم خداوند تو را در برابر آن فرمانی که برای ابلیس صادر کرده بود قرار داده، شاید هم به آنجا، گاهی آن قدر قلبش نلرزد ولی اینجا می لرزد.

به هر حال، شخص دراین میدان که به قول حضرت خواجه می گوید:
به حق پیوستن است و با حق زیستن است و به وی پیوستن؛
لازمۀ وجودیش این هست که تلاش ابتدایی خودِش را آن هم به شکل اضطراری -که در یکی از میدان های گذشته ذکر کردیم- عملی بسازد و بعد با او زندگی بکند! حالا ما و شما یک مثال خیلی جزئی ذکر می کنیم: یک دوستی داریم مثلاً عالم است با این دوست عالم وقتی زندگی می کنیم:
چگونه زندگی ما تغییر می کند؟ تحت شعاع چه چیزها قرار می گیرد؟
اگر هنرمند است مثلاً موسیقی نواز است چگونه ذهنیت ما تغییر می کند؟ به همین میزان بروید بالا!
سالک تلاشِش درینجا این هست که با حق، زندگی کند آنچه لازمۀ حق است برای خود الزام آور می بیند:
اگر او علیم است باید منم علیم باشم، اگر او غفور است باید منم غفور باشم، اگر او هادی است باید منم هادی باشم، اگر او شکور است باید منم شکور باشم؛ همین جور بروید.

خواجه، زمان تحقق و شکوفایی این میدان یا الباد را ذکر می کند می فرماید:
الباد آنگاه بُودّ که هیبت با محبت بیامیزد، الباد آنگاه بود که هیبت با محبت بیامیزد،

از یک طرف شخص به شدت محبت به حق می ورزد و راه حق و یاران حق و دوستان حق؛
از یک طرف مقامشان آن قدر بلند است در نزدش، و هیمنۀ شان در حدی بلند است که: می ترسد کوچکترین حرکتی که شایستۀ این بارگاه و این محضر باشد از او سر نزند! کوچکترین حرکتی که شایستۀ این محضر نیست از او سر نزند: از خوردن و گفتن و فکر کردن و تخیل کردن و راه رفتن و همه، همۀ ابعاد! چرا؟ می داند که در چه مقامی دارد زندگی می کند و در چه مقامی دارد سیر می کند.

از یک طرف عشق نمی گذارد! از یک طرف هیبت! و این دو بال دست به دست هم می دهد و سالک را طوری، رفتار سالک، گفتار سالک، پندار سالک را طوری طراحی می کند و شکل می دهد که از او چیزی خلاف رضای حضرت دوست سر نزند!

به هر حال، و این اگر محبت و هیبت به اینجا رسید که از شخص کوچکترین اشتباهی سر نزد خواجه معتقد است که این:
مقام متصلان است.

ما یک نِحلۀ فکری یی داریم که حدود هفتاد هشتاد سال قبل و البته ریشه هایش به قبل، خیلی جلوتر بر میگردد به نام بهائی گری و بابی گری؛ حالا ما نمی خواهیم بحث کنیم. می خواهیم این را بگوییم بنده به شخصِ افرادی را دیده ام که اینها ادعای اتصال دارند. خیال می کنند با حق و با یاران حق، در اتصال هستند؛ ولی رفتارشان را که نگاه می کنیم می بینیم بله! فقط: جز خیال، اندر خیال، اندر خیال چیزی نیست؛
هنوز خوردن شان به اختیار خودشان نیست، لباس پوشیدن شان به اختیار خودشان نیست،
معیشت اقتصادی را گزیدن، به اختیار خودشان نیست، معیشت اجتماعی را گزیدن، به اختیار خودشان نیست.
اینکه می گوید: مقام متصلان است شوخی نیست کسی که متصل به حق باشد. حالا یک مثال بسیار! شوخی آمیزی میزنیم:
یک انسان سیصد کیلویی را درست کنیم ببریم به نزدیک خورشید؛ چی کار می شود؟ گذشته از اینکه می سوزد حالا کاری بکنیم که این نسوزد! گم می شود. آن قدر نورانیت خورشید زیاد هست که این دیگر گم می شود. این تاریکی، تاریکی، در او نمی ماند. این وجود در او نور مضمحل می شود؛ هستنِش باشد، نسوزد؛ طوری طراحی کنیم که نسوزد. حتی، در برابر ماه ببریم؛ تنها این کتلۀ سیصد کیلویی در برابر او قرص با عظمت!
حالا بنده را در نظر بگیریم:
بندۀ به این ضعیفی، این، به مقام اتصال می رسد آیا در مقام اتصال، از این، ارادۀ دیگری هم وجود دارد که:
ارادۀ شخصی به این باقی بماند؟ نگاه شخصی باقی بماند؟ سمع شخصی باقی بماند؟ همه گم می شود. همه فانی می شود در حق!
لذا، آنهائی که خودشان را در مقام اتصال خیال می کنند، عملاً وظیفه دارند یک بار دیگری برگردند ببینند:
آیا واقعاً ما در مقام، در منزل یا میدان الباد هستیم؟ به حق پیوسته ایم؟ و متصلیم؟ یا نه؟
کدام کارمان متصل است؟ کدام بعدی از ابعاد وجودی مان متصل است؟ و کدام یکی منفصل؟
آنجایی که متصل است تقویتش کنند و آنجایی که منفصل است تلاش کنند تا این انفصال از میان برداشته بشود و به اتصال بدل بشود؛ اگر کردند شایستۀ حضور در این میدان هستند و اِلا باید برگردند؛ حالا از هر جایی که نتوانستند باید شروع بکنند.
خواجه می فرماید: و نشان الباد سه چیز است:

گم شدن اسباب، در توکل وی

شخص، دیگر به اسباب و وسایل متکی نیست.
کسانی که به میدان الباد نرسیده اند تکیه بر اسباب دارند نه، بر مسبب. این تکیه بر اسباب، از این شخص گم می شود. ما می گوییم خوب، برای رفتن مثلاً فرض کنیم به کرۀ ماه، ما باید وحتماً آپولو داشته باشیم، فضاپیما داشته باشیم و فضاپیما را هم طراحی می کنیم که اینطوری باشد، اینطوری باشد، اینطوری باشد. از آنهایی که تا حال دو سه بار رفتند اینها باشد. او همچین (همچنین) نظری ندارد می گوید: ممکن راه دیگری باشد، جز این وسیله ای که تو می گویی و تحمیل می کنی.
توکلش کلاً به ابزار و وسایل از میان می رود.

توکلِش، تکیه اِش و توکلِش به مسبب قرار میگیرد! دیگر اسباب گم می شوند از پیشش، -این یک نشان-

باید ببیند سالک که به اسباب تکیه زده! خوب دقت کنند عزیزان سالک!
حتی اگر ذکری می گوید به ذکر خودش نباید متکی باشد. به ذاکر حقیقی باید متکی باشد. به *حقیقت آن ذکر، نه آنچه که خودش می گوید: به لغلغۀ زبان یا لغلغۀ قلب حتی، ذکر قلبی؛ به این فعل قلبی یا قالبی نباید متکی باشد؛ چون این فعل از خودش سر می زند و باز متکی شده به خودِش؛ گم شدن اسباب در توکل وی

و دوم
استحلاک علایق در یقین وی!
به دلیل اینکه به یقین رسیده است؛ به واسطۀ رسیدن به این یقین که با او هستم، متصلِ به او هستم، به او پیوسته ام، به واسطۀ این یقین، علایقش گم می شود! چرا؟ چون، می داند که به چیزی رسیده است که مادونِش ارزش برگشتن و نگاه کردن ندارد؛ چون که صد آمد نود هم پیش ماست.
کسی که به صد رسیده آیا بر می گردد؟ و یقین هم کرده که من به صد رسیدم، که بیایم ببینم هفتاد و نو چی است؟ چه اثری دارد؟ شصت و پنج چه اثری دارد؟ هشتاد و هفت چه اثری دارد؟ دیگر بر نمی گردد. علاقۀ به مادون کاملاً مستحلک می شود؛ به چه واسطه؟ به علت این یقینی که پیدا کرده(است).

و سوم فنای احتیال در سَقطّ وی،

احتیال را می توانیم بگوییم: نیرنگ. منتها، به اینجا، موشکافی های متکی به عقل نظری و تجربۀ فردی، تجربۀ شخصی!
می خواهد به فلان مسئله دست پیدا بکند تلاش می کند بر مبنای فکر خودِش و درک خودِش و تجربۀ ظاهری یا باطنی خودِش، روشی را طراحی می کند؛ از این طریق می توانم به آن برسم. این طراحی ها را می گذارد کنار. هر جا بند افتاد، هر جا کارش گیر کرد، راحت ذلت وجودی و شکست خودِش را در برابر حضرت دوست می پذیرد و دست تمنا به سوی او دراز می کند که: تو، راه را و وسیله را و روش را برای من بیاموز!
از آنچه نفسِش یا عقلِش برایش القاء می کند و طراحی می کند سر باز می زند. دنبال آنچه نفس پرداخته و طراحی کرده دیگر نیست.
به هر حال، نشان الباد سه است

یک
گم شدن اسباب در توکل وی،

خواجه درین رابطه ها در هر سه رابطه حرفهای زیبایی دارد می فرماید:
گمی اسباب وی را سه چیز بار آورد.
می خواهی به جایی برسی که اسباب در نظرت گم بشود؟ و دیگر تکیه بر اسباب وسایل نداشته باشی؟ بلکه، تکیه به حضرت مسبب الاسباب داشته باشی؟ سه کار باید بکنی و سه چیز باید بدست بیاوری. به سه چیز باید مجهز بشوی. این امکانات را فراچنگ آوری و از آن خود کنی!
اول
بی نیازی از جهان و جهانیان به عنوان اسباب!
این علی الظاهر نقش منفی دارد؛ یعنی دور ریختن، ولی توانی به کار دارد این دور ریختن! کسانی که می خواهند تجربه کنند، بنده یک تجربۀ بسیار سطحی برایشان پیشنهاد می کنم و یک تجربۀ عمقی؛
تجربۀ سطحی این که: یک چک پنجاه هزار تومانی از جیبتان بیرون کنید ریزه، ریزه کنید و مچاله کنیم بندازیم توی نجاستها! همچین راحت خود را تجربه کنیم ببینیم می توانیم این کار را بکنیم؟ یا ساعتی داریم، مبایلی داریم خیلی هم دوستِش داریم این را از سرتان بالا کنید بزنید به زمین که بشکند. یا گدایی می بینیم بدیم به دستش که برو! این خیلی سطحی است. حتی کسانی که ثروتمند هستند و بی نیاز از ثروت هستند باز هم برایش می گوئید: یک چک پنجاه هزاری را اینطوری کن! می گوید: این دیوانه را نگاه؟ کله تو خراب است؟! بله! کله ما خراب است. می خواهم وزن کنم ببینم تو توان پاره کردن یک چک را داری یا نه؟
اگر ورق قرآن را به دست تو بدهم چی؟ عملاً روزی صد بار همین افرادی که در این شهر اند یا شهرهای دیگر، در عمل خود، -نه این افراد معمولی یا به اصطلاح معاند! همین ما مسلمان نماها- عملاً قرآن را پاره می کنیم. عملاً قرآن پاره شده را، مچاله شده را می اندازیم به داخل نجاسات، حکم الله را زیر پا می کنیم.
به هر شهری شبانه روزی چند بار یا چند صد بار حکم الهی از امرش و نهیش پشت سر انداخته می شود؟ این پاره کردن قرآن است!

مگر حکم الهی همین است که یک ریزه مُرکب بروی یک ریزه کاغذ، همین حکم است؟ یا حکم ساری در هستی؟

اینجا چیه؟ این چیه؟ کاغذ! از چی درست شده؟ از کاه و بعضی مواد دیگر! اینها چیه؟ رنگ! اینکه وجود کتبی قرآن است!

و او (آن) جایی که خیلی ها ادعا می کنند! نمی گوییم که: بچۀ شان را بفرستند به جبهه که کشته بشود؛ فقط کاری بکنند که محبتش را از قلبشان دور کنند. فرزندی دارد، همسری دارد، محبتش را دور کند. یک شبانه روز خالی از محبت فرزند زندگی کند. یک شبانه روز بیشتر نه؛ ببینید می شود؟

گمی اسباب وی را سه چیز بار آورد
یک
بی نیازی از جهان و جهانیان،
دو
وحشتِ از خلق،

می خواهد زنش باشد، می خواهد بچه اش باشد، می خواهد دوستش باشد، می خواهد معلمش باشد، می خواهد امام جمعه اش باشد، می خواهد شاگردش باشد، می خواهد همکارش باشد، میخواهد مشتری اش باشد به عنوان حجاب! یعنی همه را گفتم به این واسطه وگرنه بوسیدن – پایۀ حالا چی بگوییم- گوشۀ ابای استاد عین عبادت است؛ نه تنها نباید از او وحشت داشته باشد شخص، باید با اشتیاق این کار را بکند؛ منتها نه به عنوان حجاب؛
بلکه، اینجا به عنوان مظهر!
مظهر هدایت حق، مظهر ربوبیت و ربانیت حق؛ فرق می کند.
بی نیازی از جهان و جهانیان وحشتِ از خلق، وقتی حجاب قرار می گیرند.
وقتی فرزند من، بین من و خدا قرار می گیرد؛ و من میان امر حق و خواستۀ فرزند، خواستۀ فرزند را می پذیرم و انتخاب می کنم و می گزینم و امر الهی را زیر پا می گذارم! خُبّ این حجاب شده دیگر، باید وحشت داشته باشد: از داشتنش و از نگاه کردنش و از دنبال کردنش.
و سوم
آرزوی مرگ،آرزوی مرگ!

به خود رجوع کنیم! ببینیم اشتیاق داریم برای مردن یا نه؟ خیلی ها خودکشی می کنند. آیا اینها به مرگ اشتیاق دارند یا نِه:
از زندگی به تنگ آمدند؟
از خلأ وجودی به تنگ آمده اند؟
از فقر وجودی به تنگ آمده اند؟
از بدبختی هایی که با دست خود به روی خود آورده اند و بر حقیقت وجودی خود تحمیل کرده اند به تنگ آمده اند؟ اینها عاشق مردن نیستند. اینها ذلیل ناشکیبی هستند؛ که به واسطۀ بی عرضگی از زندگی می گریزند!
اینجا که می گوید: آرزوی مرگ! چیز دیگری ست و کسانی که می خواهند بچشند! باید بیایند تا نیایند نمی چشند که این آرزوی مرگ چیه؟(چی است).

یک نکته را می گویم:
شیعه، سنی، همۀ عرفاء، همۀ بزرگان، همۀ مؤرخین لحظۀ وفات پیامبر اکرم(ص) را درک کرده بودند و درج کرده اند در کتابهای خودشان؛ حالی که فاطمۀ زهرا(س) دخت بزرگوار نبی اکرم(ص) داشت این را درج کردند و کلامی که بین فاطمه علیها *السلام و عایشه ردیااللهُ عنهُ (رضی الله )عنها رد و بدل شد این را هم ضبط کرده اند.
فاطمه(س) ناراحت است گریه می کند و بعد پیامبر(ٌص) اشاره می کنند بیا! سر به گوشش می کنند چیزی به او می گویند. بلند می شود تبسم دارد بر لب!
بعد که از او می پرسند چی بود که -بین اشکها- اشکهای به روی گونه ات، تبسمت هم بر لبِت؟
گفت: پیامبر (ص) به من مژده ای داد و گفت تو از همه زودتر به من می پیوندی!
حالا ما یک سؤالی داریم:
فاطمه؟ ماها که نمی فهمیم چه خبرها یه (است)؟ از بس به لجن گرفتاریم؛
می گوییم: خانه ای، از خانۀ علی(ع) بهتر می شود پیدا کرد؟
مگر شوهری از علی(ع) می توانست پیغمبر (ص) برای تو پیدا کند؟
مگر فرزندانی از حسنین ممکن هست که خلقت اهداء بکند؟
مگر دخترانی بهتر از زینب(س) و گلثوم تاریخ بشریت، غیر معصومی سراغ دارد؟
تو از این خانه و از کنار اینها به کجا می خواهی بروی؟ که وقتی پیغمبر مژده می دهد تو می خندی، خوشحال می شوی؟ به اصطلاح در حالیکه تقریباً حالا یک، ده دقیقۀ دیگر یا یک ثانیۀ دیگر جنازۀ پدرت جلوی رویت است! تو در عین حالیکه که پدر را در احتضار می بینی، وقتی مژدۀ مرگ می شنوی لبخند به لبهایت می آید یادت می رود که پدر می خواهد برود پس، این مرگ چی است؟ چه خبر است؟! آرزوی مرگ چیز دیگری است؛
زندگی گریزی نگفته.
به هر حال،
و استحلاک علایق را سه چیز بار آورد:
یکم
رستن از تدبیر خود
که این را بارها عرض کردیم. خودِت را بسپار به تدبیر الهی.
او می گوید: صبح بلند شو نماز بخوان، بخوان! می گوید: پولت را به فُلان جا صرف کن، صرف کن! می گوید: صرف نکن، صرف نکن!
می گوید: به دنیا توجه نکن، خُبّ نکن! توجیه گیری نکن؛ که نَه؛ اگر نکنم فُلان می شود به همان می شود؛ آسمان تُلُپّی می افتد به روی زمین. زمین تلپی می رود به هوا! نَه هیچ کاری نمی شود؛ دربست خودِت را در تصرف تدبیرات الهی قرار بده.
گفته: بکن، بکن. گفته: نکن، نکن.
چطور؟ یک بچه را دوست داریم که، حتی گاهی هم گوشِش را می مالیم. یک سیلی هم می زنیم؛ وقتی میگوییم: این کار را نکن، این کار را بکن، دو سه بار که گفتیم: نکن، نکن و میبینیم این کرد، یک ته گوشی هم می زنیم؛ برای چی؟ برای اینکه می گوییم:
من، از تو، بهتر می فهمم. سعادت تو را، آیندۀ تو را، بهتر می توانم رقم بزنم. تو از عقلی که نداری استفاده نکن، متکی به عقل من باش.
خُبّ، اینجا هم، بنده متکی به عقل حضرت حق باشد. تدبیر خودش را بگذاره کنار.

یک دفترِ آماده، -به بازار هم هست، الآن کارها ساده شده- فرهنگ اوامر و نواهی قرآن، هر جا امری بوده آورده، هر جا نهی بوده آورده، بنشین کار کن بسم الله، الله اکبر. نه فکر کن، نه جوش بزن، نه دغدغه داشته باش، راحت و پاکیزه هر چی او گفته بکن، بکن هر چه او گفته نکن، نکن تمام!
رستن از تدبیر خود، بی نیازی از تمیز خود؛
دو معنا دارد: یک معنایش این هست که:
معمولاً انسانهای فاقه زده و بدبختی مثل بنده، تلاش می کنند که خودشان را از دیگران ممتاز بسازند؛ بفهمانند که من یک چیز دیگری هستم، حالا ولو یک پایه باشد، یک سر سوزن باشد! من از فلانی متفاوت هستم. بلاخره درست است که ما هر سه تا، کلاس چهارم دانشگاهیم ولی خُبّ نمره هایمان مثل هم است ولی خوب من متفاوتم. این مرضی هست که عموم انسانهای غیر وارسته دارند.
این مرض، در انسانهای وارسته به این شکل می آید که: من در کجای از رشد قرار دارم؟
در چه مرحله ای از اتصال قرار دارم؟
در چه مرحله ای از قرب قرار دارم؟؛ این را دیگر فکر نکن! چرا؟
خُبّ، وقتی فکر کنی، به خود فکر کردی. به میزانی که به این مسئله فکر کنی از او ماندی؛ خیلی راحت!
و فراغت از مئونط خود؛

کوشش می کند در ساحۀ نیازمندی های معیشتی و زندگی و ابزار و لوازم خانه و بیرون خانه، به حداقل ممکن -که در یکی از جلسات قبل گفتیم به نیاز بسنده کردن- بسنده می کند.
و سوم
فنای احتیال وی را سه چیز بار آورد:
وقت مقربان
رعایت، رعایت ارزش، رعایت ارج، رعایت دقت، رعایت زیبایی!
در رابطه با وقت: مقربان می دانند که یک آن و کمتر از آن را نباید صرف چیز دیگری کرد. باید از مقام مقربان من جلوتر بروم و به مقام متصلان برسم؛ چون این دغدغه را دارد وقتش را ضایع نمی کند.
دوم
نَفَسِ عارفان
که عرض کردیم: هر نفس که فرو می رود ممد حیات است! و چه کارها که نمی کند همین یک نفس؟
و یک نفس گاهی یک سورۀ قرآن را انسان می خواند. و عارف کسی ست که: هیچ یکی از انفاسِش، بخصوص به این مرحله که می رسد تلاش می کند که:
بیهوده مصرف نشود.
در راه غیر مصرف نشود
در راه ستم به خویش مصرف نشود.
و سوم
علم ربانیان
نَه علم شیطانیان؛ باز هم فکر می کنم در رابطه با میدان قبل یا قبل از قبل بود که عرایضی داشتم!

علم زدگی امروز در تاریخ بشر بی نظیر هست. علم غیر ضروری و غیر نافع در شرایط کنونی، جهان را ور داشته(برداشته) و این باعث می شود که:
عده ای از انسانها، وقتی می بیند یک سلسله از مسایل متنوع را می داند و خوب هم می داند به آن تخیل مسخره گرفتار می شود که پس:
من خودم را نیز می شناسم
آسیب های وجودی ام را می شناسم
آفت های رفتاری ام را می شناسم؛
و در برابرش:
نقاط قوتم را می فهمم
ابزاری که برای تقویت این نقاط قوت هست می فهمم؛
روش های رسیدن به فُلان مرحله را می دانم؛ می دانم، می دانم، می دانم. بعد به رفتارش که نگاه می کنیم می بینیم: از علم ضروری و علم مورد نیاز کمتر بهره ور شده! علم بی فایده و غیر ضروری زیاد جمع کرده! علمی که می تواند: رشدش بدهد و به مقام والای آدمیتش برساند کمتر دارد و به دنبالش هم نیست؛
سالک در این رابطه می کوشد تا از منابعی که این علم را، یعنی وقتی می گوید: علم ربانیان -کسانی که ربانی زندگی کرده اند و ربانی مردند. جز ربانیت در زندگانیشان چیزی ظهور و حضور نداشت- از علوم اینها استفاده بکند، از دانش اینها بهره ور بشود و خودِش را با این علوم مجهز بسازد
و از طریق تجهز به این علوم به آن جایگاهی که شایستۀ مقامش هست خودِش را برساند.

