دسته‌ها
هراس های نبی اکرم (ص)

1- ماهیت ترس

ماهیت ترس

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

دسته‌ها
دانلود سخنرانی های عرفانی

ترس (بخش دوم)

متن زیر دارای اشتباهات املایی و تایپی میباشد که ان‌شالله بعدا اصلاح خواهد شد

ترس
بخش دوم
اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین الحمد و ثنا له العین وجود و صلاه و سلام الا واقف مواقف شهود و الا عالیه اُمنا المعبود.
اما بعد قال مولانا فی المثنوی:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقر آفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
جمله شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند از غم احوال آخر فارغ اند

در جلسۀ قبلی مقدماتی پیرامون مسئلۀ خوف و هراس های انسانی تقدیم سروران عزیز گردید و آنچه را شایسته بود در این مقال و مقام خدمت تقدیم نماییم به عرض رساندیم و پایان کار به اینجا رسید که می توان گفت و می توان ادعا کرد که:
ای انسان! تو بگو از چه می ترسید؟ تا من بگویم تو که هستید. تو بگو چه ترسهایی دارید؟ تا من بگویم از چه هویتی برخورداراید؟ تو بگو چه خوفهایی تعقیبت می کند؟ تا من بگویم در کجای هستی قرار دارید و قرب تو یا بُعد تو از حضرت دوست چه اندازه است؛ ترس ها تا این حد مهم اند و سرنوشت سازاند و تعیین کنندۀ هویت و شخصیت انسان اند.
برای یادآوری مطالب را تکرار می کنیم تا ببینیم که حضرت مولانا دست مان را می گیرد و به کجا می برد؟
بعضی ها از کمبود راحتی می ترسند؛
بعضی ها از کمبود لذت های غریزی و زیست شناسانه می ترسند؛
بعضی ترس شان از گمنامی است، نکند گمنام بمانیم و گمنام بمیریم؛ دغدغۀ وجودی ایشان شهرت است خوف شان اینست که از شهرت دور بیفتند و محروم گردند.
بعضی هاشان هراس دارند که نکند از توجه خلق محروم بمانند؛
بعضی ها هم هستند، بعضی ها، هستند شاید اگر بگردیم بتوانیم سراغ بدهیم و پیدا بکنیم که هراس شان از اینست که از «خالق محروم» بمانند از توجه خالق محروم بمانند؛
بعضی ها متوجه این هستند که از قدرتمندان دور نیفتند؛
و برخی خوف شان از اینست که از پاکان و طاهران و عاشقان و عارفان و مقربان دور نمانند؛
به هر حال هر کسی ترسی دارد.
حضرت مولانا در مثنوی شریف مطالب زیادی را آورده است و ما روح مطالب را گرفته ایم.
آنچه در جلسۀ گذشته آمد و آنچه مقدمتاً فی الحال عرض کردیم در رابطه با بیانات و برداشت های حضرت مولانا است.
امروز می کوشیم همین پنج، شش بیتِ که محور سخن است مورد توجه قرار بدهیم.
مولانا می فرماید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
همۀ ما از فقر می ترسیم، چرا؟
فقر چه چیزی می آورد که ما از فقر می ترسیم؟ سؤال دارد.
