دسته‌ها
دعای اول

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه یازدهم)

شرح دعای اول صحیفه سجادیه

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه یازدهم)
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 14 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
الحمد الله الذی هذانا لهذا و ما کنا ل… لولا ان هذان الله والحمدالله علی ما عرفتنا من نفسه و الحمنا من شکر و فتح لنا من ابواب العلم به ربوبیت و دلنا علیه من الاخلاص لهو فی توحیده و جبنبنا من الالحاد و شک فی ….

سپاس خدایی را بر شناسانیدن خویش برای ما ستایش الهی را بر الهام شکر خویش برای ما درود معبود را بر گشودن درهای علم را به ربوبیت خویش برای ما سپاس بر رهبری ما به اخلاص در توحید خویش و در دور نگهداشتن ما از الحاد و شک در کار خویش در جمعۀ گذشته عرایضی پیرامون قسمت هایی از این فراز بسیار زیبای دعا خدمت دوستان به سمع و عرض رسید و تا به این قسمت رسیدیم که حضرت خدایی را بواسطۀ گشودن درهای علم به ربوبیتش حمد می کند امروز این دو جملۀ آخر را کوشش می کنیم و به اجمال تا آنجا که وقت اجازه میدهد مورد ارزیابی و شرح و تفسیر قرار دهیم در اینجا دارد که والحمدالله دلنا علیه من الاخلاص له فی توحید سپاس خدایی را بر دلالت ما و راهنمایی او ما را به اخلاص خویش در توحیدش و جنب نا من الاحاد و شک فی امره و سپاس و ستایش اله را از این که در این که ما را از الحاد و شک در امور خویش در احکام خویش دور ساخت مرتبۀ اخلاص در مراتب سیر باطنی از اهمیت و ارزش خاصی برخوردار است و اگر شخص در منازل سفر باطنی و روحانی خود به اثر تلاش و تقلا و تذکیه و تهذیب توانست خودش را به مرتبۀ اخلاص برساند با اطمینان می توان گفت که بقیۀ راه سفر و منازل سیر باطنی و معنوی را با …. بیشتر با خاطر جمعی بیشتر با شوق بیشتر با نشاط بیشتر می تواند به اتمام برساند چون رسیدن به اخلاص دارای یک سلسله عوارضی هست یک سلسله نتایج و آثار و ثمراتی هست که کار را بر سالک و روندۀ طریق حق آسان می سازد قبل از آنی که به خود مسئلۀ اخلاص بپردازیم بایستی این نکته را ذکر کنیم که وقتی صحبت از سیر باطنی و سیر معنوی می کنیم امکان این که این سیر را این حرکت را با یک تشبیه تقریباً مخصوصی نزدیک و مقارن ساخته و مورد مقایسه قرار بدهیم هست به طور مثال دقت بفرمایید در یک خوشۀ انگور خوشۀ انگور تا وقتی غوره است یعنی یک مرتبه یک مرحله ای از سیر را گذشتانده و به مرحلۀ غوره گی رسیده این بدون این که در اختیار خودش باشد یک سلسله آثار را از خود بروز می دهد اولاً رنگش یک سبزر غوره ایی است که حتی در بین مردم وقتی می خواهند نوع خاصی از سبز را ارائه بکنند می گویند سبز غوره ایی از نظر سفتی تا حدودی سفت است از نظر مزه ترش است و این به دست خودش نیست هر چه باز هم سیرش را حرکتش را ادامه می دهد می بینیم هم در رنگش تغییری پیدا می شود هم در طعمش تغییری پیدا می شود و هم در خاصیتش تغییری پیدا می شود اگر ما آب غوره بخوریم یا خود غوره را بخوریم خاصیتی دارد بر بدن نوعی تأثیر می گذارد و اگر انگور شد و بخوریم نوع دیگری تأثیر می گذارد اینها هست در سایر پدیده ها هم هست یک گل وقتی تا غنچه است همه چیزش نهفته است عطرش نهفته است رنگش نهفته است هنوز رنگها به آن صورتی که باید و شاید جلوه گر نشده لذا تأثیرش هم به همان می کند انسان در سیرش هم همانطور است در مراحل بسیار سادۀ ابتدایی هم همانطور است یک بچه ایی که به کلاس پنجم می رسد خود به خود بخواهی نخواهیم دارای یک سلسله آثاری هست خصلت ها و ویژگی هایی هست که بچه صنف اول ندارد این نظم دارد حرف شنوی دارد دقت دارد وقتی بخواهد از خیابان رد بشود نیاز به یک بزرگی که بیاید دستش را بگیرد ندارد ولی بچه کلاس اول دارد در مسائلی که انسانهایی که حرکت می کنند در مسیر حق و در واقع روحشان را قلبشان را به سوی حق به سفر وا میدارند و به … وا میدارند روز در هر منزلی دارای یک سلسله ویژگی ها می شود جان اینان در هر محفلی و میدانی و منزلی و مقامی دارای یک سلسله خواص می شود که از این منزلها خب حالا چند منزل هست بگذریم و چند میدان است فعلاً نادیده می گیریم یکی منزل اخلاص است که اگر شخص همان طوری که عرض شد برسد بقیۀ منازل را با اطمینان خاطر طی می کنیم و به همین واسطه هم هست که ما حدیثی داریم از حضرت پیامبر اکرم صلوات الله والسلام علیه (اللهم صل علی محمد و آل محمد) امام اخص لله اربعین صباحاً زهرت … حکمه من قلبهی الا رسانه کسی که به مقام اخلاص یا به منزل اخلاص رسیده باشد بعد از آنی که به منزل اخلاص رسید پس از آن شروع می کند دوباره از سر یک اربعین یعنی چهل روز به گونه ایی صبح می کند که محضاً لله باشد آیی در تعریف اخلاص که بعداً بیاید شما می فهمید که این چگونه صبح می کند اگر مخلصانه لوجه الله چهل روز صبح کرد دقت کنید که حضرت چی می فرمایند زهرت ینادیه الحکه چشمه سارهای حکمت از دلش بر زبانش جاری می شود نمی فرماید چشمۀ حکمت یک چشمه از حکمت نه این شخصی که بعد از رسیدن به مقام اخلاص یک اربعین خالصاً مخلصاً لله باز حرکت می کند و به سیر خودش خالصانه ادامه می دهد چشمه سارهای حکمت از قلبش به …. می شود اگر در رابطۀ با وضو صحبت کند همه اش حکمت است اگر در رابطه با اخلاق صحبت کند همه اش حکمت است اگر در رابطۀ با هنر صحبت کند همه اش حکمت است هر چی می گویی حکمت است چرا به آنجایی رسیده است که می باید برسد و زرقنا و ایاکم انشالله و اما خودش اخلاص چه هست که این همه ارزش پیدا کرده می گویند اخلاص به آب کردن و خاک کردن یا ویژه کردن است ما شکر داریم شربت داریم شربت را چگونه ناب می سازیم این آنقدر می جوشانیم که اولاً آب به آن واقع نماند جز آبی که از نظر کیمیایی یا بگوییم کیمیایی در خود شربت باید باشد که تا شربت شود آب زیادی باقی نماند ………. باقی نماند شما بارها دیدید که چگونه شربت را …. می کنند که عین اشک چشم می شود آب لیمو گرفتیم چگونه این را صاف می کنیم این را ناب می سازیم آب انگور گرفتیم چگونه این را صاف می سازیم و ناب می کنیم دل هم همین طوری ناب می شود آب نیت انسانی هم به همین شکل صاف می شود نیتها فرق می کند شربت گرایش های قلبی هم به همین گونه صاف می شود گرایش ها فرق می کند اغلب گرایش ها مثلاً بنده می خواهم صحبت کنم اینجا صحبت از اخلاص داشته باشم یک بار به ذهنم می رسم که خب اگر در کنار اینها زبانت چگونه بسازی و لحنت را بلند بسازی این از نظر صنعت خطابه تأثیرش بیشتر است و همه می گویند به به عجب دیدی که چه گفت دیدی چگونه گفت به مجرد رسیدن این نیت به بنده یک بردی در او پیدا شده او صافی اش را از دست داده به رکوع رفتند می بیننم هفت هشت نفر از دوستان نشستند برای این که بدانند مرا رکوع های زیباست سبحان ربی العظیم و بحمده را به گونه ایی می گویم که زیباتر از آنچه در خلوت خانه ادا می کنم خود به خود در این گرایش و در این عمل یک بردی پیدا شد در کنار حق به اصطلاح قبول حق و پذیرش حق می بینیم پذیرش حق هم به وجود آمده کاری بکنم که دیگران هم بپذیرند اگر از این لایه ها و بردها از این زنگارها و چرک ها و ریم ها و کثافت ها عمل نیت را و گرایش را شر.. پاک کرد یک مرحلۀ اخلاص است و اگر ویژه اش ساخت که همۀ آنچه کرده حتی این پاکسازی را هم برای خدا کرده … این میرسد به نهایت درجۀ اخلاص یعنی هم مبسوط حقش قرار داده و هم از همۀ بردها و زنگارها و چرک ها نجات بخشیده در اینجا یک نکتۀ دقیقی خدمت دوستان عرض می کنیم و می گذریم صلواتی هم بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و آن نکته دقیق این که در لحظه ایی که انسان چه در نماز است چه در کارهای دیگری است که مثل بنده که فعلاً دارم عرایضی را خدمت شما به عنوان سخنران به عرض می رسانم باشد وقتی آن لایه ها و بردها متوجه نیتش و …. ایمانش و شربت گرایشهای باطنیش شد ظاهر امر این است که شخص در کنار حق خلق را قرار داده علی الظاهر این طوری به نظر می رسد مثلاً بنده همانطوری که مثال آوردم در لحظۀ سخنرانی به این فکر می افتم یا به این نیت که سخنرانی را طوری ترتیب دهم که همگان آفرین گویند علی الظاهر این طوری به نظر می رسد که بله در کنار قبول و پذیرش حق قبول و پذیرش خلق را هم بنده مورد توجه قرار دادم که نوعی شرک خفی است در حالی که در اینجا خلق پول هستند خلق و مردم دیگران یک واسطه هستند در واقع چرا من خلق را مورد توجه قرار دادم چرا می خواهم که دیگران مرا بپذیرند و قبولم داشته باشند به عنوان یک سخنران خوب چون از این کار نفسم را خوش می آید در واقع در همچین یک مرحله ایی شخص با وجود این که خلق را دیگران را وسیله ساخته اما همه را وسیلۀ ارضاء نفس خویش ساخته از یک طرف وقتی آدم دقت کند می بیند که جهت گیریش علاوه بر حق نفس است به صورت بالواسطه و ته قضیه را که انسان خوبتر بشکافت می بیند که در این لحظه ایی که انسان از اخلاص بیهوش شده خودش آنچه را انجام می دهد و خلق را که مورد توجه برای قبول و پذیرش قرار داده همگان را برده نفس خود ساخته نوکر نفس خود ساخته چرا همه را در خدمت رضای نفس گرفته چرا می خواهی مردم خوششان بیاید از تو خب نفس راضی می شود در واقع مردم را وسیله ساخته ابزار ساخته تا نفس را راضی بسازد چرا مطابق میل مردم عمل می کنی تا مردم خوششان بیایند این طوری هم می شود گفت چرا خودت را وسیلۀ جلب توجه مردم ساختی خوب که دقت می کنیم می بینیم برای این که نفس راضی بشود شخص حتی در اینجا به عنوان یک عامل عامل مختار فعال دراک نفس را به گونه ایی مورد پرستش قرار نمی دهد که مختارانه پرستش کند بلکه زبونانه رذیلانه ذلت کشانه بردگی نفس را می کند چون در پرستش عبد عاشقانه عارفانه سر به سجده در برابر معبود می گذارد در پرستش عبد با معبود نوعی احساس یگانگی و سنخیت می کند از این است که خوب دقت کنید که مسئله بسیار ظریفتر از آن است که حتی ما بتوانیم توقعش را بکنیم ما در معراج خویش که همان سر به سجده نهادن است به ما دستور داده حق از طریق رسولش که وقتی به معراج رسیدی این واقعیت را بگو چه بگو بگو سبحان ربی العلی و بحمده یعنی چی منزه است پروردگار من این من مشکل است ….. ظریف همین جا است او ربی یی که در اینجا هست که همان من می شود به ضمیر من به فارسی بر می گردد این نوعی سنخیت عجیب است در پرستش اینجا واقعاً عبد به جایی می رسد که اگر بداند در لحظه ایی که سبحان ربی می گوید چی می گوید جانش از هم متلاشی می شود و اگر متلاشی نشود به معراج نرسیده اگر سر به سجده نهادیم و سبحان ربی العلی گفتیم و بدنمان نلرزید سجده نکردیم سجده ایی که شایسته باشد به جا نیاوردیم در عبادت انسان به معراجش می رسد به آنجایی می رسد که فوقش متصور نیست اما در نفس پرستی به ذلتی می رسد که بدتر از آن سیاه تر از آن پست تر از آن هم متصور نیست خوب دقت کنید که انسان به کجا می رسد از این لحاظ در موردی که انسان یا مواقعی که انسان به اخلاص دست نیافته و نفس بر بینی نیتش عملش در گرایشش بینشش حتی محال زده شخص به عبودیت نفس مشغول نیست کاش به عبودیت نفس می رسید چون حداقل در اینجا انسانیتش اختیارش مقداری از آن ها باقی بود ولی نیست به بردگی به ذلت کشی به زبونی نفس رسیده و رهیدن از دام رضای نفس و ذلت نفس و اسارت نفس همین را می گویند اخلاص هر وقت انسان از نفس رسید به اخلاص رسیده هر وقت انسان از دام خودخواهی رهید به اخلاص رسیده هر وقت در کارهایش هیچ مقصد نفسانی نداشت به اخلاص رسیده هر وقت خودش را در عملش ندید به اخلاص رسیده نماز می خواند نگوید که من نماز می خوانم این را نبیند به دلایل مختلف نباید ببیند که خب حالا فرصت شرح بیشترش را نداریم و مهمتر از همه این که اگر از عمل نیک خودش عوش نخواست و در برابر اعمال نیکی که انجام می دهد منتظر ثمرات دنیایی و عقبایی نبود به اخلاص رسیده نماز می خواند منتظر نباشد که خدا دیگر من که خب نمازم را خواندم امروز الحمدالله به حرم هم نصیب شد مشرف شدیم نماز را اینجا خواندیم زیارت …. خواندیم حال کردیم می گوید ای خدا تو هم دیگر نامردی نکن همین امر ما را هم راه بیانداز دیگر هیچی برای نفس خود می خواهد ذلت است زبون است ذلیل نفس خود است ذلش را می کشد یا اگر نماز خوبی خواند ولیمۀ خوبی داد و دست فقرا را گرفت و همه برهنگان راه پوشید بعد می گوید ای خدا ما که تن همین چند تا …. لیسک را پوشاندیم تو هم همان حوریه های بهشتی یک چند تا نشانه هایی بیاندازی دیگر که اگر نکنی که دیگر باز ناجوانی شده منتظر باشید که باز در بهشت از آن لباسهایی که هفتاد را روی هم حورالعین بپوشد بدنش برق می زند از آنها باز پوشش بیاندازد این نرسیده است به اخلاص این اصولاً نفهمیده در چه راهی می رود کجا می روید هیچی این باید برگردد نزد استاد راه دیده زانو بزند همۀ آنچه در دلش می گذرد افشاء کند بین خود و خدا از …. توبه کند تمام باز بیاید به منزل اول خوب صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) چیست اخلاص آنکه کسب و عمل پاک سازی ز شوق نفس دقل چیست اخلاص آنکه کسب و عمل پاک سازی ز شوق نفس دقل نه در آن صاحب غرض باشی نه از آن طالب عوض باشی کیسۀ خود از او بپردازی سایۀ خود بر او نیاندازی حول خود از میانه برداری قوت خود تمام بگذاری حول و قوت ز فضل حق بینی گل رحمت ز باغ حق چینی بخشش محض بینیش ز خدا بر تو جاری شده ز … عطا اگر به این مقام رسید و این مفاهیم را عملاً در خویش و در عمل خویش مشاهده کرد به اخلاص رسیده حال می پردازیم به شرح قسمتی از مراحل اخلاص که این طوری نیست که همان طوری که مردم در مرحلۀ های اخلاص یا اسلام را اصغر و اوسط اعظم می رسند در مرحلۀ ایمان هم به ایمان …. متفاوت هستند وقتی به مقام اخلاص رسید این هم در درجات متفاوتی ممکن است قرار داشته باشد اولین درجۀ اخلاص اخلاص در شهادت است و آن در مرتبۀ اسلام است شما می دانید که پیش از این که انسان مؤمن بشود مسلم می شود یعنی هر مؤمنی مسلمان است هر مسلمانی مؤمن نیست از این است که وقتی اعراب آمدند نزد حضرت که ما ایمان آوردیم قالت اعراب آمنا قل لن توئمنو ولاکن قولو اسلمنا آمدند پیش پیامبر اکرم که ما ایمان آوردیم قالو آمنا دستور رسید به حضرت که بگو نه هنوز شما به ایمان نرسیدید ولاکن بگوید ادعا کنید که ما اسلمنا مسلمان شدیم اسلام وقتی به درجۀ اسلام اعظم رسید اولین گام درجۀ ایمان است و ایمان وقتی به درجۀ ایمان اعظم رسید اولین گام درجۀ احسان است که خب بگذریم اینها مراحلی دارد و مشکلاتی دارد که فعلاً به بحث ما مربوط نیست اولین درجۀ اخلاص اخلاص در شهادت است که در مرتبۀ اسلام قرار داده سه تا نشانه دارد اینها را ذکر می کنیم ببینیم ما به کجای کاریم ها اولاً آیا به اخلاص رسیدیم یا نرسیدیم ثانیاً ما به کجا هستیم کسی که به مقام اخلاص در شهادت رسیده باشد اولین نشانه و ویژگی این شخص این است که تلاشهایش بر محور اوامر الهی قرار دارد نه بر محور اوامر نفسش حالا هر کدام ما به باطن خودمان رجوع کنیم ببینیم که تلاشهای ما کارهای ما گرایش های متنوع و متعدد در زمینه ها و ابعاد مختلف زندگی فردی و اجتماعی ما بر محور اوامر ربانی و ربوبی قرار دارد محار دلمان به دست پروردگار ما است رشته ایی بر گردنم افکنده دوست می کشد هر کجا خاطرخواه اوست یا نه قول و زنجیری نفس به گردن دل ما انداخته هر جا که خواست می کشاند این کدام است اولین نشانه چیدن بر اوامر الهی دومینش نشانه رهیدن اعراض و شرم از نهی او از آنچه نهی کرده ما رفته ایم رهیده ایم آزادیم فرار کردیم از دام نواهی بیرون جسته ایم گفته غیبت نکن گفته دل به دبدار بده نه به دینار چون دینار را اگر از یک شهر بردی به یک شهر دیگر نمی چلد اگر پول ترکیه را بردید به ترکمنستان نمی چلد اگر پول ترکمنستان را هم بردیم به قرقزستان او هم نمی چلد اگر دینار کویتی را بردیم به سعودی نمی چلد اما اگر دلدار با تو بود با همه جا قابل چلش است دل به دلدار بده نه به دینار ما دل را به کی می دهیم گفته ولا تقربو مال الیتیم ما حکم است دیگر که بایستی نزدیک نشویم ولاتقرب الفواحش هر چی زشتی است به او نزدیک نشویم قمار زشت است نزدیک نشویم قمار زشت است نزدیک نشویم دروغ زشت است نزدیک نشویم افتراق نبندیم ظن بد نبریم تجسس نکنیم اینها همه زشت است …. آیا ما از دام نواهیش رهیدیم یا نه یک نوع سوال دیگری مطرح کنیم و آن این که ما روزها در کارهای خودمان گرفتار مواصی و نواحی حق می شویم یا نمی شویم اگر می شویم پس در اخلاص شهادت هم نروفتیم سوم اگر شخص در مرتبه اخلاص در شهادت به مقام واقعی اخلاص رسید یعنی بر محور اوامر حق گردید و از نواهیش رهید یک نتیجه دارد به رضای حق آرمیدن است او تنها زمانی آرامش باطنی و قلبی احساس می کند تنها زمانی از اضطراب و قلق باطنی بیرون می شود که به رضای حق راضی بوده باشد نهیش را انجام نداده باشد و امرش را انجام داده باشد در غیر این دو صورت او احساس رضایت نمی کند از یک طرف و همیشه توجهش به این است که من کاری بکنم تلاشم به گونه ایی باشد که مورد پسند حق باشد این …. در شهادت می گویند این یک قسمت تند و تند و می گذریم اخلاص در خدمت و آن در مرتبۀ ایمان است و اگر از این مربته رفت داخل مرتبه ایمان می شود اخلاصش هم یک مرتبه می رود بالا سه تا ویژگی دارد نادیدن خلق در پرستیدن حق وقتی در جهت خدا عمل می کند به این که دیگر خلق چی می گویند یا چه نمی گویند اصلاً ارزشی قائل نمی شود مثل بنده نیست که وقتی سخنرانی می کنم منتظر باشد که ده تا به به بگویند نه خیر او اصلاً مردم را نمی بیند همه را عباد می بیند همه را دارای دلی می بیند که به حق متوجه اند و چون چنین دید می شرمد که دل خویش را متوجه نفس خویش بسازد می بیند که همه دلها نقدی زده به حضرت دوست ولی این خب خجالت می کشد که نقدی بزند به حضرت دشمن او هم اعدا ادوئک نفس الذی بینک …. خجالت می کشد دستهای دلها را به سوی معبود واقعی بالا می بیند چگونه می تواند دست خودش را دست دلش را دست آرزو و آرمانش را به طرف نفس دراز بکند خلق را نمی بیند در آن میانه و خلق کاری ندارد از ملامت ملامتگری هم نمی ترسد ولا یخافون … این که مردم چی می گویند خب می گوید من دنبال وظیفۀ خودم هستم به مردم …. رعایت سنت در کار حق از پیش خود عمل نمی کند یا مجتهد است یا مقلد و دقیقاً مو به مو احکام شرع را انجام میدهد احکام شرع این است که یا ایهاالذین آمنو اتق الله نه برای یا ایها الناس و و یا ایهاالناس کافر هم دارد مشرک هم دارد منافق هم دارد مرتت هم دارد معانب هم دارد مجاهد هم دارد نه مجاهد فی سبیل الله نه یعنی لجباز هم دارد دقت کنید می گوید یا ایهاالذین آمنو خداوند این دسته را مستقیماً مورد خطاب قرار داده هر وقت … مشرکین می شود خداوند روی خود را می گرداند به پیغمبر می گوید قل للمشرکین به آنها بگو با آنها صحبت نمی کند قل المشرکین تو به آنها بگو من با آنها حرفی ندارم به کفار هم که می رسد می گوید قل یا ایهاالکافرون خودش نمی گوید یا ایهاالکافرون هیچ در قرآن ندرایم که بگوید یا ایهاالکافرون یا ایها الذین کفرو نه خیر نداریم رویش به آن طرف است به پیغمبر می گوید تو به آنها بگو قل یا ایها الکافرون لاعبدو ما تعبدون وقتی پای مؤمن به میان می آید مستقیم خطاب می کند یا ایها الذین آمنو ای کسانی که ایمان آوردید چی است چی خبر است اتق الله تقوای حق پیشه سازید خوب دقت کنید بعدش چی می گوید خوب که تقوای حق را به جایی آوردید و کونو مع الصادقین همراه راست گویان و راست کرداران باشید ما چیکار می کنیم ما می گوییم بابا آن خدایی که از هزار و چهارصد سال پیش این چیزها را گفته بود که چندان هوش و هواسی که برای او نمانده شرایط فرق می کند زمان فرق می کند واقعیت ها دگرگون است ما باید …. مگر می شود ما با آقای جنرال عبدالرشید دوستم … نکنیم خب نکنی از غافله سیاست عقب می مانی حالا عیبی ندارد روی یک آیه قرآن آدم پا می گذارد چیکار می شود می رویم ریش مبارک را می گذاریم به دست نوکرهای جنرال دوستم آنها راست به مستراب سیاست های وابسته ساز ذلت آور این را غوطه می دهد وقتی که خوب بد بویش ساختند می آورند ما را به داخل اجتماع رها می کنند کسی که گروهی که دولتی که سازمانی که فردی که مردی که زنی که بر مبنای سنت و احکام الهی قدم نگذاشت مفتضح می شود چندی گذشت از این مسخره بازی های احزاب ما مگر این آیه آیه ایی هست که انسان بتواند آن را ندیده بگیرد سه سال چهار سال پیش در سال پنجاه و هشت شصت و هشت می بخشید روز سالگرد شهادت بلخی از بنده خواستند صحبت کنم بنده چون مسئلۀ حزب وحدت و وحدت وحدت گروه ها تازه تشکل پیدا کرده بود و بنده مخالف بودم با آن شکل وحدت و روشی که اینها روی کار آورده بودند در همان جلسه دیدگاه های علامۀ بلخی راجع به وحدت و اتحاد را ذکر کردم منتها اول این آیه را خواندم یا ایهاالذین آمنو اتق الله و کونو مع الصادقین با هر کس نمی شود اتحاد کرد خب حالا به کجا رسیده بود نتیجه اش را بردارید به اخلاص در عمل اگر نرسیدی همین ذلت و زبونی نفس را باید بکشی که داری امروز می کشی سومین نشانه اگر از این دو مرحله گذشت یعنی نادیدن خلق و رعایت سنت به احساس حلاوت در خدمت می رسد به مجردی که سر به سجده بگذارد و سبحان ربی العلی بگوید دلش چنان می لرزد و خود را در جایی احساس می کند و لذتی احساس می کند که فقط باید شخص برسد و ببیند یعنی گفتنی نیست دیدنی است این مرتبه … این مرتبه دوم است ها مرتبه سومش اخلاص در معرفت … متناسب با مرحلۀ احسان است و نشانه های آن باز مثل این دوی دیگر سه نشانه است چه هست یک پولیس باطنی ایجاد می شود یک پولیسی که لازم نیست که تو توجه کنی او خودش را در درون متوجه و مراقبت هست چی است خوف و ترسی از گناه بازدارنده به مرحلۀ عصمت می رسد شخص البته نه عصمت مطلقی که مخصوص انبیاء و اولیاء اعزام است بلکه نوعی … خاص می رسد مؤمن تصمیم می گیرد که گناه کند نمی کند تصمیم می گیرد روزه بخورد نمی تواند در خانه تنهاست تصمیم می گیرد که زنا کند نمی تواند نمی تواند می رسد آدم به آنجا آنجا حق فرشتگانی را موکل می سازد که این فرشتگان کاری جز محافظت این شخص از گناه ندارد نمی تواند گناه بکند نه این که آماده نباشد نمی تواند گناه بکند شرایط به گونه ایی می شود که نمی تواند همان پولیس باطنی مگر حضرت یوسف همین طوری نبود در یکی از روایت ها صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) در یکی از روایتها است که زلیخا وقتی که دید همه راه ها و چاره ها بسته است خدعه ایی تازه ایی اندیشید و این را شما شنیدید که درها را بسته کرد وقلت… ابواب … بشتافت وقتی درها را بسته کرد و به خانۀ آخرینش برد لباس خویش را کم کرد تا به لباس زیرین رسید و به لباس زیرین که رسید یک باره خنجر را کشید روی قلب خود گذاشت گفت چی می گویی مجبور هستی بین دو کار قتل نفس رضایت به قتل نفس دادن یا کام دل برآوردن چیکار می کنی چیکار می کند حضرت یوسف روی بستر خودش را انداخته لباس را کنده خنجر را هم روی قلب خودش گذاشته خودکشی می کنم و گناه من قتل من می افتد به گردن تو در این حالتی که من خودکشی می کنم و گناه قتل من به گردن تو بیافتد هم قاتلی هم …. چیکار می کنی دیدی که چگونه خدا به داد یوسف رسید چگونه رسید چهار دور و بر را نگاه کرد دید یک بتی خیره شد به بت زلیخا متوجه شد آمد که یک پارچه ایی گرفت روی بت انداخت خب چگونه از روی تخت بلند کرد بعد گفت تو از همین بت سنگی که خودت ساختی خجالت می کشی به من اجازه نمی دهی از آن خدایی که زمین و آسمان را به ید قدرت خود خلق کرده خجالت بکشم زمینه فراهم شد برای فرار یوسف بعد فرار کرد اینها یک واقعیتهایی هست ها منتها به شرط آن که انسان به آن واقعیت ها برسد این خوف و ترس ایجاد می شود خوف و ترسی از گناه بازدارنده امیدی بر طاعت گمارنده این امید این ذوق این نشاط به گونه ایی است که انسان را پشت سر هم به طاعت وا می دارد می گویند یکی از کسانی که به مقاماتی رسیده بوده حتی دو دقیقه ایی که بیکار می شده حتی پنج دقیقه ایی که بیکار میشده یک دو رکعت نماز می خوانده بعد ز…. بازار است کوچه است بیابان است باغ است همین که بیکار می شده جانماز را می انداخته پتوی خود را انبار می کرده ایستاده می شده الله اکبر امیدی بر طاعت گمارنده و سومی و محبتی حکم را گوارنده محبتی نسبت به حق پیدا می کنیم که بر مبنای احکام هر چی بیشتر عمل می کند بیشتر احساس علاوت و گوارایی می کند این مرحله را می گذریم چون تو را از بهر خود خواهد خدا خوب دقت کنید که به این مرحله شخص برسد چیکار می شود چون تو را از بهر خود خواهد خدا سازدت از هر چه غیر از خود جدا صد سبد سازد که تنها سازدت از زن و فرزند دور اندازدت سازدت بیگانه از هر آشنا دوستانت را بیاموزد جفا روی مردم را بگرداند ز تو خلق عالم را بکیفاند ز تو یعنی فرار بکند دور سازد …. سازد چهره گلنار تو …. فرستد بر تن دینار تو تخم پاشی یا بخشکانت برش یا به سیلابش دهد یا سرسرش یا بر آن برقی بریزد با شرار کان برد جز کی برو جز تخم مهر من مکار یا بر آن برقی بریزد با شرار کی برو جز تخم مهر من مکار خشم آرد بر تو یار مهربان تا جدایی افکند در میان کز همه بری و پیوندی به او بکسلی از جمله پیوندی به او چون تو را خواهد که آن آن شوی عندلیب کلستان جان شوی سوی خود می خواندت با صد شتاب ور نرفتی می کشد با صد طناب سوی خود در خاک و خونت می کشد جان فدایش دین که چونت می کشد می کشد گاهی به خشم و گه به ناز رشته گه کوته کند گاهی دراز که انشاالله خداوند همۀ مؤمنین را رسیدن به این درجات را عنایت بفرماید جملۀ آخری بسیار خلاصه عرض می کنیم و می گذریم و جبنا من الحاد و شک فی امر سپاس خدایی را که ما را از الحاد و شک در کار خویش دور ساخت الحاد و شک هم دو نوع است الحادش نظری است و شک نظری هست الحاد عملی هست و شک عملی است گاه انسان نسبت به امور الهی شک می کند خدا گفته که شما طبق دستور من اقتصادتان را مرتب کنید بر آن افزوده خواهد شد خوب دقت کنید خوب دقت کنید خوب دقت کنید آقای عزیز امثال صد تومان فایده کردی بله بیست تومانش را جدا کن به حساب خمسش ای یعنی چی ما از صبح رفتم تا شب کار کردم جون کندم عرق جبین و کذب جبین یعنی چی حالا من بروم برای او سید مفت خور بدهم یا او طلبۀ حوا خور این چیکار شده خب برود او هم کار کند می گوید نه تو نمی فهمی تو بده بیشتر می شود پولت بیشتر می شود بابا چطوری بیشتر می شود که من صد تومان که داشته باشم خب هشتاد تومان می شود می گوید ظاهراً هشتاد تومان می شود تو بده بیشتر می شود تو بده دو سال سه سال ده سال پشت سر هم بده ببین چیکار می شود اگر پول را به گردش در آوردی اضافه می شود اگر …. کردی هی روی هم آوردی هی ندادی الذین یکذبون … ولا ینفقونها فی سبیل الله و فبشرهم فی العذاب العلیل عذاب علیل این دنیایی این است که ثروت از گردش می افتد نتیجه اش چی است سودش کم است امروز آمریکایی ها که این مسئله را که نمی دانند اروپایی ها که این مسئله را نمی دانند سهم و خمس و اینها در زکات خمس در مکتبشان نیست چیکار می کنند پولشان را به نحوه های گوناگونی به گردش می اندازند چرا اروپا متحد شده چون ترس دارند چرا در شرق چین و هند و ژاپن طرح اتحاد شرق را دارند می ریزند سه سال است سه و نیم سال است دارند کار می کنند چرا به مجردی که بشنوند در هرات عده ایی هستند دولت حاضر است سرمایه گذاری بکند به سرعت می آیند این هم پیشنهاد می دهد او هم پیشنهاد می دهد آقا ما پانصد هزار تومان داریم ما پنجاه میلیون دالر داریم ما پانصد میلیون دالر داریم ما حاضریم که اینجا سرمایه گذاری کنیم چرا این کار را می کنی برای این است که هر چه سرمایه فعالتر سود بیشتر هر چه سرمایه راکب تر سود کمتر آقای عزیز سرمایه را به صورت فعال به کار بیانداز اگر پولت مالت به نصاب زکات رسید زکاتش را بده اگر به نصاب خمس رسید خمست را بده شک نکن روزی می رسد که علم انسانها را مجبور می کند که خمس و زکاتش را بدهد این را یقین داشته باشید علم اقتصاد نه ایمان به وحی الهی منتها فعلا ما ها چی ما مشکوکیم بدهیم والله چطور می شود الشیطان یعدکم الفقر نکند باز به تنگدستی تنگنا قرار بگیریم همین چک را هم قرار شده روز یکشنبه حالا باشد فعلاً باشد باز انشالله یک کاری می کنیم این چی هست این شک است این شک نوعی الحاد مخفی را هم با خود دارد آیا خدا باشد نباشد هی بهشت و جهنمی باشد نباشد بابا …. کی رفت به دوزخ و کی آمد به بهشت و اگر ما از این شک و از آن الحاد بیرون شدیم همچون حضرت سجاد جای شکرش باقی است پروردگارا تو را به نور مقدس ائمه طاهرین حلاوت درجات متنوع اخلاص را برایمان بچشان پروردگارا جانمان را به نور اخلاص خودت منور بگردان بار الها ما را از آنهایی قرار بده که از شک در دین تو و در امر تو و از الحاد در کار تو دورشان ساز و علی ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه مع الصلوات (اللهم صل علی محمد و آل محمد)

