دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 4: فتوت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:30:59

میدان چهارم

فتوّت (جوان مردی)
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحِیمَ
الحمَدُ لِلّهِ رَبِ العالمَینَ الحمدُ لِلّهِ الَذِی یُرِی آیاتَهُ اولیائه فتعرفونها و سلّام و الصلواتَهُ علی سید المرسلین محمد و آلهِ الطاهرین.

بحث امشبۀ ما، از کتاب مستطاب صد میدان، میدان چهارم است،که خواجه علیه الرحمه آن را میدان فَتُوّت اعلام داشته است.
فتُوّت را خواجه به جوانمردی و آزادگی زیستن معنا نموده؛ یعنی: فتُوّت، عبارت است از: «آزاده زیستن، جوانمردانه زیستن» و آیه ای که مورد توجه قرار داده مربوط می شود به جوانمردانیکه مسلمین آنها را با عنوان و لقب «اصحاب کهف» می شناسند.
قرآن، از این جوانان به نیکوئی یاد کرده و داستانشان را به طور مستوفا و زیبائی طراحی فرموده است.
بخشی از آیه که مورد نظر خواجه بوده اینست که: إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ
آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آورده بودند. و طبق روال همیشگی می فرماید: از «میدان انابت، میدان فتوّت زاید».
یعنی: وقتی شخص مرحلۀ انابت را به کمال رساند، از مس وجود خود کیمیایی ساخت؛ با همۀ وجود به حضرت دوست روی آورد و از این «کمال واقعی و هستیمند» و نَه اعتباری و تخیلی، بهره مند شد، جانِش دگرگون می شود و به یک جوانمرد ؛ و یک آزاده بدل می گردد. به چیزی که تا به حال نبوده است.

به هر حال، میدان فتوّت نیز از نظر خواجه اقسامی دارد؛ که طبق روال همیشگی خواجۀ انصار علیه الرحمته آنرا به سه گونه تقسیم کرده است:
فتوّتِ با خود، به جوانمردی و آزادگی زیستن؛
با خلق، به جوانمردی و آزاده گی زندگانی کردن؛
و با خدای، به فتوّت زیستن است؛ و برای هر قسمی از این سه قسم نیز خواجه زمینه های بسیار قابل توجهی را ارائه می کند. مثلاً می فرماید: با خود جوانمردانه زیستن آن است که:
تسویل نفس خویش و آرایش و، زینت وی را نپذیری.
و اگر انسان تسویل نفس خود را نپذیرفت؛
و زینت گرائی های شیادانه اِش را نپذیرفت؛
و آرایش های ابلیس منشانه اش را نپذیرفت؛ معلوم می شود که در میدان فتوّت قرار گرفته، و بر اوست که این میدان را با همۀ زوایایش و ظرایفش فتح کند.
گرچه در یکی دو جلسه از بحث های معارف اسلامی ما به طور مستوفایی در رابطه با تسویلات نفس عرایضی در این رابطه داشتیم، اینجا نیز شایسته است بقدر وسُع و مجال این جلسه عرایضی داشته باشیم.

گاهی انسان، نه تنها در زمینه های منفی و زشت و ناسالم دچار تسویل نفس می شود نیرنگ و فریب کاریهایش را هم گردن مید هند که گاه متأسفانه در زمینه های ظاهر الصلاح یعنی زمینه هایی که ظاهرش قابل پذیرش و تأیید است نیز دچار تسویل نفس می شود.
در یکی از جلسات گفتیم که:
عابدی بود سالها خدای را عبادت کرده بود. اما روزی به خیال خودش متوجه شد که علی الظاهر به هیچ جائی نرسیده است. میدید که همه اسم و آوازه ای بیرون کرده اند ولی او از اسم و آوازه ای بهره مند نشده است. نه کسی دستش را می بوسد، نه التماسش می کنند که پشت سرش نماز بخوانند. در همین حال، دید منادی ندا می کند که:
کفار به ولایت اسلامی حمله آورده اند؛ هر کس می خواهد از ولایت اسلامی دفاع کند بسم الله!
پوستین را انداخت و شمشیر را برداشت به دل گفت:
چون بروم و شهید شوم مرا بر می گردانند و بر دوش می نهند و برایم تکبیر می گویند و تحلیل می فرستند. شهرتی بسزا پیدا می کنم. نزدیک درب حیات رسید متوجه شد که، اینها همه تسویلات نفس است. نشست روی زمین با نفس خود خطاب کرد:
ای نفس! در آخر کار، می خواهی مرا فریب بدهی؟
جهاد را در نظرم زیبا می نمائی و زینت می بخشی و آرایش می کنی و به قول ما هراتی ها میخواهی راسته به جهنم بفرستی ؟
اینها تسویلاتِ نفس است.

یا مثلاً سر وقت به نماز جماعت برویم تا دیگران بدانند که ما مؤمنیم، این تسویل نفس است .
همین نمازت را فرادا بخوانی ثوابش بیشتر است چون در جما عت نفس آن را زینت می دهد.
یا اینکه پشت سر هم دوازده، سیزده بار حج برویم تا تعداد رجوع مان به حج از فُلان کس و فُلان کس بیشتر باشد و همه برای ما دست بزنند و بَه بَه بگویند. این دیگه حج رفتن نیست، جماعت گذاردن نیست، روی کردنِ به خلق و تأیید و بَه بَه خلق است.

آنی که جوانمرد است و آزاده است:
از خود و نفس خود خلاصی حاصل کرده است؛
به آزادی از قید و بند هواهای نفسانی رسیده است؛ وتا به این آزادی نرسد جوانمرد نشده و اسیر نفس است. بردۀ این و آن است. لذا، نفس گاهی زمینه های بسیار خوبی را هم آرایش می کند و زینت می دهد و با نیرنگ بازی، انسان را دچار خِبطی و خطاهای عظیم می سازد.

می گویند:کسی آمد نزد مرشدِ خواجه عبدالله انصاری شیخ ابوالحسن خرقانی.
گفت: شیخا! اجازت فرمای تا خلق را به توحید دعوت کنم.
شیخ فرمود: زینهار تا به خویشتن دعوت نکرده باشی؟
گفت: مگر شیخا! میتوان مردم را به خویشتن دعوت کرد؟
گفت:که آری! تا دیگران به توحیدش خوانند و تو را ناخوش آید. و متأسفانه این واقعیتی است.

در جامعۀ سیاسی و اجتماعیِ خودمان دیده ایم. مثلاً دوست داریم دیگری مسلمان شود، اما فقط به دست ما! اگر قرار بود به دست دیگری مسلمان شود، نشود، همان بهتر که کافر بماند؛ چرا؟
چون به اسم من که تمام نمی شود. و وقتی به اسم من تمام نشد مسلمانی او برای من بی ارزش است.
این همان آرایش نفسه!
وقتی تو مسلمانش ساخته باشی ثوابی برتر می بُری.
وقتی تو مسلمانش ساخته باشی نظام اعتقادی را به او بهتر می نمایانی.

قسمتی از جنگ های داخلیِ ما روی چه موضوعی بود ؟ همه اعلام جهاد علیه طرف مقابل می دادند و هیچ کس نمی فهمید که مسلمان کیست و نامسلمان کیست. چرا؟
چون، تحت تأثیر تسویلات و آرایش ها و زینت های نفسانی بودند؛
به آزادگی نرسیده بودند؛
از فتوّت در حیاتشان خبری نبود؛

به هر حال، با خود، جوانمردانه زیستن آنست که:
تسویل نفس خویش و آرایش و زینت وی را نپذیری.
کسی که به این مرحله برسه که:
تسویل نفس را نپذیرد، نیرنگ های نفس نتوانند سرش را از راه ببرند، زینت گری های نفس نتوانند فریبِش بدهند؛ سه تا نشانه دارد:

از نظر خواجه، اولین نشانه، جستجو و شناسائیِ عیب خود هست.
کسی که: به جوانمردی رسیده، به آزادگی رسیده؛ به جای اینکه عیب دیگران را توجه کنه، به جستجوی عیب خودش می پردازه.
به جای اینکه این مقدار نیرو را صرف دیگری کنه و یافتن عیب دیگری؛ صرف یافتن عیب خودش می کنه ( میکند) تا عیب خودِش را برطرف کنه (کند).
اگر قرار است چیزی را صرف کنیم، در رابطۀ با خود صرف کردن اُولاتر است. یک ضرب المثل عمومی هست.
می گویند: چراغی که به خانه روا هست حتی به مسجد حرامه (حرام است). اگر قرار باشه یک چراغ باشه و اهل خانه را روشنی بدهد لازم نیست به مسجد برده بشه.

ای انسان! ای آزاده!!
تو که می خواهی نیروهایت را، انرژیهایت را مصرف کنی، چرا برای رشد خودِت یا تزکیۀ خودِت یا تحلیۀ خودِت مصرف نمی کنی؟
جوانمرد کسی ست:
*که وقتی بر خورد ، پای بر خورد با خودِش به میان می آید، {برخورد یعنی تعامل کردن باخود} اولین کاری را که می کنه اینه که نیروها و ظرفیتهای وجودِیِش را در راه رشد خودِش، چه تذکیه باشه، چه تصفیه و تزکیه باشه و چه تحلیه باشه مصرف می کنه.
لذا، به عیب خودِش می پردازد تا آن را از میان بردارد و به زیبائی بدلش کند.

و دوم
مُشاهدۀ نعمتِ سِتر است نسبت به خود.

عیبَ خود را می بیند بعد متوجه می شود که من پنج تا عیب داشتم؟ یا هفت تا عیب داشتم که غیر از خودم کسی خبر نداشت؛ یکباره متوجه می شود که ها ! لطف ستاریت شامل حال من بوده وگر نه اگراز این عیب هایم دیگری خبر می شد چه کار می شد؟
آیا به بازار راه رفته می توانستم؟
آیا این همه ادعا و گردن فرازی می توانستم؟
آیا این همه تقدس نمایی می توانستم ؟
همۀ اینها را از نعمت ستاریت حق می بینه، می بیند که سِتر حق، عیبش را پوشیده از چشم دیگران داشته، و مشاهدۀ ستر، او را به شکر باز می دارد و وا می دارد.
وسوم
از ترس نیاسودن، از خوف نیاسودن.

خوف، اینجا متوجه دو نکته هست:
گاهی انسان از خوفِ زیان، آرامش ندارد.
گاهی از خوف اینکه نکند سودم کم باشد؛ یک وقت آدم از سود زیان می کنه؛ یک وقت از سرمایه.
اینجا انسانِ جوانمرد و کسیکه به مرحلۀ فتوّت رسیده، نسبت به سرمایۀ خودِش دغدغه ای ندارد. اما! می داند که در هر آن و با هر نفسی که مصرف می کند می تواند:
یک الحّمدُ ِّلِله ّکَما هُوَ اهلُه؛ بگوید. یک یا الله بگوید و از این طریق گفتن این اذکار و توجه و تفکر به زمینه های ربانی و الوهی، سرمایۀ عالی به چنگ بیاورد.
می ترسد، خوف دارد که از این سود عقب نماند.{بماند}
از ترسِ از دست دادنِ سود، نمی آساید؛
از ترسِ از باز ماندنِ از کمال، نمی آساید؛
از ترسِ از دور افتادنِ از قرب، نمی آساید؛
از ترس ِگرفتار شدن به دام نفس، نمی آساید؛ به این کس می گویند: جوانمرد و آزاده.
چون، متوجه می شویم که از قید هر آنچه مادون هویتِش هست آزاد شده و نسبت به خودِش جوانمردانه برخورد می کنه؛ از میان عالی، عالی تر و عالی ترین، به عالی ترین توجه دارد نه به عالی تر؛ و این روشی مردانه و جوانمردانه است.
واما، قِسم دوم
که فتوّتِ با خلق باشد؛
خواجه معتقد است : با خلق جوانمردانه سر کردن آنست که: «ایشان را گرفتار عیب خود نکنی».
هر کس میداند که چه عیبی دارد. چه نارسائی دارد. شنیدیم، همۀ ما و شما شنیدیم که: یکی از کارهایی که این معتادها می کنند این است که: رفیق ها و دوستان و حتی همسران خودشان را هم معتاد می سازند؛ برای اینکه:
**** اولاً- از سرزنش آنها آزاد باشند؛
دوم – آنها را با خود هماهنگ ساخته باشند؛ که بتوانند راحت تر به زمینۀ اعتیاد خود دست پیدا بکنند.
گاهی انسان ها، این مرض را دارند و آن زمینه ای که خود معتاد هستند و با آن عیبی که خودشان دارند، برای رهیدن و رسیدن به آن دو زمینه، می بینی انسانهای دیگری را به آن زمینه ها گرفتار می سازند.