انسان اگر از چیزی خوشش می آید و نسبت به چیزی اشتیاق دارد شوق دارد و طلبش را مشتاقانه تعقیب می کند؛ شایستۀ مقام انسانی او است تا از خود بپرسد چرا این اشتیاق و طلب را دارم؟ ولو علم است دانش است. چرا دانش می خواهید؟
آیا دانشجوهای ما، متعلمین را نمی گوایم؛ گر چه شایسته است که از کلاس چهارم به بعد به متعلم فهمانده بشود جانش را بیدار کنند او را در یک مخمصۀ علمی قرار بدهند؛ چرا درس می خوانید؟ هر معلمی که می آید باید از شاگردان بپرسد و این سؤال را در ذهن شاگرد فعال بسازد، دوباره زنده کند: چرا درس می خوانید؟ چرا دنبال علم هستید؟
حال اگر به این دوره ها نمی کنند حتی در دورۀ متوسطه هم نمی پرسند در دورۀ دانشگاه باید بپرسند چرا درس می خوانید؟ ـ یکی از بدبختی های جامعۀ بشری؛ خوب ماها که درس خوان و درس دهنده ای نداریم چهل سال پیش استادهای ما می گفتند که این جایی که شما آمده اید فاکولته نیست «فال کوته»* است. الآن که هم فال کوته هم نیست. استادها بی سوادتر از شاگردهایند شاگردها هم بی سوادتر از استادها ـ
چرا درس می خوانی آقا؟
از بچۀ صنف ده می پرسیم: می خواهید به کدام رشته تحصیل کنید، کدام فال کوته بروید؟
می گوید: فاکولته طب! فاکولته انجینیری! برای چه؟ تو دنبال علم هستید یا دنبال چیز دیگراید؟ و اینکه: از صنف ده پدر، مادر، خاله، داعی، عمه، دایه همه به گوشش پوف کرده اند که: باید تو فاکولته طب بروید یا فاکولته انجینیری بروید! برای چه؟ برای اینکه عالم بشود؟ و علمش را میان جامعه پخش بکند به پای دیگران بریزد؟ یا نه تخیلات دیگری دارد؟ به عین ترتیب.
خوب دقت کنند دوستان!
از بعضی چیزها می ترسیم.
آنجا مشتاق بوده ایم، طالب بوده ایم. اینجا متنفرایم، هراسان ایم خوف داریم ترس داریم.
انسان فرهیخته ای که خودش را می شناسد تو خودت را شناختید؟ نشناختید؟ کِی شناخته؟ عرف رب مرحبا صلوات بفرستید
انسانی که خودش را شناخته، باید ترس هایش را بشناسد و علت ترسش را بشناسد؛ چرا می ترسم؟
روز گذشته یک جوانی بود سؤالاتی داشت مثلاً می گفت: انسان از مرده می ترسد. من تعجب کردم از مرده برای چه بترسد. این زنده ها هستند که به همدیگر خیانت می کنند، جفا می کنند، ستم می کنند. این مرده بیچاره که یک گوشه افتاده است. یک لاشه گوشتی است که مثل اینکه به قصابی ها صد تا لاش {نعش}آویزان است، منتها این افتاده است اینکه ترسی ندارد.
انسان باید بداند که: از این چیزی که من می ترسم علت اش چیست؟ چرا می ترسم؟ به من چه ستمی وارد می شود، چه اجحافی می شود، چه زیانی می رسد، چه کمبودی تحمیل می شود، چه چیزی از من گرفته می شود که از این زمینه می ترسم؟
یکی از مواردی که مولانا مطرح می کند می گوید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
این را همۀ ما می فهمیم چرا از فقر می ترسیم؟ کاد الفقّرُ ان یَکونا کفراً دوتای دیگرش را هم من می گویم آقای رازی که فرمودند.
الفقر فخری و بهی افتخرو علی الانبیاء این دو تا هم است نه این که این یکی: الفقر فخری. حدیث دیگر است الفقرُ فخّری و بَهِی افتَخِرُ علی الانبیاء.
من به سلیمان با فقر خود افتخار می کنم.
ای سلیمان! تو بر تخت نشسته بودید و من بر خاک نشسته ام؛ ولی من خاتم ام.
ای یوسف! تو عزیز مصر بودید؛ ولی من عزیز مکه ام و بر خاک نشینی مکه افتخار می کنم؛ و بَهِی اَفتَخِرُ علی الانّبَیاء! همین جور حساب کنید.
ای زرتشت! تو سلطان بلخ بودید؛ ولی من خاک نشین کوچه های مدینه ام!
