دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 31: فقر

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت: سخنرانی:34:05
میدان سی و یکم فقر
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمّدُ لِلّهِ رَبِ العالَمِینَ
الحمد و الثنا لعین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمناء المعبود.

عرایض ما، پیرامون میدانی دیگر، از کتاب مستطاب صد میدان دور خواهد زد. خواجه در این رابطه می فرماید: «از میدان ذکر میدان فقر زاید» و دلیلِش هم روشن است.
در میدان گذشته سالک به نیازهای متنوعِ خودش آشنا می شود و می داند که سر تا پای وجودش جز نیاز و احتیاج، چیز دیگری نیست!
لذا، شایسته است تا میدان فقر را با ظرایفی که دارد، فتح نماید.
آیه ای که خواجه در رابطۀ با میدان فقر انتخاب کرده، آیۀ مشهوری ست که همگان شنیده اند:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ
شما، همه فقیرید! فقیر الی الله هستید و او هست که غنی است و محمود است و بسیار ستایش شده است؛ هیچ گونه فقری به دامان مبارکش نِه نشسته و نه می نشیند.

خواجه فقر را درویشی معنا می کند؛
درویشی: از دنیا به نیاز، به حد نیاز بسنده کردن است؛
مثلاً: غذایی که ما می خوریم! ببینیم چه مقدار نیاز داریم، به همان مقدار بسنده کنیم.
خانه ای که می خواهیم! به چه مقدار نیاز داریم، به چه کیفیتی نیاز داریم؟ به همان مقدار بسنده کنیم؛
مرکبی که می خواهیم! ببینیم، نیازمان به این مرکب تا چه حدود است؟ در چه حدی است؟ به همان نیاز بسنده کنیم؛ لباسی که می پوشیم همچنین!
به هر حال، درویشی، از دنیا به نیاز بسنده کردن است؛ چه مربوط به خوردنی ها باشد،
چه مربوط به پوشیدنی ها باشد، چه مربوط به سایر زمینه های رفتاریِ انسان باشد؛

گاه، انسان به تفریح نیاز دارد! اما، چه مقدار؟ به شادمانی نیاز دارد! اما، چه مقدار؟
به نشاط! نشاطِ جسمانی و نشاط روانی نیاز دارد به مقدار بسنده می کند، -این یک –

از دنیا، به نیاز بسنده کردن و از اهل دنیا به نیاز بسنده کردن؛
خوب دقت کنید، که مسئله ظریف است!
از اهل دنیا به نیاز بسنده کردن؛ انسانهایی هستند در جامعه، که همۀ محورهای:
ذهنی، خیالی، وهمی، عقلی و غیره؛ اینها را حب دنیا گرفته و ذوق دنیاداری و دنیا بیش داری، فرا گرفته است! اینها اهل دنیایند.

درویش کسی ست که: با ایمان، به حد نیاز برخورد می کند! اگر گفتند:
سلامُ علیکم، پاسخ خواهد داد. اگر نگفتند احوالت چطور است او هم نمی پرسد که حال شما چه طور است؟ بر خلاف دأب خیلی از انسانها که تا یک دنیا زده ای اهل دنیا را می بینند به اندازۀ سه مرتبه رکوع خم و راست می شوند.

*درویش با اهل دنیا به نیاز برخورد می کند؛ اگر از او می پرسند اهل دنیا؛
خوب دقت کنید! اهل دنیا از او می پرسند، نماز ظهر چند رکعت است؟ به اندازه ای که آنها را بفهماند جواب می دهد. مثلاً می گوید: چهار رکعت تمام! علاوۀ بر این حتی یک جمله بیشتر با آنها صحبت نمی کند.
و سوم
درویش از مولا به سماجت خواهِندگی دارد؛

با همۀ سماجت وجودی، دست به دامن مولا هست؛ با فکرِش دست به دامن مولا هست،
با خیالِش دست به دامن مولا هست، گرایشهای عقلیش برای گرفتن از مولا هست؛
به این می گویند: درویشی!

خواجه می فرماید: فقر سه گونه است.
در یک کُلیت: یا فقر اضطراری هست یا فقر اختیاری هست یا فقر تحقیق هست
و، برای هر یکی از این گونه های فقر، ویژگیهایی قایل شده است! می فرماید:
فقر اضطراری سه است.

یکم
فقر کفّارت است.

نکته ای را مقدمتاً به عرض رسانده باشم که: انسان گاه، دچار تنگ دستی می شود، دچار زیق معاش می گردد.
گاهی همین تنگدستی و زیق معاش، اضطراری هست، به اختیار خودش نیست، می خواهد که خرج کند و گشاده دستی کند اما ندارد و این نداشتن به اختیار خودِش نیست! جائی که به اختیار خودش نباشد به او می گویند: فقر اضطراری؛ چاره ندارد به هر دری بزند به گشاده دستی نمی رسد؛ چرا؟
دلایلش را خواجه می فرماید: فقر اضطراری سه است!
چرا این را مضطر کرده اند و به فقر اضطراری دچارش ساخته اند؟
اول
این فقر، فقر کفّارت است؛
یعنی: حق، به اضطرار، برای پوشانیدن و جبران گناه و سرکشی عبد، او را به این فقر اضطراری دچار می کند. اگر دچار این فقر اضطراری نشود سرکشی می کند، گناه می کند، به مجردی که به وسعت می رسد:
إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى ان راءْ وُسْتَغْنی همانطوری می شود؛
لذا، برای اینکه: سرکشی نکند و گناهش را بپوشاند و جبران گناه بکند؛ او را به فقر گرفتار می کند!
فقر اضطراری و نشان این فقر، کسی که می داند، سالکی که می داند من به فقر اضطراری گرفتارم و می خواهد این میدان را فتح کند دو تا نشان دارد:
یکی_ صبور است؛

صبر می کند. به همین فقر شکیبائی به خرج می دهد؛ به مجردی که متوجه شد، شکیب و صبر را پیشه می کند؛
و دوم

انتظار گشایش دارد؛

نشانش: یکی صبر است و دوم انتظار گشایش دارد؛ به زور خودِش، به فهم خودش، به تلاش خودش، به کاردانیِ خودش، معتمد نیست و متکی نیست؛ منتظر گشایش از آن طرف است.
حال! اگر فقیر، شکیبائی پیشه کرد و در انتظار رفع بود، مرتبۀ اول از فقر اضطراری را سربلند به پایان برده است!
و، دوم
فقر عقوبت است و نشان آن زیق و زجرت!
یعنی: حق، سالک را از طریق دچار ساختن به فقر اضطراری؛
خداوند: چون رحمان هست، چون رحیم هست چون رؤف هست؛ برای اینکه دوست دارد سالک خود را، سالک راه خود را: از طریق دچار ساختنش به فقر اضطراری در همین دنیا مجازات می کند، عقوبت می کند، عقوبتش را به عالم آخرت یا به عالم برزخ نمی اندازد، همین جا مجازاتش می کند تا دیگه به آنجا سرافکنده و خجل وارد نشود.
نه در عالم برزخ سرافکنده و خجل وارد بشود و نه از آدم هایی که در عالم برزخ رو سپیدند یا ملائکه و فرشتگان و همچنین در آخرت دچار آن سرافکندگی نشود.
نشانه ای که این فقر عقوبت دارد این هست که:
شخص دلتنگ است، احساس ملالت می کند، احساس بی قراری می کند، احساس تنگیِ معاش می کند، احساس سختی و فشار در زندگی می کند؛ اینها را دارد؛
اما، چون، مرحلۀ قبل را طی کرده، در انتظار به سر می برد و صبورانه این انتظار را پیش می برد!
و، سوم

فقر قطیعت است

که بدترین فقرهایی است که رابطه بین بنده و خدا دیگه قطع شده از طرف بنده و به دلیل بد رفتاری های بنده، رابطه قطع شده و این به فقری گرفتار هست که هیچ راه چاره ای ندارد؛
خواجه مثالی آورده است از قرآن کریم؛ عده ای را ذکر می کنند از انسانهای متنوع و از جملۀ آنها می فرماید:
**وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا ما آتاهم الله و رسوله واَن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا فإِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ {آیه }
عده ای از اینها کسانی هستند که اگر از صدقاتی که در دست تو هست ای رسول ما به آنها دادی راضی می شوند، از تو راضی می شوند و از خدای تو هم راضی می شوند؛ ولی اگر ندادی *وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ اگر به آنها ندادی غضبناک می شوند به تو خشم می نمایند و به خدای تو هم خشم نشان می دهند، نفرت نشان می دهند، سِخَت نشان می دهند!
ماها هم، گاهی همین طوری هستیم:
اگر فُلان خیریه برای ما چیزی داد خوشحالیم، راضی ایم اگر نداد فُحششّ می دهیم.
اگر فُلان دولت ولو دولت جائری باشد به ما چیزی داد خوشحالیم و اگر نداد فحشش می دهیم؛ ولو بهترین دولتها باشد! چی میگیریم؟ برای ما معتبر نیست؛ چون، «از دنیا خوشحالیم» و «به دنیا خوشحالیم» و برای چی می گیریم؟ باز مطرح نیست؛
اهل فقر، دستۀ اولشان همینها هستند!
و اما،
فقر اختیاری،
فقری که خود شخص آن را اختیار می کند؛ یعنی: زندگانی درویشانه را به همان شکلی که عرض کردم خودِش انتخاب می کند؛ می توانیم بگوئیم که:
تعبیر همان گفته ای هست که چند بار بنده به عرض رسانده ام و در یکی از اشعار هم منعکس شده: «داشتن و نخواستن» «توانستن و نکردن» انتخاب می کند؛
می تواند باغی برای خودِش تهیه کند، ماشین فلانی تهیه کند، خانۀ فلانی تهیه کند، نمی کند.
زندگی درویشانه را انتخاب می کند. می بیند به طور مثال من به خانه ای نیاز دارم که پنج تا اتاق، دو تا اتاق داشته باشد خوب است تزئینات هم نباشد مهم نیست همان کار را انتخاب می کند یعنی: قناعت را، نیاز را و محدودۀ نیاز خودش را، خودش تعیین می کند و بدون هیچ اجبار و اضطراری خودش انتخاب می کند؛ و آن فقر، که اختیار است نیز سه است:
یکی، درجه است و نشانِش قناعت!
کسی {که}فقر اختیاری را خودش انتخاب کرده در حدی که نیازهایش از هر زمینه ای برطرف می شود قناعت می کند. به همان میزان قناعت می کند؛
خُبّ، آن اهل درجه است! درجه می برد، بی درجه نیست! از نظر فیوضات و رحمات و نعمات الهی بهره هایی دارد و دارای درجه ای هست این اولین گام هست! و، دیگری،
*فقر غربت است؛ (قرب؟) که نزدیک کنندۀ به حق است و نشانش رضا است!

آقا امام حسن (ع) به ابوذر می گویند: یا ابوذر! چونی؟
می گوید: که خوبم یابن رسول الله! می فرمایند: چه گونه خوبی؟ می فرماید: فقر را از غنا بهتر دوست می دارم، مرض را از صحت، مریضی را از صحت، بهتر می پسندم! و رنج و سختی را از راحت بیشتر می پسندم؛ البته این مرحلۀ پائینی هست و مولایش که آقا امام مجتبی(ع) باشد به مرحلۀ برتری قرار دارد!
بعد می بیند که حضرت ساکت شده اند چیزی نگفتند. می پرسد: یابن رسول الله! مگر شما چنین نیستید؟
می فرماید: نه، «برای ما: فقر و غنا یکسان است، صحت و بیماری یکسان است، سختی و مشکلات و رنجها یکسان است؛ هر چه او خواست، ما به همان راضی هستیم و همان می خواهیم»

درجۀ دوم فقر اختیاری،

قربت به حق و نزدیکی به حق را مسجل می سازد تثبیت می کند

و سومینش فقر کرامت است که انسان به مقام و لقد کرمنا دست پیدا می کند؛
اینجا کرامت وجودش، کرامت می شود؛ از یک طرف: عزیز می شود، بزرگ می شود، کریم می شود! از دیگر طرف: دهنده می شود و نشانش ایثار است! خوب دقت کنید!
آنچه مازاد بر نیاز دارد می دهد؛
ماهی دویست هزار تومان حقوق می گیرد؛{درپائین صفحه ذکر شودکه سخنرانی درسال … در مشهد مقدس توده است.} ماهی صد و بیست هزار تومان مصارفش است، به آخر ماه نگاه می کند هشتاد هزار تومان اضافه دارد، می دهد، ایثار می کند. نگاه نمی دارد نمی ترسد؛
چون، به کرامت وجودی رسیده و به کریم نزدیک است؛ پُشتِش پر است هراس ندارد؛ خودِش انتخاب کرده و می بیند.
اگر مرحلۀ قلب را پشت سر نهاده باشد، یا به اواخر مرحلۀ قلب باشد، می بیند که از آن طرف منعی نیست و می آید؛ لذا، مثل چی می ماند؟ مثل اینکه: بلا تشبیع! بلا تشبیع! بلا تشبیع! {تشبیح؟}
شیر آب را باز می کنیم، سر شِلنگ هم به دست ما است؛ یقین داریم که آب به شِلنگ وارد شده و می آید. خوب، این طرف را رها می کنیم که گلها و گیاه ها آب بخورند؛ سالک در میدان فقر اختیاری، به درجۀ فقر کرامت که می رسد می بیند که دارد می آید لذا، پخش می کند،
ایثار می کند، هراس ندارد؛

و اما، سومین مرتبه و درجه ای از فقر، که فقر تحقیق است؛
فقر تحقیق این هست که: احساس و شهود فقر وجودی شخص، برای خودش علنی می شود؛ در باطن خودش، فقر را که مستقر است و وجودِ خودش را، که جز فقر نیست مشاهده می کند؛ به شهود عینی، فقر وجودیِ خودش را درک می کند -از یک طرف-
خیلی زیبا است این مسئله و مورد!
کسی که فقر وجودی خودش، برای خودش منکشف شده باشد یا به شهود فقر وجودی خودش، رسیده باشد دیگه از هیچ چیزی نمی ترسد؛ چرا؟
چون پشت سکه، شهود غنای خودش هست؛ می بیند که کسی از او غنی تر، جز خدا نیست و جائی که پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:
الفقر فخری و بِهِ افتخرو علی الانبیاء همین است.
وقتی می بیند که این آئینۀ دیگری هست و هر چه دارد از جای دیگری هست و همۀ موجودات هر چه دارند از جای دیگری هست و تأتیل در دهش و در رحمت رحمانیه و در فیض الهی و تجلیِ حق، ممکن نیست! راحت می شود، به این می گویند: فقر تحقیق! کاملاً راحت می شود. درینجا می بیند که حق، از طریق اسمایش، تجلیاتی دارد و این تجلیات تأتیل{تاطیل} بردار نیست؛ پس برای من هم می رسد؛ وقتی به اینجا رسید؛

در فقر اختیاری، انسان مثلاً وقتی ایثار می کند خوشحال است، لذت می برد، از اینکه ایثار کرده، می بیند کسی که نداشت، پیراهنی نداشت پیراهنی داده، همسری نداشت همسری برایش، پولی داده زندگیش را آماده کرده! خانه ای نداشت برایش خانه ای خریده لذت می برد، احساس انبساط باطنی می کند.
ولی در فقر تحقیق که می رسد چون خیلی از زمینه های دیگر را می بیند! که فرصت شرح و بسط نداریم و از موضوع کلام خواجه بیرون می شویم!

در این فقر و در شهود این فقر، حظی وجود ندارد! اگر هم می بخشد احساس لذت و انبساط نمی کند! حتی احساس مسئولیت و رفع مسئولیت نمی کند! که از طریق احساس رفع مسئولیت خوشحال بشود. همین طور بی خیال است. مثل یک ساعت که پنج دور را زده نه خوش است نه ناخوش! این هم همانطور هست چون به این یقین رسیده است.

حالا این مثال قبلی را دوباره تکرار می کنیم. {اگر شلنگ آب می بیند که آب از طریقش گذشت} و باغچه سرسبز شد خوشحال می شود؟ چون میداند که آب از منبع دیگری بوده! فرستنده کس دیگری بوده! دهنده کس دیگری بوده! من مَجرا بودم، اگر او نمی داد که من هم چیزی نمی داشتم حتی همین کار هم از عهدۀ من بر نمی آمد و عُرضۀ همین ارتباط و اتصال هم در من نبود.
لذا، حظّی نمی برد، لذتی نمی برد.
اگر عالم است از علمی که داده لذتی نمی برد. اگر عارف است از عرفانی که تزریق کرده به مرید و سالک حظی نمی برد. چون می داند که مجرا است و وسیله هست نه چیز دیگر!
نکتۀ دیگری که درینجا خیلی ظریفانه خواجه مطرح کرده می فرماید:
«حظ را در این مرتبه روی نیست، عصمت به دست رهی»
یعنی سالک و رهرو نیست! اینجا عصمت را به دو سه معنا گرفته اند:
منع، این کار،
منع، این فقر،
پرهیزی، از این فقر، پرهیز از شهود این فقر، به دست سالک نیست.
در واقع شهودش، از طریق شهود حضرت وهاب هست! از طریق شهود غنیِ مطلق هست، لذا نمی تواند از آن پرهیز بکند.

و سوم
نعمت را عدد پیدا نیست!

به دو معنا، به یک معنا آنکه: متوجه نیست که به من کم داده اند یا زیاد؟ پانزده قَران داده اند یا پانزده میلیارد؟ این عدد دیگه برایش گم می شود، بی مفهوم می شود این عدد، بر خلاف اهل دنیا که: وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ * الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ
هی صبح و شام ماشین حساب را می گذارد که: چقدر بالا شد چقدر پائین شد؟ چقدر زیاد شد چقدر کم شد؟ چقدر سود شد چقدر زیان شد؟ بابا! این عدد که کشتت، پدرت را در آورد. با عدد سرو کاری ندارد. نه به کَمِش اکتفا دارد نه به زیادِش و معنای دیگرش این است که:
وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا این می ماند که: اگر بخواهد نِعَمی که در این مرتبه ای از فقر خداوند به او عنایت می کند حساب کند و عددش را تعیین کند نمی شود و نمی تواند! نه تنها عدد را نمی تواند تعیین کند! شکر به سزا را هم به جای آورده نمی تواند؛ طاقت و توان شکر چنین نعمتی را هم، می بیند که ندارد.
در یکی از مباحث گفتیم: هر نَفَس که فرو می رود مُمِد حیات است و در این رابطه صحبت کردیم.
نکتۀ دیگری اینکه: و می بیند و مشاهده می کند که از مولا چاره نیست؛
از توجه به مولا؛ از التماس و استدعای به مولا، چاره نیست.
بین فقیر و غنی، رابطه ای هست که این رابطه و این ارتباط و این پیوند گسستنی نیست؛ نمی شود، هیچ کسی، قانون نیست که گسسته بشود، خیلی خوب، وقتی قانون نیست که گسسته بشود؛ وقتی بین من که فقیرم و حق که غنی ست ارتباط دائمی هست و من چی جوشی دارم؟ و چه دلهره ای دارم؟ و چه دغدغه ای دارم؟
و از طرفی، اگر ببیند که خوب، به من این همه رسید یا به فُلانی این همه رسید؛ چرا به من نرسید؟ به من رسید چرا به فلانی نرسید؟ به قول خواجه:
ناناوایست را چاره نیست!
یعنی: آن کسی که نالایق هست! کسی که شایستگی پیدا نکرده است. کسی که شایستگیِ رسیدن به فقر تحقیق را پیدا نکرده است؛ جز، دویدن به سوی غنیِ مطلق و جز، زاری کردن و سَرِ انابت به درگاهش مالیدن، چارۀ دیگری نیست.
حدیث داریم می فرمایند: خوب دقت کنید!
*و اِذا تم الفقر فَهُو اللّه.
نهایت نهایتِ فقر تحقیق به آن جائی می رسد که فقیر خودش را مظهری و مجلائی از حضرت حق می بیند؛ دیگر فقیر، خود را:
فقیر نمی داند- یک-
خود را نمی بیند –دو-
مظهری از حق می بیند سه،
و اذا تم الفقر فهو الله وقتی به اینجا رسید:
بار از دوشش گذارده می شود و جانش بالاتر از جان ملکوت و فرشتگان قرار می گیرد!
به قول یکی از عزیزان، در رابطۀ با یکی از عرفاء صحبت می کند؛ البته فکر نکنیم که شوخی آمیز هست. ظاهرش شوخی آمیز هست می فرماید:
وقتی فرشتگان بخواهند دوش فلان عارف را مسح کنند، دست به شانه اش بکشند، بدون وضو نمی کشند. اینطوری نیست که ما تنها وضو داشته باشیم. آنها وضوی مخصوص به خودشان را دارند؛ حال، آن چه وضویی هست؟ باید برویم و ببینیم! کار این شخصیکه به این مرتبۀ از دقتِ عارفانه رسیده است به آنجا می انجامد.
به هر حال، اگر سالک در هر کدام از این وادی ها و مراحل، چنان که شایستۀ دل مسافرش بود و هست چنانکه شایستۀ جان بی تابش هست، مراحل را عارفانه و عاشقانه طی کند؛ به مقامی می رسد که شایستۀ اوست؛ و میدان فقر را با سربلندی طی خواهد کرد و اگر دستگیری های خاصه، یعنی: رحمت رحیمیه، به سراغش رسید، به آن جایی می رسد که: در اواخر عرایض خودم به عرض عزیزان رساندم.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 30: تذکر

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی51:18دقیقه

میدان سی ام تذکر

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّهِ رَبِّ العالَمِینَ
الحمد و ثناء لعین الوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان پیرامون یکی دیگر از میادین کتاب مستطاب صد میدان، یعنی میدان ذکر دور خواهد زد. خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان تفکر میدان تذکر زاید»
و تذکر، رسیدگی دلسوزانه و ارزش یابانه و ارزش محورانه، به یادآوری ها و تذکرات است.
یعنی: اگر شخص به یادآوری ها:
اولاً، دلسوزانه؛
و ثانیاً، ارزش یابانه؛ برخورد کرد به این می گویند: تذکر؛ و علاوه بر این:
علاوه بر پذیرفتن، علاوه بر یادآوری هایی که ذکر کردیم؛ در تذکر، پذیرفتن احکام و زمینه های مربوط به خود یادآوری ها، حضور دارد و حضور بالفعل دارد؛ یعنی:
نه تنها کسی که مذکِر هست، یادآور هست، و با یادآوری ها در ارتباط هست به اینها رسیدگی می کند؛ بلکه دلسوزانه آنها را می پذیرد؛ و لذا خود خواجه علیه الرحمه می فرماید:
فرق بین تفکر و تذکر درین است که:
تفکر جستن است و تذکر یافتن؛ و از جستن تا یافتن فاصله خیلی زیاد است.

حال، یادآورنده کیست؟ حاضر است یا غایب است؟ یعنی: مذکر آنی که به یاد می آورد، آنی که تذکر می دهد، کیست؟ برون از من است یادر درون از من است؟ فرشته است یا ابلیس هست؟ مؤمن است یا فاسق هست.؟
به هر حال، بایستی توجه کرد و متوجه مذکر بود، هر چند در این میدان، سالک به قوای وجودیِ خودش تذکر می دهد.
از هر طرفی که جانش تذکری را دریافت و مذکری را دید، تذکر، این مذکر را به قوای وجودیِ خودش منتقل می کند. به طور مثال:
ما قبری را می بینیم. خود این قبر یک مذکر است. به ما می گوید: ای فُلان! تو نیز سرنوشتت این است. پایان کارت اینجا است! و وقتی عقل، این تذکر را دریافت به سایر قوای وجودی می گوید و یادآوری می کند که: پایان کار من و شما اینجا است؛
ای چشم پایان کارت اینجا است، ای گوش پایان کارت اینجا است؛ همین طور هر چیزی، برای سالک عاقل و دلسوز می تواند مذکر باشد و هر چه این مذکر، از نظر تذکری که می دهد و محوری که تذکر می دهد اوج مندتر باشد تذکر پربارتر و غنی تر است.

در این میدان، سالک به قوای وجودی تذکر می دهد و آنها را -خوب دقت کنند دوستان-!
و آنهارا از غیبت به حضور می کشاند؛
نسبت به مذکرها، گاهی انسان غافل است، غایب است؛ و مذکر از انسان گاهی غایب است؛
یعنی:
این استکان جلوی روی بنده گذاشته است؛ اما چون هوشم به جای دیگری هست، این را نمی بینم. این استکان با حضورش و با این آب داغی که داخل دارد به من در واقع می گوید، مذکر این است که اگر گلویت خشک شد بنوش. اما، آن قدر ذهنم به جای دیگری مصروف است که این را نمی بینم.
خود تذکر، قوای وجودی را از غیبت به حضور می کشاند و از حِجاب بیرون می آورد.

آیه ای که مرحوم خواجه عبدالله انصاری علیه الرحمه برای این میدان برگزیده: آیۀ سیزدهم از سورۀ مبارکۀ غافر هست:
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ.
متن این آیه و مفهومی که از این آیه به دست می آید و از کلمات این آیه و از سیاق این آیه بدست می آید این هست که:
سالکی که در این منزل به سیر مشغول است بداند که این تذکرات ریشۀ سماوی دارند؛ اینها رحمت ها و نعمت هایی هستند. رزقی هستند که از آسمان، خداوند برای تو نازل می کند.
اگر در قلبت می افتد، و اگر عقلت را متنبه می کند، اگر حواست را متنبه می کند باز هم ریشه در آسمان دارد، قدرش را بدان؛ و لذا، در پایان آیه می فرماید:
وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ جز آنهایی که مرتبۀ انابت را پشت سر نهاده اند، دیگران این معنا را درک کرده نمی توانند و از این تذکرات که ریشۀ سماوی دارد آن برداشت و آن سودی را که شایسته است ببرند، نمی برند!
به هر حال، علت دیگری هم هست و آن اینکه: همه چیز در دست حق است و در حوزۀ ارادۀ او و در حوزۀ فرمان او؛
لذا، تذکرات همه مائده های آسمانی هستند که به انسانی که سالکی که در این میدان به سر می برد افاضه می شوند و اهدا می شوند و هبه می گردند؛ بر این مبنا:
تذکر در واقع نوعی دستگیری از دل غافل و یا دل گمراه هست؛
شخص، خودش متوجه می شود که دلش از خیلی از زمینه های ربوبی غافل شده، بَهِش تذکر می دهد؛ یا خدای نخواسته جانش دچار گمراهی شده، بهِش تذکر می دهد و دستگیری می کند. از این دل او را از راه ناصواب، از موضع غفلت بیرون می کشد؛ از عادت، یعنی:
نوعی ماشینی شدن، نوعی فیزیکال زندگی کردن، به بیداری و بینائی اش می کشاند.
ماها عادت کردیم ظهر شد غذا بخوریم. شب شد بخوابیم. صبح شد پاشیم برویم سر کارمان؛ عین ساعت و پیچ و مهره های ساعت. همانجور که پیچ و مهره های ساعت نمی پرسند که چرا من این کارها را می کنم؟ ماها عادت کردیم که از خودمان نمی پرسیم:
چرا این کارها را می کنیم؟ چرا نون می خوریم؟ چرا بازار می رویم؟ چرا تجارت می کنیم؟
چرا تجارت نمی کنیم؟ به شکل ماشینی زندگی می کنیم.

تذکر برای سالک، از یک طرف دستگیری از دلش هست، دل غافلش! و از دیگر طرف بیرون کشیدن: این دل، این عقل، این احساس، این وجدان؛ از حالت ماشینی، از حالت ماشینی شدگی، فیزیکال شدگی به «بیداری به آگاهی به انتخاب» است؛ می توانیم بگوییم که:
«نوعی مهرورزی به سالک واقعی» یعنی: «به روح سالک، به جان سالک هست»؛
به جانی که مهجور افتاده، به جانی که به درد هجران گرفتار شده و به وادی هجران محکوم شده، نوعی مهربانی و مهرورزی به او هست.