تو که می خواهی با خلق جوانمردانه زندگی بکنی، چراآنها را به عیبِ خودت گرفتار می سازی؟ نباید بسازی. انسان آزاده اگر عیبی دارد و حتی افشاء شده هست می کوشد تا دیگران بدان عیب گرفتار نگردند، ولو: دود کردن دخانیات باشه، سیگار باشه.
بلاخره به بدن مضره ( مضره هست ).تلاش می کند تا دیگران دچار دود کردن نشوند و این موضع مردانه ای هست و موضع جوانمردانه و آزادانه ای هست.
این موضع را نشانه هایی ست کسی که در چنین موضعی به سر می برد و با خلق آزادانه زندگی می کند سه نشانه دارد :
آنچه از ایشان نمی داند، ظنّ یعنی گمان بد نمی برد؛
اِنّ بَعضَ ظنّ اِسمَ ؟؟ نسبت به یکدیگر گمان بد نداشته باشید.
آنچه از مؤمنین و مسلمین نمی داند نسبتِ به آنها گمان بد نمی برد.
علت ؟
یکی که: ذهن خودِش را آلودۀ به گمان بد و زمینه های زشت نمی سازد؛
دوم- اعتمادِ خودِش را به برادر مسلمان و مؤمنِش از میان نمی برد؛
سوم- رابطۀ مهرورزی را به هم نمی زند؛
ببینیم یک گمان بد چه کارهایی می کنه؟. همین سه زمینه را در نظر بگیریم کافییه(کافی است )که: هستی، جامعه را به هم بریزه ؛
اعتماد، را از بین ببرد؛
خودش را آلوده بسازد؛
طریقۀِ مراودهِ محبت و معاوضۀ محبت را و معاضده را: از میان ببره، ریشه کن بکنه و ابطال بکنه و مخدوش بسازه!

انسان جوانمرد و آزاده، نه تنها دیگران را به عیب خود گرفتار نمی سازه بلکه نشانه های رسیدنِ به اینجا اینه(این است )که خودِش را، با گمان بد نسبت به دیگران آلوده نمی سازه،
واگر دانست؛
دومین نشانه:
عیب کسی را می بیند و می داند اما می پوشاند.
جوانمرد آن است که به عیب پوشیِ دیگران؛ چرا در بین جامعۀ ما این ضرب المثل فرا گیر شده است ؟که:
عیب پوشی از شاه مردان است .
چون،همۀ سلسله های عرفانی معتقد اند: که جوانمردی از علی ابن ابی طالب (ع) بهتر سراغ داده نمی توانند در عالم اسلام؛ البته بعد از پیامبر اکرم (ص).
برای چی ؟ برای اینکه:
از هر کس عیبی می دید می پوشید و اینان می خواهند: پای، جای پای علی ابن ابی طالب (ع) که مظهر ستاریت حق بود، بگذارند.
و سومین
نشانۀِ رسیدن به این مرحلۀِ از فتوّت یعنی:
زیستن با خلق، با آزادگی و جوانمردی آنست که:
َبدانِ مؤمنان را شفاعت کند.
یکی یک کار زشتی کرده، به عنوان شفیع می روه، از طرف مقابل معذرت می خواهد شفاعتِش می کنه!
چرا؟ برای اینکه:
این صِله را به وجود بیاورد؛ این اتصال را به وجود بیاورد و انفصال را از میان بر دارد. بنده کار زشتی کرده ام! ایشان از من دلخورند؛
اول- که رابطۀ مهرورزی بهم خورده؛
دوم- رابطۀ اعتماد بهم خورده؛ این شفیع می شود تا این، همۀ این روابط را و ذهنیت های هر دو طرف که پریشان شده و مخدوش شده و تخریب شده و آلوده شده، همۀ اینها را با شفاعت خودِش جبران می کند و از میان بر می دارد.
و اما، عالی ترین نوع فتوّت، که: «زیستن با خدای به نیاز» باشد.
با خدا به فتوّت زندگی کردن و سر کردن آنست:
که به تَوان خود در بندگی بکوشی؛
چه قدر توان داری؟ به همان میزان در راستای بندگیش کوشا باشی، توانت را صرف جای دیگری نکنی، صرف بندگی بکنی.اگر راست میگی که میخواهی با خدای جوانمردانه زندگی کنی؟ شوخیه مگر؟(شوخی هست؟)

ما و تو با همسرمان نمیتوانیم مردانه زندگی کنیم. ادعای اینکه با خدا می خواهم جوانمردانه زندگی کنم؛ خُبّ لازمه اِش این است که:
هیچ گوشه ای از گوشه های ظرفیتهای وجودی، صرف دیگری و غیر از خدا نشود .
خدا همۀ درها را به روی تو باز کرده؛ هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ ؟
تو هم، همۀ درهای وجودت را به سوی او و همۀ دیدگانت را:
دیدۀ سرت را؛
دیدۀ عقلت را؛
دیدۀ قلبت را؛
دیدۀ وهّمت را؛
دیدۀ خیالت را؛ باید به سوی او باز بداری.

او فرموده است:
یابن آدم خلقت الاشیاء لِاَجلِک ؛ همه را برای تو خلق کرده ام؛
و سخره لکم ما فی السموات و ما فی الارض و ما بینهما
می خواهی با همچی (همچنین) موجودی جوانمردانه زندگی کنی؟ به سر ببری؟
لازمه اش چیست؟
به توان خود در بندگی کوشیدن.
آنی که به توان خود در بندگی می کوشد سه تا نشانه داره.
اول – از جُستن علم: علوم ربوبی، اِسرار اُلوهی، سِیر نمی شود.
اگر دیدی نسبت به علم کاهلی؟ بدان که با خدای به جوانمردی زندگی نمی کنی.
اگر دیدی چیز دیگری غیر از علم تو را به خود مشغول می دارد و سرمستِت می سازد و با نشاط و شادابِت می گرداند بدان که هنوز به مقام فتوّتَ با حق نرسیده ای.
اگر هوست می کَشد که به سَیر سّرو و سَمن درآ، یقین کن که هنوز به مقام فتوّت با حق نرسیده ای.
اگر نمی توانی دَرَ دل بگشایی و به خُتن درآیی، باور کن که هنوز به مقام فتوّت با حق نرسیده ای.

از علم، سیر آمدن یعنی چی؟
کدام رنگینی که از بیرنگیِ علم بهتر باشد؟
وکدام موزونی که از بی وزنیِ علم، جذاب تروهوشرباتر باشد؟

دومین نشانه آن است که:
از یاد وی، از ذکر وی، نیاسائی.

ما تا می نشینیم از هم دیگران خود می پرسیم کاروبار چطوره؟ اوضاع اقتصادی چی؟ روزگار درست می چله؟(جریان دارد) درست می گرده؟ درآمدا خوبه؟ سالی یک باری میتوانیم (می توانید) اروپا بریم ( بروید )؟
ولی، آنیکه با حق به فتوّت زندگی می کنه تامِنشینه(می نشیند) میگه (میگوید):
از خدا چه خبر ؟
این هفته چه واقعه ای بر تو گذشت؟
به چه اشراقاتی رسیدی؟
به چه فیوضات تازه یی دست پیدا کردی؟
چه الطاف خفیه ای را دریافتی ؟
وبه چه الطاف جلیه ای نایل شدی ؟
و اگر تنهاست با اوست و اُنسِ با او دارد، که این ،در بحث های قبلی نیز آمد.

وآخِرین،
آنی که به فتوّت با حق رسیده یکی از وظایفِش، – خوب دقت شود-
صحبتِ با نیکان است؛
مصاحبتِ با نیکان است؛
نشست و برخاستنِ با نیکان است؛
ونیک کسی ست که اگر در شهری صد هزار نفری – البته این مربوط به شهرهای هزار سال قبل می شده، که دیگه از این بزرگتر نبوده- در شهر پنج میلیون و ده میلیون نفری بَگنّ (بگویند):
چند نفر از نیکان را شمارش بده، یا اول باشه، یا دوم باشه، یا چهارم، یا پنجم، دیگه به این دست نرسه ( نرسد).
همنشینان ما کی ها هستند؟
“همنشین تو از تو بِه باید، تا تو را عقل و دین بیفزاید”.
تا تو را به راه رسیدن به خدا نزدیک تر کند؛
تا تو را در سیر الی الله کمک نماید؛
تا تو را مجهز به ابزار و روشهایی دارد که به مقام عبدیتَت می رساند و به قرب شایسته اَت نائل می گرداند؛ اگر چنین شد، میدان فتوّت را سالک راه حق، پیموده است و به کمالی و به مرتبه ای از رشد و کمال دست می یابد،که او را بخواهد یا نخواهد به منزل بعدی پرتاپ می کنند و از این مرحله اَش آزاد می سازند.

رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین.
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.

حضار جلسه: الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 3: انابت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:32:44
میدان سوّم
انابت (بازگشت)
بِسَمِ اللّهِ الرحَمنِ الرحیم
اَلحّمدُ لِلّهِ رَبِ العالمَیِنَ
الحمد لِلّهِ الذی یُری آیاتَهُ اولیائَهُ فتعرفونها و صلواته علی سید المرسلین محمد و آله الطاهریین.

بحث این جلسه ی ما میدان سوّم از کتاب صد میدان خواجه انصار می باشد.
خواجه عِنوان این میدان را، «انابت» نامیده است و آن را به هَمَگی بازگشتن تعریف نموده است.
اِنابت به همگی بازگشتن است.
خواجه علیه الرحمته، برای هر میدان همان طوریکه عرض شد، آیه ای را محور قرار داده و برای این میدان نیز آیه مبارکهِ سیزدهم از سورهِ مؤمن را محور قرار داده است.
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ (غافر 13)
علت اینکه خواجه این کار را می کند گفته ایم و باز تأکید میداریم؛که بر آنست تا در هر میدان “خدامحوری” را القاء نماید و به ما بفهماند که:
محور نگرش و تلاش و کوشش مان و سلوک مان و عمل مان «خدا هست» و نیز”وحی محوری” را القاء میدارد؛ تا بدانیم که آنچه میگوید: در پرتو وحی میگوید و پس از ارتقاء، ارتزاق از مأدبه ای وحی می گوید، نه اینکه از جای دیگر آموخته باشد و کسب کرده باشد.
آیه ای که مطرح می کند در متن خودِش، برهانی برای ترقیب سالک دارد، توجه فرمائید:
هُوَ الَذی یُریکُم آیاتِهِ…
خدای، آن کسیست که: نشانه هایش را برایتان نشان داد و نشان می دهد. وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا.
و از آسمان ها، برای شما رزق و روزی نازل می فرماید. وَمَا يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَن يُنِيبُ
و این مسئله را،کسانی تذکر نمی دهند و درک نمی کنند و پذیرا نمی شوند؛ مگر اینکه: از اهل انابت باشند.یعنی: واقعاً با همه ای وجود به حق برگشته باشند.

خودِ آیه، البته وَيُنَزِّلُ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ رِزْقًا را، نباید محصور در آب که از آسمان می آید بنمائیم که توسط این آب مثلاً بخشی از زراعت ما اکمال می گردد؛ بلکه:
معارفِ حقه، مورد نظر است؛
هدایت های حقه، مورد نظر است؛
الطاف ویژۀ سبحانیه، مورد نظر است؛
الطاف خفیه ای،که برای اهل دل و اهل قلب مورد کشف قرار می گیرند مدّ نظر است؛
می بینیم و می شنویم و یاد گرفته ایم که خداوند بواسطه ی لطف عمیم خودِش صدها پیامبر بزرگ را برای تربیت مان و هدایت مان فرستاده است، اینها برای آن آمده اند تا:
« رزق قلب و روح »ما را به ما برسانند و القاء کنند!
اینان: واسطه های فیض اند، واسطه های رزق آسمانی و معارف ربانی اند؛ و خود این نشاندهندهِ این است که، خواجه با آوردن این آیه ی مبارکه می خواهد ما را متوجه رزق معنویِ مان نیز بگرداند. توجه می دهد تا ما به فکر: رزق معنوی و آسمانی و روحانی و خدائیِ خود نیز باشیم.
به هر حال، انابت در نظرخواجه بازگشتن است:
به همگی وجود؛
با همه ای احساس وجودی؛
با همه ای جهازهای حسی؛
با همه ای قوای تخیلی؛
با همه ای قوای عقلی؛
*با همه ای ق لب و دل و با همه ای وجود؛ ا گر کسی بازگشت، آن وقت این منیب است و اهل انابت است و در میدان انابت است.
یعنی: ای انسان! ای محبوب حق! و ای مُحِب حق! چون، از او دور شدی و به نفس روی آوردی و به ماسوایش روی کردی، بازگرد! انابه کنندگان بازگرد! انابه کنان بازگرد!
چون احساست، چون خیالت، چون فکرت، چون قلبت متوجه چیز دیگری شد و دیده از حضرت دوست بر گرفت: با همه ی دل و دیده و احساس و خیال و عقل بازگرد، تا از انابت کنندگان باشی.