بگذارید یک قصه ای را بگویم خیلی شیرین است، خیلی شیرین است صلواتی بفرستید.
شما می دانید که پیامبر اکرم نواسه های خودش حسنین را خیلی دوست داشت.
گاهی وقتی به خانۀ فاطمه (س) می رفت؛ با بچه ها بازی می کرد. چنان که احساس نمی شد این پیامبری عظیم الشأن است. بچه ها را بر دوش خودش سوار می کرد. گاه به قول ما و شما چهار قاوک می کرد. مرکب این کودکان می شد. این خبر به بیرون رسیده بود.
بعد از جنگ های خندق و خیبر و عده ئی شهید شده بودند و کودکان شهید در کوچه بودند؛ روزی پیامبر اکرم قبل از نماز راهی مسجد بودند. قنبر همراهشان بود. ـ قنبر غلام حضرت امیر(ع) ـ به کوچه که رسیدند، بچه ها آمدند دامن حضرت را گرفتند؛ یا رسول الله!
تو برای نواسه های خود مرکب می شوید شتر می شوید. آنها سوار می شوند تو می گردید. پدرهای ما شهید شده شتر نداریم. بیا همین جا شتر ما شو که ما سوار شویم لذت ببریم. داخل کوچه پر خاک راه عام تا گفتند که پدرهای ما شهید شده اند، حضرت زانویان بر زمین زد و شتر شد و یکی سوار می شدند و می دویدند و اینها را می گردانند؛ بعضی وقتها هم دو تا سوار می شدند!
مؤذن پیش خوانی اذان خطبۀ پیش خوانی را شروع کرد. حضرت گفتند: قنبر! در جیب من چند درهم است بگیر برو جوز بخر گردکان بخر؛ و بیا این شتر را از این بچه ها خریداری کن! قنبر با سرعت رفت دامنش را پر جوز کرد و آمد گفت:
بچه ها شترتان را نمی فروشید؟
گفتند: چه می دهید؟ دامن را پایین زد دید که جوز است. گفتند: می فروشیم. پنج تا به این داد چهار تا به آن داد هشت تا به این داد جان پیامبر را آزاد کرد!
میدانید پیامبر چه کار کرد؟ دوباره نشست سجده کرد گفت: خدا! تو را سپاس می گویم که قیمت محمد را به او نشان دادید و تعیین کردید. من فهمیدم که قیمت من چند تا جوز است!
و همین انسان است که با همین کارها؛ آیا سلیمان این کار را کرده؟ سلیمان بچه های مردم را به داخل کوچه به شانه اش سوار کرده، برایشان شتر شده؟
یوسف که عزیز مصر است شده است؟ و همچنین سایر پیامبران عزیز؟ و برای همین است که می فرماید: الفَقرُ فخری و بَهِی افتَخِرُ علی الانبیاء.
آنچنان که از فقر می ترسند خلق
چه است که می ترسند؟ یک بررسی می کنیم. اول تجزیه نمی کنیم، تحلیلش نمی کنیم. اول بررسی می کنیم.
انسان فقیر چه کم دارد؟ فرش خوب کم دارد درست است؟ ظرفهای خوب کم دارد، لباس های خوب کم دارد، مرکب های خوب کم دارد، غذاهای خوب کم دارد، خانۀ زیبا و خوب کم دارد؛ آیا کم داشتن اینها هراس دارد؟ باید از اینکه انسان خانۀ خوب ندارد در دغدغۀ روانی بسر ببرد؟
و حال این طرف قضیه را به تحلیل می گیریم.
فقر، دو فقر است:
فقر مادی است و فقر معنوی.
و فقر معنوی باز شاخه هائی دارد بر می گردد به:
فقر هنری: یکی شاعر است مثل بنده یکی شاعر نیست مثل ایشان. ایشان از نظر هنری فقیرند.