حال، اگر آنچه درین رابطه بنده به عرض رساندم، سالک در خود دید و یافت و عملاً مشاهده کرد معلوم می شود که: میدان الباد را سرفرازانه به پایان برده و اگر نکرد لازمۀ خودش، وجود خودش، دلسوزی به خودش، احترام به خودش این هست که:
بر گردد و از نو شروع کند. آنچه را از یاد برده یا دست کم گرفته دوباره به یاد بیاورد. متذکرانه به یاد بیاورد و بعد شروع بکند که امیدوار هستیم یاران از همۀ این منافع بهره مند گردند.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 39: اخبات

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی30:07
میدان سی و نهم اخبات

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
الحمد و ثنا له العین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

فرصتی پیش آمد و توفیقی حاصل، تا به تبیین و شرح اجمالی میدانی دیگر از میادین کتاب مستطاب صد میدان بپردازیم و آن میدان سی و نهم تحت عنوان اخبات می باشد.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: از میدان تذلل میدان اخبات زاید. و دارد که:
اخبات نرم خوئی ست؛ منتها، نرم خوئی ای دلی فروتن و خاشع!
دلی که: میدان تواضع را و میدان خشوع را سرافرازانه پشت سر نهاده است و به همۀ آثار برکتبار میدان خشوع و رهبت و اشفاق مجهز گردیده است. بزرگان از اهل معرفت و راهدیدگان طریق الی الله، در رابطۀ با اخبات و نقشی که این ویژگی در زندگانی سالک و در حالات برونی و درونی سالک بازی می کند، دارند که در این نرم خوئی یا اخبات سالک از بند شَهَوات آزاد می گردد؛ و مرادشان از شهوات، آنچه ما به عنوان زمینه های پست و پلید و رِجز و آلوده کننده مدنظر داریم نیست؛ بلکه منظورشان از خواستن ها هست.
اگر میدان قبلی یاد دوستان باشد، در آنجا صحبت از این هست که:
سالک از آنچه بدان نیاز ندارد آزاد می شود و نیاز را همانطوریکه عرض شد گفتیم آن چیزی ست که: نپرداختنِ بدان؛ بی توجهی بدان؛ انسان را از کمال مانع می شود.
لذا، دراین میدان اگر سالک میادین قبلی را درست پیموده باشد و خودِش را به احکام و آثارِش مجهز ساخته باشد، درین میدان سالک از بند خواستنی هایی که بدانها نیاز ندارد آزاد می شود.
نگاه می کند: به چه نیاز دارم که اگر بدان نپرداختم از کمال می مانم؟
و به چه نیاز ندارم که اگر بدان پرداختم از کمال می مانم؟ و بعد انتخاب می کند.
به هر حال، حالا این خواسته ها یا به قولی که با زبان عرب بیشتر هماهنگی دارد! شَهَوات: چه در زمینۀ فردی باشد، چه زمینۀ اجتماعی، چه اقتصادی باشد، چه سیاسی و چه فرهنگی، که درد امروز جامعۀ بشر از یک نظر و درد همیشۀ جامعۀ بشریت در طول هزاران، هزار سال تاریخ:
پرداختن به زمینه های فرهنگی و به زمینه های علمی ای بوده است که بشر به آن نیاز نداشته است؛ و چون بدین زمینه ها می پرداخته و مقداری از نیازهای خیالی خودش را مرتفع می ساخته، گمان می کرده است که به خود و به زمینه های کمالبار خودِش مجهز شده و پرداخته؛ در حالی که چنین چیزی نیست و نبوده است.
امروز هم عدۀ زیادی از ماها همین فریب را می خوریم؛ به یک سلسله از دانش هایی که اصلاً مورد نیاز ما هست مجهز می شویم و بعد فکر می کنیم خوب، ما دیگر به دانشی که برتر و بهتر و سازنده تر و کمال بخش تر از این باشد نیازی نداریم، چون دست یافتیم؛ ما همۀ سرتاپای ما دانش است. یک چیزهایی را می فهمیم که پدران ما و پدر بزرگان ما نمی فهمیده اند؛ بعد فریب می خوریم؛
دانشی که مورد نیاز هست و نپرداختنِ بدان، انسان را از کمال باز می دارد؛ تا دانشی که مورد نیاز نیست و پرداختنِ بدان انسان را از کمال باز می دارد از زمین تا آسمان فاصله دارد.
به هر حال، دراین میدان و این مقام، سالک از بند خواسته هایی که بدان نیاز ندارد ولو علم، آزاد می شود.
دوم
به اشتیاق وصال حضرت دوست و مشاهدۀ مجالی اسماء و صفاتش مجهز می گردد.
شوق رسیدن به آنچه بدان نیاز ندارد، بَدَل می شود به اشتیاق چیزهایی که بدان نیاز دارد؛ و در رأس این چیزها، رسیدن به وصال حضرت دوست هست؛ و این مجهز شدن، مجهز شدنِ خیالی و توهمی نیست؛ بلکه، دستِش شهادت می دهد، پایِش شهادت می دهد، چشمِش شهادت می دهد، گوشِش شهادت می دهد که: من با همۀ سرمایه های وجودی اشتیاق رسیدن به وصال را دارم. چشمش در همین جهت کار می کند، گوشش در همین راه کار می کند و سایر اعضای وجودی اعم از درونی و برونی؛ خیالِش، واهمه اِش، عقلِش همه چیز.

مطلب دیگری که بسیار زیبا هست اینکه:
دراین شرایط و احوال و دراین میدان، از کم شدن الفتِ به حق، سالک در امان است. اگر به چیزی که نیاز دارد توجه می کند و متناسب با نیاز خودِش بدان می چسبد و عملاً درگیرِش می شود این درگیری و توجه، الفتِش را نسبت به حضرت محبوب و نسبت به حضرت معشوق کم نمی کند و هِراسی هم از این نگاه کردن به این زمینه های مورد نیاز ندارد؛ علتِش را بگذاریم الآن بماند که چرا با وجود توجه به غیر، از الفتِش کم نمی شود بماند؛ علت بسیار زیبایی دارد که جای بحثِش اینجا نیست؛ مقدماتی لازم دارد و بعد از رسیدن به آن مقدمات و مجهز شدن به آنها، بیانی یا تبیینی که روشنگر هست.
همچنانی که از کم شدن الفت به حق، در امان است، از ره گم کردگی نیز مصئون و در امان می ماند. راه دیگر از پیشِش گم نمی شود.

وقتی در میدان اخبات قرار می گیرد، انگار در متن راهی هست که در هر کجای این راه باشد در راه هست، در بیراهه نمی رود و از همۀ زیباتر اینکه:
از وحشت قلبی، وحشتی که ناشی از لغزیدن به گناه باشد بری هست. دیگر قلبش به استقامت رسیده است. به مقام استقامت دست یافته است که در بررس های قبلی و ذکر برخی از زمینه های میادین قبل اشاراتی به این نکته داشتیم؛ اضطراب قلبی ندارد. می خواهد بازار برود اضطراب ندارد که نکند بازار بروم به گناه دچار بشوم! چرا؟ خوب، اگر بازار بروم معامله می کنم! اگر در معامله دروغ نگویم معامله نمی شود! اگر راست بگویم زندگی نمی چرخد! همچی(همچین) دغدغه هایی ندارد. حالا همین جور بگیریم تا آخر.
دغدغۀ قلبی دیگر ندارد. اضطراب قلبی ندارد. اضطراب لغزیدن به گناه در او راه ندارد. عالی ترین علتِش این هست که: به نوری مجهز می شود که گناه شناس هست و زیان شناس و آسیب شناسِش می سازد؛ و این نور اجازه نمی دهد که چشمِش دستِش گوششِ پایِش به سوی حرام متمایل بگردد؛ و همین نور خودِش حجابی می شود بین این انسانی که درین مرحلۀ از رشد هست؛
و گناه، آتشی می شود که نمی گذارد این شخص به سوی گناه جلوتر برود. نور مقدسی ست بازدارنده و با همۀ اینها!
خوب دقت کنند دوستان! با همۀ آنچه ذکر کردیم؛ تمام وجودِش:
با تقصیر خدمت با تقصیر و کوتاهی در اطاعت، در تابعیت، در بندگی، در نیایش، در دعا و با همۀ وجود: به سرزنش نفس و با سرزنش نفس همراه می باشد! هیچ وقت از طاعاتی که می کند راضی نیست و هیچ وقت از سرزنش نفس خویش مبرا نیست! چرا؟
چون، می داند که آنچه این آورده به آن درگاه و بارگاه هیچ تناسبی ندارد؛ حتی، ادعای آوردن، خودش عین گناه هست و شاید از دیدگاه بعضی عین گناه کبیره هست؛
لذا، همیشه آنچه کرده ناچیز می شمارد، کم می داند، بی ارج و بی ارزشش می شمارد! و لذا نفس خودش را سرزنش می کند.
به هر حال خواجه علیه الرحمه دراین کتاب می فرماید:
اِخبات نرم خوئی ست و تنگ دلی و ترس کاریِ مردی ست که این مرد حقیقت اخلاص چشیده *به عذر خلایق بدیده و از خویشتن رسته؛

در میدان تذلل در رابطۀ با تذلل و اینکه انسان:
آمادگی پذیرش جانمایه های قدسی و ربانی را پیدا می کند،
آمادگی از خود کردن یا در آنها گم شدن پیدا می کند؛ و از همه زیباتر این آمادگی را پیدا می کند -عرض کردیم- که: سبقت اللَّهِ را بگیرد رنگ خدائی بگیرد! همۀ استعدادهای وجودی و امکانات وجودیِش رنگ خدایی می گیرد و هر که بدان می نگرد و بدانها می نگرد این رنگ خدائی را می یابد.
این نرم خوئی و تنگ دلی، با همۀ اینها تنگ دل است. چرا؟! در بخش بعدی می گوییم که چرا مخبت تنگ دل است. با همۀ سرمایه هایی که دارد باز هم دلتنگ است چرا دلتنگ است؟ خواهیم گفت؛ و ترس کار است؛ می ترسد که اینان قبول نشود، ارزشی ندارد؛ منتها، این چه مردی هست؟
ترس کاری مردی ست: حقیقت اخلاص چشیده، وجودش مخلِص شده است؛
به گوهر اخلاص مزین گردیده است؛
به سرمایۀ اخلاص مجهز شده است.
و عذر خلایق بدیده
اگر می بیند دیگران: نمی رسند و نمی کنند و نمی دانند و نمی روند؛ می داند که چرا معذورند؟ چرا نمی توانند؟
در یکی از نسخه ها، یکی دو تا از نسخه های کتاب مستطاب صد میدان به جای عذر خلایق عِز خلایق ذکر شده است. این هم تأویلی دارد و توجیهی دارد و آن اینکه:
این مردی که به گوهر اخلاص مجهز شده و شربت اخلاص را سر کشیده، عزت وجودی خلایق را می شناسد؛ به دو سه معنا؛
یکی، که اینها را مجالی و مظاهر اسماء الهی می داند؛ خُب عزیزند!
و دوم
اینکه: اگر اینها نابکار بوده اند حضرت حق یقیناً اینان را از صحفۀ روزگار دور می ریخت، پس هنوز عزیزند که دورشان نریخته است!
به هر حال، این مرد، این مرد نرم خویِ تنگ دلِ ترس کار، که: حقیقتِ اخلاص چشیده و عذر خلایق بدیده و از خویشتن رسته است؛ کسی ست که: دیگر در بند خویش نیست. خودی برایش نمانده است؛ تا برای این خود، حسابی باز کند. منیت و انانیتی برایش باقی نمانده تا برای این منیت و انانیت حسابی باز بکند و برایش رسیدگی ای بکند. آیه ای هم که حضرت خواجه برای این منظور مد نظر گرفته و محور قرار داده آیۀ زیبایی هست:
فَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ
بشارت کم است در قرآن و آن جاهایی که هست قابل تأمل است! بسیار قابل تأمل است. جایی می گوید: وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ .
*بسیار کسانی که می خواهند راه *اِلاه و راه حق و راه قرآن را بپیمایند باید روی این زمینه بسیار حساس باشند! چی خبر بوده اینجا که خدا با آن عظمت با آن کرامت بشارت می دهد؟ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ.
ما و شما در زمینۀ زیارت امین الله داریم کسانی که از حفظ اند می دانند آنجا صحبت از این است:
**اَللّهُمَّ اِنَّ قُلُوبَ الَمُخبِتِینَ اِلَیکَ والِهَتهُ و سُبُل الراقِبِینَ اِلَیکَ شارِعتهُ و اَعلام القاصِدِینَ اِلَیکَ واضِحَتهُ وَ اَفَئِدَتهً ،همین جور برویم! هفت، هشت مورد ده مورد هست چی است ؟ اَللّهُمَ اِنَّ قُلوُبَ الَمُخبِتِینَ اِلَیکَ والِحَتهَ
شیدای تواند این قلبها! و تأکید اِنّه ای که دارد، اینها به مقام شیدایی رسیده اند!
و لذا، خودی ندارند واله ی دیگری هستند: گوششان، چشمشان، دستشان، قلبشان، خیالشان، عقلشان همه چیز، شیدایند.

به هر حال، فَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ
برای این مخبتین، خود قرآن سه، چهار تا ویژگی قایل شده است :
الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ میدان وجل را باز دور بزنیم! دوباره بخوانیم و ببینیم و بشنویم.

یک
قلبهایی دارند وجِل؛
وَالصَّابِرِينَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ و صبورند در برابر رویدادها!
وَالْمُقِيمِي الصَّلَاته برپا دارندگان نمازاند! وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ خدا برایشان هر چه داده، از آنچه داده انفاق می کند؛ منتها، خوب دقت کنید! که به قول خود خواجه علیه الرحمه می فرماید:
دنیا را به دشمنان او وا بگذار؛ نکند که به دوستانش وا بگذاری؟ مثل: آقای تابش، دنیا را برای بچۀ خودِش ذخیره می کند، ذخیره می کند. حق امام زمان(عج) را نمی دهد؛ ها! تا چی کار بشود؟ تا پسرم بیشتر داشته باشد. دنیا را به دشمنان او وا بگذار، و عقبا را به دوستانش؛ تو نیازی به عقبا نداری!
گویند بهشت است همان راحت جاوید
جایی که به داغی نتپد دل چه مقام است

وقتی دل، متوجه آن دیدنی ها و شنیدنی ها و بوییدنی ها و خوردنی هایی باشد که در بهشت هست و از دلدار و منعم محروم باشد این جایی نیست؛ یک طویلۀ بسیار مجهز به همه چیز است. دنیا را به دشمنانش وا بگذار و عقبا را به دوستانش که تو را تنها مولا کافی ست؛ از این چیزها می دهند؛ نه از آنچه دنیایی ست و نه از آنچه صرفاً عقبایی و حجاب بین عبد و معبود بشود!
به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
نشان چشیدن اخلاص، سه چیز است:

از تیمار رزق و از کوشیدن و از ساختن جهان براسودن؛

همۀ هوشش متوجه این نیست که برای خودِش خوردنی و پوشیدنی و داشتنی جمع بکند؛ از فکر اینها و توجه زایده ای که متوجه اینها هست آسوده میشود. از کوشیدن و تلاش کردن و ساختن دنیایش آسوده می شود! دیگر برای ساختن دنیا، از او فعلی و عملی چه قلبی، چه قالبی سر نمی زند؛

و در مداومت خدمت و استغراق اوقات و تصفیۀ انفاس آویختن
-خدمت اینجا همان دلدادگی ست تمام، شیدایی است- در این کار مداومت دارد به خلاف موضوع اول، در آن رابطه آسوده می شود و در این رابطه گرفتار؛ همیشه گرفتار است، همیشه مشتاق است، همیشه واله است، همیشه خود باخته هست و وقتِش و زمانِش، اوقاتِش چون، متوجه حضرت دوست هست: مستغرق مشاهدات است
غرق در مشاهدات و دریافت های ربوبی و ربانی است! فرصت دیگری ندارد که بیرون بیاید و به ماسوا توجهی بکند و به شکل همیشگی و مستمر می کوشد که نَفَسِش تصفیه شده باشد؛ درین نَفسّ ذکر غیر دوست جلوه نکند. این آلوده اش می کند:
ذکر دنیا، ذکر اهل دنیا، ذکر حب دنیا، ذکر جا، ذکر مقام، ذکر راحتی. اگر نَفسّ حمال این چیزها شد، آلوده می شود! چون، بیان ما، حمال دیگری جز نَفسّ ندارد و نَفسّ آفاتی دارد که در کل همین است که عرض کردم؛ اگر سالک به ذکر دنیا و هوس های دنیایی گرفتار شد و بیان، متوجه و مملو از اینها بود، مملو از آلودگی است!
هر جا حرف دنیا به زبانش آمد نفسِش نجس شده است و لذا کوشش می کند نَفَسِش نجس نگردد! و آخرینِش که خیلی زیبا هست!
و جهان و جهانیان و آدمیان و جز از ایشان را، از ادای خویش آزاد داشتن.
هم جهان را دَین دار خودِش نمی بیند، هم جهانیان را دَین دار خودش نمی بیند؛ نمی گوید:
چرا فرشته ها بر من نازل نمی شوند، مرا راهنمائی نمی کنند؟
چرا امام زمان(عج) نمی آید دستگیری مرا بکند؟ من این همه برای جدِش سینه زدم و اشک ریختم! پس باید بیاید او هم دست مرا بگیرد در این شرایطی که من خیلی، خیلی، خیلی نیاز دارم؟ نَه آزاد است.
جهان و جهانیان و آدمیان و جز از ایشان!

حیوانات، نباتات، درختی دارد بار نیاورده نمی گوید این همه آب داده ایم این همه به آن رسیدگی کردیم، کود دادیم چرا بار نیاورد؟

و جهان و جهانیان و آدمیان و جز از ایشان را از ادای دَین خویش آزاد داشتن و این سیرت ابدالان است و ابدالان، بخصوص اگر دیگران نمی دانند هراتیان خوب می دانند که ابدال یعنی چی؟ یعنی: کسی که در جبّۀ او به قول سرّی جز خدا وجود ندارد لَیسَ فِی جُبَتِی اِلاللّه من نیستم او هست تمام.
و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و ال محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 38: تذلل

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:41:39دقیقه
میدان سی و هشتم تذلل
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِ العالَمِینَ
الحمد و ثناء العین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عاله اُمنا المعبود.
منت خدای را که باز هم توفیقی عنایت فرمود تا به میدان دیگری از کتاب مستطاب صد میدان نگرشی داشته باشیم و برداشت ها و عرایض خویش را تقدیم سروران ارجمند نمائیم.
این میدان سی و هشتمین میدان این کتاب است و عنوانش را خواجه تذلل نهاده است و می فرماید: از میدان خشوع میدان تذلل زاید. حضرت خواجه دراین میدان: یکی از مهم ترین، یکی از فوری ترین، یکی از پربرکت ترین، یکی از ارجمندترین و ارزش بارترین مسایل را مورد توجه و تذکر قرار داده است.
می فرماید: تذلل به سزای نیاز خود زیستن است و به خاری راه بردن؛
یکی از مهمترین و دردبارترین زمینه هایی که بشر در طول تاریخ وجودِش و حیاتِش و دوره های مختلف نگرش های سیاسی، اجتماعی داشته، ندیده گرفتن و نرسیدن به نیازهای خود بوده است؛ چونان که شایستۀ مقام انسانی انسان باشد این مشکله در تمام دوران های سلف، پیامبران گذشته و امم سالفه وجود داشته و امروز بیشتر از هر دورانی متأسفانه بر بشر کنونی حاکمیت دارد.

انسان کنونی چونان که شایسته و سزاوار او هست متناسب با نیاز خودش زندگی نمی کند و بدتر از این، اینکه: خودش را تجزیه کرده و آن هم تجزیۀ درد باری و آنچه شایستۀ مقام انسانی او بوده کنار نهاده و آنچه مادونِش بوده جلو نهاده و جلو کشیده و همۀ عرصه های زندگی و امکانات وجودی را، در رابطۀ با همین عرصۀ مادون حیات ربانی به معامله گذاشته و هبه کرده است؛ یعنی:
جنبه های عقلانی، اشراقی را کنار نهاده و جنبۀ طبع، جنبۀ حیوانی وژیولوژیک (فیزیولوژیک) را مورد توجه عمیق قرار داده و از این طریق شخصیت خودِش را به نوعی تحقیر و به نوعی تذلیل، کشانده است.
به هر حال، شیخ علیه الرحمه خواجه علیه الرحمه می فرماید: تذلل به سزای نیاز خود زیستن است
سالکی که میادین قبل را طی کرده از خود می پرسد که من به چه چیزی نیاز دارم؟ و از این دیدگاه نیاز چیزی هست که: اگر شخص بدان رسیدگی و توجه عملی نکرد:
از سرمایه های اصلی وجود محروم بماند.
از کمالات محوری هویت خودش محروم بماند؛ از شایستگی های لطیف و شریف و عزیز و قدسی خودِش محروم بماند؛ چه چیزی مرا به اوج هویت انسانی رهنمون می شود و می رساند؟ این را از خود می پرسد و بعد می بیند آیا من به این چیز نیاز دارم؟ یا نه؛
به عکسِش، که از جنبه های فیزیولوژیک نگاه می کند: من به غذای اضافی و زائد نیاز دارم؟
آیا سزاوار من هست که بیش از نیاز صرف کنم؟ به لباس، لباس های متنوع و زائد نیاز دارم؟ شایستۀ کرامت من انسانی هست که: روح خودم را، عقل خودم را، توجهات ربانی خودم را؛ به پای لباس یا غذا بریزم؟! هم چنان خانه و زندگی و مرکب و سایر جهات.
کسی که به این میدان وارد می شود، اولین کاری که می کند آنست که:
نیازهای محوری خودِش را شناسایی می کند؛ تا بداند: آدمیتِش در گرو چه نیازهایی هست؟
تحقق و شکوفایی و زایندگیِ هویت انسانی، هویت اسلامی، هویت ولائیش در گرو چه نیازهایی هست؟
چه نیازهایی او را آدم می سازد؟
چه نیازهایی برطرف کردنش، او را مسلمان می سازد؟
چه نیازهایی او را مؤمن می سازد؟
چه نیازهایی او را مخلص می سازد و موحد می سازد و اهل توحید خاص الخاص بلکه، اخص الخواص میسازد؟؛ به اینها نگاه می کند؛ اینها را شناسایی می کند، راه رسیدن و تحقق آنها را شناسایی می کند. روشهای شکوفاسازی آنها را شناسایی می کند.
مایه هایی که برای دادن و بدست آوردن و خریدن و حاصل کردن و تحقق بخشیدن آنها هست، شناسایی می کند و آماده می کند و بعد عملاً در جهت شان خود را قرار می دهد، به این می گویند: تذلل؛

و سالک چون جز حق، چیزی نمی خواهد، اولین میدان در کتاب صد میدان و در منازل چیز دیگری، که آنجا یقضه ست اینجا توبه هست. اولین گام را خواجه می فرماید: و توبه بازگشتن است از همه چیز به خدای. خُب، سالک چون از همه چیز به خدای بر می گردد در اینجا نیازش را مشخص کرده و می داند که: فوری ترین نیاز، محوری ترین نیاز، اساسی ترین نیازش چی هست و بعد متناسب با مرحلۀ وجودیش؛ یک بچۀ ده دوازده ساله، یک قدرت فکری دارد، یک برداشت خاص دارد و یک مردی که وارد میدان سلوک شده و می خواهد میادین سیر و سلوک الی الله را فاتحانه و سرافرازانه طی بکند نگرش دیگری دارد! از آن متناسب با برداشتِش و ذهنِش و فهمِش و تجربه اِش، توقع و انتظار می رود و از این به اندازۀ خودش و لذا، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
تذلل به سزای نیاز خود زیستن است چونانکه سزاوار نیاز تو هست زندگی کن!
نه آنکه شایسته ات نباشد، سزاوارت نباشد!

سزاوار کسی که در میدان تذلل است چیزی ست سزاوار کسی که در میدان لجاء است چیز دیگری. به هر حال، تذلل به سزای نیاز خود زیستن است و به خاری راه بردن؛
خاری اینجا به معنای اِبَراز و اظهار فروتنی هست. همانطوریکه در یکی از بحث های قبلی عرض کردیم:
و به خاری راه بردن است و بر این روش، تخم عِزّ دو جهان کِشتن؛
ببیند عزت من و نیاز من برای عزیز زیستن در این جهان چیست؟ عزت من و نیاز من برای عزیز زیستن در عالم برزخ و مثال و ملکوت چیست؟
عزت من و نیاز من برای عزیز زیستن در عالم آخرت چیست؟ اینها را بررسی می کند و بعد این نکته را می داند که من اینجا می خواهم: نزد چه کسانی عزیز باشم؟ نزد انسانهای معمولی؟
نزد دنیاگراها؟ نزد اسیران نفس؟ یا نَه: نزد اولیاء الله؟ نزد پاکان و نیکان و عارفان بالله می خواهم عزیز باشم؟ می خواهم در چشم فُلان رئیس جمهور عزیز باشم؟
یا نَه در چشم فُلان دروازه بان و عاشق مثلاً امام زمان(عج)؟ فرق می کند، این را می داند؛
به هر حال، و بر این روش تخم عِزّ دو جهان کِشتن است.
آیه ای که مورد توجه قرار داده بسیار زیبا است!! آیۀ صد و یازدهم از سورۀ مبارکۀ طاها:
وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْمًا
آیه، بخشی از آیه هست دو سه آیۀ جلوترش را بایستی بررسی کنیم و بعد نتیجۀ بعدی اِش را هم باید ببینیم که به عرض خواهم رساند.
آیه متوجه انسان ها در روز قیامت است می گوید: در این روز همۀ چهره ها، همۀ سرها، همۀ گونه ها، در برابر حضرت حق، ذلیلانه و اسیرانه و پذیرانه در حال تذلل و در حال پذیرش و در حال پذیرش و انتظار حکم، قرار دارند؛ آن جا دیگر جایی نیست که کسی بخواهد: سرکشی بکند، گردن فرازی بکند، سینه سپر بکند. همۀ سرها فرو افتاده و در حال فروتنی افتاده است؛ منتها، وَقَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْمًا و مأیوس و ستم کار کسی ست – خَابَ هم مأیوس را می گویند هم ستمکاری را میگویند- که: بار ظلم و ستم بر خویش را به دوش دارد؛ – *خیلی ظرایف نابی دارد این تحلیلی که، محوریتی که، قرار داده خواجه-
اولاً- می خواهد برای امثال بنده بفهماند که: عارف بالله وقتی در میدان تذلل قرار می گیرد، گویی در این دنیا نیست. سیرش را در این دنیا گوئی به پایان برده، سیرش را در عالم برزخ به پایان برده و الآن در عالم آخرت در برابر حی قیوم متذللانه و فروتنانه ایستاده است! در همینجا ایستاده است! آنچه دیگران بعد از طی اینهمه مسافت و زمان و جهان و نشئه طی می کنند او همین الآنه طی کرده! و این همان فرمایش نبی گرامی اسلام {علیه السلام} هست برای ابوذر؛
*یا ابوذر!! به ابوذر می فرمایند: وعبد ربک کإنک التراه خدای را چونان پرستش کن که گویی او را می بینی! ابوذر یک مکثی کرد یک تکانی خورد، حضرت گفتند: *فإن لم تکن تراه و اِنَّهُ یراک پس، حالا که به این میزان نمی توانی در حضور باشی، پس خدای را طوری عبادت و پرستش کن که حداقل یقین داری که او تو را می بیند؛ اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند.
اهل تذل به دلیل اینکه: سر فرو آورده اند و در برابر حی قیوم در حال ذلت و مسکنت و خواری به سر می برند -البته این خواری بَه بَه- می گوئیم: مسکنت، ذلت و خواری و می گوییم: تذلل؛ خدا از همۀ هستی ما بگیرد و بر این تذلل بیافزاید؛ از این عزتی برتر نیست، کلمات اینطوری هستند ولی، باطن چیز دیگری است:
جز نورِ در نورِ در نور. جز رحمتِ در رحمتِ در رحمت. جز فیضِ در فیضِ در فیض. جز عزِ در عزِ در عز .جز آزادیِ در آزادیِ، آزادی؛ چیز دیگری نیست؛ اسمش را می گذاریم: فروتنی، ذلت، سرافکندگی! این انسانها، در همین جا در حالی که در دنیایند خودشان را در برابر حق می بینند؛ منتها، چون سر فرو آورده اند خود را در محضر می یابند لذا، هر کاری که می خواهند بکنند: می خواهند آب بخورند، می خواهند به در نگاه کنند، به پنجره ببینند، چیزی بگیرند، یا چیزی بدهند کسی را ببویند یا کسی را سیلی بزنند، مجاهدانه سیلی بزنند می دانند که چشمی آنها را می پاید و آن چشمی هست که از یک جهت نمی پاید از شش جهت می پاید؛ اهل تذلل این اند و تذلل این است.