به هر حال، اگر یک تقسیم بندی فراگیر را مد نظر بگیریم که تذکرها در کل چند حوزه را *می توانند احتوا بکنند، معمولاً از سه حوزه بیرون نیستند؛ و خواجه هم طبق دأبی که دارد کوشش می کند فراگیرترین حوزه ها را مورد توجه قرار بدهد و از جزئیات و استثناء های بسیار نادر می گذرد؛ می فرماید:
تذکر سه حوزه دارد؛ و یا به یکی از این حوزه ها تعلق می گیرد.
حوزۀ بیم دهندگی،
یکم
حوزۀ بیم دهنده
حوزۀ امید دهنده
و حوزۀ نیاز نماها
البته کلام خواجه، کلام مقلق و پیچیده ای هست و به همین جهت بنده نخواستم عین عبارت و عین واژه های انتخاب شده ی خود خواجه علیه الرحمه را انتخاب کنم.
به هر حال، تذکراتی که به ما می رسد، خوب دقت کنید!
یک
بیم دهنده اند.
یعنی: ترس آورند، هراسناک اند، خوف آورند؛ یا امید بخش اند، امید آورند، و یا اینکه: متذکر نیازهای ما، کمبودهای ما، فقر ما، انواع فقر ما می شوند.
در حوزۀ بیم دهنده ها، سالک به گوش ترس، ندای وعید را می شنود. میدانیم که ندای وعید یعنی ندای حول بخش، ندای تهدید کننده، ای انسان! اگر دروغ بگویی جایگاه تو جهنم است!
اگر اسراف کنی إِنَّ المُسرِفین كَانُوا من إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ. چه چیزی را می رساند؟
تهدید می کند که: اگر اسراف کردی از برادران شیطان می شوی: أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى القوم الظَّالِمِينَ
اگر ستم کردی، از خدا دور می افتی به لعنت گرفتار می شوی، این یک نوع تذکر است و همه متوجه وعید هست؛ یعنی گزارش های تهدید کننده که نتایج، نتایجی هست سخت و دشوار و فرا طاقت انسانهای حتی بسیار گردن کِش؛

بررسی کنیم در کل جریان زندگی، چیزهایی که ما می شنویم، تذکرهایی که ما می شنویم، از این سه معمولاً خارج نیست:
اول از همین بیم دهنده، یا امید دهنده و یا نیازنما؛
نیازهای ما به یادمان می آید. فقر وجودی ما را به یادمان می آورد. در این حوزه به گوش ترس ندای وعید را می شنود؛ گوشی که حقایق ربوبی را دریافته، گوشی که از آن میادین قبلی سربلند بیرون شده و با حقایق آشنا شده و با احکام حقایق آشنا شده(وبا حقایق احکام)
خواجه می فرماید:
تذکر بیم دهنده در سه زمینه روی می نماید و ممکن است در یکی از این سه زمینه ها باشد:
اول
بیمِ فزع و سنن پوشیده را می رساند
بیم دهندگی اش متوجه فزع و سننی هست که پوشیده هست.
فزع شما می دانید گریه و زاری را می گویند، ناله را می گویند. معنای دیگری هم دارد که اینجا مورد بحث ما نیست.
ما یک سلسله سنت های پوشیده ای داریم. که ما این سنت ها این قوانین را هنوز درک نکرده ایم.
از یک طرف خداوند می گوید: وقتی می دهی، ایثار کن؛ آنچه داری، بده؛ به اندازۀ نیاز، نگهدار؛
مازاد بر نیاز را بخشش کن؛ از دیگر طرف می گوید: اگر مثلاً: حتی پارۀ جگرت را می خواستی داماد کنی اسراف مکن! اگر می خواستی برای امام حسین(ع) جلسه بگیری اسراف مکن!
اِه! این چی کار شد؟ میماند انسان که سنت ها چیه؟
اگر دهش زیاد خوب است؟ چرا اینجا بد است؟
علتش این است که:
ما به قوانین مستوری که درین زمینه ها هست، آگاهی نداریم؛ و لذا دچُار شنیدن آن فزع و جزع و ناله و زاری و زمینه های مربوط به آن می شویم.
شنیدن تذکراتی که مربوط به قوانین مستورند؛ مثلاً: به ما گفتند کم بخور. ویا می گویند: کم بخور وگرنه مریض می شوی. این تهدید است دیگر؟
ما قانون کم خوردن را نمی فهمیم که چه قانونی بر این حاکم است؛ در حالی که وقتی می بینیم کسی بیشتر می خورد چاق تر و چله تر می شود بعد می گوییم:
خُب، اینکه بهتر شده، سرحال شده، چاق تر شده، در حالی که بعدها علم، بعضی از زمینه هایی {را}متوجه می شود که نخیر! این چاقی خودش مرض است. وقتی می گویند کم بخور برای *همین است؛ یا می گویند رفیق بد نگیر! ما، قانون حاکم برای ما پوشیده است؛ که: رفیق بد، چی کار می کند؟ چه تصرفاتی، در وجود ما می کند؟ در عقل ما می کند، در دین ما می کند، در هنر ما می کند، در خیال ما می کند، اینها را نمی فهمیم.

بدنیا دل مبند که نتایج سوئی دارد؛ این قوانین را نمی فهمیم.
به هر حال، همۀ اینها، اخلاص پیشه کن وگرنه همۀ عبادتهایت بی خود خواهد بود.
خود را وقایع کن وگرنه آفت می پذیری. اینها همه وعید است و همه هم مربوط می شود به زمینۀ بیم دهندگی؛ در همچنین جایی سالک چی کار می کند؟ دقیقاً این تذکرات را می پذیرد. درست است که بیم دهنده هستند، تهدید کننده هستند، دقیقاً بواسطۀ همین تهدید کنندگی اش می پذیرد و می کوشد به جانش منتقل کند، به گوهر وجودِش منتقل کند، به حقیقت نفسش منتقل کند و به آنها بفهماند که:
هاء! تذکر، خطر را اعلام می کند یا مذکر، خطر را اعلام می کند. به هوش باش اگر بی توجهی کردی جزا همانست که در پی گفته و تذکرش هست. چرا ما اینهمه بی خیال ایم (هستیم)؟ چرا از گناه هراس نداریم؟ چرا نسبت به زمینه های تهدید کننده، آن غیرت را نداریم؟ غیرتی که از ما بتواند حفاظت کند؛ به دلیل اینکه:
ما به این تذکرات و به این مذکر هیچ اعتنایی نداریم. ما جان مهجور خودمان را در میدان تذکر نیاورده ایم. از این بی خیالی و ناشنوایی جهان:
چقدر رنج می برد؟ چقدر زیان می کند؟ چقدر تهدید می بیند؟ آن هم با پوست بدنش لمس می کند؛خدا فقط می داند.

در حوزۀ اقتصادی، در حوزۀ اجتماعی، در حوزۀ سیاسی، در حوزۀ فرهنگی، در حوزۀ هنری؛
در محدوده های زندگی و کنش های فردی، در کنش های جمعی، این همه به حُکام گفته می شود: ستم مکنید! نمی شنوند.
اینهمه به سیاستمداران گفته می شود: با جان و مال مردم بازی نکنید.
این همه به تجار و کسبه گفته می شود این کار را نکنید. این همه به تلویزیون شب نشان می دهد که طرف را گرفته اند بی آبرویشان هم ساخته اند، جریمه اش هم کرده اند؛ جُرمش را این، قبول نمی کند این مذکر درونی مثل اینکه اصلاً مرده در این.

چقدر می گویند: اخلاق بد را دنبال نکنید؟
جوان های ما چقدر: با سوء رفتار گرفتارند؟ با سوء پندار گرفتارند؟

این جامعۀ امروز، جامعۀ بخصوص نسل جوان، به دلیل همین که از مذکرِ بیم دهنده دور افتاده یا نسبت به این مذکر پشت کرده، چه بدبختی هایی را که نمی بیند؟
یعنی جوان امروز، شأن جوان امروز جامعۀ اسلامی چه در افغانستان چه در ایران چه در جاهای دیگر همین است که الآن داریم ما؟ باید جوانان ما چنین باشند؟
درد دل زیاد است. فقط خواستم توجه داده باشم که:
سالک در میدان تذکر، مذکر و یا یادآوری های مذکر بیم دهنده را، به جان می پذیرد و با همۀ وجود و سرمایه های وجودی، از این تذکر:
پاسداری می کند؛ دلسوزانه پاسداری می کند، ارزش محورانه و ارزش یابانه پاسداری می کند.

از روزی که آدم علیه السلام مأمور به تبلیغ شد تا حال میگویند: خودت را به قیمتی کمتر از ارزش وجودی خودت مفروش!
ما به چه چیزها که خود را نمی فروشیم؟ گاهی به یک شیشۀ نوشابه، گاهی به دو تا بستنی، همین جور برویم دیگر؛ بگذریم!

اول، فزع و سنن پوشیده. تذکر بیم دهنده بود.
دوم

شنیدن تذکراتی که مربوط به سرانجام های نادیده و درد بارند؛
گاهی به ما تذکر می دهند، که ما خودمان سرانجامش را ندیده ایم؛ حتی انسانها ندیده اند. بسیاری از انسانها ندیده اند. کسانی که چشم دلشان و چشم قلبشان باز نشده و با ملکوت هستی آشنایی ندارند، ندیده اند. به طور مثال می گویند:
پایان هوس رانی بدبختی ست. چون، خودمان تجربه نکردیم و بدبختی، پوست بدن مان را داغ نکرده، قبول نمی کنیم.
ولی، سالک می پذیرد. درست است که خودت تجربه نکردی. پایان دنیا طلبی، فقر اخروی ست و پشیمانی جاوید، می پذیرد؛ این تذکر را می پذیرد.
پایان گستاخی در برابر ارزشهای ربوبی ذلت است و حقارت است می پذیرد. پایان کار را خودِش تجربه نکرده است؛ ولی می پذیرد.
پایان پشت کردن به خدا، بردگی ابلیس و شهوت و نفس است و افتادن در هزار و یک دلهره و دغدغه و اضطراب، می پذیرد؛ خودش هم تجربه نکرده، می پذیرد.
ببینیم اینها همه حوزه های بیم دهندگی است؛ بیم می دهند، این تذکرات همه بیم می دهند؛

و، سوم
شنیدن تذکراتی که مربوط به وقت نشناسی و به قول خود خواجه:
«شوریدگی وقت می شوند» مثلاً گفتند(گفته اند):
زمان توجه به خدا را، از زمان توجه به دنیا تمیز بده!؛ وقت نماز شد، بلند شو نماز بخوان دیگر! حالا درست است که ماشین حساب جلوی رویت گذاشته است و کار دنیایت نیم کاره مانده است؛ آن، از آن طرف داره می گوید: بیا! او هم کی داره می گوید بیا؟

زمان احترام نهادن به خود را، از احترام نهادن به دنیا، تمیز بده؛ این کار را می کند.
زمان افزودن بر خود را، بر زمان افزودن بر برون خود، ماشین خود، خانۀ خود، باغهای خود، پولهای خود، تمیز بده؛ وگرنه زیان می کنی! می پذیرد.
زمان صرف کردن آن سرمایه های حیاتی برای حیات ابدی را، از صرف کردنش در راه حیات فناپذیر تمیز بده! می پذیرد، راحت می پذیرد و اگر چنین نکنی به ضرر خودت است.

حالا بیاییم برگردیم به جامعه مان، به خودمان، به جامعه هیچی به هیچ کس کار نگیریم.

مایی (ما ها) که غیر معصوم هستیم؛ به خودمان برگردیم ببینیم از ترک این تذکرات و بی توجهی به این تذکرات بیم دهنده:
چه بلاها که به سر خویش نیاوردیم؟
چه ارزشها که به دست خویش و با پای خویش پایمال نکردیم؟
چه عزت ها را که از دست ننهادیم و چه ذلتهایی را که بر خود تحمیل نکردیم، در حوزه های مختلف؟
میدان تذکر خیلی مهم است، خیلی مهم است.

اگر دوستان که خداوند بر توفیقات شان بیفزاید همت بکنند تذکر را در قرآن مورد توجه، به عنوان یک محور خاص مورد توجه قرار بدهند به یک چیزهایی می رسند. بعد می بینیم که:
خودِ قرآن در تحلیل نهائی جز یک مذکر چیزی نیست شخص پیامبر اکرم(ص) جز یک مذکر چیزی نیست.
علی مرتضی(ع) به آن عظمت که هر چه عارف و هر چه سالک در عالم اسلام هست روزه خوار سفرۀ آن بزرگوار است؛ جز یک مذکر چیز دیگر نیست.
آیا درست است ما به این مذکرها پشت کنیم؟ بی توجه باشیم؟ پس:
به کی می خواهیم روی کنیم؟
از کی می خواهیم بشنویم؟
از کی میخواهیم بپذیریم؟

حوزۀ دوم، از حوزۀ تذکر، حوزۀ امید بخشی هست؛

سالک در این حوزه، با دیدۀ امیدواری به وعده های مذکر می نگرد؛ چون، هر چه در آنجا می گویند، هر تذکری که به عقلش می رسد، به قلبش می رسد:
کشفش می کند، درک عقلانی اش می کند، درک حسی اش می کند؛ امید دهنده هستند. هر جا نگاه می کند از این دسته می بیند یک امید به همراه است یک نوید، یک مژده بهِش می دهد.

تذکرهای رجامند نیز در سه حوزه قابل بررسی هستند که خواجه هم به اینها اکتفا کرده؛

یادآوری گفتار و کردار تائبان راستین؛

آنهایی که رفتند: گناه کردند، اشتباه کردند، بر خود ستم کردند؛ولی، برگشتند و توبۀ نصوح کردند، توبۀ دقیق کردند؛ بعد به ما می گویند که: فلان کار را نکن یا می گویند: فلان کار را بکن.
مثلاً: خیلی گناه کردیم؛ می گویند: عفو خداوند از گناه تو بیشتر است! این چیه؟
یک مژده است دیگر. ولی، ما آنقدر گناه کردیم که نگو! عفو او بیشتر است.
ما، عمر ما گذشته دیگر الآن به پایان کار رسیده ایم؛ با یک نظر همه را جبران می کند.
می بینیم مژده می دهد؛ تائب راستین مژده می دهد. {با یک نظر }می گوید: همه را جبران می کند.
تو با همین ده روز دیگر هم زندگی بکنی اگر برگردی همه جبران می شود، برگرد!

به این تذکرات که امیدوار کننده هستند و از ناحیۀ تائبان راستین هست گوش می دهند و اینها را می پذیرند.

دوم
یادآوری آنچه از جانب خدا، پیامبر، امامان و دیگران، در رابطه با شفاعت شنیده شده؛ اینها را می پذیرند.

در رابطه با شفاعت، ما مسایل زیادی داریم، شنیده شده؛ اما، همه امید است. اگر فُلان کار را بکنی و به فلان زمینه عمل کنی برای خود شفیعی درست می کنی:
یا «پیامبر» شفیع تو می شود یا «جانشینانش» شفیع تو می شوند یا «دخترِش که شفیعۀ محشر» هست، شفیع تو می شود.
دستگیری از همسایه کردی، همسایه شفاعتت می کند. دستگیری از یک مرغ کردی مرغ شفاعتِت را می کند و در این رابطه حرف ها زیاد گفته شده با وجود اینکه هنوز قیامت نشده و ما شفاعت را ندیدیم اما در دنیا دیدیم؛ اشتباه کردیم، کسی آمده و شفاعت مان کرده نزد بزرگتر از ما و آن بزرگتر پذیرفته.
آقا! این را گسترش بده. برسان تا به آنجائی که شایستۀ رسانیدن هست. در این حوزه، در حوزۀ شفاعت هر چه می گویند بپذیر و این تذکرات را غنیمت بدار و از آنها بهره بگیر و هی به جان خودت بگو؛ سالک همین کار را می کند.
کسی که در حوزۀ و در میدان تذکر قرار دارد اینها را به جان خودش هی منتقل می کند:
اگر به کتابی خوانده منتقل می کند، اگر از مذکری شنیده منتقل می کند، اگر از روحانی محل شنیده منتقل می کند، اگر از کودکی شنفته منتقل می کند، اگر از بزرگی شنفته با جان خودش هی تذکر می دهد؛ فلانی! از شفاعت یادت نرود؛ از زمینه های مربوط به شفاعت یادت نرود؛ تا چه کار بشود؟ تا از «یأس» بدر آید. سالک درست نیست مأیوس باشد؛ تا، « شوق و اشتیاق سلوک و استقامتِ در سلوک و تلاش و تپش و جهد در سلوک بیشتر بشود؛ تا ابزار و روشهای بهتر را شناسایی بکند و بر بگزیند» و از این ابزار و روشهای برتر و بهتر در جهت رشد خودِش و کمال خودِش بیشترین استفاده را بکند.
و سوم

یاد آوری نعمت هایی که خودش در زندگانی یافته؛

در حوزۀ نیاز شناسی و نیاز نمایی، سالک با زبان نیازمندی، لطف و فیض و منن حق را اجابت می کند؛ -حوزۀ سوم حوزۀ نیازنماها بود-

اگر کسی واقع بینانه به خودش نگاه بکند، در هر مرتبه ای که می خواهد باشد؛ در هر آنی و در هر جایگاهی متوجه خواهد شد که جز نیاز چیزی نیست.

انسان عین فقر است. عین نیاز هست. موجودی هست، یا بگوییم:
ظرفی هست که از نیاز درست شده، از ما ساخته شده و با همین نیاز ادامۀ وجود می دهد.
شما به من بگویید: از چه چیزی بی نیازید؟ تا من به شما بگویم: از همان چیزی که خود را بی نیاز می یابید و می دانید، در همان، چندین نیاز نهفته است.
خیلی دوست دارم عزیزان بتوانند یک موردی را پیدا کنند؛ یک موردی که احساس می کنند ما نسبت به این مورد بی نیازیم، تا بررسی کنیم و حلاجی کنیم و تحلیل کنیم و دریابیم و مسجل بسازیم که در همان چندین نیاز نهفته است.

ما عین نیازیم. از شش جهت نیاز، ما را احاطه کرده است و اگر از جانب بی نیاز، این نیازهایمان، از شش جهت برآورده نشود چیزی جز عدم، آن هم نه اینکه عدم وجودی، نخواهیم بود؛
و سالک در این حوزه و درین بخش در حوزۀ نیازشناسی و نیازنمایی با زبان نیازمندی، با زبان درخواست، با زبان استدعا، لطف و فیض و منن حق را اجابت می کند.

تذکرات نیازنمایانه هم، سه حوزه دارد؛ که کمی ظریف تر هست و کمی هم لطیف تر.

اول
یادآوری گفته هایی!
دقت کنید! به یادمان می دهند؛ که اتفاقاً تا جایی که بنده متوجه شده ام درین بیست سال اخیر، تقریباً این بخشی از یادآوری ها، از همۀ زمینه های دیگر بیشتر است.
یادآوری گفته هایی که در رابطه با آثار، بر برکتبار نیایش های سِری، ذکرهای خفی و مناجات های پنهان و تنهایی صورت می گیرد؛ چقدر گفته شده؟ کم گفته شده؟ یک بار، دو بار، ده بار؟
در یک جا(ی)، در دو جا، در ده جا؟ تأثیر دارد.
و وقتی این تذکر را سالک می شنود می کوشد که در حوزۀ نیایش های سِری تا آنجا که توان دارد از خود مایه بگذارد؛ در رابطه با ذکر خفی تا آنجا که توان دارد مایه بگذارد.
در یکی از مباحث گذشته داشتیم که قیمت نَفس را می داند؛ و لذا، در هر نَفس «سرمایه گذاری» می کند؛ و با هر نفس «سرمایه برداری می کند، سود برداری می کند»؛ بخصوص که اگر گاهی مثل خیلی از افراد مثل بنده دچار فراموشی می شود، دچار نسیان می شود، دچار غفلت می شود؛ تا، مذکری، تذکر نیایشهای پنهان و ذکرهای خفی و دعاهای تنهایی و گوشه ای داده می شود و ارائه می کند، با جان و دل و با همۀ هوش و حواس اینها را می پذیرد و می کوشد تا در زمینه از خود، عملاً آنچه را شایسته است نشان بدهد.

دوم
یادآوریِ گفته های نیاز نمایانه ای ست که؛ خوب دقت کنید! یادآوری گفته های نیاز نمایانه ای ست که: یا مربوط به اوایل خلقت مابوده و در عین حال نشاط بار اند.
می گویند: شما نبودید.
ما نبودیم و تقاضای مان نبود
و این یک واقعیتی است؛ خودِش، لطفِش، کرمِش، مرحمتِش، می آید؛ از هیچ، ما را می سازد و بعد به ما: عقل می دهد، کرامت می دهد، شخصیت می دهد، عزت می دهد، آقایی می دهد، چشم و گوش می دهد؛ یادآوری اینها خیلی مهم است ما این هارا داشتیم؟ یا به اینها نیاز داشتیم؟

اگر همان طوریکه در قرآن تمثیلاً آورده است؛ خاک و گلِ ما را درست می کرد، شکل ظاهری ما را درست می کرد؛ اما، به ما عقل و خرد و هوش و قلب و ایمان و اخلاص نمی داد؛ وقتی این را آدم فکر می کند و این تذکر را می شنود یک نوع نشاط انسان را می گیرد، که:
پس معلوم می شود من آن طوری هم «بی ارج و بی ارزش نیستم». یک چیزی هستم که او متوجه به من شده است و این همه سرمایه گذاری در رابطه با من کرده است؛ حالا، پاداش من و موضع گیری من در برابر چی باید باشد؟
آیا بی توجهی باید باشد؟ پشت کردنِ به او باشد؟ یا نَه! قدردانی و شکران و سپاس باشد!
یا مربوط می شود به اوایل خلقت، یا مربوط می شود به اوایل حیات کونی ما؛

حال، یک بچه را در نظر بگیریم، چه مقداری بچه، نیاز دارد؟
به چه چیزها که نیاز نداریم و نداشتیم؟
الآن که بعضی ها مثل بنده هشتاد سال از عمرشان گذشته سرتا پا نیازیم. اوایل کودکی که مشخص است دیگر؟
وقتی به یادمان می دهند: پدر به یادمان می دهد، مادر به یادمان می دهد، برادر بزرگ تری داریم به یادمان می دهد. بچه ای را می بینیم در کوچه، خود این بچه مذکر است به ما می گوید: تو هم چنین بودی؛ پدرت دستت را می گرفت، مادرت به تو مهربانی می کرد. اینها مذکر اند همه! نیازهای ما را به یادمان می آورند:
چه مقدار تو ضعیف بودی؟ چه مقدار ناتوان بودی؟ کی بود که به تو این همه محبت کرد و این همه مایه گذاشت؟ یادش بردی؟ شرط انصاف این است؟ مروت این است؟ جوانمردی این است؟ در هر دوی این یادآوری ها اگر خوب انسان توجه کند:
اول مهر و محبت و لطف و کرم و فیض حضرت دوست را می بیند، که:
ما نبودیم و تقاضای مان نبود.
تو، به اینجا ما را کشاندی و بعد وقتی ما را آفریدی یک تاج افتخاری هم بر سر ما زدی و بعد ما را جانشین خودت معرفی کردی! وای بر منِ بی معرفت، که اینهمه لطف را فراموش کنم!
من چه داشتم؟ هیچ. من چه دارم؟ همه چیز. چه کم دارم؟ هیچ. من چه کم دارم؟ وقتی من خدا رادارم! همه چیز دارم.
وقتی دروازه اش بروی من باز است من چه می توانم کم داشته باشم؟
وقتی او می گوید: ای عیسی! به بندگان من بگو: تا کی من، بر دروازه، منتظر شما بایستم تا شما بیایید، از من چیزی بخواهید؛ ولی، شما نیایید؟ و بعد به قول آن شاعر، شعر زیبایی دارد می گوید:
من چه دارم که تو را در خور، هیچ
من چه دارم که سزاوار تو، هیچ
تو چه داری؟ همه چیز! تو چی کم داری؟ هیچ!

این دروازه باز او در انتظار، تو دستت را دراز نمی کنی؟ وای بر تو!
در هر دوی اینها اول مهر و کرم، لطف و فَضَیان رحمت او هم دیده می شود هم مسجل است!
و دوم
نیاز ما که در هر مرتبه و هر مرحله ای از سن و وجود و مراتب وجودی:
چه در عالم ناسوت، چه در عالم برزخ و ملکوت، چه در عالم جبروت باشیم؛ باز نیاز ما هم ادامه دارد.
اینها همه مذکرند. سالک این مذکرها و این تذکرات، این مذکرها را به خودش منتقل می کند؛ لذا، اگر خودش را: من باشم یا شما، یا هر انسان دیگری، هر سالکی دوباره خود را در موطن و محل و موضع و موقف همان دو دوران: چه دوران اول خلقت قرار بدهد و تلقی کند و چه دوران طفولیت و این تذکر را بشنود و به کار بندد؛ این «رحمت خاصهِء رحیمیه»، چه کارها که نخواهد کرد؟، اصلاً آنجا دیگر پای عقل و اینها دیگر گم است که چی کار می شود؟ معلوم نیست!

و سوم

یادآوری نکته هایی که دل را پر اعتماد و پر امید، آنهم در لحظه های ویژه،
یعنی: حالات، حالاتی که «فیض و جرقه های فیض» در او حالات فرا می رسد!
یک لحظه است. این حاله(حال است)؛ همان حال را، باید محکم بگیریم و این جرقه را باید بگیرد و این مذکرِ غیبی و قدسی را باید بگیرد! چون، این حال، اسمش رویش است دوام ندارد؛

نیمه شب است؛ خوابش هم سخت گرفته، مشکل هم دارد! فرزندش هم علیل است، بیمار، کنار بسترش نشسته یک لحظه یک جرقه می رسد! این مُذکر است. این تذکر را باید بگیرد. قدر این تذکر را بداند؛
چون، این تذکر، دل را: پُرِ از اعتماد می کند، پُرِ از امید می کند و، این حالات، حالاتی ست که: «جان سالک، با حضرت دوست نزدیکی حاصل کرده و به ارتباط، ارتباط مستقیم شده»؛
دیگر وسیله در کار نیست.
این لحظه ها، لحظه هایی هستند که: «دروازۀ دل به روی تجلیات حضرت دوست باز است»!

خود جان به یاد او *متصح(متسح) گشته، گسترش پیدا کرده، انشراح پیدا کرده!
همان: المنَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ شده!
این تذکرات و این حالات و این یادآوری ها را باید غنیمت بداند. لحظه هایی هست که دل، به شعلۀ شوق او و به عشق دیدار او و مشاهدۀ او بریان شده!
و،
گاه جان و روح به واسطۀ شهود او، آنن از خود رفته و در او گم شده! با خود بیگانه شده و به حلاوتی دست یافته که نگو!
تا، مثل آن شاعر بدبخت، تبه روزگار نشود که اعلام می کند و خودش هم اعلام می کند:

دری وا کرده بودم بر رخ لیلای بی رنگی اما، بدست بی نصیبی یا جفا بر روی دل بستم
(در زیر نویس نوشته شود که شعر ازخود حکیم فرزانه هست)
اینطوری نشود! خیلی سخت است! اینجا خود دل مذکر است و نتایجی دارد:
واقع بینی را بیدار می کند؛
فقر وجودی را نمایش می دهد؛
مبدأ و مرکز جبیره و جبران را معرفی می کند؛
روش و ابزار و طریق جبران را نیز روشن می سازد؛
پایان کار سالک را نیز به او می نماید؛ و اگر شخص به این مراتب و به این مراحل دل سپرد و همۀ این تذکرات را با جان پذیرایی کرد، یقیناً میدان ذکر را به پایان برده است وگرنه باید دوباره برگردد.
اگر چه برگشتن ده باره هم ارزشمند است؛ ولی، اگر کار را به همینجا پایان دهد و سرفرازانه بیرون شود، تا بعد به میدان دیگری برسد که از ذکر هم بگذرد دیگر، به میدانی برسد که نیستی خودش را مشاهده کند که از آن به «میدان فقر» تعبیر کرده اند!
رَزَقَنّا اللهُ و اِیاکُم و السّلامُ عَلیکُم وَ عَلینا وَ عَلی عِبادِ اللهِ الصالَحِینَ
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 29: تفکر

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 35:21

میدان بیست و نهم تفکر

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا لعین ااوجود و الصلاة و سلام علی واقف مواقف الشهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان، پیرامون میدان دیگری از میادین کتاب مستطاب صد میدان ادامه دارد.
این میدان را خواجه علیه الرحمه میدان «تفکر» نامیده و می فرماید:
«از میدان استقامت میدان تفکر زاید»

برای تفکر، چهار معنا در نظر گرفته شده که از نظر اهمیت با یکدیگر مترتب اند؛
تفکر را اندیشیدن گفته اند.
وقتی انسان به چیزی می اندیشد، همان کاری را می کند که از آن به تفکر تعبیر کرده اند.

تفکر عربی هست؛ که از مادۀ فکر و فَکَرَ گرفته شده و اندیشیدن کلامی فارسی هست که از اندیشه مأخوذ گشته است.
تفکر را معانی و مفاهیم اشیاء و امور را حاصل کردن، نیز گفته اند. مثلاً :کسی برای من می گوید دکبیل چه هست؟ من دکبیل را نمی شناسم؛ کار به تحقیق می انجامد و بعد معنا و مفهوم دکبیل برایم حاصل می شود. از اهل خبر و اهل دانش می پرسم آنها می گویند دکبیل چنین حیوانی است. به این حساب: معانی و مفاهیم اشیاء را و امور را، حاصل کردن می شود تفکر.
کمی اگر دقیق تر بخواهیم تفکر را معنا کنیم می توانیم بگوییم تفکر عبارت است:
از معرفت اشیاء و امور را از دل، حاصل کردن و حاضر کردن.
به طور مثال: کسی شعری از حافظ یا سعدی به یاد داشته اما از یادش رفته، به او می گوییم فلان شعر سعدی چه بود؟ مقداری به خود تمرکز فکری ایجاد می کند می اندیشد و بعد از اندیشه و فکر: معرفت آن شعر، مفاهیم و معانی آن شعر و واژه ها و تصاویر آن شعر را از باطن خودش حاضر می سازد؛ به این هم می گویند معرفت؛
اما، عرفاء مرادشان از معرفت چیز دیگری هست؛ اینها را، عرفاء معانیِ دَم دستی و آبَکی می پندارند و تلقی می کنند؛ چون، این بین بچۀ ممیز و مرد نود ساله مشترک است! همان کاری که یک بچۀ ممیز می کند می بینیم مرد نود ساله هم می کند پس نمی توانیم بگوئیم که: این اشخاص در هر مرتبه ای که هستند متفکراند.