دسته‌ها
دعای اول

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه دهم)

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه دهم)
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 15 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
مواردیکه در این رابطه قابل ذکر تواند بود مسئلۀ شناخت حق است در تاریخ جامعه شناسی و همچنین در تاریخ فلسفه بخصوص در تاریخ فلسفة اولی یک بحث بسیار کشدار و طولانی پیرامون تقدم کفر و شرک یا تقدم توحید هست به این معنا که عده ایی از جامعه شناسان و دیرینه شناسان و همچنین عده ایی از مورخین تاریخ فلسفۀ معتقد هستند که به بشر اول ملحد بوده اول ناخداپرست بوده اول مشرک بوده و آهسته آهسته به تناسب رشد علمی و عقلیی که پیدا کرده به سوی خداشناسی نزدیک شده اینان برای اثبات مدعای خودشان دلایل متعددی می آورند می گویند مثلاً بشر وقتی باران را دید خب نمی دانست می دیدی که یک چیزهایی به شکل آنچه امروز ما ابر می گوییم در آسمان ظاهر می شود و اگر روز باشد جلوی خورشید را می گیرد و بد قطرات آبی از آسمان فرود می آید و چون هر چه با علمی که در همان روز و وسایل علمی که در همان روز به دست داشتند می پالیدند و جستجو می کردند که علت این آبی که از آسمان همه هم به صورت دانه های کوچکی که می آید چیست و پیدا نمی کردند و از طرفی تجربه برایشان این نکته را اثبات کرده بود که هیچ کاری بدون عامل و بدون علت شده نمی تواند و از سوئی تجارب علمیشان به حدی نرسیده بود که خود قطرات باران را نتیجۀ سیر طبیعی از آب و خورشید و زمین و فضا بدانند سرما و گرما بلآخره به این نتیجه رسیدند که پس پشت این ابرها یک موجود بسیار بزرگ و قدرتمندی است که این ابرها را هدایت می کند و به هر جایی که دستور داد این ابرها می بارند و در سیر رشد این مفهوم اسمش را گذاشتند به خدایی باران یعنی برای باران یک خدا فرض کردند برای روشنایی هم یک خدا فرض کردند برای تاریکی هم یک خدا فرض کردند برای روئیدن گلها هم یک خدا فرض کردند برای آتش هم یک خدا فرض کردند به یک هیئت به اصطلاح مجموعه ایی از خداها رسیدند این یک نظر است که بشر اول ملحد بود خدا پرست نبود خدا را نمی شناخت و در سلسلۀ رشد علمی و عقلی خود به خداشناسی رسیدند نظر دیگر این است که نه بشر از اول خداپرست بود و متناسب با بینش توحیدی و الهی عمل می کرد منتها در طول تاریخ زندگانی خود آهسته آهسته به دلایل متعدد مثلاً اقتصادی اجتماعی فرهنگی روانی اینها از مسیر گرایشهای ربانی منحرف شدند و در مسیر گرایشهای الحادی و شرک افتادند علت ها زیاد هست عده ایی از پیروان این نظریه را کسانی تشکیل می دهد که معتقد به وحی و الهام و کتب الهی هستند و چون در این کتب چه صحف ابراهیم باشد چه از نوح باشد چه از زبور داود باشد چه تورات موسی و انجیل عیسی باشد در این داستان خلقت آدم فکر شده و همان که آدم باشد نخستین پیامبر نیز معرفی شده بر این اساس اگر آدم پیامبر بوده اصل پیامش را توحید تشکیل می داده اخیراً گاه هم دانشمندان البته نه به این که می گوییم اخیراً می گوییم پنجاه سال اخیر نه در طول دو هزار دو و نیم هزار سال که ما تاریخ مدون فلسفه داریم بحث هایی پیرامون این مسئله فلاسفه صورت دادند ولی وقتی انسان تاریخ فلسفه و براهین مربوط به اثبات صانع و معرفت حق اینها را مورد تفحص قرار می دهد می بیند که جایگاه معارف دینی در رابطۀ با شناخت خدا از یک جایگاه بسیار متعالی برخوردار است به این معنا که با اعتماد و اطمینان می توان گفت که اگر بشر از طریق پیامبران الهی خدایی را نمی شناخت و خداوند تفضل و لطف نمی کرد و خودش را از طریق پیام آوران الهی به مردم نمی شناسانید هرگز مردم قدرت آن را فلاسفه و حکماء توانایی آن را نداشتند که با عقل محدود خودشان ذات نامحدود الهی را درک بکنند و به شکلی که در تاریخ فلسفه مدون گشته تبعین بکند این مسئله یعنی مسئلۀ خداشناسی که آیا خداشناسی هبه ایی رشحی و فیضی از فیوضات ذات حضرت حق است یا این که نتیجۀ کاوش علمی و تجربی علماء و فلاسفه این نکته که بشر در ابتداء ملحد بوده است یا نه موحد بوده است در سرنوشت تاریخ فلسفۀ و همچنین به طبع آن در سرنوشت گرایش های انسانی نقش عجیبی دارد که چون بحث ما چه در امروز و چه در روزهای قبل وقتی به نکته های ظریف فلسفی می رسیدیم خب طبق معمول ارجایش می کردیم به آیت الله جوهری می گفتیم خب بگذریم حالا برویم یک چند سالی به آنجا بنشینیم ببینیم که ایشان چه یاد گرفته تا به ما هم بیاموزاند لذا امروز هم طبق معمول بحثهای دقیق مخصوص مدرسی اکادمیک فلسفی ادامه نمی دهیم منتها یک نکته را بایستی دقت داشته باشیم به آن مقدمه ایی که آمد و آن اینکه حضرت سجاد ریشه و مبنای خداشناسی را همان خداشناسی هبه ایی و الهامی می داند و از این رویی در صدر کلام می فرماید که والحمدالله علی ما …. من الحمدالله علی ما عرفنا من نفسه و الحمنا من شکره و برای این که این خداشناسی یک خداشناسی هبه ایی بوده به شکل فیضی و رحمتی از جانب او به بندگانش و از جمله به حضرت سجاد و به تبع آنها به دیگران و به پیروانشان رسیده نفس این فیض را شایستۀ شکر و سپاس می داند نکته ایی که در همین رابطه قابل دقت است البته بنده در کتاب امام سجاد و انقلاب دیگر وقتی که دیدگاه های خداشناسی حضرت سجاد مطرح شده بنده یک فصل بسیار مفصلی را برای این بحث اختصاص دادم نظرات بزرگترین فلاسفه عالم را از صدر تاریخ تا یکی از بزرگترین فیلسوفان دوران خودمان در آنجا ذکر کرده ام و بعد از همه این ها با این که قضاوت را به خوانندۀ با ذوق و با دقت سپرده ام گفته ام که اگر طریقی برای معرفت الله هست همان طریق معصومین و انبیاء هست و بس چون در این طریقه انسان به چیزهایی بر می خورده که به وجه من الوجوه عقل بشری قدرت درک آن را ندارند و باز در سیر تاریخ فلسفه وقتی انسان کلمات بزرگان بلااستثنا حتی پیامبران صلح این کلمات را در رابطه با خدا مشاهده می کند و مطالعه می کند و دقت می کند و سعی می کند و ارزیابی می کند آنجا که به کلام امیر المؤمنین علیه السلام انسان می رسد متوجه می شود که جل الخالق و واقعیت این امر را درک می کند که به اینها گفته شده خوزان العلم در دعای در جامعۀ کبیره است زیارت جامعۀ کبیره السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائکه و مهوت الوحی و خزان العلم و منته العلم و اصول الکرم …. امم اینها واقعیتی هایی است که اگر انسان به مقداری البته در حد خودش به سیر آفاق و انفس بپردازد متوجه این بزگواری ها می شود حضرت امیر در رابطه با خداشناسی کلام و بیانی دارد که مخصوص به آن حضرت است و اگر ائمۀ معصومین ما چیزهایی گفتند همان شرح و تفسیر کلام جدشان بوده و بس به هر حال این نکته یک امر را می رساند علتش هم این است که ما چون در روز قبل مسائل مربوط به شکر و این که فاصل یا حد فاصل یا علت فاصل یا ممید میان انسان و حیوان چیست روز قبل ذکر کردیم و امام علیه السلام فرمود که اگر انسان نعمت حق را مورد استفاده قرار دهد و حمدش را به جایی نیاورد و در توسعه و گشایش روزی و رزق الهی به سر برد و شکرش را ادا ننماید فخرج من حدود الانسانیه الی حد البهیمیه از جرگه انسانیت خارج و در زمرۀ حیوانات یقیناً به شمار خواهد آمد وقتی ما این حد فاصل را داشته باشیم امروز این نکته را امام به صورت بسیار هنرمندانه و ظریفش به ما الهام می کند القاء می کند درس می دهد که بدان نفس رسیدن به خداشناسی شایسته شکر و صفات است ما در فلسفه هم داریم می گویند فلسفه یا حکمت چیست ایجاد عالمی عقلی مساوی و متناظر و متناسب با عالم عینیست در شخص برای تحقق خود به حد قدرت انسانی یعنی اگر فیلسوف آنچه را می داند در خود تحقق نبخشد و خودش را مثال عینی آنچه می داند نسازد این فیلسوف نیست دزد است معرفت است انسانی هم که خدا را می شناسد ولی تخلق به اخلاق الله نمی نماید دزد معرفت است حمد چیست شکر چیست روز قبل آمد کمال شکر در این است که آنچه از صاحب نعمت گرفته اید در جهت صاحب نعمت به کار گیرید این را شکر است شکر این نیست که بگوییم الحمدالله رب العالمین حالا که الحمد و لک الشکر نه خیر این شکر نیست در اول بحثها ما گفتیم که حمد حمد قولی داریم که نازلترین مراتب حمد است و اگر حمد قولی مظهر حمد فعلی و حمد عالی نبود اصلاً حمد که نیست هیچ تمسخر و ریشخندی است با کلماتی از ثنا و شکر و حمد اینجا هم حضرت می خواهد برای ما بفهمان که حال ای انسان ای بشر حال که خداوند این نعمت عظما و فوق عظما این موهبت اعظم این چیزی که در مسیر خلقت بهتر از آن وجود پیدا نکرده است یعنی معرفت حق این را به تو بخشیده است وظیفه تو آنست که جهت شکرش برآیی اگر می دانی و دانسته ایی که خدایی سبحان است یعنی چی یعنی پاک است یعنی منزه است وظیفه تو به عنوان شکر واجب آنست که برون و درون خویش از رضائل و کثافات بزدایی و پاک کنی و اگر نکردی شکر حق را به جایی نیاوردی و اگر نکردی به کی ستم کردی جز به خود نکته ظریفی که به دنبالۀ این مطلب است که روز قبل خدمت دوستان ذکر نشد به دلیل آن که به جایش باید می آمد آنست که شکر پیامد معرفت است یعنی انسان وقتی می تواند خالق خود را یا ولی نعمت خود را پدرش باشد همسایه مهربانش باشد شریک وفادارش باشد رفیق ایثارگرش باشد معلم خوبش باشد روحانی دلسوز و ایثارگر محلش باشد که اینها هر کدام هر انسانی به انسان دیگری به نحوی از آن ها می تواند ایثار کند هبه کند نعمتی برساند فیضی ببخشد بهره ایی بدهد انسان وقتی میتواند شکر و سپاس و حمد و درود ولی نعمت خود را به جایی بیاورد و دقیقاً هم به جایی بیاورد که نسبت به ولی نعمت معرفت داشته باشد این که ماها اغلب شکر نعم متعددی که از جاهای مختلف و از طروق مختلف به ما میرسد به جایی نمی آوریم علتش چی هست علتش آنست که ما ولی نعمت و گاه خود نعمت را هم نمی شناسیم در شناخت نعمت ما بحث بسیار موصتوفایی کردیم در چند روز قبل دقت کنید امروز باز یک مطلب را در همین رابطه ذکر می کنیم و اگر فرصتی شد دنبالۀ سخنان حضرت سجاد را می گیریم با در نظر گرفتن عرایض قبلی بنده مربوط به این که در رابطۀ به این که نعمت چیست و اصل نعمت چیست او را به یاد داشته باشید و به یاد بیاورید گفتیم که نعمت پول نیست اگر در جهت عبد قرار نگیرد و نعمت مرگ است اگر در جهت الهی باشد اینها را ما ذکر کردیم عالیترین مرتبۀ نعمت حمد الهی است یاد او است به یاد او بودن است به ذکر او به سر بردن است در طریق او تپیدن است ولو در خون خویش بتپدی اگر در اندیشه او و در یاد او و به ذکر او نبودیم بیمه گلخنیم ای برادر تو همین اندیشه ایی مابقی خود استخوان و ریشه ایی گر بود اندیشه ات گل گلشنی ور بود خاری تو 25:26 گلخنی اگر اندیشه جز حق بود و مازا بعد الحق ان …. هر چه غیر از حق ذلالت است گمراهی است اگر گل نبود خار است اگر عطر نبود مردار است این یک واقعیتی است که باید بپذیریم به هر حال به ما یک نعمتی خداوند عنایت کرد نعمتی که بزرگان جامعه شناس ما هرگز و هرگز تصورش را هم نمی کردند دقت کنید وقتی جامعه شناس های یک مملکت نتوانند تصور یک امری و تحقق و حدوث یک مسئله ایی پیش بینی بکنند و تصور بکنند عامه مردم که با مسائل جامعه شناسی و اصول بررسی و تحولات اجتماعی آگاهی ندارند و آشنایی ندارند طبیعتاً هرگز نمی توانند یک همچین تصوری بکنند آن مسئله چی بود مسئله مسئله انقلاب اسلامی بود هیچ یک از جامعه شناسان افغانستان و ایران و پاکستان این حول و هوش همۀ اینهایی که بودند فکرش را نمی کردند تصورش را نمی کردند که در افغانستان حرکتی به نام اسلام علیه کفر در بین مردمی که نود و شش درصد بیسواداند صورت بگیرد می گفتند اینها هر چی بیاید هر کار بشود به سر اینها چون نه شعور اجتماعی دارند نه قدرت بینش فوق العاده دینی دارند نه توان اقتصادی دارند نه معلم انقلابی دارند نه پیشوای مقتدر روحانی دارند اینها دیگر نمی دانند بر همین اصل و بر همین مبنا بود که می گفتند اگر اینها را سرگرم بسازیم هر طور خواستیم اینها را می جوشیم لذا روسها با همین فکر یک میلیون و خورده ایی سرباز را داخل افغانستان فرستادند و به کمونیست های محلی هم گفتند که شما اولین کارهایی که می کنید فرامین مربوط به سبک ساختند مهریۀ دخترها مثل دختر را از سه لگ بیاورید به سیصد روپیه مسئلۀ تقسیم عراضی نویدهایی از این دست به مردم بدهید حکومت کارگری کارگرها شما فردا به پادشاهی می رسید و امثالها اگر شوخی کنیم و به قول آن ظریف که شوخی به جایی کرده که در همین رابطه واقعاً بنده اغلب وقتی فکر می کنم می بینم که واقعاً بسیار یک شوخی ظریف و قابل تطابقی هست گفت خدا گر بخواهد که کاری کند سر سوزنی را مناری کند همه خیالات بر این مبتنی است که این مردم دیگر رام شده اند و رام اند چون هیچ چیزی ندارند یکباره از بین همین مردمی که هیچ کس فکرش را نمی کرد خداوند یک نوری در قلب پاکان اینها تابانید که یکبار صدای انقلاب اینها تمام دنیا را به تکان آورد بنده … …… جو حاکم بر هرات و افغانستان را بررسی کردم حالا نمی دانم عده ایی از دوستان خوانده اند عدۀ زیادی عده ایی هم که نخواندند شاید باز در چاب های بعدی به دستشان برسد این نکته ذکر شده که هر چیزی تصور می شد بیست و چهارم حوت با کشته دادن حدود بیست یا بیست و پنج هزار 11111نفر حالا اگر چهل هزار نفر بگذریم این تصور نمی شد قابل تصور نه برای افغانی ها بود نه برای ایرانی ها بود نه برای روسها بود برای هیچ کس نبود حتی بعد از آن هم من با اسنادی که دارم بارها با دوستان ایرانی تا حتی با مرحوم محمد منتظری و حتی … رئیس واحد نهضت ها و حتی بعضی از وزراء صحبت هایی داشتیم اینها قبول نمی کردند که روسها از افغانستان بروند می گفتند روسها هر جا که رفتند آنجا ماندگار شدند بابا روحیۀ دیگر است در اینجا یک اعجاز یک معجزه رویی داده اینها هم نمی پذیرند یعنی یک چیزی بود که غیر قابل باور غیر قابل تصور به هر حال این چه بود این قیام قیام الی الله قیام ضد کفر قیامی که در پناه تکبیر و تحلیل باشد مگر چیزی جز نعمت است چی یک نعمت مجسم همگانی میلیونی توده ایی خیلی خب خدا تو را شکر می کنیم کردیم کردیم شکر حق را خیلی اتفاق افتاد که شهیدی از تبار بی کسان خون خویش در راه مکتب خویش داد و من از خانۀ خویش از کنار بخاری یا کولر بر فرش سوگواری او قدم رنجه نفرمودم غریبانه ترین مجلسهای سوگواری اغلب مال شهدا بود آخوندهای ما که در جهت انقلاب اولویت مال اینها بود و باید پرچم پرچم داران را اینان به دست می گرفتند برای ادای نماز جنازه اش حاضر نشدند مردم هم عدۀ زیادی از مردم نه در جهاد مسلحانه شرکت کردند نه در جهاد فرهنگی سهم گرفتند نه در جهاد تبلیغاتی حصه گرفتند نه در جهاد اقتصادی همکاری کردند مثل این که گفتند ما همین نعمت را نمی خواهیم همین اعطای خدا را به لقای خودش بخشیدیم گفت خیلی خب صبر کنید تا نوبت بخشایش ما هم بیاید ما که رحمت را فرستادیم شما نفهمیدید فتربه الی یعتی الله امر اول کاری که شد این شد که سرنوشت جامعۀ ما به دست پلیدترین افراد افتاد چه در دوران حاکمیت ببرک و نجیب و جه بعد از آن عملاً به دست پلیدترین افراد … به گونه ایی که کدام خانواده باشد که در افغانستان یکی دو تا سه تا پنج تا خانه وارهایی فامیلش و خانواده اش آنجا نباشد و از حال و احوال اینها در طول این مدت بی خبر باشد یک روز …. برای ما نامه می فرستاد و عده ایی را می برد و می زد هم میزد خوب دقت کنید هم تحقیر می کرد هم به ریش هفت بابایش می خندید هم از او پول می گرفت چیکار کردیم که این طوری شد یک روز جمعه لیستکی این کار را می کرد یک روز نمی دانم او یکی دیگر یاد حاجی حسین حلبی بخیر که گفته بودم سفارش کرده بودم که این القابی که مثل کریم و بوته و مچوم احمد و … کی سگ و کی شغال را اینها را یادداشت کنید یک لیست بلند بالایی یادداشت بگیرد اینها چیکاره اند اینها حکام شهراند هر کس را خواستند می گیرند هر کس را خواستند می زنند پول هم از او می گیرند کار دیگری که نمی کنند هم می زنند هم پولش را می گیرند هم تحقیرش می کنند و بعدش چی بعد هم حضرات رهبرهای محترم اسلام تشریف آوردند با قرآن با پرچم سبز خودشان از خودشان متنفراند هیچکدام خودشان خودشان را تأیید نمی کنند از آقای ربانی بپرسی همین …. وجودی و موضعگیریهای سیاسی که تو داری فعلاً تأئیدش می کنید می گوید نه من از مجبوری این کار را می کنم از حکمتیار بپرسی تو که ادعا می کنی آقا که مردم با من اند خب بگذار آرامش بشود صندق های رأیی را بگذارید مردم که حاضراند تو خاطرت جمع است که مردم با تواند تو چرا مردم را می کشی این کار را تأیید می کنی عملی که خودت انجام می دهی تأیید می کنی می گوید نه با نعمت حق بازی می کنیم حزب وحدت هم همان طوری است حزب حرکت هم همان طوری است منی که به اینجا نشستم خودم خودم را تأیید می کنم نه مگر مرگ می خواهم که با ایران باشم این همه ذلت و تحقیر و تمسخر و توهین و به ریش همۀ ما خندیدند یعنی چی اینجا چه خبر است اصلاً چه دارم که به همۀ این تحقیر کشیدن ها و توهین بردنها بی ارزد چی سلمان فارسی گفت که اگر در دنیا دو چیز نبود عمر خضر هم به نیم جوی نمی ارزید گفتند آن دو چیز چیست گفت آن دو چیز سجده های طولانی مخلصانه و دیدار احبات پاک مطهر کی دارد همچین دو چیزی که خوش باشد بگوید خیلی خب همۀ نقمت ها همه توهین ها همۀ تحقیرها می کشم برای اینکه در کنار قبر مطهر پارۀ جگر رسول خدا سجده های طولانی مخلصانه داشته باشم داری بنده که ندارم سراغ هم ندارم کی دارد ما با نعمت حق بازی کردیم امروز حدیث داریم خدا می فرماید کسی که نعمت مرا بخورد و مرا و قدر مرا و قدر نعمت مرا نشناسد اینها بر او کسی را مسلط می کنم که او مرا نشناسد این قانون است ما نعمت انقلاب بهترین نعمت ها نعمت قیام لله نعمت قرار گرفتن در جهت دین حق برای اطلاع کلمۀ حق نعمتی که هر انسان شاکر را در صبر …. الله قرار می داد به ما رسید و ما قدرش را نداستیم که هیچ تمسخر هم کردیم آخر چیکار شدیم می توانیم که روزگار امروز ما از دوازده سال چهارده سال سیزده سال قبل بدتر است روزی روسها با یک میلیون و صد و پنجاه هزار ارتش سرخ آمدند و ما مجبور به ترک دیار شدیم روزی که برادران ما و مردان مخلص و متعهد ما جانباختگان ما شهداء ما ارتش سرخ را از سرزمین مان بیرون کردند ما برگشته نمی توانیم کدام روز بهتر است خب بابا شما یک روزی اینجا روسها آمدند ارتش سرخ با آن طول و تفصیل آمد شما مجبور شدید فرار کنید بروید حالا چرا پس به سر خانه و زندگی برگشته نمی توانید ارتش سرخ کجا است حالا ارتش سرخ نابود شده روسیه به کجا است روسیه هم متلاشی شده دولت دست نشانده اش به کجا است او هم فرار کرده خب چه خبر است شما هنوز به ملک خود رفته نمی توانید یک کلام باقی می ماند هیچی آقا ما با نعمت حق سر بازی داشت نعمت آمد آمد تا ما را همکلاس پیامبر و پیروان راستینش بسازد آمد تا ما را همصف شهداء بدر و احد و جنگ آوران خندق و خیبر قرار بدهد آمد تا ما را در مسیر ائمه امیرالمؤمنین فاطمه زهرا بگیر تا امام حسن عسکری قرار بدهد ما گفتیم نه بابا اینها اگر یک چیزی می داشتند به درد خودشان می خورد اینها خودشان به خودشان چیکار کردند که ما به دنبال اینها برویم بیا ما برویم به دنبال اقتصاد دانان امروزی دنبال جامعه شناسان بهزیستی شناس قرن بیستم ببینیم که ما را به کجا می رسند اینها ما را به کجا می رسانند و کاش این کار را هم عالمانه کرده بودیم یعنی کاش ای کاش ای کاش ای کاش به دنبال پول عالمانه رفته بودیم تا با ذخیره کردن و به …. و به چنگ آوردن مقدار درست و متناوهی پول عصر فقر از خانۀ دل ما رخت بر میداشت لذا همین قدر هم نتوانستیم پیدا کنیم که اگر روزی ایرانی ها می گویند بلند شویم بروید ترس از ترس از ترس فقر سر به لای چپن یا خرطه نبریم اغلب که می ترسند مغازه ها را می بندند خب ببندند برای چی می ترسد مگر نه این است که این حتی عالمانه به دنبال پول هم نرفته مگرنه باید تاحالا پنجاه شصت میلیون پیدا می کرد حداقل می گوییم می گفت خب پنج تا خانه ایی می زنم چهارتا را هم مغازه و …. کاری می کنم دو سه چهار پنج تا را هم می خوریم تا سه چهار سالی که وضع آنجا درست بشود دو تا را هم کوچه خود را آسفالت می کنم خیابون را گاز کشی می کنم خلاص سرمایه گذاری می کنیم برای مملکت خود نیست عالمانه به دنبال پول هم نیافتادیم فقط یک کلام باقی می ماند چیکار کردی با نعمت حق بازی کردیم صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) بله به دنبالۀ مطلب حضرت می فرماید و فتح لنا من ابواب العلم و …. و ذلنا علیه من الاخلاص لهو فی توحیده که قسمت اولش را بسیار خلاصه و تند و زود خدمت دوستان به عرض می رسانیم و می گوییم سپاس خدایی را که بر گشودن درهای علم به ربوبیت خویش برای ما زیرا که ما به ربوبیت حق آشنا نبودیم و این لطف باری تعالی بود که درهای علم به ربوبیت خود را به روی ما کشانید لذا شایسته آن که شکرش را به جایی بیارویم و سپاسش را ادا کنیم اصل ربوبیت چه هست بر می گردد به شناخت این که بفهمیم رب چه هست رب معنای پروردگار یعنی پرورش دهندۀ تربیت کننده کسی که یکی را می پروراند یکی خوب گل پرورش می دهد یکی خوب قناری یکی خوب آهو و غزال هر کسی یک چیز خوب پرورش می دهد ارباب ارباب را همۀ ما و شما می فهمیم دیگر که ارباب یعنی چی مالک به عنوان صاحب اختیار علامۀ طباطبایی مرحوم در رابطۀ با مفهوم کلمۀ رب یک نگرش بسیار بسیار زیبا و عملگرایانه ارائه داده ایشان می فرماید که رب مالکیست که به امور بنده اش رسیدگی می کند رب مالکیست صاحب اختیاریست که به امور متنوع جمعی و فردی اقتصادی سیاسی فرهنگی عقیدتی مملوکش یعنی برده اش بنده اش رسیدگی می کند آنچه در این رابطه برای ما ها که علم به ربوبیت حق نداریم قابل توجه است این است که ما در یک شرایط خاصی قرار گرفتیم که این شرایط خاص یک نوع مشکل پذیری را بر ما تحمیل کرده یعنی در واقع عامی و عالم ما از نظر رشد باورهای دینی و معلومات عقلی چون فرق می کند معلومات عقلی در یک مرتبه ایی می تواند یک چیزهایی را کشف بکند درک بکند ولی وقتی به ساحۀ فوق عقلیات می رسد یعنی به عالم ملکوت می رسد اعوالم را خدمت دوستان ما عرض کردیم و گفتیم که دیگر عالم طبع و قلب و … روح و .. خفی و اخفاء شرح شده قسمت هایی از اینها وقتی به عالم قلب رسید که عالم ملکوت است فیلسوف دستهایش دیگر بسته است چیزی نمی داند الا از طریق الهام ربانی و وحی آسمانی علت این که ما چشم دل مان و دیدۀ سرمان نسبت به مسائل ربوبی بسته است و نابینا هست و باورهای قلبی ما به آن درجه نرسیده این است که ما اصولاً در خط قرار نگرفتیم یعنی در خط حتی وحی و الهام هم قرار نگرفتیم و به همین مسئله است و به همین خاطر است که ما پروردگار خدایی را اله را رب خویش به عنوان واقعاً رب خویش و رب العالمین هنوز قبول نداریم به چه معنا به این معنا که او مالکیست که به امور من رسیدگی می کند یا نه لازم ندارد که من سفارش کنم خدا فرزند نازنین بنده مریض شده لطف کنید ملائکه الله ….. بفرستید آنهایی که شفاء بندگان به دست و به ا…. آنها صورت می گیرد این را ….. مگر او مالک نیست اگر رب تو اوست خب به این چیزهای تو هم آگاهی و اشراف دارد و از تو بهتر به خودت دلسوز است و به امورت آگاه است مشکل همین است در سیر تاریخ اندیشه اسلامی هم ما داریم عده ایی از مسلمانها عده ایی از عشایره بخش خاصی هستند اینها عده ایی از جبریون اینها معتقد بودند ….. اروپایی هم بعضی از ایگسیزتین سیالیست های اروپایی …. مثلاً کلماتی دارد که در همین رابطه ….. کلماتی دارد که می شود تطابق بدهیم بین عشایره برخی از اشارۀ مسلمان و ایگزیستین سیالیست های اروپایی ایشان می گویند خداوند بندگان را خلق کرد و بعد از خلقت امورشان را به خودشان واگذاشت دیگر در امور بنده دخلاتی نمی شود لذاست که سارت می گوید که انسان یک موجودیست پرتاب شده در یک خلع مطلق در یک با بی یاوری مطلق در یک آزادی انتخاب مطلق ماها نه اشایره اییم نه جز اشایره ایم نه جزء ….. نه جزء ایگزیستین سال… از طریق ساکس و .. غیره و ذالک هستیم اما عملاً این طوری هستیم یعنی این طوری خیال می کنیم که ما ها را خدا خلق کرده است و بعد جلوی کارهای ما متنوع ما به دست خودمان داده و این خود ما هستیم که اگر خواستیم خودمان را به عرش می رسانیم و اگر خواستیم به فرش ذلت می نشانیم این نوعی از عقیده اشایره است این طوری نیست حضرت نظر دارد وقتی می گوید الحمدالله فتح لنا من ابواب علم به ربوبیته این نظر دارد آخر علم …. بایستی نتیجۀ عملی داشته باشد نتیجۀ رشد و تکاملی داشته باشد که حضرت بیاید سواد قائل شود برای این کار رشد عملی و رشد تکاملی این علم به ربوبیت چیست راه رفتن از خویش همین قدر که ما به فکر خودمان به کار خودمان به مغازه خودمان به مدیریت خودمان بابا امسال هر کسی به یک چیزی بنده هم به پر حرفی خودم اتکاء داریم و این طوری فکر می کنیم که من اگر سخنرانی نکنم مردم هدایت نمی شوند بله اگر من به دکان نروم روزی برای من هوالت نمی شود اگر کارگاه را باز نکنم این ده نفر کارگر بیچاره از گرسنگی دهانشان به بویی می آید پس هرچه هست کار من است و دکان من است و و کار گرفتن عقل و هنر من است اگر همین میزان به خدا توکل داشته باشیم اعتماد داشته باشیم او را رب خویش مالکی که به امورمان رسیدگی می کند بدانیم و به همین میزان به او هم اعتماد داشته باشیم کار ما به این جایی که هست نمی کشد که اگر گفتم دکانها را ببندید یک زلزلۀ در دلها پدید می آید که مشابهش را نمی توانیم بنده همین چند روز قبل شکل ….. عرض می کنیم صلواتی هم بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) به دلایلی بحث مربوط به روانشناسی جوامع جنگ زده را مطرح می کردیم با یکی دو تا از دوستان ایشان نظرات خاصی داشت بنده نظرات خاصی داشتم و بعد با وجودی که ایشان استاد روانشناسی بود بعد ایشان پذیرفت گفت بله ما از روانشناسی رسمی اکادمیک ….. کردیم چیزهای پخته ایی نیست بایستی روانشناسی را از طریق مطالب دینی و …. تجربه گذاشت نظر بنده این بود که خب طبیعتاً … نظر شخص بنده نیست همه روانشناسان …. و دقیق این نظر را دارند که بعد از جنگ ها انواع بیماری ها بر مردم تحمیل می شود چه می دانم …. هست اینجا یا نیست یکی از موضوعاتی که ایشان خیلی رنج میبرد این که مردم هرات چرا این قدر فحاش اند بنده عرض کردم یک بیماری است این بیماری که بعد از جنگ های طولانی امثال این به وجود می آید در روسیه هم بود بعد از جنگ های متعددی که در روسیه صورت گرفت به خصوص جنگ دوم جهانی مردم فحاش شدند و این فحاشی نتیجه مستقیم نوعی بیماری روانی هست با این دوست ما که استاد روانشناسی است بحث بنده این بود که چرا مردم ما ترسو شدند این ترسی که فعلاً این مردم با استقامت نشکن …. پر روحیه را فرا گرفته شخص روانی است مثالی می گوییم ما ها که از افغانستان می خواستیم به ایران بیاییم ایران را می بینیم اغلب ما میر داود را هم ندیدیم شرایط اقتصادی ما خراب بود با ایران هم دوستی کاری و آشنایی و بازار بازاری و بازار فضایی ما نمیشناختیم امکان این که برای خود کار پیدا بکنیم نکنیم برای ما … نبود یعنی تصورش را نمی کردیم می گفتیم حالا می رویم … توکلت علی الله می رویم وقتی هم آمدیم با آن شرایط مشکل و سخت حاضر بودیم که هر چهار خانه وار پنج اتاقی چهار اتاقی زندگی می کند خب گشایش های رحمانی رسید و خدا گر ز غضب ببندد دری ز رحمت گشاید درهای متنوع دیگری وضع مالی خوب شده حالا می خواهیم …. قندهار گرفته یعنی چی او ملک تو هست هم می شناسی هم قوم داری هم خاله داری هم عمه داری هم کاکا داری این حرف چی اس پول هم داریم فعلاً یعنی این طوری نیست که مثل روزی که خانه ها را بمباران کرده بودنداین ترس چی است این ترس واقعی نیست ها افغانها این قدر بی شهامت نیستند این قدر ترس هم نیستند اینقدر مادی هم نیستند یک ترس روانی است اگر شخص بداند که من چرا می ترسم چرا این قدر که حاجی جان خودش می شود یک باره این که یخ را به روی آتش گداخته آهن گداخته بزنی وا بشود … مثل این که برگ برگ خزان زده با یک لگد از درخ می ریزد همۀ ترسهایش میریزد یک واقعیت است منتها به شرطی که آگاه بشود فقط به آگاهی نیاز دارد ترسش خود به خود فرو میریزد حتی برای بعضی ها ترس تبدیل می شود به یک نوع شجاعت و شهامت به هر حال یکی از علت ها این است که ما به

دسته‌ها
دعای اول شرح صحیفه سجادیه

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه نهم)

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه نهم)
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 15 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
صحیفه سجادیه جلد اول بخش نهم

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی الولا ان هدانا الله الحمد الله الذی یحسب العباده معرفته هم له الا ما ابائهم من مننهم متسادعه و اسبق علیهم من معنهم متحاربه متسرفو فی منه من نه فی یهمده یتوسله فی الرزقه و لم یشکرون و لو کانو فی الذلک لفرجو من حدود الانسانیت الا حد الزخیمیه و کانو کما وسط فی المؤطن کفاله انهم الا کلانعام بل هم تزلو سبیلا.