فقر اخلاقی است. بنده فقیر هستم اخلاق درستی ندارم. ایشان معلم اخلاق اند. من به فقر اخلاقی گرفتارام.
فقر اعتقادی است. عده ای هستند به توحید رسیده اند. به وحدت رسیده اند. به عوالم روحانی رسیده اند. بنده به فقر اعتقادی گرفتارام، ایشان نه؛ توکل شان بالاست، اخلاص شان بالاست، ایثارشان بالاست.
اگر کسی مثلاً فرض بفرمایید به فقر فکری و عقلی گرفتار می شود از او چه می گیرند؟
یک وقتی انسان به فقر مالی گرفتار می شود که: فرش ندارد، ظرف ندارد، ماشین ندارد.
یک وقت به «فقر عقلی» گرفتار می شود آنجا چه ندارد؟
آنی که عقل ندارد، آدم است؟ دین دارد؟ هنر دارد؟ طهارت دارد؟ عزت دارد؟ والایی دارد؟ هیچی ندارد،هیچی ندارد. و متأسفانه، متأسفانه به قول حضرت مولانا: ما فقط و فقط از فقر مالی می ترسیم.
اینکه عقل نداریم مهم نیست، اینکه ضعف فرهنگی داریم مهم نیست اینکه به فقر اخلاقی گرفتاریم حتی با خانواده با همسر با اولادها با عمو و کاکا و دایی و این و آن؛ برخورد ما برخورد آدمی وار نیست و به فقری ذلت بار گرفتاریم نمی ترسیم.
اینکه چهل سال از عمرشان گذشته و مزاج مان از حال طفلی نگشته است نمی ترسیم.
اینکه فرق هنر را با غیر هنر و با بی هنری کرده نمی توانیم نمی ترسیم؛
اینکه افسار بنده و امثال بنده به دست شیطان است و آزادگی نداریم؛ از فقر آزادی و آزادگی نمی ترسیم؛
اینکه مملکت ما را دیگران اداره می کنند و ما خیرات خور سر چهل کشور بیگانه شده ایم نمی ترسیم؛ اینکه توحیدمان دچار شرک شده نمی ترسیم؛
اینکه توکل به خدا نداریم، توکلی به جیب داریم نمی ترسیم؛ ولی ترس ما از چه است؟ از اینکه: نکند امشب، ـ ببخشید دیگر پرروئی می کنم، از اینجا بگذرارید که یک کمی همینطور وقیحانه تر صحبت کنم ـ می ترسیم امشب مصطراح از ما گله مند بشود که چرا مرا خوب چرب نکردید یا از زایده های خوب پر نساختید از این می ترسیم؛
از اینکه معده از ما گله کند، نه عقل؛ لذا مولانا می فرماید:
آن چنان که از فقر می ترسند خلق!
و به واسطۀ همین ترس:
زیر آب شور رفت تا به حلق! آب شور چه است؟ همین بی ننگی هاای که می کشیم همین بی غیرتی هاای که تحمل می کنیم. همین غفلت هایی که بار دوش ما شده همین اسارتهایی که سرافرازانه می بریم و جالب اینکه، جالب اینکه، جالب اینکه، جالب اینکه:
رهبرهای سیاسی ما وقتی به کنار یک امریکایی ایستاده می شوند سر و گردنشان را هم بلندتر می گیرند! شما را به خدا اگر اینها غیرت داشته باشند حاضر می شوند کنار آن مردها ایستاده شوند؟
این آب شور نیست این آب چه است؟
البته کلمۀ دیگری که تعویض شده آن چیز دیگری بوده، اینجا آب شور آورده اند؛ بواسطۀ اینکه دیگر ادب حضرت مولانا مراعات بشود متوجه شدید که چه است؟ از نجاست هم نجاست تر است؛ آن کلمه ها را نیاوردند برای اینکه ادب حضور حضرت مولانا رعایت شده باشد. این همه نکبتی و نفرت و بی ننگی و بی حیایی و بی غیرتی و غفلت و جهالت و سستی و تنبلی را تحمل می کند خلق؛ برای چ؟ برای از اینکه:
از فقر می ترسد. اگر به همین اندازه از فقرآفرین می ترسید.