عرفاء متکفر را کسی دیگر و فردی دیگر با ویژگی های دیگر می پندارند و تلقی می کنند.
ایشان می گویند: تفکر خوب دقت کنند دوستان!
تفکر سفر جان است، سفر روح آدمی ست به سوی حقایق مجرده، نه به سوی معانی و مفاهیم و صور معانی و مفاهیم. چون، آن کار بچه ها هست! از بچه می پرسیم طوطی چه هست؟
صورت طوطی را به ما تصویر می کند، با بیان خودِش؛ اگر بگوئیم بنویس، می نویسد. اگر بگوئیم عکسش را بیار، عکس طوطی را میآورد به ما نشان می دهد. ما با معانی و مفاهیم ذهنی این کودک، از طریق این معانی و مفاهیم با طوطی آشنا می شویم.
عرفاء هم چه(این چنین) آشنا را، آشناییِ عمیق نمی دانند؛ می گویند:
که بایستی به حقیقت طوطی دست پیدا کنی (کنید).
خُب، این طوطی را فهمیدم همچنین حیوانی است با همچنین شکلی و با همچنین رنگی و با همچنین ریختی، حقیقتش چی است؟ اگر از یک بچۀ پنج ساله بپرسیم آدم، انسان یعنی چی؟ می گوید: یک موجود مستقیم القامه، مستوی القامه، دو تا دست دارد دو تا پا دارد. تصویرش هم اینجوری است. با مفهومی که با صورتی که در ذهن خود دارد ما را آشنا می سازد. این تفکر از نظر عرفاء نیست.{از نظر عرفا این تفکر نیست}
هر گاه پرسیدیم انسان چیست؟
حقیقت وجودی، آن روح مجردِش را به ما نشان داد، و جان مان را از ظاهر قضیه و رویۀ دیداری قضیه به حقیقت مجردۀ انسان یا طوطی رساند تفکر است!
لذا، هر کسی که انباری بود از مفاهیم، یک گونی بسیار گُنده، یک کاروانسرایی از مفاهیم، یک دشتی از مفاهیم بود، متفکر نیست.
متفکر کسی هست، که سفرِش و سفر قلبِش، سفر جانِش به سوی حقایق مجرده ی (است) به سوی گوهر اشیاء و امور ه (است) نِه به طرف معانی و مفاهیم ذهنی. برای اینکه این مطلب به یاد دقیق دوستان بماند و بدانند که سالک در میدان تفکر دنبال چی هست؟
چون اینجا بحث، بحثِ دیگری هست. شخص خودِش یک سلسله از منازل و میادین را طی کرده، الآن به جائی رسیده که مقام تفکر هست، منزل تفکر هست. مثال را اینطوری میآوریم:
حلوا چیست؟ همه می دانیم، بچه کوچک هم می داند: پیپسی چیست؟ نوشابه چیست؟ چیپس چیست؟ می داند؛

عارف به دنبال مفهومی که حتی کودک می داند نیست؛ می گوید: حقیقتِ وجودی حلوا چیست؟ آن گوهرِ نهائی اِش چیست؟
به هر حال، خواجه حرف خوبی دارد می فرماید: تفکر، دل را چون پوییدن است، نَفَس را؛
ببینید، نمی گوید: و مغز. تفکر برای دل، چون تلاش هست برای نَفَس؛
اگر شش های ما، بدن ما، جسم مان، _منظورش نَفَس از جسم است_؛ اگر جسم مان از نفس کشیدن لحظه ای بیارامد و نفس کشیدن را قطع کند چی کار میشود؟! از حیات دیگر خبری نیست.
اگر دل هم، از تفکر یعنی از سفرِ به سوی مجردات بیارامد و دست بکشد و چشم ببندد و روی بگرداند، دیگر این دل، دل نیست و این صاحب این دل، دیگر متفکر نیست در میدان تفکر هم نیست.

آیه ای که خواجه علیه الرحمه برای این میدان مورد توجه قرار داده و سالکان را متوجه اش می سازد آیۀ مشهوری هست که اغلب دوستان بارها و بارها و بارها شنیده اند. بنده، با مقدمه ای که این آیه دارد آن را ذکر می کنم:
لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ .
آیه خیلی وسیع است معانی اش، یک کلام خدمت شما سروران عرض می کنم، ماها نمیدانیم که حقیقت قرآن چیست؟! و جان ما به سوی حقایق مجردۀ قرآنی سفر نکرده -این یک-؛
وقتی می گویند: کوه! یک چیز درشتِ سختِ، خفتۀ، مردۀ، بی تحرکِ به ذهن ما می آید؛ لذا، جان ما به سوی حقیقت مجرده ای که کوه را تشکیل داده سفر نکرده و از او آگاهی هم ندارد! ما کوه را نمیشناسیم، آنچه ما می شناسیم چیزی هست، که نِه آن است؛ لذا اگر بما بگویند:
که اگر قرآن بر کوه نازل می شد و به جای يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ خداوند به کوه می گفت: يَا أَيُّهَا الجبل اِنا انّزلنا کَ! کوه: مَندک می شد، متلاشی می شد، پودر می شد؛
ولی خوب، ما که این سفر را نداشته ایم؛ نِه به این طرف سفر کرده ایم نِه به آن طرف. این حرف برای ما همچنین چیز پا در هوا است تقریباً شوخی آمیزی، مبالغه آمیزی می آید؛

خواجه می فرماید: مثال های زیادی که خداوند در قرآن می زند و یا نبی اش در جاهای دیگر می گوید؛ این مثالها برای آنست که: مردم به تفکر بگرایند؛
جانشان را مسافر دیار مجردات و جبروتیان بسازند.
از مفاهیم مسخره، از صور ذهنی دست بکشند؛ دیگر دل، به مفاهیم ذهنی و صور فکری ندهند؛ به حقایق توجه کنند.

به هر حال، این بزرگ، وقتی این همه را القاء می کند و موارد لازمه و شایسته اش را برایمان می رساند، می گوید: سالکی که در میدان تفکر قرار دارد با سه قسم یا سه نوعی از تفکر مواجه هست.

اقسام تفکر بر سه قسم است:

یکی حرام است،
این همه از تفکر گفتی که خوب است و فُلان، خواجه می گوید: یکی از این اقسام حرام است؛
یکی مستحب است

و دیگر واجب.

در کل تفکر از این سه گونه بیرون شدنی، نیست. و اما، آن تفکری که حرام است در سه مورد است: حرام است که درین موارد تو تفکر کنی، حرام است که جانت را مسافر چنین دیاری بسازی!
خوب دقت کنید!
حرام است که خیال کنی با این مایۀ از فکر و با این مایۀ از قدرت و با این مایۀ از توان می توانی آن را شکار کنی؛ پشه عقاب را شکار کرده نمیتواند! پس به ریش خودت مخند، دنبال کار محال هم نرو! وقتت را ضایع نکن! دلت به خودت بسوزد! لذا تحریمش می کند چون چیزی بر تو نمی افزاید چیزی به دست تو نمی آید
عَنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد به دست است دام را

آن جایی که حرام است در سه چیز است؛

یک-
در صفات پروردگار که تخم حیرت است

ما داریم خداوند هادی است. یکی از صفاتش هدایت گری است، در برابرش داریم صفت ضال گمراه کننده است؛
خیلی خوب، ابلیس گمراه شد، کی گمراهش کرد؟
خُب، آن وقت که از ابلیس کسی مهم تری نبود دگه؟ اگر اطلاق را در نظر بگیریم پس خدا او را گمراه کرد؟
آدم در بهشت به ترک اولا گرفتار شد، خداوند هادی است خداوند ماکر، است؛ یکی از صفاتش مکر است به آدم مکر ورزید؟ مکارگی کرد؟
خُب حالا بیا درست کن! به چه نتیجه ای انسان می رسد؟ اگر بگوییم: هادی است؛ خُب *ضالش چی؟ گمراه کردنی اش چی؟ مضل هم هست! حالا این مظل است یا هادی است؟
اگر مضل است؟ خوب، این همه باز، دَم و دستگاه برای ترسانیدن کسانی که گمراه شده اند چیه؟ اگر هادی است؟ خودش پس چرا می گوید: که من گمراه کننده ام! برای چی است؟ خودش وضعیتی به وجود می آورد که از نظر فکر این انسان ضعیف، علیل، بیچاره، هر چه بر خود فشار بیاورد، چیزی عایدش نمی شود؛ متحیر می ماند اینکه می گوید:
تخم حیرت است به حیرت می انجامد؛
خدایا! ما که نفهمیدیم؛ ما که متحیر ماندیم؛ تو بلآخره هادی هستی یا مضل؟- این یک مورد-

سالکی که دلِش به خودش می سوزد، در میدان تفکر در رابطۀ با صفات الهی فکر نمی کند.
در جزای کار وی هم، فکر نمی کند؛ چرا؟
آن تخم تهمت است!

بنده نماز خواندم ایشان هم نماز خوانده اند؛ به بنده بهشتی می دهد درجه پنجم، به ایشان بهشتی می دهد درجه هشتاد و پنجم؛
بنده به جبهه رفتم جهاد کردم بعد از آمدن از جبهه و جهاد، زمینۀ ترقی مال و خانۀ باغ و ماشین و همسر را فراهم می کند، برای ایشان نمی کند؛
این می گوید: اِه! چی کار شد؟ خُب، ما هم که جبهه رفتیم؛ ما، سه ماه جبهه رفتیم، آن هشت ماه جبهه رفته، به ما این همه داد به این، این همه کم داد.
معکوس او صحبت می کند: ما، هشت ماه رفتیم. این سه ماه رفت؛ به این، اینهمه داد. این جزای نامتعادل، از این طرف هم ادعا می کند که من عادلم. ما که نفهمیدم عدالتت چی کار شد؟
مجزی هم هستم؛ خوب، مجزی باید بگوید عدالت داشته باشد. هر کس سه ماه رفته یک اندازه، هر کس شش ماه رفته یک اندازه.
نه آقا! به جزای وی فکر نکن. چرا؟
تو چی میدانی که این کسی که، نماز خواند یا روزه گرفت یا به جبهه رفت:
جانِش به نور چه چیزی متلاطم بود؟
همۀ حواسش به کجا بود؟
تمام تخیلاتش حول چه محوری می گردید و فعال بود و شکوفا بود؟
از رفتن به جبهه، چی می خواست؟ از دنیا چی می خواهد؟
از آنچه به او داده شده، نسبت به آنچه به او داده شده، چه نظری دارد؟دوستشان دارد؟ یا نَه! داشتن و نخواستن؛ می توانست بیشتر از این بدست بیاورد اما نکرد! چرا؟ توانستن و نکردن، اینها فرق می کند.
این باطنش حول چه چیزهایی دور می زد؟
و الآن به اینها چگونه نگاه می کند؛ فرق می کند، این باعث می شود که انسان خداوند را متهم بسازد؛ به بی عدالتی متهم بسازد. به بی فکری، متهم بسازد و، سالک کوشش می کند که همچنین کاری نکند.
در جزای وی تفکر نمی کند و در اسرار خلقت نیز تفکر نمی کند، اسرار ظریفی هست که انسان با این مایۀ؛ خوب دقت کنید!
با این مایه از تفکر، به آن اسرار رسیده نمی تواند.
دوباره عرض می کنم، خوب دقت شود!

با تفکر، از ناحیۀ خودش: با سفر کردن، با تفکر کردن نمی رسد؛ پس، چگونه می رسد؟
او اگر: دروازه ها را باز کرد، قلب را منشرح کرد، ریخت، هبه کرد، تو می فهمی! با تو، با پای تو، با تفکر تو، ممنوع، حرام. سالک، از اعتماد به خودِش، و تفکرِش در این مرحله دست بر می دارد.
از تکیۀ به خودِش و فکر خودِش و تفکر خودِش و سفر خودِش دست بر می دارد؛ خودش را زنده می سپارد به واهب العقل، -این یکی-.

آنکه حرام است در سه چیز است. آنکه مستحب است نیز در سه چیز است؛
تفکر در صنایع صانع و آن تخم حکمت است.

راجع به سیب، بنشینیم تفکر کنیم. راجع به پیاز، بنشینیم تفکر کنیم. راجع به حافظه ای که خداوند به انسان داده تفکر کنیم. راجع به قوۀ خیالش تفکر کنید؛ که اگر شخص قوۀ خیالش را محضب کرد و برایش حضور قلب، -برای خود قوۀ خیال-، حضور قلب آماده کرد، یا به زبان امروزی بگوییم:
توانست که تمرکز خیالی، بر خیال خود حاکم بسازد، ممکن از بهترین هنرمندهای دوران بشود؛ روی این فکر کنید، هر چه هم می توانید فکر کنید.
روی عجزی، که از جان بنده بالا می خزد فکر کنید که این عجز چی کار می کند؟ و بروی تکبرش هم فکر کنید، که این تکبر چی کار می کند؟
خلاصه: روی صنایع الهی هر کس فکر کند و مستحب هم هست ثواب دارد.

اگر روی صنایع حضرت حق انسان فکر بکند به حکمت اشیاء دست پیدا میکند؛
میداند که: این برای چه است، چه فوایدی دارد، چه آثاری دارد، چه مضراتی دارد؛ همه را درک میکند؛ می شود: حکیم!

دوم

در اقسام حق، که آن تخم بصیرت است.

اقسام، جمع قِسَم است. قسم، قسمت هایی که برای مردم می رسد؛ برای خودمان می رسد.
به طور مثال: برای بنده، قسمت بنده شده که، نهصد و هفده سال زندگی بکنم و به یکی دیگر هفده سال؛ به این فکر کنید چی حکمتی بوده؟! چه امری بوده؟ چه چیزی بوده که قسمت عمر این، اینقدر است؟ از او اینقدر؟
معکوسش را هم در نظر بگیریم: به یکی رنج بیشتر می دهند، به یکی گنج بیشتر می دهند.

در یک جای دیگری هم بنده، عرض کردم الآن هم تکرار می کنم:
زینب(س) را در نظر بگیرید و تمام تاریخ بشریت را در نظر بگیرید؛ آیا کسی به اندازۀ زینب(س) رنج برده در هستی؟ هر پیامبری را می خواهید در نظر بگیرید؛ زن، مرد، هر چی هر جا هست.
قسمتِش رنج بوده؛
چند ساله است؟ پنج ساله است جدش می میرد. چهار ماه بعدش مادرش می میرد. چند وقت بعدش پدرش را می کُشند. برادرش را زهر می دهند. او یکی دیگر که قیامت بپا کرده. بعدش هم همینجور، چند تا از برادرانش را کشتند؟
تفکر کنیم! به یکی شجاعت می دهند، به یکی دنائت می دهند؛ رویش تفکر کنیم!
کسی که در میدان تفکر هست در این زمینه ها تفکر می کند.
چی خبر است؟ چه داستانی بوده که ابراهیم آن طوری می شود؟ و زینب(س) اینطوری می شود؟ و موسی آن طوری می شود؟ چه خبرهایی بوده؟
و سوم

در آلاء وی! یعنی در نعمت ها و رحمات وی، مستحب است.

و من، منی که در این میدان هستم تفکر می کنم که: به من چه نعمتهایی داده؟
دست داده، چشم داده، گوش داده، قامت مستوی داده، چهرۀ اینطوری داده، زیبائی داده، نداده، موی چطوری داده؟ عقلم چطوری هست؟ هدایتی که نصیب من کرده، مرا به اصطلاح امت فلان پیامبر قرار داده، فُلان ولی، معلم خوبی به من داده، دوست عزیزی به من داده، همسر خوبی به من داده؛ و ان تعدوا نعمت الله… چی؟
…لا تحسوها …در آنجا این بخش برای سالک مستحب است که این کار را انجام بدهد.

و اما، قسمت سوم، که تفکری که واجب است؛ آن هم زمینه هایی دارد، این دیگر از واجبات است. برای سالکی که در میدان تفکر بسر می برد از واجبات است.
اول
تفکر در کار خویش است

چه می کنم؟ تجارت؛ تجارت بر من چه می افزاید؟ فُلان چیزها!
خانه می دهد، باغ می دهد، آبروی اقتصادی می دهد، کُلفت می دهد، نوکر می دهد، ماشین می دهد؛ عقل هم می دهد؟ حکمت هم می دهد؟ معرفت هم می دهد؟ آرامش گل محمدی هم می دهد؟ که مثل گل محمد همیشه، ما بی خیال باشیم؛
حضور قلب هم می دهد؟ خلوص ایمان هم می دهد؟
نَه، اینها را نمی دهد. کدام یکی بهتر است؟ تفکر در کار خویش؛

عارف بزرگوار! جناب آقایی که در میدان تفکری؟ بله!
معارف ربوبی ساحۀ بسیار وسیعی دارد؟ بله!
به چند سال می توانی عرفان نظری را به پایان برسانی؟ حافظه ات هم فوق العاده خوب است مثل ابن سینا.
به چهل سال!
این چهل سال عرفان نظری و پیمودن این همه راه بر شهودِت چه تأثیری دارد؟آیا مکاشفه هایت را گسترش می دهد؟ که مربوط به مرحلۀ قلب است.
آیا این درک عرفان نظری، دیده ات را بروی فرشتگان و عالم فرشته و عالم مثال و عالم ملکوت باز می کند؟
ممکن، نمی دانم!
از عالم خیال و عالم مثال و ملکوت برترت می برد که به عالم روح منتقل بشوی و به شهود خیلی از مسایل برسی؟ نمیدانم.
نماز می خوانی؟ بله!
در نماز مگر، در هر تشهد اعلام نمی کنی اشّهَدُ اَنَّ لا اِلهَ اِلا الله! پس چرا دروغ می گویی؟
اینجا که پای تفکر نیست، پای معانی و مفاهیم و صور معانی و مفاهیم نیست، پای شهود است!

ماها، در هر نمازی دروغ می گوییم، آنهم جلوی روی خدا نشسته دو زانو، دروغ می گوییم: اَشّهَدُ اَنّ لا اِلهَ اِلا الله! دروغ شاخ دار! تفکر در کار خویش؛
خُب، چی بکنم؟
سیر عرفان نظری را تا بدان حد پیش ببر که، به کار عرفان عملی ات می خورد، در پرواز جانت به سوی عوالم ملکوت و جبروت، تو را همکاری می کند، همیاری می کند، بیشتر از آن به درد تو نمی خورد.

در کار خویش کسی که تفکر می کند: عیب کار خود را می جوید، عیب طاعت خود را می جوید، عیب نارسائی های خود را هم می جوید؛ عواملی که دارد، -یک –
پیامدهایی که دارد، همه را در نظر می گیرد؛ و نکتۀ دیگری که خواجه اعلام می کند و خیلی زیبا است: تفکر در کار خویش است، در کرد خویش است؛ یعنی:
جستن عیب طاعت و آن تخم شرم است
یعنی: عرض نامۀ جرم، که تخم خوف است. از ما جرمی سر زده، این را برای خود عرضه بداریم،
پروردن نیاز در خود، که جزای آن دیدار است؛
جز عجز، جز انکسار، جز شکستگی، جز نیاز به بارگاه بی نیاز، چی ببریم که او نداشته باشد؟ سبحان اللّه!
آن اصلاً فرشتگانی دارد که همینجور به رکوع رفتند(رفته اند) هنوز سبحان ربی العظیم و بحمده که می گویند، نمی فهمند که در دنیا فرشته دیگری هم خلق شده، یا نشده؟
خُب، چی می خواهی ببری؟
دست گدایی ببر! پروردن نیاز، که جزای آن دیدار است؛
و آن سه چیز است، در سه چیز است:
تفکر و تدبر و تذکر.

تفکر: در کرد، در کار، که: کِردِت چون بود؟ کنِشِت چون بود؟ چگونه بود؟ و چه بود؟

تدبر در گفت:
که گفتت چه بود؟ دربارۀ چی بود؟ برای چی بود؟

و تذکر در بخش
که بخشِشِت برای جانت چی بود؟ برای چشمِت چی بود؟ برای گوشِت چی بود؟ برای عقلِت چی بود؟ برای دلِت چی بود؟ برای برادرِت چی بود؟ برای همسرِت چه بود؟ هدف چی هست؟ تا کِرد مغز باشد! مغز دیگر سرۀ، سرۀ، سره را دگه، طلای 24 را می گوید. و گفت راست باشد که: معیت با صدیق اعظم و صادق اعلی پیدا کنی!
و بخش پاک باشد که: با جواد مطهر همگون بشوی.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات. الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 28: استقامت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی :50:46

میدان بیست و هشتم استقامت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لِلّه رب العالمین
الحمد و ثنا العین وجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

مباحث مان پیرامون میدان دیگر از کتاب مستطاب خواجه عبدالله انصاری رحمتة الله علیه دور خواهد زد.خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان عزم میدان استقامت» زاید. به این معنا که وقتی کسی عزم کاری را می کند آهنگ کاری را می کند و به کارش شروع می نماید به خصوص وقتی این کار و این مسیر امری ربانی و زیبا باشد، لازمه اش استقامت است و پایداری است.

استقامت معانی مختلفی دارد که به چند موردش توجه می دهیم تا بتوانیم مسئله را بهتر مورد تفهیم قرار بدهیم.
یکی از معانی اش، راست قامت شدن، کج و ملوج نبودن، کاملاً راست بودن، به «اعتدال وجودی» رسیدن.
معنای دیگرش: ایستادگی، پایمردی، پایداری و ثبات قدم است.
استقامت را عرفاء «پایداری» در راه محبوب و مراد نیز ذکر کرده اند.

می گویند: مراتب دیگر استقامت چندان ارزشی ندارد و فقط آنجا و آنگاه که مرید و سالک در راه محبوب و مراد پایداری به خرج می دهد، ثبات قدم به خرج می دهد، در رابطۀ با او می توانیم بگوئیم که در حال استقامت است و در میدان استقامت است.
این واژه را «وفای به عهد» نیز یاد کرده اند.

استقامت برای احوال عارفان و منازل سیر و سلوک مانند روان یا نقش روان را دارد برای بدن. اگر بدنی روانش علیل باشد از این بدن چه خیری حاصل تواند شد؟ اگر بدن روح نداشته باشد یا روان نداشته باشد که هیچ فعلی از او سر نخواهد زد؛ حال در حد علالت هم که بگیریم؛ می بینیم که آنچه از بدنی که دارای روانی علیل و بیمار و سست و متزلزل هست رفتار و کرداری که سر می زند: نه زیبائیِ برونی دارد و نه غنای درونی.

*خواجه علیه الرحمه طبق دابی که دارد و سنتی که متوجهش هست، هر میدان را با آیتی تزئین می کند و میدان استقامت را با آیۀ یکصد و دوازدهم سورۀ مبارکۀ هود زینت بخشیده است؛ آنجایی که خداوند به پیامبر اکرم می فرماید:
فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.
استقامت بورز چنان که مأمور شده ای، پایداری کن به آنچه مأمور گشته ای.
علتِش چی هست؟ علتش اینکه: در قیام، حتی از نظر برونی که وقتی نگاه کنیم، در قیام آمادگیِ بیشتری قرار دارد، شخص قائم:
اگر بخواهد چیزی را بر دارد راحت تر بر می دارد.
اگر بخواهد به سوئی حرکت کند راحت تر حرکت می کند.
*اگر بخواهد چیزی را بر زمین نهد راحت تر به زمین می نهد؛ تا در شرایطی که غیر مستقیم باشد

*اینکه گفته می شود و در بخش مهمی از کتب روائی و گاهی تفاسیر قرآنی آمده است از *زبان پیامبر اکرم آمده که سورۀ هود و این آیۀ فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ پیرم کرد؛ دلایلی دارد. علتش این است که: اینجا از ناحیۀ حضرت معبود دستوری به استقامت می شود. یعنی چی؟ یعنی:
ای پیامبر طلبِ قیام کن، نه اینکه قیام کن؛ خواستار و طالب قیام باش، عشقِ به قیام بورز،
برای استقامت یا برای قیام ارزش قائل باش، مایه بگذار؛ تا قیام برای تو و آنهائی که با تو هستند و توبه کرده اند و برگشته اند به سوی حضرت حق، قیام یک حالت تحمیلی نداشته باشد؛ از روی اکراه از روی اجبار بلند شوند یا بلند شوی، بلکه مشتاقانه به سوی این قیام حرکت کن.
برای چی؟ برای اینکه همۀ آثارِ احکامی که برای تو صادر شده و نازل شده؛ چی فردی هست، چه جمعی، چه اقتصادی هست، چه سیاسی، چه فرهنگی هست و چه عقیدتی، جمیع آثارِ این احکام عملاً و عیناً ظاهر شوند. همۀ آثار به شکوفائی لازم خودشان برسند،
همۀ این احکام و آثار این احکام، فعلیت تامۀ خودشان را به نمایش بگذارند؛ منافعی که دارند
حِکَمی، حکمت هایی که دارند، آثار نیکی که دارند، هم شکوفا بشوند، هم به فعلیت برسند و هم عینی بگردند و همه آنرا ببینند.
و دوم اینکه:
خوب دقت کنند عزیزان!
از خود ایستادگی، پایداری، تعهد خواستن است؛
استقامت از خود پایداری خواستن است؛ نه از دیگری. گاهی من از شما می خواهم که پایدار بمانید. کاریکه(گاهی که) معمولاً ما گویندگان و مبلغین دچارِش هستیم به دیگران می گوئیم:
شما کار خوب بکنید! و در راه خدا ثابت قدم باشید! در راه طهارت وجودی پایدار باشید!
در راه راست گفتاری و راست کرداری ثابت قدم باشید. اما، خودم را فراموش می کنم.
استقامت در این میدان و در این جایگاه و در این مسیر، از نظر خواجه و سایر عرفاء کرام از خود: ایستادگی، پایداری، ثبات قدم، تعهد خواستن است؛ نه از دیگران.