-خیلی خوب- خوب دقت کنند عزیزان!!
کسی که می داند -مثلاً حالا عرض می کنیم- از شش جهت دوربین گذاشته اند و کُنِش هایش را عکاسی می کنند، فیلمبرداری می کنند این شخص چگونه غذا می خورد؟ بعد می داند که این فیلمبرداری که شد فیلم را می برند به عادل ترین، موشکاف ترین، باطن یاب ترین قاضی می دهند؛ که درباره اش قضاوت کند و بعد آنچه شایسته است جذای این کنش را بده؛ این شخص در چه فضایی خود را می یابد اولاً؟
و ثانیاً-
هر کاری که می خواهد بکند فرقی نمی کند می خواهد استعلام هَجَر بکند در برابر سنگ سیاه قرار دارد، در برابر حجر الاسود، یا می خواهد مثلاً شیطان را *رم {لعنی} بکند، یا می خواهد با دوستش مصافحه بکند، هر کار دیگری، مثبت یا منفی:
این شخص چگونه عمل می کند؟ و سزای حرکات خودش را، سزاوار حرکات خودش چه چیزی را می بیند؟
آیا سبکی از او سر می زند؟! آیا خیانتِ در رفتار از او سر می زند؟آیا ستمی در کنِش از او سر می زند؟؛ چون می داند که از شش جهت فیلمبرداری می شود و بعد هم ارزیابی می شود و بعد هم جزا داده می شود، پاداش داده می شود؛ نیک بود نیک، بد بود بد.

انسان متذلل که در میدان تذلل قرار دارد اینطوری است: کنشِش به سزای نیازش و وجودش و موقعیت وجودیش هست!
به هر حال، اگر آیات قبل و بعد را دوستان خودشان زحمتی بکشند و مورد توجه قرار بدهند به سادگی در می یابند که چرا خواجه علیه الرحمه می فرماید: و بر این روش تخم عز دو جهان کِشتن است! به سادگی در خواهد یافت که چگونه این تخم عز دو جهان را انسان با این روشی که پیشه می کند با این تذللی که پیشه می کند می کارد.

به هر حال، تذلل از دیدگاه حضرت خواجه سه قسم است:
تذلل اجابت به صدق امر و معاملت به وفاقت فرمان!
یعنی: اولاً-
امر و نهی الهی را، هر چه می خواهد باشد، با تصدیق قلبی: گردن می نهد، اجابت می کند! قلبش تصدیق می کند -از یک جهت-
هر امری، گفته زکات بده، زکات می دهد و قلبش در می یابد که این دهِش به سود من است نه به زیان من، مثل چی می ماند؟ مثل وقتی که حالا تشبیحش خیلی روشن است، ساده است: بنده به دلایل مختلف خون بدن من زیاد شده و چون خون بدن زیاد شده، کثیف شده، بدن هم نیاز ندارد و تصفیه اش هم کرده نمی تواند پزشک می گوید برو چند مقدار خون بده! من نِه تنها با ذوق و شوق می روم، بلکه، وقتی می روم پول هم می دهم که بیا خون مرا بگیر.

وقتی جیب هم درشت شد و از مرحلۀ نیاز گذشت نه تنها شخص با اشتیاق و با ذوق و با تصدیق قلبی این مسئله، که این دهِش به سود من است، به فایدۀ من است این کار را می کند که بلکه، کسی را هم مؤظف می کند؛ آقا جان!! بگیر، اینقدر پول هم از تو. بگیر این زکات بنده را ببر بین فقرا تقسیم کن و دراین بیانی که عرض کردم دو نکته نهفته بود:
یک
اینکه صادقانه و عاشقانه آن کار را می کند
و دوم
یقین دارد، تصدیق می کند که این کار به نفع من است، به سود من است تذلل اجابت به صدق امر یعنی همین!

و معاملت به وفاقت فرمان؛

تمام خدمات جمعی و فردی، عبادی و عقیدتی، اقتصادی و سیاسی، موافق دستور انجام می دهد؛ نه از ولیّ خودِش و مولای خودِش، جلو می افتد و نِه از ولیّ و مولای خودِش عقب می افتد. نگاه می کند چگونه گفته اند؟ این کار را انجام بده؛ به همان نحو انجام می دهد و چون می داند و یقین داردکه:
آنچه گفته اند و روشی که گفته اند، زمانی که گفته اند، با ابزاری که گفته اند؛ در موضعی که گفته اند، همه به نفع خودش هست و به سود خودش هست، متذللانه و عاشقانه این کار را به انجام می رساند؛ هر خدمتی که می خواهد باشد، هر معامله ای، از معاملات فردی یا اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی عبادی یا عقیدتی باشد به انجام می رساند.

دوم

تذلل قصد، با طلب حقیقت به ذات خاطر، از انواع تذلل است؛
یعنی: آهنگ حقیقت کردن، آهنگ رسیدن به حقیقت تام، با توشه ای که در حد اضطرارش هست.

ما گاهی نماز می خوانیم اما، نه با توشه و توانی که در حد ما هست و شایستۀ ما هست. امروز نیم ساعت کمتر خوابیدیم نماز ما شل و ول است. چون خسته هستم تند نماز می خوانم. متناسب با امکاناتی که به ما داده اند نیست.

همۀ امکانات را مصرف نمی کنیم، به خرج نمی گیریم. اما خوب دقت کنید!! بعضی وقتها افرادی مثل بنده در همین لحظه ای که خسته هستند و می خواهند نماز بخوانند و چنین نماز می گذارند، اگر برایشان یک کاری، امری، کنشی پیش بیاید که این کار از نظرگاههایی برایشان خیلی جالب باشد چونان با شور و شوق و اشتیاق آن کار را انجام می دهند که گویی اصلاً یک هفته است اینها جز خواب، خوردن و خوابیدن و استراحت کردن کار دیگری نداشتند.
به طور مثال یک تاجری را در نظر بگیریم که در یک معاملۀ بسیار سودآور یا زیان آور مواجه هست. سود معامله او را به هوس وا می دارد و زیان معامله او را به ترس. یکی دو شبانه روز است که گرفتار است مریض داشته یا کار داشته نخوابیده؛ از این طرف وقت نماز است وضو هم می گیرد وقتی می آید که جانماز پهن کند خبر می دهند که بیا فلان معامله را بایستی همین الآن فیصله کنی؛ یا گوشۀ تلفن است یا حتماً عملاً باید نیم ساعت وقت بگذاریم. اگر به نماز می پردازد می بینیم چنان با بی حالی که نگو!! ولی، اگر بگویند بلی خبر داری؟ این دو صد و هفتاد میلیون دلار برای تو سود می رساند این شخص تاجر چگونه این معامله را انجام می دهد؟ آیا همانگونه که می خواست نمازش را بخواند؟!

حالا هر کسی، یک چیزی را دوست دارد. تاجر را گفتیم به واسطۀ اینکه پول را دوست دارد؛ کارش همین است، محور زندگیش همین است.
به یک سیاست مدار بگویند می خواهند تو را به فُلان وزارت معرفی بکنند؛ وزیر فُلان وزارت خانه بشوی باید زود بروی که فرمانت را می خواهند امضا کنند و آیا با همان بی حالی، لباس نامنظم، سر و وضع نامنظم می رود؟! مثل اینکه می خواست پیش خدا برود؟ یا نَه، تند کراوات را می بندد، لباس های لوکسی را می پوشد، کفشهای واکس زده، همه دیگر شنگول و منگول، رقصان رقصان رو به طرف وزارت می رود؛ سایر زمینه ها را خودتان پیدا کنید.

تذلل قصد، با طلب حقیقت به زاد خاطر

و یعنی آهنگ حقیقت کردن با توشه ای که در حد اضطرار که دیگر بالاتر از آن نباشد.
مضطر است که نمی تواند بیشتر از او مایه بگذارد. اضطراب اینجا به مفهوم منفیش نیست به مفهوم مثبتش هست؛ من بیشتر از این نتوانستم سر نماز حضور قلب داشته باشم، تا جایی که جا داشت مایه گذاشتم- به این هم اضطرار می گویند-.
من در برخورد با عزیزان بیشتر از این نتوانستم ذلیل درگاهشان باشم، تواضع داشته باشم؛ در حدی که جا داشت تواضع انجام دادم و نمودم و اظهار تواضع و فروتنی کردم؛ تذلل این را می گویند قصد دارد که به مراد برسد به حقیقت برسد لذا، تا جایی که جا دارد مایه می گذارد.
و سوم
تذلل آگاهی از اطلاع حق، بر سِرّ؛
حالا سِرّ را درینجا باطن می گیریم و مراحل باطن! به آن سری که بعد از روح هست کار نداریم. کسی که -مثال قبلی را ذکر کردیم- که کسی در شرایطی هست که می داند و می بیند که از شش جهت دارند از او فیلمبرداری می کنند؛ حالا این فیلمبرداری ماها که در برون هست. از باطن ما نمی توانند فیلمبرداری بکنند. از اینکه چه در ذهن من می گذرد و چه در قلب من می گذرد که نمی تواند فیلمبرداری بکنند؛ اما، فیلمبرداری ملکوتی اینطوری نیست. عالم باطن را بهتر فیلمبرداری می کند و روشنتر فیلمبرداری می کند و این می داند اطلاع دارد که حق، از باطنِش مطلع است و چون از باطنش مطلع هست، چی کار می کند؟
می خواهد به عروسی برود، چی کار می کند؟
می خواهد به فاتحه برود، چی کار می کند؟ نیتش را چی کار می کند؟ هدفش را چه کار می کند؟ می خواهد قرآن خوانی برای پدرش، مادرش، اقوامش، پدر بزرگهایش بگیرد؛ می خواهد به حرم برود چی کار می کند؟ اینجا دیگر مسئله ارکان نیست که تربیت ارکان باشد؛ چشم را محافظت کند، گوش را محافظت کند، رفتارش را دقیق بسازد، که از جلفی رفتار در امان باشد؛ لباسش را متوجه باشد که کثافت و بی نظمی در آنها رسوخ نکرده باشد. اینجا مسئلۀ دیگری هست؛ اینجا همۀ جانش فروتنی هست همۀ جانش تذلل است؛
عقلش متزللانه برخورد می کند
خیالش متزللانه برخورد می کند
قوۀ واهمه اش متزللانه برخورد می کند.
اگر به مرحلۀ قلب رسیده باشد، قلبش متزللانه برخورد می کند؛ می داند که اینها همه در برابر دیدگان حق عمل می کنند گر چه خلق نمی بینند؛
به عبارتی دیگر، در قسم سومی از تذلل که تذلل آگاهی از اطلاع حق بر سِرّ باشد و یا از سِرّ باشد؛ تذلل، باطن و ظاهر را فرا می گیرد و کنِش متزللانه تمام ابعاد وجودی از برون و درون در بر می گیرد؛ اینجا سالک به مقامی می رسد که:
به یک واحد وجودی بدل میشود!
ظاهرِش عین باطنش است باطنش عین ظاهرش است. حرفی که می زند می داند.
اطلاع بر سِرّ حق دارد؛ اطلاع دارد که حق بر ِسِرّش احاطه دارد، آگاهی دارد؛ لذا منافقانه حرف نمی زند.
تواضعی می کند منافقانه تواضع نمی کند!
درهمی می دهد منافقانه نمی دهد، درهمی می گیرد منافقانه نمی گیرد؛ چون می داند که اگر منافقانه بود دیگر خوب(خب) چیزی باقی نمی ماند. از اینرو به یک وحدت وجودی، به یک وحدت یگانه:
باطنِش عین ظاهرِش، ظاهرِش عین باطنِش، بدل می شود.
به هر حال، موارد بعدی را کمی با سرعت بیشتری پی خواهیم گرفت. دراین سه گونه تذلل که عرض کردیم نشانه هایی هست. تذلل قبول امر را سه نشان است:
اول
رقبت در علم
سالک در میدان تذلل متوجه خودش می شود که:
آیا من به علم نافع به حق رسان، نَه علم های زایده ئی که به درد نمی خورد علم قال نه، علم حال علمی که از حق دور می کند نه، علمی که به حق متصل می کند! علمی که از قرآن دور می سازد نَه، علمی که به قرآن یگانه می سازد! علمی که از معرفت و عرفان و پیشوای عارفان دور می سازد نه، علمی که به پیشوای عارفان نزدیک می سازد؛ رقبت دارم یا ندارم؟ اگر داشت خوشا به حالش و اگر نداشت این رقبت را در خود تولید می کند.
دوم
حرص بر ورد
حرص را خود شما می فهمید؛ خواهش بسیار افراطی، خواستن بسیاری افراطی را حرص می گویند؛ منتها این به چیز دیگری حرص دارد؛ به وِرد، به یاد کردن یکی از نامهای حق یا یکی از آیه های قرآن یا یکی از دعاهای پیغمبر یا یکی از دعاهای علی بن ابی طالب سرور عارفان و مولای آزادگان! منتها این ورد تنها ورد زبان نیست! قلبش هم ورد می گوید. یعنی هم ذکر ظاهر دارد ذکر جلی دارد و هم ذکر خفی، عقلش هم ذاکر است، قلبش هم ذاکر است، زبانش هم ذاکر است، چشمش هم ذاکر است، گوشش هم ذاکر است و به این ذکر حرص دارد.
و سوم
نظری باریک،
فکرشِ و اندیشه اِش، به باریک اندیشی رسیده است. از سطح نگری و درشت بینی جدا شده، آزاد شده و به باریک اندیشی دست یافته است.
تذلل قصد را با طلب حقیقت نیز سه نشان است:
-یک- کم سخنی
این شرحی ندارد
{دو}دوستیِ درویشی، زند گانی زاهدانه کردن،
این هم شرحی ندارد. دوست دارد که درویشانه زندگی کند
و سوم
فکرت دائم،
همیشه فکورانه زندگی می کند. این کار را کردم چه نتایجی گرفتم؟ چه ثمراتی به بار خواهد آورد؟ آن کار را نکردم از چه محروم ماندم؟ به اینجا رفتم چه حاصل داد؟ به آنجا نرفتم از چه عقب افتادم؟ چه زیان کردم؟ همیشه فکر می کند.
و سوم
تذلل آگاهی را از اطلاع حق بر سرّ، سه نشان هست:
یک
خواب
چون خواب غرق شدگان؛ کسی که در حال غرق شدن است خوابش چگونه است؟ راحت است؟ خور و پوف می زند؟ شانزده ساعته است؟ یا نه هر چند دقیقه ای یکبار بیدار می شود و یک لرزه ای بر جانش می افتد و باز دوباره با ذکر حق به خواب می رود؛ خواب چون خواب غرق شدگان
و دوم
خوردن
چون خوردن بیماران؛ بیماران چگونه غذا می خورند؟
و سوم
عیش
چون، عیش زندانیان! که: الدنیا سجن المؤمن و جنته الکافر.
این می بیند که در دنیا است. چگونه در زندان چگونه انسان راحتی دارد؟ عیش دارد؟ نشاط دارد؟
اینجا عیش به دو مفهوم است.
یکی همان نشاط و شادمانی؛ کسی که در زندان است نشاط و شادمانی اش چگونه است؟- یک-
و عیش یعنی زندگی به سر بردن؛
کسی که در زندان، زندگی به سر می برد، چگونه به سر می برد؟ به اندک نیاز قناعت می کند. به کمترین لباس قناعت می کند؛ و اگر چنین شد که به این مقام رسید خواجه علیه الرحمه می فرماید: و این طریق مستقیمان هست؛ یعنی:
کسانی که به استقامت رسیده اند. و بحث استقامت در یکی از منازل و میادین بعدی انشاء الله خواهد آمد.
اگر سالک، چنین که بندۀ حقیر، فقیر برداشت هایی داشتم و تحمیل کردم بر سخنان خواجه، بر این مبنا و بر این روش سیر حیات را گذرانید، از میدان تذلل سرفرازانه بیرون خواهد شد و بیرون شده است و اگر نه باید برگردد و این کلاس را دوباره با قدرت بیشتری و با مایه گذاری بیشتری از سر شروع کند و طی کند تا برسد به آنجایی که شایستۀ وجودش هست.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 37: خشوع

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 34:36
میدان سی و هفتم خشوع
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا العین وجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمناء المعبود.
خدای را سپاس گذاریم که توفیقی حاصل شد تا باز هم در جمعی از دوستان به ذکر زیبایی ها و لطایف و ظرایفِ میدان دیگری از کتاب مستطاب صد میدان بپردازیم.
این میدان را خواجه که میدان سی و هفتم از کتاب صد میدان هست، خشوع نامیده است و می فرماید: «از میدان اشفاق میدان خشوع زاید»
و می فرماید: خشوع ترسی ست، بیمی ست، هراسی ست که ضمیر را یعنی: باطن انسان را، که خاطر را، یعنی: جان انسان را، از حرمت، یعنی: از نوعی ویژه احترام گذاری، نهایتِ فروتنی مِهر محور، که محورِش محبت است و هراسی که می زاید محروم شدنِ از همین محبت است و انقطاع میان محب و محبوب است.

خشوع ترسی ست که خاطر را از حرمت نرم کند.
گاهی باطن: سرکشی هایی دارد، لجام گسیختگی هایی دارد، عصیان هایی دارد، خود محوری هایی دارد؛ درینصورت: آن نرم نیست، ادب شده و تربیت شده نیست! گاه سرکشی می کند، درشتی می کند! ولی، وقتی میدان اشفاق را سالک با آن ظرافتها پشت سر نهاد به عشقی، به محبتی، به مهری پرورده می شود و مجهز می گردد که خود این مهر و محبت و انسِش و الفتِش و اعتیادِش به این مهر و محبت، باعث حضور یک نوع ترس ویژه می شود که این ترس را همانطوری که خواجه علیه الرحمه فرمود:
خاطر را، از حرمت نرم می کند!
از آن سرکشی ها دیگر خبری نیست، از آن عصیان ها دیگر خبری نیست، از آن بی توجهی ها خبری نیست.
در برابر خاطر عاشق، قلب عاشق، باطن عاشق، در برابر مهر معشوق و حضور معشوق نرم است، افتاده است؛ هیچ گونه درشتی و سرکشی و عنان کشی ندارد به این می گویند خشوع.

محورش مهر است و حُب آگاهانه و عارفانه است نه تقلید کورکورانه و جاهلانه.

خشوع از نظر حضرت خواجه علیه الرحمه سه تا ویژگی دارد:

اول
ترسی ست که خاطر را از حرمت که همان احترام گذاری ویژه و نهایت فروتنی عاشقانه باشد نرم می کند.
دوم
اخلاق را تهذیب کند
از سوء رفتار در شخص، دیگر خبری نیست و چون باطن نرم شده از سوء افکار هم خبری نیست. فکر بد، اندیشۀ بد، تخیل بد، توهم بد، در او راه ندارد و در عین حال خُلقِش را یعنی: منِشِش را، ویژگی های ذاتی اش را، تهذیب می کند؛ دیگر در خلقش: کژی، درشتی، کثافت، آلودگی راه ندارد!
و سوم
اطراف را ادب کند
چِشمِش ادب شده است؛ جز جایی که باید باز شود، باز نمی شود. چشم های ما بی ادب است. گوشِش ادب شده است؛ جز آنچه را که باید بشنود، نمی شنود! بی ادبانه گوش به هر لهوی و لقوی نمی دهد. دستِش، جز به آنچه باید و شایسته است که دراز شود، دراز نمی شود و پایش هم همچنین! همۀ وجودِش -خلاصه- ظاهر و باطنش پالوده می شود! کی کرده این پالودگی را برایش هبه کرده؟ همین خشوع! این خشوع از چه مایه گرفته؟ از عشق، از حب الهی!
این حب، حب شدید، آن هراس را تولید کرده که می ترسد به چیز دیگری ننگرد و از چیز دیگری نشنود از غیر او نشنود به غیر او نگاه نکند از غیر او نگیرد و نخواهد به سوی غیر او نرود؛ اگر شخص به این ویژگی هایی که عرض کردیم مجهز شد اهل خشوع شده است، اهل خشیت شده است به مقام خاشعین که در قرآن مقام والایی هست دست یافته است، فقط همین.
آیه ای را که حضرت خواجه برای تبیین حرفهای خودش و برداشتهای خودش محور انتخاب کرده و برگزیده آیۀ شریفۀ شانزدهم از سورۀ مبارکۀ حدید هست :
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ
آیا هنگام آن فرا نرسیده است که دلهای مؤمنان برای ذکر الهی نرم شود و آنچه از جانب حق به آنها نازل شده پذیرا باشند؟. در یکی از مباحث گذشته عرض کردم: اگر سنگی داشته باشیم یا شیشه ای مثل این شیشۀ روی میز بندۀ حقیر، وقتی رنگی را یا آبی را ولو آب حیات باشد روی این بریزیم، چون نرم نیست از خود کرده نمی تواند، جذب هستیِ خودش کرده نمی تواند، از آن برخوردار شده نمی تواند؛
اما، اگر یک شن نرمی داشته باشیم، ماسۀ بسیار نرم و لطیفی کنار دریایی، تا وقتی این آب را به روی آن می ریزیم اگر خواسته باشیم برداریم دیگر یک قطره اش را هم نمیتوانیم؛ چرا؟ برای اینکه: به سرعت از آنِ خودش می کند! با همۀ وجود آمادگی دارد که بگیردش و در خود هضم کند؛ این همان است أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ. آیا فرا نرسیده است موقع آنکه آنهایی که ایمان آورده اند قلبهایشان پذیرش داشته باشد؟ نرمش داشته باشد؟ برای گرفتن آنچه از جانب حق می رسد آمادگی داشته باشند آغوششان باز باشد؟ تا همه را از آن خود کنند و همه را عضو خود، مایۀ خود، سرمایۀ خود، عین هستی خود بسازند؟
تتمة آیه بسیار زیبا است؛ برای افرادی مثل بندۀ بدبخت، که تنبه پذیر و عبرت گیر نیستم *بسیار زیبا است می فرماید:{ولا تکونو؟} وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ. مانند گذشته ها نباشید؛ از گذشته ها عبرت بگیرید، درس بگیرید! کتاب بر آنها نازل شد و مدت ها بر آنها گذشت؛ باز هم انتباه نگرفتند، بیدار نشدند، جانشان را آمادۀ پذیرش آنچه از جانب حق برایشان نازل شده بود نکردند. دروازه های این رحمت را بروی دلهای خودشان بستند، بر خود با این بستن دروازه های فیض و رحمت، ستم کردند؛ مثل اینها نباشید!
نکته ای که این آیه می خواهد برای افرادی مثل بنده تذکر دهد این است که از گذشتگان:
از حال گذشتگان، از منش گذشتگان، از روش گذشتگان، از انتخاب گذشتگان، از خُلق گذشتگان، از کردار گذشتگان، از نگاه گذشتگان عبرت بگیرید. از هدف گیری که آنها داشتند عبرت بگیرید، بیاموزید، مانند آنها به خویشتن، ستم نکنید! دلها را سخت، سنگی، شیشه ای نسازید! تا آنچه از جانب حق می آید پذیرفته نتوانند!