گر بترسیدندی از فقرآفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
گنج خرد کشف شان می شد گنج ایثار کشف شان می شد گنج توحید کشف شان می شد گنج کشف و شهود و معاینه و مشاهده و بصیرت کشف شان می شد. گنج طهارت گنج آزادگی گنج رسیدن به عزت و سربلندی گنج داشتن سیاستی پاک مطهر و مطهر گنج دیانتی عزت آفرین!
ما مسلمانیم پیرو کی هستیم؟
عمر ذلت کشی ما را قبول می کند؟ علی چه؟
به خدا قسم هر دو تا را بدنام کرده ایم. به خدا قسم بدنامشان کردیم؛ بعد برای ما می گویند؟ همین هااند که نمایندگان عمر و علی هستند؛ معلوم می شوند آنها هم یک چیزی نبودند. اگر می بودند که اینطور چیزها تولید نمی کردند. همۀ گنج ها تولید می شد و کشف می شد.
مولانا با همین دو بیت، بیت های بعدی را تفسیر می کنیم با همین دو بیت یک چرخش فکری می خواهد برای انسان بدهد: جهت سفلی را به جهت علوی تبدیل کند. جهت تاریکی را به جهت نور بدل کند جهت ذلت را به جهت عزت بدل کند جهت نفس را به جهت رب بدل کند. دو تا بیت بیشتر نیست.
تو از فقر می ترسید آن هم از فقر مادی؛ اگر از فقر مادی نترسید و این فقر را کنار بگذارید و از فقرآفرین بترسید حرف تمام است؛ برای چی؟
برای از اینکه: از فقرآفرین که انسان ترسید دستوراتش را عملی می کند. ما دستورات اسلام را عملی کردیم که به اینجا رسیدیم؟ یا زیر پا نهادیم که به اینجا رسیدیم؟ اگر از خدا بترسیم که راه خدا را پیش می گیریم دستور و حُکمش را استقبال می کنیم و بر مبنای دستورش عمل می کنیم.
تدبیر امور اعم از فردی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و هنری و حکمی و فلسفی و اخلاقی همه را می سپاریم به او! نقشۀ او را پیاده می کنیم و بعد چه کار می شود؟
اگر نقشۀ او پیاده بشود در زمین چه کار می شود؟
فرشتگان نمازهایشان را رها می کنند می آیند اینطور دست زیر کلپ شان به قول ما و شما می گیرند نگاه می کنند می گویند: اگر اینها بنده هستند پس ما چه هستیم؟ حسد می برند به حیرت گرفتار می شوند غبطه می خورند!
وقتی دستورات عمل بشود که مقام انسان برتر از مقام فرشتگان می شود.
می گوید: می خواهید که آزاد بشوید؟ می خواهید که به همۀ این گنج ها برسید که فرشتگان بر تو غبطه بخورند، حسرت حضور تو را داشته باشند؟ از فقر نترس از فقرآفرین بترس.
خوف فقر مادی را از حوزۀ جانت از شهرستان دلت: بیرون ببر بیرون افکن و خوف فقرآفرین را جانشینش کن؛ خوف فقرآفرین ـ خوف به معنای معمولی نیست این نکته را داشته باشند عزیزان ما، ما در مراحل سلوک یک مرحله ای داریم که آن مرحله را مرحلۀ خوف می گویند ـ
عرفاء معتقدند که: خوف، ترس معمولی انسان ضعیفِ بی عقل و بی دیانت و خام نیست؛
بلکه خوف: بال پروازش است به سوی عوالم ملکوت؛ و ـ این مرتبۀ اولش است ـ جبروت؛ این بال است؛ نه بال افکن، نه بال شکن، زمین زننده نیست!