در ادامۀ گواه اول صحیفه پس از آنچه آمد حضرت سجاد (ع) یک مسئلۀ بسیار مهم تأمل انگیز عمیق و به عبارتی بی نظیر را مطرح می کند و ضمن حمدی که نسبت به حضرت حق ادا می نماید آنرا چنین بیان می کند ستایش خدای را سپاس پروردگاری را که اگر بواسطۀ بخشش های پی در پی اش و نعمت های گوناگون و دیدنی اش انسان را از معرفت حمد خویش از شناخت ستایش خویش منع می نمود این انسان بواسطۀ اطلاع به این نعمات و بخشش ها بخشش هایش را صرف می کرد و حمدش را به جای نمی آورد توطئه و گشایش روزی اش را استفاده می کرد اما شکر نعمت هایش را ادا نمی نمود بعد به دنبالش می فرماید و لو کانو کذلک و اگر انسانی یا جمعیتی انسانی چنین شوند یعنی نعمت حق را استفاده کنند و صرف کنند و حمد حق به جای نیاورند و بخشش های الهی را استفاده ببرند اما شکر آن بخشش ها را بجای نیاورند و لو کانو کذلک چیکار می شود لخرجو من حدوداً انسانیت الا حد البهیمیه حتماً محققاً یقیناً بدون انکار از حدود انسانی از حوزۀ آدمیت خارج شده و در چوکات حیوانیت قرار می گیرند و این همان وصفیست که خداوند علی و اعلی در کتابش فرموده است که این دستۀ از انسانها انهم الا کلانعام بل هم تزلو سبیلا اینان نیستند مگر حیوانات نه حیوانات هم نیستند بلکه پست تر از حیوانات هستند بحث این بخش از این دعای مبارکه یک بحث ریشه ئی است ریشه ئی به این واسطه هست که تهداب انسانیت را ذکر می کند و طرق رسیدن به انسانیت را هم بیان می کند در واقع جوهر وجودی انسان را تبارز می دهد و با همین جملۀ بسیار کوتاه اساس و تهداب انسانیت را می ریزد از دیدگاه دیگری این بحث یک بحث فراتاریخ است به این معنا که مربوط به یک دورۀ از زمان یا یک دورۀ از مکان یا یک محلی از مکان نیست اگر آدم باشد و آدمیت ظهور داشته باشد یقیناً در همین منوال خواهد بود و در همین هول و هوش و حوزۀ اوصاف خواهدد بود ولاغیر از این رو این بیان مربوط به تاریخ مملکتی یا جامعه ایی یا نسلی یا قومی یا سرزمینی نتواند شد چرا یا بایستی ما انسان داشته باشیم و تاریخ انسانی که انسان همین است که ایشان می فرماید و یا اگر انسان و تاریخ انسانی نداشتیم پس مطلب تمام است و موردی ندارد که ما بحثی داشته باشیم از سویی برای آنهایی که می خواهند در زندگی خط مشی انسانی داشته باشند و مهمتر از آن محک و معیاری برای خودشناسی داشته باشند محکی که هر وقت خواستند خود را به آن محک بزنند و هرگاه خواستند دیگری را به آن محک آزمایش کنند تا دریابند که آیا این موجودی که ظاهراً انسان نما است آیا آدم و انسان هم هست یا نیست ما بارها در رابطۀ با کلام ائمه ذکر کردیم که کلام امام یک منشور حق نمای چند جهته است و به قول عرب کلام الملوک ملوک الکمال کلام پادشاهان پادشاه سخنان است پادشاه کلام هاست و در واقع همین طور است کلام امام به یک جملۀ بسیار کوتاه یک معیار بسیار عمیق را به دست می دهد می خواهیم بدانیم که ما آدم هستیم یا نیستیم بله خب کسی که می خواهد ببیند آیا با این معیاری که امام به دست می دهد منطبق است یا نه اگر منطبق بود آدم است و الا بایستی برگردد به آدمیت اصل از یک نظر بر می گردد به شناخت نعمت که نعمت چیست چون اینجا حضرت می فرماید الحمدالله الذی لو حبث ان عبادیهی معرفت حمدهی علی ما عدلاهم من الحم المتتابع و اسبق علیهم من نعمه المتظاهره این نعمت و منت چیست که حضرت دعا می کند عده ایی از ماها می گوییم که نعمت ثروت است و وقتی خداوند به ما ثروتی داد و از ثروت خداداده بهره مند شدیم و به خود آمدیم که این ثروت را من قبلاً نداشتم و الان دارم یک باری هم می گوییم خدایا تو را شکر می کنیم بواسطۀ این که به ما ثروت دادی اغلب افراد جوامعی که زندگی ثروتمندانه را تجربه نکرده اند وقتی از اینها بپرسی بهترین نعمت چیست ممکن بگوید ثروت است حالا شاید به زبان یا به تعارفات زبانی چیز دیگری مطرح کند اما رسم حیاتیش جهت گیری های زندگانیش این را ثابت میکند بهترین نعمت نزد او ثروت است این را کی انسان میفهمد زمانی می فهمد که ایشان را غافلگیر کند به طور مثال وقت نماز شراب می رسد همزمان با فرا رسیدن وقت نماز وقت تجارت و منعفت هم فرا می رسد انسان می بیند اگر متوجه شد که نه دست از تجارت برداشت و به نماز رویی کرد مشتری را رها کرد و به سوی مسجد دوید خب متوجه می شود که نه راستی راستی ثروت را نعمت اصلی نمی داند ولی اگر

دسته‌ها
دعای اول شرح صحیفه سجادیه

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه هشتم)

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه هشتم)
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 8 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
 