برای مثال تا روشن شود که انابت مورد توجه خواجه علیه الرحمه چیست؟ یک نمونه ای عینی و محسوس را ارائه می داریم تا در پرتَوِش بتوانیم خودمان را، منتها با معرفتی ویژه و آگاهیِ شایسته و همتی در خور به او تشبیح کرده باشیم و آن الگوی ابتدائی مان بوده باشد.
کودک از مادر می بُرّد، از آغوشش دور می شود، به فراقِش گرفتار می آید و در این دوری فشارهائی را متحمل می شود؛ هِراسی لرزاننده و مدهِش همه ی وجودِش را فرا می گیرد. متوجه شده ایم که در برگشت چگونه بر می گردد؟
با چشمانی گریان! همهِ ما دیده ایم؛
با چشمانی گریان با فریاد و، ناله و، افغان؛ یعنی چی؟ ای که بر می گردی!
چشمانت گریان باشد!
جهاز گویائیت همراه با ناله و، فغان باشد!
بچه وقتی بر می گردد: با پای شتابان بر می گردد، با بدن لرزان بر می گردد، با قلب پریشان و بریان بر می گردد، با خَرَدی رسیده به ایقان باز می آید؛

ای انسان منیب!
اگر به بارگاهِ حضرت معشوق بر می گردی باید:
چشمت گریان باشد؛
بر لبت ناله و افغان باشد؛
بر اعضاء و جوارحت لرزه حاکمیت داشته باشد؛
با شتابی هوشربا و دل انگیز همراه باشی؛
و با قلبی همه صمیمیت و همه یقین و همه طهارت و همه محبوبیت و همه پذیرندگی به او برگردی! اگر چنین برگشتی داشتی؟ از جملهِ انابت کنندگانی و در میدان انابت قرار داری. ولی، اگر یک بُعد از وجودت برگشت، جسد برگشته؛ ماها همینطوری هستیم؛ صبح نمازمان را می خوانیم بعد از حضرت دوست دور می شویم. با دست خودمان:
خودمان را به فراقِش مبتلا می کنیم؛
فهم مان را به فراقِش مبتلا می کنیم؛
دل مان را به فراقِش مبتلا می کنیم؛ میریم، میریم، میریم (میرویم) به دنبال چیزهائی که: نه، دل مان می خواهد و نه، عقل مان می پذیرد؛ فقط: نفس امارهِ مان به دنبالشِ می دود.

ظهر پیک حضرت دوست فریاد بر می آورد که:
اَشهَدُ اَن لآ اِلآه اِلاللّهَ یکباره تکان می خوریم بر می گردیم؛ اما! چگونه بر می گردیم؟
با چشمی گریان؟ نِه، بر می گردیم و بر مصلا نیز می ایستیم؛ اما، فقط: قالب مان در مصلا هست، قلب مان به جاهای دیگری هست متأسفانه. حواسمان به جای دیگری هست؛ خیالات مان به جای دیگری هست؛ آنچه می خوانیم حافظه می خواند.
از جمله قوای درونی، آنیکه در خدمتِ ما در این مصلا هست: حافظه هست و جهاز گویائی که به تبعیتِ از حافظه می پردازد. عقل و، هوش و، خیال جاهای دیگریست؛
برگشتن اصلی آنست که: با همه ی وجود باشد.

و اما اینکه انابت نیز همچون سایر میدان ها به سه قسم و سه گونه تقسیم میشود و خواجه برایش اقسامی قائل است:
اول- انابت پیغمبران است.
که این انابت به تمام بازگشتن است. و شاید بتوانیم بگوئیم که:
در اوج انابت کنندگان واقعی، پیامبران اولوالعزم قرار دارند و چون مقامِ اینان و مقامِ انابه ی اینان، مقامی بسیار ارجمند و دل انگیز است؛ حتی، خدا، از این مقام به تجلیل و تمجید و تعظیم یاد کرده است.
مثلاًدربارۀ حضرت ابراهیم علی السلام می فرماید: إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ لَأَوَّاهٌ مُّنِيبٌ هود 75
ابراهیم هم بردبار بود، هم مویه گری، بازگشت کننده!
یعنی: وقتی ابراهیم به ما بر می گشت؛ با همه ی هستی بر می گشت، تمامِ بدنش لرزان بود، با اشک با زاری با بغضی در گلو و مویه ای بر لب بر می گشت.
اگر مقام انابت چنین شایستگی نمی داشت، حضرت دوست با این عظمت از این مقام یاد نمی کرد و هِزاران حیف که این مقولات و مفاهیم و مسائل به گونه ای وحشت آوری یتیم مانده اند.
إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ لَأَوَّاهٌ مُّنِيبٌ.

دربارۀ حضرت داوود علی السلام دارد:
*** قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ … وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ ص 24
این وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ؛ اصلاً بدن انسان را که هیچ، بلکه تمام هستیِ انسان را می لرزاند.
داوودِ {است }که آهن را با دستِش تاب می ده (میدهد) و می بُرّد و می شکند، ما پارچه را به او{آن} سادگی نمی توانیم بشکنیم و ببریم و از هم جدا کنیم .
داوود با آن عظمت, با آن والائی؛ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَاب؛َ در برگشتِش و بازگشتِش و انابتِش حالت قشوه حالت از خود بی خود شدن به او دست می داد ، بازگشتنِش با از خود بی خود شدن ازخود رهیدن با بی خودی همراه بود .

و در مورد حضرت شعیب علی السلام می فرماید:
قالِ یا قومی؛ تا آنجا که می رسد و می فرماید: ومَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ.
شعیب هم، توفیق را از او می داند و به او توکل می کند و اعلام می دارد که: من انابت کنان به سوی او می روم.

و بلاخره:
در مورد حضرت پیامبر مصطفی می فرماید:
این دیگه دستوره (دستور هست). چه قدر زیبا یه و چه قدر این مقام عظمت دارد. چه قدر خداوند به پیامبر ما مهربان است. دستور است. اما! دستوری عاشقانه ترِ از این، نمی توان سُراغ داشت!
وتّبِعَ! مصطفیِ ما! حبیب ما!
وتّبِعَ سبیل من أناب! وتّبِعَ راهِ آنهائیکه: به ما انابه کنندگان بازگشته اند، آن را تَبَعیت کن!
وتّبِع سَبِیلَ مَنَ أنابَ عَلیهِ! چه قدر عظیم بوده است این انابت، تا کجا ارزش مند و مثمر و منتج بوده است. تا چه پایه سازنده و کمال بخش و عزت آور بوده است، که حبیب، به حبیبِش دستور می دهد:
چنین بیا! بیا! اما، اینطور عادی میا! طبیعی میا!
با چشمی گریان و قلبی بریان و پایی لرزان و دلی آتش گرفته بیا!
وتّبِعَ سَبِیلَ مَن أنابَ عَلیهِ! همهِ آنچه دیگر خوبان دارند تو جمع کن بیا! همه را روی هم بریز بیا!

به هر حال، از جمله ِ اقسام انابه، یکی انابه پیامبران است که این مرتبت از عالی ترین مراتب انابت است و انابهِ پیامبران را سه نشانه است .
اول، اینکه: بیم داری با بشارت
اینان در عین حالیکه مردم را از زشتی ها بیم می دهند و از آتش دوزخ می ترسانند، به بشارت بهشتِ ارزشها و بهشتِ واقعی نیز می پردازند.
انابهِ شان دارای دو روی است:
هم منیب را می لرزاند و می ترساند؛ هم مبتهِجِش و شادابِش و امیدوارِش می سازد.
هم با خوف همراه، هست هم با رجاع؛
هم وعد را متضمن است، هم وعید را؛
هم تبشیر را، هم تنظیر را؛ این یکی از نشانه های انابهِ آنها هست.

آزادی با خدمت !
نشانه ی دوم این است که :
هم خودشان آزاده اند، ولی خدمتگار و هم دیگران را به این آزادگی و خدمت دعوت می کنند.
ای انسان! تو بخواهی یا نخواهی خدمت گار کسی یا چیزی خواهی بود! نمیتوانی خدمت گار نباشی.
یا خدمت گار شیطانی ،یا خدمت گار رحمان؛
یا خدمت گار حقی، یا خدمت گار خَلق؛
یا خدمت گار نفسی، یا خدمت گار رب؛
یا خدمت گار جسدی، یا خدمت گار روح؛ تو نمی توانی بدون خدمت به سر ببری! پس خدمتی را برگزین که:آزاده ات می سازد، نه عبدِ مسخرهِ، بی شخصیتِ، ذلیلِ، توسری خوری.
آن خدمتی را بپذیر و دنبال کن که آزادگی ات را ضمانت می کند! نه حقارتت را، نه اسارتت را؛ و این ویژهِ پیامبران است.
تمام اوامر و نواهیِ پیامبران را، تا آنجا که دست نخورده باقی مانده است؛ چه از سلف و چه از پیامبر خودمان،که قرآن شریف دست نخورده باقی مانده است.
تمام اوامر و نواهی را مَد نظر بگیریم، هر جا که: بِکن و نکن گفته مَد نظر بگیرم و بعد ببینیم آیا این آزاد کننده است یا اسارت آور؟
همه جا مشخص است که حکمی نیست مگر اینکه: منتجِ به آزادگی میشه (میشود).
خدمتی نیست مگر اینکه: منتجِ به آزادگی میشه و آزادسازیِ جنبه های مختلف وجود میشه.ِ
انابت اینان در شکل تبلیغ، آزادگی ست با خدمت کردن و بندگیست!
سومین نشانه:
با استکانت نه مُتَلوِن؛ نه با تلوین بلکه با تمکین. بلکه با استکانت می خواهند که در واقع مصداق واقعیِ *این آیه ی مبارکه باشند پیروانشان:
…الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا … این باشند
در استقامتی به سر ببرند که آن هفت نتیجه ای بسیار زیبائی که در همین آیه و آیه های بعدِش برای مؤمنین بشارت داده شده در پِی داره؛که ما، به دلیل اینکه بحث را موکول داشته ایم در حد بیانات خود حضرت خواجه به آنجا نمی پردازیم.
به هر حال؛ دومین گونه ای از انابت، انابتِ توحید است.
و خواجه معتقد است که : ریشه و بنیان این انابت، یعنی: انابتِ توحید، لطف و توفیق حق است. و واقعاً هم همینطور است و دستگیری اوست و رحمتِ اوست و فیضِ اوست.چنانکه خودِش گفته دعوت کرده:
وَأَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ (الزمر 54)
همه را دعوت می کند. وَأَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ، چطور است؟ که ما:
وقتی شیطان دعوت مان می کند، با پر و بالِ باز و روی گشاده می دویم و می رویم، ولی این دعوت را نشنیده ایم و یا شنیده ایم، نشنیده گرفته ایم و می گیریم.
مگر این خدا! این محبوب مطلق! این معبود حقیقی نیست که ما را دعوت می کند؟
اگر یک قُلدر گردن کلفتی، از رئیس جمهورهای دنیا ما را دعوت کند ولو برای هر امری میخواهه (میخواهد) باشه چه قدر در خود می بالیم؟ چه قدر آمادگی می گیریم!؟ چرا اینجا هیچ خبری نیست؟! وَأَنِيبُوا إِلَىٰ رَبِّكُمْ؛ در کجائیم ما؟ در گوش جانمان چه پنبه ایست که این دعوت نازنین را نمی شنود؟
خدا!! تو که دعوت کرده اِی!
تو را به جان پیامبر و روح زهرا و نفس علی توفیقِش را هم خودِت بده!

نشانه های دعوت توحید نیز سه تا هست:
اولِش ـ
به اقرار و اخلاص و بینائی، حق را پذیرفتن. او را به یگانگی پذیرفتن.
توحید تنها توحیدِ افعالی و صفاتی نیست .
در قرآن برای توحید، بیش از سی و چند مورد ذکر کرده است؛که اگر وقتی قرار شد از توحید صحبت کنیم همه ی آن موارد را به ذکر خواهیم نشست. ولی اینجا خواجه به همین بسنده کرده است که:
اقرار به توحیدش داشته باشیم؛
و توحیدمان مخلِصانه باشد؛
و بر مبنای خِرد و بصیرت باشد؛
چون، بینائی را اینجا ذکر کرده، مراد مرتبه ای والای: خردمندی هست، بعد از عقل هست، دیدن معلوم است؛ با بصیرت باشد توحیدمان؛ تنها، مِن وراء حجاب العقل و از طریق برهانهای عقلانی نباشد؛ بلکه، به نوعی از مکاشفه ی حضوری رسیده باشد، اِین یک نشانه.
اگر این طوری بودیم، ما در جمله ای انابت کنندگان دسته ی دوم، یعنی: انابتِ توحید قرار داریم.

دومین نشانه:
فرمان وی را گردن نهادن.
هر چه می گوید بکن می کنیم.

و سوم نشانه:
نهی وی را حرمت داشتن
خوب دقت کنیم!
وقتی فرمان میشه (میشود)، میگه گردن نهادن؛ یعنی: تحمل کردن!
اما، وقتی نهی میشه، میگه: احترام گذاردن.
در اینجا یک سِری وجود دارد ،یک رازی وجود دارد. برای رسیدن به کمالِ کمال! و مدارج عالی سلوک و معرفت، تنها انتصالِ اوامر شرط نیست و مؤثر نیست، بلکه: اکثر سالکان کوی معرفت این نکته را به تجربه دریافته اند که :
اثر زمینه های نهی و بجای آوردن و انتصال کردن زمینه های نهیی بیشتر است از زمینه های امری؛ و لذاست که : در خطبه ی مبارک شعبانیه بعد از آنیکه از پیامبر اکرم (ص) می پرسند که:
بهترین اعمال درین ماه چه هست ؟
نمیگه (نمیگوید): روزه گرفتن و نماز خواندن، حج رفتن، قرآن خواندن، اطعام کردن، لباس به مسکین پوشاندن، زندانی را آزاد کردن، غلام و کنیز آزاد کردن، اینار (اینها را) نمیگه ،حتی نمیگه:
معرفت اندوختن!
حتی نمیگه: تَفکُّر ساعَةٍ خیرُ مِن عِبادَتِه اَلفینة سِنة! این را هم نمیگه (نمیگوید).
الوَرَعُ ما حَرَمَ الله میگه؛ اِه!
کسی که به انابت توحید رسیده، وقتی پای نهی الهی میرسه: احترام می گذاره، گردن نمی گذاره؛ تحملِش نمی کنه، احترام میگذاره با دو پا، و با همهِ وجود با نهی، محترمانه برخورد می کنه!
خوب دقت کنند دوستان!
یکی از رازهای تجربی: صَرف نیرو آسان است، حفظ نیرو مشکله.(مشکل است)
مصرف کردنِ نیرو کار ساده ای هست، ولی از مصرف، محافظت کردن مشکله ( مشکل است) و نماز جماعت هم همین طُوره، اگه بریم (اگر برویم) پشت سر ملا امام ایستاده شین(شوید) نیروهای تان را مصرف نکنید. اگر بلند می خوانه واجبه که به آنچه می خواند گوش بد هید؛ نه اینکه ذکر خفی بَگِن (بگویید) و متوجه ذکر خفی باشِن (باشید)، نه خیر؛ واجب است که گوش بِدِن (بدهید). در اینجا هم احترام گذاردن: جلو نیروهایت را بگیر! جلو این اسب چموش نفس را بگیر! این مشکل تره (مشکل تراست).