سالک وقتی به میدان استقامت می رسد، به هیچ کس جز خودش و جانش نظر ندارد.
از قلبش، از روحش استقامت می خواهد. همیشه خودِش را می گوید:
ای من! استقامت کن، ای روان من! در راه مراد، پایدار باش! ای روح هجران کشیدۀ من! در طریق وصال دوست، پایداری بورز! ای جان آشفتۀ من! در راه تعهدی که با محبوب بستی، مستقیم باش، پایدار باش!
از خود، چیزی می خواهد و از جان خود و از روان خود، نه از دیگری و این خیلی مهم است؛
و این قیامی که از خود، شخص می خواهد قیام و تعهدی ست:
یک
آزاد کننده از غیر،
در راه توجه به غیر، همان حرفی که بارها بنده از قول بوسعید ابوالخیر به عرض رسانده ام:
«یکسان نگریستن و یکسو نگریستن»
فقط به حق، به اوامر، به احکام، به ارزش ها و خواست حق، نگاه کردن؛ تا از غیر حق آزاد بشود.
چون، جانش را آزاد می سازد، نباید در غیر کس دیگر باشد.
قیام و تعهدی و ثبات قدمی که: انُس دهندۀ به دوست باشد؛
این جان فرقت کشیدۀ که: به اشیاء و ابزار، عادت کرده و الفت گرفته و انُس یافته که:
اگر روزی دوستش را نمی بیند، همسرش را نمی بیند، فرزندش را نمی بیند، کار پردازش را نمی بیند ناراحت می شود؛ از بس به اینها انس گرفته، این انس را بدل کند به انس به حضرت دوست؛ الفت از اینها بِبُرد و به او بسپارد و این الفت و دوستی و این انس به حضرت محبوب به فعلیت تامۀ خودش برسد به این معنا که:
وقتی مثلاً توجهش از حضرت دوست گرفته می شود ناراحت بشود، به تلاطم بیفتد؛
کجا بودم؟ به چه می اندیشیدم؟ چرا رفته بودم؟ چه گناهی کرده بودم که من به غیر متوجه شدم؟ چه بدبختی از من سر زده بود که انس به دیگران گرفتم؟

آزاد کنندۀ از غیر باشد، انس دهندۀ به دوست باشد و بخشاینده و شکوفانندۀ سرمایه های عینی وجودی، در ژرفای هستیش باشد؛ نه سرمایه های بیرونی؛
عقلش را نورانی بسازد و انس به زمینه های ربانی بدهد.
خیالش را ربانی بسازد تا از او چیزی که می تراود، هم سنگ شعر بیدل باشد یا شعر حافظ؛ نه چرندیات مسخره بازیهایی که در دنیای امروز متأسفانه رواج پیدا کرده.
به هر حال، مهم تر از همه باید بدانیم که استقامت، اگر آنرا به شکل دیگری: در راه راست بودن هم، معنا کنیم می بینیم که:
همان چیزی هست که ما دستور یافته ایم؛ در همۀ نمازها و در دو رکعت اول همیشه از خدا بخواهیم اهْدِنَا الصِّرَاط الْمُسْتَقِيمَ . برای چی؟
برای اینکه: صراط مستقیم نزدیک ترین راه است. خود مستقیم، هر چی باشد بین دو نقطه، کوتاه ترین راه است؛ و یکی از صفات حضرت حق را هم که در قرآن، موضع گیری حضرت حق را که می گوید، جهت گیریش را که می فرماید: انی ربی علی صراط المستقیم.
می خواهی تخلقی به حضرت دوست داشته باشی{؟}، محبوبت در راه مستقیم است؛
تو چی؟
مرادت در راه مستقیم است؛ تو نمی خواهی در راه مستقیم باشی؟ او چنین می کند، تو می خواهی خلاف کنِش او از خود بروز بدهی؟
*او را دا ب و روش چنین است تو دوست نداری هم داب و هم روش او باشی؟

به هر حال، خواجه علیه الرحمه در این کتاب می فرماید:
استقامت هموار بودن است بی تلون
یعنی چی؟ یعنی از رنگ پذیری، از تأثیر پذیری، آزاد بودن.
ماها، متأسفانه اینطوری نیستیم؛ چون مراحل قبل را طی نکرده ایم. مثلاً: می نشینیم، کسی برای ما می گوید: فرانسه از تهران بهتر است. نیم ساعت که صحبت کرد می پذیریم؛ بله خُب، اگر خواسته باشم به فرانسه بروم چه مقدار خرج دارد؟
پنجاه میلیون.(البته تومان ایران درزیر نوشته شود)
حاضر می شویم پنجاه میلیون را بدهیم. دو روز بعد یک سحّار حرّاف دیگری پیدا می شود می گوید: می دانی از فرانسه باز کجا بهتر است؟ می گوییم: نه.
می گوید: هرات! کنار جوی مولیان! اگر تو باشی از فرانسه خیلی بهتر است؛ بخصوص که اگر شبهای جمعه هم بروی به کنار مزار خواجه عبدالله انصاری؛
بعد می گوید: (در زیر نویس نوشته شود: ها به الله)
ها والا ! همان رقم هراتی ها، ها والا !
خُب، این رنگ پذیرفته، تأثیر پذیرفته، یا اینکه: اول خیال کرده مثلاً: طی طریق آسان است، راحت است، بی رنج است. وقتی مقداری راه می رود. وقتی رنج می بیند. وقتی مصیبت می بیند. وقتی درد می بیند. وقتی اذیت می بیند. می گوید:
ای بابا! به این اندازه هم نمی ارزد دیگر. به این قیمت اصلاً نمی ارزد. در حالی که:
کسی که هموار هست؛ راه هموار را در نظر بگیریم: تلاطم دارد؟ نه. به قول هراتی ها کَپَرک دارد، لرزش دارد؟ نه. هر چه بر او می روی مثل این است (انگار) بر روی شیشه ای،(اید). دل هم، وقتی هموار شد، نه تلون می پذیرد نه تأثیر؛
شما به روی شیشه آب را رها کنید، فرو می رود؟ نه. رنگ را رها کنید، فرو می رود؟ نه، چرا؟ به شدت هموار است. دلی که به شدت هموار باشد آزاد است. از تلون پذیری، از رنگ پذیری، از تأثیر پذیری، از دگرگونی، از تحول آزاد است. چند دله نیست. یک دله هست.
ماها چند دِله ایم (هستیم)؟ هزار دِله ایم (هستیم)،

از تزلزل آزاد است؛ حتی، از خوف و رجاء آزاد است، -دیگر آن خوف و رجاء که ماها داریم-
دلی که به مقام استقامت رسیده چنان که در یکی دیگر از منازل عرض کردم آزاد می شود؛ هم از خوف آزاد می شود هم از رجاء، نه از چیزی می ترسد و نه به چیزی دلبسته است و امیدوار است.
به هر حال، استقامت هموار بودن است بی تلون و، آن سه قسم است:
استقامت افعال است
استقامت اخلاق است
و استقامت انفاس است. این، برای هر کدام از اینها، برای کسانی هست.

استقامت افعال قرّایان را بود و گرنه مرائیان اند.
اهل تبلیغ شایستۀ مقام وجودی شان این هست که از نظر افعال و کردار و کُنِش در مقام استقامت باشند! در مقام تمأنینت باشند! اگر نبودند مرائی اند و مرائی، یعنی اهل ریا، هستند؛
و کل ریائین شرک. پس کسی که، قرائی که، خواننده ای که، مبلغی که، گوینده ای که، بر منبر می شود ولی افعالش در مرحلۀ استقامت نرسیده و به استقامت افعال نرسیده مشرک است. از نظر خواجه مشرک است؛ حُکمش را هم روشن صادر کرده(است).
استقامت افعال قرایان را بُوَد و گرنه مرائیان اند؛
و استقامت اخلاق، موقنان راست وگرنه منحرفان اند.
آنهائی که: کنش شان، عادت شان، خُلق یعنی: عادت! عادت شان، موقنانه است، خُلق شان به استقامت نرسیده، معکوس می گوییم: انسان های مُوقِم کسانی هستند، انسانهای اهل یقین کسانی هستند که: از نظر عادت رفتاری به استقامت رسیده اند. از نظر عادت اخلاقی، خلقشان به استقامت رسیده یعنی، از اینها:
کژیِ پنداری، کژیِ گفتاری و کژیِ رفتاری تبارز نمی کند؛ اگر تبارز کرد، از منحرفان اند! به یقین دست نیافته اند؛ اهل یقین نیستند! اهل ایقان نیستند؛ و استقامت انفاس عارفان راست، و گرنه مدئیان اند.

عارف نَفَسی که می کشد در راه دوست است. او با هر نفس ذکری می گوید و در راه دوست نفسش به استقامت رسیده است. به یاد او فرو می رود و به یاد او بر می آید! به این کس عارف می گویند. حالا عده ئی که عرفاء را تکفیر می کنند، بیایند نگاه کنند که این شخص چی دارد می گوید و چه می خواهد از هستی؟ و اگر عارفی چنین نبود، مدعی عرفانه (عرفان است) هنوز به معرفت الله نرسیده است. به مقام استقامت در عرفان دست نیافته است.

خواجه، برای هر یکی از این مراحل سه گانه یا انواع سه گانۀ استقامت، که: استقامت افعال و اخلاق و انفاس باشد؛ شواهدی، دلایلی، گواهانی، نشانه هایی ذکر کرده(است).

گاه انسان احساس می کند، بلی! من به استقامت افعال رسیده ام؛ چون، هر چی اطراف خودم را نگاه می کنم، می بینم خبطی و خطائی از من سر نزده است.

خواجه می گوید: اگر برای هر یکی از این ها نشانه هایی ست؛ اگر این نشانه ها بالفعل حضور داشت، تو، به استقامت در هر کدام از این بخشها رسیده ای و اگر این نشانه ها و گواهها حضور بالفعل نداشتند، همان حکمی که صادر کرده ایم تو محکومی. استقامت افعال را می فرماید: سه گواه هست سه نشان است.
اول
ظاهر وی، با احکام ربوبی و شرعی، موافق بودن؛

در اعمال ظاهری و کنِش های ظاهری و حضور ظاهری، از او چیزی جز حقایق و احکام و دساتیر شرعی بروز نکند؛ نشود که دیگران را بگوید: دروغ نگویید؛ ولی خودش دروغ بگوید.
به دیگران بگوید پرخوری مکنید، خودش به حمالِ خوردنی ها بدل شده باشد. به دیگران بگوید: حُبَ دنیا نداشته باشید، خودش حب دنیا داشته باشد.
به دیگران بگوید: دلبستگی به زخارف دنیایی و تجملات نداشته باشید، خودش برای عمامه بستن نیم ساعت کنار آئینه ایستاده باشد؛ این دیگر نشد. این مرائیه میشود.این ظاهرِش.

ظاهر وی به موافقت و باطن وی به مخالصت؛

اگر از نظر باطنی به خلوص رسیده بود که هر کاری که از او، هر فعلی که سر می زد برای خدا بود و لاغیر، این به استقامت افعال رسیده(است).

آقا! می خواهی میدان استقامت را فتح کنی؟
بلی! تو که از دیگری توقع نداری، خودت را در این میدان نهاده ای، تویی که می خواهی این میدان را فتح بکنی. اگر می خواهی فتح بکنی باید:
ظاهِرِت با شرع کاملاً موافق باشد، رفتار ظاهرت، افعال ظاهریت کلهم با شرع موافق باشد؛ وگرنه مشرک خواهی بود، مرائی خواهی بود.

*به خود، انسان رجوع می کند. سائر به خودش رجوع می کند؛ آیا رفتار من و افعال من با شرع موافق است؟ یا نه، گاهی از من خلاف سر می زند؟
خیلی خُب، آیا آنچه از من سر می زند مخلصانه است؟ اینجا دیگر سالک حق ندارد به خودش هم کَلَک بزند و دروغ بگوید و خیانت بکند!
خُب، تو خودت را در راه نهاده ای؛ تویی که این همه رنج می بری و می خواهی به آن جائی برسی که جز خدا نبیند؛ ببین فعلی که از تو سر می زند مخلصانه است برای خدا؟ یا نه!
و سالک اینجا نگاه می کند؛ هر فعلی که از او سر زد و مخلصانه نبود، خودِش را جزا می دهد و میدان استقامت را از سر شروع می کند.

ما و شما یک خطی میخواهیم بکشیم. یک نقشه ای می خواهیم بکشیم. یک طرحی می خواهیم بکشیم و گفتند: اگر چنین طرحی را اجراء کنی و بکشی این پاداش را داری! اگر اشتباه کردیم چی کار می کنیم؟ سالک همین کار را می کند. از سر دوباره شروع می کند. از صفر شروع می کند. تا باطنش از اخلاص تخلیه نشود و به جای خلوص، ریای ابلیسی در باطنش خانه نکند و جای نگیرد.

و سوم
و بر خود به ملامت بسر بردن،
سجده ای کرده پنج تا سبحان ربی الاعلی گفته، سه تا صلوات گفته، سر را که بر می دارد خودش را ملامت می کند، می گوید: با همۀ زحمتی که کشیدی چندان ارزشی نداشت، باید بیشتر دقت می کردی و حضور قلب بیشتری می داشتی؛ نِه که خودش را تشویق کند و برای خودش بَه بَه بگه (بگوید).
کسی که در مرحلۀ استقامت افعال هست، با خود همیشه به ملامت گری به سر می برد. خودش را همیشه ملامت می کند نگاهی به جایی انداخته خودش را ملامت می کند اینجا را نگاه کردی چه عایدت شد؟ اگر ببیند چیزی عایدش نشده، خودش را ملامت می کند حرفی، گفته؛ این حرف را گفتی، چه عایدت شد؟ سکوتی کرده؛ می گوید سکوت را انجام دادی، چه عایدت شد؟ چون، گاهی سکوت کردن عین خُسران کردن است.

دو چیز تیرۀ عقل است؛ به قول سعدی علیه الرحمه؛
لب فرو بستن به وقت گفتن؛ این نشانۀ خرفتی است. این نشانۀ بی عقلی است. نشانۀ جهالت است. وقتی که باید بگویی نمی گویی و گفتن به وقت خاموشی؛ وقتی که باید ساکت باشی باز بُلبُل زبانی می کنی.
به هر حال، سالک نگاه می کند که در مرحلۀ استقامت افعال آیا ظاهر وی به موافقت و باطن وی به مخالصت و با خود در موضع ملامت به سر می برد یا نه؟ اگر اینها بود یقین می کند که در مرحلۀ استقامت افعال قرار دارد و آنرا زیبا، به پایان برده است و از عهدۀ این امتحان و این میدان و فتح این میدان سرافرازانه بیرون شده است و اِلا فَلا.

و استقامت اخلاق را هم دارای سه نشانه و سه گواه می داند.
خواجه می گوید: اگر جفا گویند، عذر گوی؛

البته نه دشمنان، نه پستان، نه بی شرفان، نه زورگویان، نه قبیحان.
مؤمنان اگر جفا کردند، گویند؛ اگر جفا گویند یعنی سخت بگویند که بر دلِت سخت بگذرد، تو عذر گوی؛ ببخشید که آن طوری که شما می خواستید من نبودم، و نتوانستم، حرف شما کاملاً بجا، می پذیرم. منت پذیر هستم، لطف شما را هم تشکر می کنم؛
اگر جفا گویند، عذر گویی.
اگر ایضاء، نمایند شکر دهی.

مؤمنی ست نارسا؛ غفلت، جهالت و نارسائی هایی دارد به مراحل عالی از معرفت و عرفان و طهارت و پاکی و رشد و شکوفائی نرسیده است؛ از او آزاری به تو می رسد، نباید خشم بگیری. البته، عرض کردم: مؤمن، نه فاسق؛ منتها، باید بگویم:
متأسفانه! افرادی مثل بنده، وقتی با یک ثروت مند یا یک قدرتمند یا یک رئیس یا یک وزیرِ پلیدِ بی شرفِ حرامخوار مواجه می شوم؛ وقتی او جفا می گوید من دعا می گویم. و وقتی او ایضاء می نماید من تشکر می کنم. اما، وقتی یک مؤمن ضعیف بی نوایی، با من چنین کند چِه؟ سالک اینطوری نیست.
سالکی که در میدان استقامت به سر می برد، در برابر مؤمن خاشع است، ذلیل است، کوتاه می آید؛ نه در برابر منافق و مرائی.

و اگر بیمار شوند به عیادت رَوی؛ اخلاقش اینطوری است. حالا اگر اینها را، آن سه مطلب را دقت کنیم!
اگر جفا گویند عذر گویی؛ اگر ایضاء نمایند شکر دهی؛ {{اگر بیمار شوند به عیادت رَوی}}
می بینیم: جمیع خُلقیات اجتماعی، جمیع زمینه های برین و ارزشمند اجتماعی را در بر می گیرد، چرا؟ به دلیل اینکه:
وقتی زمینه ناقص باشد، از تو کمال بروز بکند و شکوفا داشته باشد؛ در زمینه های عالی دیگر چی است؟ از تو چه سر خواهد زد؟
به جای ایضاء، اگر وفا کند تو چی کار می کنی؟ سر می گذاری!
اگر دعا کند تو چی می کنی؟ دل فدا می کنی.

به هر حال، اگر این سه خصلت، سه خُلق، عادت شخص شد با جمیع موارِدِش همانطوری که در اول عرض کردم که همۀ آثار و احکامش شکوفا بشود و به فعلیت برسد در رابطه با استقامت اخلاق، سرفراز خواهد بود.

و استقامت انفاس را سه نشان است؛

به نَفَس، می کوشی تا با قیمت گردی.
یعنی چی؟
یعنی هر نفسِت یک دُرِّ یگانۀِ بی بدیلی ست که جز خدا قیمتِش را کسی نمی فهمد.
لذا! این دُرِّ بی بدیلی که جز خدا قیمتش را کسی دیگر نمی فهمد: عبث، بی خود و بیهوده به پای چیزی کمتر از ارزشش، کمتر از خود این دُرّ باشد، نمی ریزی.
به نَفَس می کوشی تا با قیمت گردی؛ نفس را می دهی چیزی می گیری برتر از او! روزی چند تا نفس می کشیم؟
اگر آنچه می دهیم در اِزایش چیزی برتر بگیریم، سرمایه دارتر می شویم یا فقیرتر؟با قیمت تر می شویم یا بی قیمت تر؟ عزیزتر می شویم یا ذلیل تر؟ طاهرتر می شویم یا نجس تر؟
همین جور حساب کنیم.

خیلی ها قبل، حدود چند صد سال، سعدی علیه الرحمه وقتی گلستان را می نویسد؛
«گوی منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است تو چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و در هر نعمتی دو شکر واجب»؛
بعدش هم سرش را پائین می اندازد می گوید:
از دست و زبان که بر آید که از عهدۀ شکرت بدر آید
عارف این است و استقامت انفاس این است.

به نَفَس می کوشی تا با قیمت گردی؛ عمر یک نفس دانی، تا آزاد گردی!
اگر به ما بگویند: تو فقط فرصت یک نفس کشیدن داری. با این نفس کشیدن، با این یک نفس کشیدن ما چی می خواهیم و این را صرف چه چیزی می کنیم؟ یک دم و باز دم تمام.
عزرائیل این کنار ایستاده است؛
تابش! بلی، تو فقط یک نفس دیگر فرصت داری. اگر این انسان به معرفت رسیده باشد و در استقامت انفاس به سر ببرد، می پرسد، فرو رفتن است یا هر دو؟
می گوید هر دو؟ وقتی خواست نفس بگیرد؛ اینطوری می کند: هُو! و وقتی می خواست پس بدهد می گوید: هو! تمام. به گرفتن هم «هُو» می گوید و به دادن هم «هُو» می گوید، تا زیان نکند.
ما که نمی فهمیم چند روز دیگر زنده ایم. چند سال دیگر زنده ایم. این را یک فرض بگیریم: اگر واقعاً ما با شرفیم. اگر واقعاً شرف داریم. اگر واقعاً دلمان به خودمان می سوزد؛ قیمت انفاس را باید بدانیم؛ نباید ابطال شان کنیم. یک لحظه دیگر، یک سال دیگر، یک روز دیگر؛ خوب هر چی بیشتر بهتر.
نهصد سال آقای تابش تو زندگی می کنی! بَه بَه! خدا پدرت را، -حالا شوخی هم می کنیم با حضرت عزرائیل، رفیق ما هست-.خدا پدرت را بیامرزد، ما در این نهصد سال دیگر، طوری نفس می کشیم که از ما باقیمت تر در روی زمین کسی نباشد. هر نفس را به جایی مصرف می کنیم که بهترِ از او بگیریم! به این می گویند: استقامتِ در انفاس؛
و سومی

بر نَفسّ متفحص باشی تا سیّد گردی.
هر نفسی که فرو رفت از خودت بپرس که: برای چی مصرف شد؟ در جهت چه چیزی خرج شد؟ از، او، چه حاصل شد؟
اگر: متفحص بودی، اهل تفحص بودی، اهل جستجو بودی، نفس را نگذاشتی که: بی خود برود، بی خود بیاید آقا می گردی! و اینجا اتحاد وجودی با نبی اکرم است که گفت:
فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ مرا پیر کرد؛ اگر این تخلق برای تو حاصل شد با وجود مبارک آن، با حقیقت وجودی او متحد می شوی و اگر نشد، هیچ.
بدان که عمر هر نفس که گذشت، یا خصم است یا شفیع؛ دنبالۀ مطلب خود خواجه هست.
هر نفسی که می گذرد از تو، یا دشمن تو است، علیه تو بوده یا شفیع تو به نفع تو کار می کند.
به هر حال، اگر سالک در میدان استقامت و در رابطه با استقامت انفاس، به این سه نشانه و سه ویژگی مجهز شد و این سه نشانه از زندگانیش بروز کرد و شکوفا گشت، معلوم می شود که استقامت انفاس را سربلندانه به پایان برده، که همان مراتبی بود و مسائلی بود که به عرض رساندم.
خواجه به دنبالۀ این مطلب برای فهم افراد بی معرفتی چون بنده می فرماید:
بدان که، یک تَنبّه می دهد، یک زلزلۀ وجودی می اندازد، آگاهی می دهد؛ بدان:
از غفلت بیرون شو، از خواب رفتگی بیرون شو، از بی توجهی بیرون شو؛

بدان! چه بدانم؟ بدان که عمر هر نفس که گذشت، یا این نفس خصم تو است یا شفیع تو؛ اگر برای باطل مصرف کردی زیان کردی.

چه کسی به انسان زیان می کند، جز دشمن؟ اگر خودت کردی، خودت خصم خودت هستی و به خود ستم کردی، به خود دشمنی کردی، انی ظلمت نفسی کردی. مصداق واقعی انی ظلمت نفسی، من بر خود ستم کردم.

اگر این دُرّ دانۀ بی بهای هستی را بی جای مصرف کردی، که بر تو هیچ نیفزود و علاوتاً بر تو: بدیهایی را تحمیل کرد، زشتی هایی را تحمیل کرد، کاستی هایی را تحمیل کرد، نجاستهایی را تحمیل کرد، انحراف هایی را تحمیل کرد؛ خوب، دشمن تو بوده دیگر، و یا اینکه شفیع تو است.

شفیع به چه کسی می گویند؟
به آنی می گویند که: محبتش نسبت به مشفق از خودش بیشتر است.
به طور مثال: بنده پسری دارم اشتباهی می کند! سنگ را بر می دارد به شیشۀ خانۀ همسایه می زند من می روم از همسایه معذرت خواهی می کنم شفیعش می شوم و می بینیم که اینجا بنده نسبت به پسرم مهربان تر از خود او، به او، هستم؛
و این نفس اگر عزیزش بشماری به جایی می رسد که: از خودت، به خودت مهربان تر می شود؛ از خودت به خودت سودبخش تر و سودآورتر می شود؛ از خودت به خودت رحیم تر می شود؛ و بر همین مبنا می فرماید:
در هر نفس، الله را بر بنده منت است؛ چرا؟ برای اینکه: چیزی برای ما داده که از او بهتر سراغ نمی شود! اگر بهتر سراغ می شد می داد! با این همه، کم هم نداده است!

دقت کنید! یک جایی بنده در یکی از عرایضی که داشتم عرض کردم که: بعضی وقتها ماهایی که مسلمان نما هستیم و قدر هیچ چیز را نمیدانیم، قدر خود را هم نمیدانیم، عادت می کنیم به لق لقۀ زبان! عادت می کنیم که: وقتی می خواهیم بلند بشویم می گوییم: بسم الله الرحمن الرحیم. وقتی می خواهیم کفش به پا کنیم می گوییم: بسم الله الرحمن الرحیم وقتی می خواهیم بیرون بشویم بسم الله می کنیم. وقتی میخواهیم وارد بشویم بسم الله می کنیم. میخواهیم حمام بکنیم، بسم الله می کنیم. میخواهیم پول را به سود بدهیم،- به حرام- وقتی دست چک را به طرف بدهیم، بسم الله می کنیم. -عادت کردیم نمیدانم این چه ارزشی دارد یا ندارد، چه بلایی به جان ما می آید یا نمی آید!-
آقای تابش که اینطوری عادت کرده، روز قیامت می برندش دم دروازۀ جهنم! پلاکش را هم نشان می دهند: میلان هفتم پلاک صد و هشتاد و چهارم با فلان عذابها!
خُب، اِی (این) عادت کرده به دنیا، که هر وقت می خواست وارد جایی بشود می گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. تا این را می گویند: بفرما! این، طرفها را می بیند: که اگر نفرماید باز یک زخمۀ دیگری به او می زنند! می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم تا می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم که پا بر دوزخ بگذارد، آتش دوزخ هفتاد فرسخ از او دور می شود. بسم الله را به چند ساعت شما می گویید؟ بسم الله الرحمن الرحیم به یک نفس چند تا بسم الله آدم گفته می تواند؟ ببینید قدرش چیه؟ (چی است) که هر نفس الله را بر بنده منت است! چرا؟ چیزی داده که این چیز، تقلبِیش این همه ارزش دارد! این ظاهرش که پوچ است، باطن ندارد، این همه ارزش دارد؛ اگر این باطن می داشت چی کار می شد؟ میدانید چی کار می شد؟ دقیقاً جهنم به بهشت تبدیل می شود و از این است که می گویند:
در هر نفس، الله را بر بنده منت است و بنده را اگر -حالا یک اگری به تقدیر است- اگر خطا کند جنایت است. اگر آن نفس را بیجا مصرف کند جنایت کرده، مثال می آورد می فرماید:
نفس بدبخت، دود چراغ کشته است در خانۀ تاریک و تنگ و بی در؛
چی کار می کند این نفس و این دودِ چراغ کشته در خانۀ تنگ، تاریک و بی در؟ کورش می کند؛ چون:
اولین کاری که دود می کند، چی کار می کند؟ کور می کند.
دوم حنجره اش را می بندد و بعد: اول کورش می کند، دوم اذیتش می کند، سوم می کشتِش؛ یعنی: راحت نمی کشد.

نفس بدبخت: دود چراغ کشته است در خانۀ تاریک و تنگ، بی در!
و نفسِ نیک بخت: چشمۀ روشن است: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ! و بعد اینجا *نمی گوید ما، می گوید: چشمۀ روشن است، سرچشمۀ حیات است، که حیات از او: می تراود و می جوشد و می بالد و می درخشد؛ منتها در کجا؟ باز خودِش هم جایش را هم می گوید: و نفس نیک بخت، چشمۀ روشن است در بوستان آراسته به ابر! وقتی این چشمۀ جوشان، به بوستان سرازیر بشود چه تولید می کند؟ چه تولید نمی کند؟

اگر چه جلوه ات پنهانی از دل سر کشید از من
سرافرازم که چیزی غیر رنگ خود ندید از من
غبار نیستی بودم به نیرنگ تماشایش
بهشتی از تقلای شکفتن آفرید از من (تابش)
این می شود! و کارش به آن جایی می رسد که وقتی که دوران برگشت و رجوع فرا برسد *عزرائیل نمی آید به او بگوید: تابش! بله! جلو شو که بریم! عزرائیل کی است که برای کسی مثل او همچنین چیزی بگوید؟
از معدن رحمت خطاب می رسد: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی دعوت نامه از آنجا می رسد.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین

بر خاتم انبیاء محمد صلوات.الهم صل علی محمد وآل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 27: عزم

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 36:17
میدان بیست و هفتم عزم

اَعُوذُ بِاللهِ السّمیعِ العَلِیمَ مِن الشّیطانِ الرّجِیمَ
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحِیمَ
الحَمّدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمِینَ
اَلحَمّدَ و الثّناءِلِعَینَ الوجُودِ و الصّلات و السَّلامُ عَلی واقِفِ مَواقِفِ الشُّهُودِ وَ عَلی آلِهِ اُمَناءِ المَعبُودِ.

*مباحث ما، پیرامون مقامات عرفانی، از دیدگاه خواجه انصار رحمة الله علیه ادامه دارد و امشب، میدان بیست و هفتم این کتاب مستطاب را مورد توجه قرار می دهیم.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: «از میدان تبتل میدان عزم زاید»

و عزم را قصد و آهنگ تعبیر و معنا می کند. معنای دیگری که برای قصد وجود دارد:
مبدأ شروع یک کار را عزم می گویند؛ که وقتی شخص برای عملی، می خواهد آغاز بکند مبدأ این آغاز کار و شروع کار را عزم می گویند.
خواجه علیه الرحمه در این کتاب می فرمایند:
«عزم، عزم به چیز قطع است از غیر آن چیز»
عزم می کنیم که به قندهار برویم؛ از هر آن جای دیگری قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که ماشینی بخریم از خریدن غیر ماشین قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که نماز بخوانیم، از غیر نماز قطع نظر می کنیم. عزم می کنیم که مسلمان باشیم یعنی تسلیم باشیم، از غیر تسلیم، قطع نظر کردن را عزم می گویند.
عزم می کنیم که از موالیان سلطان و شاه ولایت باشیم! از غیر شاه ولایت قطع نظر می کنیم به این می گویند عزم؛ یک معنای عزم همین است.
عزم به چیز قطع است از غیر آن چیز؛ و اعراض قلب است از همه چیز، اِلا آن چیز؛
به طور مثال: وقتی می خواهیم به خداوند تقرب بجوئیم قلب خود را، قلب مان را از غیر خدا منعرض می سازیم. اگر می خواهیم به عرفان روی بیاوریم قلب مان از غیر عرفان و مسائل عرفانی اعراض می کند روی می گرداند.
وقتی روی قلب را از چیزی گردانیدیم و به امری که مورد توجه مان و مورد عزم مان هست معطوف داشتیم به این می گویند: عزم.

عزم کردیم که مؤمن باشیم! از هر آنچه ایمان را مورد هجمه قرار می دهد و برای ایمان آفت و آسیب بشمار می رود، قلباً اعراض می کنیم و از غیرش هر چه می خواهد باشد، قطع نظر و قطع واقعی می کنیم. جملۀ دیگری که خواجه می فرماید:
«عزم درست کردن مراد است»

ما، در هرات اصطلاحات خاصی داریم که بعضی وقتها کلمه ها و یا افاعیل زبان، معنای خاص خودِش را می رساند؛ از جمله: درست کردن؛ مثلاً می گویند: باغی درست کن.
یک وسیله ای را، من ساعتم را یا انگشترم را می برم به مغازه ای می دهم که این خراب شده است این را درست کن؛ و بعد می روم می گویم: سماور را درست کردی؟
می گوید: بلی!
این درست کردن، یک معنایش آماده کردن است. معنای دیگرِش: به فعلیتِ امرش، به فعلیتِ وجودش مقارن کردن است؛ مثلاً: ساعت بنده کار نمی کرده و کارش بده( بد است)، نامنظمه (نامنظم است)، می برم به ساعت ساز می گویم: بگیر ساعتم را درست کن. وقتی رفتم اَزِش (از او)پرسیدم درست کردی؟
می گوید: بلی! یعنی: این را طوری آماده کرده ام که الآن درست کار می کند، دقیق کار می کند، از بی نظمی بیرون شده است، به فعلیت نزدیک شده است، وردار(بردار) ببر!