…. به طرف ما حرکت می کند اگر گفتیم برو به طرفی که اشاره کردیم به حرکت در می آید بیان ما علامت ما که آوازی است مخصوص برای او دارای یک مفهوم و معنایی هست که این مفهوم نه طول دارد نه عرض دارد بلکه در کشش زمان قرار گرفته فقط یک بُعد دارد بُعد زمانی دارد برای شخص وقتی که می گوییم فلانی ببین تا فلان کس این منتظر است که ما دنبالة مطلب را بگوییم اگر گفتیم چه می کند می داند که چی می گوید و اگر گفتیم چه می گوید باز هم می داند چه می بیند باز هم متوجه می شود در علامت های بیانی که زبان از زبان استفاده می کنیم معمولاً علامۀ ما یا علامت ما یک بُعد که بُعد زمانی و کشش زمانی هست بیشتر نداریم همین اندازه از همین رو هم هست که این علامت ها به هر مملکتی تغییر می کند با هر لهجه ای تغییر می کند با هر لفظی تغییر می کند اگر ما به یک انگلیسی که زبان فارسی اصلاً بلد نیست بگوییم بیا یا برو او شاید نهایتاً شانه اش را تکان بدهد که چی بالاخره چیکار کنم بروم با اشاره شاید با ما صحبت کند و بیاد یا اگر به یک فارسی زبانی که اصلاً انگلیسی نفهمیده بگوییم بیا با زبان انگلیسی بگوییم بیا این هم نمی فهمد چرا چون این آواهبسته به قراردادهایی هست از دهان یک سلسله آواها صداها بیرون می شود اگر شخص با این قراردادها آشنا بود درک مطلب می کند و اگر نبود نمی کند این عرایض را برای این می گوییم که بعدها متوجه می شویم که تنها خود کلام خود آواز خود بیا برو اینها معانی را انتقال می دهد اینها کالبداند اینها جسم اند برای او معنایی که در خود نهفته دارند اینها گونی هستند برای آن چیزی که در خود جای داده اند اینها ظرف هستند برای مربوطی که در خود قرار داده اند گاه هم علامت ها دو بعدی می شود سر خیابان می رویم می بینیم یک تابلویی گذاشته اند نوشته است رویش ایست خب تنها کسی می ایستد که باز با این علامت دو بعدی که طول و عرض دارد با خط فلان دو سانتی یا چهارسانتی نوشته شده آشنا باشد اگر آشنا نباشد انگلیسی باشد این نمی فهمد که این یعنی ایست خب اگر باز علامت بزند که مثلاً نروید یا علامت قرمز بزند او هم می فهمیم چون علامت بین المللی هست ولی با زبان فارسی که آشنا نبود این هم نمی داند گاه هم علامت ها سه بعدی هستند دو تا سه تا سنگ را جلو جاده می گذارند یا دو تا سه تا میله آهنی و چوب را می کارند آنجا که رسیدیم دیگر ما می دانیم که اینجا رفتن ممنوع هست مرگ هر سه این گونه مسائل را در خود دارد حال برای عده ای عده زیادی حداقل برای عده زیادی از ماها جنبه سوم را دارد به این معنا که ما وقتی دوستی داریم عزیزی داریم درخانه است نزد ما هست به ما خبر می آورند که این عزیز و این دوست ما منتظریم که بشنویم چی داماد شد رئیس جمهور شد معلم شد به آب افتاد بعد می گویند مرد با این کلمه از طریق علامت های یک بعدی با یک مفهوم آشنا می شویم ولی خود مفهوم ذات مفهوم هنوز برای ما آنطوری که باید و شاید آشکار نیست تا این که او باز می بینیم از علامت های دوبعدی کارتی برای ما می آورند و علامت سه بعدی اش این است که جنازه را می سپرند به ما که بفرمایید این را ببرید به قبرستان فلان دفن کنید عملاً ذهن ما با مرگ از طروق علامت های مختلف آشنا می شود ولی ما با خود مرگ آشنایی نداریم چه کار شد ما در ظاهر با علامت ها آشنایی داریم و در موارد متعددی چون این مسئله عمومی و طبیعی هست و ناچار از پذیرش هست ما زمینه را به گونه خاصی که فعلاً جای بحثش نیست با از دست دادن عزیزان اینها را درک می کنیم عزیزی داشتیم فعلاً می بینیم نداریم بیشتر از این درک نمی کنیم علتش هم اینست که ما نیامدیم بنشینیم با خود خلوت کنیم و اگر نتوانستیم با آنی که با خود خلوت کرده است بنشینیم و بپرسیم این چگونه است به قول حافظ از کجا آمده ام آمدن بنده چه بود آخر این روزی نبود ما جوان بودیم و شور و نشاطی داشتیم 7.05 و حالی داشتیم و رفتیم این طرف دیدیم و آن طرف دیدیم به قول بعضی ها بهانه گیری کردیم و بشقاب را به در زدیم و در را به بشقاب زدیم بعد مادر و پدر فهمیدند که دیگر نمی شود این جوان شده این 7.27 بالاخره برای ما همسری انتخاب کردند بعد از مدتی دیدیم که باز بابا شدیم …. آقا زاده شانزده شانزده هفده بیست شد مرد اینجا دیگر می زنیم به سر و کله خود جلوتر از آن باید و باید و شایسته است و لازم است که بیندیشیم ما چه بودم خودم برای باباها از کجا آمدیم پسر بابا شدیم بابا کجا رفت ما کجا می رویم این چه خبر است اینجا هی می آید هی می رود هی می آید هی می رود اصلاً کجا می روند اینها معلوم نیست از کجا می آیند معلوم نیست این زمین به این محدودی این همه انسان آمده این همه انسان هم از این تغذیه کرده و برده این همه انسان هم رفته کجا رفتند اینها از کجا آمدند این همه انسان خوب بودن بد بودن زیبا بودن زشت بودن سیاه بودن کور بودن سفید بودن 9.01 اینها از کجا آمدند در واقع اگر یک تشبیهی بکنیم گاهی ما متوجه شدیم که یقیناً متوجه شدند دوستان با این مثالی که بنده عرض می کنم تلویزیون نگاه می کنیم می بینیم که به خط مخصوصی همینطور نا منظم غیر خط ما غیر خط انگلیس یک چیزهایی شنگولتری به روی تلویزیون بیفتد از همدیگر می پرسیم این باز چه خطی هست چه زبانی هست این را نمی فهمیم چون بنگالی هم همان نوع نزدیک به چینی هست و ژاپنی هست یکی می گوید نه آقا این ژاپنی است خط ژاپنی است ها خط ژاپنی است خاطر ما که جمع می شود که ما فهمیدیم تو چی فهمیدی ما فهمیدیم که این خط ژاپنی حالا او چه نوشته نفهمیدیم او آقا هم نمی فهمد که چه نوشته است تنها می دانیم که این خط ژاپنی است چون خط ژاپنی هر علامتی یک جمله هست مثل زبان ما نیست هر علامتی یک جمله کامل بعضی علامت ها بعضی جمله ها دو علامت بعضی جمله ها بیشتر جمله های 10.30 بیشتر نیست در حالیکه در زبان ما هر جمله از سه چهار کلمه تشکیل شده از سه چهار …. تشکیل شده اینجا نه می گویند فلانی مرد ها مرد بله انا لله و انا الیه راجعون می گویند چیکار شد یعنی 10:52 خب این را که من هم می فهمیدم که این خط ژاپنی است که به خانۀ خود دیگر نیست اصلاً مرد یعنی چیکار شد مشکلۀ اصلی همین است چون در همین مورد و در همین زمینه ما گیر هستیم و دقت شایسته ایی درک درستی از زمینه نداریم مسائل بعدی که مترتب بر این زمینه هست بر ما سخت گران سنگین … به حدی سنگین هست که همۀ سرمایه های وجودی ما را می مالد و خراب می کند و از بین می برد در حالی که مرگ نوعی تکامل است تکامل محسوسی هم هست اینطوری نیست ما چون نیاندیشیم فکر نکردیم خیال می کنیم که مرگ نوعی تفاسق است مرگ نوعی لذت است در حالیکه ما ها خیال می کنیم مرگ نوعی رنج است مصیبت است نه خیر همچین چیزی نیست دقت کنید در طبیعت در هستی در اشیاء بهار می شود گلی داریم گل رزی صد برگی نمی دانم گلابی داریم اینها برگ ها به صورت 12:42 و جوانه هست و غنچه هم همچنین غنچه را می بینیم همچین یک چیز سر بسته ایی از چهار دور و بر بسته آیا تا غنچه از غنچگی نمیرد گل با آن زیبایی تجلی می کند کی ما گل داریم وقتی که غنچه نداشته باشیم تا غنچه داریم گل نداریم امکان ندارد اگر غنچه به همان حال بماند ما گل داشته باشیم آیا غنچه بیاید هی زاری کند بچسبد به درخت درخت جان کاری نکن که من بمیرم کاری نکن که من پرپر بشوم مثل اینکه ما چسبیدیم به زمین به آسمان به ننه به بابا به غذا و به دارو کاری نکن که من از اینجا بروم آنی که میبیند می بیند با هیچ کس حدیث نگفتن نگفته ام در گوش خویش گفته ام و من نگفتم زآن نور بی زوال که در پردۀ دل است با آفتاب این هم روشن نگفته ام خوب دقت کنید گلها به خنده حلقه گریبان دریده اند این نمی داند که این غنچه ایی بوده و غنچه مرده و گل شده غنچه می گوید عاشق است منتظر بی سر و پایی هست که از التهاب عشق سینه خود را پاره کرده خب بعد این که دیدی دارد دیدیش وسیع تر و عمیق تر است و بی لیاقتی عاشق را که غنچه و گل باشد در برابر معشوق نگاه می کند برای تبرعه خود برای تبرعۀ وجود خود و بیان خود و ارائۀ علامت های خود می گوید گلها به خنده هرزه گریبان دریده اند این بیخود این کار را کرده من حرفی از لب تو به گلشن نگفته ام یعنی باور کن من از لب زیبای تو از کشش و جذابیت لب زیبای تو حکایتی به گلشن نگفته ام که آنها از شنیدن حکایت و زیبایی لب های تو سینه چاک کرده باشند من نگفتم حالا هر کس گفته گفته غوره اگر نمیرد ما و شما انگور نخواهیم داشت 15:50 همین طور …. در نتیجه می توانیم این معنا را به صورت درستی درک کنیم و به یقین ببینیم جسم هم همان طور است نطفه در نطفه بودن خودش کامل است همه چیز را دارد تغذیه هم می کند بهترین آرامگاه بهترین قصر را هم دارد چون قصرش هم مثل قصرهایی که شاهان ما دارند مرده نیست قصرش هم زنده است یعنی برای دقت کنید خوب دقت کنید برای انسان زنده برای آنی که به حیات طیبه رسیده است زیستن در جایگاهی مرده خجلت بار است و ماها نه به حیات طیبه رسیده ایم چون به حیات انسانی و معقول و متعارف هم نرسیدیم قصرهایی که داریم از خشت و سنگ است و همه را هم ما دید ما با بینش ما متوجه همان دید مرگ پرستانه و زندگی ستیزانه است لذا ما همه را مرده می بینیم و مرده هم هستیم چون خود ما … نطفه در نطفگی یک چیز کامل است و بهترین قصر را هم دارد چون قصرش زنده است قصرش هم مثل خودش غذا می خورد تنفس می کند اکسیجن می گیرد حرکت دارد تکامل دارد درد را احساس می کند استراحت می کند ولی حاضر نیست که در آن قصر زنده با آن حالات بماند لذا با شوق و با ذوق در مرحله ایی که آن درک برایش دست می دهد خودش را به بیرون با شوق پرتاب می کند بعضی از شهداء را شنیدید که و حتی بعضی از مؤمنین در لحظۀ قبض روح چنان به وجد می آمدند که حالت التهاب برایشان دست می داد منقلب می شوند از بس این دیدش که دارد به کجا می رود این به کجا بوده به چه بدبختی هایی بوده و همین طور جسم تا نمیرد جوان نمی شود و جوان تا نمیرد پخته نمی شود منتها هر نفس نو می شود دنیا و ما تو از آن روزی که در هست آمدی آتشین یافات یا 19:6 بودی گر بدان حالت تو را بودی بقا کی رسیدی مر تو را این ارتقاء از مبدل هستی اول نما هستی دیگر به جای او نشان این بقاها از فناها یافتی از فنا پس رو چرا برتافتی زآن فناها چه زیان بوده است که تا بر بقا چوسبیده ای ای بینوا بچه را به مدرسه می گذاریم خب نمی خواهی برود اگر بیسوادی در او نمیرد او آدم سواد داری نمی شود ارتقا نمی کند رشد نمی کند بلند نمی شود از فنا این بقاها از فناها یافتی از فنا پس او چرا برتافتی زآن فناها چه زیان بوده است که تا بر بقا چوسبیده ایی یعنی چسبیده ایی ای بی نوا چون درون از اولینت بهتر است از فناجویی و مبدل مبدل را بر است صدهزاران حشر دیدی ای عمو تا کنون هر لحظه از بطن وجوح ما در سلسله عرایض خومان بارها این را عرض کردیم که هر سلول بدن حدوداً هفت سال زندگی می کند سلولهای بدن ما هر هفت سال یک بار عوض می شود به ترتیب کسی که پنجاه سال عمر کرده چند بار بدنش را دفن کرده هفت دفعه ما هفت دفعه از کسانی که پنجاه سال عمر کرده بدن ما را دفن کردیم منتها گاهی به زیر کیسۀ حمام گاهی به سر پارک گاهی کنار بازار گاهی کنار کوچه ریزه ریزه اینها را دفن کردیم انداختیم هیچ کس هم ناراحت نشدیم رفتیم حمام کیسه را برداشتیم قسمتی را انداختیم بیرون بعدش هم آمدیم یک چای سیاه قند پهلوییم هم نوش جان کردیم گفتیم عجب حمامی چسبید واقعاً خیلی هم کثیف شده بودم شوخ از خویش باز کردم با چایی یا به قول 21:47 خب شما که خود را دفن کردی آخر خود را دفن کردی به آب دادی …. هزاران حشر دیدی ای علی تا کنون هر لحظه از بطن وجود از جمادی بی خبر سوی نما و از نما سوی حیات و ابطلا باز سوی عقل و تلمیزان حشر باز سوی خارج این پنج و شش هی می رود انسان سیبی می خوریم برای چی هست 22:26 نان هم می خوریم همان طور …. شیر است بعد اینها که می بینیم وقتی به بدن رسید از اینها سلول های زنده تغذیه می کند و تشکیل می شود وقتی اینها را به کار انداختیم می بینیم عقل می شود آن سیب زردآلو موز عقل می شود اگر هوشیارتر بودیم عاقلتر بودیم اینها را به کار انداختیم دیدیم نماز می شود اینها سبحان ربی الاعلی و بحمده می شود اینها الحمدالله کما هو اهل می شود همین می رویم که می خوانیم … این بنده دو تا خرما خورده خدا می گوید الحمدالله کما هو اهل چند عمر می کند خدا میگوید برو برو برو که تو نمی توانی بنویسی من خودم می نویسم به هر حال مرگ پختگی هست هر پخته ایی چند بار می می رد تا به پختگی می رسد یک شاگرد خیاطی را نگاه کنیم اول تنها کاری که می کند برایش می گویند آقا اول دکمه ها را جمع کن این دکمه ها را اگر هنوز یاد داشته باشی این دکمه ها را بدوز جا دکمه گی بزن بد آهسته آهسته از این حالت این حالت را پشت سر می گذارد و از این خامی می میرد تا برایش راسته دوزی یاد می دهند خب بخیه های راست را می گویند بدوز از راست دوزی می میرد تا یک مقدار چیزهایی که کمی سخت تر است برایش یاد می دهند و از آن میمرد تا می رسد به آنجایی که استاد می شود پخته می شود و این مربوط به او نیست علی همین طور است عرض کردم غنچه هم همین طور است گل هم همین طور گیاه هم همین طور 24:50 در قرآن هم هست انا خلقناکم من نطفت بعد نطفه علقه می شود و بعد علقه ندقه می شود و ندقه عظام می گیرد یعنی استخوان می گیرد و تکون اعظام لحما و بعد استخوان پوشیده می شود اگر نطفه هم آنجا بماند و علقه هم بماند یا ندقه بماند به جایی نمی رسد صورت هم همین طور است روح هم همین طور است آن همۀ روح ها که مراحل عالیه را طی کرده نمی توانند اول حالت هیولایی دارند در مرحلۀ روحی قرار دارد منتها 25:32 است اما به آن درجات کمال نرسیده همان طوری که ایمان ماها هر کدام به یک پایه ایی است علم ما ها هر کدام به یک پایه ایی هست عقل انسان ها هر کدام به یک پایه ای هست باطن انسانها هم هر کدام به یک پایه ایی است از عبادت نی توان الله شد از عبادت نی یعنی نمی توان الله شد اما می توان موسی کلیم الله شد تفاوت در رابطه با موسی هم می رسد برای ما پیامبر اولوالعظم است به تعبیری از بزرگان حضرت موسی که حتی فکر می کنم حدیث از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام است دارای آشنایی به چهار اسم از اسماء اعظم الهی است حضرت نسیم همچنین ولی وقتی نوبت به پیامبر ما صلوات الله و السلام علیه (اللهم صل علی محمد و آل محمد) حضرت می فرماید برادرم موسی را چشم راست نابینا بود یا بینا بود و برادرم عیسی را چشم چپ بینا بود و مرا هر دو چشم بینا هست خب این معانیی هست بحث هایی دارد از او لحاظ صورت از بی صورتی آمد بیرون باز شد انا الیه راجعون پس تو را هر لحظه مرگ رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتی هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جویی نو نو می رسد …. در جسد وقتی ما در کنار جوی آب ایستاده هستیم بخصوص اگر مهتاب هم باشد و هوایش پاک باشد عکس مهتاب را به داخل آب می بینیم ما مهتاب را می بینیم یا ستاره ها را می بینیم یا عکس یک گل را داخل آب می بینیم آیا در کدام آب آب پاک که نه او در حال گذر است هر لحظه او ماه نیست که ما عکس را در داخل آن می بینیم در خود ماه هم هر لحظه و هر آن ما در خرق جدید هستیم هر آن در خرق جدید هستیم روح و روان ما هر لحظه نو می شود همان طوری که آب در جوی هر لحظه نو می شود و ما خیال …. ما فکر می کنیم که این همان آب قدیمی هست عکس مهتاب هم همان جا افتاده است نه خیر این آب هر لحظه نو می شود آب جویی نه آب حوض او همچون جویی نولان می رسد مستمری می نماید در جسد مثال دیگری شاخ آتش چون بجنبانی به ساز در نظر آتش در آید بر فراز یک شاخه ایی را بگیرید سرش را آتش بکنید این را تند از این طرف به آن طرف بکنید یک بچه ایی را صدا کنید بگویید چی هست می گوید یک خط آتشی که به طول همین حرکت دست ما 29:7 چوب یا اگر یک آتش گردان را تند و به سرعت دور بدهیم یک دایره ایی از آتش درحالی که نیست آن طوری به هر حال خود مرگ برای ما از چیزهایی هست که ما با آن بیگانه ایم و چون بیگانه هستیم در همین رابطه مسئله دیگری که سر کله پیدا می کنیم ادعاهای نادرست ما از فهم مرگ است و …. مرگی می کنیم می گوییم فلانی مرد چطوری می فهمیم می فهمیم که فلانی مرد خب خودت هم می میری بله من هم میمیرم بابا جان تو داری ادعا می کنی نمیفهمی نه می فهمم چطور نمی فهمم خیلی هم سر و صدا راه می اندازد این ادعای دروغین یا نادروغ کی عملاً ثابت می شود وقتی که بین دو تا موضوع از اعمال خود این آقا مقایسه کنیم این آقا را لحظه ای که شب جمعه میخواهد برود مثلاً به 30:25 به آن جاهای دیگر طرقبه مشاهده می کنیم که پیکنیک را برداشته فرش را برداشته پتویی برداشته نان هم برداشته اگر نان برنداشته پول برداشته که گوسفندی بخرند و کباب کنند سرش را ببرند کجا می روی …. خب کی می آیی پس فردا خب آن ها را برای چی می بری خب لازم است آنجا هست که آدم باید برایش بگوید ای احمق 31:03 آدم را از سرمای دمهری نجات بده نه کولری لازم داری که تو را گرمای جهنم نجات بدهد نه پولی لازم داری که آنجا چیزی بخری اطاقی باید بگیری با چی می گیری وقتی رفتی به عالم آخرت با چی اطاقی می گیری چی داری که امسال می خواهی ببری به آنجا اینجا متوجه می شود انسان که واقعاً ما در اشتباه هستیم آنچه در این رابطه قابل دقت است این که آنچه از جنس زمین و زمینی هست آنجا چلش ندارد شما پولهای بی پشتوانۀ افغانستان را بگذارید بروید به فرانسه قال و مقال خود شش هزار تومانی بزنید هزار روپه گی که به یک دانه تخم مرغ زندگی می کند شاید خیرات بدهد به او برو بابا تو دیوانه ایی عقل تو نمی کشد ارزش ندارد ….. خیرات بکنیم چیزی که به آنجا می بریم بایستی از جنس آنجا باشد … می بریم حواله می بریم چک می بریم سفته می بریم اسکناس می بریم هر چی می بریم از جنس آنجا باشد این را از کجا پیدا کنیم مسئله ایی است آنی که به ما گفته تو را به آنجا می بریم خودش گفته به آنجا چگونه چک و سفته و پول و اسکناسی قابل معامله است آنجا دل شکسته می خرند آنجا ایمانی وارسته می خرند آنجا اخلاصی بیبدلی می خرند آنجا توکلی بی نظیر می خرند آنجا رضایی بی بدیل می خرند از این است که وقتی انسانهایی از این دست به محشر وارد می شوند و به بهشت نزدیک می شوند فرشته گانی که ملحدانه منتظر اینها هستند بیقرار دیدار اینها هستند اینها درها را باز می کنند و به اینها سلام می گویند ما و شما می خواهیم برویم به وش برویم به آنجا می دانیم چی لازم هست پتو لازم است دیگ لازم است فرش لازم است و آنی که می داند که به کجا می رود و ادعای فهمش را دارد خب کو وسایلی که برداشتی داد و توشۀ راهت چیست چی برداشتی می خواهی به این مسافرت بروی و این خودش نشاندهندۀ این واقعیت است که ما در این رابطه اشتباه می کنیم و خود را فریب می دهیم هیچ کس را هم فریب نمی دهیم به هر حال در این سفر و در این حالی که ما داریم سرمایه های وجودی ما چه هست همین است هست که حضرت می فرماید ثم … و فی الحیات اجلاً موقوفا و …. عمداً مفقودا یتفکر و علیه ایمان عمقهی سرمایۀ ما گامهای عمر ماست و یرقهو بانواع دهره هی و این عمر را برای ما برای چی داده اند برای ما سرمایه ایی داده اند یک چیزی داده اند که به هر مسئله ایی و به هر چیزی قابل تبدیل شدن است یعنی یک کیمیایی به دست ما داده اند که بخواهی طلایش کنی طلا می شود بخواهی نقره اش کنی نقره می شود بخواهی فرش ابریشمی اش بسازی فرش ابریشمی می شود بخواهی پلاس پشمینش بسازی پلاس پشمین می شود بخواهی عقل محض مجردش بسازی عقل محض مجرد می شود بخواهی ایمانش بسازی ایمان می شود بخواهی اخلاص و توکلش بسازی اخلاص و توکل می شود از این هم هست فعلا ببینیم ما عمر را در چه راهی صرف می کنیم همان می شود این … همان می شود بچه را به کجا می فرستی چه بهش یاد می دهی بیشترینۀ عمر عزیزترین عزیز خودمان را که پارۀ دل ما هست و نور دیدۀ ما هست بیشترین فرصت عمرش را به چی بدل می کنی 37:09 پدر پول است برادر پول است آخرت پول است خدا پول است پیغمبر پول است ایمان پول است همه چیز پول است چیزی که به درد تو می خورد پول است اگر ماندی هیچ کس دست تو را نمی گیرد …. تنها اینها را خدا می داه… ما می گوییم که بچه را دوست داریم والله دروغ می گوییم نمی فهمیم ما می گوییم که فرزندمان پارۀ دل ما هست دروغ می گوییم چرا دروغ نگو پارۀ دلش را کسی به آتش می سپارد او پارۀ دلت اگر هست حفظ کن به دست حقش در آغوش فرشتگان مقرب خدایش بسپار نه این که زیر لگدهای یک عده حریص تنار پست بازاری خوردش کنی حقیرش کنی کی دوست دارد فرزندش را کی دوست دارد آنی که به آغوش فرشتگان الهی می سپارد یا در زیر پای چون پستان خبیث مسخ شدۀ بوزینه صفتی که همه چیز دارند غیر از آدمیت عمر چیزی که خدا می دهد خدایی است به هر چیز قابل تبدیل است اگر دنبال پول افتادیم پول عمر ما به پول تبدیل می شود اگر دنبال هنر افتادیم عمر ما به هنر تبدیل می شود اگر دنبال شهوت افتادیم عمر ما به شهوت تبدیل می شود اگر دنبال لذت افتادیم روح ما به لذت تبدیل می شود اگر دنبال شهرت افتادیم به شهرت و اگر به ریاست طلبی به ریاست طلبی مگر محمود غزنوی یک چوپانی نبود مگر …. صفاک عیار معمولی نبود مگر احمد ابن نصر سامانی خر کاری نبود چندتا پادشاه برای شما ذکر کنم یا بروید تاریخ مملکت خودمان را که همین چندتا احمد ابن نصر سامانی را گفتند که تو مرد خر بنده ایی بودی به امیری چون خراسان چطور رسیدی طوری که و….. چون در بادغیس بادغیس گفت در بادغیز روزی دیوان حنزله بادغیسی می خوانند … که مهتری گر به کام شیر برفت شب خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و منت و جاه یا چون مردان مرد رویا روی خران را بفروختم و اسب خریدم و چون به خط روح رسیدم 40:47 بر من …. شدند و چون به خاک اندر شدم این دیگر … بعد هم آمدم آمدم آمدم عمر است کی داده آنی که داده اگر همچین چیزی نمی داد بر او … می کردند اول خود بنده انسجاد می کردم تو چگونه خدایی هستی که به من چیزی دادی که به یک جا می چلد به یک جا نمی چلد به یک جا رواج دارد و به یک جا ندارد به یک چیز 41.15 می شود به یک چیز نمی شود ….. که به هر چی خواستند خودشان تبدیل کنند احمد بن نصر سامانی مرتیکه خرکاری به پاشاهی تبدیل می کند محمود سبکتگین که چوپانی هست به سلطنت محمودیانش تبدیل می کنند آیت الله جوهری به عقل و به منطق و به حکمت و فلسفه تبدیل می کند ما هم به لدن لجن ……. تبدیل می کنیم حال ببینید 42.02 حال ببینید این پاره های جگر …. این جوهر ………… ….. راست می گوییم که ما داریم به طرف یا مرگ را می شناسیم و می فهمیم که به کجا می رویم همه دروغ است همه ادعا است عمر را دادند تا ما و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون این سرمایه را به عبادت تبدیل کنید در آیه دیگری خداوند می فرماید که امانت را به اهلش بسپارید ان تعد الامانات الی اهلها چشم ما امانت است دست ما امانت است سر ما امانت است روح ما امانت است عمر ما امانت است به کی بسپاریم به سیاست مدارانی که نه آبرو دارند نه شرف نه مقام دنیایی نه مقام عقبایی دارند به مدعیان عدالت و آزدی که خودشان همچون خر در گل هست به هواهای نفسانی فرو رفته اند 43.58 دست و پا می زنند و وقیحانه ادعا می کنند به ثروت اندوزان موش صفتی که چندین صد برابر نیاز خویش حریصانه به فکر جمع کردن زر و سیم اند یا نه به تکبیر و …. و تسبیح و عبادت اند به استغفار صبحگانه به گریه های شبانه کدام یکی کدام یکی بهتر است آخر آنهایی که نکردند به کجا رسیدند یک نکته ای به شکل پرانتز در همین رابطه می گوییم یک نقدی می کنیم ارتباط به …. یا بحث عمومی نیست ما در انقلاب قرار گرفتیم خیلی ها خیلی کاره ها معرفی شده بودند آقا بودند سرور بودند …. یک هفته وقت شان گرفته می شد به کجا رسیدند این نکته ای که عرض کردم به شکل پرانتز این است که امروز همین امروز همین یک ماه دو ماه عده زیادی از ماها از شرایط داخل مملکت رنج می برند چنان رنج می برد که مثل اینکه دیگر وا قعاً چی عرض کنم از این حالت بدتری وجود ندارد به خصوص بعضی از کسانی که ….. ما فلان بیسواد چیکار کرد و فلان بی خرد چی کار کرد این نکته را می خواهیم فقط عاجزانه و برادرانه مخلصانه به همه عزیزان بگویم شما اگر می بینید که فلان بی سواد در آنجا چیکار می کند والله من آیت الله را دیدم که می دید و می شنید که جنازه های شهدا بدون نماز جنازه روی 46.40 نه اینکه خودش نمی رفت ….. به شاگردان توصیه نمی کرد …………. آن بی سواد چی بگوییم بی خردی که هیچ مدرسه ای ندیده و هیچ آیه را حفظ ندارد و با هیچ حدیثی آشنا نیست اگر گوش شخص را به 47.14 عیبی ندارد او آیت الله چیست این حجت الاسلام چیست روشن فکرهای زیادی دیدیم و می شناسیم که ادعاهای عجیب و قریبی داشتند وقتی مسئله امانت انقلاب رسید امانت را دو دستی خودشان رفتند دزدها بی خردها قماربازها لاتی ها را پیدا کردند … انقلاب را به دستش سپردند کدام یکی بدتر است 47.53 چهار تا بچه بی عقل است جاهل است بی سواد است در افغانستان …. چیکار کردند آیت الله های ما چیکار کردند روشن فکرهای ما کاری کردند که روی تاریخ را سیاه کردند او مرتیکه بی سواد هیچ کاری نکرد ….. من آیت الله هایی را می شناسم که خواستند بر مردم ما بی سوادها رهبر بسازند ….. کی خلافت کرده غلام یحیی سیاوشان 48.35 عقلش نمی کشد …. قم یا نجف یا اصفهان یا شیراز یا مشهد درس خوانده تویی که در اینجا درس خواندی چیکار کردی دروغگو تو که می گویی من معاد را می شناسم خدا را می شناسم ….. را هم می شناسم بی سواد برای ما رهبر می تراشی اینطوری نیست جوش بی خود نزن ….. اگر مسائلی از آنجا می شنوید این مسائل را درک کنید ببینیم ما چیکار کردیم من روشن فکر چکار کرد قوم حجت الاسلام چیکار کرد بعد توقع ما از آن یحیی سیاوشان 49.27 دروغ می گوییم نه ما دنیا را شناخته ایم نه آخرت را و لا …. نسیبک من الدنیا یعنی چی از هزارتا از حجت الاسلام بپرسید می گوید بله …. دنیایی هم خودت را بی نصیب نکن مگر من از دنیا بهره ای دارم که من خودم را بی نصیب نکنم خداوند به عزت و جلالش قسم خورده که اگر همه دنیا به اندازه یک بال مگس به نزد من ارزش می داشت به یکی از مشرکین نمی دادم 50.12 معنایش اینست حال که اینجا آمدی بهره تو از دنیا عمر توست این عمر را که به هر چیزی قابل تبدیل است به چیزهای بی ارزش تبدیل نکن به عبادت تبدیلش کن به گریه سحری ناله های نیمه شبی تبدیلش کن خیلی از سیاستمدارها آمدند و رفتند خیلی سوادمندها آمدند و رفتند تو خودت را خراب این و آن نکن به هر حال الدنیا مزرعة الآخرة و دنباله حرف مولا هم که می فرماید …. الذین یساء بما … لیجزی الذین احکم بالزهد عدنا من …. این ماییم که عمرمان را به چیزی ناچیز تبدیل می کنیم و در قیامت هم همان چیز را می بینیم آنچه در بهشت است نتیجه اعمال خودمان هست آنچه هم در جهنم است نتیجه کردار خودمان است این را شما خودتان شنیدید خیلی هم آیه و حدیث و اینها در رابطه اش شنیدید در واقع بهشت و جهنم عکس اعمال خود افراد هست پس وقتی اینطور هست هر کسی 52.03 عاقبت کار …. نامرد اندر وی نگه هفت لایق شاه را آنگه … انا لله و انا الیه راجعون ما به جایی می رویم میزان را عدل را برپا می کنند و خداوند از ما ….. این بدن ما که ما چسبیده ایم به این که این را تب نگیرد میکروب نزند و بالاخره هرگز حاظر نیستیم که این بدن نازنین زیر خاک برود این نامه است این نامه است ما می خواهیم به نزد شاه نامه ای بفرستیم بایستی ببینیم که آنچه در این نامه نوشته شده است لایق دربار سلطان را دارد یا ندارد چطور وقتی پیش دادگاه می رویم دادگستری خود ما از آنچه نوشته ایم ببریم پیش عریضه نویس که آقای عریضه نویس اینها را شما تصحیح کنید چون ما با ارقام و انشاء … آشنایی نداریم ما می خواهیم که مقابل رب الاباب برویم با همین کالبد باید برویم یا نه فکر یک کالبد زیباتری را بکنیم با همین نامه سیاه سر و پا شکسته ای که با بی عقلی و بی خردی با بسیار عجله و شتاب و بی حوصلگی نوشته ایم برویم یا نه به گونه ای برویم که شایسته بارگاه 54.04 اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه ای رو نامه را بگشا بخوان ….. گوشه ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خور شاهان گر نباشد در خور آنرا پاره کن گر نباشد درخور آن را پاره کن نامه ای دیگر نویس و چاره کن لیک فسخ نامۀ تن بد مدان ورنه هر کس سر دل دیدی عیان نامه بگشادن چو دشوار است و سخت کار مردان است …. از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا …. گر فسویی یاد داری از …. کو لب و دندان عیسی ای 55.31 کشتی سازی به ….. کو یکی … همچو نوح بت شکستی گر گرم بت شکستی گرم ابراهیم وار او بت الله فدا کردن بیا گر ….. تیغ چوبین را مکن تو ذوالفقار و همه گرد همین محور می گردد که ما ادعای بیجا نباید بکنیم و اگر در رابطۀ با مرگ کسی را سر سوزنی خردی را باشد آنکه بنده به عنوان عرایض …… تقدیم کردم یقیناً برای همه کافی خواهد بود پروردگارا ما را بیامرز بار الها نور معارف الهی را بر دلهای ما بتابان شمۀ از …. این که سخنان بزرگ ائمه را برای ما بباوران و علی ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه مع الصلوات (اللهم صل علی محمد و آل محمد)

دسته‌ها
دعای اول

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه هفتم)

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه هفتم)
برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 14 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
صحیفۀ سجادیه بخش هفتم

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین الحمد الله اول الا اولاً کانه قبله و الاخر الا آخر یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجرت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادة و بعثهم فی سبیل محبت و جعله من کل روحاً منهم ذاتاً محروماً مقصوماً من عده لا ینفس من زاهد نافسه و لا یزید من مقصه منهم زاهد.

عرایض ما پیرامون مسئلۀ طبق الهی با همۀ لجاجت و خلاصه ئی که داشت پایان پذیرفت حضرت در همین دعا که دعای اول از صحیفه هست در یک ترازی می