و اما انابت عارفان که سومین نوع انابه است، عبارت است از:
بازگشتنِ به وی در همه حال.
برای این انابه که انابه ای عارفان باشد؛ و اینان: با همهِ وجود و با همهِ هستی و به یک معنا:
با او سَیر می کنند، نه، به او! بلکه، (با او)، سیر می کنند! سه نشانه دارد:
اول – از گناه دور بودن.
منیب، چون با همه ی وجود، با حق، یا به حق سیر می کند و می رود و می دود، دیگه (دیگر) فرصتی نداره به گناه فکر بکنه یا توجه عملی داشته باشه.لذا، از گناه دور می ماند.

{دوم} از طاعت خَجِل بودن
چون می داند که آنچه می کند، درست است که عارف است، ولی، عارف حقیقی اوست! طاعتِش در خور شأن عارف حقیقی نیست .

و سوم:
که خیلی، خیلی تجربی هست و می تواند مِعیاری برای شناخت خودمان باشد، اینست که:
در خلوت با وی انس داشتن!
اگر از خلوت نرهیدی و خسته نشدی و به چیزی غیر او نپرداختی، بلکه: مأنوسِ با او بودی، انابتت، انابت عارفان است.
پروردگارا! توفیق رسیدن به کمال این انابت شایسته و در خور را، نصیب همه ی ما بفرما!.
والسلام علینا و علیکم و علی عباد الله الصالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
حاضران : اللهم صل علی محمد و آل محمد

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 2: مروت

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:39:27
میدان دوم
مروّت

اَعُوذُ باِللّهِ سَمیِعِ العَلِیم مِنَ الشَیطانِ الرَجِیمَ
بِسمِ اللّهِ الرَحَمنِ الرحیم
الحمد للِّله ِربِ العالمَیِن
الحمّدُ لِلّهِ الَذِی یُرِی آیاتَهُ اولیاءُ فتعرفونها و صلواته علی سیدنا المرسلین محمد و آل طاهریین.
بحث امشبه ما، پیرامون میدان دوم، از کتاب صد میدان است.
خواجه، پس از ذکر مسایل میدان اول به بیان این میدان که می رسد می فرماید:
از میدان توبه، میدان مروّت زاید؛ ومروّت را گم بودن و در خود زیستن معنا می کند.
مروّت، یعنی: «گم بودن و در خود زیستن».
آیه ای که مورد استشهاد خواجهِ انصار رحمة الله علیه هست این است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ {نساء 135}
باز، علت پرداختن به این آیه و همچنین در سایر میدان ها، آیات آن هست، که خواجه می خواهد
محور بحث خود را « قرآنی» بسازد و دلها را به معدبه « وحی » دعوت کند و فرا خواند.
در تعریفِ مروّت، زمینه های دیگری را نیز به دست داده اند؛ علاوه بر گم بودن و در خود زیستن، که بحثش خواهد آمد.
مروّت را، جوانمردی نیز تعبیر کرده اند. برای اینکه جوانمرد کسی است که از او:
خِبطی، متبادر نمی شود؛
نارسائی، متبادر نمی شود؛
حقارت و کوچِکی، متبادر نمی شود؛

مروّت را حفظ دین نیز گفته اند؛ برای اینکه وقتی کسی میدان توبه را پشت سر نهاد و از همه به خدای بازگشت، آنچه برایش می ماند:
حفظ دیانتِ او هست، حفظ دین است و احکام دین و فرامین دین.
و، لذا خواجه می فرماید: از میدان توبه میدان مروّت زاید.
علت اینکه به چنین کلماتی و جملاتی و حکمی می پردازد آنست که:
خواجه معتقد است میدانهای مورد نظر او، مراحل «تکامل هویت» انسان است.
و همچنان که در تکامل و مراحل تکامل، فرد از مراحل پائین و زیرین به طرف مراحل بالا صعود می کند؛ و در هر مرحله و مرتبه چیزی بر خود می افزاید و این افزودن، افزودنی «وجودی و هستیمند» است، نه اعتباری؛
به این معنا که:
وقتی، موجودی رشد کرد و به مرتبتی بالاتر رسید، به مرتبه ماقبل برگشت کرده نمی تواند.
مثالی را که اگر خواسته باشیم ارائه بدهیم:
انگور را در نظر بگیریم:
یک وقت حالت دانه های زِبر دارد؛ بعد رشد می کند و به مرحله ای متکامل تری می رسد مادۀِ درونی برای خود جمع آوری می کند که تُرش است؛ در این مرحله، به دانه های انگور می گویند: غوره.
اگر رشدِش ادامه پیدا کند، این ترشی، بَدَلِ به شیرینی می شود و وقتی چنین شد اگر بخواهد انگور برگردد و شیرینی را به ترشی بدل کند نمی تواند، و ترشی را به زِبری اول نیز بدل کرده نمی تواند.
لذا همشهریِ پرآوازهِ خواجه انصار، مولانا جلال الدین بلخی می گوید که:
هیچ انگوری دیگر غوره نشد
هیچ پخته ای جنس با کوره نشد
لذا، اگر میدان توبه را سالک با جمیع مشخصات اش طی کرده باشد:
بر تکاملِش، به گونه ای افزوده می شود و افزایش پیدا می کند،که باز به مرتبت پائین ترِ از آن برگشت کرده نمی تواند.
به هر حال، اگر میدان توبه را طی کرد، آنچه برایش می ماند، « حفظ دین » است .

مروّت را، سیانت نفس هم خوانده اند به این معنا که: شخصی که میدان توبه را پشت سر نهاده می کوشد:
خودِش را؛
جانِش را؛
حقیقت وجودیش را؛
روحش را؛ از افتادن و سقوط کردن به مراحل پستی و دنائت و دنیعه جلوگیری کند؛ خودِش را دارد.
اینکه خواجه می فرماید:
مروّت، در خود زیستن است؛ یک معنایش اینه که ( این است )که: همیشه متوجه خویشتن است؛
تا ساقط نشود و سقوط نکند
و مرحلهِ کمالی را که طی کرده، با دست خودِش و با عمل خودِش و با کنِش خودِش، ابطال ننماید.

تعبیرِ دیگر و تعریفِ دیگری که برای مروّت کرده اند:
حفظ حرمت مؤمنین است.
جوانمرد، نه تنها خودِش را نگه می دارد و نه تنها راضی نمی شود که خودِش سقوط کند؛ و احترامِش و حرمتِش و والائیش و عزتِش و کمالِش دچار نقص و تهدید بگردد، تلاش می کند تاسایر همگنانِش نیز دچار آن بلایا و بدبختی ها نگردند. و علاوه بر آن می کوشد تا حرمت مردم و مؤمنین محافظت شود؛ به این می گویند:مروّت!
چرا ؟ به دلیل اینکه:
هر چه جامعه پالوده تر، تزاحم کمتر؛
هر چه جامعه متکامل تر، عزت بیشتر، همکاری و معازدت، بیشتر؛
هر چه جامعه متکامل تر و متقی تر و پالوده تر؛ حرکت روی به کمال، سریعتر و راحتر صورت می گیرد .
لذا،جوانمرد یا اهل مروّت یا کسیکه، میدان توبه را پشت سر نهاده، می کوشد همانطوریکه آفت ها و آسیب ها را از خودِش دور کرده و خودِش را هم، از آفت ها و آسیب ها برکنار داشته، سایر مؤمنین را هم به همین مرتبت از کمال و مرحله ای از رشد بکشاند.

مروّت را معنای دیگر نیز هست: و آن « دهِش مایه ور» با ندیدن آن دهِش؛
جوانمرد و اهل مروّت کسی هست که:آنچه دارد می دهد؛ یاآنچه دیگری واقعاً بدو نیاز دارد، بدو ایثار می کند؛
اما،دهِش خود را نمی بیند.
برای چی؟ برای اینکه: می داند این لطفی بوده است و توفیقی بوده است از جانب جواد مطلق و کریم علی الاطلاق.
و این شخص به اصطلاح با مروّت و جوانمرد، اگر دهشی داشته، خود حالت یک جدول و کانالی را داشته است که از طریق این جدول و کانال، عطای الهی به طرف مقابل رسیده است.
لذا: دهش خود را و خود را نمی بیند و خدمات خود را نمی بیند و لذا، به نوعی از تعادل ربوبی می رسد.
و دقیقاً به واسطهِ همین نکته است که، خواجه رحمة الله علیه آیهِ مورد نظری را که انتخاب کرده مؤیدِ رسیدن فرد، به نوعی از اعتدال می باشد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ
ای ایمان آوردگان، بر پای دارندگان عدالت باشید در رفتارتان؛
چون قسط: عمل عدالت اجتماعی را قسط می گویند، نه عدل تکوینی را.
لذا، قسط، یک بار معنایی دیگری را هم همراه دارد و آن اینکه: کسی که به قسط عمل می کند در کنش و واکنش اجتماعی تعادل را چنان در نظر می گیرد و مورد توجه قرار می دهد که:
نه، به خودِش کوچکترین هتک حرمتی شده، یا ظلمی و ستمی روا داشته شده و داشته بشود و نه به دیگری.
به هر حال، از میدان توبه، میدان مروّت زاید .

میدان مروّت دارای سه رکن است:
رکن اوّلِش، زندگی کردنِ با خود، به عقل؛
رکن دوم، زندگی نمودنِ با خلق، به صبر؛
و رکن سوم، زندگانی نمودنِ با حق، به نیاز؛ و هر کدامِ از اینها را عین موضوع توبه نشانه هایی هست.
همانطور که در آنجا آمد، در این جا نیز خواجه برای هر کدام نشانه هایی آورده؛ قبل از آنیکه به ذکر نشانه ها بپردازیم این نکته را به عرض می رسانیم که:
اصل مروّت محقق نخواهد شد مگر اینکه: این سه رکن، در زندگانی عملی فرد، به شکل معتدلانه ای که مورد توجه قرآن هست بروز بکنه، شکوفا بشه و محقق بشه.

اول
شخص، با خودِش عاقلانه زندگی بکند و برخورد بنماید.
برخوردِش با جمیع لایه های وجودیِ خودِش با ارکان و جهازهای وجودی خودِش، عاقلانه باشد.
با چشمِش عاقلانه برخورد کند؛ اگر جایی زیان به چشمِش می رسد از مصرف کردنِش جلوگیری کند.
با گوشِش نیز، با دستِش نیز، با پایِش نیز گر چه به این قسمت ها، همه ما به دلایل این که به زندگانی طبیعی نزدیکتریم و احکام و، آثار زندگانی غریزی، بر ما حاکمیت بیشتر دارند، همه ما توجه داریم.
ولی، خواجه مورد نظرِش تنها جهازهای جسمانی نیست. اینکه می گوید:
با خود به عقل زندگی کند؛ مراتب دیگر را هم در نظر دارد. مثلاً، به طور معمول مورد توجهِش «عاطفه دینی» نیز هست، مسایل « لایه قلبی » برایش نیز مطرح هست.
اگر به جسمِش می رسد شایسته هست و حکم عقل اینست که: به خردورزیِش نیز توجه داشته باشد؛ و جالب اینکه « عادلانه » هم برخورد کند.
اگر جسمِش را فربح می دارد، عقلِش را نیز فربح بدارد؛
واگر عقلِش را فربح می دارد، قلبش را نیز فربح بدارد؛
آنچه، به فربحی عقل می انجامد مورد توجهش باشد؛
و آنچه، به فربحی قلب و بصیرت قلبی، می انجامد مورد توجهِش باشد؛ بدانها نیز عادلانه رسیدگی کند و برسد، نه اینکه:
بدن را تقویت کند و خرد را نه؛
خرد را تقویت کند و دل را نه؛
دانش حصولیش زیاد باشد اما، دانش حضوریش اندک یا، هیچ!
معلومات مربوط به جهانشناسی عُنصری و مادیش زیاد باشد اما، معلوماتِش نسبت به شخص خودِش و نفس خودِش و جان خودِش و روح خودِش و قلب خودِش، هیچ.

برخورد کردن انسان با خویشتن به عقل، این نکته را می طلبد و این دقیقه را می طلبد :
که با خود چنان که عقل حکم می کند و با جمیع لایه های وجودی خود: درست، منطقی و متعادل و عاقلانه برخورد نماید.