معنای دیگرش این است که: درست کردن به معنای آماده کردن برای بهره وری؛ اینجایی هم که می فرماید: عزم، درست کردن مراد است. به همین معنا هست که: قصد خودش را، آهنگ خودش را برای بهره وری از زمینه آماده کرده؛ آمادۀ آماده است و برای بهره وری از فعلیت زمینه، کاملاً آماده کرده.
به هر حال، عزم درست کردن مراد است و جمع دل پاک.
همانطوری که دربالا گفت: عزم، به چیز قطع است از غیر آن چیز؛ اینجا جمع دل پاک را اضافه می کند! چرا؟
به طور مثال عرض می کنیم: من می خواهم به قندهار بروم؛ باید دل را یک دله کنم.
گاهی نگم (نگویم): به نیمروز بروم، به مزار شریف بروم، به کابل بروم، از غیر این جای و محل معین، هر آنچه هست اینها، به اصطلاح به حساب آلودگی می آید؛ این آلودگی ها را پاک می کند.

منی که آهنگ اِلاه کرده ام، هر چه غیر از اِله در دلم باشد دل را آلوده می سازد؛ پس باید از آلودگی، دل را پاک کنم.

اول
زمینه را برای بهره وری و فعلیت آماده می سازد!
عازم یعنی: کسی که عزم کرده.
و دوم

دل را پاک می کند از ماسوای مراد خویش و مطلوب خویش و خواستۀ خویش. هر چه می خواهد باشد از ماسوایش پاک می کند. مثلاً: می خواهد برود خربوزه بخرد، از سایر میوه ها دلش را می کَند، قطع علاقه می کند، قطع نظر می کند و قلبِش را منعرض می سازد؛ قطع نظر قلبی هم می کند. وقتی می خواهد برود خربوزه بخورد، دیگر دست به انگور نمی زند فقط مستقیم روی خربوزه می رود. حالا هر چه زمینه برتر، دقت بیشتر!
به هر حال، مراد نهایی این است که: انسانی که در میدان عزم قرار می گیرد؛

اول
خوب دقت کنند دوستان!
هدف و مطلوب خودش را دقیقاً شناسائی می کند و ارزیابی می کند که مطلوب من، چی *است؟! من دنبال چه چیزی هستم و آنچه مطلوب من است:
چه ارزشی دارد؟
چه نقشی در زندگانیِ من دارد؟
چه اثری در تکامل من یا تفاسد من دارد؟
چه مقدار بر من می افزاید یا از من می کاهد؟ دقیقاً بعد از شناسائی، ارزیابی می کند و بعد از آنیکه نسبت به ویژگی های خاص این مطلوب، که اگر عارف باشد؛ چون، ارزشها، ارزشهای والای مورد نظرش است و مقوله ها و اموری که به دنبالش هست بسیار عزیز و شریف هستند.
وقتی:
نسبت به والایی، نسبت به جلال، نسبت به کارآیی، نسبت به ثمربخشی و ارجمندی و لطافت و زیبائی و گیرائی و رشد دهندگی و شکوفا سازندگی اش به یقین رسید، شروع می کند به کار.

وقتی به یقین رسید که، نماز خواندن با خاطر جمع و حضور قلب خوب است؛ آهنگ نماز می کند، در غیر این صورت که نرسیده، معلوم می شود که عزمش هنوز درست نشده{است}.

خواجه برای این موضوع آیه ای را مطرح کرده و مورد توجه قرار داده: آیه، آیۀ مبارکۀ سی و پنجم از سورۀ مبارکۀ احقاف است: فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ
در میدان عزم: صبوری پیشه فرمای، شکیبائی پیشه فرمای، مثل کی؟ مثل پیامبران اولوالعزم! نه، مثل انسانهای معمولی؛ حتی، نه مثل پیامبران غیر مرسل. نه مثل پیامبر غیر اولوالعزم. شکیبت، هم سنگ شکیب پیامبران اولوالعزم باشد.
چون، عزم کردی که به قله برسی، باید بها بدهی،
عزم کردی که به گوهر توحید دست پیدا کنی، باید هزینه کنی؛ مفت نمی دهند. باید دل، بدهی تا دلدار به گیرت بیاد. تا دل ندهی از دلدار خبری نیست، مثل کی؟
عین پیامبران اولوالعزم باید شکیبائی پیشه کنی. اگر این شکیب را پیشه کردی معلوم می شود که در این میدانی.

برای عزم خواجه سه باب، باز کرده. سه دروازه گشوده، سه زمینه را، سه مقوله را، به بیان کشیده است و می فرماید: عزم سه باب است؛
عزم توبه، عزم خدمت، و عزم حقیقت.

عزم کردی که توبه بکنی، برگردی از همه چیز به خدای؛ خودش یک عزم است؛ بله! یک کار است. باید این را درست کنی بدانی که: توبه چیست؟ به کی روی می کنی؟ چرا روی می کنی؟ این روی کردن چه نتایجی دارد؟ چه ثمراتی دارد؟ بر تو چه می افزاید؟
از تو چه آلودگی هایی را می زداید؟ این را بدانی و درست کنی.
بعد از تحقیق رشیق و ارزیابیِ دقیق، عزم توبه کنی و بعد که توبه کردی، برگشتی، آنجا که برگشتی محبوب به تو می گوید: چه باید بکنی، برو و فُلان کارها را بکن؛ آنجا مرحلۀ دوم، باب دوم باز می شود؛ که اینجا باید کمر خدمت را ببندی، کمر تابعیت را ببندی، به آنچه می گوید کاملاً تسلیم باشی و خدمتگار امر او باشی! خدمتکار زمینه های مورد توجهش باشی! دربست خدمۀ حکم او قرار بگیری!
و بعد، از این مرحله بالاتر عزمِ به حقیقت است؛ که برای هر کدام از اینها، چون شخص ممکن است خیالاتی برخورد کند؛ مثل بنده؛
بلی، ما همه چیز را درست کردیم و عزم کردیم و رفتیم و به قله هم رسیدیم! منتها، همه در خیالات.

و برای اینکه ارزیابی از خویشتن، خویش، سالک داشته باشد و میدان دار این میدان، از خود تصویری واقعی، نه تخیلی و وهمی به هم برساند و از خود یک ارزیابی دقیق عارفانه داشته باشد برایش زمینه هایی را معین کرده؛ مثلاً می فرماید: عزم توبه سه چیز است. می خواهی برگردی؟
بلی!
برگرد، خوش به حالت! خدای توفیقت دهاد(دهد).

عزم توبه به سه چیز راست می آید؛

اول
به رستن از معصیت،

از نافرمانی باید آزاد بشی. کی آزاد میشوی؟ وقتی از اسارت نفس آزاد بشی؛ تا اسیر نفسی، تسلیم رب، بوده نمی توانی؛ از آزادی هم خبری نیست.
گاه آگاهانه عصیان می کنی؛ مثلاً گفته حرام نخور. تو توجیه می کنی که در این دور و زمانه آدم حرام نخورد زندگی کرده نمی تواند.
گفته دروغ مگوی. تو توجیح می کنی! بابا بدون دروغ کاسبی می شود؟!

اجحاف مکن، گران مفروش؛ همه را توجیح می کند و گاه نفهمیده عصیان می کند. علت نفهمی اش هم، غفلت از ارزشهای دینی و ارزشهای عرفانی هست.
به جای اینکه خودش را و جانش را با علوم ربانی نورانی بسازد و تزئین کند، به دنبال علوم درجه هشتم و درجه نهم و زمینه هایی که کارآییِ کمال بخشی را ندارند می دود و می رود؛ از اینها می ماند. لذا، در موضع عمل به اشتباه گرفتار می شود؛ خودش نوعی عصیان است.
به هر حال، رستن از معصیت، زمینه را وسیع گرفته؛
گاه معصیت پنداری هست، گاه گفتاری هست، گاه کرداری هست؛ گاه انسان نسبت به خدا در ذهنش مشکوک می شود؛ آیا راست است که خداوند رزاق است؟
خوب، این چه قسم رزاقی هست که: به دیگرها می دهد، به کافرها بیشتر می دهد از مسلمانها، به منافق ها بیشتر می دهد از مؤمنین! پس این آخوندهای یک چیزی می گویند دیگر حالا، بگوییم درست است. به زبان هم نمی آورد! این معصیت است؛ متهم ساختن خدا به چند کار، که جای شرحش نیست.

همین تفکر یا تخیل یا پندار از چند جهت اگر نگاه کنیم می بینیم خدا را از چند جهت متهم ساخته به چند اتهام خداوند را متهم ساخته؛ نه به یک مورد.
به هر حال، دامنۀ معصیت زیاد هست و شما هم درین رابطه از بزرگواران مختلف چیزهای زیادی شنیده اید. رستن از معصیت
آزاد شدن از دام زمینه های معصیت بار، به هر قیمتی که می خواهد باشد.
آقا! ما اگر این کار را بکنیم این همه به ما گران تمام می شود! بشود!
تو عزم اونجا(آنجا) کرده ای (اید)باید آن قیمت را بپردازی. رستن از معصیت، اولین.
و دوم
آلت بیفکندن
یعنی: از ابزار مورد نظر خودش دست کشیدن. ابزار من چی هست؟ مغازه داری.
خُب، این ابزار وسیلۀ چی هست؟ وسیلۀ ارتزاق.
اگر بگویند نکن این کار را، بیا برو یک گوشه بنشین فُلان کار دیگر را بکن؛ می گوید: اگر این کار را کردم زندگیِ من بهم می ریزد. خیال می کند که فقط با وسیله ای که مورد نظر خودش هست و مورد گرایش خودش هست و مورد تأیید خودش هست، می تواند زندگی بکند؛
نه آقا! اینطوری نیست. ما در بحثهای زیادی گفتیم که: انسانی که تسلیم هست تنها در گفتن تسلیم نیست.
تسلیم ابزار الهی هست،
تسلیم روشهای الهی هست،
تسلیم موضع گیری های الهی هست
تسلیم جهت گیری های الهی هست
تسلیم هدف مندی ها و هدف نمائی های الهی هست؛ در هر یکی از این زمینه ها باید تسلیم باشد. و آن ابزاری که مورد نظر نفسِش هست کنار بیاندازد. با ابزاری حرکت کند و از ابزاری بهره بجوید که مرضّی حق هست و حق سفارش کرده و لاغیر.
و سوم
از غرین بد بریدن
چون، هر روز سیاهی که به سر انسان می آورد دوست نااهل است. دوست نااهل:
با وسوسه هایی که می کند
با جهت گیری هایی که می کند
با ابزار گزینیهایی که می کند
با روش گزینی هایی که می کند
با هدف گزینی هایی که می کند؛ انسان را دچار وسوسه و دچار اشتباه و دچار سقوط می سازد. همین که می بیند، این شخص:
راهش درست نیست؛
ابزار گزینی اش بد است
روش گزینی اش بد است؛ باید از او ببری. نبری، به خودت ستم کردی و به خودت زیان رساندی و لاغیر. آنیکه زیان می کند و بدی خواهد دید و خواهد چشید تو هستی و لاغیر.
اگر شخص، شخص عازم در میدان عزم، در باب توبه و مرحلۀ اول، عزمش از توبه و خدمت و حقیقت در باب توبه این سه کار را کرد:
از معصیت رست،
آلت افکند
و از دوست بد برید؛ عزم توبه اش کامل شده و الا فُلا.
حالا از خودمان بپرسیم؛ ما توبه کردیم؟ حداقل توبه کردیم؟ یا نه هنوز؟ ما از معصیت آزاد شدیم؟ ابزار مورد نظر خودمان را کنار نهادیم، ابزار مورد نظر حق را گرفتیم؟ از دوست های بد بریده ایم یا نه؟ اگر کردیم کامیابیم و اِلا فُلا؛

و عزم خدمت را سه نشان است یا در سه چیز است:
پیش از امرِ امر، یا پیش از امر، پیش از رسیدن امر، امر را آماده کردن؛
امر شده نماز بخوان. پیش از آنیکه وقت نماز برسد، جان خود را برای حضور آماده می کند. همه مشغله های ذهنی را کنار می گذارد.

می خواهد برود به حج. اول جانِش را آماده می کند. قلبش را آماده میکند تا حاجی بشود.

می خواهد، ماه رمضان نزدیک شده، روزه بگیرد. اول جانش را روزی می دهد. اول تخیلات و توهمات اش را صائم می سازد، تا فکر بد، اندیشۀ بد، پندار بد، به مغزش دور نزند و بعد گفتارش جهاز گفتاریش را روزه دار می سازد تا کلام عبث، کلام بی فایده، کلام زائد، به زبانِش نیاید؛ چقدر ما حرف می زنیم در شبانه روزی؟ چه مقدارِش زائد است؟ و چه مقدارش مفید؟
از این مقداری که ما حرف می زنیم چه مقدار به رشدمان می انجامد؟ و به ما کمک می کند تا به معلوماتی بهتر و از آن طریق به رشدی برتر دست یابیم؟ متباقی همه زایده است. همه چرند است. هم بر ما هست و بر شخص هست.
به هر حال، پیش از رسیدن امر، حالا هر امری می خواهد باشد. می خواهد ازدواج کند؛ اول خودِش را برای رهیدن از خویشتن و از کثرت و از دوئیت، آماده می سازد تا به وحدت برسد.
تو کینی؟ (کیستی؟)
او! او کیه؟ او؛ من، من نیستم؛ من او هستم!
به هر حال، در هر کاری زمینه را آماده می سازد. پیش از رسیدن امر، امر و زمینه های مربوط به امر را آماده کردن.
فریضت ها در وقت آن گذاردن.

هر کاری یک موقعی دارد. موقع نماز، نماز می خواند. موقع مهمانداری، مهمانداری می کند.
موقع تعظیم، تعظیم می کند. موقع جنگ، جنگ می کند. موقع جهاد، جهاد می کند. موقع دفاع از دین، با همۀ وجود خودش را هبه به دین می کند، می بخشد به دین، فدای دین می کند. موقع به دست آوردن روزیِ حلال، سر تا پایش کنُش می شود و تپش می شود و تلاش می شود؛ تا روزی حلال به دست بیاورد.
موقع شناس است. این وقت برای چه هست؟ صرف همان می کند. جوانی را صرف کاری *می کند که موقعش است. میانسالی را صرف کاری می کند که موقعش است. پیری را صرف کاری می کند که موقعش است. فریضت ها در وقت آن گذاردن.

یکی از بدترین بدبختی هایی که جامعۀ کنونی بشر را تهدید کرده و به تمسخر کشیده و به تحقیر کشیده وقت نشناسی است.
ما، وقت هیچ کارمان معین نیست. به شبانه روز مؤمنین را در نظر بگیرید. ما در مملکت اسلامی به سر می بریم! مؤمنین را در نظر بگیریم. آیا اینها در تقسیم اوقات کاریشان که نگاه کنیم وقتی که برای مناجات با خدا گذاشته اند، کّی است؟!
وقتی که برای فهم خویشتن و آزمایش خویشتن، گذاشته اند، کّی است؟ چه مقدار است؟
وقتی که برای رشد خود نهاده اند، کی است؟وقتی که برای رشد باغ و خانه و ماشین و ثروت نهاده اند، کی است؟ چه مقدار است؟ با هم، همخوانی دارد؟
چه مقدار برای فرش و ظرف و آجر و آهن وقت می گذارند؟ چه مقدار برای خودشناسی وقت می گذارند؟ ولی، تنها جسم که تو نیستی. عقلت هم نیاز به وسایل دارد؛ برای تهیۀ این وسایل چه وقتی را تعیین کرده ای؟ برای قلبت، کی؟
و، سوم
کار دین، بر امر دنیا مقدم داشتن؛

اگر این کارها را کرد؛ این سه موضوع را در نظر گرفت؛ معلوم می شود که در عزم خدمت، سرافراز خواهد بود و اِلا فُلا.
پیش از امر، اگر امر را آماده کرد؛ فریضت های هر چیز را در وقتش گذاشت و کار دین را بر امر دنیا مقدم داشت، نه مثل بنده که کار دنیا را بر همۀ امور مقدم داشته ام، خُب، کارش باطل خواهد بود.
و اما، عزم حقیقت نیز سه چیز است.
اینها دگه سادیه (ساده است) خیلی ساده است؛
چون، همۀ ما از بس(از بسیار) تمرین کردیم نیازی به شرح و بحث ندارد؛
آرام گرفتن در وقت خشم؛

وقتی خشمگین می شویم، زمینه هایی برای عصبانیت ما ایجاد می شود راحت باشیم. یعنی کاری نشود که دست مان بالا باشد! بخصوص وقتی طرف را می بینیم که ضعیف هست و بی کس هست.
در یکی از مباحث بنده داشتم که ما نسبت به همه خشمگین ایم اِلا نسبت به خود، نسبت به نفس خود و این جرمی هست که مرتکب می شویم متأسفانه؛ آرام در وقت خشم.

جوانمردی در وقت احتیاج

ما خودمان محتاجیم. اما، همسایه را می بینیم که به چیزی نیاز دارد. برایش مهمان آمده، اگر دیگ بار کردۀ غذا، آماده غذا را بردیم دست خانم همسایه دادیم، معلوم می شود که به حقیقت، به عزم حقیقت ما سرافراز شده ایم و رسیده ایم و آهنگ رسیدن به آن مقام را داشته ایم و داریم؛ و طرف مقابلش،
خَجِلی و سرافکندگی و شرمساری در وقت طاعت.
هر چی طاعت بالاتر، خجِلی بیشتر، سرافکندگی بیشتر، احساس ضعف بیشتر، احساس شرمساری بیشتر؛ نه اینکه: اگر هفته ای دوبار به حرم امام رضا(ع) رفتیم فکر کنیم که ما دیگر از همۀ اجدادِش و ابناعِش طلبکاریم، آره دگه(دیگر)! ما هفته ای دوبار صرف کردیم به زیارت آقا رفتیم. به هر حال، عزم حقیقت با این سه زمینه درست می شود: آرامش در وقت خشم، جوانمردی در وقت احتیاج و خجلی در وقت طاعت.
خیلی خوب، حالا ما می خواهیم تصمیم بگیریم که این عزم را تکمیل کنیم.
آقا! با چه وسیله ای، جناب خواجۀ انصار؟ با چه مایه ای به این مقامات برسیم؟ تا مایه نگذاریم صورت نمی گیرد.
می فرماید: کسی که می خواهد در این میدان سرفراز باشد مایه های اصلیِ عزم این، سه چیزه:
صلابت در دین
پای دین که می آید شُل نشویم؛ دخترته ، همسرته ، پدرته ، مادرته ، دوستته ، رفیقته ، به نفعت هست، به زیانت هست، به دنیایت ضرر می رساند یا به صحت بدنت، به خوشباشی هایت، به هر چیز؛ نَه! صلابت را از دست ندادن، یک.
یعنی درینجا صلابت در دین یعنی:
دربست با همۀ لایه های وجود و همۀ قوا و امکانات وجودی خود را تسلیم دین کردن تمام، این یکی.
غیرت بر امر،
آنجا که پای اوامر الهی هست، انسان غیرت داشته باشد؛ به هیچ چیزی، به هیچ کسی، به هیچ شرایطی تن در نهد.
گفته دروغ نگو. نمی گوید. نفس هی می گوید دروغ بگو! یک چیزی که مورد اشتهایء طبیعی اش هست یا وهمی اش هست، می بیند؛ خداوند گفته نگاه نکن! بر امر الهی غیرت دارد. بر امر محبوب غیرت دارد. نمی گذارد که نفس، روی امر محبوب پا بگذارد. به نفس اجازه نمی دهد چنین بی ادبی بکند. به ساحت قدس او توهین بکند. بر اوامر چه جنبۀ مثبت دارند، چه جنبۀ منفی دارند غیرت دارد. علت غیرتش هم اینست که محبوب را واقعاً، مراد را واقعاً دوست می دارد و نمی خواهد بر امر او و بر حکم او هیچ چیزی را غلبه بدهد، این دو تا از مایه ها.
و سوم

استقامت وقت، یا استقامتِ در وقت، وقت شناسی؛

وقت شناسی اینجا یک معنای دیگری هم دارد و آن اینکه: فکر کن همین لحظه، لحظۀ آخر عمر تو هست، چی کار باید بکنی؟
جناب عزرائیل آمده پشت در می گوید: نیم ساعت دیگر بیشتر وقتی نداری، چی کار باید بکنی؟
جناب وقت شناس! من آمده ام قبض روحت کنم. نیم ساعت بیشتر وقت نداری! اینجا باید استقامت داشته باشد و از کارهایی که مورد نظرش هست و مورد نظر می تواند باشد، آنی را بگزیند و هزینه کند در راهش، که از آن بهتر خود عزرائیل که هیچ، جبرئیل هم سراغ داده نمی تواند؛ به این می گویند: استقامت در وقت.
به هر حال، وقتی حال ملکوتی پیدا شد، استقامت ورز. وقتی تجلی ای روی نمود، مواظب این تجلی باش که ختم می شود؛ ها! ادامه ندارد. همۀ دروازه های روح و قلبت را باز کن به روی این تجلی و نور این تجلی.
وقتی فضلی و فیضی نصیب تو شد، با همۀ وجود از این فیض و فضل، کمال بهره وری را داشته باش و در حفظِش و پاسداری اِش کمال جدیت را به خرج بده. وقتی عطائی پدیدار شد، قدر این اعطا و قدر عطا کننده را بشناس و بدار؛ چون ممکن است که قطع بشود این اعطا؛ و وقتی شوقی جانت را فرا گرفت و اشتیاقی در تو جوشید، قدر این وقت را و این اشتیاق را بدان و با همۀ هستی و توان به سوی این زمینه تلاش کن و بدو.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات الهم صل علی محمدوآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 26: تبتل

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 58:51

میدان بیست و ششم تبتل

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لِلّه رب العالمین
**الحمد و ثنا لعین ا لوجود و صلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی آله اُمنا المعبود.

مدتی این مثنوی تأخیر شد!
از مباحثی که پیرامون صد میدان خواجه داشتیم و عرایضی که پیرامون مطالب مورد نظر خواجه علیه الرحمه ارائه می کردیم، مدتهای مدیدی گذشت و حقیر توفیقِ ادامۀ این مباحث را نداشتم؛ از سوئی همانطوری که همۀ دوستان می دانند و این نکته از مشهورات است که بنده حافظۀ درستی ندارم؛ و لذا آنچه را در آن جلسات گذشته و بسیار دور به عرض رسانده ام، فعلاً حاضِرِ به ذهن من نیست؛ با استمداد به حق و بزرگان از معرفت، می کوشیم عرایضمان را ادامه بدهیم؛
ولی اگر در میان مطالب تکراری به میان آمد، امید اینکه دوستان و شنوندگان آن را تکرار حَسن بپذیرند؛ چرا که مطالب، مطالب ربوبی ست و مربوط به سائران الی الله!

بحث امروز ما، از کتاب مستطاب صد میدان خواجه، پیرامون مقولۀ تبتل است؛ چنانکه {دآب} خواجه می باشد می فرماید: «از میدان رضا میدان تبتل زاید» و تبتل را بازگشتن معنا می کند، همانگونه که: توبه روی کردن است از همه چیز به دوست؛ تبتل نیز بازگشتن است از همه چیز به خدای؛ به این معنا که سالک در این میدان، وظیفۀ وجودیِ خودش را بازگشتن همه جانبه می داند و تلقی می کند؛
هم از دنیا: به او باز می گردد. جانش را: از حب دنیا، از توجه دنیا می شورد، تطهیر می کند، تخلیه می کند و مسافر روان و جان را، به جانب حضرت دوست روا نه می دارد!
هم از آخرت: به او باز می گردد!
نه تنها از دنیا؛ که دنیا ارزشی ندارد! که اگر کسی حتی همۀ دنیا را به پای فرزندِش بریزد یا دوستِش یا همسایه اِش بریزد؛ ارزش این را ندارد که بگوید: من چنین کردم.

سائل الی الله، در مقام تبتل و میدان تبتل، هم از دنیا به حضرت دوست باز می گردد، هم از آخرت؛ یعنی: همۀ نعمت های بهشتی و نعمت های اخروی را هم، نادیده می گیرد؛ توجه از آن نعم نیز باز می گیرد و این به دو معنا هست که اگر فرصتی پیش آمد خدمت دوستان تقدیم خواهیم داشت.

و سوم اینکه:

از خود، به خدا باز می گردد.

تا قبلِ از این مرتبه و مرحله و میدان، خود برایش مطرح بود.
اگر باغی داشت می گفت: باغ من؛
اگر فرزندی داشت منتصب به خودش می کرد؛ و حتی گاه جاهلانه می گفت:
خدای من، دین من، پیامبر من؛ این منیّت تقریباً محوریت داشت ولی در میدان تبتل تلاشِش به این هست که: از این من، از این خود، از این انانیت، از این حضور و درک حضور خویشتن، تخلیه و تطهیر شود و دیگر خودی را در میانه نیابد و نبیند و آنچه می بیند او هست و مجالیِ مظاهِرِش و آیینه هائی کِه اسماء و صفاتش در او، در آنها، متجلی شده اند و متظاهر گشته اند.
حدیثی داریم که از مشهورات است؛ میان اهل معرفت، در روایات می فرماید:
* الدنیا حرام علی اهل الاخرته و الاخرتة حرام علی اهل دنیا و کِلیهِما حرام علی اهل الله!
دنیا برای اهل آخرت حرام است. این حرام را خودشان انتخاب می کنند. حرام اختیاری است.
وقتی متوجه عالم آخرت هستند می دانند که حیف است که: وقت شان را، توجه شان را
عمرشان را، در جهت تحصیل دنیا بگذرانند. یعنی: بدون اینکه دستوری شرعی بر آنها حاکم باشد، خودشان آنرا اختیاراً برای انتخاب احسن و اکمل و اشرف و اطهر بر خویشتن حرام می سازند!

و الاخرة حرام علی اهل دنیا.
اینها هم، گاهی اختیاراً این کار را می کنند که بنده از همان دسته هستم؛ برای رسیدن به دنیا، راحت و آسوده چشم از آخرت و نعم آخرتی می بندم!
هم دنیا در برابر من هست، هم آخرت؛
هم به مسجد می توانم بروم هم به میکده؛
هم کار خوب می توانم انجام بدهم، هم کار بد؛ ولی، چون لذت دنیا مرا فریفته است و همۀ وجودم را احتوا کرده، راحت از آخرت می گذرم؛ این اختیارِیش.
و آن جاهایی هم که اختیاری نیست و گاهی متأسفانه شرایط به گونه ای می شود که جاهلانه، غافلانه، انسان دچار گناه می شود، خُب، از آخرت محروم می ماند؛
لذا، و الاخرتِه حرامٌ علی اهل دنیا و کَلیَهِما هر دوتای اینها: هم دنیا و هم آخرت حرامُ علی اهلِ اللّه!

اهلِ اللّه و اهلُ اللّه نه به دنیا توجهی دارند و نه به عقبا، بلکه:
اگر توجهی دارند خاص و ویژۀ مولا هست. در بهشت هم اگر به سر می برند به دنبال «مشاهدۀ انوار قدسیِ او هستند»
به هر حال، تبتل را می توانیم با این معنائی که داشتیم، گونه ای از موت اختیاری تلقی کنیم؛ همان چیزی که در لسان قرآن هست: موتو قبل ان تموتوا؛
بمیرید پیش از آنیکه شما را اضطراراً بمیرانند! یعنی: سالک در این میدان، از آنچه شایستۀ وجود مبارکِش نیست چشم می پوشد؛ به مرده ای می ماند که به این چیزهایی که اهل طبع و اهل هوا و اهل دنیا به آن توجه دارند دیگر توجهی ندارد گوءی این مرده است، گوئی توجهش توجه مردگان است؛
یعنی: بی توجهیش ( بی توجه بودن او) عین بی توجهی مردگان است!
به هر حال، خواجه علیه الرحمه برای میدان تبتل آیه ای را مورد توجه و محوریت کلام خودش قرار داده.آیه مربوط هست به سورۀ مبارکۀ مزمل و آیۀ هشتم این سوره هست و سورۀ مزمل از سُور بسیار مهم و تعیین کننده است؛ که اگر دوستان بخواهند پیرامون نکات بسیار مهم و تعیین کننده اش مطالب سودمندی به چنگ بیاورند شایسته است به یکی دو تا از کتب تفسیری مراجعه کنند.

يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا، تا می رسد به بخش مورد نظر، که می فرماید:
وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا .
یاد پرودگارت باش. اسمش را بر زبان و بر زبان دل و بر زبان خرد بران و بازگرد به او، به رّبِت بازگرد، بازگشت کردنی؛ بازگشت کردنی که همۀ حوزه های وجودیت، همۀ لایه های وجودیت را در بر بگیرد -از یک طرف-؛

پندارت و در پندارت چیزی جز او و اسم او و یاد او و ذکر او نگذرد.
در گفتارت جز قول او و بیان او و کلام او متبادر نشود؛
و در رفتارت جز آنچه مرضیِ او هست؛ از کردارت سر نزند؛ و این یعنی توجه:
وهمی، عقلی، خیالی، به غیر او نداشتن؛ هیچ گونه حتی وهم هم متوجه غیر او نیست، عقل هم متوجه غیر او نیست،؛
زبان، از ذکر غیر او بریدن و تطهیر کردن،
اندام، به غیر او نیالودن و از خدمت غیر او، باز داشتن. اینکه می فرماید: وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا. این تَبْتِيلًا همین را می رساند:
اگر کسی واقعاً دلِش به خودِش بسوزد و به ایمانِش بسوزد.
اگر واقعاً خود کسی، دلِش و جانِش احترام گذار، به سرمایه های وجودیش باشد، آیا حاضر هست که: خیالش، فکرش، وهمش و عقلش را در خدمت چیزی قرار بدهد که: از عقلش از نظر رتبۀ وجودی بی ارزش تر است؟

يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ الیل نِّصْفَهُ أَوِ انقُصْ برای همین است. وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا؛
اجازه ندهی که:
قوای فکریِ تو؛
قوای برداشتی تو، در خدمت غیر تو باشد.
گفتار و جهاز گفتاری، در خدمت غیر حق باشد؛
و همۀ اندام کرداری، در خدمت غیر حق باشد؛ در این مرحله و این مرتبه و این میدان، سالک از بردگیِ غیر حق و موجودات مادون خودش، از فعّلَگی و ذلت کشی غیر حق، آزاد می شود و تلاشش در این است که:
خودِش را آزاد کند؛ تا نه پندارِش مزدور و فعلۀ غیر باشد؛ نه گفتارش و نه کردارش. اگر به این مرتبۀ از آزادی رسید، بخش مهمی از کار این میدان را فتح کرده و به پایان رسانیده است.

به هر حال، خود حضرت خواجه علیه الرحمه، در رابطۀ با میدان تبتل می فرماید:
که تبتل سه چیز است، با سه چیز:
از دوزخ، به بهشت آمدن؛
از دنیا، به آخرت آمدن؛
و از خود، با حق آمدن؛ نکته ای را که باید به عرض برسانم این هست که: فکر نکنیم که: اینکه می فرماید: از دوزخ به بهشت آمدن، مربوط به عالم آخرت است؛ نخیر! اینجا هم دوزخ است؛ کسی که به غیر حق متوجه هست و قوای وجودیش را خدمت گذار غیر حق ساخته در همین جا در دوزخ است؛ منتها در دوزخی که خودش نمی بیند؛ چون، از حق و از نور حق جدا شده!
خودِ این غفلت حجاب شده تا موقعیت وجودی خودش را نبیند؛
خود این غفلت حجاب شده تا این آتشی که: هستیش را، واقعیت وجودیش را می سوزاند،
هویتش را شعله ور می سازد؛ نبیند و نفهمد و احساس نکند و کشف نکند؛ چون در اینجا آتشی که انسان را می سوزاند، دوزخی که اینجا هست، در واقع دوزخ ملکوتی هست و این دوزخ ملکوتی فقط با چشم قلب و احساس قلبی که از آن به «کشف» تعبیر کرده اند قابل فهم است، قابل درک است؛
ولی، این انسان غفلت زده، کارش به جائی رسیده که متوجه نیست در دوزخ است و نمی داند.

اگر دروغ می گوید در دوزخ است، اگر غیبت می کند در دوزخ است، اگر حرام می خورد، در دوزخ است؛ کارهایی که خلاصه مرضیِ حق نیست؛ افعالی که مرضیِ حق نیست؛ چه در پندارش دور بزند، چه در گفتارش، چه در کردارش؛ اینها هیزم جهنم اند و این هیزم های جهنم: هویتش را، ایمانش را، اخلاصش را، اسلامش را می سوزانند و این نمیداند.
ولی، انسانی که در میدان تبتل تلاش می کند، شاید در مراحل اولیه، از نظر کشف قلبی به آنجائی نرسیده باشد که اینها را ببیند؛ یعنی در حال مکاشفۀ حضوری باشد.
اما، از نظر اینکه:
ذوق دارد و دست به دست مراد و مرشد داده و میداند که مرشد دروغ نمی گوید و به او خیانت نمی کند؛ تلاش می کند که تا متوجه این نکته باشد از دوزخ:
از دوزخ پندار، از دوزخ گفتار، از دوزخ کردار؛ خودش را به بهشت گفتار و پندار و کردار بکشاند:
از دنیا به آخرت بکشاند!
از ذوق های دنیایی، از تلاش برای بدست آوردن چیزهایی که:
فنا می پذیرند، رنگ می بازند،
از میان می روند،
دنیوی هستند،
جز در دنیا به درد کسی نمیخورند
جز برای رونق بخشیدن دنیای انسانها، کار دیگری از آنها ساخته نیست؛ از آنها روی می گرداند.
حالا چیه؟
هر چی میخواهد باشد.

نگاه می کند، اگر دو تا پرده ای که توجهش را شدیداً به خود معطوف کرده و می توانسته به جای توجه به این دو تا پرده، به چیز دیگری به دو تا آیه توجه کند. این پرده را از خود دور می کند و خودش را از پرده دور می کند.
اگر فرشی همانطور،
اگر ظرفی همانطور،
اگر لباسی همانطور
اگر باغ و ماشین و ثروتی همانطور.

اهل تبتل، به آنچه دنیایی ست، نه تنها دل نمی دهند، که به عنوان وظیفه باز می گردند؛
حرکت شان، سیرشان، از آنچه فناپذیر است و دنیایی، به سوی آنچه عقبایی هست، می گرایند و تلاش می کنند؛
و بلاخره:
از خود به حق.
دیگر برای خود، مالکیتی نمی بینند.
برای برداشت خود، ارزشی نمی یابند.
برای مصلحت دید خود، قیمتی مشاهده نمی کنند. برای فهم خود و عزت خود و شرافت خود و کرامت خود در برابر دید حق چیزی قائل نمی شوند.

عزت را همان می دانند که او می پسندد نه نفسشان و خودشان.
شرافت و بزرگی را همانی تلقی می کنند که او می خواهد و دستورش را داده است.
مصلحت وجودی،
مصلحت اقتصادی،
مصلحت سیاسی،
مصلحت فرهنگی،
مصلحت اجتماعیِ خودشان را، در آن چیزی می بینند و از آن زمینه ای می جویند که حضرت دوست برایشان نشان داده و به سویش هدایت کرده؛
نه آنچه چند تا ابله بازاریِ نمی دانم دنیازدۀ، ظاهر پرست، تبلیغش می کنند.
به تبلیغ این و آن و به تأیید این و آن اصلاً دلبستگی ندارند و می کوشند از تأیید این و آن هم به تأیید حق فرار کنند و بگریزند؛
و لذا،
وقتی خودی نداشته اند، به یک آزادیِ قدسی می رسند؛ که تا انسان در متن این آزادی قرار نگیرد و تا در متن این رهایی از خود، بریدن از خود و پیوستن به حق قرار نگیرد درک او آزادی را کرده نمی تواند.

یک آزادی ای هست که گاه، اگر دسته هایی از فرشتگان متوجهش می شوند به انسان غبطه می خورند. و انسانی که به این حد رسیده و به این میدان عملاً حاضره (حاضر است) و شکوفایه( شکوفا است) و کار می کند.

به هر حال و آن سه چیز است.
با سه چیز:
از دوزخ به بهشت آمدن،
از دنیا به آخرت آمدن،
از خود به حق آمدن؛

جناب خواجه، برای هر یکی از این سه مرحله و سه زمینه و سه مقوله زمینه های متنوع دیگری را مورد توجه و تدوین قرار داده، می فرماید:
از دوزخ به بهشت رسیدن؛
سه چیز است و سه علامت دارد، سه حوزۀ وجودی دارد، سه حوزۀ رفتاری دارد، سه تا نشانه دارد، سه تا گواه دارد؛ که اگر اینها را عملاً در خود و در حیات خود یافت سائل می داند و یقین می کند که میدان تبتل را فتح کرده است؛
ولی، اگر نگرفت، نیافت در این میدان باقی می ماند و تلاش می کند و تمرین می کند آن قدر تلاش و تمرین می کند تا به این سه گواه، سه نشانه و سه ویژگی برسد.

یک

از حرام، به حلال پیوستن؛

تلاشش این است که در زندگیش حرام وجود نداشته باشد.

دوم

که این مسئلۀ، بخصوص امروز همه دیگه گفته اند از بس گفته شده نیازی به گفتن ندارد از حلال، از حرام به حلال پیوستن. {موضوع دوم پاراگراف زیر است}

از کینه به نصیحت بازگشتن؛

این، کمی مشکل زایه (زای است). بخصوص مشکلات ویژۀ خاصی دارد، که در حوزۀ زندگانیِ خصوصی افراد بیشتر متجلی است.
تا کسی حرکتی می کند که به منیت ما و به انانیت ما بر می خورد، ما بر افروخته می شویم و کینه اش را به جان می گیریم؛ تا جبران کنیم، تا تقاصمان را بگیریم؛اینجا شخص چی کار کرده؟ به حمالیِ کینه تن در داده!
کینه نجس ترین چیزی است که در خلقت وجود دارد. و آن شخص حمال آن نجاست است. کسی که در میدان تبتل است نمی خواهد حمالِ همچنین نجاستی باشد. اگر کسی بدی کرده است می کوشد با نصیحت کردن، او را به خوبی بکشاند؛ نه اینکه حمالیِ کینه اش را بکند تا تقاصش را پس بگیرد.
و،
سوم

از دلیری به ترس گاری آمدن، پیوستن؛

گاهی ما دلیری های بی جائی می کنیم.
می گویند:
سر سال شده حساب سالت {یعنی خمس وذکات }را بکن می گوید:
عیبی ندارد. مهم نیست. خدا بخشاینده است. اینجا ما احساس خوف نمی کنیم. علتش چیه( چی است)؟
علتش این است که: هنوز از دنیا به آخرت نپیوسته ایم، چه برسد به مولا.

می گویند وقت اذان است. وقت نماز است. نمازت را بخوان به اول وقت. همچین بی توجهی می کنیم، سهل انگاری می کنیم، علتش چیه؟
علتش این است که:
لذت انس با او را نچشیده ایم -از یک طرف-؛
و، ترس از دوری او را هم ذوق نکرده ایم. تلخای دوری را نچشیده ایم. مزۀ دوری را نمی فهمیم.
لذا، دلیریم، همان جور بگیریم تا برویم تا خیلی از زمینه های دیگر.
می گویند: به دوستت احترام بگذار. به همسرت رفیق باش.
ما(اگر) جایی که به منافع خودمان هم جهت باشد چنین می کنیم؛ ولی جائی که نباشد نه. متأسفانه دلیری و بی باکی نشان می دهیم، بی توجهی، سهل انگاری، بی اهمیتش می دانیم، برایش حساب باز نمی کنیم، علتش هم این است که به دو چیز هنوز نرسیده ایم:
یکی- به لذت انس نرسیده ایم و ذوقش نکرده ایم یکی- به تلخای دوری. دوری یعنی لعنت
و،
دومین
که از دنیا به آخرت آمدن باشد؛
باز در نظر خواجه، سه تا نشانه یا سه تا گواه دارد. سه تا زمینه دارد. آن سه تا زمینه یکی این است که:
از حرص به قناعت آمدن؛
در این رابطه هم خیلی صحبت شده فقط بنده یک کلام به عرض می رسانم!:
انسان به آن چیزی که نیاز ندارد، اگر در جهت تحقشش تلاش می کند حریصه( حریص است).
خانه ای دارد، تلاش می کند که یک خانۀ دیگری هم برای خودش بخرد و این حرص است.
کتی دارد، می کوشد دو تا دیگر هم بخرد این حرص است. خوب، نیاز نداری!. همینطور حساب کنیم. حرص مازاد بر نیاز هست.
حریص خودش را، نه تنها به حمالی بدل می کند که آنچه را بدان نیاز ندارد حمالی می کند، یک.
نه تنها به حافظ و نگهبانی بدل می کند در حد یک نگهبان، که آنچه را بدان نیاز ندارد نگهبانی می کند. به موجودی بدل می کند که قوایش صرف این دو تا زمینۀ مسخره می شود. عمرش صرف همچین زمینه هایی می شود.

کسی که در میدان تبتل هست و می خواهد این میدان را فاتحانه و سرافرازانه فتح کند، آنچه را نیاز دارد دنبالش می رود و {به}آنچه می تواند بسازد و قناعت کند بسنده می کند؛
و،
از علایق به فراغت آمدن؛

این مسئله خیلی بحث دارد و خیلی هم شیرین هست. ولی متناسب با وضعیت خودمان و شرایط خودمان بدان می پردازیم.
انسان از یک جهت و از یک دیدگاه موجودی ست که یک چیزهایی را مجبور است حمالی بکند و به یک چیزهایی مجبور است دل بدهد.

یک دل داده ای، یک حمال است، حمالی ست که به آنچه دل داده آن را حمالی می کند؛

فراگیرترین حوزه ای که انسانها دچارش هستند مثل بنده و امثال بنده، علاقه های زیادی هست به آنچه به زمینه هایی، به مقوله هایی، به اموری که به، آن نیاز ندارند.
علاقه دارد رئیس بشود،
علاقه دارد مشهور بشود،
علاقه دارد آقا بشود؛ آن هم بدون اینکه سرمایه گذاری بکند.
علاقه دارد دیگران دست به سینه در برابرش به ایستند.
علاقه دارد هر چی میگوید، بگویند: چشم قربان! علاقه دارد تا فرمان صادر می کند همۀ فرشتگان سر اطاعت فرو بیاورند و کارش را انجام بدهند. علاقه دارد وقتی، به حرم مبارک امام هشتم می رود تا می گوید:
یا علی بن موسی الرضا!! معدهِ فرزند من شُل شده، یک کاری بکن که درست بشود زود. تا هنوز به خانه نیامده، یا علی بن موسی بن الرضا این کار را بکند. اینها علاقه است.
علاقه دارد ماشین خوبی داشته باشد. فرشهای خوبی داشته باشد. همسر خوبی داشته باشد. چند تا فرزندِ نمیدانم نابغه داشته باشد.
خوب، چند سال می خواهی عمر کنی؟ ولو به همۀ این علاقه ها تو رسیدی، چی کار می شود؟!
چند سال این علاقه ها و القاءها و زمینه ها و حقایق مربوط به این القاء ها و علاقه ها برایت جاذبه دارند؟!

هیچ یکی از اینها، بخصوص وقتی زمینه ها، زمینه های دنیوی است، به هیچ وجه من الوجوه پاینده نیستند.
در جوانی علاقه هایی به سراغ انسان می آید. در میان سالی علاقه هایی می آید؛ که وقتی به گذشته نگاه می کند پشت سر می بیند عجب اشتباهاتی داشتم! راجع به چه چیزهایی فکر می کردم. به چه چیزهایی دل داده بودم عجب! خیلی بی عقل بودم راستی که گفته اند: جوانی و بی عقلی؛
به پیری که می رسد باز هم همین حرف را در رابطه با میانسالیِ خودش می گوید!
این خود علاقه های، حضور علاقه ها چی کار می کند؟! یک انقلابِ بی معنایی یک انقلاب در هم ریخته ای بی نظمی، بی عدالتی، بی ریشه ئی، بی نتیجه ای، درهم ریزاننده را در باطن حاکم می سازد.

کسانی که علاقه های اینها زیاد است از آرامش برخوردار نیستند و متوجه این زمینه هم نیستند که بلاخره آخر این همه علایق و رسیدن به آنها چی کار می شود؟ هیچ کار!
اگر خوب دقت کنیم! این نکته را دوستان و شنوندگان به خاطر بسپارند و یادداشت کنند اینکه:
پیامبران و جانشینانشان{بنظرم یک کلمه اضاف شود:حقیقی،معنوی} در رابطۀ با خیلی از مسایلی که برای ماها خیلی، خیلی مهم هست، همچین آرام اند و بی خیال اند؛ نه جهت گیری مثبت و تندی دارند، نه جهت گیری شُل و وِل و کُندی. به دلیل همین است که اینها نه خود می خواهند روی این زمینه ها علاقه نشان بدهند و نه حاضرند دیگران را با عمل خود، به این زمینه ها محکوم بسازند، تشویقشان کنند؛ یا بَرَشان گردانند.

از این طرف، کسانی که می بینند استرس دارند، ناراحت اند، اضطراب دارند باید این نکته را بپذیرند که علایق شان زیاد است. علاقۀ شان به این چیز و آن چیز زیاد است؛ یک باره بیایند قیچی را بر دارند بگویند:
من دیگر چیزی از جنس آنچه می خواستم نمی خواهم، تمام می شود؛

مشکل دارترین افراد مضطرب، اگر همین کار را بکنند تمام می شود؛
و کسی که در میدان تبتل هست، چون هنوز میادین اولیۀ راه هست می داند که می خواهد به کجا برود؛ لذا، قیچی را ور (بر) می دارد و علایق را می برد؛ برای چی؟!
برای اینکه:
به فراغت روان و خاطر و قلب و روح دست پیدا کند؛
حمال این علایق نباشد
جانش آزاد باشد
روحش آزاد باشد
فرصت اندیشیدن بیشتری روی زمینه های خوب داشته باشد
درگیری باطنی نداشته باشد.
و،

سوم
از اشتغال به کارهای دنیایی به انابت آمدن؛

میدان انابه را ما و شما مورد بررسی قرار دادیم دوستان برگردند و آنرا مورد توجه مجدد قرار بدهند.

از اشتغال به این چیز و آن چیز و به این کار و به آن کار، کارهایی که نمی تواند مایۀ اتصال عبد با معبود را بهم فراهم آورد و بین اینها به نحوی حجاب برقرار می کند؛ این کارهای اشتغال های بی معنا را کنار می گذارد و به انابه دل می دهد. با سوز و ساز با او گفتگو می کند. با حق نجوا می کند. با زاری با التماس دروازۀ خانه اش را می زند تا شاید مثلاً این انسش به این بارگاه بیشتر بشود و از طریق این انس، کارهایش به جایی برسد که لازمۀ رسیدنش هست.
همشهریِ پرآوازۀ خواجه در کتاب مستطاب مثنوی در این رابطه حرف خوبی دارد می فرماید:

تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت کار آنجا و بیرون شد ز کار

کار دنیا را می گذارد دیگر. شغل و اشتغالت دنیایی را می گذارد چون به قناعت رسیده می داند که روزی دهنده ام کس دیگری هست.
در مورد حوزۀ سوم که:
از خود به حق بازگشتن؛ باشد، باز خواجه دارد:
از خود به حق بازگشتن سه نشانه دارد، سه زمینه دارد، سه حوزه دارد، سه گواه دارد، سه شاهد دارد، که اگر محقق شد میدان تبتل به زیبائی فتح شده است؛ منتها این سه نشانه کمی ظرافت بیشتری دارد.

اولش
از دعوی به نیاز آمدن است

ما نماز می خوانیم
روزه هم می گیریم
حج هم می رویم
زکات هم می دهیم؛ در برابر اینها تقاضا داریم،
وقتی ما هم، از خدا چیزی می خواهیم بدهد! درینجا ما، دعوای حق، به گردن حق داریم و ما مستحق هستیم باید بدهد دیگر؛ ما خود را مستحق می یابیم. ما که اینهمه نماز خواندیم چرا علی بن موسی الرضا(ع) یا امام حسین(ع) یا ابولفضل العباس(ع) حاجت ما را برآورده نمی سازند؟!
تا صحبت از آخرت می شود خاطرش جمع، پشتش به کوه، که من که:
الحمد الله، از بس امن یجیب خواندهجام یا استغفار کرده ام یا زهرای اطهر(س)! گفتم، راحت و پاکیزه فرشتگان دستم را که نمیگرند، بر بال خویش می نشانند و از صراط هم می گذرانند و به بهشت هم داخل می کنند؛
چرا؟
چون، خودش را مستحق می بیند و این دعوایه (دعوای است)؛
علیه کی؟
علیه: شاهد عادل.
تو چی خبر داری که این کارهایی که کردی چه مقدارش درست بود، چه مقدارش را پذیرفت؟!
اینکه: ما مستحب است که میان دو سجده استغفار بکنیم برای همین است. از سجدۀ اول سر بر می داریم می گوییم:
استغفر الله ربی و اتبو علیه.
چرا؟
چون، خود آنچه شایستۀ تو بود که یقیناً من نتوانستم آن سبحان ربی اعلی، که گفتم معلوم نیست که اصلاً حضور داشتم یا نداشتم، آن شرط هیچ.
لذا، با تمام حضور قلب گفته ام و بعد خجالت می کشد که به! من را نگاه! با این مایۀ از وجود و آن حمد و آن تسبیح؛
از تسبیحی که گفته خجالت دارد لذا استغفار می کند ولی اینجا شخص دعوا به راه می اندازد ادعا می کند خودش را مستحق می یابد و علیه حق اقامۀ دعوا می کند و داد خویش، حالا اگر به زبان نیاورد به قلب مطرح می کند؛ به خیال، به وهم، مطرح می کند.
ولی اهل تبتل کسانی هستند که نه تنها دعوائی ندارند همیشه و در همه حال خود را نیازمند:
بارگاه او
توفیق او
لطف او
رحمت او
تجلی او
فیض او می یابند؛ و میدانند که اگر آنی، آن که نه، کمتر از آنی، این توفیق و فیض و رحمت از آن طرف قطع بشود همه کار بهم ریخته؛

دومین نشانه یا معیار –
از لجاج به تسلیم باز گشتنه( (بازگشتن است).
گاهی انسان لجاجت می کند. خداوند گفته:
من رزاق هستم. تو مرا خلق نکرده ای. من تو را خلق کرده ام. تو از زمین و از آسمان چیزی را نمی رویانی و خلق نمی کنی و شکوفا نمی سازی و محقق نمی سازی من می سازم.
لذا، مغازه و ریاست و وکالت و کسب و کار و اشتغال و وسائل و ابزار و روش ها را، رزاق مدان مرا رزاق بدان!

امثال بنده چی کار می کنند؟
می گویند: نه، وسیله وسیلۀ جمبانی (جمع بانی) هم لازم دارد. خدا گفته:
اگر به مغازه نروی کار نکنی فلان بیل نزنی تجارت نکنی روزی هم به تو نمی رسد.(مردم عوام میگویند)

حدود پانزده بیست سال قبل، بنده عرض کردم کسانی که می خواهند این اشتباهی که دارند، لجاجتی که به خرج می دهند، این را عملاً تجربۀ شخصی بکنند؛
بروند خودشان را به یک اتاقی زندانی بکنند! ببینند چی کار می شود؟!
این زندانی کردن شرطش این است که، به رزاقیت حق صد در صد اعتماد داشته باشند نه اینکه:
مثل افرادی که خودکشی می کنند. می روند یک صحرایی، برهوتی گرمای (دمای) شصت درجه، به رزاقیت الهی هم هیچ توجهی ندارد، به سبب نوعی سرکشی نه، با توجه و ایمان و یقین مطلق به رزاقیت؛ بروند تجربه کنند متأسفانه ما لجاجت می کنیم می گویند که:
و لکم فی القصاصه حیاة یا اولا لالباب (چک شود)

ما می گوییم نه، یک بهانه هایی بسازیم که از این کار در برویم. نوعی لجاجت است و لذاست که در قرآن می گوید:
وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ
دَرُشتَرش فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ
و، وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ.
اینجا لجاج عملی می شود دیگر. عینی می شود. تو تسلیم باش تو به این کارها چی کار داری؟!

اهل تبتل خودشان را تسلیم می کند؛ همین که حکم آمد، خودشان{را} دربست؛
فکر را کنار می گذارند،
صلاحدید را کنار می گذارند،
ثوابدید را کنار می گذارند،
سود و زیان خیالی و وهمی را کنار می گذارند؛ مطلق خود را تسلیم می کنند؛
چون، در غیر تسلیم لجاجت مطرح است. آن طرف دیگر لجاجت است. اگر تسلیم نبودی در مقام لجاجت قرار داری!
و،
سوم

از اختیار، به تفویض بازگشتن
اختیار اینجا به معنای انتخاب است.
اهل تبتل دیگر خودشان، برای خودشان:
نه برای دنیایشان
نه برای عقبایشان
نه برای پندارشان
نه برای گفتارشان
نه برای کردارشان؛ هِیچّی (هیچ چیز) انتخاب نمی کنند، انتخاب را وا می گذارند به حضرت دوست، آنچه او انتخاب کرده می گزینند و با همۀ قوا و توان در راه تحقق آنچه او، برایشان می پسندد تلاش می کنند.
تمام سرمایه های وجودی را در راه تحقق چیزی به کار می اندازند یا چیزهایی که او انتخاب کرده نه خودشان.
به انتخاب خود اعتماد ندارند ارزشی قایل نیستند. به دریافتهای خود ارزشی قایل نیستند.

ارزشها را در آن چیزهایی می بینند که او انتخاب کرده است و معرفی داشته است؛
لذا،
اگر گفته بهترین راه رسیدن به من چی است؟! همان راه را انتخاب می کنند.
اگر گفته بهترین راه رسیدن به آرامش چیه؟ (چی است)؟! همان راه را انتخاب می کنند.
اگر گفته بهترین وسیله برای رسیدن به انس من چی است؟! همان وسیله را انتخاب می کنند.
از پیش خود چیزی،
نه راهی را انتخاب می کنند،
نه روشی را انتخاب می کنند،
نه ابزاری را انتخاب می کنند،
نه جهتی را انتخاب می کنند، خلاصه مطلق هر چه انتخاب کردنی است و مربوط به هر حوزه ای از انتخاب که میخواهد باشد دربست از انتخاب خود و اختیار خود و گزینش خود صرف نظر می کنند همه را می سپارند به او؛ به تفویض می رسند.

خدا!
با همسایه ام چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
با خودم چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
با عقلم چگونه رفتار کنم؟ آنگونه،
با دلم چگونه رفتار کنم؟ اینگونه،
چه چیزی عقلم را رشد می دهد؟ فُلان چیز؛ همان را انتخاب می کنند،
چه چیزی دلم را نورانی می سازد؟ همان چیز، همان را می گزیند، همین جُور را حساب کنیم! از انتخاب خود مطلق سرپیچی می کنند و کناره می گیرند و انتخاب و تفویض را می دهند به دست حضرت سبحان؛

یک سلسله نتایجی این کار دارد، و خود فتح میدان تبتل دارد؛ که چون خیلی وقت دوستان را گرفتم فقط به دو سه مورد که کلی تر هست و عمومی تر هست و ضروری تر هست اشاره می کنم و همۀ دوستان را به حضرت دوست می سپارم.

وقتی انسان به این مرحله و به این ویژگیها محقق شد و از این دارائیها برخوردار شد؛
خوب دقت کنید!
از سستی و سکون آزاد می شود؛
چرا ماها در رابطه با رشد معنوی سستیم؟ برای اینکه:
به این وسایل و ابزار و به این ارزشها مجهز نشده ایم.
لذا، سستیم.
چرا حتی در نماز خواندن نماز با حضور قلب سستیم؟
بیست سال قبل همانگونه نماز می خواندیم که امروز می خوانیم.
امروز همان گونه نماز می خوانیم، که بیست سال قبل می خواندیم؛ خوب، ما ساکن پس بودیم دیگر! اگر ساکن نمی بودیم، یک رشدی باید در نماز ما و در حضور قلب ما و در طمأنینۀ ما بوجود می آمد؛ در سایر زمینه ها هم همینطور.

ما خدا را امروز همانگونه می شناسیم، همان خدایی هست، که هفتاد و پنج سال قبل بوده.
دلمان امروز به خودمان همان اندازه می سوزد، که هفتاد و چهار سال قبل می سوخته.

اهل تبتل از این سکون و از این سستی که: خیلی خجالت آوره (آور است)، خیلی خفت آور است، خیلی دردبار است، خیلی شرمزای است آزاد می شوند. یک شاعری می گوید:

بیزارم از آن کهنه خدای که تو داری

هر روز مرا تازه خدائی دیگر آید

حدیث داریم. این شاعر همین حدیث را گرفته اینجوری منظوم ساخته و به فارسی در آورده.

خود ما چرا نو، نمی شویم و نسبت به خود سستیم بی حالیم؟
چهل سال پیش ما هنری نداشتیم، امروز هم نداریم. بیست سال پیش با هیچ هنری آشنائی نداشتیم الآن هم نداریم،
ولی، وقتی به میدان تبتل بیاید و میدان های قبلی را فتح کرده باشد و میدان تبتل را فتح بکند می بینیم که بلی از سستی و سکون و آن هم سکونی با این همه خفت آزاد می شود؛ مهم ترِ از او: دیگر از خوف و رجاء هم آزاد می شود؛
نه خوفِ از دست دادن چیزی دارد
نرسیدن به چیزی،
از دست دادن به چیزی؛ هیچ خوفی ندارد.

از آن مرحله ای که قرآن می گوید:
وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ
همه راحت می شوند. می گوید:
هر کاری که می خواهی بکن:
مِلک مِلک تو و عالم آن توست. من که باشم که:
در برابر تو،
به کار تو،
به فرمان تو،
به امر تو،
به ارادۀ تو؛ کاره ای باشم.