فرماید که موجودات را خلق کرد و آنها را در طریق ارادت خویش به راه انداخت و به راه محبت خویش بر انگیخت بعد می فرماید که و برای هر کدام از آنها اینطور فضایی از رهد خویش معین و برقرار داشت بگونه ئی که برای آن کسی که زیادت داد و بخشید کم کننده ئی وجود ندارد و برای آنکه کم را زیاد کننده ئی متفربح نیست دنبالۀ دعا هست که و برای هر یکی از اینها عجلی معین قرار داد و مرگی معلوم و فرصتی محدود و معدود که نزد اوست و بس بحث امروزۀ ما بیشتر پیرامون مسئلۀ رزق است و چون مسئله به این شکلی که امام (ع) ارائه فرموده و بنده چیزی از آن فهمیده کمی باریک و ظریف و دقیق هست از دوستانی که خسته هستند و شب را به دلایلی کم خوابی داشتند از آنها تقاضا دارم فقط دو زانو بنشینند که خواب نروند هاء و امیدوار هستم که انشاء الله در پرتو نور امامت ما معنای حض و روح قضا خوب بدانیم و بعد چنانکه شایستۀ یک معنای واقعی هست یک پیروی شایسته است با قضا یک برخورد انسانی و با رزق و روزی الهی یک برخورد ربانی داشته باشیم صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) مسئلۀ روزی چه به شکل علمیش بگوییم و چه به شکل سنتی اش بگوییم نزد همۀ ما از مسایل و مقوله هائی است که اغلب روشن معلوم می شود علتش هم اینست که از روزی که ما خرفهم شدیم گپ شنو شدیم و بزرگان برای ما گفتند روزی از طرف خدا می رسد و هی می بینید که رشد ما بیشتر شد در کنار اینکه روزی ما از طرف حق میرسد حرفهای دیگری هم شنیدیم شنیدیم که گفتند از شما حرکت و از خدا برکت شما دکلۀ کف بیارایید دوکان معامله را باز کنید تن به کار بسپارید خداوند مشتری اش را می رساند مشکله ئی که درین رابطه مطرح هست و کمتر مورد بررسی قرار گرفت و جز در زمینه هایی کاملاً خاصی و در روزهای کاملاً محدود سه چهار پنج نفری اینست که آیا روزی و قسمتی که ما می خوریم و از جانب به ما می رسد این روزی و این قوت و حیا پیامد و نتیجۀ تلاش است یا برعکس تلاش کوشش مغازه باز کردن زمین شخم زدن باغ آراستن کار کردن عرق جبین ریختن نتیجۀ روزی است همۀ ما عادت کردیم که بگوییم روزی نتیجۀ کار و تلاش است تا کار و تلاش نکنی روزی که از آسمان نمی افتد ما بایستی کار و تلاش بکنیم تا روزی حواله بشود اگر کار و تلاش نکردیم و دنبال روزی نرفتیم روزی حواله نمی شود این یک بحثی است دقت داشته باشید آنچه ما مطرح می کنیم تا آنچه ابلهان مطرح می کنند از زمین تا آسمان فرق است یک مشت ابلهی که توکلی به حق را درست نفهمیدند اینطوری مطرح می کنند که کار و تلاش بی فایده است آنچه هست توکل به حق است اگر توکل به حق داشتی روزی تو می رسد ما آن را مطرح نمی کنیم آنجا مسئلۀ جدایی است آنها توکل را هم درست نفهمیدند ما بحث ما بر سر این نکته است که آیا کار و تلاش نتیجۀ روزی ست یا تولید کنندۀ روزی ست این فرق می کند با او درینجا مسئلۀ کار و تلاش نفی می شود دیگر کار نمی خواهد بکنیم بشین عبادت کن بشین ذکر حق بگو خدا خودش روزی تو را می رساند حالا کمتر هم رسید رسید درینجا این مسئله مطرح است درینجا این مسئله مطرح است که دل را بیدار کن و بدان و بررسی و ارزیابی کن که کار و تلاش نتیجۀ روزی و پیامد روزی ست یا روزی نتیجۀ کار و تلاش است این بحث کاملاً جدا است موضوع هم کاملاً جدا است معمولاً نامه همانطوری که عرض شد فکر می کنیم و اغلب ما به این یقین رسیدیم که روزی پیامد کار و تلاش است اگر ما کار و تلاش نکنیم از گرسنگی دهان مان وضو خواهد آمد یقیناً کسی نیست کهدر این جلسه این …. را رد بکند یا اعتماد و انتقاد به او نداشته باشد من حقیر معکوس به عرض می رسانم یعنی نظر بنده اینست که کار و تلاش پیامد روزی است کار و تلاش نتیجۀ روزی هست دوکان باز کردن و باغ آراستن و زمین شخم زدن و کار کردن و عرق ریختن اینها نتیجۀ روزی هست اول روزی حوالت می شود بعد فرد برای تحقق و بدست آوردن آن روزی به سوی آنچه آن روزی مخصوص را که از خود می بخشد به کار گرفته به یکی حواله شده که برنج بخورد و گوشت خداوند انشاء الله همۀ شهداء را رحمت کند همۀ رفتگان را بیامرزد و از خیرات سر آنها یک بویی ازین مقامات خود این بزرگان چشیده اند و شنیده اند به مشام ماها هم برساند خداوند رئیس محمد ما را و شما را هم رحمت کند می گوید درینجا خیلی خوب این حواله اش اینست که برنج معین و گوشت شیشک بخورد پس کاری هم که می کنید و تلاشی هم که می کنیم بایستی متناسب با برنج معین و گوشت شمشاد باشد خوب دقت بفرمایید اینهایی که می خواهند غذای خوب بخورند با یک احساس ناسیونالیزم می توانند غذای خوب بخورند اینکه طبیعی است که نمی توانند بخورند پس آنی که ملت را در غذای خوب می بندد بایستی وسایل کشف غذای خوب را هم آماده کند و این مسایل و آن تلاش نتیجۀ آن هدفی هست که اول گرفتیم منی که می خواهم به یک جا چرخی می زنم به یک جایی که خانه های بسیار گران و بالای چند ده میلیون و چند هزارم زندگی کنم و خانه ئی بخرم بایستی به کام کج چنان بیارایم که با آن مخارج هماهنگی داشته باشد اگر با چند تا از تجارزادگان و چاقاق چیان محترم همراهی و همکاری نداشته باشم یقیناً بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار به مشکل بتوانم که اونجا حتی یک خانه گرو کنم خریدن که اصلاً ممکن نیست ما خیلی ها را می بینیم در طول زندگی اینها تلاش کردند شما در مقطع افراد در نظر بگیرید یک آقایی هست ثروت دارد زیر دست این آقای ثروتمند از میرزا و کارپرداز و نمی دانم آشپز و غیره و ذلک ده دوازده نفر کار می کند کی بیشتر کار می کند کی بیشتر تلاش می کند تلاش را افرادی که در اطرافش هستن می کنند و آن می رود یک گوشه ئی نشسته فقط امر می کند شما این کار را بکن فلانی این کار را بکن فلانی فلان جا را فلان مطلب را درست کنید فلان کار را آنها بکنند خودش فقط ذهنش را کمی مشغول است که میگوید شما این کارها را بکن دیگر کاری نمی کند خیلی ها زیاد تلاش می کنند هیچی بهشان نمی رسد می بینیم یک عمر تلاش کرده نتیجۀ تلاش رفته به جیب آن بابایی که ارباب بوده خستگی و پیری زودرس و مفلوکیت و پژمردگی و بیچارگی نصیب کسی شده که جان می کند به هر حال یک مسئله ما بارها در این زمینه صحبت کردیم و فعلاً به عنوان یک عمل تجربی یک زمینۀ تجربی داریم برای اثبات این معنا ارائه می کنیم و آن اینکه در غیر موارد انتحار یعنی خودکشی در غیر موارد خودکشی که شخص عملاً ریسمانی بیاندازد به گردن خود یا چیزی بخورد مثل مواد سمی کشنده یا به گونه ئی درها را بر خویش ببندد که کسی اصلاً به هیچ وجه بر او وارد شده نتواند انسان نمی تواند درب ورودی را بر خود ببندد به هیچ وجه نمی تواند ببندد امکان ندارد برود یک گوشه بنشیند برو به خانۀ خود بنشین منتها درها را آنطور که هیچکس نتواند بر او وارد بشود نبندد طبق معمولی باشد بیاییم اگر می خواهیم که باور نمی کنیم بیاییم ما یک تیمی درست می کنیم یک تیمی که در او پزشک هم باشد مواد لازمۀ پزشکی هم باشد افراد کشیک هم باشند که اینها کشیک بدهند یکی دو نفر داوطلب می شوند پیدا می کنیم اگر نشدند خود بنده این کار را می کنم حالا شاید بگویید خوب یک چهارتایی دوست ندارند نمی روند به آن محیط می گویند که زشت است هنوز خیلی جوانیم یکی پیدا می شود که هیچکس علی الظاهر او را دوست نداشته باشد بیاییم یک خانه ئی همینطوری علی الظاهر حبس می کنیم به گونه ئی که فقط ماها بدانیم که داریم تجربه می کنیم بلاخره همسایه ها بچه ها بزرگها کوچکها می بینند که این ضعف کرده از حال رفته این را می بینیم با احترام می برند به بیمارستان می بینیم سیرم بهش وصل می کنند بعدش هم می پرسند خوب تو را چی کار شده هیچ کار می خواستم خودکشی کنم برای چی هیچی تصمیم گرفتم خودکشی کنم خودم اختیار زندگی خود را ندارم خب چرا اصلا همین زندگی که کار کنی بمیری چه بدرد می خورد ما همچین زندگی ئی را نمی خواهم نمی خواهم کار نکنیم بکن خوب منم می گویم کار نکن خودکشی هم نکن بعد گناه هم به تو نمی آید خوب اگر خودش را لخت کند به همان هوای سردی که شما امروز صبح تشریف آوردید بگویید من تصمیم گرفتم که دیگر چیزی نپوشم برای چی می خواهم خودکشی کنم خوب چرا من حاضر نیستم از آنچه کار می کنم تنم را بپوشم می گویند خیلی خوب تو نکن ما هم می رویم و می گوید فلانی تو چیز اضافی دارند پیراهن می گوید آن یک دیگر می گوید ژاکت آن یکی دیگر می گوید کلاه کشی او یکی دیگر هر کس توانست در غیر انتقاد درب روزی حق را بر خویش ببندد آن وقت می گوییم خوب به یک نتیجه می رسیم که پس خدا روزی دهنده نیست این چنین هست کار و تلاش نتیجه و پیامد روزی است نه اینکه روزی نتیجۀ کار و تلاش و پیامد باشد می رسیم در رابطه با ابزار یکی چاه کن است به یک چرخ لازم دارد یک دمر یا دو تا دمر لازم دارد ریسمان و کلنگ لازم داریم به بیلچه ئی لازم داریم و اگر مثل این چاه های عمیق اینجا چاهای خطرناک گازی باشد به یک دستگاه تخلیه که هوا را بکشد لازم داریم آیا اگر سؤال را برگردانیم و ادامه بدهیم و امر کنیم بر اینها که ابزار توجه به ابزار کار گرفتن از ابزار ساختن از ابزار آیا اینها در کل ابزار سازی و ابزار گرائی پیامد روزی ست یا روزی پیامد اینهاست عین همان سؤالی است که ما اول پرسیدیم نخیر اینها پیامد روحی هستند یکی از مسائل بسیار مهمی که بین فلاسفۀ مسلمان و فیلسوف نماهای کمونیسم مطرح بود و هنوز هم هست همین نکته است کمونیسم ها معتقد هستند که در وهلۀ اول آنچه تاریخ را به حرکت در می آورد و انسان را از نظر عملی شکل می بخشد مسئلۀ روابط اقتصادی است که روابط اقتصادی مبتنی است بر ابزار …. این روابط اقتصادی که مرا دیندار می سازد او یکی را بی دین یا او را مسیحی می سازد مرا کاتولیک مسلمان یکی دزد می سازد یکی درویش یکی را ادیب می سازد یکی را فحاش می گویند همه چی روبنا هست آنچه زیربنای روابط توحید است روابط توحید چگونه است افراد همانطوری هستند اگر روابط توحید ظالمانه باشد افراد به یک حالت تذلل ستم پیشه گی پیش می گیرند در جامعه از انسانیت از ادب از اخلاق از پاکی از طهارت هیچ اثری نیست و اگر روابط توحید جمعی باشد سوسیالیستی باشد بر مبنای هر کس به قدر نیاز بر گیرد و استفاده کند و هر کس به قدر توان تلاش کند و کار کند جامعه جامعۀ عدالت پرورانه خواهد شد و انسان ها همه برادر یکدیگر و این که روابط تولید بر چه مبنایی استوار است بر مبنای ابزار تولید ابزار تولید چی روابط توحید را شکل می دهد مسلمانها همچین نظری ندارند مؤمنین همچین نظری ندارند مارکسیسم می گوید انسان را روابط و وسایل تولید می سازد دزدش می کند یا درویشش اسلام می گوید نه این انسان است که رسایل تولید را می سازد و شکل می دهد چه هدفی دارد همان کار را می کند این یک بحث که از جملۀ مباحث بسیار مهم است و در زندگانی عملیه ماها بسیار نقش دارد و اگر خوب این حل ذهن ما بشود و ذهن با این نزدیک بشود و دوستی بکند و هماهنگ بشود خیلی از مشکلات فعلی یا مشکل نماهایی که خودمان روی پای خودمان انداختیم حل می کند بحث دیگری داریم که اصلاً خود روزی چه هست این را باید مطرح کنیم صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) خب اصولاً روزی و قوت و غذایی که مورد توجه ما هست چی هست این خود روزی در اصطلاح شامل لباس می شود شامل غذا می شود شامل مسکن می شود شامل زن و فرزند می شود شامل زیبایی می شود شامل دارایی های معنوی مثل عقل و هنر و اینها هم می شود 25:55 باز هم شامل قوت معنوی هم می شود قوت مادی هم می شود اصولاً خود این روزی چه هست این که روزی را خداوند عنایت می کند یعنی مثلاً سی کیلو گندم مثل سازمان ملل که می خواهد هر کس به افغانستان برود بیست و پنج بیست و چهار دلار و پنجاه کیلو گندم حالا نفهمیدم که این پنجاه کیلو گندم به هر خانواری می دهد یا نه به هر نفری اگر کسی می فهمد برای بنده هم عرض شود که آیا گندم است آیا لباس است دوخته است ندوخت است این جز همین را می دانند آیا پول است که ما بدل همه چیز را می تواند به هر چیزی تبدیل بکند یا نه اصلاً وقتی که حرف از پوچ و غذا می شود قوت و غذا هم سنخیتی با رزاق دارد آخر ما اینجا هم هست و جعل لکل روح منهم قوت معلوما مکوسبا من رزقهی از رزق او در اینجا در این جملۀ بسیار کوتاه عجایبی از مفاهیم مطرح است اسراری از مفاهیم مطرح است که نمی شود همه ما به این جلسات سر و پا شکسته و دم بریدۀ خودمان مطرح بکنیم اصلاً رزق را به حق نگاه داشته رزق این از رزقی که او می دهد او چی هست خدا چی داه چی قسم چیزی میدهد خدا پا دارد خدا دندان دارد خدا زبان دارد معده دارد خدا تنی دارد که می لرزد از سرما و می سوزد از گرما خدا دیده می شود خدا این طوری گوش کنیم شنیده می شود مثل آواز است خدا چیست رزقی که او می دهد باید سنخیتی با خودش داشته باشد اگر خدا گندمی 29:10 آب چی می شود آفتاب چی می شود چون آفتاب و آب و دهقان و بیل و کلنگ و کود و همه چیز را که می بینیم اگر ما بکنیم کود نریزیم او هم بار نمی دهد اگر آب ندهیم بار نمی دهد اگر به سایه بکاریم بار نمی آورد ما اغلب بایستی به خداشناسی 29:49 تا بفهمیم رزقی که او می دهد چی هست به هر حال از این افراد که بگذریم خوب دقت کنید که برگردیم به یک بحث تجربی که هر کس خودش می تواند تجربه کند و این بحث را می کشیم در سه چهار مورد یعنی در سه چهار زمینه پیاده بکنیم و تجربه بکنیم ما وقتی مثلاً فرض بفرمایید تشنه می شویم اگر کسی کنار ما نشسته است می فهمد که ما تشنهسایم نمی فهمد کی می داند که ما تشنه ایم دست ما می فهمد نه گوش بنده می داند که من تشنه ام این هم نه موی سر می داند او هم نه در انسان یک چیزی هست که مدیریت همۀ اعضا و جوارح را دارد او اعلام می کند که من یک دردی دارم از او می پرسیم که این درد تو چیست می گوید من می سوزم می گویم از چی میسوزی می گوید در فراق آب می سوزم مرا به آب برسانید که محبوبم این لحظه آب هست خود را میرسانیم به کنار کوزه جام را برمی داریم سر می کشیم یک نفس راحتی می کشیم می گویم چطور شد می گوییم هنوز به من نرسیده است بایستی لحاظاتی بگذرد تا من از آن شراره و 31:37 بیایم پایین یک دقیقه می گذرد می پرسیم چیکار شد می گوید خدا رحمتت کند مرا به محبوب من رساندی در کل این جریان خیلی دقیق باشید ببینید چه اتفاقاتی می افتد اتفاقاً از این قرار است وقتی آب بدن کم می شود سلول ها که زنده هستند هر یکی از سلولها هر انگشت ما و شما چندین صد میلیون سلول دارد هر یکی از اینها متوجه می شود که من از آن چه باید دور شده ام و این چی هست آب این فقان خودش را به نظرش می رساند مدیر یک حالت ناامنی و بی قراری و سوزش احساس می کند پس در این لحظه ایی که ما احساس تشنگی می کنیم در واقع و نفس الامر ما احساس نیاز می کنیم و احساس کمبود سوزش می