و با خلق به صبر.
وقتی می تواند به مرحله مروت و جوانمردی برسد و جوانمردیش و مروتِش، وقتی می تواند: جلوۀ واقعی و حضور و تشخص واقعی، پیدا کنه (کند)که با مردم:
با شکیبائی برخورد کنه.
معمولاً ما، با خود، به شکیبائی برخورد می کنیم. مثلاً: وقتی اشتباهی می کنیم راحت از خود می گذریم و بر خود خط غفران می کشیم.
اما، اگر دیگری با ما برخورد زشتی داشت، چی؟
« خُبّ دقت شود »
وقتی ما:
حق، خودمان را میخوریم؛
حق، عقل مان را پایمال می کنیم؛
حق، قلب مان را پایمال می کنیم؛ راحت، با شکیبائی، با خود برخورد می کنیم. هیچ مخمصه ای پیش نمی آیه.
سالها، جسم را تقویت می داریم و فربحِش می داریم، در حالی که: عقل و قلب، از یادمان رفته است و مسائل مربوط به عقل و قلب، اصلاً مورد توجه ما نیست.

گاهی،که بیدار می شویم و متوجه می شیم، می گوئیم: درسته، مهم نیست، انشاء اللّه درست می شود.
یعنی: وقتی، بر خویش ستم می کنیم، با شکیبائی از خویشتن و ستمِ بر خویشتن کردن، می گذریم،
اما، اگر دیگری؟ حتی مثلاً: سنگی را بر دارد و بر شیشه ماشین ما بزند صبورانه برخورد می کنیم؟
اگر گوش فرزندمان را بتابد، صبورانه برخورد می کنیم؟
ما، خودمان،گوش دل خودمان را می تابیم؟ کاش بتابیم،
او را، به مردار خواری مجبور می کنیم؛
او را، به حرام خواری مجبور می کنیم؛
اما! صبورانه از خود می گذریم.عقل خودمان را، اسیر شهوت خودمان می کنیم و صبورانه از خود می گذریم .
با مردم چه؟
یعنی: این شیشه عقل ما، دریچه عقل ما، ارزشِش از شیشه ماشین یا پنجرهِ خانه کمتره؟

اهل مروّت کسانی هستند که:
با خلق، به شکیبائی و صبوری برخورد می کنند نهِ، با خود. اگر گرفتار خِبطی بشوند خود را مجازات می کنند.
چون اونها: اهل محاسبه، اهل مشارطه و اهل مجازاتند.
با خود، به صبوری برخورد نمی کنند. با خلق به صبوری بر خورد
می کنند.
و سومین، با حق به نیاز.
برخورد ما، با حق، به نیاز است. همیشه هم به نیاز است، همیشه از خدا می طلبیم و می خواهیم، همیشه به او دستور می دهیم: فلان کارِ ما را راه بیندازد، فلان امر ما را راه بیاندازد، فلان کمبود ما را جبران کند، فلان کسری ما را از میان بر دارد.از خزائن غیبی خودش کلید را بندازانه، آنچه ما نداریم را بده.
منتها، متوجه چی هستیم؟
آیا آن قدر که به فکر زمینه های مادی هستیم و از خدا طلب برطرف نمودن نیازها را می کنیم، یک دهم متوجه برطرف شدن نیازهای عقلانی ما هم، از او هستیم؟

آن قدر که تلاش می کنیم تا این نیازهای مادی مرتفع شود. برای نیازهای روحانی خودمان، کمترین تلاش را داریم؟
بدان مقدار که درب این خانه و درب آن مغازه یا درب آن اداره را می زنیم تا نیازهای مادی ما و زیست شناسانه ما، مرتفع شود، برای رفع نیازهای عقلانی و روحانی، درب خانه حق و بندگان صالح و حکیم حق را هم، می زنیم؟
ما اهل نیازیم. با حق، به نیاز هم برخورد می کنیم. اما؛ نیاز نماهائی که شرممان می آید؛ حتی، در برابرِش به اعتراف باستیم.
به هر حال، میدان مروّت سه رکن دارد:
با خود، به عقل زیستن. با خلق، به صبر زیستن. و با حق، به نیاز زیستن؛که اگر، این سه رکن پدیدار شد میدان مروّت و خانه مروّت، پدیدار تواند شد و دارای سقف خواهد بود و اِلا فَلا.
هر کدامِ از این ارکان نشانه هایی دارند، عین بحث توبه.
نشانه های زندگانی کردنِ با خود، به عقل، سه چیز است.
شاید ما گاهی بگوییم بلی ما، با خود به عقل زندگی می کنیم، عاقلانه برخورد می کنیم. اگر واقعاً ما، با خود عاقلانه برخورد می کنیم باید ببینیم که آیا این عاقلانه برخورد کردن ما، آن ثمره و نتیجه و نشانه اصلی را دارد یا ندارد؟
این سه تا نشانه را خواجه بدست میده (میدهد)
اول
قدر خود، بدانستن
آیا ما قدر خود را می دانیم؟
اگی قدر خود را بدانیم، به این ارزانی خود را می فروشیم؟
برای یک بشقاب غذا گاهی خود را می فروشیم. برای یک خانه گاهی خود را می فروشیم. برای یک ماشین و برای یک ریاست و کیاست گاهی خود را می فروشیم.
آیا این نشانه قدر شناسی هست؟
آیا می دانیم که خداوند موقعیت وجودی مان را، در چه جائی و در چه مرحله ای از هستی قرار داده؟
آیا در رابطهِ با موجود دیگری هم گفته: وَ لَقَد کَرّمّنا؟
آیا وقتی موجود دیگری را خلق می کرده گفته؟ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ. خُبّ، قدر خود را بدان؟
انسانیکه با خود به عقل زندگی می کند:
قدر خویشتن را، ارزش خویشتن را، مقدار وزن و وزانت خویشتن را میداند! و چون سنگینی و وزانت خویشتن را دریافت، نه تنها: به چیزی کمتر از آن نمی فروشد و حِبه اش نمی کند، که نمی خواهد و اجازه نمی دهد که:
این انرژی ها، ظرفیتها و امکانات وجودِیِش، صرف چیزی مادونِش بشود.- از یک طرف –
آنیکه با خود به عقل، زندگی می کند قدر خویش را می داند.
نشانه دیگر آن است که:
اندازه کار خود را دیدن؛
اگر نمازی می خوانیم بفهمیم که این کار چه اندازه ارزش دارد.
از یک طرف، آن قدر ارزش دارد که مافوق تصور و تفکر و توهم ما.
اما،از این طرف، وقتی می دانیم و یقین می کنیم و مشاهده می کنیم که: در برابر آن غنیِ مطلق هستیم و در هر خم و راست شدن اللّه اکبر را تکرار می کنیم، باید بدانیم که این خدمات در برابر آن بزرگ چیزی نیست.
چه کرده ای؟ چه آورده ای؟ چه داری؟
از آن طرف وقتی می گوئیم: الحَمدُ لِلّهِ کَما هُو اهلُهُ. همه فرشتگان، از محاسبه اِش و اندازهِ ارزشِش باز می مانند؛ تا می رسند به دروازۀ حضرت دوست!که ما چه قدر بنویسیم؟ فلان بندۀ تو گفته است:
الحَمدُ لِلّهِ کَما هو اهلُه. حضرت دوست می پرسد، اهلیت من چه قدر است؟
فرشتگان درمی مانند!
کار اینجا به معنای طاعته، به معنای عبادته، به معنای: خدمتِ به دیگرانه (بدیگران است) خدمتِ به خویشه. (بخویش است)
از آن طرف، در برابر کی هستی؟
خودِت مگر در هر خم و راست شدن نمیگی:؟اللّه اکبر، اللّه اکبر یعنی: اللّه بزرگتر است! نَه!
خُب، بزرگتر که هست! بزرگتر از چی هست؟ بزرگتر از دیگران است؟ که دیگران چیزی نیستند که او از آنها بزرگتر باشند.
همه هستی در برابرش هیچه!(هیچ است) بزرگترِ از آنست که در وصف بگنجد.
در برابر چنین موجودی، اندازۀ کار خود را می بیند و می داند که: این تلاشها، این خدمتها، این عبادتها، این طاعت ها استحقاقی را پدید نمی آورند و ایجاب نمی کنند!
تنها چشم به لطف او می دوزد، نه به کار خودش.

و سومین، نشانه
کسی که با خود، به عقل زندگانی می کند اینست که:
در خیر و صلاح خویش می کوشد.
برای چی؟
برای اینکه: وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.
آنیکه به این مرتبه رسیده است؛
کوشِشِش بر محور خیر و صلاح هست ولاغیر؛
و اندک بی توجهی را درین زمینه روا نمی دارد؛
و کوچکترین مقدار از نیروهای وجودی و امکانات و ظرفیتهای وجودی را، در غیر راه خیر و صلاح مصرف نمی کند ـ این از یک طرف ـ
و اما ! نشانه های زندگانی نمودن با خلق، به صبر چه هست؟
خواجه درین رابطه باز سه نشانه را ذکر می کند. شاید ما بگیم: بله: ما آدمِ حلیمی هستیم، بردباری هستیم، صبوری هستیم، با مردم خوش گذرانی می کنیم، برخورد خوب داریم، برخورد متوازعانه داریم، برخورد شکیبایانه داریم، برخورد صبورانه داریم.
اما! پای امتحان که برسد، اگر دیدیم که این سه شاخصه و سه نشانه، در رفتارمان با خلق حضور داشت، معلوم می شود که بلی ما با خلق به صبر برخورد می کنیم و زندگانی می داریم.
اولِش
به توان ایشان از ایشان راضی بودن.
هر کسی یک اندازه ای از توان و وسعت دارد. هر کسی یک ظرفیتی دارد، نباید بیشتر از آن ظرفیت تمنا داشت و توقع داشت.
یکی ظرف وجودیش بزرگ است، یکی متوسط، یکی اندکه؛
یکی فهمِش پائینه، یکی متوسطه، یکی عالییه؛
یکی دیانتِش عالییه، یکی دیانتِش متوسط یکی پائینه؛
یکی با سخاوته، یکی نیست.
لذا، اندازه های وجودی هر انسانی، ظرفیتهایِ وجودی انسانها فرق می کنه.(میکند)

خیلی خُبّ!کسی که در میدان مروّته چون، بِخردانه زندگی می کند و چون برخوردِش با خودِش بِخردانه هست، با خلق به صبوری برخورد می کند؛ چرا؟
خوب دقت شود!
برای اینکه: اگر با صبوری برخورد نکرد، نشانه ای اینست که:
با خود هم بخرد برخورد نمی کند.
وقتی با شتاب یا غضب با خلق برخورد کرد، اصتحکاک به وجود می آید. اصتحکاک که بوجود آمد به خودِش، بر می گرده،(گردد)
زیان را کی برده؟ خودِش. اِی ( این ) عاقل بوده که برای خودِش، زیان خلق کرده؟
آدم عاقل که کار به زیان نمی کند. کاری نمی کند که به زیان بینجامد؛ حتی، از خلق انتظار و توقع را، بیش از اندازۀ آنها نمی سازد. دقیقاً اولاً:
می کوشد انتظار و توقعی نداشته باشد و اگر پیدا کرد، می کوشد به اندازه باشد. چون، اگر بیش از اندازه بود، باز نتیجه اِش همان میشه (میشود). به زیان خودش تمام میشه و اثبات می کند که:
این شخص هنوز به مقام برخوردِ با خود، به عقل نرسیده است.
لذا، در این مرتبه: به توان خلق، از خلق، راضی می باشد ای (این) یکی

عذرهای ایشان باز جستن
کسی اشتباهی می کنه،گناهی مرتکب میشه، خطائی مرتکب میشه، بعد متوجه خطای خود می شود و عذر می آورد، معذرت می خواهد، پوزش می طلبد؛ عذرش را می پذیره و از او در می گذرد.
{در واقع }
خوب دقت شود که خیلی ظریفه!:
درینجا، شخصی که به این مرحله رسیده و عذر خلق را باز می جوید و می پذیرد و آنها را عفو می کند در واقع می خواهد، – حالا اگر نرسیده باشد که نرسیده است – چنان که شایسته است می خواهد:
خود را مظهر اسم غفور و عَفُو بسازد و قرار دهد؛ از این موضع برخورد می کنه. من آنم که میخواهم خودم را، مظهر اسم غفور بسازم.
و لذا، اگر کسی اشتباهی کرد و خطائی مرتکب شد و پوزش طلبید و بخشش خواست، می بخشمِش.مهم نیست، از آبروی شخص مهم تر نیست! بخصوص اگر شخصی که پوزِش می طلبد آگاه باشد و به خطای خویش اعتراف داشته باشد؛ نه شیادانه و مکارانه، این کار را کرده باشد. عاقلانه متوجه موضع خطاکارانه خویش می شود و معذرت می خواهد. این در واقع مقامِش مقام والائی هست. لذا، در برابر پوزشش، آنچه این شخص می گذرد، بی ارزشه و بی ارجه و در برابر اینکه، باز می خواهد «مظهر اسم غفور» باشد، باز هم،کار بزرگی نکرده است، این دو.
و سوم اینکه کسی که با خلق، به صبوری برخورد می کند:
دادِ ایشان، از توان خود به دادن.
هر انسانی بر انسان دیگری حقی دارد: همسایه بر همسایه، همشهری به همشهری، هم مملکتی به هم مملکتی بلاخره انسان به انسان.
خودِ انسانیت تولید حق می کند؛
خودِ نوعیت تولید حق می کند؛ اینجا دیگه نمی پرسه که:
تو مسلمانی؟ تو همشهری ای؟ تو هم دیانتیِ من هستی؟ هم مذهب من هستی؟ یا نه؟
همین اصل انسانیت، خود این اصل حق، ایجاب می کند و این حق را کسی که با خلق، به صبوری برخورد می کند به اندازۀ توان خودِش هر چی هست و به اندازۀ همت خودِش، اَدا می کند.
اگر آن انسان گرسنه است، این سیر نمی خوابد؛
اگر اون محتاج است، این با غنا به سر نمی برد؛
اگر اون به هدایت نیاز دارد ای (این) به راحتی نمی پردازد؛
مایه ای هدایتِش را ایجاد می کنه و به دستِش می گذارد؛
خلاصه:
نیازِ انسان را تا جائیکه توانِش او را همراهی می کند و همتِش او را همراهی می کند، دادورانه و جوانمردانه می پردازد. اگر این سه نشانه را داشت معنایِش این است که واقعاً با خلق به صبوری و شکیبائی برخورد می کنه.
و اما، نشانه های زیستن با حق به نیاز، نیز سه تا است:
اول اینکه: هر چه از وی آید بدان شکر واجب بیند.
از خدا هر چی می رسه: منع است یا دهِش است شکر می کند. به او ثروتی می ده (مید هد) شکر می کنه، از او ثروت را می گیرد شکر می کند؛
به او فرزندی می دهد شکر می کند؛ فرزند را از او می گیرد شکر می کند؛
چشم به او داده است شکر می کند؛ چشم را می گیرد باز هم شکر می کند؛