همه را از تو می گیرند؛ خوب بگیرند؛ او را که از من نمی گیرند.
نِه، عزرائیل می آید تو را می کشد؟!
خوب، مرا می کوشد، مرا از او که دور کرده نمی تواند.
اِه! عزرائیل هم می ماند که این باز چه چشمی داشته بابا؟!
آمدم تو را بکُشم قبض روحت کنم.
خوب، بکش! مرا از او گرفته نمی توانی!

من هراسی که دارم این است که خودم او را از خود دفع کنم،
لذا، از این خوفهای معمولی، دیگر چی کار می شود؟ آزاد می شود؛ چند تا داریم توی جامعه که از این خوفها آزاد شده باشند یا آزاد باشند عملاً و بالفعل؟ حیف نیست جامعه از چنین انسانهائی خالی باشد؟.

از رجاء هم آزاد می شود. چون هیچ خواسته ای ندارد. نه دنیا می خواهد نه عقبا.
رجاء مندِ این نیست که:
به فلان محفل برود و به مجلس برسد به منصب برسد به دارائی برسد
به لذت برسد
به شهرت برسد؛ هیچ! چون چیزی غیر از او در این مراحل آخری، دیگر برایش نمی ماند؛
هم از خوف آزاد می شود هم از رجاء؛
و وقتی اینطوری شد، خوب دقت کنید!
از سستی و سکون آزاد می شود
از خوف و رجاء آزاد می شود؛
انس با زمینه های ربوبی پیدا می کند. این انس زیاد می شود، چرا؟
چون، جان را تخلیه کرده است و جان که تخلیه شد؛ جان که از غیر حضرت دوست و غیر حضرت محبوب تخلیه شد، جایگاه جانان می شود و این انس کارش را به جایی می رساند که:
اگر ده دقیقه، پنج دقیقه، دو دقیقه ذهنش متوجه زمینه ها به اجبار – خوب دقت کنید-
نه از روی اختیار، به اجبار ذهنش متوجه زمینه های دنیایی می شود، یا حتی متوجه زمینه های عقبائی می شود ناراحت است. وقتی بر می گردد کدر است. احساس غبن می کند. بین او و این انس جدائی افتاده ولو دو دقیقه بوده، پنج دقیقه بوده ناراحت است که چرا چنین شد چرا فاصله افتاد؟!
به هر حال،
اگر آنچه را گفتیم سائر الی الله در این مقوله و این میدان بهش نائل آمد، میدان تبتل را سرافرازانه فتح کرده و به این همه والائی و اعزاز رسیده است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 25: اخلاص

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 24:31
میدان بیست و پنجم اخلاص

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین
الحمد لِلّه الذی یری آیاته اولیائهُ فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً و آله ا لطاهرین.

خوشبختیم که، با جمعی دوستان روحانی، دنبالۀ مطالب کتاب صد میدان را ادامه می دهیم. بخشی که در این جلسه مورد توجه ما هست، میدان بیست و پنجم از صد میدان است که خواجه آنرا به مقولۀ «اخلاص» اختصاص داده است و می فرماید:
«از میدان موافقت میدان اخلاص زاید»
آیۀ مبارکه ای که خواجه انتخاب کرده: قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصًا لَّهُ دِينِي
یعنی: آیۀ مبارکۀ 14 از سورۀ زمر می باشد.
در رابطه با اخلاص و آیات اخلاص و روایات مربوطه به این بحث صحبت های زیادِ زیاد شده و همگان شنیده اند و ما هم سَرِ آن نداریم که وقت دوستان عزیز را به شنیدنی ها و تکرار شنیدنی ها بگیریم. یک ترجمۀ لغوی، یک برخورد لغت شناسانه و معنی شناسانه از کلمۀ اخلاص به دست می دهیم و کلام را می سپاریم به اندیشه های خود خواجۀ انصار علیه الرحمته.

اخلاص را در لغت پاک کردن، پالوده ساختن، پالایش کردن، خالص نمودن، تعریف کرده اند.
ما، آبی داریم آلوده است، خالصِش می کنیم. شربتی داریم آلوده است، خالصِش می کنیم؛ طلایی داریم آلوده است خالصش می کنیم، فکری داریم آلوده است خالصِش می کنیم، خیالی داریم آلوده است پالوده اِش می سازیم، دلی داریم آلوده است تصفیه اش می کنیم، تخلیصِش می کنیم، خالصش می سازیم.

برای این مقوله، عدۀ زیادی از اهل معرفت معانیِ زیبا و تعبیرهای لطیفی را ذکر کرده اند که بنده احساس میکنم گفتنِش برای این جلسه و برای این دوستان مفید تواند بود:
یک معنایش این هست که: «مراودۀ بی ریا با خلق و با خدا»؛

وقتی مراودۀ انسان، تعامل انسان، از هر گونه آلودگی با خلق و با خدا تصفیه شد و تزکیه شد، این حالت را حالت اخلاص می گویند.

مراودۀ مخلصانه، تعامل مخلصانه، نفس مراوده و عمل، تصفیه می شود؛ چه در رابطه با خلق باشد چه در رابطه با خدا!

معنای دیگری که برای این مسئله ذکر کرده اند و مقوله ذکر نموده اند این هست که:
«ترک ریا در طاعت و عبادت و خدمت»

اگر اخلاص را در رابطۀ با دین و خدا در نظر می گیریم، اگر عمل ما، خدمت ما، طاعت ما، عبادت ما، کنِش ما در کُل، از هر گونه ریای جلی و خفی پاک شد تصفیه شد، به این می گویند اخلاص و شخص می شود مُخلص!

معنای دیگری که ذکر کرده اند این هست که: «آزادی و رهایی دل»، از هر آنچه آلوده سازنده است و تصفیه کردن و تزکیه کردن و پالایش دادن دل، از هر چه که آلاینده است؛ *حالا، هر چی که می خواهد باشد؛ ظّن بد، به یکی از افراد، خودِش آلاینده است؛پاک کردن این.
حب دنیا، چون دنیا جیفه هست؛ پاک کردن دل از حب دنیا، از این آلاینده، میشود اخلاص.

معنای ظریف دیگری که برای این کلمه و این مقوله ذکر شده این هست که:
«رها یی وآزادی عمل و کنِش از آفت ها»
کنِش را آفت زدایی کردن:
رفتار را چه در جمع، چه در فرد، چه در رابطه با خلق، چه در رابطه با خدا، آفت زداییِ عمل و کنش را، اخلاص می گویند؛
و، کسی که به این مرحله رسیده باشد که کنشش از هر دستی که میخواهد باشد: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، هنری، فرهنگی، نظامی، هر چه می خواهد باشد؛ اگر آفت زدایی کرد مخلص شده است. و، این عمل آفت زدایی را، اخلاص می گویند؛
و یک معنای زیبای دیگری هم ذکر شده است و آن اینکه:
روی از نفس و خلق بر تابیدن؛
و در همۀ نگرش ها و کنش ها روی و وجه و جهت به حق سپردن؛ به این اخلاص می گویند.

خواجه علیه الرحمته می گوید: اخلاص ویژه کردن است؛
یک جَهَتی هست، یک سوئی هست، خواص ساختن نگرش ها و کنش ها هست.
ویژه کردن به همین معنا هست: به هر چه می نگری ویژۀ او هست و هر چه می کنی ویژۀ او هست. همۀ لایه های وجود اعمالشان را ویژه می سازند. کنش هایشان را ویژه می سازند؛
وهّم، کنِش ویژه ای دارد؛
خیال، کنش ویژه ای؛
فکر، کنش ویژه ای؛
قلب، کنش ویژه ای؛ اگر این کنِش را ویژۀ او ساخت، شخص می شود مخلص و عملش می شود اخلاص!

طبق معمول خواجه برای هر میدان و هر مقوله یک تقسیم بندی ای دارد؛ اینجا هم می فرماید: و اخلاص سه قسم می باشد:

اول

اخلاصِ شهادت است؛

و آن مربوط به مرحلۀ اسلام فرد است. اسلام سالک است.
چون، بین اسلام و ایمان فرقه (فرق است). همانطوریکه عرفاء بین مرتبۀ شریعت و طریقت و حقیقت تفاوت می گذارند. بین مرحلۀ اسلام و ایمان هم تفاوت می گذارند؛ قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا

اخلاص شهادت، مربوط به مرحلۀ اسلام می باشد؛ و سه نشانه یا سه گواه دارد؛ که اگر این نشانه ها در فرد مخلص حضور داشت و بالفعل پویا بود، نشانۀ اخلاص شهادت او هست؛ وگرنه باید برگردد.
اولین نشانه یا اولین گواه این اخلاص؛

انتصال در جهت امر اوهست؛
کنش ها همه در جهت اوامر او سوق پیدا می کند و جهت گیری پیدا می کند. شخص می کوشد تا هر آنچه امر شده است عملی سازد؛ و تلاشش متوجه یافتن امری تازه است که تا به حال به چشمِش نخورده تا او را عملی بسازد. هر چند در اسلام زمینه های معین اعم از اصول و فروع مشخص است ولی تلاش مخلص درینجا متوجه امتصال اوامر حضرت دوسته(دوست است). همۀ تلاشش در همین حوزه مصرف می شود.

و، دوم نشانه یا گواهِش
حیا و شرم از توجه به نهی او و زمینه های منهی او هست.

شرم دارد که به زمینه های نواهی توجه کند؛ نه اینکه عمل کند.
مثلاً: کوشش می کند: خیال خیانت به ذهنش دور نزند، خیال کار حرام به ذهنش دور نزند،
توهم کار نجس به فعل مکروه و حرام به قوۀ واهمه اش راه پیدا نکند؛
خجالت می کشد که قوۀ واهمه اش را، یا قوۀ خیالش را، با این در زمینه ها ملوس کرده باشد؛ *حیا دارد از چنین ملوس شدنی. (ملوث؟)

و سوم نشانۀ سوم یا گواه سوم،

آرمیدن است به رضای او.
چون مرحلۀ رضا را پشت سر نهاده، و خواجه برای این سومی، یک آیه ای را پشتوانه ساخته:

أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ حال که به دین اسلام مشرف شدید، بدان! که دین اختصاصِ به او دارد. مختص به او هست. خالص برای او هست و باید خالص برای او باشد؛ این قسم اول هست.

و قسم دوم

اخلاص خدمت و آن در ایمان است؛

و مراد از خدمت، طاعت و عبادته(عبادت است). در عبادت ها و طاعت ها، اخلاص به خرج می دهد و این به مرتبۀ ایمان فرد اتکا دارد و مربوط می شود.

وقتی مرحلۀ اسلام را، از اسلام صغری و وسطی و کبری تمام کرد می رسد به مرحلۀ ایمان؛

و در مرحلۀ ایمان، طاعاتِش و عباداتِش و خدماتِش در هر حوزه ای از حوزه ها مخلصانه هست؛ در این رابطه نیز سه تا نشانه و یا گواه را خواجه ارائه کرده تا معیاری باشد برای فهم درست و ارزیابی درست قضیۀ اخلاص؛

اولین نشانه:

ندیدن خلق است در پرستیدن حق.

خدای را آنگونه می پرستد که انگار، خَلقی وجود ندارد تا ببیند که او خداپرست هم هست؛
نماز را به گونه ای ادا می کند که اصلاً فکر نمی کند که مخلوقی در عالم؛ نه آدم، اصلاً فرشته ای هم نیست؛ تا آن فرشته ببیند که این آقا نماز می خواند.

از خوف طوری می گرید که اصلاً فکر می کند موجودی دیگری در هستی جز حضرت دوست وجود ندارد؛ یعنی: خلق را ندیده می گیرد. درخت را هم ندیده می گیرد. گیاه را، انسانها را، هیچ چیزی را در نظر ندارد؛ نِه اینکه ریا نمی کند، این غیر آن مسئله است.

بعضی ها خیال میکنند ندیدن خلق است، در پرستیدن حق؛ یعنی ریا نمی کند؛ نِه! اینکه مسئله ای نیست! اصلاً خلق را شهود نمی کند، ادراک نمی کند، ادراک حضور خلق نمی کند؛ چنان در خدمت و ذوق خدمت و شهود مخدوم، غرقه (غرق است) که اصلاً کسی را نمی بیند؛ این اولین نشانه هست؛

و دومین نشانه؛ اینکه:

در کار حضرت حق، رعایت سنت نبوی را دقیقاً به جای می آورد.

پیامبر گفته: چنین نماز بگذار، او هم همین کار را میکند؛ فُلان وقت نماز بگذار، آن هم همین کار را می کند؛ فُلان گونه روزه بگیر، حج به جای بیاور، همان کار را می کند. وقتی به حج *رفتی از مشرکان براعت بجوی، او هم همین کار را می کند. از ترس، براعت از مشرکین رها نمی کند.

پیغمبر گفته:
* وقتی ذکات مالت را میدادی، ببر به در خانۀ مستحق به او تسلیم کن، نِه که اعلام کنی! که:
بیاین؛ آنها که مزدور بابای من و تو نیستند! تو باید ببری بَدِی، نِه آن بیاید بگیرد. این سنته(سنت است). بر گردن تو فرض است که بدهی توبدهکاری. بدهکار باید ببرد بدهد نِه اینکه طلب کار بیاید هی مطالبه بکند بعد هی امروز و فردا بکند مثل بنده و امثال بنده.

و هر امر دیگری را از جزئی و کلی که پیغمبر عملاً به عنوان یک رَوش و منِش عملی ساخته، رعایت کردن؛
گفته: دشمنان علی(ع) را دوست نداشته باشید. باید رعایت کنید. چون او خودش هم دوست نداشته.
یک بیتی هست منتصب می کنند به جامی، مولانا عبدالرحمان جامی هِرَوی. _حافظه به صورت دقیق کلمه به کلمه بنده را یاری نمی کند ولی چیزی شبیه این هست که_ :

من علی را دوست دارم خلق گویند رافضی ام

پس خدا و جبرئیل و مصطفی هم رافضی اند

به این می گویند سنت؛
خدا علی را دوست دارد؛ پیغمبر علی را دوست دارد؛ تو هم دوست داشته باش!
خدا، از دشمنان علی بیزار است؛ تو هم بیزار باش!
پیغمبر از دشمنان علی براعت جسته، تو هم براعت بجوی!

و سومین نشانه اینکه:

از خدمت و طاعت و عبادت در دل خود حلاوت و شیرینی ای ادراک می کند که ویژۀ همین مرحلۀ از اخلاص و عمل مخلصانه هست؛ و این توضیح بردار نیست باید رفت چنین عمل کرد و به این حلاوت رسید؛
و لذا آیه ای را پشتوانه ساخته:
وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ
ما امر نشدیم جز اینکه، همین کار را بکنیم.

و سومین قسم اخلاص،

اخلاص معرفت است.

و، آن متوجه مرتبۀ «حقیقت دین هست»؛ که از این دو مرحله می گذرد؛ یعنی: به مرحلۀ نهاییِ ایمان، که مرتبۀ دهم ایمان باشد به یک حساب و به یک تعبیر، مربوط می شود؛ و این را نیز نشانه هایی ست و گواهانی، که:
اولینش:
بیمی ست از گناه باز دارنده
یک نوع خوف و خشیتی از حق دارد. رأس الحکمتهِ مخافتَ الله.
سَرِ حکمت، خدای ترسی هست؛ مُخ حکمت، لُب حکمت، همین ّبیمه (بیم است).
بیم است که دیگر گناه را به اطراف نمی گذارد. این بیم، گناه زدایه. شمشیر این بیم گردن گناه و خیال گناه و توهم گناه را می بُرّه(میبرد).

و دومین نشانه

امیدی بر طاعت دارنده
نوعی امید، نوعی نیرو، نوعی احساس وفاق و توفیق و شور وهیه جان( هیجان)، در وجودش هست که می کوشد فقط اطاعت داشته باشد، عبادت داشته باشد، کار خوب بکند، کار نیک بکند، در همان راه باشد و با همان ها باشد!

و سوم

که خیلی شیرین و دل انگیز است؛

مهرِی، حکم را گذارنده
عشقی، مشتاقِ امتصال حکم محبتی، که همۀ توجه جان مخلص را متوجه احکام الهی می کند، چه از نواهی و چه از اوامر؛ چون حکم، گاهی امر است و گاهی نهی. و، من بنده را معتقد آن است که:
«آثار گردن گذاری، به نواهی مؤثرتر است از آثار گردن گزاری به اوامر» و این به تجربت دریافته شده است و پشتوانه هایی سخت عرفانی و شرعی دارد. کلام مقدس پیامبر اکرم(ص) پشتوانۀ دقیق اوست. وقتی در خطبۀ شعبانیه از حضرت می پرسند که در ماه مبارک رمضان چه کاری از همه افضل است؟
نمی گوید: نماز خواندن؛ نمی گوید: قرآن زیاد خواندن؛ نمی گوید: سایر عبادات.
می گوید: الورع ما حرم الله؛ این نشانه اونه (آن است). و خواجه در نهایت داستان پیامبران را ذکر می کند و الطافی که حضرت حق، نسبت به این پیامبران ارائه کرده و آنها را از فیوضات و الطاف ویژۀ خودش برخوردار ساخته و بعد این آیه را مطرح میکند:
إنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ این ما بودیم، که این مرحلۀ از خلوص را، به این مرحلۀ از خلوص، این پیامبران را رسانیدیم؛ أَخْلَصْنَاهُم ما، تخلیص شان کردیم، به اخلاص شان رساندیم؛ به چه وسیله ای؟ بخالصتاً؛ (بخا لصتهِ)
به وسیلۀ ذکر آخرت
به وسیلۀ ذکر حیات طیبه
به وسیلۀ ذکر حیاتی که فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ است.

رزقنّا الله و ایاکم والسلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 24: موافقت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:32:54
میدان بیست و چهارم موافقت

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد الذی یری آیاته اولیاء هو فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً و آله الطاهریین.
این جلسۀ ما نیز، به یکی دیگر از مقوله های مربوط به کتاب صد میدان اختصاص دارد؛ و با توفیق الهی آنچه را شایسته است و ذهن مان و خردمان و فهم مان تقاضا می کند پیرامون آن خدمت اخِلاء روحانی به دوستان عزیز تقدیم می داریم.

خواجه علیه الرحمه، عِنوان این میدان را که میدان بیست و چهارم هست، موافقت گذاشته است و می فرماید: «از میدان رضا میدان موافقت زاید»

آیه ای که ایشان، بخشی از آن را برای این میدان برگزیده، داستان خاصی دارد که بر می گردد به مسائل مربوط به حضرت موسی علیه السلام و مسابقه ای که سَحَرۀ فرعون، حاضر شده بودند در برابر معجز حضرت موسی علیه السلام انجام بدهند و بعد از شکست به حضرت و خدایش ایمان می آورند؛ و فرعون ناراحت می شود و آنها را مورد بازجویی و سرزنش قرار می دهد که:
قبل از آنیکه بنده برای شما، من، (منِ فرعون) برای شما اجازه بدهم که به موسی ایمان بیاورید، ایمان آوردید؟ من هم شما را به دار می زنم و دست و پای شما را به طور متناوب می برّم.
آنها هم با قدرت و استقامت با بیان این جمله یک دَر دهنیِ بسیار شیرین، نثار فرعون *می کنند و می گویند: فغضه ما انتقاض بکن، هر چه می خواهی بکن!
خواجه همین بخش را، بخشی از آیه را با اتصاء معنی و محل و تأمینش بصورت کُل تا رسیدن به حضرت دوست و قضا و قدر او، مورد توجه قرار داده و پس از آنیکه می فرماید:
از میدان رضا میدان موافقت زاید؛ همین بخش از آیه را، منتها خطاب به حضرت حق ارائه کرده که: فغضه ما انتقاض بکن، هر آنچه می کنی!
بر اندام ما:
هر خلعتی که می افکنی، بیافکن! هر تشریفی که اهدا می کنی، اهدا کن! هر آنچه را تو می خواهی، اراده فرما!
فغضه! قضا، قضای توست و حکم، حکمِ توست و فرمان، فرمانِ توست!

برای تعریف موافقت، تعریف لغویش زمینه هایی را آورده اند؛ خود خواجه هم دارد.
موافقت یعنی: استقبال حکم است، با دلی گشاده؛
دقت شود! که استقبال می گوید؛
یعنی: به پیشباز حکم رفتن؛ یعنی: از حکم، با آغوشی گشاده پذیرائی کردن. شخص، موافق به سوی حکم می رود. نمی ایستد تا حکم به سوی او بیاید. مثل چی؟
مثالی بزنیم: ده دقیقه به اذان مانده، موافق آماده می شود برای نماز و برای شنیدن اذان!
چند روز به ماه روزه مانده، موافق جانش را آماده می کند پیش از آنیکه روزه های واجبش فرا برسد روزۀ مستحبی می گیرد!

ده روز به حساب سالِش مانده؛ {زیر نویس شود ذکات، خمس}
می خواهد وجوهات شرعیۀ خودش را ادا کند. دغدغه دارد. ماشین حساب را می گذارد هی محاسبه می کند؛ بعد پنج روز دیگه، چهار روز دیگه، سه روز دیگه، آمادگی دارد. هی پیشتاز است. کاهل نیست. به این موافقت می گوید!

استقبال حکم: با دلی گشاده، با دلی مشتاق، با دلی راضی، با دلی بِهجت مند، شاداب!
تعریف ساده تری کرده اند می گویند: سازگاری کردن!
حکم آمده، با حکم انسان سازگاری عملی نشان می دهد. عملاً خودِش را: سازگار، هم جهت، همدم، همزبان، همگام، نشان می دهد؛ همرأیی هم گفته اند و همراهی هم گفته اند!

خواجه می فرماید: رضا، پیش از پیدا شدن حکم است؛
ما راضی ایم. مثلاً که:
هر حکمی خداوند صادر می کند، محقق شود. ما که نمی دانیم فردا زلزله می شود، آتش سوزی می شود، فرزند بنده زنده خواهد بود یا کنار خیابان موتُورش می زند؛
ولی، راضی هستم به آنچه فردا می آید.

رضا، پیش از پیدا شدن حکم است و موافقت پس از پیدا شدن آن؛
وقتی پیدا شد، تو هم رأی شدی و به استقبالِش رفتی آن هم، با دلی گشاده!
آمدند خبرت دادند که فُلانی! فرزندت را ماشین زد! و هنوز به بیمارستان نرسیده، به لقاء الله پیوست. تو با دلی گشاده، به استقبال مرگ فرزند، اگر رفتی اهل موافقتی(موافقت هستی)؛ و اگر نَه؟ به استقبال عروسی اش که همه می روند؛ پول هم خرج می کنند، اسراف هم می کنند، حرام کاری هم می کنند. از آن مطرب های نیمه برهنه و رقاصه های نیمه برهنه هم می آورند؛ موافقتی با شیطان!

اینجا، موافقتی با رحمان در مصائب مطرح هست؛ نِه موافقتی با شیطان!
آنها مصائب است. منتها ما نمی فهمیم.

موافقت با رحمان، با مواهب هم شرط است. نماز خواندن: یک موهبت است. یک فیض است.

روزه گرفتن: یک هبه است. یک جود است. یک فیض است. یک برکت است. یک لطف است. یک دهش است. حکم اش دهش مند است و آنچه مترتب بر این احکام هست: همه فیض است. همه هبه است. همه موهبت است.

پس از مرتبۀ رضا، که عطا و منع برایش یکی هست، در موافقت که پس از رسیدن حکم و عملی شدن جریان حکم، موافقت صورت می گیرد، چه در مصائب و چه در مواهب، اگر با گشاده دلی، شخص همگامی کرد اهل موافقت است و در میدان موافقت است و الا فَلا.

متأسفانه! بعضی از انسانهای امروز در زمینه های معاصی و ابلیسی و شیطانی موافقت شان بسیار گیج کننده است؛ شگیفتی انگیز است. ولی، وقتی پای موافقت با رحمان می رسد کُمیت شان می لنگد.
به هر حال، خواجه می فرماید: موافقت در سه زمینه قابل تحقق است و هر یکی از زمینه ها هم، مشخصه هایی دارد، گواهانی دارد، نشانه هایی دارد.

زمینۀ اول

برخاستن اختیارِ بنده است، از میان.
در این مورد شخص چیزی را انتخاب نمی کند نمی گزیند؛ نفس این انتخاب و اختیار و گزینش از بین می رود؛ این گزینش، در گزینش حضرت دوست حل می شود! این اختیار، در اختیار او فانی می شود، در اختیار او، رنگ می بازد! در انتخاب او، از میان می رود و حل می شود.

گاهی انسان دچار نوعی خوشبینی افراطی، نسبت به خود می شود و خودش را برتر می بیند و به قول بعضی از روانشناسان فرنگی به نوعی خود برتر بینی دچار می شود که این خودش باز یک مریضی هست.
شاید ما، در بعضی موارد به این بلا گرفتار بشویم. به این مرض گرفتار بشویم و خیال کنیم که بلی ما هم، ارادۀ مان را در ارادۀ حضرت دوست فانی ساخته ایم؛ خوب نشانی هایش چی است؟ چه گواهی داری؟ چه نشانه ای داری؟

خواجه سه تا نشانه برای این مسئله بیان کرده که اگر این نشانه ها:
بالفعل حضور داشت و ظهور داشت و پویا بود؛ معلوم می شود که بلی، اختیار بنده از میان رفته است و در اختیار حضرت دوست حل گردیده.

اول

بلا و عافیت، برایش یکسان باشد؛

بلا و عافیت برایش یکسان باشد. در بلا، همان حالتی را دارد که در عافیت دارد. در مریضی، همان حالتی را دارد که در تندرستی دارد. در ناخوشی، همانگونه به خدای می نگرد که در خوشی و سلامتی می نگرد.

دومین نشانه این است که:
عطا و منع حضرت دوست، برایش یکسان می باشد؛ بدهد خدا را دوست می دارد، ندهد باز هم خدا را دوست می دارد.
بدهد به حق توجه دارد، نِه به داده شده! ندهد به حق توجه دارد، نه به منع!

توجه از حق بر نمی گیرد؛ نه به دهش توجه دارد نه به منع. توجهش متوجه به حضرت واهب است؛
* لذا، منع و عطا، در نگرشش و توجهِش خللی واردکرده نمی تواند.{توجه شود مقداری چند سطر ازقبل نیمه پرنت شده)}

و سوم

زندگی و مرگ، برایش یکسان است.
یعنی: در زندگی مرده است.
خیلی زیبایه (زیبااست) پیش از مرگ مرده است و این سنت پیامبر اکرم است که گفت:
* موتو قبلاً انت موتوا (چک شود ) خودتان بمیرید قبل از آنیکه عزرائیل شما را بمی راند.
این شخصی که به این مرتبه رسیده دیوانه نیست که مرگ و زندگی را از هم متمایز نتواند بسازد؛ نَه! در زندگی از جنبۀ حیوانی مرده است و به: وجۀ انسانی زندگانی می کند. به وجۀ ربانی زندگی می کند.
لذا، مرگ و زندگی برایش از نظر موقف و موضع شناسی و موضع گیری و جهت گیری یکسان می شود.
و مرگ و زندگی باز به تعبیر دیگری برایش یکسان است.
اگر بیایند و بگویند: پسرت مُرد. میگوید: الحمّدُ للِّه.
اگر بیایند بگویند: که جاریه ای که داشتی ِبرایت پسری آورد باز می گوید الحمّد لِلّه.
نه این زندگی او را تکان می دهد نِه آن مرگ چون، دِلِش جای دیگری است.

حیف است! حدیثی و روایتی که میان آقا امام حسن مجتبی علیه السلام و اباذر اتفاق افتاده، در همین مورد گفته نشود. آمده است که:
اباذر نزد آقا آمد. ایشان پرسیدند: اباذر چه گونه ای و در چه حالی؟
گفت که: در حالی هستم که ناخوشی را از خوشی بهتر دوست می دارم. فقر را از غنا بهتر دوست می دارم و مرگ را از زندگی بهتر می پسندم.
حضرت سَری متأملانه پائین انداختند؛
بعد اباذر با فراصتی که داشت متوجه شد! گفت: یابن رسول الله مگر شما چنین نیستید؟
گفتند: نِه.
گفت: پس من در اشتباه ام( هستم)؟
گفتند: که آری.
گفت: بهتر از این چیست؟
گفتند: بهتر از این، اینست که: هر چه او می پسندد و می فرستد، مورد پسند تو باشد.
ناخوشی می فرستد، آنرا بپسندی و موافق باشی. غنا را می پسندد، موافق باشی. فقر را می پسندد، موافق باشی.
زندگی را می پسندد، مرگ را می پسندد، هر چه را می پسندد! و لذاست که خود خواجه، بر مبنای همین روایت یک دو بیتی دارد.
میگوید، یکی چون این دو بیتی را هم به خواجه انتصاب داده اند هم به بابا طاهر عریان رحمة الله علیه ما:

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندند

**
به این مرتبه و به این حالت موافقت می گویند؛ و درجۀ اولش این بود که خدمت معروض شد. و اما خواجه علیه الرحمه می فرماید:
درجۀ دوم و یا زمینۀ دومی که موافقت در او محقق می شود این هست که:
عنایت مولا را درست دیدن و درست دریافتن؛

ما در متن عنایت ها هستیم. ما در جریان عنایت ها هستیم. منتها، نه اینطور که از یک طرف بر ما عنایات وارد بشود؛ از شش جهت ما را عنایات الهی محافظه کرده و محاصره کرده و در ملحفۀ عنایات به سر می بریم. از هر جهت که نگاه کنیم، مواجه هستیم با عنایات ربانی.