کنیم و وقتی سیر شدیم از آب عطش ما زائل شد ما یک نوع احساس بی نیازی می کنیم یک نوع احساس غنا می کنیم همۀ اینها هم مربوط می شود به خود ما و باطن باطن ما سلولها هیچ کدام حرفی نمی زنند از دست ما هیچ علامتی پیدا نمی شود از رنگ و رخسار ما هیچ علامتی پیدا نیست فقط روح است که میداند که بله من به فراغی گرفتار آمده ام و بایستی این فراغ را در هم بریزم منتها برای این که بدانیم باز مسئله مربوط به مادیت نیست یک مسئلۀ عاطفی را مطرح می کنیم و این که دارای آیات هستند خوب بهتر می دانند آنهایی هم که پدر و مادری عزیز معشوقی معشوقه ایی دارند یا داشتند باز هم بهتر می دانند اگر پدر یا مادر یک هفته ده روز پانزده روز فرزندش را نمی بیند یک چیزی احساس می کند کم دارد خب اینجا که دیگر مسئله مسئلۀ سلولهای بدن نیست که از تشنگی فریاد بزنند اینجا آنی که از تشنگی بیدار فریاد می زند کی هست این حالت عاطفی است هر گاه دست به جیب می کند اگر عکس کودکش بچه اش فرزندش به جیبش باشد بدر می کند این را نگاه می کند یک آهی هم می کشد که زودتر این مسافرت این جدایی دیگر به سر بیاید برویم این را ببینیم از نزدیک بغل کنیم یک دستی به سرش بکشیم این چی چی هست حساب اینطور چه تشنگی هست چی هست که دارد رنج می برد مسائل عقلی هم همین طور است یک عده هستند که نمی دانند بعضی مسائل عقلی گناه چیست نمی دانند علت چیست معلول چیست وحدت چیست کثرت چیست زاد چیست ذاتی چیست کل چیست کلی چیست مسائل بیشماری انسان کلی چیست انسان کلی طبیعی کلی طبیعی چیست چه به انسان چه به حیوان این ناراحت می شود یک باره بلند می شود می رود پیش آقای جوهری من می خواهم عقلیات را درک کنم او هم می گوید بنشین اینجا چه خواندی فلان چیز خیلی خب برو فلان چیز را بیار که به تو درس بدهم می نشیند در مسائل عقلی ما کمتر چون لذت عقلی و لذت آب و لذت اولاد را ندیدیم کمتر دچار می شویم ولی دقت کنید در مسائل ارزش همۀ ما گرفتار شدیم یک جایی نشستیم یک خطی از ما سر می زند یک اشتباهی می کنیم وقتی اشتباه کردیم می بینیم که این اشتباه ما باعث شد تا به دیدۀ چند نفر از این جمع انسان حقیری انسان ضعیفی انسان ناچیزی جلو بکند در ما هیچ آتشی از پشیمانی پیدا می شود که چرا این کار را کردیم اصلاً برای چی این کار را کردیم آخ اگر همانجا این اشتباه را نمی کردم عجب کاری می شد چه اشتباه بدی ما پشت ما به فلانی نمی بود بخصوص وقتی خواسته باشیم نامزد بشویم و احساس کنیم که برادرش پسر خاله اش پسردایی طرف همین جا هست اگر این طرف برود به آنجا خبر بدهد که فلانی همین طور … آخ آخ آخ آخ خدا مرگ ما را برساند این محبوبه و معشوقه دربارۀ ما چه احکامی صادر خواهد کرد این چه خوابی دیده بابا این به درد ما نمی خورد این برود همانجا شلغم بخورد زردک جدا کند بهتر است چرا می سوزیم اشتباه کردیم خیلی خب یک حرکتی کرد دیگر اصلاً این همه بعدش مخمصه و وسواس وایی وایی چی هست پس یک سلسله اینها را بنده برای این به عرض رساندم که مثالها متعدد باشد و ظریف باشد و تا حدودی چیزهایی باشد که به یاد انسان بماند برای این که پس برگردیم به این نتیجه برسیم که مواد روزی نیست آب روزی نیست نان روزی نیست لباس خوب یا بد روزی نیست هیچ کدام روزی نیستند اینها اینها مقدمات روزی هستند مؤدات روزی هستند روزی آن حالت غنا و بینیازی باطنیی که خدا به هر کس خواست و اراده کرد می دهد مگر نبود که بهترین امتش بهترین خلقش پیامبر اکرم صلوات الله و السلام علیه (اللهم صل علی محمد و آل محمد) از گرسنگی مداوم سنگ بر شکم می بست چطور شد که خدا یک حبیب دارد و می گوید لولاک لما خلقت الافلاک اگر تو نبودی به عزتی و جلالی و شأنی و کبریایی اگر تو نبودی ما افلاک را خلق نمی کردیم بعد برایشان می گوید که این از گرسنگی برای اینکه شب شکم گرسنه اش تکان نخورد از گرسنگی کارش به جایی می رسد که سنگ به شکمش می بیندد که وقتی شکم تکان می خورد سنگی سنگ جلوی درد معده را بگیرد این خدایی هم به این اندازه حسود این اندازه بخیل این اندازه به بهترین خلقش به علی چی داده یک مشت جو نان خشکه ایی که مرد ساحل وقتی می آید زانو بلند می کند نان را می گذارد هر چی فشار می آورد نمی شود به مشت هم می زند این شکسته نمی شود حضرت هم از دستش بگیرد این نان برای تو نیست بده خواستم بدانی که غیر این ندارم که تو را بدهم اگر نانی مطابق دندان خویش می خواهی از آنها برو و بدان کوه که رسیدی راه میهمان خانۀ حسن ابن علی را بگیر به آنجا داخل شو بعد او مرد هم می رود که نان بخورد یک لغمه هم به ته کیسه خود گذاشته است یک لغمه می خورد یکی به ته کیسۀ خود می کند بعد متوجه می شود چرا این کار را می کنی بابا ما یک دانه دیگر هم به تو می دهم گفت برو دست از دلم بردار پیر مردی را دیدیم که دارای چنین غذایی بود دلم به حالش سوخت می خواهم از این غذا برایش بدهم این درست است او رزاق است اینها بهترین خلقش است این هم روزیشان است ها همین است دیگر همین را داده نه نداده این نیست روزی نان نیست روزی لباس نیست روزی خانه هم نیست به 42:20 خانه داشتی باشی یا مثل مأمون پایین پای حضرت رضا قبر داشته باشد نخیر اینها نیست روزیی که حق آن جوهر و عمق و ته ته ته روزیی که حضرت حق عنایت می کند همان احساس غنا احساس بی نیازی احساس سیری احساس ابتذال احساس تقرب احساس یگانگی که به هرکس هر چی خواست می دهد نه اینکه نان بدهد نان که چیزی ندارد جا بدهد خب داده که داده کارش به جایی کشید که آخر به شاعر دیگری دربارۀ حضرت امیر دارد که از او پرسیدند چرا تو همیشه نان جو می خوری گفت گندم را از آن جهت دوست ندارم که باعث شد پدرم آدم علیه السلام را از بهشت دور اندازند لذا به کسی که با پدرم دشمنی کرده است دوستی نخواهم داشت این طوری است روزی این نیست همۀ این مثالها را که بنده دادم برای این بود که ما بفهمیم ما در باطن خویش در مراحلی که احساس نیاز می کنیم احساس دوری می کنیم احساس جدایی می کنیم نوعی سوزش نوعی سوزش فراق و جدایی چه آب باشد چه فرزند باشد چه زن باشد چه پول باشد چه شهرت باشد در مسائل مهری هم همین طور است آقای وهم زده ایی مثل بنده احساس می کند یا توهم می کند احساس ندارد آنجا توهم می کند اینجا اگر من وزیر فلان یا رئیس جمهوری فلان یا والی فلان جا شدم می شوم آدم کاملی فلاً نیستم فلانی چیکاره است هیچ کاره خیلی خب خیلی از هیچ کاره که کاری نشده اند وهمش برایش می فرماید که تو محبوب اصلی تو معشوق واقعی تو ریاست است این در آتش ریاست می سوزد و برای رسیدن به این ریاست هر پستی را تحمل می کند مثل چی همۀ دوران ها چه دوران ما چه دوران های قبلی و بعدی که عدۀ زیادی از کسانی که شهرت طلب و وهم زده و ریاست جو هستند اینها هر پستی را تحمل می کنند برای چی برای این که برسد دیگران بگویند فلانی می فهمی چی هست چی هست رئیس خب حالا هر چی آدم نگاه می کند که وقتی این رئیس شد از لحظه ایی که رئیس نبوده چه چیزی تحول یافته دید چشمش اضافه شده نحوۀ بیانش بهتر شده شنوایش بیشتر شده گویایش بیشتر شده قدش بالا بلندتر رفته عقلش منبسط شده و متصل شده ایمانش رشد کرده و متنوع شده نمی فهمد آدم هیچ کدام از اینها هم نیست این دلش به چی خوش است هه به باد فلانی چیکار شده رئیس شده اگر همین باد را که از گلو بیرون می شود ما به مخارج حروف ببندیمش می شود رئیس مرئوس نوکر آقا غلان برده سید مرده زنده اگر نبدیمش چی می شود این وابستۀ به بادی هست که عده ایی به مخارج حروف بخشیده اند در خود محتوا هیچ تغییری ایجاد نشده نه چشمش بهتر می شود نه گوشش نه عقلش نه ایمانش هیچ چیزی بهتر نمی شود در همۀ موارد هم همین طور در روزی اصلی همان احساس غنا همان احساس بی نیازی هست که انسان را دقت کنید که یک مورد باز باقی نماند روزی اگر از جانب حق باشد در کنار احساس بینیازی و احساس غنا انسان را رشد می دهد یعنی هم رشد واقعی می دهد هویتش را دگرگون می سازد از او لحظه از خدا دور بود حالا نزدیک می شود لحظه ایی قبل به خدا بینش خاصی داشت بینش متذلذلی داشت بینش سستی داشت حال قررص می شود نمی شود در کنار او روحش به همان میزانی که از آن روزیی حقانی و ربانی برخوردار می شود به جانب حق صعود می کند و تقرب می جوید جسمی که خب خود شما می دانید دیگر ما بارها در این جلسات گفتیم سلولهای بدن به طور متوسط هر هفت سال یک بار عوض می شود یعنی انسانی که مثلاً بیست و پنج سال عمر داشته یا عمر کرده این تا به حال بدنش سه بار مرده سه بار و نصفی اگر بیست و پنج سال اگر بگوییم چون بله چون هر سلول بدن بعد از هفت سال بیشتر زندگی نمی کند این می میرد یکی دیگر باز جایش را می گیرد بعد از هفت سال او می میرد باز یکی دیگر جانشینش می شود کسی که هفتاد سال زندگی کرده ده بار جسمش مرده منتها ما فقط از مرگ آخری می ترسیم ها در حالی که مثلاً سی سال زندگی کردیم چهار دفعه ما جسممان مرده خود ما خبر نشدیم اصلاً نفهمیدیم گاهی هم که خود ما رفتیم به حمام کیسه را برداشتیم و خود را کشتیم بیا کیسه کن آن سلول های مرده را کیسه کش کردیم که بیافتد بیرون بعدش هم خوشحال امروز رفتیم کیف کردیم خب تو از آن چیزی که می ترسیدی او 49:42 کردی تو از مرگ می ترسیدی چطور سلولهای بدنت را به مرگ سپردی گفت سپردم این مسائل هست از این رو هست که در زندگی همۀ ما این نکته مشخص شده گاه مواد هست اما گیرندۀ مواد مثلاً بیمار است نمی تواند بگیرد غذا هست گوشت خوب هست گفته نخورید شیرینی خوب گذاشته مرض قند دارد نمی تواند بگیرد در همچین حالتی پس بگوییم که خداوند بر او ستم کرده این را از روزی مانع شده نه خیر روزی او حواله است مشروط بر این که او بداند و بگیرد یک الحمدالله کما هو اهلک اگر بگوید مرض قند هم داشته باشی او را هم آورده اند معده هم زبان هم به ترشح پرداخته یا لیمو ترش دیده مثلاً این پر آب می شود که از این غذا ما چطور بخورم خب نمی تواند بخورد اگر یک الحمدالله کما هو اهلک گفت این احساس بی نیازی کرد گفت خدا روزی مرا به جای دیگری حواله کرده بعد اینجا ملائکه می ماند که این بنده به این روزی خوب نشنیده الحمدالله کما هو اهلک خب حالا چندی بنویسیم می ماند بعد روانه می شوند می روند پیش حضرت حق آمد می گوید چقدر بنویسیم می گویند شما نمی توانید بنویسید بروید ما خودمان می نویسیم او را گاه روزی هست مواد هست گیرنده گرفتار است دچار ترس است پول دارد احساس خودش را نمی کند برای چی حساب نمی کنی بابا اگر حساب سال بکنم یک پنجم کم می شود باز حاجی بچه ها باز گشنه نمانند نواسه ها گرسنه نمانند می بیند که کسی گرفتار است اگر به او بدهد او را از گرفتاری نجات می دهد خب چرا نمی کنی والا خب نکند خدا نخواسته سال سختی بیاید و ما هم گرفتار آن بشویم یکی است آقای …. نمی دانم هستند یا نیستند داستان یک فیلسوف است البته بنده اسمش هم یادم نیست گفتند این بندۀ خدا آنقدر مسائل تجاری این را گرفتار ساخته بوده که غذایی آماده کرده بودند مهمانی خوبی مثلا مجلس خوبی آراسته بودند که دیگر امشب انشاالله انشاالله مواد رسیده و حبوبات رسیده دیگر خب 53:10 الحمدالله به مشهدیم و ما اینها را ببریم به بازارچه و این را جا به جا می فروشیم و بعد …. پس امشب جشنواره ایی بگیریم و شاد باشیم وقتی غذا خوردن نیم ساعت به غذا خوردن می ماند همه میوه ها چیده است مثلاً زمینه هم آماده تلفن می کنند که بله فلانی ها از آوردن این اجناس مثلاً خبر شدند خب رقیب ها اگر خبر بشوند جنس را ارزان می کنند از آنها جنسشان مثلاً بیست درصد فایده می خورده حالا هیجده درصد می شود یا پانزده در صد می شود خب این غم را به کجا آدم می برد این کار ساده ایی است همین غذا مرگش شده هیچی نیست به این که حضرت عزرائیل برده بودند دم خانۀ هم می گوید شما نباید به آرامش غذا بخورید نعمت هست اما روزی اش نیست از او روزی نیست مواد روزی نیست همه چیز آماده است 54:30 اینها روزی نیستند می خواهی متحدی هست در همین رابطه خب ما وقت زیادی نداریم سه چهار دقه ایی بیشتر وقت نداریم اگر این جملات امام علیه السلام را دنبالۀ آن بحثی بدانیم که می گوید ثم مسلک به الطریق ارادتهی و بعثهم فی سبیل الله محبت و جعلل الکل زوجٍ مکتوماً من … این بحث برمی گردد که رزق همان چیزیست که با رزاق سنخیتی داشته باشد از جانب او و برای او باشد ولاغیر این رکن چی هست هر کس یک چیزی می گوید بنده هم یک چیزی دربارۀ برداشت خود از قرآن می گویم و ما خلقتم والجن و الانس الا لیعبدون رزق عبادت است هر چی هم که در عبادت به کار بردی و کسب کردی و گرفتی و جزء هستی خود کردی جزء جان خود کردی از روزی حق برخوردار شدی هر چی نکردی به خود مشغول بودی به غرایز خود مشغول بودی به دنیای خود مشغول بودی از روزی حق دور افتادی و تو صاحب روزی نیستی و اگر بر مبنای خود این جملات ثم بعث فی طریق محبته بگیریم عشق است روزی همان عشق به حق است محبت به حق است دلسپردن به حق است جان دادن در راه حق است نخیر دیگر چیزها همه باطل است و بی فایده است و ما ذا بعد الحق الا الضلال چیز دیگری نیست و اگر از این راه وارد شدیم می بینیم در کم شدن مواد روزی کم نمی شود عشق کم نمی شود پیغمبر مگر گرسنه نبود عشقش هم در جای خودش بود مگر فاطمه و علی و حسنین در ماه رمضان سه شبانه روز پشت سر هم به آب افطار نکردند روزیشان کم شد نخیر روزی کم نمی شود در بیماری اندک نمی شود در تخت خواب افتاده دیگر آن غذاهای لذیذ را خورده نمی توانند و ما الحمدالله میگوییم جانش به عشق حق بیدار است کم نمی شود در حبس و زندانی شدن به دستگاه ظلم و جور کاسته نمی شود مگر امام کاظم چهارده سال زنجیری زندان هارون نبود چه چیزیش کاسته شد هیچ چیزیش کاسته نشد هیچ چیزی کاسته نشد معکوسش هم همان طور است در ریاضت و ثروت اضافه نمی شود چنانچه وقتی حضرت امیر علیه السلام فدک را پس گرفت درآمد سالانۀ فدک یک چیزی شاید بگویم هیچ کدام باور نکنید همین الان در ایران کسی سالانه هیچ تجاری به اندازۀ درآمد سالانۀ فدک تجارتش درآمد ندارد خیلی زیاد بوده بیش از حد معمول بوده اصلاً فکرش را نمی شود بکنیم او حضرت علی چی وقتی فدک را پس گرفت باز هم این نان جبینش به گوشت بریان بدل شد نشد اضافه نمی شود در سلامت جسمانی هم افزوده می شود دیگر می گوید خدا جان این آقا بیمار است حالا که این بیمار است چگونه می خورد می گیرد نه خیر آن حالات هم نیست و حتی در زمانه ایی که مربوط به عده ایی می شود ما آزادی نمی گوییم بین اینها هم باز فرقهایی هست که اگر قرار شد داخل صحبت های جامعه شناسانه بشویم اینها گفته خواهد شد در روانی این شخص هم که آزاد باشد نوعی آزادی مخصوص این دسته باز هم افزوده نمی شود و این حرف همان معنایی که امام سجاد علیه السلام در این دعای کوچک و در این مناجات گفته است در یک ……..