هر چه از وی آید بدان شکر نماید و هر چه وی را باشد بدان عذر نماید.
نماز خوانده؛ معذرت می خواهم ای خدا! مرا ببخش! که نتوانستم آن نمازیکه لازمه ی مواجه شدن با حضرت تو هست به انجامش برسانم،
روزه گرفته عذر می خواهه،( میخواهد)
حجی رفته عذر مِیخواهه. صدقه ای داده عذر می خواهه،
کار خیری کرده عذر می خواهه، هدایت و دلالتی داشته عذر می خواهد، ولو: برای مردم بوده، برای زیر دستان بوده، عذر می خواهه.
این بلاخره: بندۀ تو بود، مخلوق تو بود، چنانکه: در شأن مخلوق تو بود من ایفای وظیفه نتوانستم بکنم. من خدمتی به مخلوق تو، مورچیه (مورچه است)؛ ها!
از من ای باد بگو خِیل گنهکاران را غم مدارید که گر جرم زما آتش از اوست
مورچیه؛ اما خالقِش کیه؟ خالقِش هم مورچیه؟ (مورچه است).
پشه یه (پشه است) خالقِش کیه؟ تو میخواهی به پشه خدمت کنی، خالقش را در نظر بگیر؛ میتوانی عذر نیاری (نیاروی؟ )
هر چه در جهت او انجام میدهد، عذر می آورد.
و آخِری:
و انتخاب و، اختیار حضرت دوست را همه ثواب می بیند؛
هر چه او برایش انتخاب می کند و اختیار می کند:
عین حکمت؛
عین نفع؛
عین سود؛
عین عزت؛
عین رحمت؛
عین لطف می یابد؛ اگر به چنین پایگاهی از کمال و مرتبت رسید معنایش این هست که:
این شخص میدان دوم را از مراحل صد گانهِ رسیدنِ به حضرت دوست را درست و دقیق پیموده است.

رَزَقنّا اللّهُ و اِیاکُم و السَلامُ عَلینا و عَلیکُم وَ علی عِبادِ اللّهِ الصالحَیِنَ
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
حاضران در جلسه :(َللهُم صَل علی مُحَمَد و آل مّحَمَد).

 

 

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 1: توبه

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:34:10
میدان اول مقام توبه

اَعوذُ بِاللهِ سَمیعِ العَلیم مِنَ الشِّیطانِ الرَجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی یُری آیاتَهِ اولیائَهُ فَتَعرِفونَها وَ صَلَواتَهُ علی سِیِدِالمُرسَلینَ محمدِ و آلهِ اَجمَعین.

در بحث ابتدائیه جلسه قبل، به عرض دوستان رساندیم که: انسان موجودی «کمال گرای» و حرکات، گزینش ها وتلاش ها بر مبنای همین «ذوق کمال گرائی» قرار دارد؛
منتها، این نکته را هم باید بپذیریم و به همهِ دوستان عزیز ابلاغ کنیم که:
انسان گاهی در گزینِش های خود اشتباه می کند و این باعث می شود تا از آن درجهِ کمالی که مورد نظرِش هست، دور بماند و این گزینِش ها هم مربوطِ به یک ساحت و یک بُعدِ از زندگی نبوده، ابعاد متنوعی را در بر می گیرند که ما، به دو سه مورد و محور اشاره می کنیم و بحث را می کشانیم روی اولین میدان از کتاب مستطابِ صد میدان خواجهِ انصار رحمته الله علیه.

گاه انسان درگزینش ارزشها و آرمانهای مورد نظر، دچار اشتباه می شود؛ لذا، متوجه می شویم که گاه:
به جای ارزشهای ماندگار و پاینده؛
به جای گزینِش اهدافِ ماندگار و پاینده؛ اهداف فناپذیر و ناپایدار را انتخاب می کند؛ به آرمانهای فناپذیر روی می آورد.
به جای اهداف و آرمانهای رشد دهنده؛ متأسفانه،گاه دچار اشتباه شده و آرمانهای از رشد بازدارنده را انتخاب می کند و بر می گزیند.
به جای ارزشها و آرمانهای اثبات کننده ای هویت و شخصیت؛ ارزشهایِ مادون را انتخاب می کند. به اهداف و آرمانهای مادون اکتفا می کند و به گزینش آنها دست می یازد.
و در یک کلیت:
به جای گزینِش ارزشهایِ خدائی و اهداف ربانی، ارزشها و آرمانهای عرشی؛ به انتخاب و گزینش آرمان ها و ارزش های فرشی می پردازد. این باعث می شود که از رشد بماند و از کمال عقب بیفتد. در همین رابطه می توانیم بگوئیم که: گاه در گزینِش روشها، اشتباه می کند.
روشها هم گاه روشهای، کارآمد هست ولی، دچار اشتباه می شود،
و، به جای روشهای کارآمد، روشهای ابطال کننده را بر می گزیند؛
به جای روشهای مثمر و ثمرزای، روشهای ثمر زدای را انتخاب می کند؛
به جای روشهای بخردانه و خرد محور، روشهای غفلت محور را انتخاب می کند؛
به جای روشهای پالایشگر و تصفیه کننده ای ابعاد و لایه های مختلف وجودی، روشهای آلاینده را و فاسد کننده را انتخاب می کند؛

همینطور در زمینهِ جهت گیری ها، هم گاه می بینیم:
جهت گیرِیش، جهت گیریِ ربانی نیست جهت گیریِ نفسانی هست؛ و این باعث می شود تا:
از رشد بماند؛
از ثمر دهی بماند؛
از رسیدنِ به اعتدال وجودی دور بیفتد؛ در همین سلسله مسائل زیاد هست.
در انتخاب روشها، اشتباه صورت می گیرد؛
در انتخاب ارزشها و اهداف، اشتباه صورت می گیرد؛
در انتخاب جهت گیریها و گزینشِ جهت گیریها، اشتباه صورت می گیرد؛
در انتخاب و گزینشِ ابزار، هم گاهی اشتباه صورت می گیرد؛ و این اشتباهات به دلیل اینکه:
انسان با فطرتِ خویش جنگیده نمی تواند و همیشه نمی تواند تا پایان کار خویش، بر فطرت حرکت کند.
بلکه، گاه متوجه می شود که باید باز گردد و با فطرت هماهنگ بشود.کار به جایی می رسد که، متوجه می شود؛ و این توجه و این بازگشت، همین را توبه می گویند.
توبه یعنی: بازگشتن، از خطا به ثواب؛
از زشتی، به زیبائی؛
از آلودگی، به پالودگی؛
از نفس، به رب؛
از فرش، به عرش؛ و لذاست که حضرت خواجه، بعد از آنیکه اولین منزل،که منزلِ توبه باشد، طراحیش می کند.
اولین کار، همانطوریکه در جلسهِ قبل آمد این هست که این را یک «محور الهی و وحیانی» می بخشد
و لذا، از آیهِ مبارکهِ: یا ایها الذین امنوا توبو الی الله توبته نصوها استفاده می کند به دلایلِ متعدد:

اول، اینکه آغاز را با حضرت دوست و کلام حضرت دوست و یادِ حضرت دوست می آغازد.
مخاطب را، متوجه کلام حضرت او می سازد.
مبنای روشش را، مبنای اهدافش را، مبنای ابزارِ رشدش را: «قرآن و وحی» قرار می دهد.

ذهنیت مخاطب را:
از برون، به درون می کشاند؛
از نفس، به رب می کشاند؛ قرآن را محوریت می بخشد تاکسی نتواند بر او خورده ای بگیرد، به خصوص از ناحیهِ آنهائیکه همیشه عیب جویی مورد توجه شان هست؛ به کمال صدق و مودت نگاه نمی کنند بلکه، عیب جوئی {را}وظیفهِ خودشان قرار می دهند و بر مبنای عیب جوئی حرکت می کنند.

به هر حال، چون آیه را محور قرار می دهد، تعریفی هم که از توبه به عمل می آورد مبتنی ست بر همین آیه و لذا می فرماید:
توبه بازگشتن است به خدای؛ و در جاهای دیگری، تعبیر دیگری دارد، توبه، بازگشتن است:
از همه چیز، به خدا؛
از خود، به خدا؛
از خلق، به خدا؛
از اقتصادِ غیر توحیدی، به اقتصاد توحیدی؛
از سیاستِ غیر توحیدی، به سیاستِ توحیدی؛
از اخلاقِ غیر توحیدی، به اخلاقِ توحیدی؛
از آرمانهای شیطانی، به آرمانهای الهی؛
از جهت گیریِ نفسانی، به جهت گیریِ ربانی؛
از روشهای غیر الهی، به روشهای کاملاً الهی؛ به این می گویند: توبه.

روح توبه توجه هست که در بحث های معارف گفته شده و به شکل مستوفایی هم، پیرامونِش بحث گردیده استو اینجا دوباره تذکرش نمی دهیم منتها باید بدانیم که از نظر خواجه علیه الرحمته بنای توبه، خانهِ توبه، محقق نخواهد شد،کرسیِ توبه بر پای نخواهد ایستاد، خیام توبه بر پای نخواهد ایستاد، مگر با سه ستون و سه رکن.
گاهی، انسان توبه می کند اما، خیال می کند که توبه اش کامل بوده. اگر بخواهیم حقیقتِ توبه را، و معیاری برای دریافت حقیقتِ توبه داشته باشیم باید متوجه این سه رکن باشیم.

اولین رکن، اولین پایه ای که عرش توبه و خیمهِ توبه بر آن قرار می گیرد «پشیمانی در دل» است.
اگر از اشتباهی که کرده بودیم، قلباً پشیمان بودیم، یک رکن از ارکانِ توبه تحقق پیدا کرده!

و دومینش، «پوزش خواهی به زبان» است.
پوزش خواهی را خواجه، درین جا به مفهوم وسیعِش گرفته که استغفار را هم شامل می شود.
اگر نسبت به خلق، انسان کاری اشتباه داشته و گزینشِ اشتباه کارانه داشته؛ باید از خلق پوزش بطلبد. و اگر نسبت به خدای تبارک و تعالی داشته باید از او پوزش بطلبد و تا با زبان پوزش نخواهد، رکن دومِ توبه محقق نخواهد شد.

اما، رکن سوم که از هر دو مهم تر است «بریدن از بدی و بدان» است.

آقا! توبه کرده ام!
چگونه توبه کرده ای؟
{1}آیا در دل واقعاً پشیمانی؟ و پشیمانی ات تا این جا هست که دیگر دنبال آن کار نروی؟
{2}دوباره دچار آن اشتباه نگردی؟ دوباره به آن گزینِش دست نیازی؟ یا نه؟ آیا به زبان معذرت خواستی؟
و سومینِش، آیا از بدی و بدان بریده ای؟ یا نه؟
اگر این سه رکن در تو و در جانت، شکوفا هست و حضور دارد، توبه کرده ای؛ و توبهِ تو، محقق شده است و اِلا از توبه خبری نیست.

در نظر خواجه، توبه اقسامی دارد و در صد میدان همانطوریکه در بحث پیشین گفتیم، هر میدان را به سه بخش و سه دسته تقسیم می کند. اینجا هم برای توبه اقسامی ذکر فرموده:
اولین، قسمِ از اقسام توبه «توبهِ مطیع» است.
انسان گاهی اطاعت امر می کند؛ نماز می خواند، روزه می گیرد، حج می رود، ذکات می دهد، توّلا دارد، تبرا هم دارد؛ خیلی خوب، این دیگه«دیگر» چه توبه ای باید بکند؟
خواجه می فرماید:
توبهِ مطیع «از بسیار دیدن طاعت» است.
نمازهای نافله اش را همیشه می خواند. هر سال مکه مشرف می شود. صدقات لازمه را می پردازد. روزه های مستحبی می گیرد؛ منتها، یک عیبی در کارش هست و اون اینکه، به جای اینکه:
به لطف هدایتِ حق نگاه کند و توجه کند، به کثرت طاعات خویش توجه می کند و این، یعنی: به جای اینکه: به حق بنگرد و وجه دلش، متوجه «وجه حق باشد» متوجه «وجه نفس» هست.
به جای اینکه: لطف الهی را ببیند. خدمت و طاعت خودش را می بیند. اینجا باید توبه کند؛ چرا؟
در گزینشِ ارزشها، اشتباه کرده، در گزینشِ وسیله ها، هم اشتباه کرده.