درجۀ دوم موافقت این است که: این عنایت را درست ببیند و بیابد و بشناسد. فکر نکنیم مسئلاً مرض بد است، عنایت نیست، قهر است. قهر او هم لطف است.

فکر نکند که فقر، فقر مالی یا مشکل مالی خودش یک زجرت است، یک قهر است؛ نِه آن هم یک لطف است. آن هم یک عنایت است؛ منتها، ببیند. وقتی به فقر مالی دچار می شود، اگر زمینه های نارسایش را، خیال و وهم ردیف می کند، دست توسل به آستان عقل دراز کند و بگوید:
فایده های این چیست؟ سودهای این فقر چیست؟ یا این تنگ دستی چی است؟ یقیناً عقل کمکش می کند؛ اگر اهل تقوا باشد؛ بعد آنجا می بیند که اوه! یک سلسله سودها و عنایت هایی در این بوده که با آنچه من، از نظر نارسائی خیال می کردم و توهم می کردم قابل مقایسه نیست.

نعمت های مولا را درست بدیدن و به آنها موافقت کردن.
بعضی وقتها، باز دچار می شویم که خیال می کنیم ما همینطوری ایم(هستیم)؛ لذا:
خواجه برایش سه تا نشانه قرار داده؛

اولین نشانه این است که:

دل شادی ای غم زدای، موافق را فرا می گیرد؛
دلِش از یک شادی ای، از یک نوری، از یک حالت ویژه ای پر می شود؛ که هر چه غمهای جهانی و دنیوی تلاش می کنند که به یک نحوی خودشان را به دلش برسانند نمی توانند؛ اینها غم را می زدایند، این شادی غم زدای هست؛
مثل، پاسبانی هست که نامحرم را نمی گذارد. این دل، دل موافق شده؛ اینجا باید فقط حبّ حق باشد و مِهر حق باشد و حریم حق است؛
و چون حریم حق است؛ غم دنیا که جز کثافت و نجاست نیست، در حریم حق راهی ندارد.
آن شادی، آن پاسداری هست که غم را می زداید. به خودمان مراجعه کنیم ببینیم از این پاسدارها چهار دُو بّر (چهار طرف) دلمان هست؟ آیا دل، از دل ما چنین پاسدارانی محافظت می کنند؟
آیا در دلمان: غم عشق، غم اخلاص، غم پاکی، غم عقل، غم رضا، غم موافقت بیشتره (بیشتر است) یا غم نداشتن خانه و ثروت و شهرت و لذت و مکنت؟
اگر این غمها بود برگردیم به موافقت؛ اولین نشانه؛ همین دل شادیِ، غم زدای هست.

دومین
آرامشی، علایق زدای.
چون در میدان های قبل، کنِشِش و رفتارِش: رفتاری بسنده بوده، اشباع کننده بوده، اتمام کننده بوده، اکمال کننده بوده؛ به اینجا که می رسد به یک آرامشی می رسد که دیگه هیچ علاقه ای را، به او باقی نمی گذارد.
علاقه ها را هی می زداید، هی قیچی می کند، هر علاقه که می خواهی به این قلب وارد بشود قیچیش می کند. می اندازد دور. پایش را می زند؛ علاقه ای به خانه، علاقه ای به ماشین، علاقه ای به ثروت، علاقه ای به شهرت، علاقه ای به ریاست؛ این حضرت آرامش، وظیفه دار این قیچی کردن علایق است؛ این دومین نشانه.
و اما، سومین نشانه؛

احساس قربی، تفرقه زَدای.
به شهود و کشف یک قربی می رسد احساس می کند، به حق چنان نزدیک شده که هیچ چیز دیگه نمی تواند بین او و حق فاصله بیاندازد، تفرقه ایجاد کند؛
هیچ خواستی نمی تواند تفرقه ایجاد کند؛
هیچ نخواستی هم نمی تواند؛ چون، گاهی انسان می خواهد، گاهی نمی خواهد. ما، گاهی هست نمی خواهیم فلان کار بشود؛ نمی خواهیم فرزندمان بمیرد. می خواهیم عروسی بکنیم عروسیش را ببینیم؛
خوب، این نخواستن خودِش یک تفرقه اندازی می کند: بین حق و عبد، بین ارادۀ او و ارادۀ من؛ این تفرقه می اندازد. اهل موافقت کارش به جایی می رسد که:
نِه خواستها و نِه نخواستن ها، نمی توانند: بین او و حق، بین ارادۀ او و حق، بین اختیار او و حق، تفرقه ایجاد کنند!

و اما، سومین زمینه ای که اهل موافقت در آن قرار می گیرند:
بریدن مِهر، از تَحکّم خویش و از دو گیتی؛
ما خیلی عاشقیم: به حکم خودمان، به فرمان خودمان، به دستور نفس مان، به تقاضاهای خودمان؛ دلمان می خواهد این اینطوری باشد؛ آن آنطوری نباشد.
جالب این که ما اول متوجه نمی شویم که ما، عاشق این حکم هستیم. ما خیال می کنیم عاشق این زمینه هایی که مربوط به حکم هست می باشیم. این دستمال را، اینجا بگذار. بعد خیال می کنیم که ما عاشق اینجا گذاشتنِ این دستمال هستیم؛ در حالی که نمی دانیم ما، عاشق حکم هستیم. می خواهیم حکم ما اجرا بشود. می خواهیم حاکم باشیم. و دیگران:
* حکم بر و قبول کننده و پذیرندۀ حکم! و موجودات هم می خواهیم این گل اینطوری نباشد. حکم ما بر گل جاری باشد. عاشق حکمیم.

حکم دل خویش؛ کدام دل؟
دلی که اگر رویش کره(مسکه) بمالیم، مُربّا هم بمالیم پیش گربه بگذاریم پوز نمی زند؛ چون دل نیست؛ دلی که متوجه کثافات و دنائت های مسخره هست، این دل نیست. دلی که در او دلدار نیست دل نیست. اینکه گِل هم نیست.

* نفس ما، یک چیزی را، یک کاریکاتور بسیار خجلتباری را، اسمش را گذاشتیم دل، و عاشق احکام صادر شده از ناحیۀ این دلیم. گرفتار احکام صادر شده از ناحیۀ همین کاریکاتور مسخره آبروریزاننده، خجلتبار، و ذلت بار و عزت براندازیم.
اهل موافقت کارشان به جایی می رسد که این معنا را می فهمند و لذا، از این کاریکاتور و احکامی که صادر می کند، مهر بر می گیرند و مهری که به این کاریکاتور داده بودند به آن طرف می بخشند؛ یعنی: جهت گیریِ، جریان مهرشان را عوض می کنند:
از نفس، به رب؛
از شیطان، به رحمان؛
از دنیا به مولا ؛ و وقتی چنین شد، دنباله اش که می گوید: از دو گیتی چشم پوشیدن؛ برای همین است. اگر به دنیا چشم داشته باشد، باز جریان مهر، متوجه دنیا کرده است.
اگر به عقبا چشم داشته باشد؛ باز جریان مهر را متوجه عقبا کرده است. مولا چی کار شد؟
لذا، بریدن مهر از تحکم خویش و از دو گیتی این اولین نشانه هست، اولین مسئله هست و مهم ترین مسئله هست؛ یعنی، زمینۀ سومی است، که اهل موافقت بدان می پیوندند و سه تا نشانه دارد.
کسی که به این مرحله رسید حاجت های وی با یکی افتد. این دو معنا دارد یعنی اینکه:
حاجت های او فقط به او می افتد -این یک-
و از او یک چیز می خواهد -این دو-
از خدا، از لحظه ای که به این مرحله می رسد فقط یک چیز می خواهد و تنها حاجتی هم که دارد به آنجایه (بآنجا است) -این یک نشانه-

نشانۀ دوم اینکه:
دلش چون، حریم الهی شده هیچ حجابی دلش را، از دلدار نمی پوشاند؛
بین دل و دلدار دیگه حجابی باقی نمی ماند. این دل هیچ وقت محجوب قرار نمی گیرد.

و سومین نشانه اینکه:
*آرزوها و (اومالی ؟) در دلش راه پیدا نمی کند؛
چون، حاجت هایش به یکی قرار گرفته.
خواجه در آخر این میدان، کلام زیبائی دارد که آنرا می خوانیم و بدون اینکه شرح بکنیم چون، خیلی روشن هست، همه را به خداوند منان می سپاریم و آرزو داریم که خداوند به حق پاکان و نیکان و عصمت اولیائش ما را توفیق، عنایت فرماید تا به این مرحلۀ از موافقت دست پیدا کنیم؛ می فرماید:
هر که در حکم، بر دین آرمید او صابر است؛
و هر که در حکم، بر امید آرمید او راضی است؛
و هر که در حکم: به مهر، به عشق، آرمید او موافق است.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 23: رضا

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی 58 : 32
میدان بیست و سوم رضا

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربِ العالمین
الحمد لِلّه الذی یُری آیاتِهِ اولیائهُ فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمداً و آله الطاهرین.
باز هم در حضور اخِ الله روحانی میدان دیگری از میادین کتاب مستطاب صد میدان را مورد توجه و مباحثه قرار می دهیم.
این میدان از نظر شماره بندی میدان بیست و سوم می باشد که خواجه آنرا برای مقولۀ رضا اختصاص داده است و می فرماید: «از میدان لجأ میدان رضا زاید»
آیه ای برای این مطلب مورد توجه و تمسک قرار داده و تیمناً به ذیل نورانیتِ این آیه متوسل شده و برای اینکه مطالعه کنندۀ کتابِش با خودِ خواجه شریک بشود و مشارکت عملی داشته باشد؛ فقط دو کلمه از آیه را ذکر فرموده تا اینکه سالک این راه، خود با گام عمل، به قرآن مراجعه کند و کلیت آیه و مسائل مربوط به آیه را خودِش تفحص کند، تحقیق کند و پس از تحقیق و تفحص و رویکرد به: تفاسیری متقن و متعالی و راهگشا و هدایتگر، بحث را ادامه بدهد.
خودِ خواجه به این دو کلمه از آیۀ مبارکه بسنده کرده است: وَرَضُوا عَنهُ…
اما، آیه، آیۀ 22 از سورۀ مجادله هست! تمام آیه از این قرار هست:
لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ .
اگر به این آیۀ مبارکه، انسان توجه عمیق و به مفادش، نگرشی در خور آیه داشته باشد و در خور کلام حضرت دوست داشته باشد؛ از همین آیه همۀ مفاهیمی که در زمینۀ رضا نهفته هست فراچنگش می آید!
هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز بازپسین بیاورند نمی یابی، که با کسانیکه با خدا و فرستاده اش، به شدت مخالفت می ورزند دوستی کند؛
باید توجه کرد که رضا را، حتی ازین قسمت فهمید؛ گرچه پدرانشان، یا پسرانشان، یا برادرانشان، یا خاندانشان باشند؛ اینانند که خداوند ایمان را در دلهای شان ثبت کرده است.
کتب فی قلوبهم الایمان و با روحی از جانب خودش تأییدشان فرموده است؛ و آنان را در بوستانهایی، در بهشت هایی وارد می کند که نهرها از زیر درختانش روان اند؛ در حالی که، در آنجا خالد اند و ماندگار اند. خدا از آنان خشنود است و آنها از خدا خشنود اند. آنان حزب خدای اند و آگاه باشید: الا ان حزب الله هم المفلحون بدانید، یقین کنید که تنها حزب رسیده به فلاح، همین ها هستند و حزبُ الله همین ها هستند.
مفاد آیه بسیار زیبا هست و ترجمه ای که یا معنای لغویِ که خود خواجه برای رضا مطرح کرده می فرماید: «رضا خشنودی ست و بسندکاری»

انسان راضی، کسی که به مقام رضا رسیده است؛ به همه چیز خوش است و خشنود است:
همۀ امور برایش خوش نمایند؛
همۀ رویدادها برایش خوش نمایند؛ و گاه نوازشگرند و در عین حال، چون انسان سالک فعال هست و به میدان رضا آمده است و می خواهد این میدان را فتح کند کارِش چی هست؟
بسندکاری! یعنی چی؟
یعنی: به اموری می پردازد که بسنده اش باشد! وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
خداوند بسندۀ اوست. کفایتش می کند.

اینجا، چون آن بخش را و آن میدان را تبیین کرده بود؛ اینجا فقط به ذکر بسندکاری، اکتفا می کند. کاری می کنند که بسندۀ شان هست.

ما چی کار می کنیم(چه میکنیم)؟
کار بسنده کار و بسنده کننده، کفایت کننده، تأمین کننده، اشباء کننده، کاری هست که: حرص را از انسان می زداید و انسان را از دام حرص آزاد می کند.
تشنگی های معنی زدای را از انسان می زداید و انسان را از تلاش دراین حوزۀ: ملوس کننده، آلوده کننده و خجالت افزای آزاد می کند. هر چه نارسائی دارد، از میان می برد، هر چه کمبود دارد، جبران می کند، هر چه نیاز دارد، محقق می سازد؛ دیگه(دیگر) برایش نیازی باقی نمی گذارد؛ به اینجا که رسید:
کار به بسنده کاری می رسد، کاری که میشه(میشود) کفایت کننده تأمین کننده؛
لذا، اهل رضا، کارشان:
متوجه زمینه هایی هست که تأمین کننده باشد؛
متوجه ابزاری هست که بتواند کارهای از آن دست را، توسط آن انجام دهد.
روش هایشان به بسنده کاری می انجامد؛
موضع گیری شان بر این مبنای هست و جهتی که می گیرند نیز، بر مبنای بسنده کاری و در نهایت رسیدن به رضای او هست.

معانیِ دیگری نیز، بعضی از اهل معرفت برای رضا اعلام کرده اند و تذکر داده اند می فرمایند:

دلخوشی به قضای الهی ست؛ نَه تحمل؛
چون، گاهی انسان تحمل می کند. بر مبنای دلایل عقلانیِ که برای خودِش درست کرده _قضای الهی- مرگ فرزند را، آتش سوزی خانه، قطع شدن دستش را، کور شدن چشمش را، تحمل می کند؛ نَه این نَه؛ دلخوشی، آنچه می آیدخوشِش می سازد نَه ناخوشِش. دلِش را شاداب می گرداند، نه محزون، نه پژمُرده، بلکه شادابش می سازد.

تعریف دیگری برای رضا داده اند و آن اینکه: خروجِ از رضایت و خشنودی نفس است.

کسی به مقام رضا می رسد و قرار می گیرد که:
از میدان یا حوزۀ ترضیۀ نفس خارج شده باشد؛ به رضای نفس نیاندیشد؛
متوجه رضای و سِخَت نفس نباشد؛ اگر از این حوزه بیرون شد، به آن زمینه دست یافته و اگر نَه، هیچ.

معنای دیگر این هست که: خشنودی به اختیار او. هر چه او برای ما اختیار می کند؛ اختیار اینجا به معنای: برگزیدن، انتخاب کردن. هر چه حضرت دوست انتخاب می کند، این به همان خوش است؛ حالا منع هست یا عطا هست، فرقی نمی کند؛ زمینه هایی هست که:
با طبع انسان و نفس انسان هماهنگی دارد یا تخالف دارد در تقابل است. مکروه طبع است یا محبوب طبع، فرقی نمی کند؛ هر چه او اختیار کرده و انتخاب کرده و برگزیده، برای اهل رضا شاد کننده است و نشاط بخش است. و تعریف زیبای دیگری که گفته اند اینست که:
استقبال از حکم او، استقبال پُر نشاط و پُر اشتیاق از حکم او؛
گفته: چون، عرق ریختی، زحمت کشیدی، سرما خوردی، گرما خوردی، پولی به دست آوردی حلال! چون، از حد معینی گذشت بدان که: نجس می شود! پس؛ باید تزکیه اش کنی؛ مشتاقانه برای تزکیۀ مالش عمل می کند، استقبال می کند از چنین مسئله ای و سایر زمینه ها نیز به همین گونه.

خواجه، برای رضا زمینه های معینی را مورد توجه و تعریف و ارائه قرار داده است. زمینه هایی که اگر در آن زمینه ها انسان به این مرحله و مرتبه ای از خشنودی و شادی و نشاط باطنی رسید توانسته میدان رضا را با سرافرازی، و خوش دلی فتح بکند و اگر نرسیده و نتوانسته، باید دوباره درین میدان ورزش کند، تمرین کند بماند تا به آن مقام برسد. و آنچه را درینجا به عنوان نمونه یا مِعیار یا اثر، هر چه می خواهید بگویید آورده، در خود ببیند حضوراً حس کند؛

اولین زمینه، دِین وی؛
به دِین وی راضی بودن.
چنان که وی نهاده، بدان راضی باشی.گفته: موقع جهاد برو سر بده، جان بده، جان فرزند بده، جان عزیز بده، بَرُو بده؛به این راضی باشی!
گفته: وقت نماز، کار ولو سودمندترین کار را بگذار، بیا! با ما باش! این فاصله را طی کن، بر این فاصله پیروز شو.
به دنبال کار رفتی؟، نتیجه خوبی هم داره ولی به دنبال ما نبودی به دنبال نتیجه بودی، بین ما و تو فاصله ای افتاده است؛ این فاصله را از میان بردار شاد باشد، خوش باشد؛ برداره حُکمه(حکم است) این حکم را او نهاده است و به این حکم باید شاد باشد و راضی باشد و مشتاقانه از او استقبال کند.

اولین زمینه، زمینۀ دین هست.

دین وی چنان که وی نهاده بدان راضی باشی.

و دوم
قسمت و روزی که تو را و دیگران را بخشیده اند، بدان راضی باشی؛

نکته ای که اغلب ما در مواضع از این دست فریب می خوریم و به نوعی تخیل جبرگرایانه یا قانع قناعت محورانه گرفتارش می شویم این است که: وقتی می گوید:
روزیِ وی که تو را و دیگران را بخشیده اند بدان راضی باشی؛ خیال می کنیم که دست از تلاش باید برداشت؛ یک.
و، هر چه از طرف او می آید پذیرفت – دو.

و در زمینه های والا و متعالی نیز، تن به رضایت مبتذلانه داد؛ یعنی:
به علم کم راضی باشی، به ایمان کم راضی باشی، به اخلاص کم راضی باشی، به توکل کم راضی باشی؛ اگر گفتند چرا راضیی (راضی هستی)؟
می گویی: که خُب، روزی من نکرده بود؛ اگر می خواست قسمت من می کرد، روزیِ من می کرد. صحبت این جا نیست؛ صحبت در یک تجربة میلیونی که هیچ، میلیاردی هست.

معمولاً ما انسانها از جنبه های طبع آنچه مربوط به جنبه و وجۀ زیست شناسانۀ ما می شود، آنچه به بُعد بهیمی و حیوانی ما بر می گردد، بیشتر حریصیم (حریص هستیم)، بیشتر تلاش می کنیم و بَعد اگر به آن نرسیدیم بیشتر شکوه می کنیم، ناراضی قرار می گیریم، در زمرهِ ناراضیان قرار می گیریم؛ چرا آقای فلانی خانۀ خوبی دارد من از آن بهتر نماز می خوانم، قرآن هم بهتر می خوانم من ندارم؟
هیچ وقت دعوای مان روی این نیست، چرا آقای فلانی که اخلاصِش بیشتر از من هست با آن که پولش هم از من کمتر است؛ من به اندازۀ او اخلاص ندارم اون نیاز مالیش بیشتره( بیشتر است) و من نیاز مالی اصلاً ندارم! ولی، اخلاص آن از من بیشتره_( بیشتر است)؟ اینجا ما شکایت نمی کنیم و نارضایتی و ناخشنودی هم گُل نمی کند!
اما، اگر دیدیم که ایشان یک موتور بهتری دارد یا ماشین بهتری دارد یا خانه ای بهتری دارد اینجا دیگر حضرت شیطان تشریف می آورند و ما هم قدوم شان را مبارک می گردانیم اندر دل مان جای می دهیم و فرمایشات شان را همه مو به مو مورد توجه قرار می دهیم و بر مبنای آنها، بر خدا و بر خلق و بر فرشتگان انتقاد می کنیم!

چرا جاهای دیگری، ما ناخشنودی نشان نمی دهیم؟ چرا از اینکه توکل مان به حضرت حق، از توکل مان به بانک سر کوچه کمتر است شکایت نمی کنیم؟ چرا ناخشنود نیستیم؟ این بانک سر کوچه 15 روز قبل ساختند 15 روز بعد هم از بین می رود ولی آن چی؟ چرا آنجا شکایت نمی کنیم؟ چرا:
از اینکه توکل مان کم است؛
از اینکه ذکرمان کم است ذکر خفیه یا جلی؛
از اینکه ارتباط مان کم است؛
از اینکه طول نمازمان کم است، شکایت نمی کنیم؟ از اینکه فرش های مان، کمه یا کهنه است یا دست دوم یا نمی دانم پر قیمت نیست، شکایت می کنیم؟
وقتی این مسایل را بفهمیم می دانیم که رضا در زمینۀ قسمت و روزی که تو را و دیگران را بخشیده اند بدان راضی باشی یعنی چی؟
اگر آن زمینه هایی که به جنبۀ حیوانیِ تو بر می گرده، کم هم رسید راضی باش؛ حالا برنج درجه یک، و گوشت خوک درجه یک، نخوردی؛ با نون سیب زمینی و پیاز که بهتر می شود *زندگی کرد و سالم تر هم می شود با نون سبزی خوردن که سالم تر می شود زندگی کرد؛ اینجا باید راضی باشی.
اگر ماشین آخر سیستم نداشتی، با ماشینی که پایت را از زمین بَکَند و راحت ترت به مقصد برساند باید راضی باشی.

و سوم زمینۀ بسیار زیبایی هست؛

به مولای خویش، به جای هر چه جز او راضی باشی؛
فقط به او راضی باشی.
*بکوشی که از یک طرف، میان ترضیۀ نفس و خلق که باز بر می گردد به ترضیۀ نفس و ترضیۀ ربّ؛ رضای او را مطرح و متمح(مطمع) نظر داشته باشی،
متمح عمل داشته باشی (باشید)، فقط به فکر رضای او، باشی، به حضور او، راضی باشی، به اتکای به او، راضی باشی،
با پیوند به او راضی باشی،
با توجه به او، راضی باشی و هر چیزی که این زمینه ها را به هم میزد (می زند) تو را ناراضی بسازد.
هر چه ذهنت را از او دور می کرد، ناراضیت بسازد؛
هر چه خیالت را از او دور می کرد، ناراضیت بسازد؛
هر چه محبتت را از او دور می کرد، ناراضیت بسازد؛
هر چه مشغولیتت را از او باز می گرفت، ناراضیت بسازد؛ به این مرتبه که رسید میدان رضا محقق می شود.
خواجه برای این زمینه و این مقوله و این میدان نشانه هایی را هم ذکر کرده. می کوشیم با مقداری ایجاز، و خلاصه، این نشانه ها را ذکر کنیم و از حضرت حق بخواهیم توفیق مان عنایت کند تا در این میدان سرافکنده نباشیم.

نشانۀ پسندیدن دین وی آن است که: از تکلف، آزاد گردی
یعنی:
از سختی کشیدن، از رنج کشیدن، از اندوه کشیدن، از مشکلات را تحمل کردن آزاد بشوی؛ واقع مطلب این هست که خداوند در قرآن می فرماید:
يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ
اصل دین برای این است که انسان را:
از رنج، از رنج انتخاب روش های بد؛
از رنج انتخاب موضع بد، موضع گیریِ بد، جهت گیریِ بد؛
ابزار بد؛
اهداف بد،
افکار بد؛ آزاد بسازد تا انسان به این رنج، این بدبختی ها، گرفتار نشود.

*روشی را انتخاب می کند انسان با رنج و مصیبت؛ این روش وقتی به پایان رسید می بینیم که اشتباه بوده انتخابش، رنج دارد. بکارگیریش، رنج دارد. به نتیجه هم که رسیدی می بینی چیزی به دستت نیامده، رنج دارد.

از تکلف، خودت را به این در، به آن در نزن که: راه دیگری وجود ندارد، جای دیگری هم وجود ندارد، روشِ دیگری و بهتری ابزار بهتری، پایگاه بهتری، پناهگاه بهتری، آثار بهتری، نتیجۀ بهتری وجود ندارد؛
پس، به این دین راضی باش، خوش باش، به همین دین خوش باش.

نشانۀ پسندیدن دین وی آنکه:

اول

از تکلف آزاد باشی.

و دوم از بدعت آزاد باشی

و سوم از وسواس آزاد باشی.

بدعت مشخص است؛ چیزی را بر دین افزودن و چیزی را از دین کاستن.

دین آمده بر مبنای «ولایت» حکم کند.
ولایت یعنی: محبت، یعنی عشق به یکدیگر. نیامده بر مبنای سلطنت حکم کند و مقرر باشد؛ لذا، آنیکه به سلطنتش تبدیل می کند اهل بدعت است واهل بدعت به جمیع فِرَق مرتد است.
یکی از نشانه ها این است که: در دین بدعت بکار نگیریم؛ کَمش هم نکنی، چیزی را بر دین نیفزایی؛ مثلاً گفته: صبح دو رکعت نماز بخوان، خوب تو بگوئی:
حالا من سرحال هستم، قِبراقم، حالا ده رکعت می خوانم؛ بعد عصری که خسته بودم دو رکعت می خونم، این هم بدعت است.

حج گفته، با فلان معیار انجام بده؛ اگه(اگر) معیار را کم کردی یا اضاف کردی بدعت آوردی.

نشانۀ دیگری این است که: از وسواس آزاد باشد.
وسواس؛ دو تا معنی دارد: یکی- همین معنای دم دستی که عده ای خیال می کنند در زمینۀ تغسیل، غسل دادن دست، پا، ظرف، فُلان، عده ای دچار افراط گری می شوند؛ هی پشت سر هم می شوریند، غسلش می دهند، باز می گویند: نشد. این مطرح نیست اینجا؛
بلکه، وسواس اینجا به مفهوم: اندیشه ها، آرمانها، تفکرات، خاطره های ابلیسی و شیطانی و نفسانی ست.
وقتِ فرستادن و ارائه کردن ذکات مال شده، شیطان می آید می گوید:
نکن این کار را ! فردا خودت تنگ دست می شوی. بعد، تنبل پروری (پرورانی را) می کنی، این کار غیر از تنبل پروری، آن اگر عرضه دارد برای خودش در بیاورد؛ الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ
این وسواس است؛ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ. چه فحشایی از این بدتر که من همنوعی داشته باشم و این همنوع نیازمند باشد و من بیش از نیاز داشته باشم و از او دریغ کنم؟ مگر فحشایی از این بدتر می شود؟ کدام حیوان چنین می کند؟

نشان پسندیدن دین وی آنکه:
از تکلف و از بدعت و از وسواس آزاد گردیم.

و دوم
نشانه های پسندیدن قسمت وی؛
آنکه:
اول
از حیلت و از حسد و از زجرت آزاد شود.
*تدبیر را بگذارد کنار. نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَکم مَّعِيشَتَکمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا
باز بحث بر می گردد به مورد قبلی، در زمینه های مربوط به پاکی ها و خوبی ها، نَه، در همین زمینه ها!
تدبیر، برای رسیدن خانۀ خوب را بگذار؛ تدبیر، برای رسیدن به اخلاص خوب را پیشه کن!
از حسد هم که خوب مشخص است؛
* جز خودت را، الحسود لایسود اذیت کنی و از زجرت؛ از غم نداشتن، خوردن! غم کمبود خوردن. چرا فرشم کهنه است؟ غم بخورد. چرا ظرفم دسته دوم است؟ غم بخورد، ملول باشد، اندوهگین باشد؛
از این سه، اگر رست، نشانۀ آزادیِ واقعی او هست و نشانۀ خشنودیِ او، از قسمت و روزیِ حضرت دوست.

و اما، نشانه های پسندیدن به مولا؛

پسندیده بودن و پسندیدن مولا، راضی بودن به مولا، آنکه:
از هر چه جز وی، از علایق، هر چه علاقه داری کنار بگذاری، به زمینه های دیگری جز او، علاقه مند نباشی؛ از حضورشان خوش نباشی؛ از غیبت شان ناخوش و از عوایق، آنچه بین تو و حضرت دوست عایق می شود، حجاب می شود، دیوار می شود، آزاد باشی؛
و، از دو کوّن چشم پوشیدن.
با همۀ وجود و همۀ قوا، به سوی رضای او، و به سوی خشنودیِ او، دویدن؛ به این می گویند: رضا به مولای خویش؛
چرا که جز از او، چیزی دیگری را نِه می خواهد، نِه می بیند و نِه دنبال می کند.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین

بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.