دسته‌ها
دعای اول

شرح دعای اول صحیفه سجادیه (جلسه دوم)

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 15 مگابایت
برای دانلود مجموعه کامل شرح صحیفه سجادیه (با حجم 3 گیگابایت) روی لینک زیر کلیک کنید
این متن کاملا خام است و جهت جستجوی متنی گذاشته شده است.
صحیفۀ سجادیه بخش اول

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین الحمد الله اول بلا اولاً کانه قبله و الاخر بلا آخراً یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجزت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادة و بعثهم فی سبیل محبت ثم صلاة و السلام علی خیره خلقه و اشرف بریاته الذی ثم الآف السماء بالاحمد و فی الارضین با ابالقاسم محمد (ص) و علی بن نه سید الموحدین امام العارفین علی بن ابیطالب و اولاده المنتجبین.

در جمعۀ قبل عرایضی پیرامون این جملۀ از دعا یا این فقرۀ کوچکی از دعا می فرماید.

ثم سلک بهم طریق ارادة عرایض مبسوطی خدمت دوستان تقدیم شد و همان گونه ئی که دوستان مستحضر هستند و تشریف داشتند مباحث دروس قبل دو سه درس قبل ما پیرامون موجودات غیر جاندار نباتات و حیوانات بود امروز دنبالۀ همان مطلب را پیرامون انسان پی می گیریم و انشاء الله متباقی این بحث را به جمعه های آینده خواهیم گذاشت ما در پی جوئی حرکت موجودات بی جان و موجودات نباتی که به نوعی خاص جاندار هستند و همۀ حیوانات متوجه این نکته شدیم که همۀ این موجودات ارادۀ حق محض کرده اند و جز در برابر حق تسلیم هیچ چیزی هیچ گرایشی هیچ میلی هیچ قدی هیچ عزم و آهنگی هیچ هدف و آرمانی نیستند همۀ آرمان شان و هدف شان و قدشان و عزم شان و آهنگ شان حق است و بس همۀ تلاش هایشان در هر زمینه ئی هم که هست به دستور حق است و بس و هرگز سر از دستور حق و چشم از ارادت حق بر نمی گیرد خوب است بررسی ئی داشته باشیم که آیا انسان هم چنین است اراده اش همیشه متوجه حق است هدفش همیشه حقانی ست آرمانهایش همیشه متوجه حق و حقانیت ها هست یا نه در اینجا از سایر موجودات عقب می ماند از یک طرف و از یک دیدگاه ویژه باید بگوییم متأسفانه متأسفانه متأسفانه انسان می بینیم در جهت گیری فردی و اجتماعی خود در جهت حق گاهی از یک کرم پیله هم عقب می افتد از یک درخت توت و زردآلو هم عقب می افتد چون هرگز آنها سر از امر حق نمی پیچند و این موجود پیله روز بدبخت سیه کردار در قسمت عمده ئی از فعالیت های خود کنش ها و گرایش های خود سر از فرمان حق می پیچد و خلاف دستور حق کاری انجام می دهد دانشمندان و بزرگان اهل معرفت آمده اند انسانها را مدنظر گرفتند و مورد تحلیل و بررسی قرار دادند دیدند که انسان ها در طول تاریخ از آدم (ع) تا آخرین نفری که با نفخۀ صور مواجه خواهد شد از یکی از این سه قسم خارج نیستند یا دنیاگرای محض اند و چشم شان و قلب شان و روح شان متوجه دنیا هست یا عقباگرای محض اند که هر کاری می کنند برای آخرت خویش می کنند و یا کسانی هستند که نه به دنیا نظر دارند و نه به عقبا نظر دارند بلکه دیدۀ دلشان فقط متوجه مولاست و بس تشریف بیاورید دوستان به داخل اتاق بنشینید صلواتی بفرستید (اللهم صل علی محمد و آل محمد) در قرآن هم وقتی تبیین انسانها را خداوند تبارک و تعالی مورد عنایت قرار می دهد و برای ماها القاء می کند می بینیم که باز همین دسته بندی ملحوظ قرار گرفته و مورد توجه بوده در مورد کسانی که ارادۀ شان دنیا است هدف شان دنیا هست آرمان شان دنیا هست آیات متعددی زیادی است بنده دو سه مورد را فقط تیمناً گوشه هایش را ذکر می کنم و به بحث های خودمان ادامه می دهیم وَمَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا آنهایی که زراعت دنیا را مورد توجه و عنایت قرار دادند یا می فرماید تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا ارادۀ اعراض دنیایی را کردند ارادۀ جلوه های دنیا را کرده اند هدف خویش را جلوه ها و زرق و برق دنیا را قرار دادند در جای دیگری باز می فرماید مَن كَانَ يُرِيدُ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا که باز همان معنا را می رساند که ارادۀ شان فقط دنیا و زینت ها و جلوه ها و زرق و برق های اینها هست خود این دسته که کم هم نیستیم باز در میان خود به دسته های متعددی تقسیم می شوند روی این فرقه بیشتر تحمل می کنیم به دلیل اینکه اغلب ماها گرفتار این مخمصه هستیم یکی و دوم اینکه محکی پیدا کنیم برای خودشناسی و ببینیم آیا ما اهل دنیاییم یا اهل عقباییم چون بحث درین مورد ضابطه ها و اصولی را فراروی انسان می گذارد که اگر انسانی سر خودیابی داشته باشد و تصمیمی بر این گرفته باشد که خویشتن را بشناسد و به دسته هایی که یاد شد به یکی ازین دسته ها منتصب و مبسوط بسازد این اصول به او کمک می کند به هر حال اگر از دسته بندی های متعدد بگذریم در یک تقسیم بندی کلی دنیاگرایان به دو دسته تقسیم می شوند دسته ئی که غرق دنیا و لذایذ دنیایند هر چه تلاش می کند در زمینه های دنیایی هست به کارهایی که مربوط به دین و دیانت و مسایل اخروی می شود اصلاً تماسی نمی گیرد نه به نماز کار دارد نه به روزه کار دارد نه به زکات کار دارد نه به حج کار دارد نه به پاکی کار دارد نه به عفاف کار دارد نه به طهارت کار دارد نه به دروغ و راست و اینها کار دارد فقط عملش متوجه اینست که از چه چیزی من لذت می برم از هر چیزی لذت برد دقت کنید ولو زنای با محارم باشد رویگردان نیست و ما داشتیم و الآن هم داریم بنده کسی را می شناسم که این بدبخت سیه دل به گونۀ حماقت باری و به گونه ئی بسیار عجیبی این گفت که سید هم بود هاء می گفت جد ما امام صادق به مردم ستمی کرده که هرگز قابل اغماض نیست و ستم هایی کرده یکی از جمله ستم هایی که ایشان معترض بود و معتقد بود که جدش که یقیناً جدش نبوده و نیست و نخواهد بود می گفت این بود که جلوی زنای با محارم را گرفته خوب من دوست دارم با خواهرم که دختر جوان خوشکل و خوش تیپی هست او هم مرا دوست دارد با هم عشق بکنیم چرا ما نتوانیم این دسته اینطوری هستند که اگر لذت ولو لذت زنای با محارم باشد رویگردان نیستند دروغ و راست برایشان یکی است علی السواع است مقصد از اینکه از دروغ گفتن و راست گفتن چه نتیجه ئی عاید خودشان می شود هر نتیجه ئی که مورد نظر خودشان بود همان زمینه را بکار می برند به این کارها کاری ندارند این دسته کم اند خوب دقت کنید این دسته کم اند یعنی اینهایی که هرگز به کارهای خیریه کمتر توجه دارند یا توجه نمی کنند و فقط بر مبنای ذوق خویش عمل می کنند اینها کم اند و اکثریت نیستند به یک اقلیتی هستند و بعداً متوجه خواهیم شد که بلی چگونه است قضیه بنده در کتاب سیاست شیطانی مؤلفه های سیاستمداران شیطانی و پیروان سیاست شیطانی را که دسته بندی کردم یکی همین مسئله است که باز انشاء الله با خود آن کتاب و بحث ها خواهد آمد اگر روزی به چاپ رسیده مسایلش آماده شده دستۀ دوم از دنیاگرایان که به اکثریت مطلق هستند چه در جوامع اسلامی و چه در جوامع غیراسلامی میان مسیحیون میان یهودی ها میان بودایی ها میان زرتشتی ها و همۀ ادیان ابراهیمی و غیرابراهیمی همۀ ادیان شرقی و غربی حتی در میان کمونیست ها اگر مرام خودشان را مذهب بدانیم آنهایی هستند که جلوه های ارزش گرایی یا آخرت گرایی را وسیلۀ دنیاگرایی قرار می دهند وسیلۀ لذایذ قرار می دهند اینها اتفاقاً نماز می خوانند هاء نمازهای بسیار خوبی هم می خوانند رکوع های بسیار طویلی به قول یکی از عرفاء و شوخها عین را از مخرج آن بر رود ادا می کنند چنان علیهم می گوید که کمر (عین) بیچاره می شکند ولی فقط برای اینکه این آقایی که نشسته است بداند که این (عین) را خوب ادا می فرماید یا آن آقایی که آنجا خوابیده دراز کشیده ببیند که این چه رکوع طولانی عوض یک مرتبه سبحان ربی العظیم و بحمده هفت دفعه می گوید به به چه مرد مؤمنی ماشاء الله همۀ آرزویش همین است که دیگران بدانند که ایشان نماز خوبی می خواند اگر از قاریانی باشد که قرآن آنها را لعنت می کنند قرآن خوبی می خواند قرآن می خواند ولی قرآن خودش داره او را لعنت می کند نشسته است تسبیح بدستش است ذکر می گوید منتها (ص) و (س) را چنان ادا می کند که اگر به آن خانۀ دیگر هم کسی نشسته باشد می فهمد که حاجی آقای فلانی دارد صلوات می فرستد بعضی ها در لباس پوشیدن اینطوری هستند نوعی لباس می پوشند که لباس مردم وجیه المله هست یک شالک سبزی به گردن می اندازد تا بدانیم که ایشان نسب شان به پیامبر می رسد ولی وقتی بروی درب مغازه اش از او چیزی بخواهی بخری متوجه می شوی که نسبش به امروعاص می رسد تابستان است برای اینکه خودش را نشان بدهد که حزب اللهی است اُورکت می پوشد اِه هوای چهل درجه سی و هشت درجه حزب اللهی بودن به اُورکت پوشیدن چه ارتباطی دارد لباس هایش همیشه یک شاریده پاریده لشوارف مسخره درهم در حالی که ما احادیث متعدد متعددی داریم اولاً اینکه لباس شهرت خودش فسق است فسق چه بپوشی که به تو بگویند آدم خوبی است بعضی ها در گذشته الآن هم هنوز هست ولی در گذشته زیادتر بود شدیدتر بود بخصوص بعد از سال چهل، هزار و سیصد چهل در حوزه های ایران و عراق و افغانستان و اینها زیادتر بود آنهایی که نمی خواستند طلبه بشوند ولی درس طلبگی می خواندند یعنی درس می خواندند اصلاً درس طلبگی و غیرطلبگی ندارد درس می خواندند منتها در حوزه ها اینها لباس مخصوصی داشتند کت به این مفهوم که حاجی به تنش هست نمی پوشیدند یک پالتوهایی نه بلند از سر زانو هم بالاتر حدود چهار انگشت بالاتر یقه هم نداشت یا بعضی ها اگر داشت یقۀ پیرهنی داشت الآن هم اگر خوب دقت کنید بعضی ها را می بینیم که اینها همان لباس را می پوشند عده ئی شروع می کردند به لباس پوشیدن برای چی برای از اینکه بفهمند مردم بله ایشان به حوزه تشریف می برند درس می خوانند به مغازه هم که می آید وقتی می خواست کاری بکند یا به جای دیگری می دیدیم که به به این چه دامی درست کرده این لباس عدۀ دیگری هر جا یک مجلس خیریه ئی باشد به سر می دوند به شدت تلاش می کنند که مردم اینها را ببینند که ماشاء الله چه تلاش خیری انجام می دهند مجمع کشی می کنند چای پخش می کنند پیاله جمع می کنند فرش می اندازند به دوستانی که به بیمار و مریض و ناراحتی داشته باشند رسیدگی می کنند بروید درب خانه هایشان از خانم بچه ها بپرسید شما را به آنی که شما را خلق نموده است آیا این آقا همین قدر که به دیگران می رسد به شماها هم می رسد بعد می بینیم که به فغان زن و بچه به هوا است به قول قدیمی ها به مسجد خودش نماز نمی خواند به مسجد دیگران پیش نمازی می کند این چرا این کار را می کند این آخرت گرا هست خوب چرا دست بچۀ خود را نمی گیرد چرا به زنش کمک نمی کند آنجا دیگر خبری نیست تنبل های شاه عباس هم به گردش در داخل خانه نمی رسند فقط به بیرون یک تلاش عجیبی هم می کند کمی هم به دیگران هم برسانیم که به خود ما هم برسد یک عده ئی را نگاه می کنیم تا مجلس ذکر مصیبتی می شود چنان به سینه می زند که با پنج تا شرقی که به سینه می آورد و می کوبد یک پوست از بدنش می کند حالا نماز صبح را که قضاء می کند ما کار نداریم همین آقا را اگر بگوییم بنشین ده دقیقه احکام دینی که امام حسین خون خودش خون فرزندانش خون طفل شش ماهه اش را به پای آن احکام ریخت حاضر شد خواهرش سر برهنه شهر به شهر و دیار به دیار گردش داده بشود بشنو حاضر نیست وقتی خطیبی مبلغی از احکام دین می گوید گوشش به جای دیگری است یا با دوستش صحبت می کند به مجردی که ذکر مصیبت می شود می بینیم شرق و شرق می زند به سینۀ خودش عده ئی هم هستند مثل بنده اگر ببینند که تعداد مستمعین شان زیاد است یک سخنرانی های چرب و نرمی خوبی ده ساعت هشت ساعت شش ساعت پنج ساعت روی سخنرانی های خود کار می کنند تا سخن نو داشته باشند سخن بکر و تکرار نشود من مردی را می شناسم که خداوند روحش را شاد کند او را در انقلاب کشتند به حدی این مرد دقیق بود که وقتی پای منبرش می نشستیم اگر مطلب تکراری می گفت می گفت که من در چهار سال قبل روز یکشنبه ساعت چند به فلانجا این نکته را گفته ام که باز تکرار می کنم آیت الله بزرگی بود خب فوت شد حالا چند سال است که دیگر از میان ما ره برداشت به غصۀ این هم نبود که زیرمنبری هایش پنج نفرند یا پنجاه هزار نفر بعضی ها هستند می بینید چند تا سخنرانی چرخ کرده دارد چهارصد بار هم آنها را گفتند هنوز هم می گوید ما نمی گوییم تکرار عیب دارد نه یکی از سخنرانان مشهور آمریکا خوب دقت کنید یکی از سخنرانی هایش را که مردم نیاز داشتند چهار هزار و پنجصد دفعه تکرار کرده یعنی در چهار هزار و پنجصد محل مختلف این آقا را بردند سخنرانی کرده پنجاه هزار دلار از یک سخنرانی گرفته وقتی سخنرانی ناب باشد صبح اینجا است ساعت ده به یک مدرسه است ساعت یک به مدرسۀ دیگری است ساعت دو به دانشگاه است ساعت پنج به فلانجا است به محل خیریه ساعت هشت به جای دیگری است ظرف دو ماه سه ماه چهار ماه می بینیم فقط یک سخنران در شهرهای مختلف می گردد یک سخنرانی خودش را به هزاران مرتبه تکرار می کند سخنرانی ئی هست که مورد نیاز است باید مردم سخنرانی را بشنوند و آن احساساتی که یک سخنران دارد ببینند نه که می شود او را بنویسد یک مقاله کند به روزنامه بدهد ولی روزنامه ئی می شود آنچه گوش و چشم در موقع سخنرانی از سخنران می گیرد و می پذیرد مساوی با آنی که از روی یک روزنامه بخوانیم نیست هرگز نیست تأثیر مشاهدۀ مستقیم چیز دیگری هست و خیلی بیشتر است به هر حال عده ئی از ماها سخنرانی می کنیم آیه تیر می کنیم حدیث رد می کنیم برای اینکه مردم ببینند که بله ولی همۀ این موارد و همۀ این تلاشها را برای دنیا انجام می دهیم تا اینکه دیگران بگویند فلانی خوب است ولی اینکه خدا خوشش می آید یا بدش می آید اصلاً از ریاء خدا خوشش می آید یا بدش می آید آیا درست است که ما ریاء بکنیم یا نادرست است به این حرفها به این مسایل هیچ گونه هم ارتباطی نداریم و توجهی هم نمی کنیم و اهمیتی هم نمی دهیم و این دسته به اکثریت هستند از من بندۀ فقیر تا خیلی های دیگر گرفتار این دام هستیم نکتۀ جالبی که درین رابطه موجود هست که باید ذکر کنیم دو چیز است یکی اینکه اغلب ماها که درین دام گرفتاریم نمی پذیریم که درین دام گرفتار می شویم شیطان وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ شیطان می گوید بیخ گوش ماها به عمل مان زیبا جلوه می دهد زینت می بخشد ماها را فریب می دهد با نیرنگ آقا می گوید آقا دیگران ریاء می کنند تو که نمی کنی تو مخلصانه و وجه الله این کار را می کنی در حالی که اگر دستگاهی باشد که هم منتها به دست بنده نیست به دست فرشته هایی هست که یکی به این طرف است یکی هم به این طرف دستگاهی باشد که ته دل فرد را وقتی که تصمیم می گیرد وقتی که نیت می کند که این کار را بکند این نیتش را پخش کند و در تلویزیون به نمایش بگذارد آن وقت می بینیم که پای کیست که گرد نیست این یک نکته و نکتۀ دوم اینکه اگر دوست انسان هست و کوشش نمی کند تلاش نمی کند خودش را از این در به آن در نمی زند تا مسایل را انکار بکند اگر انکار نکرد خودش را مجبور می بیند می گوید بابا نمی شود دیگر زندگی اینطوری است اگر این کار را نکنی به تو می خندند اگر این کار را نکنی به جایی نمی رسی اگر این کار را نکنی کارت راه نمی افتد ما مجبوریم تعریفی داشته باشیم جمهوری اسلامی است اگر تعریفی نداشته باشیم می گویند ها این یا کمونیست هست یا بدتر از کمونیست هست پس باشد حالا تعریفی می گذاریم حالا یخن را هم می بندیم حالا چی کار می شود یک مد اسلامی اینست که یخن بسته باشد ………… یا نمی گوید که من برای پذیرش دیگران برای رسیدن به اهداف خودم این کار را می کنم می گوید مجبوریم در حالی که هرگز اجباری در کار نیست و نتواند بود به