وسیلهِ نجات خودِ طاعت نیست، پذیرش است. اگر او پذیرفت، وسیلهِ نجات می شود.
ابزار نجات، شخص طاعت و خود امر طاعت نیست؛ قبول طاعت است. اینجا، این شخصی که مطیع هست به قبول نظر ندارد، به کثرت طاعت نظر دارد و باید توبه کند و این نشاندهندهِ این هست که شخص:
متوجه نفس خویش است، نهِ، متوجه رب خویش؛
متوجه کُنِش خویش است، نه متوجه کُنِش حق! باید توبه بکند.
خیلی خوب، بیدار میشه «می شود» و متوجه می شود که؛ این نگرش درست نبوده.
این مشاهدهِ کثرت طاعات:
خودش گناهی هست که بایستی از آن برگشت.
خودش خطائی هست که باید کنارش نهاد و از آن دور شد. دور می شود.
نشانه هایِ دور شدنِ واقعی از این توبه چه هست؟ خواجه، سه تا نشانه را اعلام می کند که اگرمطیع در برگشت دارای این سه نشانه بود و کُنِشِش از این سه نشانه برخوردار بود، توبه اِش توبهِ مطیعانه ای هست و اگر نبود فَلا.
نشانه های این توبه را می گوئیم. ولی، قبل بر آن شایسته است این نکته را تذکر دهیم که مطیع، خود را به کردار خود، ناجی می یابد. به دلیل همین که: به کثرت طاعت توجه دارد.
نشانه های شخص گناه کاریکه، مطیعانه خیال می کند، عمل می کند؛
یکی، این هست که: «خودش را به کردارِ خود، نجات یافته خیال می کند».
دوم
مقصران را، به چشم خاری و تخفیف می نگرد.
مقصر کی هست؟
آنهائیکه کوتاهی می کنند، نِه کوتاهی در واجبات و فرضیات، بلکه،«در مستحبات و در سنت ها»کوتاهی می کنند، مثلاً:
بنده همهِ نمازهای نافله ام را می خوانم، نمازهای مستحبی ام را می خوانم؛ ولی، می بینم یکی دیگر نمی خواند. وقتی نخواند، او را تحقیر می کنم و به چشم خاری می نگرم. چرا؟ باز همان حرف است که:
اولاً،خود را به طاعات خود و به کردار خود ناجی می یابم!
و دوم، اینکه: طاعت را وسیلهِ نجات می بینم؛ و ویژگیِ:
سوم این دسته این هست که:عیب کردار خویش را نمی جوید.
آنیکه به این درد گرفتار است و به این خطا گرفتار شده است که طاعت را بسیار می بیند، متوجه نیست که آیا این کارِ من عیبی هم دارد یا ندارد؟ نگاه می کند امر طاعت است، جَهَتم علی الظاهر الهی هست. از نظر غالب هم خطائی و نارسائی و نقصی و نواقصی ندارد؛ اما، متوجه نیست که: از نظر باطنی عیب مهمی و عمده ای او را فرا گرفته، علتی زشت، مرضی بد و فاسد کنندهِ این عمل و این نگرش را فرا گرفته و آن اینکه:
دیده از حق، برگرفته و به نفس افکنده؛
دیده از هدایت حق، برگرفته و به طاعت خود افکنده؛
* اگر بخواهد نشانه های اصلی را بیابد و متوجه باشد **که **متوجه بشود که آیا توبهِ من از آن علائم و آثارِ راستین، از آن ثمره های بارور و تعیین کننده برخوردار هست؟
باید در یک کلام:
ببیند نگرشش از یک طرف و کنشش از دیگر طرف،کاملاً بر خلاف آنچه گفتیم شده است یا نه؟
اگر شده بود توبه اش توبهِ کامله و اگر نشده بود، هر جا پایش می لنگید، از نظر توبه در لنگِش هست و بایستی به جایی خودش را برساند که شایستهِ توبهِ مطیع هست.

گونهِ دیگری از توبه، «توبهِ عاصی» هست.
انسان گاهی عصیانی ازِش (از او) سر می زند، خطائی سر می زند،گناهی سر می زند، بعد متوجه می شود که کاری اشتباه کرده، توبه می کند بر می گرده.

توبهِ عاصی از دیدگاهِ حضرت خواجه چیز دیگری ست. توبه نه تنها از دیدن زشتیِ و گوهر ناشایستی که عملش داشته، خواهد بود بلکه خواجه می گوید: توبهِ عاصی از اندک دیدنِ معصیت است.
* یک دروغی گفته، نوچ! ای بابا! مردم میگوید روزی ده بار دروغ می گویند. ما که یک بار گفتیم. یک بار به نامحرم نگاه کرده میگوید:
ای بابا! مردم هزار و یک کار می کنن (میکنند) ما که تازه یک نگاهی کردیم. یک بار سود خورده گرفتار ربا شده بعد میگه: بابا! ما که یک بار خوردیم. تمام عمر ما یک بار بوده. این نگاه نمیکنه که در برابر کی گناه کرده؟ در برابر حکم چه کسی ایستاده؟ خودِش را در صف بندی با چه موجودی قرار داده؟ از یک طرف آن.
از دیگر طرف: نگاه نمیکند که:
بر خودِش چه ستمی کرده؛
بر هویتِش چه پلشتی هائی تحمیل کرده؛
بر صورت انسانی خودِش چه ناروائیهایی تحمیل کرده؛ بلکه به عدد و به مقدار نگاه می کند و این بایستی توبه بکند.
تو نگاه کن که: بر خود چه روا داشتی؟ از خود چه دریغ کردی؟ بر خود چه ستمی روا داشتی؟
اینجا، نشانه های کسیکه گرفتار این زمینه شده، باز از نظر خواجه سه تا هست، سه مورد هست.
چون عصیان خودِش را اندک می بینه، خود را مستحق آمرزیدن خیال می کند. چون دیگرها ده بار انجام دادن (دادند) من که یک بار انجام دادم، پس، من استحقاق دارم که عفو بشوم. نعوذ بالله، برای خدا تکلیف تعیین می کنه (می کند).
تو این استحقاق را از کجا داری؟ حتی همین بیداری را که پیدا کرده ای و میخواهی توبه بکنی، این بر مبنای لطف هدایت او بوده است. بدبخت! تو چگونه خود را مستحق می بینی؟ استحقاق معنا نداره در اینجا . گناه کردی در برابر حضرت او با آن عظمت، بعد گناهت را کم می بینی؟
1 ـ بعد خودِته (خودت را) مستحق آمرزش می بینی؟
2 ـ نعوذ بالله، برای او هم تعیین و تکلیف می کنی. یک دین تازه ای از خود میتراشی در برابر حکم او؟

و دوم
اگر در جنبه های مختلف زندگی و محورهای مختلف حیاتی، دچار همین گناه چه ها، به خیال خودش میشه (می شود) زیاد دغدغه پیدا نمی کنه، دغدغهِ خاطر ندارد و به قول خواجه:
بر اسرار بر گناه آرام است. آرام می گیرد. این دغدغه نداره، میگه: بابا! یک گناه اینجا کردم، یکی اونجا کردم، یکی اونجا کردم، اگی اینها را روی هم بریزیم که اوه! خودِش می شود یک کوه دماوند. چون، متوجه اندک بودن عصیان هست، به نوعی «آرامش اعتیاد آور و ذلت وار » دست پیدا می کند. هر کس گرفتارش شد از این دسته {هست}

و سومین
در برابر سومین نشانهِ مورد قبل: با بدان، با گناهکاران، با عاصیان، با کسانیکه عصیانِ خودشان را اندک می بینند، «الفت داشتن» در حالی که واجب است و فرض است که: انسان از بدان ببرد. این نه تنها نمی برّد بلکه، الفت هم دارد و با آنها با الفت زندگی می کند گویا اینکه: گناهِ آنها را هم اندک می یابد؛ و گویا اینکه:
آنها را نیز مستحق غفران می یابد.

و سومین، گونهِ از توبه، توبهِ عارف است.
پیامبران هم توبه دارند، معصومین هم توبه دارند منتها،چون، بحث ما بر محور نگرش های خواجه دور می زند از آنها می گذریم و به آن چیزی می پردازیم که خود خواجه مورد توجهِش بوده. توبهِ عارف.

عرفاء و بزرگان از اهل معرفت نیز،گاهی دچار اشتباه می شوند و عارف نیز با همهِ عظمت چون معصوم نیست،گاهی دچار اشتباه می شود و توبه اش از نصیان منت است.
گاهی که دچار نصیان منن الهی شد؛
گاهی که منت های حق تعالی را از یاد برد؛
گاهی که جود و کرم و لطف و عطائش را از یاد برد؛
گاهی که رحمت رحیمیه و زمینه های مربوط به رحمت رحیمیه را از یاد برد؛ توبه می کند.
و نشانه های این قسم از توبه،کسی که گرفتارش می شود، عارفی که گرفتارش می شود این است که:
خودش را بزرگ می بیند؛ یعنی:
چشم احتقار از خود بر گرفتن. خودش را دیگه حقیر نمی بیند. یک عارف می بیند. یک بزرگ می بیند. نمی داند که:
این بزرگی را از کجا آوردی؟
وسایلش را کِی برای تو داد؟
روشِ به چنگ آوردنِش را از کِی آموختی؟
دروازه های رسیدنِش را کِی برویت گشود؟
چه کسی به تو نیرو و توان داد تا به این مرحلهِ از کمال و عرفان و معرفت دست پیدا کنی؟ اینها یادش می رود.
مِنن الهی را بزرگ نمی بیند؛
لطف الهی را بزرگ نمی بیند؛
هدایت الهی را بزرگ نمی بیند؛ خود را بزرگ می بیند. چشم احتقار و حقارت و کوچکی از خود بر می گیرد، به نوعی بزرگ بینی دچار می شود، خوب لازمه اش این هست که توبه بکند. چون، خوب اگر بنگرد این عارف یا عارف نما، متوجه خواهد شد که آنچه دارد از برکاتِ وجود دیگری و دیگرانی ست نه، از خودش.

و دومین، نشانه اینکه:
حالی که برایش دست می دهد، حال باطنی که دست می دهد، این حالِ خودش را خیلی ارزش قایل می شود و قیمت می گذارد در حالی که در عین غفلت است؛ و حال، حالِ غافلانه ای هست. این حال غافلانه را، ارزش مند می یابد، دیگر این عارف نیست. عارفی که حالِ خودش را هنوز درک نکرده. عارف، عارفی که نمی داند در حالی هست که:
از حق به نحو بسیار… ظریفی دور افتاده؛ اما! متوجه نیست و بر مبنای همین دور افتادگی، حالی پیدا کرده است. باز هم متوجهش نیست، بر مبنای خیالات نفسانی عمل می کند نه بر مبنای دیده وریِ ربانی و الهی.
حال خودش را با چشم الهی نمی نگرد، با دید نفسانی می نگرد.
دیدِش این طرفی هست، نه آن طرفی؛ خوب این شایستهِ توبه هست باید توبه بکند .
و سومی، از آشنائی و از شادیِ آشنائی، فرو ایستادن.
هر چه انسان به حق نزدیک تر بشه «بشود »و هر چه آشنائیش، با اسماء و افعال و صفات الهی بیشتر بشه «بشود»؛
هر چه آشنائیش، با مجالیِ صفات و اسماء بیشتر بشه «بشود»
هر چه آشنائیش با مظاهر اسماء و صفات بیشتر بگرده؛
هر چه آشنائیش، با آثار وجودیِ حضرت حق، آثار افعالی و صفاتی و اسمائی اش، بیشتر بگرده؛
نشاط و شادیِ قدسی اش بیشتر می گرده؛ و این عارفی که به این درد گرفتار شده، و نعمت حق را و مِنن حق را، از یاد برده متوجه این نکات نیست، وقتی متوجه این نکات نیست:
از مدارج عالی آن نشاط قدسی، دور می ماند؛
از تپش و تلاش و دویدن برای رسیدن به آن مقام که مقامِ قرب هست و مقام آشنائی هست و بعد مقام دوستی را در پی دارد، دور می مانه «می ماند»؛ و وقتی دور ماند شایسته هست که توبه بکند.
لذا، در یک کُل و در یک جمع بندی:
گاه، انسان دچار بزرگ بینیِ طاعات خود میشه «می شود»، باید توبه بکنه «بکند»؛
گاه دچار کوچک بینیِ عصیانهای خود می شود، باید توبه بکند؛
گاه در کُل، حتی خیالاتی به او دست می دهد و خود را در مقام عرفاء می یابد، ولی منن حق را فراموش می کند، باید توبه بکند.
بر مبنای آنچه آمد اگر از همهِ اینهاکه جنبهِ نفسانی دارد و اثبات کنندهِ انانیت شخص هست و حضور انانیت اِش و حاکمیتِ انانیت اِش، به همهِ اینها پشت کرد و به حضرت دوست روی آورد، به قول خواجه:
بازگشتنِش از همه چیز به خدای، تحقق پیدا خواهد کرد و اِلا از توبه: چه توبهِ عاصی باشد، چه توبهِ مطیع باشد و چه توبهِ عارف، خبری نخواهد بود.