دلها را نرم بسازید تا آنچه از او می آید همه را از آنِ خود کند و خود را متصف به صفت چیزی بسازد که از آن طرف آمده است:
فقر خود را به دارایی بدل کند! بی چیزی خود را به همه چیز داری بدل کند! دل را نرم بسازید، آماده بسازید تا بگیرد؛ این خشوع هست.
از جانب حق، از جانب کریم مطلق، عزیز مطلق، هادیِ مطلق، علیم مطلق، جواد مطلق، مهر و عشق مطلق، رحمت مطلق، رحیم مطلق، چی می آید؟ که دروازه را می بندیم؟ چی نازل می شود؟ ما که سرمایه گذاری نمی کنیم؛ او نازل می سازد! خوب شایسته است که ما به قول یکی از بزرگان: کاسۀ گدایی مان را راست بگیریم، درست بگیریم، منظم بگیریم که در ای بیفتد یا به قول خود قرآن: دلها را نرم کنیم تا این نور و این برکت و این رحمت و این آب حیات الهی نِه آب حیات معمولی سرزمین باطنمان را: خدایی بسازد، ربانی بسازد، الوهی بسازد، قدوسی بسازد که هیچ زایده ای در او نباشد؛
اخلاق را تهذیب کند، اطراف را ادب کند و خاطر را نرم بسازد.

به هر حال، خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«خشوع بیمی ست با هوشیاری و استکانت».
نمی گوید: شما مقلدانه، میمونوار چیزی را بپذیرید! می گوید:
مانند گذشتگان نباشید، تفکر کنید و از کنِش آنها، موضع گیریِ، جهت گیری آنها، هدف گیری هایی که آنها داشته اند عبرت بگیرید و با فکر و تفکر و هوشیاری و زیرکی و غمخواری نسبت به خود و دلسوزی نسبت به خود و احترام گذاری نسبت به آیندۀ خود و حقیقت وجودی خود به این مرز و به این جهان و به این ساحت قدسی توجه کنید و روی کنید و بیائید.

بیمی ست با هوشیاری و در عین حال با استکانت! یعنی چی؟ با فروتنی!
این شن فروتن می شود که آن آب را می گیرد و رنگ را می پذیرد این پارچۀ پنبه ای و پشمی که سفیر است، فروتن است که رنگ سبز یا قرمز یا آبی را می گیرد ولی اگر پلاستیکی باشد چی؟ پارچۀ پلاستیکی مطلق باشد؟ بریزیم رنگ را رویش چی کار می کند؟ سفرۀ پلاستیکی داریم رنگ را می ریزیم نمی گیرد؛ دل را اینطوری نرم می دارد.

خشوع بیمی ست!
اول با هوشیاری

و دوم با فروتنی؛
که پذیرندگی دارد جنبۀ پذیرندگی اش فوق العاده است و آن یعنی: خشوع سه باب است.

از این به بعدش را بنده می کوشم دردسر دوستان را کمتر داشته باشم؛ برای اینکه کلام خواجه علیه الرحمه بیّن هست. نیازی به حرفهای اضافی و زاید بنده ندارد! هر کس با مراجعۀ به خودِش و دنیای خودِش و حوزۀ کنِش های خودِش، حوزۀ موضع گیری های خودش، حوزۀ جهت گیری های خودش، حوزۀ آرمانهای خودش، راحت می تواند مسئله را با خودِش به فیصله برساند و آن سه باب است:

در معاملت ایثار، در تعاملی که با انسانهای دیگر دارد و با مادونان خویش دارد، ایثار را پیشه می کند؛ اهل خشوع اینها هستند! حتی، ما داریم عده ای از عرفای بزرگوار خودشان تشنه بوده اند؛در خانه آب دیگری نبوده است گربه ای داشتند گربه نیز هل هل کنان به پیش شان آمده آب را خودشان نخورده اند گذاشته اند گربه بخورد.
در تعامل در معاملت ایثار و تحمل؛
اگر می بیند تنها ایثار نه؛ اگر می بیند حتی با ایثاری که می کند طرف پاداش ایثارش را جفا می دهد، جفایش را تحمل کند! دست از ایثار نکشد! جفای طرف باعث نشود که این دست از ایثار بکشد! اگر کشید معلوم می شود که هنوز به مقام خشیت نرسیده؛
همسر بنده ستمی می کند قدر مرا نمی داند. با همۀ ایثاری که به او می کنم او جفا می کند مَنَ سالکی که در این مقام و در این میدان تمرین می کنم و سیر می کنم، نباید دست از ایثار بواسطۀ جفای او بر دارم؛ همینطور دیگران، دشمن حتی، جفا می کند! عارفِ سالکِ مشفق، به دشمن هم ایثار می کند:
علی بن ابی طالب به میدان جنگ آمده، عمر بن عبدود را به زمین انداخته، آمده به روی سینه اش می نشیند، او آب دهن می اندازد. حضرت بلند میشود، خیلی دقت کنید هاء! بلند می شود دور می زند دوباره می آید می نشیند؛ -ایثار را نگاه کنید-! می گوید: بیا مسلمان شو! به عَمر می گوید بیا مسلمان شو! آب دهان رو هم انداخته بر رویش، این چیه؟! چی می خواهد به عَمرَ بدهد؟ آیا در هستی، از اسلام و تسلیم چیزی بهتر بود که خداوند به من و تو و دیگران بدهد؟ اگر می بود که می داد.
او خدو انداخت بر روی علی مقتدای هر نبی و هر ولی
او خدو انداخت بر رویی که ماه سجده می آرد به پیشش شامگاه

ولی، این می گوید بیا مسلمان شو! روی سینه اش هم نشسته، باز هم می گوید: بیا مسلمان شو! اسلام را به او عرضه می کند. این دهِش را نگاه کنید آن کُنِش را نگاه کنید!
و آن سه باب است

در معاملت، ایثار و تحمل.
در خدمت، استکانت و حضور؛ وقتی در برابر حضرت دوست و انجام فرامین حضرت دوست! خدمت یعنی این؛ که هر چه دستور داده انجام می دهد!
اولاً، فروتن است
و ثانیاً: خودش را در برابر دیدگان حضرت حاکم، می بیند! لذا، از سر، به قول ما هراتی ها تیر نمی کند! سرسری رد نمی شود. چون می بیند که می بیند، می بیند که می بیند. حتی، اگر می خواهد پیاله بشورد درست می شورد. اگر می خواهد کفشش را رنگ کند درست رنگ می کند؛ سرسری کاری نمی کند. تا جایی که حواسش هست و ذهنش، خوب دقت کنید!
به چیز برتر مشغول نشده؛ داخل اتاق را میخواهد جارو کند درست جارو می کند، سرسری رد نمی شود علت چی است؟ علت اینست که می بیند که او می بیند و مواظب است که او چه جوری کار می کند، چگونه کار می کند.

و سوم
در سِرّ شرم و تعظیم!
با همۀ اینها در باطن باطنِ خودِش احساس شرمساری می کند. ما چی آورده ایم به این درگاه؟ که باز، گردن برافرازیم. احساس شرمندگی می کند و می داند که او خیلی عظیم تر از این چیزک هایی هست که این می خواهد هدیه کند. باطن، باطن، باطنِش همیشه شرم گین است؛ برای چی؟ برای اینکه این باطن، باطن، باطن او را عظیم می یابد و عظیم می بیند.

به هر حال، باز هم پرحرفی کردم. نشان ایثار در معاملت سه چیز است:
یک
بدان از وی ایمن؛
انسانهای بد از او چیزی نمی بینند. بدی نمی بینند. در امان اند؛ امن امان! می داند که فُلان کس دزدی می کند. اما، تا حاکم شرع به او دستور ندهد آنچه می داند نمی گوید.
بدان، از وی چی؟ ایمن! و نیکان از وی شاد! آنچه دارد از دیگران دریغ نمی کند و نه تنها آنچه دارد از دیگران دریغ نمی کند، چون شنیده است از حضرت دوست که: لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ لذا بهترین را انفاق می کند از آنچه دارد به دیگران، به دوستان، به نیکان، بهترین را انفاق می کند تا شاد باشند؛ بهترین را ایثار می کند. انفاق هم اینجا جایش نیست. من هر دو کلمه ای که گفتم: انفاق، انفاق اشتباه کردم. البته نه در ترجمۀ آیت، اینجا ایثار می کند و شما انفاق بنده را ایثار بپذیرید و بشنوید و بخوانید و بگویید.
نیکان از وی بدین کار و بدین لحاظ شاد، و خلق از وی آزاد؛
از او زمینه ای نارسائی ای، خَلِشی، بدی ای، زشتی ای به خلق نمی رسد؛ که مایۀ آزارشان بشود، مایۀ اسارت شان بشود، مایۀ اذیت شان بشود؛ خلق از وی آزادند.
و نشان حضورِ در خدمت سه چیز است!
آنجایی که به امتصال احکام حضرت دوست مشغول است و آن هم با حضور، نشانه اش سه امر است، سه چیز است، سه مسئله است:
یک
حلاوتی که بدان از درگاه نشکیبد

آن قدر این خدمتگزاری برایش شیرین است که اگر بگویند تاج افتخار روی زمین را بر سرت می زنیم از درگاه ما دور شو، می گوید: نخواستم. چون کام جانش به حلاوتی، به شیرینی ای، به زیبایی ای، به شرافتی، به کرامتی مزین شده که تاج گذاری روی زمین را به آن آستان بوسی، به آن درگاه بوسی عوض نمی کند؛ اصلاً بی قرارِ سر نهادن به آن درگاه است. ناشکیب است. نمی شکیبت یعنی صبر نمی کند، تحمل نمی کند!
حلاوتی که بدان از درگاه نشکیبد؛ یعنی صبر نکند.

مطالعۀ مقصود!
که از آن به خلق نپردازد.
این مجهز می شود: به یک نگاهی، به یک توجهی به یک مطالعه ای، به یک بینشی، به یک تمرکزی روی مقصود و مطلوب خودش، نه روی چیز دیگری. آنقدر این تمرکز شدید می شود که به خلق توجه نمی کند و نمی پردازد. حالا این خلق گاهی فرشته است. خوب باشد فرشته؛ آن طرف می آید ایستاده میشود، این توجه ندارد. نیم ساعت باید ایستاده باشد (می شود) تا بگوید: من آمده ام تا چه موضوعی را خدمت حضرت عالی به عرض برسانم! او از «آن بالا پایین نمی آید»؛ تا ببیند این اصلاً حاضر است؟ چیزی هم آورده؟ حرفی هم دارد یا نه؟ خُب، این وقتی با فرشته اینطوری باشد با این خِرت و پِرتهای مسخره ای که ماها گرفتارش هستیم چطوری خواهد بود؟! مطالعۀ مقصود!
آنجا چنان به تمرکز و دلدادگی و همۀ توجۀ متمرکزانه رسیده که به خلق نمی پردازد.
و سوم
معاینت تقصیر خود
که بر مبنای این تقصیر، خود را حق نبیند! یعنی خود را محق، ذیحق نمی یابد. حق اینجا به معنای درست، سالم؛
نماز خواندی؟ بله! نمازت سالم بود؟ حق بود؟ درست بود؟ می گوید: نه!

روزه گرفتی بله! روزه ات با همۀ احکامی که از طرف او دستور داده شده و رسیده، منطبق بود؟ درست بود؟ هماهنگ بود؟ می گوید: نه! برای چی؟! برای اینکه: نمی توانستم. حق مطلب را، نتوانستم ادا کنم. حق خدمت را نتوانستم به جای بیاورم. من مقصرم و این قصور و تقصیر خودِش را عیناً می بیند، معاینه دارد نه تخیل.

و سوم

نشان تعظیم سرّ، سه چیز است:
نزدیک دیدن حق تعالی، به خویشتن
خوب دقت کنید! معکوس نمی گوید. خود را به آن نزدیک نمی بیند. نزدیک دیدن حق تعالی، به خویشتن.

و دوم

دُور دیدن، خویش را از وی

او را به خود نزدیک می بیند. توجه او را به خود نزدیک می بیند. رحمت او را به خود نزدیک می بیند؛ اما، خود را از او دور می بیند؛

می بیند که: از او، فرار می کند به غیر او؛ از او، توجه می کند به غیر او، از شنیدن حرف او، به شنیدن غیر او،
از گرفتن مهر او، به گرفتن غیر او؛ چون اینها را در خود می بیند، خود را از حق دور می بیند. دور دیدن خویش را از وی.

و سوم بزرگ داشتن آزمایش وی،

وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ
همین جور دیگر حساب کنیم؛ آزمایش وی را، بسیار!! بزرگ می بیند و بسیار!! سنگین قبول دارد، یقین دارد، که آزمایشِش بسیار مهم است و هر کس نمی تواند -اولاً خوب دقت کنید-!
اولاً-
نمی تواند مورد آزمایش او قرار بگیرد؛ برای اینکه لیاقت ندارد. بنده را هیچ وقت آزمایش نمی کند؛ چون می داند که من چی هستم.
بنده را هیچ گاه به آزمایش های بزرگ مقابل نمی سازد؛ برای چی؟ برای اینکه من کوچکم.
بنده را دوست ندارد تا به آزمایش های دوست داشتنی و بزرگ و ارزش مند و فرازمان مصاب بسازد؛ چرا؟ چون من او را دوست ندارم؛
پس، اولیائش را، دوستانش را، اهل خشوع را، آنهایی که دروازه های دل را باز کرده اند، تا آنچه از او می آید از آنِ خود کنند؛ نه، شلخته ای بی معنایی مثل بنده!
و اینها کسانی هستند که آزمایش وی را، بزرگ می بینند و می یابند و این که آخرین مرحلۀ از هراس و بیم و رهبت و اشفاق و اینها هست؛ و این ترس صدیقان است.
ترس کسانی هستند که: وقتی می گویند: لا اله الا الله درست گفتند.
وقتی می گویند: اشهد ان لا اله الا الله درست گفتند.
وقتی می گویند: ما مسلمان شدیم درست گفتند. وقتی می گویند: ما پیرو شاه ولایتیم، سردار اولیائیم، پیشوای عارفانیم، درست گفتند. چون، هیچ کژی ای، کاستی ای، کمبودی:
در افکارشان، در پندارشان، در گفتارشان و در رفتارشان مشاهده نمی شود.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

آنجائیکه علامت ***است استاد اینطود گفته اند:لن تنالو،لن تنالو البره.
چطوری نوشته شود؟

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 36: اشفاق

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:32:24
میدان سی و ششم اشفاق

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِّ العالمَیِن َ
الحمد و ثنا العین وجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمناء المعبود.

باز هم توفیقی رفیق شد و افتخاری حاصل، تا به ذکر یکی دیگر از میادین صد میدان بپردازیم. خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان رهبت میدان اشفاق زاید» و می فرماید:
اشفاق ترس دائم است، رهبت هم بیم و ترس بود چنانکه آمد و اشفاق را ترسی دائم معرفی می کند منتها با این ویژگی ها که:
اشفاق ترس دائم است و ابری ست نور باران!
ما و شما می دانیم که وقتی ابر، در جایی پیدا می شود جلوی نور را می گیرد؛ حتی، اگر در جلوی خورشید با این عظمت پیدا می شود جلوی تشعشعات نور خورشید را می گیرد؛ ولی، این ابر وقتی در آسمان قلب سالک پیدا می شود به جای اینکه جلوی تشعشعات نور فیض و رحمت و هدایت حق را بگیرد خودِش نور باران می کند؛ اقلیم جان را متشعشع می سازد، نورین می سازد؛ به خلاف این ابرهای دیگر که حجاب می شوند. این خودش نورپاشان می سازد و نوری ویژه عنایت می کند؛ نوری که عرایض بعدی روشنگر آن نور توانند بود و علاوه بر اینکه این ابر یا این هراس ابری ست نور باران، ویژگی های بسیار زیبایی دارد می فرماید:
و این ترس، نِه پیش دعا حجاب گذارد!

معمولاً کسانیکه سیر و سلوک شان به آن زیبائیِ کامل نرسیده است، به مرحلۀ استقامت دست نیافته اند، بعضی از حقایق و یا گاهی رقایق وجودی، اینها را به خود مشغول می کند و از دعا باز می دارد. از دعا به چیز دیگری منصرف می شوند؛ توجه شان از دعا و زاری و ندبه و انابه، به محضر حق و به بارگاه حضرت دوست، به دیدن یا شنیدن یا دریافتن و کسب کردن چیزهای دیگری مشغول می سازد!
اما، وقتی به مرحله و میدان اشفاق می رسند و به این ترسِ قدسی مجهز می شوند، از پیش دعا، حجاب ها را بر می دارد. هر چیز دیگری که بخواهد:
مانعِ ذکرشان بشود، مانع توسلاتشان بشود، مانع توجه شان به حضرت دوست بگردد؛ آن حجاب را پاره می کند و از بین می برد؛ چنانکه اگر تشعشعی بسیار نورانی باشد ابر را می دراند و به این طرف ابر رسوخ می کند و فضای این طرف حجاب ابر را، از میان بر می دارد.

از زیبایی های این ترس که اشفاق باشد اینست که: -خوب دوستان توجه کنند-!!
عبد را و سالک را به دعا معتاد می سازد و مأنوس می سازد و معلوف می سازد؛ کسانی که به این مرحله نرسیده اند اگر دعایی می کنند برای خواستنی هست! برای چیز دیگری هست! به عطای حق توجه دارند و برای رسیدن به عطا و اجابت حق و رسیدن به خواسته ای که دارند دعا می کنند؛
ولی، سالکی که در میدان اشفاق هست به خودِ دعا معتاد می شود نه به عطا و نِه، به اجابت؛ اصلاً به اجابت کاری ندارد چیزی نمی خواهد! می خواهد با دوست زمزمه بگوید و زمزمه داشته باشد! مخاطباتی داشته باشد، گفتگویی داشته باشد، راز و نیازی داشته باشد؛ بی اینکه که در این گفتگوها و دعاها و ذکرها چیزی بخواهد؛ اصلاً می خواهد به او مشغول باشد و نه به غیر او! و چون می خواهد به او مشغول باشد: دعا را بهانه قرار می دهد.

دعا، در واقع بهانۀ مشغول شدن به حضرت دوست است.
این ترس، نه پیش دعا حجاب می گذارد نه پیش فراست بند و اِقال یا اِگال!
فراست معمولاً کار عقل است، نه کار قلب!
و عقل:
محتاطانه جلو می رود، آرام جلو می رود، با زیرکی جلو می رود، با آهستگی و قرار؛ به قول هراتی ها نه با بی قراری و بی تابی!
ولی، وقتی این ابر شروع به تشعشع کرد: بند از پای فراست بر می گیرد، بند از پای عقل بردبار و آرامش محور بر می گیرد؛ او را نیز به قانون ستیزیِ بسیار! عاشقانه! و بشکوه! وا می دارد؛ به جنون کاری عاطفانه وا می دارد؛ دیگر در بند این نیست که من، با قرار گرفتن در برابر حضرت دوست و مویه کردن و درخواست کردن و دعا کردن از چه چیزهایی عقب می افتم؟ دور میفتم؟ با بی قراری، با جنون کاری، با قانون ستیزی به عقلِ قرار محور، جلو می رود.

و سوم

نه پیش امید، دیوار می گذارد

چرا که انسانی که امیدوار هست و خود امید، چشم به آینده دارد. من امیدوار هستم که در فُلان وقت یا فُلان لحظه یا فُلان شب و روز یا فُلان ایام به فُلان خواستۀ خودم برسم.
کسی که در میدان اشفاق زندگی می کند چشم به حال دارد. مشفق چشم به لحظۀ اکنون دارد. در بند حال است نه در بند آینده. مثل کسی که در میدان رجاء به سر می برد.
راجی یا امیدوار، چشم به آینده دارد و مشفق در بند حال و زمان حال است؛ لذا، خودِ این ترس و این بیم، چشم و دل را از آینده می بُرّد و به حال می بندد تا از حال و لحظۀ اکنون برخورَد، منتظر به آینده نمی ماند، در بند آینده نیست! آینده را از آنِ خود نمی بیند؛ و لذا به آن دل نمی بندد.

طبق دأبی که خواجه علیه الرحمه دارد و برای هر میدانی آیه ای را محور قرار می دهد! و پیرامون آن، به برداشت ها و تأویلاتی که دارد، خوش نگری هایی که دارد، ژرفا نگری هایی که دارد بحث می کند و فحص می کند و جان سالک را دور می دهد!
درینجا نیز یکی از آیات مبارکۀ سورۀ مؤمنون آیۀ پنجاه و هفتم را محور قرار داده است. آیه ای که خودش بیّن هست و حضرت دوست ویژگی های انسان مشفق را در این آیه، اینطوری بیان می فرماید: إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
در سورۀ مؤمنون بخشی از ویژگی های مؤمن واقعی را قرآن ذکر کرده و یکی از آن ویژگی ها این هست که: اینان از هراسِ یا از ترسِ خدای خود، از عِقابِ او ترسان اند!
باید بگوییم که: اینجا عِقاب به مفهوم پاداش یا جزای عمل زشت نیست؛

عِقاب به معنای دور ماندن و بی توجهی کردن به حضرت دوست هست.

قانون خدا اینطوری هست که وقتی من به آن طرف نگاه می کنم، از آنچه به این طرف هست محروم بمانم. وقتی به شما نگاه می کنم از آنچه پشت سر بنده هست از دیدارشان محروم بمانم؛ مشفق می داند که به میزانی که از توجهِ به حق، ذهنِش یا قلبِش یا روحِش متوجه غیر حق شد، دچار عِقاب می شود؛ به این معنا دچار عِقاب می شود که:
درست چیز دیگری به او می رسد و از چیز غیر حق، برخوردار می گردد؛ اما، با مقداری که به اینجا توجه کرده از حق و از مشاهدۀ مظاهر جلال و جمالِش دور مانده و این سخت ترین عِقاب هست و این را عاشق می داند که یعنی چه؟ چرا که می داند لحظه های دیدار محدود است. لحظه های برخورداری از مشاهدۀ حضرت دوست و معشوق محدود است، ولو صد سال عمر کند ولو مثل حضرت نوح (ع) نهصد سال نهصد و پنجاه سال عمر کند باز محدود است. لذا، یک آن را هم عِقاب برای خودش فکر می کند. یک آن بی توجهی به حضرت دوست و توجه به مادون آن را، به ماسوای آنرا، عِقاب می بیند و لذا: إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
اینان کسانی هستند که از ترس خدای خود، از ترس چنین عِقابی هراسانند، بیمناک اند.

اشفاق توجه و عنایتی ست که با بیم باشد؛ به این معنا، عرایض قبلی بنده بیّن هست ولی باید بگویم و بیشتر بازش کنم.
من متوجه چیزی عزیز و لطیف و شریف هستم. هِراس دارم که نکند اگر چشم از او بر گرفتم زیان کنم، به این می گویند: اشفاق؛ لذا:
چشم بر نمی گیرد، دل بر نمی گیرد، دل به چیز دیگری نمی سپارد، مهر از او بر نمی گیرد؛ و متوجه چیز دیگری نمی سازد؛ خیال و فکر و عقل از او و جز جایی که او دستور داده بر نمی گیرد تا به جای دیگری معطوف بسازد و صرفِش کند و خرجِش نماید؛ این اشفاق توجهی هست، عنایتی هست با بیم؛ با بیمِ محروم شدن، با بیم نرسیدن و ماندن!
و مشفق کسی ست که: به گوهر مورد توجه خودِش، غیرت دارد؛
نسبت به گوهر آنچه مورد توجهش هست غیرت دارد؛ و غیرت عاشقانه و در عین حال عارفانه دارد؛ می ترسد که به این گوهر آسیب برسد و از آسیبَ پذیرش بیمناک است.
به هر حال، با این مایۀ از فهم و درک می توانیم بگوییم که:
این ترسی ست -به قول خود خواجه علیه الرحمه- گدازنده؛ و این بیمی ست مشتعل سازنده؛ از آن دست که، سالک را نمی گذارد تا:
به غیرش عنایت کند! به غیر حضرت دوست توجه کند!

از یک طرف گدازنده است! می سوزاند، مِنیت و انانیت را در عاشق می سوزاند. خودِش را دیگر کاری می کند که عاشق نبیند! جز دوست چیزی نبیند! دوست را برای خود نبیند.