خوف وقتی اینجا صحبت می شود به معنای این است که:
انسان حرمت حق را به جای می آورد؛
ادب حضور را به جای می آورد؛ یک مثال می آوریم:
شاگردی داریم، متعلمی داریم فرزندی داریم فرق نمی کند؛ بسیار باادب است و باهوش است؛ وقتی پدر وارد می شود این بلند می شود دست به سینه سلام می دهد! این از ترس این کار را می کند؟ از پدر خود که کسی نمی ترسد! اِلا اینکه پدر، پدر نباشد. از معلم احترام می گیرد، از استاد احترام می گیرد این نشانۀ ترس نیست!
خوب دقت کنید
همین حالتی که فرد در برابر کسی که دوست می دارد عشق می ورزد محترمش می شمارد به پای می ایستد و ادب حضور را به جا می آورد همین را خوف می گویند؛ وقتی کسی این چنین باشد آن هم در برابر حضرت دوست و وقتی با شناخت چنین کاری صورت بگیرد همۀ گنج های عالم هستی نه اینکه روی زمین، اینجا هم مولانا مکان تعیین نمی کند. گنج هاشان:
گنج های عالم ملکوت حاصلش می شود،
گنج های عالم ناسوت حاصلش می شود.
گنج های عالم جبروت حاصلش می شود؛ یک مرحله است، یک بال است، یک پرّش است، یک گام زدن است
نکتّاً عرشیه
از نظر عرفاء کسی که به این ترس نرسیده است یعنی به این مقام حرمت گذاری و ادب گذاری نرسیده است: هنوز آدم نشده است؛ هنوز حیوان است هنوز در عالم ناسوت است هنوز زندۀ به غریزه است زندۀ به حیوانیت است.
یک حدیثی داریم از حضرت عیسی نقل شده آمده به ما می فرماید:
لیّه لَجه ملکوت السّماوات من لم یولد مرتین.
به ملائکه و به مقام ملکوتی، به جهان ملکوتی به دنیای ملکوتی انسان نمی رسد مگر اینکه: دو بار زنده شود، متولد شود.
یک بار ما متولد شده ایم در عالم همین شهادت، در عالم ملک، در دنیای ناسوت؛ غذا می خوریم نان می خوریم می خوابیم می گوییم می خندیم اگر به همین جا زندگی کردیم و به همین مقدار بسنده کردیم و «عقل» را رشد نداده ایم و «مثال» را در خود تربیت نکردیم و «ملکوت قلب» را رشد ندادیم یک حیوان خوش خور و خوش خواب و بی خیالیم!
ولی اگر مردیم؛ آن هم موت اختیاری: از خوردنی ها آنی را گرفتیم که به دردمان می خورد، دیگر ترس نداشتیم؛
حافظ از قول حضرت علی گفته:
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من بجوی نستانم. نستانم!
در تمام عمر آیا از نان جو سیر خورد؟ هنوز سیر نشده بود دست می کشید.
آقا! نان زیادی، غذای زیادی ما داشتیم؛ در سلسۀ شاهان نانی که می پختند از مغزیات بود!
دقت کنید چه عرض می کنم!
نان شان نان گندم نبود. مثلاً مغز پسته و خسته و بادام و جوز و فلان و بهمان و همین مغزیات متنوع این را می کوبیدند از این برایشان به قول ما و شما کلوچه می ساختند به کجا رسیدند اینها؟ چه چیزی را آباد کردند؟ حکمت آباد شد از اینها؟ فلسفه آباد شد دیانت آباد شد آزادگی آباد شد طهارت آباد شد یا مسطراح؟
می خواهید بمیرید؟ بله!
موت اختیاری خودت از غذا آن قدر بگیر که به نفع عقلت است و به خرد بدلش می کنید به ایمان بدلش می کنید به آگاهی بدلش می کنید به هنر بدلش می کنید به آزادگی بدلش می کنید به عزت بدلش می کنید!