بار، پروردگارا! تو را به جان عارف ترینِ عارفانت و محبوب ترینِ محبوبانت! توفیق توبهِ نصوح وکامل مان عنایت بفرما!
وسلام علیکم و علینا و علی عباد الله الصالحین
بر خاتم انبیا محمد صلوات .
حضار جلسه:الهم صل علی محمد وآل محمد.

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

مقدمه / شرح کتاب صد میدان خواجه عبدالله انصاری

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی22
مقدمه

کمال و کمال خواهی

اَعوذُ بِاللّهِ سَمِیعِ العَلیِمَ مِنَ الشِّیطانِ الرَجِیمَ بِسَمِ اللّهِ الرحمنِ الرَحِیمَ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ ِالْعَالَمِينَ
الحمد لِلّهِ الّذَی یُرِی آیتهِ اولیائَهُ فتعر فِونها و صلواتَه علی سیدالمرسلین محمد و آلهِ اجمعین.

آنچه ضمن سلسله بحث های آتی، خدمت دوستان تقدیم خواهد شد مقوله هایی ست پیرامونِ «عرفان عملی». مقدمتاً باید به عرض برسانیم که:
فرزند آدمی به دلیل اینکه ذاتاً «کمال گرای» هست و ذاتاً «کمال نمای».
به دلیل اینکه: فطرتاً «سعادت جوی» هست و آرامش طلبی و راحتی جویی جزء خصالِ ویژهِ او هست!
به دلیل اینکه فطرتا میخواهد:
از دام ِهِراسها، از دام ِزیانها، از دام ِناملایمات؛ برهد از یک سوی و نیز:
برای شکیل ساختنِ زندگانیِ خودِش؛
برای مثمر کردنِ حیات خودِش؛
برای پرجاذبه ساختن و شیرین ساختن و نمکین ساختنِ رفتار خودِش؛ از دِیر و دور متوجه زمینه ها و روشهایی بوده است که بتواند هر دوی این زمینه های یاد شده را محقق سازد؛ یعنی:
هم به کمال گرایی و کمال نمایی او کمک نماید و هم او را از زیان ها وناراحتیهای متنوع و متعدد در امان نگهدارد.
یکی از این زمینه ها و روشها که انسان از دیر وقت متوجه اش بوده به عنوان وسیلهِ رسیدن به آن کمالات و رهیدن از آن نقصانها، «عرفان عملی» بوده است.

عرفان را به طور کلی میتوانیم دانشی تلقی نمائیم که: در کنار علم کلی، یعنی: در کنار فلسفه قرار دارد! با این تفاوت که: معمولاً فلاسفه و نفس فلسفه و شخص فلسفه به ورزشهای فکری متکی هستند و تأکید دارند و «کمال» انسان را از طریق ورزشهای فکری مورد توجه و تعقیب قرار میدهند.

و دومی، که عرفان باشد و بخصوص «عرفان عملی» باشد؛ بر تخلیه و تزکیه و تصفیهِ باطن تأکید دارد و رسیدن به مراحل کمال را از این طریق و با این روش مورد توجه قرار می دهد. محور کار هر دو میتواند:
«هستیِ انسان» باشد و «مراحلِ متکاملِ هستی» انسان باشد؛
مرحلهِ کمالِ هویتِ انسان باشد؛
مرحلهِ کمال صورتِ انسان باشد؛
مرحلهِ کمالِ صورتِ انسانی باشد؛ و در یک کلام، در یک کلمه میتواند: «هستی» باشد. اما، نتایج این دو، فرق می کند به این معنا که:
در ورزشهای فکری و در روشهای فلسفی و خردورزانهِ محض، در نهایتِ کار انسان به « علم » می رسد!
ولی، در عرفان و بخصوص اگر با «عرفان عملی» هماهنگ و همطراز باشد به «معلوم» میرسد. مثالی ذکر کنیم:
فلسفهِ اخلاق و احکام اخلاقی بر این باورند و بر این تأکید اند که:
دروغ بد است. و مردی که از طریق فلسفه و احکام اخلاقی بخواهد به حاقِ دروغ برسد به این علم دست پیدا می کند که: دروغ بد است!
اما: عارف به حقیقت دروغ دست پیدا می کند، بجانِ دروغ دست پیدا می کند و می بیند که{دروغ} بد است. نه اینکه: حکمی را تکرار بکند و باز بگوید. در سایر زمینه ها هم همینطور است.

عرفان به معلوم می رسد و فلسفه به علم.
این دو رشته، هر کدام دارای زمینه های نظری هستند و زمینه های عملی.

علمِ اخلاق جزءِ زمینه های عملی فلسفه هست! و عرفان عملی، جزءِ زمینه هایِ عرفان هست؛ نتیجه هم همانطوریکه عرض کردم مشخص است.

هدفِ از توجه، چه به عرفان عملی و چه در اخلاق که جزءِ قلمرویِ فلسفه است و موردِ بحثِ ما نتواند بود؛ هدفِ ما از توجه به این زمینهِ معین، یعنی: مقوله هایِ «عرفانِ عملی»، رسانیدنِ انسان به «اعتدالِ رفتاری» هست. چیزیکه امروز به ندرت بتوانیم در جایی سراغِش را نشان بدهیم و جای پایی از آن بیابیم.

بشریتِ امروز یا گرفتار افراط است یا گرفتار تفریط! بخصوص که دنیای مادی و وسیله های مشغول کنندهِ دنیایِ فعلی، انسان را از خودِش، به شکل بسیار تحقیر کننده و ترحم آلودی جدا ساخته، غافل ساخته و دور ساخته است؛
هم از خودِش غافلِش ساخته، هم از خودِش جدایش انداخته، پرتِش کرده و هم از توجهِ به خودِش محرومِش ساخته متاسفانه!
لذا، این اعتدال درزندگانی اکثریت مطلق مردم امروزی مشاهده نمیشود، و وقتی این اعتدال به وجود آمد نتیجه اِش:
آزاد ساختن همهِ قوای انسان، در همهِ لایه های وجودی است.
همهِ این قوا و امکانات و ظرفیتهای وجودی را از دامِ عَفنِ اسارتهای مختلف، نجات می ده، آزادشان می کنه و زمینه را برای رسیدن به آرامشی کاملاً معنی دار و زیبا و پرجاذبه و نمکین آماده می سازد.

چرا انسان امروز از این آرامش محروم است؟ برای اینکه: اعتدال رفتاری ندارد؛
یا در افراط زندگی می کند یا در تفریط.

به هر حال، هم عرفاء و هم فلاسفه، برای تحقق این مسئله که: انسان را «آزاد بسازند» وزمینهِ «شکوفائی وجودِش» را مهیا بسازند، تلاشهایی کرده اند و کتابهایی نوشته اند و از جمله: پیر بزرگوار هرات، خواجهِ انصار که معروف ترِ از آن است، تا مجبور باشیم درین مرحلهِ بسیار حساس و کوتاه چیزی دربارهِ شخصییتِش بگوئیم؛کتابهائی دارند.
پیر، در دو کتاب به تحریر مقوله های عرفان عملی پرداخته است.
اولی را که کتابی ست کوچک ولی، پرمعنا و زیبا به نام «صد میدان»؛ در حدود سالهای 448 هجری قمری در هرات نگاشته و به دوستدارانش داده.
ولی، سالها بعد که شاگردانِش به پختگیِ بیشتری میرسند از وی میخواهند کتاب دیگری منقح تر، دقیق تر، درین رابطه بنگارد و در اختیارشان بگذارد. او هم این درخواستشان و مسئولشان را اجابت می کنه و می پذیرد و کتابی می نویسد به نام
« منازل السایرین » که حدوداً سال نگارشِش 475 هجری قمری خواهد بود.
این دو کتاب در 51 مطلب با هم متحد اند. یعنی آنچه از این پنجاه و یک مطلب درین کتاب آمده در آن کتاب هم آمده، البته با تفاوت هایی ویژه و در 49 مطلب دیگر مختلف اند.

خواجه، صد میدان را در صد مرحله و هر مرحله را در سه گام یا سه بخش،که اگر با مرحلهِ اول در نظر بگیریم می بینیم کل صد میدان، هزار میدان می گردد. هزار مرحله می شود، هزار مرتبه می شود تدوین کرده است.
علتش چیه ؟ مرادش چی بوده ؟
عرفاء معتقدند که:
به دلیل دانشی که از انسان و انسانیت و مراحل تکامُلِش دارند، روششان یک روش تجربی هست و این روش تجربی به گونه ئی ست که اگر شخص کاملاً خودش را در اختیار این تجارب بگذارد نتایجش را می بیند. بطور مثال:
همانگونه که انار یا پسته یا انگور یا یک زردآلو، چیز دیگری مرحله به مرحله پخته تر می شود،کامل تر می شود، زیباتر می شود، پرجاذبه تر می شود و به «کمال نوعی »خودِش نزدیک تر می گردد؛ در هر مرحله ای، به مرتبه ای از «کمال» بیشتر میرسد، انسان هم همانطور است.
یک زردآلو در خود می کاود و در خود تلاش می کند؛ با استفاده از نور و آب و تغذیه های زمینی و بیرونی، بر خود می افزاید؛ از خود چیز دیگری ارائه می دهد که اول نبود.
ای انسان ! تو از زردآلو می مانی؟ او هر لحظه کامل تر می شه تو چی؟
تو از انار کمتری؟ او هر لحظه پرجاذبه تر می شه، نمکین تر می شه، مثمرتر می شه؛ تو چی ؟
اولِش را نگاه کن و آخرِش را نگاه کن، بعد به خودمان بیاییم .
اول پختگی و بروزمان را که معمولاً بین سنین نوجوانی هست نگاه کنیم و آخرمان را نگاه کنیم.آیا به همان میزانیکه: یک انار یا یک پسته یا یک زردآلو رشد می کند و به کمال نوعیِ خودِش نزدیک می شود ما بهره مند از این کار هستیم یا نیستیم ؟
عارف میگه (میگوید):
اگر همت به خرج بدهی و مراحل کمال را گام به گام، مرتبه به مرتبه طی کنی تا برسی به آخِر و اونجا می رسی به آن پختگی که می شی (می شوی):«مظهر حضرت حق و خلیفه اِش، در زمین» و این تجربه شده و بخصوص عرفا، نه البته عرفای مسلمان تنها، همه عرفاء عالم این مسئله را تجربه کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که بلی: اگر انسان همت به خرج بدهد میتواند به آن مراحل عالی برسد.
لذا، تا انسان با کُنِش معنی دار خود،کنش معنی دار چیزی هست:
یک ـ خودِش انتخابِش کرده باشد؛
دوم ـ از نظر خردمندی برای انتخاب و توجیح انتخاب برهان داشته باشد؛
سوم ـ ارزش محور باشد؛ خود این امر دارای ارزش وجودی باشد؛ نه، ارزش توهّمی یااعتباری و به ارزش وجودیِ انسان بیافزاید.
و چهارم ـ کمال دهنده و رشد بخشنده باشد؛

هرگاه: اول اختیاری.
دوم عاقلانه و خردورزانه و خردپسندانه ،برهانمند،
سوم ارزش محور
و چهارم مثمر و کمال بخش بود،کنِش معنی دار است. عمل معنی دار است.
و تا انسان با کُنش معنی دار خود این مراحل را طی نکند:
اولاً- به کمال نمی رسد.
ثانیاً- از شر رنجهای متنوع که دون شأن وجود اوست آزاد نمی شود و به مشهدِ آرامِش معنی دار نمی رسد.*و المشّهَدُ مَحلُ شهود و مَنِستَتَهُ الظّهور.
اونجاییِ که (آنجاهست،آن وقت هست که):
«کمال»خود به خود می شکوفد و کمالات را، انسان عملاً مشاهده می کند با شهود عینی و باطنی خودِش، مشاهده می کند .

به هر حال، خواجه در کتاب صد میدان برای وزین ساختن ابواب و صورت تدوینی خود:
اولاً، در هر میدان یک آیهِ زیبا را محور قرار می دهد، تا «انسانهای قرآن محور» بدانند که محور توجه خواجه، قرآن بوده است و مبدأ الهامش نیز، قرآن بوده است و می خواهد:
انسان را با قرآن آشنا کند؛
به سوی قرآن بکشاند؛
به زمینه های مورد توجه قرآن و صاحب قرآن نزدیک بسازد؛
و خُلق و خویِ قرآنی ببخشد؛

و در ثانی، از طریق رسیدن به این امر و توجه کردن به این امر، آن معارف قرآنی را:
در جانِش بشکوفاند؛
با وحی اِش آشنا کند و هماهنگِش بسازد؛
با زمینه های وحیانی و ارزش های وحیانی هماهنگش بسازد؛
نگرشِش را، رنگ رحمانی و وحیانی بدهد؛
از مقوله های مادون، منحرفِش بسازه، مشغولش بسازد به عالی ترین مقوله هایی که عالم اسلام می توانه سراغ بدهد و ما از قرآن در اسلام، زمینه ای برتر و عالی تر نداریم.

اول کاری که می کند یک آیهِ زیبا و متناسب با موضوع را، مطرح می کند.
گاه میدان را با حدیثی روشن کننده و گویا تزئین می کند. روایتی را می آورد که این روایت راه گشای هست تحک سالک؛ برای