ماها می گوییم: خدای من! ای خدای من! مشفق وقتی به این ترس آشنا می شود دیگر نمی گوید: خدای من! من می شود مالک، خدا می شود مملوک. این اصلاً دیگر خدای من نمی گوید و اگر الهی می گوید مرادش چیز دیگری است؛
منِ تو هست و اگر حتی الفاظ را طوری به کار می برد که شباهتی به گفتار ما دارد: سفر چون من الحق الی الخلق است با زبان او، از خود صحبت می کند و از موضع خود بیان می کند، نه با زبان خود و این خیلی رازناک هست و فعلاً بحثش را باید بگذاریم به موقع دیگری.
به هر حال، و این ترسی ست گدازنده که اِنیت و انانیت سالک را از میان بر می دارد، دیگر خودی برای سالک، منیتی نمی گذارد و در عین حال کُشنده و کَشنده هر دو تا!
کُشنده به این معنا که نفس را در سالک می کشد چون آتش است؛ نوری ست که نفس در برابرِش طاقت کرده نمی تواند و کَشنده است؛ به آن طرف می کشد، از خودش جدا می کند و به معشوقِش متصل می سازد و لذا خواجه می فرماید: این حالت در مشفق هست، تا کی؟ تا خطاب : أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا نشنَود آرام نمی گیرد. وقتی خطاب از جانب معشوق آمد که:
دیگر نترس و دیگر غمگین مباش! نه ترس داشته باش و نه غمگین باش!
وقتی مُهر بر صحیفۀ قلبِش به دست معشوق ازلی خورد، از این ترس آزاد می شود و از این گداز و سوزندگی و کُشندگی و کَشندگی آزاد می شود؛ خودش را در محلی می یابد که آن محل، از شِش جهت توسط حضرت دوست احاطه شده، خود را دیگر دور نمی یابد تا بگوید و بنالد و بگدازد! خیلی زیبا می شود!

اگر چه جلوه ات پنهانی از دل سر کشید از من
سرافرازم که چیزی غیر رنگ خود ندید از من
این بیت بعدی که می خوانم همین مسأله هست
چونان پُر گشته بودم از حضور او، که دریاوش
کلام خویش را بی زحمت گفتن شنید از من
حالا شعر دقیق به یادم نمانده بی نغمۀ گفتن شنید از من{شعر مذکور روی سنگ قبر مطهر بزرگوارحک شده است.}
این خودش را پر می یابد؛
از کِی؟ از او!
خُبّ اینجا دیگر: نه ترسی دارد! نه داد و فریادی دارد! نه ناله ای دارد! نه دعایی دارد؛ خودش، حقیقت وجودیِش به دعا بدل شده، محو شده، گم شده، مندک شده، فانی شده، کُشته شده، تمام؛ هر چه اسمش را میگذاریم منتها، این گداز و سوز و دَوش تا کی حضور دارد و غلبه دارد؟ تا بشارت أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا برسد و وقتی رسید آرام می گیرد.

خواجه علیه الرحمه به ادامۀ بحث می فرماید:
خداوندِ اشفاق را کرامت می نمایند.
کریم او هست و این دلدادۀ به او هست و برای صاحب اشفاق، کسی که در میدان اشفاق به این مرحلۀ از هستی و حضور رسیده، کرامت را نشان می دهند تا بیابد که اگر، تا به حال نمی فهمیده است که کرامت یعنی چی؟ و نمی شناخته است و نداشته است اکنون: هم ببیند، هم بشناسد، هم مالک گردد و محقق شود در هستی او!

خودِش به کرامت بالفعل مستمر تبدیل می شود، چیست؟
جلوه ای از کریم است، مظهری از کریم است؛ این چنین کرامت را به او می نمایند.
ولی در عین حال، از بیمِ زوال آن، وی را می سوزانند؛ می ترسد که:
نکند این کرامت که بعد بخشیده شده به پایان برسد! از بین برود، زوال بیابد.
دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی! اینطوری بشود
دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی
به دست بی نصیبی یا جفا بر روی دل بستم
{شعر از کیه؟}
این بیم نمی گذارد که به غیر متوجه بشود و در عین حال: نور می افزایند، نور می افزایند، نور می افزایند، نور می افزایند!

وقتی: چه دیدۀ سر و چه دیدۀ دل، نور باران بشود، خود این نور اضافی انسان، در برابرش، قلب انسان، چشم انسان نمی تواند چیز دیگری جز نور را ببیند؛ شما به خورشید نگاه کنید! دقیق بشوید به خورشید می بینید چیز دیگری نمی بینیم حتی، یک چراغ معمولی! به خود چراغ که اگر نگاه کنیم چیزی را نمی بینیم بعد هم که چشم از چراغ بر می گیریم به اشیاء دیگر که نگاه کنیم بخصوص کسانی که تمرین به خورشید دیدن کرده اند می دانند، تا چند دقیقۀ دیگر، انسان هیچ چیزی را دیده نمی تواند و این چراغ های معمولی هم تا چند ثانیه و لحظۀ دیگر، چیز دیگری نمی بیند.
خداوندِ اشفاق را کرامت می نمایند و از بیمِ زوال آن کرامت، وی را می سوزانند و نور می افزایند تا به غیر متوجه نشود و فزع تغیّر در وی می افکنند.
ترسِ فزع، ناله ای را می گویند که با ترس باشد! داد و قالی را می گویند که همراه باشد با هراس! مثلاً بچه ای را در نظر بگیریم که از مادرش دارند جدا می کنند. این بچه برای بازگشتن به آغوش مادر چگونه فریاد می زند؟ و چگونه دست و پا می زند؟
انسانی که در میدان اشفاق هست و به این مرحلۀ از کمال اشفاق دست یافته، این فزع از خودش نیست بلکه هبه اش می کنند؛ می ترسد که اگر برگشت، به غیر حق برگشت! به غیر محبوب برگشت، حالش متغیر بشود:
از عالی به دانی گرفتار بشود
از لطیف به کثیف
از وحدت به کثرت
از نور به ظلمت؛ لذا، داد و قال دارد همیشه. شاید لبش بسته باشد؛ به قول حضرت مولانا همشهری بزرگوار خواجه انصار:
زبان بسته است لب خموش و دل پر از آوازها!

جانش متلاطم است و این فزع را کسی که بالاتر از او باشد یا هم مقام و هم مکانتی با او باشد می بیند و می شنود و می فهمد.

و در غربت وی را بر می کشند

در بین جمع غریب است؛ منتها این غربت، غربت دانی نیست غربت عالی هست.
گاهی مثل بنده انسانی در بین جمع غریب است اما به واسطۀ فقرِ معرفت، به واسطۀ فقرِ هنر، به واسطۀ فقرِ اخلاق، هیچ کس تحویلش نمی گیرد؛ در عین دنائت دست و پا می زند! ولی یک وقت هست حضرت دوست و معشوق، او را بر می کشد بالا می برد و بالا می برد به آنجائی که: این می خواهد چیزهایی را برای دیگران بگوید، و بگوید:
من چه می بینم و چه می شنوم، چه می فهمم، به چه مشغولم؛ اما، مثل این هست که:
از شهر خودِش و از دیار خودِش و از مملکت خودِش و از سرزمین خودِش کاملاً جدا افتاده و با مردمی گرفتار هست که زبانش را اصلاً نمی فهمند! نه این، زبان آنها را می فهمد و نه آنها، زبان این را می فهمند! گاهی هم مجبور می شود که چیزهایی بگوید و می گوید؛ اما، هیچ کس نمی فهمد. این دارد چه می گوید؟

و در غربت وی را بر می کشند

مقام چنان بالا می رود و بلند می رود که فاصلۀ بین او و همگِنانِش، هم دورانهایش و بلکه گاه می شود که در این دویست سیصد سال، چهارصد سال، پنصد سال از زمان خودش و از مردم خودش فاصله دارد. چهارصدسال قبل، هزار سال قبل، هشتصد سال قبل چیزی گفته امروزیها هم هنوز نمی فهمند. فاصلۀ رتبی و مکانتی اش اینقدر بالا است یک مورد دو مورد هم نیست خیلی ها هستند که اینطوری هستند.
به هر حال، از جملۀ چیزهای دیگر، دوباره عرض می کنم به تکرارش می یارزه(می ارزد)!
خداوند اشفاق را کرامت می نمایند –یک-
و از بیم زوال آن، وی را می سوزانند –دو-
و نور می افزایند –سه-
و فزع تغیر در وی می افکنند –چهار-
و در غربت، وی را بر می کشند –پنج-
و عتاب در گوش دل وی می افکنند! که چی؟ که دور نرو که خطر دارد.

عتاب سرزنش را می گویند. کلام هراسبار را اینجا می گویند. نکوهش تنها نیست؛ نکوهش بیمبار، به هر طرف روی کنی به دیدۀ خود ستم کرده ای و جز سوزنِ ظلمت و سوزنِ هجران چیزی به دیده ات فرو نخواهد رفت.
به هر جای می خواهی روی کنی، به هر چه روی کردی عین این هست که سوزن هجران و سوزن فراق و سوزن درد و سوزن تَدنّی به چشم خودت کرده ای؛
و عتاب در گوش دل وی اینطوری می اندازند و می داند که این دروغ نیست، این گزاف نیست، این واقعیت است؛ این عین محبت است، عین اشفاق است، عین دلسوختن است، عین دستگیری است، عین محبت است؛ آن هم والاترین مراحل محبت و این ترس عارفان است! وقتی میدان اشراق را با این مایۀ از عرایضی که بنده با نادانی های بی شمار خودم به عرض رساندم طی بکند و سرافرازانه به این جایگاه خودش را برساند و مهر تأیید و کامیابی بگیرد تازه به مرحلۀ اول زندگانی عرفانی، دست پیدا کرده است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 35: رهبت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 32دقیقه

میدان سی و پنجم رهبت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمدُ وثّنا لعین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمناء المعبود.

دقایقی چند که فرصت هست و توفیق، رفیق شده است، خواهم کوشید تا در رابطه با یکی دیگر از میادین کتاب مستطاب صد میدان که میدان سی و پنجم و رهبت هست عرایضی خدمت دوستداران اهل دل و سالکان طریق الی الله تقدیم دارم.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: از میدان وجل میدان رهبت زاید.
پس از آنیکه سالک مراتب و مراحل میدان وجل را پشت سر نهاد و از این میدان سرفرازانه و فاتحانه بیرون آمد، نوبت به حال و مقامِ دیگری می رسد که از آن، به عنوان رهبت یاد کرده اند و می فرماید:
از میدان وجل، میدان رهبت زاید و رهبت بیمِ سرشار است!
بیمی که از شِش جهت سالک را احاطه کرده! بیمی هست فشار دهندۀ به سالک؛
ترسی هست عمیق و بلند -از یک طرف- و نزدیک که یعنی: از شش طرف فشارِش می دهد متصلِ به حقیقت وجودی سالک! یعنی تحت فشارِش قرار می دهد به این حالتی از بیم و هراس رهبت می گویند.
خواجه، دأبی دارد که می توانیم چنین بپنداریم یا تأویل کنیم یا تخیل کنیم! البته، اثبات(اسناد؟) نمی کنیم، تحمیل نمی کنیم، آزادیم و آن دأب این است که: برای هر میدان آیتی بر می گزیند از کلام الهی و شاید سِرِّ این مطلب این باشد که در واقع می خواهد پیرامون هر یکی از آیات قرآنی، یک میدان از میادین یا یک مرحله از مراحل سیر الی الله را تفسیر و تأویل و تحلیل نماید؛ می توانیم بر مبنای این تخیلی که به بنده دست داده بگوئیم که:
صد میدان و همچنین کتاب مستطاب و شریف دیگرش منازل السایرین، تفسیر قرآن است. تفسیر اخلاقی و رفتاریِ قرآن است که:
آیتی را تفسیر رفتارشناسانه می کند و ارائه می دهد و برای کسی که می خواهد قرآن مدار بزیید و زندگی کند؛ راه را نشان می دهد و در این میدان نیز که میدان رهبت است به همین کار دست یازیده است؛ آیه ای انتخاب کرده است که همۀ دوستان بارها شنیده اند:
**یا بنی اسرائیل اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ.
ای بنی اسرائیل! نعمت هایی که به شما داده ام به یاد آورید، ذکر نعمت هایم را بنمائید. می بینیم آیه را طوری انتخاب می کند که بعد از میدان ذکر باشد؛ کسی که میدان ذکر را فتح **کرده می داند که اینجا، این آیه چقدر لطافت دارد و مقام دارد: یا بنی اسرائیل اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ و وعده ئی که دادی به پیمانی که با من بستید وفا کنید تا من هم به آنچه در جواب و پاداش این پیمان به شما بسته ام وفا کنم و از من: مرتهب باشید، در رهبت باشید، در خوف باشید، در هراس باشید.
در آیه سخن از نعمت است –یک-
و سالک می داند که رسیدن به مقام خوف و وجل چی نعمتی هست! آنهم بعد از گذراندن میدان فقر! چی نعمتی هست! و باز میداند که نعمت یکی، دو تا، پنج تا، ده تا، هزار تا، نیست وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا!
پس هر چه را می بینید و می شنوید پیام مرا دریابید! اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي این پیام را بشنوید و نه تنها بشنوید، به دیگران هم بگوئید! نه تنها به دیگران هم بگوئید به مرتبۀ طبع شان، طبع تان بگوئید به دست تان بگوئید:
ای دست! تو را تنها برای خوردن نیافریده اند!
تو را تنها برای چوریدن نیافریده اند، برای کار دیگری هم آفریده اند! اگر گفت برای چی؟ می گوئیم برای اینکه: دست به درگاه بی نیاز بلند کنی! و فقط بگوئی.
در بعضی از دعاهای مأسوره ما هست مثلاً در آخر دعا سحرآمده می گوید: شما بعدش این دعا را تا اینجا رساندیند فقط دستهای را بالا کنید بگوئید: یا ربّ یا ربّ یا ربّ تا نفس تان بسوزد و قطع بشود.

دعای سحر دعای بسیار عجیبی هست فقط آنانیکه:
بیدار دل اند و شب زنده دار اند و حقیقت یاب اند و با حق و اسمائش آشنا اند می دانند که چیه؟! همۀ موارد را ذکر می کند اما نمی گوید: چیزی بده.

ای دست! تو را برای این، برای این هم آفریده اند، ای چشم همچنین، ای گوش همچنین، مذکرِ خوبی باشیم برای این نعمت هایی که برای ما داده!
به عقلمان هم بگوئیم: بایستی کارهای عقلانی انجام بدهی تا حقایق مربوط:
به طبعت را
به زندگیِ سیاسیت را
به زندگی اجتماعی ات
به زندگی فرهنگی
به زندگانی هنری
به زندگانی اقتصادی را؛ بر مبنای مبانیِ عقلانی درک کنی.
ای جناب عقل! تو را تنها برای این نیافریده اند که بیندیشی از کجا در بیاوری به کجا خرج کنی؛ اینکه گوساله ها هم همین کار را می کنند.

و برای قلب نیز تذکر می دهد که تو را برای دیدار دیگری و مکاشفه های دیگری آفریده اند اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِي سخن از نعمت است و دنبالۀ آیه!
سخن از پیمان دل است با دلدار! سخن از پیمان عبد است با معبود! سخن از پیمان عاشق است با معشوق؛ چی پیمان بستی؟! یادت رفته؟!

تو بر پیمان باش تا ما هم بر پیمان باشیم!

یک نکتۀ خارج از مسئله و متأسفانه، از بس این نکته فشار دهنده هست می گویم:
اکثر جوانهای ما را نگاه کنید؛ آنهایی که حتی زیر سی سال دارند در حالیکه یک ضرب المثل ما هراتی ها داریم که می گویند: بسی، برسی؛ دیگه هیچ خامیِ یی از تو مشاهده نمی شود. ولی، جوانهای امروزمان را نگاه کنیم در عالی ترین زمینه ها، ماشینی برایش می خریم می بینیم یک سال از او نگذشته دلش را می زند! بابا! (مگر) تو نمی گفتی که اگر همچنین ماشینی برای من بخری دیگه من دغدغه ای ندارم؟ وعده نمی دادی؟ چرا؟
خوب چرا وفا نمی کنی؟ تو نمی گفتی اگر فلان همسر را به من بگیرید من راحت زندگی می کنم؟ اگر نگیری می روم خودم را می کُشم! آن دوره ای که ما جوان بودیم و شما ها هم بعضی از شما جوان بودید؛ بچه ها -پسرها بخصوص- چون جبهه بود می گفتند: اگر دختر فلانی را برای ما نگیرید می رویم به جبهه؛ می گیریم، ماه اول هنوز اربعین اول به آخر نرسیده، پدر و مادرها باید بروند مشاجره را فیصله کنند؛ این چیه؟ بگذریم.

برای اهل رهبت صحبت از پیمان عاشق با معشوق است در آیه؛
تو عهدی با ما بستی به این عهد وفا کن!
تو گفتی من بندۀ تو ام و تو خدای منی، به این ادعا پایبند باش! و وفای به عهد داشته باش؛ تا ما هم کرامت وجود را به تو عنایت کنیم. لذا، در کنار اینکه، سخن از نعمت هست و سخن از پیمان عبد با معبود می فرماید: وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ
اهل رهبت یا مرتهب از محروم شدن می ترسد؛ از محروم شدن این نعمت می ترسد –یک-
از محروم شدن از آن وعده ای که داده می ترسد. نکند وعده داده ام زیر قولم بزنم کاری بشود که پایم بلغزد و الوعده نَه وفا! به جای الوعده وفا! الوعده نَه وفا! و وقتی از مرتبۀ وفا و تعهد ساقط شدم و سقوط کردم، خوب، طبیعتاً از همۀ نعمت ها محرومم(محروم هستم) و مهمترین نعمت:
نعمت قرب است
نعمت وصال است
نعمت دیدار است
نعمت مکاشفه های ربانی است؛ ترسش از این است. و لذا خواجه علیه الرحمه می فرماید:
رهبت ترسی است از وجل برتر و رهبت را سه صفت است:

اول
عیشِ مردان را بَبُرد

خوش باشی، شادکامی، خوشی، نشاط، سرمستی -مردان همین جا، اهل سلوک است- دیگر هر چی به زندگیش نگاه می کنیم از شادی و نشاط و سرمستی و خوشی خبری نیست؛ چون تا متوجه زمینۀ خوشی می شود از آن طرف فشار می دهد خوشی یادش می رود! تا می خواهد حالت شادکامی برایش پیدا بشود هنوز از دور نیامده، تا می خواهد توجه کند این خلندگیِ شش جهته او را از شادی باز می دارد؛
عیش مردان را، -نه قوالان بی ادبی چون مرا-، عیش شان را بَبُرد -این یک-

و از خلق جهان بَبُرد،

دلِ اینها را، نگاه اینها را، سمع اینها را، عقل اینها را، تخیل اینها را؛ از همۀ آنچه مخلوقات زمینی هستند می برّد، جدا می کند.
می اندیشند؛ اما، نه برای اینها، نگاه می کنند نه به اینها، بلکه: با آنی که در اینها جلوه گر است،

می شنوند اما نه از اینها، بلکه: از آنیکه با زبان اینها دارد سخن می گوید؛ دیگه جهان برایشان می شود آئینه و مظاهر و مجالی!

آنچه می بینند در این جهان، دیگری را می بینند و آنچه را می شنوند از دیگری می شنوند. پیام دیگری است نه پیام خود این موجود!

پیام گل، شخص گل نیست! از آنیست که در این گل تجلی کرده!
اهل رهبت و خود رهبت این سه خصیصه را دارد. این سه ویژگی را دارد. سه صفت را دارد:
عیش مردان ببرد
و از خلق جهان ببرد
و تو را در جهان، از جهان جدا کند.
بعضی ها می گفتند: که خیلی سخت است این مسائل، مشکل است نمی شود زندگی کرد! نَه آقا جان می شود! در حالی که در جهان هستی با جهان نیستی، رابطۀ تو را، رابطۀ سفلوی و دنیوی و مادیِ تو را با آنچه در جهان و دنیای ماده هست منقطع میدارد! تو در جهان هستی اما، با جهان نیستی، با صاحب جهانی! با آنی هستی که این جهان در چنگِش هست و در سلطه اِش هست و در تسخیرِش هست و در فرمانِش هست و در اراده اِش هست!

عیش مردان بَبُرد و از خلق جهان بَبُرد و تو را در جهان، از جهان جدا کند.

و نشان رهبت به قول حضرت خواجه علیه الرحمه سه چیز است:
همۀ نفس خود، غرامت بیند؛
غرامت یعنی جریمه، زیان، ضرر، مشقت؛
اینجا نفس، دو معنا باید بهِش بدهیم؛ به قرینه ای که در دو زمینۀ دیگر دارد، یعنی دو نشان دیگر رهبت، اینجا باید دو معنا بکنیم یعنی اینکه: سالکی که در مقام رهبت است همۀ وجود خودش را یک تاوان می بیند، یک جریمه می بیند، یک مشقت می بیند، یک چیز از دست دادنی و از دست رفته شده می بیند؛
چه کردی شصت سال زندگی کردی؟!
هیچ! پس تو خودِت، به دست خودِت این را به هیچ بدل کردی؟ بله -این یکی یک معنا-
معنای دیگری که برای نفس به قرینۀ آن دو ویژگی دیگر می توانیم ارائه بدهیم و نوعی تعبیر بکنیم نفس عبارت:
از پندار هست. همۀ پنداشته های خودش را، غیر از آنچه به حق مرتبت است؛ همه را:
بر خویش، می بیند نه از، خویش؛ نِه برای خویش؛ دشمن خویش می بیند.

به هر چی می اندیشد اگر غیر حقانی است، غرامت هست.
به هر چه فکر می کند غرامت است
به هر چه توجه عقلانی می کند غرامت است؛ اگر پندار غیر ربوبی است همه غرامت هست و همه بر شخص است دشمن شخص است؛ نِه برای شخص، نه برای سالک!

نشانۀ دومین

همۀ سخن خویش را شکایت بیند؛

آنچه می گوید و آنچه گفته است، آنچه بر لبش جاری می شود، اگر تَهِ تَهِش را مشاهده کند می بیند همه به جای اینکه: شکر حق بوده باشد شکایتی از حق بوده.
به دنیای امروز نگاه کنیم گفته ها شکر است یا شکایت؟! آنچه در شبانه روز اغلب ما زیاد حرف می زنیم متأسفانه و بنده رئیس الوزراء حرافان ام! حرف زیاد می گوییم شکر است اینها؟!
شکر چه بود پاس نعمت داشتن.
آیا سخن های ما پاس نعمتِ حضرت دوست است؟ یادکرد نعم او است؟! یا نَه فلانی چندی امسال پیدا کرد چندی چی خریده؛ هولا عجب خانه ای خریده، ماشینِش هم دیدی؟ نَه اوهه! می گویند پانزده ملیون تومان فقط اتاق پذیرائیش را تزئین کرده. اِه؟! بله! داره(دارد) می آیه (می آید) به او؛ به این فکر کنیم!! این هم خودش را آدم خیال می کند و این حرفِش را چیزی که از دهان بیرون شده خیال می کند؛ تَهِش را خودتان بخوانید؛
همۀ سخن خود را شکایت بیند.

و سوم

همۀ کرد خود را جنایت یابد.