قول مولانا هیچ محتاجی نه یک گلگون ترک گلگون کن تو خود گلگونه ئی ای رخ گلگونه ات شمس و ضحی ای فدای رنگ تو گلگونه ها این آقا خیال می کند که این کارهایی که می کند به این اعمال زشتی که انجام می دهد به این وجه ها نیازمندیم در حالی که نیستیم چه نیازی داریم معکوس است این اعمال است که نیازمند ما هستند نه اینکه ما نیازمند آنها باشیم ما توجه اگر به جای دیگری باشد به جای اصلی باشد به اینها هیچ نیازی نداریم ای رخ گلگونه ات شمس و ضحی ای فدای رنگ تو گلگونه ها باده اندر خون همی جوشد نهان ز اشتیاق روی تو جوشد چنان ای همه دریا چه خواهی کرد نم دریا را دیدید که دست دراز کند بگوید یک کمی نم به من بده حالا یک پارچه ئی که خشک باشد اگر به دریا تضرع کند که ای دریا مرا نم دار بساز یک چیزی اما دریا اگر دست تضرع به خشکی به پارچه به کوه به کمر دراز کند که من را نمناک بساز ای همه دریا ای انسان تو همه دریایی چرا به دنبال نم می گردی ای همه دریا چه خواهی کرد نم و ای همه هستی چه می جویی عدم تو خوشی و خوب و کان هر خوشی پس چرا خود منت دنیا کشی تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک آویز برت جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و سایه اند و تو غرض آیات زیادی است که خداوند می گوید ما زمین و آسمان را برای شما آفریدیم و زمین و آسمان را در تصرف و تسخیر و استیلای شما قرار دادیم وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ حدیث عجیبی است که ای انسان خلقت الاشیاء همه چیز همه چیز لعجلک برای تو همه چیز را برای تو خلق کردم و خلقتک لعجلی و تو را برای خویش خلق کردم جوهر است انسان چرخ او را غرض جمله فرع و سایه اند و تو غرض ای غلامت عقل و تدبیرات و گوش چون چنینی خویش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستی محترض جوهری چون عجز دارد با عرج بهر علمی در نمی پیدا شده در دو گز تن عالمی پیدا شده نی چه باشد یا جماغ یا سماغ تا تو جویی زان نشاط و انتفاق اینها چی است که ما به دنبالش افتادیم چه ارزشی دارد فلانی می گوید آقای فلانی را می شناسی هاء خیلی آدم خوبی است به به خیلی خوب غیر از اینکه یک بادی از دهنش خارج می شود این چه تأثیری به حال شخص تو دارد پیغمبر (ص) به دخترش گفت فاطمه جان مادرک من دخترک من عزیز دل من نور چشم من همین الآن که خودت زنده ئی هر کاری می کنی برای خودت بکن که فردای قیامت من که پیامبرم و پدر تو هستم به تو کاره ئی نخواهم بود حالا تمام هستی جمع بشوند بگویند آقای فلانی را می شناسی هاء عجب آدم خوبی است چه تأثیری به حال انسان می کند پنج میلیارد انسان در تمام ممالک دنیا بگویند حاجی اسماعیل زاده را می شناسی بله نود درصد ثروت دنیا از ایشان است خیلی خوب وقتی می آییم می بینیم یک دانه پیراهن پوشیده یک دانه هم کورتین نیم کیلو هم غذا می خورد در شبانه روز به حالش به آنچه جوهر و درون شخصیت وجودیش هست چه تفاوتی می کند همه هم بگویند ما به دنبال فرعیات می دویم به هر حال این دستۀ از مردم که آخرت را و کارهای آخرتی را وسیلۀ دنیاگرایی و لذت گرایی و ذوق پلید خودشان قرار دادند سه تا ویژگی دارند ببینیم این ویژگی ها را کی ها دارند ماها هم داریم یا نداریم یک در ازدیاد دنیا به نقصان دین راضی هستند اگر بدانند که در یک موردی آبروی دنیایی شان بالا می رود مقام دنیایی شان بالا می رود احترام دنیایی شان بالا می رود لذایذ دنیایی شان بالا می رود قدرت دنیایی شان بالا می رود و بلاخره ثروت دنیایشان بیشتر می شود حاضر هستند اگر دینم کم می شود عیبی ندارد مخیر می ماند سر دو راهی روی پل صراطی که از موی باریک تر از شمشیر تیزتر از شب تاریک تر است اگر راست بگوید به جایی نمی رسد احترام پیدا نمی کند به لذت هم نمی رسد فایده هم نمی برد اما اگر دروغ بگوید یک کدام از اینها به او می رسد منتها بین این راست و دروغ همین امر است اگر راست بگوید از این دنیا ضرر دیده ولی در آن دنیا فایده می کند ولی این دنیا را می گوید نقد را بگیر و نسیه را رها کن کی رفت به دوزخ و کی آمد به بهشت تا من بفهمم که این حرفها راست است فعلاً که با گفتن یک دروغ چندال غازی آبرو یا حیثیت یا لذت یا ثروت پیدا می کنیم همان را می گوییم با موزه پاکی می توانیم به جایی برسیم خوب پاک می کنیم مردم خوابگاه سگ را پاک می کنند سگ بازها را دیدید چقدر خوابگاه سگ شان را تمیز می کنند مرتب می کنند حالا ما موزه پاکی چهار تا را می کنیم دیگر چی کار می شود بلاخره باز یک جایی می رسد در ازدیاد دنیا به نقصان دین راضی هستند یک دوستی آمده بود به خانه از عشق صحبت های متنوعی شد به او گفتم اگر آقا امام زمان امشب درب خانۀ جناب عالی تشریف بیاورند یک کاغذ سفید کوچکی بدهند به دست تو فلانی بله من فردا صبح بر می گردم تو چهارده نفر چند سال است گفتم انقلاب اسلامی شده چهارده سال به عدد هر سال یک نفر چهارده نفر اسم شان را بنویس که مورد اعتماد تو باشند که اینان در ازدیاد دنیا به نقصان دین راضی نشده باشند حکم است حکم امام زمان را باید بنویسی که صبح امام زمان می آید از تو می پرسد چند نفر نوشتی چی می گویی هیچی کاغذ را سفید می دهم روی خود را هم می گردانم شماها چند نفر را می شناسید این یک خصلت یک ویژگی ویژگی دوم از اهل حق و اهل ایمان اعراض می کنند همنشینی با اینها ندارند و با اهل دنیا اهل لذایذ دنیا دارند اگر از هنرمندها از او بپرسی خیلی ها را می شناسد اما اگر از مؤمنین از او بپرسی هیچکس را نمی شناسد اگر از جلسات مفت و حرافی های لهو و خنده آمیز و پرتمسخر از او چیزی بپرسی ده تا را در هفته قطار می کند اگر از مسایل اساسی زندگی از او چیزی بپرسی هیچ چیز نمی گوید در یک جمعۀ جمعۀ قبل بود یا قبل از او نامه اینجا آورده بودم خدمت شما دوستان بخوانم اولاً که آقای طنین نامه از آقای طنین بود الآن بگویم که خدمت همۀ شما سلام نوشته بود بعداً هم همین آقای طنین که اغلب شماها می شناسید هم حاجی حسین هم احمد شاه را نوشته بود که ما در آمریکا در لوس آنجلس که شهر هنرپیشه ها و رقاصه ها و آوازخوان های اروپا هست هفته ئی دو شب و دو روز جلسۀ دینی و درس دینی داریم شما را به ابولفضل کی ها از ما و شما هفته ئی دو شب و دو روز جلسۀ دینی داریم کنار امام هشتم هم هستیم وقتی آدم دور بشود قدرش را می داند بهش نوشتم اگر تو در مشهد می بودی این کار را نمی کردی ماها داریم آقازادگان شما هفته ئی دو شب سه شب هم بروند عصرها هم بروند درس دینی خود را بیاموزد کدام یک است آقازاده کی هست داداش کی هست با اهل معرفت با اهل ایمان اینها نشست و برخاست ندارند حالا می بینیم همۀ ما گرفتاریم همه گرفتاریم این دو تا ویژگی ویژگی سوم اینست که از خدا فقط چیزهایی می خواهند که بدرد دنیایشان بخورد خدا ماشین ندارم خدا ضبط واماندۀ ما که صدای ما را می گیرد ضبطی که نیست دیگر ما صدای به این نازنینی این همه تلاش می کنیم چیزی نخوریم ترشی نخوریم شیرینی نخوریم که گلو آماده باشد بعد نگاه می کنیم یک ضبطی هم نداریم ما که خدا نمی خواهیم یک ساز و آوازی ضبط کنیم یک ضبطی باشد حداقل یک چهل پنجاه تومانی هم قیمتش باشد وقتی صدای ما را مردم بعدها انشاء الله می شنوند تحت تأثیر قرار بگیرند راست صاف بروند به بهشت دنیا را اینطوری می خواهد منتها بهانه هم دارد دیگر بله بهانه هم دارد و اما آنهایی که آخرت محض را دستۀ دوم اراده کرده اند قرآن هم دارد مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ اینها هم ویژگی هائی دارند چون وقت گذشت به سرعت بنده اینها را ذکر می کنیم و می گذاریم اینها برعکس آن دستۀ اول هستند در سلامت دین به ضرر دنیا راضی هستند سر سال که می شود رفته از اول سال تا آخر سال جان کنده دروغ هم نگفته ریاء هم نکرده غیش هم نزده حرام هم نخورده شبه حرامم نخورده ولی آخر سال حساب سالش را می کند می بیند پنج میلیون تومان پیدا کرده خوب یک میلیون را بایستی سهم سادات و سهم امام خمسش را بدهد نمی ترسد دستش نمی لرزد می دهد پیدا نکرده هیچی پیدا نکرده پنجاه هزار هم کسری دارد پنجاه هزار هم از جیب مبارک داده خورده می بیند پول دارد یک بیچارۀ فقیری مستمندی مشکلی دارد می گوید خوب ما که پنجاه هزار از کیسه خوردیم این هم صد هزار هم از این این بیچاره از مشکل بیرون بشود ما که مشکلی نداریم که منتها کارش اینست که دست به کیسۀ خود کند آخرت را دارد آباد می کند به دنیای خود ضرر می زند می فهمد که اگر یک چاپلوسی بکند یک موزه پاکی بکند او را رئیس فلان جا ایستاد می کنند خوب حاضر نیست همین کار را بکند از ریاست هم می گذرد می گوید اصلاً ما را مردم نشناسند بهتر است به دنیای خویش به آبروی دنیای خویش به وجهۀ دنیای خویش به لذایذ دنیای خویش صدمه می زند ضرر و زیان می رساند تا آخرتش آباد بشود از اهل دنیا و همنشینی با اهل دنیا اعراض دارد رویگردان است فراری هست و تلاشش اینست که با اهل آخرت همنشین باشد کوشش می کند با آنها همدم باشد همگام باشد همراز باشد و سوم از خدا فقط چیزهایی را می طلبد که بدرد آخرتش می خورد نمی گوید خدا ضبطی بده که صدای زیبای ما را می گوید خدا این نیت قلبی مرا در آن ضبط صوت نامرئی مقدس خودت ثبت کن دیگران ندیدند و نشنویدند هرگز نبینند و نشنوند این را می گوید اگر اهل آخرت باشد از این دو دسته که بگذریم می رسیم به دسته ئی که فقط ارادت شان ارادت محض حق است حق محض است چو باد عزم سر کوه یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد بطالتم بس ازین روز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر بر سر این کار و بار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فدای نفحت گیسوی یار خواهم کرد نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد اینها ان کنتن تربنا الله اینها سر ارادت حق محض دارند نه به دنیا دل بسته اند نه به عقبا نه باغ وکیل آباد را می خواهند نه حور العین جنت فلان آرزوی الوهیش شاید باشد که اینها گوشۀ چشمی به او بیندازند ولی معلوم نیست که اصلاً حور العین به این آرزوی خود برسد یا نرسد اینها به جای دیگری گرفتارند اینها دل به دیگری بسته اند اینها خراب دیگری هستند اینها مست دیگری هستند اینکه می گوید به یاد چشم تو خود را خراب خواهم کرد منظورش مرحلۀ فنای از خویشتن است اینها به خود هم نظر ندارند اصلاً خودی ندارند خودی نمی بینند در میان ان کنتن تربنا الله اگر ارادۀ حق دارید دقت کنید یک مثالی ذکر می کنیم و چون بحث گذشته از همه التماس دعا داریم اگر من چشمم به روی کاغذ باشد چیز دیگری را نمی بینم اگر به انگشترم نگاه کردم ضبط را نمی بینم یک امر طبیعی است از نظر توجه اگر توجه من به پول بود علم را نمی بینم و اگر به علم بود مال را نمی بینم عین همین مسئله است اگر توجه انسان به علم بود خودش را نمی بیند شاید یکی بیاید یواشکی جیبش را بزند چنانکه هر روز بین خیابان این اتفاق می افتد جیب برها جیب های اغلب ماها و شماها را می زنند ما از خود بی خبریم چرا در همان لحظه به فکر یک چیزی بودیم اینان جای دیگری هستند از خود که بی خبرند برای اینست که متوجه چیز دیگری هستند که اینها را واقعاً به مفهوم واقعی و عمیق کلمه از خودشان جدا کرده به آن فنای واقعی رسیدند ماها و شماها هم فانی می شویم منتها گاهی فنای پول می شویم گاهی فدای فلان لذت دیگر می شویم ولی اینها فدا و فنای چیز دیگری می شوند عده ئی چون شنیده ام این را ذکر می کنم و این حدیث را می خوانم و التماس دعا می کنیم عده ئی خیال می کنند که این حرفها چرند است اِه مگر می شود انسان نه دنیا را خواسته باشد نه عقبا را خواسته باشد فقط خدا را خواسته باشد بله دنیا و عقبا جلوه های از فعل حق اند تو چرا به خود حق توجه نمی کنی حدیث داریم قال النبی (ص): القلب السلاسطه الماء قلب المشغولا بدنیا و القلب مشغولا بلعقبا و قلبا مشغولا بالمولا ام القلب المشغولا بالدنیا فله شدت البلاء و عمل القلباً مشغولاً بالعقبا فله الدرجات الاولا و اما القلب المشغول بالمولا فله الدنیا و العقبا و المولا قلب سه گونه است قلبی که مشغول دنیا است قلبی که مشغول عقباست و قلبی که مشغول مولاست قلبی که مشغول دنیا است نتیجه اش چی است سختی و بلا و رنج و مصیبت و بدبختی و روانپریشی است اول باید خودش را خراب کند تا دنیایش را آباد کند اول باید از خودش از پاکی باطنیش چشم بپوشد تا به دنیا برسد قلبی که مشغول به عقباست او را درجات عالی نصیب خواهد بود اما از دنیا دیگر بهره ئی ندارد چون قلبی است که مشغول به عقبا است این دنیا دیگر ندارد و آنی که قلبی که مشغول به دنیا هست عقبا ندارد قلبی که مشغول به عقبا هست دنیا ندارد و اما قلباً مشغولاً بالمولا هم دنیا از او هست هم آخرت از او هست هم خدا از او هست من که امروزم بهشت نقد در دست من است وعدۀ فردای زاهد را چرا باور کنم چه موضوع زیبایی است یک وقتی بنده هم شعری گفته بودم می خوانم حالا به هر جا رسید نوید غم مرا بخشیده ئی بخشیدنت نازم به زخم دل نمک پاشیده ئی پاشیدنت نازم همیشه در پریدن های رنگم جلوه گر بودی کنون بالیده ئی از ناله ام بالیدنت نازم پس از عمری جدایی زخم دیگر می زنی باشد چه خوش می جوییم دل رسم دلجوییدنت نازم آن بیتی که مربوط به بحث ما و نظر بنده بود اینست چه حکمت داشت افکندی به فردا وعدۀ دیدن مکان در دیده و نیرنگ فردا دیدنت نازم من که امروزم بهشت نقد در دست من است وعدۀ فردای زاهد را چرا باور کنم اصلاً چرا من منتظر آخرت باشم چه انتظاری دارم چه می خواهم که فعلاً نیست آن قلبی که مختص مرادش مولا است و ارادتش مولا هم دنیا از او هست هم عقبا از او هست هم مولا از او است این فقط همان قلب است اینها سه تا خصلت دارند پای بر هر دو جهان نهادن از خلق آزاد گشتن به مفهوم غیبت از خلق و ندیدن خلق و به حساب نیاوردن خلق در مراحل ابتدایی فلانی ها چی می گویند خوب هر چی می خواهند بگویند هر وقت به به آنها کتی شد که من پوشیدم و مرا از سرما حفظ کرد نه نه آنها هم یک کاری خواهد کرد از خلق آزاد گشتن و در نهایت از خود وارستن و به حق پیوستن اینست همۀ حرفهای سه روزۀ ماست آنچه می بینی در اقلیم شهود جمله رو دارند در ملک وجود رو به او دارند اهل این سفر سوی او هستند جمله پی سفر چون ندید انسان به سلطان وجود از خود عقرب از خود نزدیکتر اندرین ملک شهود ابلغ همت به زیر ران کشید از شهادت جانب غیبت دوید از شهادت مرد و زنده شد به غیب رخش راند از روم تا یثرب صحیب عشق سلطان ازل گشتش دلیل تا گذشت از مصر جسم و رود نیل بار خود بگشاد در بت های جان خیمه زد در یثرب روحانیان خیلی زیبا است این شعر ای بسا منزل کزین مردن برید از قفس مرغی سوی گلشن دوید یا پرید عشق او را برد تا اقلیم جان شد نهان از جسم و از جان شد عیان بار دیگر هم ز جان پران شود داخل گلزار جان جان شود بار دیگر هم از آنجا پر زند خیمه اش را عشق بالاتر زند عشق سرکش می کشد بازش عنان عشق سرکش می کشد بازش عنان تا به جایی کان نیاید در بیان پروردگارا تو را به عشق حبیبت و خلیلت جانهای دیده و تبدار دنیا زدۀ ما را از رنج دنیاخواهی وا رهان پروردگارا تو را به نور قدیسین و پاکان و خوبان دلهای ما را به شمه ئی از معارف اهل بیت آشنا و نورانی بگردان و الا ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه مع الصلوات.( اللهم صل علی محمد و آل محمد)

دسته‌ها
شرح صحیفه سجادیه

شرح صحیفه سجادیه (از دعای اول تا بیستم)

شرح صحیفه سجادیه توسط عارف بالله علامه حکیم حضرت سعادت ملوک تابش هروی (قدس الله سره الشریف) از دعای اول الی دعای بیستم قابل دانلود می‎باشد.

لازم به ذکر است که حجم این مجموعه به صورت فشرده 3.45 گیگابایت می‎باشد.

برای دانلود روی دکمه زیر کلیک کنید.