از لباس!
همانی را بپوش که در شأن تو است، تو را عزیز حق می دارد، نه ذلیل خلق!
گاهی انسان ذلیل خلق می شود: هی می دویم دنبال کشمیری درجۀ یک انگلیسی. ما جان خودمان را چه کار کردیم؟ وسیلۀ آن درآمدی که آنجا پشم گوسفند را می لیسد و می بافد ساختیم. این در شأن تو است؟ چنین چیزی که پوشیدید کدام فرشته به تو نگاه می کند؟ کدام فرشته به تو آفرین می گوید؟
نیازها را طوری باید تربیت کرد و تنظیم کرد که به این مقام انسان دست پیدا بکند. عالم ناسوت را بگذارد؛ عالم ملکوت مثل کف دست بشود برایش؛
جمعۀ قبل بود یا جمعۀ قبل تر بود از آن داستان امام شش نور را گفتم برای شما! دارید شما. و هستند بین شما انسانهایی؛ اینطوری فکر نکنید دروغ است. عالم ملکوت مثل کف دست مثل اینکه ما و شما همدیگر را می بینیم آنها هم همینطور عالم فرشتگان را می بینند، راحت با فرشته ها می نشینند صحبت می کنند تبادل افکار می کنند.
خوب دقت کنید یک صلوات بلندی بفرستید
گاهی کارشان به جایی می رسد که فرشتگان می آیند دو زانو می نشینند از ایشان کسب فیض، کسب علم، کسب معرفت و کسب شهود می کنند.
فرشته می آید ماحول دو زانو می زند یاد می گیرد گپ یاد می گیرد.
آقا جان می گوید درست است که من در عالم ملکوت ام همینطور که ما و شما در عالم ناسوت هستیم همۀ شهرها را بلدایم؟ از همۀ چیزها آگاهی داریم؟ فرشته ها هم همینطوراند.
ولی عارف به جایی می رسد که عالم ملکوت همه برایش کف دست می شود. خود فرشته می آید می گوید تو چون از بالا نگاه می کنید از عالم جبروت بر عالم ما ملکوتیان نگاه می کنید، آنچه را من نمی دانم به من بگو؛ منتها باید این تولد ثانی صورت بگیرد.
ما از عالم مُلک بمیریم به موت اختیاری وارد عالم ملکوت بشویم و بعد از عالم ملکوت بمیریم به عالم جبروت وارد بشویم؛ راه دیگری ندارد جز اینکه این ترسها را بگذاریم کنار.
موتو قبل ان تموتو همین هست دیگر حاسِبو قبل ان تحاسبو.
موتو قبل ان تموتو بمیرید قبل از اینکه شما را عزرائیل بکشد خودتان اختیاری بمیرید؛ از این دنیای پست بمیرید از این خواسته های پست بمیرید. از این نیازهای پست بمیرید از این خوف های پست و سرافکنده ساز بمیرید.
آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقرآفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
خوب حالا که نشده چه؟ نتیجۀ این گونه زیستن چه است؟ به ماها می گوید:
جملۀ شان از خوف غم در عین غم!
یک وقت دست آدم می سوزد و سوزش دست جریان دارد و انسان دغدغه دارد خوب این حق اش است تا این سوزش از بین برود. یک وقت نه، هنوز دستش نسوخته همین جور دلهره دارد نکند اگر فلان جا بروم دستم بسوزد.
خوب دقت کنید جوانترها شما بیشتر دقت کنید از این پیرپوده ها که حساب خلاص شده اینها که دیگر حساب اینها فیصله است هاء!
می ترسد که اگر نمازش را باوقارتر بخواند ممکن دو تا مشتری را از دست بدهد؛ این ترس درست است؟ می ترسد که اگر در مغازه ای که نشسته است و کسی نیست کتابی ور دارد و بخواند ممکن مشتری بیاید بگوید این بابا به درد کاسبی نمی خورد باشد بروم از آن کسی که بی کار است جنس می خرم!