چرا؟ در میدان قبل صحبت از این بود که: به نشۀ ازل توجه دارد، به قانون سبق توجه دارد؛ می گوید: نکند نمازی که خوانده ام، آن اخلاص را نداشته بوده باشد و در نیتِش مشکل پیدا کرده بوده باشم و اصلاً با همۀ تلاشی که کردم آنچه من ارائه کردم شایستۀ مقام او بود؟! آخر من -الآن را ما صحبت می کنیم- منِ عابدترین فرد دنیای امروز، هفت میلیارد انسانه(انسان است)، آنهم هفت میلیارد به یک ربعی از زمین جای سکنا هست! این هفت میلیارد هم شاید به یک پنجاهم جای مسکونیِ زمین زندگی بکنند؛ این یک دانه به داخل اینها چیه؟ (چی است؟).
از آن طرف نگاه می کنیم، علما به ما می گویند:
یک کهکشانی کشف شده که دوازده میلیارد سال، -سال نوری- از زمین فاصله دارد؛ خوب جناب: عابد، زاهد، مخلص، ایثارگر! تو در این هستی چی هستی؟! که عبادتت باشد؟ که طاعتِت باشد؟ که اخلاصِت باشد؟ که فقرِت باشد؟ که نیازِت باشد؟ که رهبتِت باشد؟ که سجده ات باشد؟ تو چی هستی؟! خودت را مقایسه بکن! اهل رهبت وقتی این را می شنوند می گویند: پس تا به حال: هر چه سجده کردیم، هر چی گریه کردیم، هر چه ناله کردیم، هر چه کار خیر کردیم، به جای اینکه ارزشمند بوده باشد، جنایت بوده که مرتکب شدیم؛
چون، شایستگی بردن و ارائه کردن، به درگاه او را نداشته؛ چی بوده که ما{کردیم یا انجامدادیم؟} عنایت نبوده جنایت بوده! و لذا وقتی با این دید با خود برخورد می کنند:
همواره: زارنده و سوزنده اند، زاری می کنند و می سوزند، می سوزند و زاری می کنند،
ناله می کنند و می سوزند، می سوزند و ناله می کنند؛ آن هم میان سه چیز:

یکی

زندگی شان زاریدن است و سوختن؛
جز سوختن به یادت مشقی دیگر ندارم. این غزل حضرت ابوالمعالی بیدل را پیدا کنید در همین رابطه است:
جز سوختن به یادت مشقی دیگر ندارم
( در شعلۀ نگاهت یا خیالت )
در شعلۀ خیالت{خیالی} پروانه می نگارم
جز سوختن بیادت مشقی دیگر ندارم در پر تو چراغی پروانه می نگارم

روز نشاط شب کردآخر فراق یارم خود را اگر نسوزم شمع دگر ندارم
بی کس شهید عشقم خاک مرا بسوزید خاکستری زند کاش گل بر سر مزارم
زین باغ شبنم من دیگر چه طرف بندد
آئینه ای شکستم رنگی نشد دچارم
جز درد دل چه دارد تبخاله آرمیدن
یارب عرق نریزد از خجلت آبیارم
شوقی که رنگ دل ریخت در کارگاه امکان
وقف گداز می خواست یک آبگینه وارم
شمع بساط الفت نومید سوختن نیست
درآتشم سرا پا تا زیر پاست خارم
خاکم بباد دادند اما به سعی الفت
در سایه خط او پر می زند غبارم
صبر آزمای عشقت در خاب بی نیازی ست
گردا ندنم چه حرفست پهلوی کوهسارم
بی فهم معنیی نیست بر دل تنیدن من
تمثال کرده ام گم آئینه می فشارم
بیدل به معبدعشق پروای طاقتم نیست
چندانکه می تپد دل من سبحه می شمارم.
(از روی انترنیت اخذ شده لطفا کتاب را ببنید)

شعله، شما یک کاغذ یا یک پرده شعلۀ آتش را، یک پرده تخیل کنید و در نظر بگیرید که به روی این پرده یک پروانه می نگارد؛ اینها، جز سوختن و جز زاری کردن کاری ندارند! مشقشان، تمرین شان، عمل شان، کردشان، همین است و بس؛ منتها میان سه چیز و میان سه حال بگوئیم؛ به قول خود حضرت خواجه میان سه حال:

یک-
آزمودن بیماران؛

نمی گوید میان سه موقعیت، می فرماید: میان سه حال!
حالَ یک بیمار را در نظر بگیریم و برویم آزمایش کنیم که این بیمار از چه می ترسد؟!
یکی مثل بنده سرطان خون گرفته آخرین باری هم هست که می خواهند خونش را عوض کنند. دیگر می فهمند که دیگر تمام شد و این آخرین بار است. حالَ این بیمار را در نظر بگیرید؛ آن از چه می ترسد؟! اگر بگویند: که مملکت تو را گرفتند، خانۀ تو را آتش زدند می گوید: زدند که زدند؛ اگر بگویند: کشتیِ بارت غرق شد می گوید غرق شد که غرق شد. بعد می گوید: از اینها صحبت نکن! از چی صحبت کنم؟ از اینکه: الآن عزرائیل می خواهد بیاید! آن چه حالی دارد؟

آزمودن بیماران تا دریابد که درین حال بیمار: از چه می ترسد؟ به کِه رجاء مند است؟
به چه می اندیشد؟ دلهرۀ چه چیزی را دارد بیمار؟ از چی دلهره دارد؟
چه آرزوهایی دارد؟

_یک_

حال دوم

*****که میان این زاریدن(که زارنده اندمیان این حال ها) میان این حال بیمار

و دوم

اخلاص غرق شدگان،

کسانی که در مکاشفات ربانی غرق شده اند و دیگر از زمینه های مادون برای ایشان خبری نیست؛ و به این خلوص دست یافته اند تا دریابد که اینان:
چه از دست رفته می یابند؟ چه از دست داده می یابند؟!
چه بدست آمده می یابند؟! در اشتیاق چه چیزی بسر می برند؟! یا هراس و اندیشۀ نرسیدن به چه چیزی را دارند؟! اهل رهبت به اینجاهایند؛
حالا به خودمان برگردیم؛ واقعاً تماشایی می شویم، کاملاً تماشایی می شویم.

و سوم

لاوۀ مبتهِلان

لاوه همان لابه است. لابه یعنی: زاری، درخواست شدیدِ متضرعانۀِ تکان دهندهِ!
*بعضی وقتها دیدیم به مشاهد مشرفه، در حرم ها می رویم می بینیم که یکی آمده، درد داره این پنجه ها را می اندازد به حلقه های دروازه یا به ضریح تکان می دهد، خودش هم تکان می خورد و ضریح را هم تکان می دهد فکر می کند که: مثلاً معصومی هم که درون آن ضریح قرار دارد آن را باید تکان بدهد تا بفهمد و بیدار شود و بداند که یک زاری کننده ای هم هست؛ آقا جان! این نیست.
حالا به هر حال، این از چی می شود؟ این دیگه کارش به اینجا کشیده! تا دریابد که این لاوه کنندگانی که به این شکل دست به تزرع برده اند:
چی می خواهند؟ درخواست چه دارند؟ از فوت چه چیزی هراسان اند؟ از نرسیدنِ به چه می ترسند؟ اگر چنین شد می بینیم که شخص به جایی رسیده است که باید برسد!

به هر حال، وقتی اندیشۀ رهبت، ترس به این مرحله رسید و سالک همۀ این مراحل و مراتب و منازل را با شایستگی و سرافرازی طی کرد و جانِش با این همه دغدغۀ لطیف و شیرین و عزیز آشنا شد و کامِش شیرین گردید، میدان رهبت را نیز به پایان برده است.
رَزَقَنا اللّهُ و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 34: وجل

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی32:16
میدان سی و چهارم  وجلّ

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رب العالمین
الحمد و ثنا له العین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

بعونِ الله و تعالی، عرایضمان پیرامون میدان دیگری از کتاب مستطاب صد میدان دور می زند و این میدان، میدان سی و چهارم و عِنوانِش هست وَجَل.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: از میدان خوف میدان وجل زاید.
یعنی اگر سالک میدان خوف را با سرافرازی به پایان بَبَرد وارد مرحلۀ دیگری می شود و مقام دیگری می شود که مقام وجل است.
آیه ای که خواجه محور سخن خویش و برداشت خویش قرار داده، آیۀ مبارکۀ شصتم، از سورۀ مؤمنون! در آیه آمده است:
وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ .

وجل قوی تر از خوف هست
یعنی اگر تمام مراحل و مراتب خوف را سالک عاشقانه و عارفانه بپیماید و سرافرازانه از آن مرتبۀ از خوف بیرون بیاید، تازه وارد میدان دیگری و مرحلۀ دیگری می گردد که از خوف برتر است. وجل قوی تر از خوف است و آن ترس زنده دلان است، نه مرده دلان؛

انسان ها یا به طبع زنده اند- که مشترک است میان انسان و حیوان_
انسان می خورد حیوان هم می خورد، انسان می خسبد و می خوابد حیوان هم می خسبد و می خوابد، انسان زوجیت دارد، حیوان هم دارد، انسان به خانه نیاز دارد حیوان هم نیاز دارد انسان برای ساختن خانه تلاش می کند گنجشک هم تلاش می کند، قمری هم تلاش می کند سایر حیوانات هم همچنین!

گاهی انسان زنده است، ولی همۀ قوای حیاتیش در محور همین زمینه ها دور می زند، فراتر از این نیست؛ این زندگی زندگیِ به طبع است یا زندگانی بر اساس قوانین طبع حیوانی؛
بعضی وقتها انسان، از این مرحله حیاتش فراتر می رود و قسمتی از قوای وجودِیِش صرف ادراک و تحصیل زمینه های عقلانی می شود و امور نظری می گردد!
روایتی هست از نبی اکرم(ص) و دستوری هست از ایشان برای امیر مؤمنان (ع) در این روایت می فرمایند
یا علی! اذا رأیت تقرباً ناس باِللّهِ بانواع النوافل تقرب علیه بانواع العقل
اگر می بینی که مردم به نماز زیادی خواندن، روزهِ زیادی گرفتن، ذکر زبانی، ذکر قولی زیاد و زمینه های مثل این، به خدا تقرب می جویند؛ تو، از راه ورزش عقلی به خدا نزدیکی بجوی
به عقل زنده باش! خردورز باش! حقایق عقلی و جهان عقلی را، مسلط باش و تحت سیطرۀ خودِت در بیار!

کسانیکه کارهای حکیمانه و عقلانی می کنند فیلسوفانه می زییَند اینها به عقل زنده اند؛
و اما، عده ئی هستند که:
نه به طبع قناعت می کنند و نه به عقل، بلکه، می خواهند علاوه بر درک عقلانی، بصیرت و کشف قلبی هم داشته باشند! اینها تلاش می کنند که:
تنها به مفاهیم و صُور ذهنی موجودات که توسط عقل دریافته می شود، بسنده نکنند؛
بلکه: حقایق ملکوتی اشیاء و امور را ببینند؛ ملکوت این لیوان را ببیند، ملکوت این گل را ببیند و با بصیرت ، بینِش و کشفِ حضوری آنرا ببیند.
در مراتب بالایِش، با زبان همه چیز آشنا می شوند!
زبان این گل برایشان آشنا هست. فرشتگان را راحت می بینند و با آنها در مرتبه ای که دارند صحبت می کنند؛ به اینان می گویند زنده دل.

وجل ترس زنده دلان است

آنهائیکه به دل زنده اند و لذا همۀ وجودشان، همۀ قلبشان، همۀ دلشان متوجه کیه؟ (کی است) دلدار هست!
آیه خیلی ظریف است: وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ
اینها با آنکه: تلاشهای زیادِ عارفانه، طاعتهای زیاد دارند، نیایش های زیاد دارند، عبادت های زیاد دارند؛ اما دلهایشان از بیم نپذیرفتن او، لرزان است! همۀ ترسشان این است که ما اینهمه تلاش می کنیم اما: اگر نپذیرفت، چه؟ اگر قبول نیفتاد، چه؟ ترسشان از این هست.
و خداوند در پایان آیه می فرماید:
إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ از میان اسماء مبارک کلمۀ ربّ را انتخاب کرده نمی گوید:
الی الله راجعون ،الی الحق یرُجعون نَه! إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ.
اینان: به پرورش دهندۀ خود، آن کسیکه دلِ اینها را پرورش داده آن کسیکه بیداریِ قلبیِ اینان را پرورش داده، بر می گردند.
با آن معانی و مفاهیمی که بنده عرض کرده ام دوستان یقیناً متوجه این نکته شده اند که بین این مرتبۀ از بیم و هراس و ترس تا مرتبۀ قبلی که عرایضی خدمت دوستان داشته ام تفاوت بسیار بالا هست و بسیار زیاد است.
به هر حال، خواجه می فرماید: و آن، یعنی: وجل سه چیز است:
ترس بر طاعت،
ترسِ بر وقت،
و ترسِ بر عمل؛ و هر کدام را شرح می کند می فرماید: ترس بر طاعت از سه چیز است:

اول
از فساد نیت،
هراس دارند، نماز خوانده می ترسد چی نیتی داشته که نماز می خوانده؟
می خواسته به بهشت برود؟
می خواسته از جهنم مصئون بماند؟
می خواسته دنیایش خوب بشود؟
چه نیتی داشته؟ اگر نیت فسادآلود شد، میکروب زده شد، اینها ترسشان از او{آن} هست نکند نیتی که داشتیم از این کارهای خیری که کردیم اعمالی که به جای آوردیم نیت مان دچار آسیب و آفت شده باشد؛ این یک ترس دارد!
و می دانیم که نیت در دل بسیار، بسیار هم مهم است و هم ظریف و لطیف است بسیار آدم دقیق النظری باید باشد که بفهمد چه نیتی داشتم واقعاً چه نیتی داشتم! ماایستاده می شویم، نیت کردم بخوانم دو رکعت نماز قربتاً الی الله؛
آیا ما میدانیم که چه می گوئیم؟! مثل این که سر تشهّد می نشینیم می گوییم: اشهد ان لا اله الا الله اصلاً می دانی که چی میگی؟! اینکه می گوییم: نیت کردم بخوانم چهار رکعت نماز قربتاً الی الله، این هم مثل همان است! لذا، اگر تهِ تهِ تهِ دل را بشکافند می بینیم که قربتاً الی الله نیست، قربتاً:
الی الجنه است قربتاً الی السیب و بهی آن امروت و گلابی و شفتالو و جوی شیر و جوی عسل است، قربتاً الی الحور العین است{به پاورقی ذکر شود که یکی از شنوندگان جلسه ظاهرا چیزی پرسان میکند وعلامه جواب اورا هم میدهد} خوب، پس چرا دروغ گفتی؟ تو که گفتی قربتاً الی الله؟
اهل وجل از فساد نیت می ترسند و بیم شان در این مرتبه:

اول
از فساد نیت است
و دوم از تاوان تقصیر؛
تاوان، هنوز به هرات رواج هست! تاوان فُلان چیز را می گویند بده؟! گاه تاوان می گویند، گاه تاوون می گویند. غرامت فُلان مسئله را بده! جریمۀ فلان مسئله را بده!
تاوان، جریمه یا غرامت را می گویند. اینجا ترس بر طاعت از سه چیز است:

اول از فساد نیت،

دوم از تاوان تقصیر؛

نکند حضرت دوست آنها را به جریمۀ:
کوتاهیِ در عمل، کوتاهیِ در عبادت، کوتاهیِ در مهرورزی، کوتاهیِ در ادعا؛ بنده کِی اِی (کیستی)؟
بنده خدا! خیلی خوب، وقت اذان هست، قابَ غذا هم آماده است، بنده کیستی؟
چهار ساعت بیشتر کار کردی، خسته و کوفته ای بستر آماده است! نماز نخوانده ای، بنده کیستی؟!
چگونه نماز می خواند با حال؟ با شادابی؟ یا نه معلوم نیست؛ که به قول یکی از ائمه، چونان به رکوع و سجود می رود مثل اینکه: مرغ نوک می زند و دانه اش را می چیند، اصلاً نمی فهمی که سجودش اول کدام بود، دوم کدام بود. رکوعِش از قیامِش تفاوت نداشت، قیامِش از رکوع و سجودش اینطوری؛
کوتاهیِ در عبادتها و کنشها و طاعتها و ادعاها و مهرورزی ها و از خود گذشتنها و ایثارها و توبه ها و مجاهدت ها؛ خلاصه کوتاهی، ترسش این است.

و سوم
از ستُودن خصمان در طاعت؛

خصم دو گونه است:
یا خصم انسی است یا جنی است!
گاه انسان تلاش می کند که عبادتی که می کند، کاری که می کند، دیگران بپذیرند و تأیید کنند!

بنده سخنرانیِ خوبی می کنم و می نمایم، ادبیات به خرج می دهم تا ایشان بگویند: بَه بَه، مورد تأیید قرار بگیرم. گاهی معکوس است؛ انسان مورد تأیید دشمن خودش قرار می گیرد در طاعت.

ستودن اِستوندن را نمی گویند به لهجۀ هراتی ها، اِستوندن، بستون، بستوندی؟ سِتودن به اینجا به مفهوم پذیرش و تأیید است!
گاه، نفس انسان در زمینۀ طاعت، از انسان راضی است میگوید: بس است دیگه، خوب الحمد الله امروز دو تا سوره قرآن هم خواندی، نمازهایت را هم خواندی با آب و تاب هم بودی، فُلان قدر پول به این و آن خیرات دادی، نفس راضی می شود؛ اگه (اگر)نفس راضی شد چه؟ اینها ترس دارند که نکند اعمال ما طوری باشد که نفس از ما که دشمن ما هست راضی باشد و یا طوری نماز می خوانند که دشمنان انسی تأییدشان بکنند. طوری روزه می گیرند که دشمنان، مثلاً فرض بفرمائید:
شیعه ای ادعای دوستی اهل بیت را می کند، ولی در یک جمعی هست که دشمنان اهل بیت هم آنجا هستند، طوری نماز می خواند که آنها تأییدش کنند؛

ترس بر طاعت از سه چیز است: از فساد نیت، از تاوان تقصیر، و از سَتودن خصمان؛
که اینجا می توانیم بگوئیم: سِتودن بوده سُتودن، سِتودن شده است سِتودنِ دشمنان!

و ترس بر وقت از سه چیز است:

از تغیر عزم

اینها، اهل وجل، می ترسند که وقتشان ضایع نشود؛ و در رابطۀ با وقت و وقت سنجی و زمان سنجی خیلی دقیق اند و نوعی بیم دارند که وقتشان بیخود و بی جهت بی مصرف، بی نتیجه مصرف نشود! یکی از علتهایش این هست: الآن یک عزم خوبی دارد می خواهد یک کتاب بسیار سازنده ئی را مطالعه بکند؛ فرصت نمی دهد که نیم ساعت دیگر بشود، یک ساعت دیگر بشود، چرا؟
می ترسد تا یک ساعت دیگر، ممکن حوادثی پیش بیاید و عزم مرا و آهنگ مرا و قصد مرا دگرگون بسازد، لذا از تَغیّرّ، از دگرگونی، از حال به حال شدن عزم آهنگ، هراسان است و دلِش هراسان است نِه عقلِش چون، این کار زنده دلان است!

و دوم اضطراب اخلاص

نکند در لحظۀ بعد، اخلاص من دچار تزلزل و اضطراب بشود؛ این قدرت و ثبات و تعالی ای که این لحظۀ فعلی در من هست از نظر خلوص، نکند در لحظات بعد دچار تزلزل بشود و اگر دچار تزلزل شد، من، زیان کرده ام و نه دیگری! لذا، نسبت به اضطراب اخلاص، دلهره دارند و جالب این هست که: اگر خواسته باشیم نقدی بزنیم و مقایسه ای بکنیم ترسهائی که ما داریم؟ و ترسهائی که اینها دارند؟ خیلی شیرین است!

دوستانی که می خواهند مقایسه بکنند! یادداشت کنند برای خودشان، یک لیستی بگیرند از ترسهائی که دارند:
از چی می ترسند؟!
می ترسند به چه چیزی نرسند؟ یا از چه چیزی عقب بمانند؟
می ترسند چه چیزی برایشان کم، برسد؟ یا چه چیزی برایشان زیاد برسد؟
می ترسند کجای حقیقتِ وجودیشان، گوهر هستیِ شان آسیب ببیند؛ اینها از این چیزها می ترسند.

سالکی که در مقام وجل هست ترسِش:
از تَغیّر عزم است، از اضطراب اخلاص است!

و سوم از تفرق دل،
در اینجا آمده، زنده دله، دل را جمع کرده، دل را یک دله کرده است؛ می ترسد که اگر الآن توجه از دلدار برگرفتم، ممکن در لحظات بعد، به عللی به واسطۀ واردی، به واسطۀ درگیری با زمینۀ خاصی و ویژه ای، این خاطر جمعی، این یک دلگی از من گرفته بشود و من دچار:
تفرقۀ باطن بگردم
تفرق دل حاصل کنم؛ سر نماز نتوانم نمازم را یک دله، به دلدار ارائه بدهم، هر دم دلم به جایی باشد؛ هراس اهل وجل در رابطه با وقت از این سه موضوع هست.
و اما ترس بر عمل،
اینها می ترسند، که آرمانها و آرزوهایشان طوری بر آنها حاکمیت و سلطه پیدا کند، که آنان را از حق باز بدارد؛
لذا، می کوشند در جانشان، آن خطرها و خاطره ها و حضور آن آرزوها و آرمانهایی را که مانع مشاهده و مکاشفۀ حضرت دوست می گردد راه ندهند؛ هراسشان در رابطه با عمل و آرزوها این است:

اول
می ترسند و آن یاد کردن، ناوایستنی!
وایستن یعنی ضرور بودن؛ بایستن است اصلِش
بایدها و نبایدها، بایستن و نبایستن و در لهجه می شود وایستن و نوایستن؛
هراس دارند که، نکند به چیزهای: غیر ضروری، غیر ارزشمند، غیر حقانی، غیر واقعی،
غیر مراد، غیر مقصود؛ ذهنشان دچار بشود! یعنی آرزویی که برایشان پیدا می شود غیر ضروری باشد؛
هر چه نگاه می کنیم به این ضرورت داشتی؟ نَه! خوب، چرا آرزو داری؟ نمی دانم!
خُب، چیزِ خوبی است! خوب، نمی گوییم چیز بدی است. اصلاً بد در هستی وجود ندارد غیر از من! اگر بدی هست همین است. بد دیگری وجود ندارد. اما این چیز خوب را تو نیاز داشتی؟ برای تو ضرور بود؟ بایسته بود؟ یا نه!
به قول حضرت ابوالمعالی می فرماید: آنچه ما در خانه داریم اکثرش در کار نیست!
بفرمائید برویم به خانه هایمان نگاه کنیم! آیا اکثرش در کار است؟ وایسته است؟ ضروری هست؟ یا نه!
روزی در یکی از جلسات جلسات مولوی شناسی بحث ما بالا گرفت و یکی از مولوی ها ادعائی کرد! بنده عرض کردم که: از حق نگذر، اگر گذشتی سر و کارت با این اسمی که من الآن می خواهم بیاورم! سر و کار تو با خدا و با همین اسم؛
گفت چیه؟ گفتم تو ادعا کردی، اگر ادعا نمی کردی من همچنین چیزی نمی گفتم. ادعا می کنی، نَه آن طوری هم نیست.
**گفتم: آیا تو را به خلیفۀ دوم حضرت عمر بن خطاب (رض){ در تلفظ حضرت استاد ردی ا للهُ عنهُ است} سوگند می دهم، آیا خانۀ تویی که امام جمعۀ، امام جماعت و امام جمعۀ این شهر ی (هستی) چیز، چیزهای غیر ضروری بیشتر داری یا خانۀ عمر؟ سرو کار تو هم گفتم با عمر! آن شخص شروع کرد به گریه کردن گفت: راست می گویی! حال، عمر که ادعا نکرده که من: شاه مردانم ، پیر عارفانم!
تویی که خودت را پیرو علی بن ابی طالب می دانی، چه؟! آنچه ما در خانه داریم اکثرش در کار هست یا اکثرش در کار نیست؟

در آرزوها نگاه کنیم! برویم به حوزۀ آرزوها!
می بینیم یک آرزوهایی داریم که هر چه داخل این آرزوها می گردیم که یکی به کار باشد و ضروری باشد، می بینیم نیست. همه غیر ضروری است ناوایست است.

و ترس بر عمل
و آن یاد کردن ناوایستنی است و آن ترس بر مقدار مکاشفه است و دیدار دل

هر چه مکاشفۀ شخص، مکاشفۀ اهل وجل، یعنی دریافت های قلبیش و دیدار قلبیش، بیشتر می شود وجلش هم بیشتر می شود. مثال می آوریم:
همانطوری که انسانها از نظر رتبه، از نظر رتبۀ علمی، رتبۀ وجودی، درجه به درجه هستند فرشته ها(فرشتگان) هم همانطوری هستند!
به طور مثال: فُلان آقا{را} می بینیم که با فرشتگان مرتبۀ دوم، کلاس دوم و کلاس سوم دانشگاه آشنایی دارند؛ به زبانشان هم آشنا اند . میزان وجلشان و هراسشان و بیم شان به همین اندازه است. اما اگر می رود با فوق لیسانس ها آشنا می شود! بطور مثال عرض می کنیم: کارشناسی ارشد آشنا می شود، میزان ترس و وجلش می رود بالاتر. اگر می رسد به مسئلۀ دکترا و اجتهاد باز هم میزان بالاتر! اگر بیفتد پائین، میزان پایینتر است و آن ترس، بر مقدار مکاشفه است. هر چی کشفِش قوی تر هراسش بیشتر
هر چه دیدارش، ملکوتِ هستی را برتر و بیشتر ترسش و وجلش لطیف تر و شریف تر و عزیزتر و بیشتر!

و دوم

و آن ترس تیماری از سبق است

تیمار، یعنی: اندیشه، اندیشه به فکر کردن نمی گویند.
اندیشه: فکر کردن غمناکی، بیمناکانه ای هست.
در چه اندیشه ای؟
در اندیشه ام که نکند این لیوان از دستم بیفتد و بشکند! ترسِ از شکستن دارد و وقتی در رابطۀ با شکستن این لیوان فکر می کند و هراسناک هست به این می گویند: اندیشه!

و اندیشۀ از سبق یعنی:
نکند که در کار اول و قسمت ازل، بر قامت این بدبخت، چیز دیگری بریده باشند؛ آن را چه کار کنم؟ هراسان است؛ که قسمت ازلی به قول حافظ: چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند؛
بعد، ما که حضور نداشتیم که چی می خواهیم چی نمی خواهیم. اگر قسمت را طوری کرده بودند که: من، بدبخت و سیه روزگار باشم، که الحمد لِلّه هستم، آن چه کار خواهد شد؟

و سوم نگریستنِ به اول،

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
از کجا آمده ام؟ اِنا لِلّهِ! به کجا بر می گردم؟ به اِلیهِ!
با چه بر می گردم؟ با چه دست مایه ای بر می گردم؟ اگر گفت: رفتی؟ بلی! زیستی؟ بلی!
کردی؟ بله!
چی آوردی؟ یک جبهۀ خجلت؛ چیزی نداشتم که بیاورم.
و نگریستن به ازل!
به هر حال، ترسِ بر عمل، متوجه این سه زمینه و آن زمینۀ یاد کردن ناوایستنی ها بود و این سه لطف را هم داشت و از آثارِش این است که: دل را بی قرار کند!

اهل وجل دیگر دلِش به این و آن به این داشتنی و به آن داشتنی، به این نداشتنی و به آن نداشتنی آرام نمی گیرد بی قرار است؛
مرد را، یعنی: سالک را، نِه مرا! من فقط می گویم؛ مرد را غریق سازد، غرق کند یا غرقه کند در کجا؟!
در حوزۀ محبت و در حوزۀ دلدار نگری؛ و این دو ویژگی از ویژگیهای بیم عابدان است، که جز:
سر بر سجده و چشم به دروازۀ محبوب و دل به در خانۀ او ندارند و نمی برند.

رزقنّا اللّهُ و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 33: خوف

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:40:56

میدان سی و سوم خوف

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا العین الوجود و الصلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

عرایض، ما پیرامون کتاب مستطاب صد میدان ادامه دارد و امشب میدان سی و سوم یا میدان خوف را از این کتاب مورد توجه قرار می دهیم! خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«از میدان تواضع میدان خوف زاید»

و آیه ای که برای این مطلب و این میدان انتخاب کرده است آیۀ 40 و 41 از سورۀ نازعات است: وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى
اگر عزیزان، میدان تواضع را با عرایضی که داشتیم هضم کرده باشند و دقت و توجه نموده باشند و پس از آن متوجه این نکتۀ ظریف شده باشند که خواجه می فرماید:
«از میدان تواضع، میدان خوف زاید» این خوف به آن معنی نیست که ماها در نظر داریم! معمولاً ترسی که ما داریم، از موجوداتی هست که: ترساننده اند، قوی اند، درهم کوبندۀ انانیت و نفسانیت ما هستند، مثلاً ما:
از اهل قدرت می ترسیم؛ خوف ما اینگونه است. یا از حیوانات درنده و کُشنده می ترسیم. مراد خوف یا ترسی که به فارسی باشد در میان سالکان الی الله و اهل معرفت چنین خوفی نیست؛ چون، حضرت دوست رؤف تر و رحمان تر و رحیم ترِ از آنست که بنده ای از بندگانش از او هراس داشته باشند؛ او که موجود زورگوئی نیست، موجود قدرت زده ای نیست که بنده، از او بترسد؛ بلکه: این خوف پایان مرحلۀ تواضع هست!
و گفتیم که در تواضع: محبت حضور دارد، اشتیاق حضور و حاکمیت دارد و این خوف:
خوفِ از دوری هست، خوفی از انقطاع مهر هست، خوفی از انقطاع محبت حضرت دوست هست؛
بعد از آنیکه سالک میدان تواضع را با آن ظرافتهایی که آمد طی می کند به میدانی وارد می شود و به حالتی می رسد و به مقامی دست پیدا می کند که: دوری حضرت دوست را تحمل کرده نمی تواند! هجران برایش ترس آور است. از چیز دیگری نمی ترسد!
از اینکه از مقام حضور دور بیفتد هراس دارد! از اینکه ذهنِش، دیدِش، توجهِش، معطوف به غیر محبوب بشود هراس دارد.
و لذا، آیه ای که انتخاب کرده دقیقاً مراد خواجه علیه الرحمه را می رساند:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ
نمی گوید در خود آیه،: مقامُ الله، مقام الرحمن، مقام المنطقم، مقام الجبار! نَه مقام القوی نَه، مقام رّب! وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.
ربّ، تربیت کننده وپرورش دهنده را می گویند! دل را چه کسی تربیت می کند جز دلدار؟
محبت را چه کسی شکوفا می سازد جز محبوب؟

انسان در مقام محبت کامل که می رسد، درک مقام محبوب را می کند! در مقام عشقِ به کمال که می رسد درک مقام معشوق را می کند و می داند که معشوق سخت مهربان است! هر آنچه من احساس کنم که عشقم به او زیاد است مهر او و عشق او نسبت به من بیشترِ از آن است.
یک بچه ای را در نظر بگیریم و یک پدر و مادر عارفِ عاقلِ دلسوزی را در نظر بگیریم؛ حالا این بچه شاید پدر و مادرِش را دوست داشته باشد، اما پدر و مادر چه مقدار او را دوست دارند؟ چند برابر محبتش؟ اصلاً قابل مقایسه هست؟!
کسی که به درک آن مقامات می رسد، متوجه می شود که من:
مربوبی هستم، پرورنده ای هستم، پرورش شده ای هستم، در دست ربّم (رب من) و این رب من است و مربی من است که مرا می پروراند و شایستۀ مقامش همین هراس است تا ادب را و تواضع را از یاد نبرم.
اگر به یاد دوستان باشد، آخرین مرحلۀ تواضع که کاملترین مرحله هم بود، تواضع در برابر حق بود.
به هر حال، آیه، ظرافتهای خاص خودش را دارد و عملاً اعلام می کند که چه خوفی مطرح هست: خوف محب است نسبت به محبوب،
خوف عاشق است نسبت به معشوق؛ منتها، محبوب و معشوقی که عشقِش و محبتِش چندین و چند برابر عشق عاشق و محب است و مهمتر دنبالۀ کلام هست، که این دو کار را باید بکند:
یکی درک مقام ربّ را داشته باشد
و دوم وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى و نفسش را از غیر محبوب و غیر مربوب نهی بکند.
تو، به چه چیزی می خواهی توجه بکنی که از توجه به ربّت و محبوبت و معشوقت:
بهتر باشد؟ ارزشمندتر باشد؟ شکوفا سازنده تر باشد؟ دهنده تر باشد؟ رشد دهنده تر باشد؟ غنابخش تر باشد؟ آرامش دهنده تر باشد؟ چه؟
لذا، یک شرط در آیه هست:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى اگر اینجوری شد!
خوب دقت کنید! که تتمۀ آیه چه قدر زیبا هست!
اصلاً نوعی اشتیاقِ دیوانه کننده، اشتیاقِ بیهوش سازنده، از خود رباینده، شخص را می گیرد؛ خوب، اگر چنین شد چی کار می شود؟
فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى.
دیگه نمی گوید که: صبر بکند که عالم شهادت و عالم سفلا را طی کند، عالم برزخ را طی کند، به قیامت برسد، میزان صراط را طی کند، بعد به بهشت برود؛ نَه! فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى همین جا بهشتِش می شود!

در یکی از فراز ها عرض کردیم که بهشت سه مرحله دارد:
بهشت دنیا
بهشت برزخی
و بهشت آخرتی؛

سالک بعد از آنیکه در مقام خوف، قرار می گیرد و این دو زمینه در او محقق می شود و شکوفا می شود و به عمل می آید و بار می دهد:
یکی:
درک مقام محبوب و دیگری: نهی نفس
از مشاهدۀ غیر محبوب؛ در بهشت قرار می گیرد، اینجا بهشتِش است.

عرض کردیم: نمی توان تصور کرد که ابوجهل در همان زمینی و در همان موقعیتی زندگی کند که برادر زاده اش پیامبر اکرم(ص) زندگی می کرده، این معنا ندارد!
پس، می شود: فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى در بهشت قرار می گیرد رزقنا الله و ایاکم انشاء الله.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: «خوف ترس است و ترس حصار ایمان است»
این خوفی که با این معنایی که یاد کردیم ایمان را محاصره می کند، حصار می کند تا آفتی و آسیبی به ایمان نرسد؛
وقتی چند تا درخت را یک جای می کاریم اطرافش را حصار می کنیم، می شود باغ؛
برای چی؟ برای اینکه آفت نگیرد! می خواهی ایمانت آفت نگیرد؟ آسیب نبیند؟ حصارِش بَکِش!
از چه؟ از خوف! منتها از این خوف! و ترس، حصار ایمان است و طریاق تقوا.

هر چیزی آفتی دارد و هر آفتی، پادزهری دارد، طریاقی دارد که آنرا از میان می برد.

اگر تقوا بخواهد: آفت بگیرید، آسیب ببیند، میکروبی تقوا را تهدید کند؛ خوف بهترین تریاک است، پادزهر است، میکروب کش است!
اگر تقوای ما می لرزد، گاه داریم و گاه نداریم برای اینست که:
خوف نداریم از مقام ربّ! دقت کنند عزیزان!
وقتی ما هراسناک هستیم مثلاً فرض بفرمائید: یک ماشینی با سرعت به طرف ما می آید و ما می خواهیم خود را از آسیب دیدن محافظت بکنیم، دیگه فکر ما به چیز دیگری معطوف نمی شود؛ با همۀ هوش، دست و پا گوش، چشم، سرعت حرکت، خود را وقایه می کنیم؛ تلاش ما همه متوجه وقایه کردن خود ما هست که آسیبی به ما نرسد؛ چرا؟
چون، خوف شدید است سر تا پای ما را گرفته.
اگر خود را متقی بدانیم و گوهر ایمان را در خود مشاهده کنیم و ببینیم که دارد آسیب می بیند و این خوف تمام وجود ما را فرا بگیرد اجازه نمی دهیم؛ این تقوا می شود، تریاک می شود برای تقوای مان، برای ایمانمان!
و سلاح مؤمن است که با این سلاح، مؤمن از خودش دفاع می کند؛
و اگر دشمن خیره سری کرد و دیده درائی کرد با این سلاح به او حمله ور می شود و او را از پای در می آورد؛ این موقفِ میدان خوف و حقیقت خوف است از نظر خواجه علیه الرحمه، به دنباله اِش طبق معمول می فرماید:
و خوف سه قسم است:

یک قسم، خاطر است یعنی: گذرنده است!

دیگر قسم، مقیم است یعنی: می ماند و از میان نمی رود

و سوم
غالب است بر تمام هستی فرد غلبه دارد!

انواعش را بیان می کند؛ و آن ترس که خاطر است در دل آید و بگذرد!

گاهی که مشکلاتی به زندگانی ما، به ابعاد مختلف حیاتی وارد می شود، یک هراسی فرایمان می گیرد؛ اما همین که یک چراغ سبزی از یک جائی نشان داده شد آن هراس گم می شود! مثل خاطره های خوشی که گاهی به ذهن ما می آید که انشاء الله اگر فلان مطلبم برآورده شد به حج می روم یا خیراتی به راه می اندازم یا نمازی می گذارم یا استغفاری می کنم! یک خاطرۀ تند به ذهن می آید و می رود بعد هم دیگر دنبالش را نمی گیریم؛ مشکل اساسیِ اکثریت افراد همین هست؛
نمی گوییم که انسان ها بدون ترسند، ترسشان: زودگذر است، گذرنده است، مسافری ست شتابناک و شتابان راه خودش را طی می کند، به جای می رود که اول بوده: به فراموش خانۀ همیشگی!

در دل آید و بگذرد، آن کمین ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!
اینکه می گوییم که: مردم مؤمن هستند، ترسی دارند، ترسشان همین هست و بر مبنای همین هست؛
اگر یک شخص کاملاً بی ترس باشد، بی خوف باشد، خُب(خوب) معلوم می شود که بی ایمان است؛
همین که بلاخره به هر سختی به هر جان کندنی است چهار رکعت نماز می خوانیم معنیش این است که: پس ترس داریم ولی ترسِ همچین آبکی!
سخت مان هست نماز خواندن، سخت مان هست روزه گرفتن، زکات دادن، دروغ نگفتن، شهوت رانی نکردن، سخت است؛ ولی، به هر نکبتی و به قول هراتی ها به هر پِیسی هست تحمُلِش می کنیم؛ اگر این نباشد خوب ایمان نیست.

نظر خواجه این است که: آن کمینه ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!

که بی بیم، ایمان را روی نیست و بی بیم را، ایمان نیست!
امکان ندارد بدون بیم، ایمان تحقق پیدا کند! و آنیکه بدون بیم هست، ایمان ندارد!
و نشانه های بیم! هاء! این خیلی زیبا است: آنکه ادعا می کند ما: بیم داریم!
نشانه های بیم: ناپیدایی ست؛ خودش را گم کرده! تسلیم شده! در احکام محو شده! در فرامین گم شده! پیدا نیست!
فرمان محض شده، عبودیت محض شده، تسلیم محض شده، از او جز امتصال امر، یعنی فرمانبری چیزی مشاهده نمی شود!
عده ئی هستند که از آنها جز هوا، مثل بنده حقیر فقیر سرتاپا تقصیر: جز هوا، جز هوس چیزی پیدا نیست! سالکی که در میدان خوف به سر می برد از او:
جز انتصال امر، جز کنش در جهت های مختلف و ابعاد مختلف فرامین حضرت دوست، چیزی مشاهده نمی شود؛
اگر می خورد به دستوره (بدستور است، هست)، اگر می خوابد به دستور است، اگر دعوا می کند به دستور است، اگر صلح می کند به دستور است، اگر می خندد به دستور است و اگر می گرید و می گریاند باز هم به دستور است.

ببینیم، کُنِشهای افراد، آیا فرمانبرانه است؟ یا نَه، نفس محورانه؟
اگر تابع نفس خود هستند، بی بیم اند و بی بیم را ایمان نیست؛ و اگر تابع ربّ اند، خوشا به حالشان!

به هر حال، این کمترین ترس، آرایش یا پیرایۀ اینان است و خواجه حرف خوبی می گوید، یک معیار خوبی به دست می دهد، می فرماید: هر کس را ایمان چندان هست که بیم است.
می خواهی بفهی چه مقدار ایمان داری؟ وزن ایمانت چه مقدار است؟ اوج ایمانت تا کجا است؟ ژرفای ایمانت تا کجای است؟ نگاه کن:
چه مقدار هراس داری؟ چه مقدار خوف داری از حق؟ از مقام رب؟ به همان میزان ایمان داری! لازم نیست کس دیگری قضاوت بکند؛ چون، اینجا عاقل و عقل و معقول، در یک جای اند!
حاکم و محکوم یکی هست.
حکم، حاکم و محکوم یکی هست
علم، عالم، معلوم یکی هست! سالک درینجا به کسی نیاز ندارد. خودِش، خودِش را وزن می کند و ایمانِش را وزن می کند، مرتبت ایمانِش را وزن می کند!

و اما دومی و دیگر ترس مقیم است و آن ترسی ست که:
یکم
اول بنده را از معصیت باز دارد؛ ویژگیهایش است!
سالک نگاه می کند که من دارای: خوف خاطر و گذرنده هستم یا نه، دارای خوف مقیم هستم؟
خوف در من، خانه کرده است؟ جای کرده است؟ مقام کرده است؟ بیرون نمی شود یا نَه؟ از این در می آید، از آن در می رود!
آنی که مقیم هست و خانه کرده است: اولین ویژگی این ترس این است که:
* بنده را از معصیت باز دارد! اگر گناه می کنیم معلوم می شود که هنوز خوفِت خوف مقیم نشده است! اگر عصیان می کنیم، حالا هر نوع عصیانی می خواهد باشد، هنوز دارای مقام خوف نشده ای! باید برگردی و این میدان را دوباره تجربه کنی، تلاش کنی، زحمت بکشی، جانِت را بسوزانی، هواهای نفسِت را به آتش محبت حضرت دوست بدی(بدهید)، تا کارت به مقام برسد!

و، از حرام وی را دور کند؛ دومین ویژگی اِش!

شخص دچار حرام نمی شود که، اتفاقاً افرادی مثل بنده کمتر دچار حلال می شوند و بعضی از حرام ها که بدترین حرامها، هم: نزد حق، نزد پیامبر، نزد قرآن، نزد شاه ولایت امیر مؤمنان هست، برای ما از هر حلالی، حلال تر شده؛ مثلاً دروغ!
در قرآن می گوید: علی لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ
ما راحت دروغ می گوییم! می بینید که برای شیطان فقط گفته شده لعنت و برای دروغگو!

کسی که خائف هست دروغ نمی گوید؛ گرفتار چنین حرامی نمی شود و این حرام در جانِش راه پیدا کرده نمی تواند و به قول بعضی از عزیزان افسارِش را به دست گرفته نمی تواند و این، یکی از ویژگیهای خوف مقیم هست!
اگر این خوف، به این مرتبتی از قوتّ و نیرومندی برسد، شخص را نمی گذارد که دچار حرام بشود؛
حالا، حرام که یک مورد نیست دو مورد نیست ده مورد نیست. به هر حال، از بس شنیده ایم ذهن مان پر است و از بس التفاط ننمودیم و عملی نکردیم برای ما خیلی همچین بی جاذبه بی اهمیت و بی هِراس جلوه می کند.

و سومین ویژگی

و عمل مرد کوتاه کند!

اگر به هر کدامی از افرادی مثل بنده یک لیستی بدهند، یک کاغذی بدهند، قلمی هم بدهند بگویند که: آرزوهای خویش را بنویس، چه مقدار آرزو داری؟ در رابطه با اقتصاد چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با سیاست چه آرزوهایی داری؟ در رابطه با هنر چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با زمینه های زندگی فردی چه آرزوهائی داری؟
از خانه که شروع کنیم یک هفته شاید وقت لازم داشته باشد تا بنویسیم که ما خانه ای که می خواهیم دارای چه ویژگی ها خواهد بود؛ فرشِش چگونه باشد، دیوارِش چگونه باشد، شیشه هایِش چگونه باشد، سقفِش چگونه باشد، لوسترهایش چگونه باشد، همین جور برویند(جمع بروید) دیگر!
اگر از لباس بپرسند همین طور! یعنی کسی که در مقام خوف است، چون می داند؛
خوب دقت کنند عزیزان!
به هر نکته ای و به هر محوری، به هر شیئی، به هر امری که توجه کند، توجه از او باز گرفته شده! کِی زیان کرده؟! چون، تا به او نگاه می کند چیزی را نمی بیند و وقتی به چیزی نگاه کرد، نگاه از او گرفته!
تا دل، به چیزی می دهد، دل از او پس گرفته است! و تا دل، از دلبر نگیرد به چیز دیگری داده نمی تواند!
و دل را وقتی از دلبر گرفتیم به چه بدهیم که از دلبر و مهر دلبر بهتر است و عزیزتر است و شریفتر است و ارزشمندتر است؟
منتها، خوف مقیم این سه ویژگی را دارد و هر کدام از این ویژگی ها جایگاه خاص، خیلی جایگاه برتر و زیبائی دارد!
بنده را از معصیت باز دارد و از حرام وی را دور دارد و عمل مرد کوتاه کند

و سیّم یا سوم
ترس غالب است
و آن ترس مکر است و مَکَرُو و مَکَر اللّه
دراین مرتبه، وقتی سالک مقام خوف را {که} از هر دو مرتبه می گذرد و{به} مرتبۀ سوم می رسد، یک هراسی او را فرا می گیرد که: اِحاطه اِش کرده نمی تواند و آن ترسِ از مکر است؛ نکند مکر الهی به سراغم بیاید؟
خوب، من که با این ضعفهای عجیب و عدیدی که دارم، آیا می توانم با خدا پنجه بدهم؟
با این عقلی که ندارم، با حضرت حق می توانم مقابله بکنم؟اگر مرا به مکر گرفت چه بکنم؟
اگر مکرو و مکر الله شد چه بکنم؟

و سیّم

ترس غالب است

و آن ترس مکر است، که حقیقت بدان ترس درست آید!
یعنی واقعیت ترس، گوهر هراس، -آنهم همان هراس محبانه و مهرمحورانه- گوهر ترس و حقیقت ترس به همان زمینه معین می شود و پدیدار می شود و روشن می شود و مسجل می شود و ثابت می شود؛ نَه بر زمینه های دیگری.

کلام شیخ، کلام خواجه لطایف بسیار زیبائی دارد!

و سیّم

ترس غالب است و آن ترس مکر است که:
حقیقت بدان ترس درست آید و راه اخلاص بدان گشاده آید و گشاده گردد؛
چون، گاهی ممکن است انسان خیالاتی بشود بگوید: خوب، ما امسال رفتیم به حج، پارسال هم رفتیم پرارسال هم رفتیم، سالهای آینده هم انشاء الله می رویم و مخلصانه هم می رویم؛ چه خبر داری که مکری در کار نباشد؟ و این مکر باعث بشود که اخلاص تو به هم بریزد و از اخلاص محروم بشوی!

لذا، اگر ترس مکر، جان سالک را فرا گرفته بود، متوجه هست که خلوصِش مورد اصابت آفت و آسیب قرار نگیرد.

و سوم
مرد را از غفلت آن، باز دارد!

همین ترس است که انسان سالک را اجازه نمی دهد که دچار غفلت بشود. غفلت درینجا غفلت از زمینه های دنیایی نیست: از محبوب غافل بشود و از مهر محبوب غافل بشود؛ که ماها الحمد الله بگوییم، همیشه غافلیم؛ حتی وقتی نماز می خوانیم سر به سجده می گذاریم سبحان ربی الاعلی و بحمده همان لحظه ای که سبحان ربی الاعلی و بحمده می گوییم، اتفاقاً یاد ما می آید تلفنِ که فراموش کرده بودیم؛ ترس مکر این کار را نمی کند.
در یکی از فرازهایی که در رابطه با میدان دیگر بود، فکر می کنم نَفَس بود گفتیم که، در آنجا سالک هراس دارد که نکند من بیش از همین یک نفس دیگر زنده نباشم؛
خیلی خوب، اگر قرار به این هست که بیش از این یک نفس زنده نباشم، این نَفَس را فدای محبوب کنم و در راه او بکار ببرم؟ یا فدای نفس کنم و در راه تحقق و آرزوهای نفسانی؟
اینجا هم، این ترسی که غالب شده، حاکمیت پیدا کرده، سلطه پیدا کرده بر هستیِ سالک، سلطنت و حکومت می کند، اجازه نمی دهد که غافل بشود از محبوب؛ غلبۀ این ترس، به سالک اجازه نمی دهد که از اخلاص دور بشود و یا دچار غفلت نسبت به محبوب بشود!
خواجه، برای اینکه ماها بهتر بفهمیم و سالک طریق الی الحق، زیباتر و رساتر و راحت تر بخصوص در میدان فقر، زمینه ها را دقیقاً بتواند ممتاز بسازد، از یکدیگر تشخیص بدهد، جدا بکند می فرماید:
و نشان مکر ده چیز است دقت کنند دوستان!

ببینیم ما داریم؟ یا نداریم؟
اگر نداریم به چنگ بیاوریم و اگر داریم تقویتش کنیم، متکاملش بسازیم، پُر بارش بسازیم.

و نشان مکر ده چیز است

اول
طاعت بی حلاوت
نماز می خواند، روزه می گیرد اما، شیرین نیست برایش. حلاوت ندارد، لذت نمی برد. از این قیام لذت نمی برد! باطنش منشرح نمی شود! نشاط روحانی پیدا نمی کند. از روزه هم همانطور، از حج همانطور؛ کَی خیلی با نشاط است؟
وقتی مردم می آیند رویش را می بوسند و می گویند: خیلی خوش آمدید، حج شما قبول؛ و هر چه مردم بیشتر بیایند و این حرف را بزنند آن نشاطِش بیشتر می شود. از خودِ حج، از خودِ نماز لذت نمی برد از تقبّل الله دیگران خیلی لذت می برد!

یک – طاعت بی حلاوت،
دو -اسرار بی توبه،
به غفلت، به بی ترسی، به بی بیمی؛ عادت کرده، پشت سر هم انجام می دهد اما، توبه هم نمی کند!
به گناه- حالا صغیره- عادت کرده، به دروغ گفتن عادت کرده، به حرام خوردن عادت کرده،
به چاپلوسی کردن عادت کرده، به غیبت کردن عادت کرده؛ ما که نداریم الحمد الله، داریم؟ غیبت که نمی کنیم؟
در بین ما مسلمانها چیزی که وجود ندارد الحمد الله غیبت نکردنه، چیزی که وجود ندارد غیبت نکردن است را عرض کردم! اسرار می کنیم به این کارها، اسرار دارد و توبه هم نمی کند. از این راه مُلوّس، نجس بر نمی گردد این دو.

بستن دَرِ دعا،
دَرِ دعا، دروازۀ دعا و نیایش به رویش بسته می شود؛ هر چی می خواهد از دیگران می خواهد!
انگار او چیزی نیست که کسی از او چیزی بطلبد کسی نیست کاره ای نیست! در حالی که دستور هست در حدیث قدسی داریم خداوند دستور می دهد به عیسی روح الله؛
یا عیسی! نمک دیگت را هم، از ما بخواه! بعد برو سرِ کوچه از نمکی بخر؛ اول توجهی بما بکن بگو خدایا! نمکی را بفرست سر کوچه، تا من از او نمک بخرم. بستن در دعا.
علم بی عمل؛
علم داریم که دروغ بد است، عمل نمی کنیم؛
علم داریم که غیبت کردن حرام است، مثل اینست که کسی گوشت برادر مردۀ خودش را می خورد؛ اما، غیبت هم می کنیم!
علم داریم که دور شدن از حق، ذلت به بار می آورد؛ راحت دور می شویم!
علم داریم که نزدیک شدنِ به اهل دنیا، حقارت می زاید، حقارت بار است، خِفّتِ وجودی به بار می آورد؛ اما، تلاش می کنیم کجا ببینیم: یک رئیسی، یک وزیری، استانداری، والی ای، اینی یااونی (این یا او).

حکمتِ بی نیت،
گاهی به حکمت دست پیدا می کند این شخص، اما نیتِ قرب ندارد! عین این علم، پیدا کرده چون نیت قرب نداشته، عمل کرده نمی تواند؛ حکمت بی نیت مصداقِش همینها است.
صحبتِ بی حرمت
در مجلس نشسته است احترام هیچ کسی را نمی گذارد! به هر کس هر چه خواست غلمبه(غ یا ق؟) پرانی می کند؛ این نشانۀ مکر است؛ گونده(گنده؟) گوئی دارد و حرفهای زشت هم از دهانش راحت بیرون می شود.

هفتمی بستنِ دروازۀ تزرع
زاری و تزرع از او، که انابه باشد؛ میدان دوم بود یا میدان سوم بود، دروازۀ انابه به رویش بسته می شود.

صحبتِ با بدان،
عادت می کند با بدان: صحبت داشته باشد، مصاحبت داشته باشد، نشست و برخاست داشته باشد، هم نشین باشد.

و بَدَتَرِ از اینها!
یعنی بدترِ از این همه، دو چیز است و آن دو چیز که زادۀ مکر است و بدتر از این، دو چیز است که:
بنده را ایمان دهد، نه یقین؛
عین ایمان بنده، ایمان خود من! ایمان دارم علی الظاهر به اینکه: او یگانه هست ولی یقین ندارم؛
ایمان دارم که او رزاق است اما، از این می طلبم! چرا؟ چون یقین ندارم.
ایمان دارم که او جبار است اما خواستهای خود را جبیره از دیگران می کنم، از دروازۀ این و آن!
ایمان دارم که او بصیر است در محضرِش -او که بگذر- در حضورش گناه می کنم!

و بَدَتَرِ از همه این است که بنده را: ایمان دهد بی یقین یا، بنده را با بنده گذارد؛
سرو کار انسان را به بنده های لم یحصل می کند. رابطۀ خودش را قطع می کند؛ کاری که امروز دقیقاً میان ما مسلمانها به شدت حاکم است متأسفانه و آن هم نه در یک مورد در دو مورد در خیلی از زمینه ها و موارد! سر و کار ما شده است با یکدیگر؛ همه لذا، یکدیگر را می چاپیم و همه یکدیگر را وسیلۀ ترفع قرار داده ایم؛
ولی، اگر سالک بتواند از دام این ده چیز رهایی یابد و آن موارد قبلی را رعایت کند به کمال تمام، میدان خوف را سرافرازانه طی کرده است و آمادگی پیدا می کند تا به عنوان شخصیتی برتر به میدانی برتر قدم گذارد.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 32: تواضع

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت:سخنرانی 32:8
میدان سی و دوم تواضع
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین
الحمد و ثنا لعین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

باز هم عرایض ما پیرامون یکی دیگر از میادین کتاب مستطاب صد میدان دور خواهد زد و آن میدان تواضع می باشد. خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«از میدان فقر میدان تواضع زاید» و اهل ادب و زبان، تواضع را فروتنی و فروع ایستادن معنا کرده اند؛ یعنی: ابراز شکستگی و اظهار کهتری؛
شاید شخص از نظر «وجودی» بسیار بزرگ باشد ولی خودش اختیاراً ابراز کهتری و کوچکی می کند و ابراز شکستگی در برابر دیگران می نماید.
آیه ای که حضرت شیخ برای این میدان برگزیده، بسیار زیبا و نِکات بسیار ارزشمندی را ارائه می کند! آیۀ شصت و سوم از سورۀ مبارکۀ فرقان که می فرماید:
وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا
خود آیه، نکته هایی که دارد؛ اهل تواضع را:
اولاً، عباد رحمن می گوید! یعنی: مرتبۀ عبدیت اینها را مُهر می کند و تأیید می کند که اینها به مرتبۀ بندگی رسیده اند. اینها عبداند و خویشتن را در مرحله و مرتبۀ عبدیت می یابند- یک –
نمی گوید: عباد الله، بلکه می گوید: و عباد الرحمن! برای اینکه: اسم مبارک رحمن و فیضی که از طریق اسم مبارک رحمن نازل می شود چیزی هست فراگیر و مِهرِ پاینده و مستمر را، برای ما ابلاغ می کند و تفهیم می نماید.
نکتۀ دیگری که این آیه برایمان روشن می دارد این هست که: اینان در خاک دان، در محل تصادم ها و تخاصم ها که ارض باشد، زمین باشد، کار آسمانی می کنند. نگرشی آسمانی دارند، نگرشی رحمانی دارند.
دنیا: محل تخاصمه{تخاصم است}، محل منیت و انانیت هست، محل بر خویش و به خویش کشیدن است؛
محل ایثار نیست، محل دهش نیست، محل حرص است، بیش خواهی هست؛ ولی، عباد الرحمن در همین محل و مکان مَنِشی الهی و ربانی را پیشه می کنند؛ در زمین کار خدائی می کنند؛ در خاکدان کار خلق رحمن را انجام می دهند!
به هر حال، مَشیَ که می گوید، چون بعضی از تفاسیر مَشیَ را گام برداشتن و گام زدن و راه رفتن و روش به اصطلاح عملیِ گام برداشتن گفته اند؛ در حالیکه اینجا به مفهوم منش هست، خُلق هست، عادت هست، عادتِ اینها شکستگی بودن هست! تزلل نمودن است! اظهار فروتنی و کهتری هست.
به هر حال، این برای عباد الرحمن یک منش عملی هست که در این منش فروتنانه با خلق برخورد می کنند و آن به قول خواجۀ انصار رحمة الله علیه سه چیز است:
«تواضع خلق را و دین را و اولیاء دین را»
منش اینان، رفتار اینان، دأب اینان، خوی و خصلت اینان، در این سه رابطه مشخص می شود و در هر سه زمینه و در هر سه حوزه از خود تواضع نشان می دهند و متواضعانه با زمینه برخورد می کنند.
اما، تواضع دین سه چیز است! عباد الرحمن که اهل تواضع هستند وقتی در رابطۀ با دین می خواهند متواضعانه برخورد بکنند این سه منش و رفتار و روش را دارند:

اول
می فرماید: رأی خود برابر دین وی، باز نداری؛

که متأسفانه، یکی از بدترین خصلت هائی که ما مسلمانها بدان گرفتاریم این هست.
ما در برابر حکم او، از خود حکم می تراشیم. در برابر فرمان او توجیه گیری می کنیم.
او می گوید: راست بگو و دروغ نگو!
می گوئیم: که اگر دروغ نگوئیم که در شرایط امروز زندگی نمی شود. اگر راست بگوئیم که کاسبی نمی توانیم، اگر تقلب نکنیم، که سیاست ما به شکست مواجه می شود؛
سیاست یعنی: دروغ و این یعنی: خدا را متهم کردن به نفهمی!
ای خدا! تو چون: سیاست نمی دانستی، چون اقتصاد نمی دانستی چنین حکمی کردی! ما که تجربه کردیم تجربۀ ما از تو بیشتر است، در تجربه دریافتیم تا دروغ نگوییم کاسبی نمی شود؛ ولی، چون تو کاسبی نکرده بودی، بی عقل بودی، خرد باخته بودی، همچین حکمی کردی!
می بینیم که موضع گیری چی کار می کند؟ کار را به کجا می کشاند؟ ظرافتهای باطنیش کجایه؟ (کجا است) درست، دهن کجی به خداوند کردن و حق را متهم کردن!
اهل تواضع آنهااند که می گوید: وقت جهاد است فرزندت را بفرست که کشته شود! می گوید چشم! نمی گوید اگر کشته شد به من چه می رسد؟ به تو همین می رسد که فرمان حق را قبول کردی و پذیرفتی! از این بالاتر مگر سرمایه ای هست و چیزی بالاتر از این هست که به تو برسد؟

وقتی می گوید: حرام نخور! مخور! خُب، چی به ما می رسد؟ همین که:
حلال به تو می رسد –یک-
همین که حرام در تو سرایت نمی کند و حقیقت وجودیت را در چنگال خویش نمی گیرد، کمه؟ (کم است؟)!
تو را از اسارت در می آورد کم است؟
تو را از این ذلت در می آورد کم است؟

اول
رأی خود، برابر دین وی باز نداری
قرار ندی در برابرش، مصلحت دید خودت را، برداشت های خودت را، تجربه های خودت را در برابر احکام الهی قرار ندهی! روی در رویشان قرار ندهی و همطرازشان و مساوی و موازی با آنها قرار ندهی، -این یکی از زمینه هایی که مربوط به تواضع در دین می شود-.

و دوم
و بر رسول وی اِسناد نجوئی،

گاهی شده متأسفانه! کم هم نَه، و برای جهان اسلام واقعاً شرم آوره(آور است) و برای مسلمین واقعاً خفت آور است؛ ما کتابهای زیادی داریم که در این کتابها گفته شده: روبی عن النبی (چک شود )
اسناد دادند که آنچه بعد از این میآید پیامبر گفته، در حالیکه پیغمبر خبر ندارد، حدیث های جعلی چقدر است؟ حدیثهای بی پایه و بی مایه چقدر زیاد بوده؟ که خوب، الحمد لِلّه در زمان ناهذا، دارد تلاش می شود تا اینها تمحیص بشوند. صحیح از غیر صحیح جدا بشود. آنیکه مستند به قول نبی هست و ولی هست از آنیکه نیست تمیز بشود تا خلق الله دچار انحراف در زمینه های مختلفِ مختلف نگردند. و بر رسول وی اِسناد نجوئی!
چون تا زمان خواجه علیه الرحمه متأسفانه، هنوز بستن دروغ به پیامبر رواج داشته و احادیثی جعل می کردند می گفتند: روبی عن النبی! و ایشان تأکید می کند که اگر می خواهی در دین متواضعانه برخورد کنی چیزی را به پیغمبر مستند نسازی و از قول او دروغ نبافی.

و سوم
و برِ دشمن خود، حق را رد نکنی!

که این هم باز از گرفتاری های جهان اسلام هست و ما مسلمانها گرفتار هستیم؛ اگر دوست ما، یک حرف چرندی می گوید تأییدش می کنیم؛ یک حرفِ بی استنادی را می گوید، غیر منطقیِ را می گوید، غیر عالمانه را می گوید و همانطور که عرض کردم در یک کلمه، چَرَند تأییدش می کنیم!
ولی، اگر دشمن بود، متأملانه برخورد می کنیم؛ اگر به خصوص به بخشی یا به بُعدی از ابعاد زندگی خود ما، یا آنهایی که با ما در ارتباط هستند برخورد داشت و خیال کردیم که به زیان ما یا زیان اطرافیان و دوستان ما هست حق را می پوشیم، رد می کنیم، قبولش نمی کنیم، می گوییم: نه اینطوری نیست! توجیه گیری می کنیم به هزار و یک توجیه متوسل می شویم. به هزار و یک مایۀ از ذلت، خودمان را می آراییم تا حق را رد کنیم. بعد می گویند چرا؟
می گوییم: بابا! این دشمن بود!
و بَرِ دشمن خود، حق را رد، نکنیم -این سه-!
سالکی عاشق، که در میدان تواضع به سر می برد تواضعش در برابر دین همین سه چیز است؛

در برابر احکام مطلق، تسلیم است
در برابر قول نبی، از خود چیزی بر او نمی بندد
و در رابطۀ با حق تسلیم است: چه دوست باشد، چه دشمن و اگر چنین کرد در این بخشی از میدان تواضع کامیاب هست و سرافراز و الّا باید برگردد و دوباره راه را طی کند و گام به گام، لحظه به لحظه، مرتبه به مرتبه، مرحله به مرحله، بُعد به بُعد، جهت به جهت، گوشه به گوشه جلو بیاید تا از این بدبختی دامنش را و دامن روحش را و روانش را و عقلش را نجات بدهد!

و اما مورد دوم یا بخش دیگر؛ و تواضع اولیاء را سه چیز است!
آنهایی که نزدیک به حق اند، ولّیِ حق اند، دوست حق اند، اگر در برابر ما از جانب خداوند تبارک و تعالی و برای ما به عنوان پیشوا معرفی شده اند؟ که خوب، این عالیترین مرحلۀ وجودی این اولیاء هست.
اگر به عنوان پیشوا معرفی نشده اند- ولی-، در مسیر حق اند و تحت ولایت حق عمل می کنند و طی طریق می کنند و یقین داریم که اینان دوستدار حق اند و دوستان خدای اند و مُدافع احکام الهی هستند و مجری برنامه های حق اند؛ اینها اولیاء هستند و سه چیز می تواند در این مرحله و در رابطه با اینان نمایشگر تواضع ما باشد، تواضع سالک باشد؛

اول
قدر ایشان ز بَر قدر خویش دانی، نَه زیر قدر خویش؛
آنها را از خود برتر بشماری و انسان!
خوب دقت کنند عزیزان!
تا از دام نفس آزاد نشود!، این کار را کرده نمی تواند؛
ما خیلی هارا دیدیم و شنیدیم صاحب اسم و صاحب رسم و صاحب مقام که وقتی پای برخورد متواضعانه با اولیاء حق رسیده، نه تنها قدر آنها را زیر قدر خویش کرده اند، دانسته اند که بلکه: دستور داده اند شما اینطوری باشید، دستور دادند شما فرش مان را ببوسید، کفش مان را ببوسید، نعلین ما را ببوسید، گوشۀ عبای مان را ببوسید؛ یعنی چی؟! تو که اسیری! داستانِ تو، همان داستان سلطان جائر عباسی هست با طاووس! تو که هنوز سگ نفست هستی! دستم را ببوس! جلوی من حرکت کن! متواضعانه با من برخورد کن!
یعنی چی؟ تو این کار را باید بکنی اگر خوب است؟ ای پلید! اگر خوب است تو بکن. اگر اینگونه تواضع خوب است خودت بکن، چرا وقتی چیزی خوب است به دیگری نمی دهی؟! کسانی که متأسفانه گرفتار این دام هستند، خود برتربینی یک مریضیِ روانی است، یک مریضی نفسانی است. نشانه اش این است، نشان این است که این شخص:
اسیر نفس است، ذلیل نفس است، در بند منیت است هنوز خدا را نیافته! تا خودش را تسلیم خدا بکند، نیافته.
به هر حال، سالک، سالک واقعی نه تنها از این دغدغه و درد و خجلت و سرافکندگی و ذلت و حقارت و زبونی و سگ صفتی آزاد است؛ که تلاش می کند درین رابطه همیشه قدر ایشان را، ز بَر قدر خویش بشمارد و بدارد نه زیر قدر خویش، بالاتر از خود بشمارد؛
عرض کردیم خوب دقت کنند عزیزان!
ما نمی گوئیم که: سلمان از علی(ع) بهتر بود! ولی علی(ع) وقتی سلمان می آمد از جای بلند *می شد. اینجا معنایش این نیست که{{{ سلمان }دقت شود}}به دیگران می فهماند آی مردم! سلمان از من بهتر است؛ نِه! می خواهد تواضع را برای دیگران بیاموزد، به من بدبخت سیه روزگار تبه روزگار بفهماند که: تواضع در برابر سپید موی که عمرِش و تجربه اِش تجربه های متعددش بیشتر است، بر تو لازم است از او احترام بکنی و خودت را در برابرش فروتنانه نشان بدهی، نه اینکه ثابت کنی!

گفتیم تواضع، شکستگی نمائی هست! کهتری نمودن هست، نِه اثبات کردن و این کار را می کردند؛
«قدر ایشان و ز بَر قدر خویش داری»! از خویشتن ایشان را اکرام نمائی!

دوم
این هم یکی از ظرایف مقام تواضع است و میدان تواضع است:
گاهی من از جیب خود دیگران را اکرام می کنم، گاهی از سفرۀ خود اکرام می کنم، گاهی ماشین خودم را به دیگری می دهم که سوار بشود خودم پیاده می روم، گاهی از باغ خودم برایش اکرام می کنم، گاهی از جان خود اکرام می کنم؛
او جائی که(آنجائیکه): از جان، اکرام کردی، از جان مایه گذاشتی، از عقل مایه گذاشتی، از دل مایه گذاشتی، از اخلاص مایه گذاشتی، از ایثار مایه گذاشتی؛ این را می گویند!
از خویشتن، ایشان را اکرام کن! نه از دارائی های برونذات، که دارائی های برونذات ارزشی ندارد!
تو، ده تا باغ داری، دو تا را اکرام می کنی برای یکی از اولیاء الهی یا دو تا از اولیاء الهی اینکه هنری نیست!

اگر در راه سیر و سلوک، از آنچه خدا به تو داده به او دادی این را می گویند!
اگر تلاش کردی دستش را بگیری برسانی به آنجائی که مرضّیِ حق است؛ دخالت و حسادت نکردی به این می گویند: از خویشتن ایشان را اکرام کردن!

و سوم

از ظن بد خویش، ایشان را آزاد داری!

این هم یکی از گرفتاری هایی هست که ما داریم! آنهائی که: خود محوراند، خود بین اند، خود گرایند؛ صدها و دهها و هزارها خوبیِ طرف را که اولیاء حق است نمی بینند، یک اشتباهی اگر کرد، بعد برای این اشتباه دهها زمینه، زمینۀ خیالی و وهمی تعبیه می کنند و نسبت به او گمان های بدی را در خود ایجاد می کنند؛ اینجا دو تا مطلب است:
یکی اینکه:
اولیاء الهی را، بدنام و بدکردار و بدرفتار و بدپندار، نپنداری و ظن بد به آنها نداشته باشی! شاید اشتباهی کرده باشد؛
تو از کجا می دانی که اشتباهش را خدا نبخشیده باشد؟
تو از کجا می دانی که: این اشتباه را غافلانه و ناآگاهانه و برای رسیدن به یک امری بسیار عزیز و عالی انجام داده باشد، و چون خدا می دانسته است که هدفش چه بوده، نه تنها او را نگرفته که به او چیزی هم داده، از کجا می دانی؟!
ظن بد نباید ببری- یک –
و مهمتر! ای آقایی که! در میدان تواضع به این مرحله رسیده ای و می خواهی شأن قلب تو بالاتر از اینکه لجنی چون، گمان بد در او جای بگیرد! چطور شده اگر استکانی داشته باشی دوست نداری لجن مال بشود! اما دلت چی؟ به لجن ظن بد، آن هم به ولیِ حق؟
یعنی: دل، ارزشش و طهارتش و صفایش و لازمۀ طهارت و صفایش از یک لیوان هم کمتر است؟
به هر حال، کسی که در میدان تواضع بسر می برد و در رابطۀ با اولیاء حق برخوردار است باید این سه مسئله را شدیداً و عمیقاً و دلسوزانه و محترمانه در نظر بگیرد و الا باید برگردد.

و اما، در رابطۀ با تواضع حق جل جلاله، می فرماید: تواضع حق جل جلاله را سه چیز است

اول
فرمان او را خوار باشیم! خوار بودن یعنی چی؟ خوار، همین خواری که ما در: خ و ا ر، نوشته می کنیم؛
بعضی از لغت شناسها معتقد اند که: ریشۀ این خوار، از آن خاری هست که می گوئیم: خ. ا. ر. یعنی خار، خاری که در راه سبز می شود؛ چرا؟
در بین چیزهای سوختنی و آتش گرفتنی و پذیرفتن آتش، هیچ چیزی از همین خار، هیچ سوختنیِ دیگری بیشتر و پیشتر و آمادگی و آماده تر وجود ندارد.
شما یک جائی، در یک دشتی، اگر دو تا بوته را آتش بزنیم، جرقه های این بوته که به سایر خارها برسد آنها هم آتش می گیرند؛ یکی از معانیِ زیبای این جملۀ خواجه این است نمی گوید که: فرمان او را خوار باشی یعنی نمی گوید: مطیع باشی؛ می گوید:
«برای آتش گرفتن و گرفتن نور فرمانش آماده باشی، آمادۀ برای سوختن در راه فرمانش باشی
آمادۀ آتش گرفتن در راه فرمانش باشی، آمادۀ نیست شدن در راه فرمانش را داشته باشی» این تواضع در برابر حق است.

دوم

«زیر حکم وی پژمرده باشی»

از خود در برابر حکمش هیچ گونه حضوری نداشته باشی! هیچ گونه اراده ای نداشته باشی! جز پذیرش چیزی نباشی!
شما شیشه را در نظر بگیریم! رنگ را هم در نظر بگیریم! رنگ را می ریزیم شیشه نمی پذیرد؛
یک خاک رُس، در نظر بگیریم! رنگ را هم در نظر بگیریم تا می ریزیم تا عمق خاک فرو می رود. جان خاک گیرنده است؛ خصوص خاک رُس باشد. او رنگ را می پذیرد این نمی پذیرد!
تو هم: در برابر فرمانِش، فرمانِش را از خود کنی و تا آخرین لایه های وجود، او را فرو کشی و بعد رنگ مصداق حکم را بگیری؛ اگر این کار را کردی، در برابر حق متواضعی، اگر نکردی چی؟
اگر نکردی خدای نخواسته همانه(همان است که) تو کی هستی که ما نیستیم؟ خدائی،! باش، برای خودت خدائی، ما هم بلاخره شخصیم؛ این طور می شود!
ظاهرش هم اینطوری نیست، جرأت نمی کند کسی همچنین غلطی بکند، جز حقیر بدبختی مثل بنده؛ ولی خوب، واقعِش همین است، تحلیل که بکنیم به همین می رسیم!

وقتی در برابر حُکمِش بی توجهی می کنیم، شانه بالا می اندازیم یعنی چی؟
یعنی تو کسی هم هستی؟! تو ارزش این را هم داری که ما شانه بالا نیاندازیم و شانه فرو بیاندازیم؟
تو اصلاً ارزش این را داری که ما بپذیریم، پذیرا باشیم، اطاعت کنیم؟ تحلیل مطلب همین جا می کشد؛
زیر حکم وی، پژمرده بودن!

و سوم

در یادکرد وی، حاضر باشی؛

عالی ترین مرحلۀ تواضعِ به حق -از یک طرف- عالیترین مرحلۀ بندگی که در آیت آمد:
وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا
عالی ترین مرتبه که مراتب، شخصیت های بسیار عظیم است از پیامبران و اولیاء، شان همین است که اینها به عالی ترین مرتبۀ وجودی که می رسند:
همیشه در یاد حق اند و حاضراند در برابر یادش حاضرند و هیچ گاه غیبت ندارند، غایب نیستند؛ و تویی که، از اینکه می خواهی این میدان را فتح کنی، اگر:
از مقابل یادش، از برابر یادش غایب شدی؛ حق، تواضع حق را به جای نیاورده ای!
و سالک می کوشد هیچ وقت غایب نباشد!
حال اینکه: چگونه به اینجا می رسد؟ با چه ابزاری به اینجا می رسد؟ با چه روشهایی به اینجا می رسد؟ باید بماند و برویم تا بیابیم و از حق استمداد بجوییم که ما را به آن مراتب از تواضع هم آشنا سازد هم عامل سازد.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمدوآل محمد.