جملۀ شان از ترس غم، از ترس غم که نکند: غم بعداً بیاید؛ در عین غم!
این گزارش عارفانه را سی میلیون بار گفتم این هم سی میلیون و یک بار.
عارفی با خلیفه اش یعنی جانشینش شاگردش از کوچه های خرابه ای می گذشتند. شاگرد متوجه شد که دو تا از اهل فسخ در یکی از خانه های ویران به فسخ مشغول اند. تا متوجه شد گفت: هی خدا لعنت تان کند! خدا در آتش دوزخ تان بسوزاند. عارف بدون اینکه روی بگرداند گفت:
فرزندم! اگر دلسوزی ای دارید و ترحمی دارید، در نجات شان معطوف؛ نجات شان بفرما که الآن آنها در لعنت حق گرفتاراند!
آقا! همین که می ترسید که نکند مشتری برود این خود گرفتاری لعنت است. آخر رزاق کی است؟ تو رزاق مشتری خیال می کنید یا خدا؟ کدام یکی است؟ تو رزاق واقعی را رها کردید به رزاق دروغی دو دستی چسبیده اید؛ در عین لعنت نیستید در چه هستید؟ از خدا دور نشدید به کِی نزدیک شدید؟ از کی دور شدید؟ این حال ماها است؛ دانش را رها می کنیم چون می گوییم که:
خوب دقت کنید
عیش یعنی زندگی!
فُلانی را می گویم عیش کرد. فلانی این کار را دیدید؟ والله عیش کرد.
می فهمید معنایش چه است؟
حتماً جوانها نمی فهمند حالا پیرها شاید متوجه شده باشند.
معنایش اینست که: تا لحظۀ قبل از رسیدن به این حالت، زندگی اش یک زندگانی بی معنا بود، شبح زندگانی بود؛ الآن عیش کرد، الآن دارای زندگی، همین لحظه دارای زندگی شد.
تو خیال می کنید که زندگی یعنی عیش، در بی خَرَدی و معده پر کردن است؟ این یعنی چی؟
این یعنی:
از عالم فرشتگان دور افتادن، خود را عملاً دور کردن؛
از عالم فرشتگان نفرت نشان دادن، به عالم حیوانات عشق ورزیدن؛
خوب، تو در عین غم اید. حالا حضرت مولانا کوتاه آمده نگفته در عین لعنت اید. خوب غم هم غیر لعنت نیست وگرنه بندگان خدا که مسئله ای ندارد.
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا
خوب دقت کنید خیلی زیبا است این آیه بسیار زیبا است برای اگر خوب دقت کنید.
اگر برای پیامبر اکرم هیچ آیۀ دیگری نازل نشده بود برای رسالتش و اثبات رسالتش همین آیه بس بود؛ و برای رهنمایی بشر همین آیه بس بود:
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ* تُوعَدُونَ.
انسانی که با خدا باشد دیگر خوفی ندارد؛ لحظه به لحظه، آن به آن، فرشته به او نازل می شود؛ بر قلبش نازل می شود بر روحش نازل می شود. نترس تو کتابت را بخوان نترس آقا جان. ما فرشتگان، مشتری را به در دکان تو میخ کوب می کنیم تو راحت سبحان ربی الاعلی و بحمده بگو! چرا می ترسید زود نمازت را می خوانید؟
تا مشتری برود!
نه، مشتری نمی رود.
پس، ما چه کاره ایم؟ أَلَّا تَخَافُوا نترسید وَلَا تَحْزَنُوا حزن نداشته باشید، غمگین مباشید؛
و مهمتر از او وَأَبْشِرُوا.
به اینها بشارت می دهند؛ چه را بشارت می دهند؟ او جنت لقاء را! او دیگر باشد حالا بگذریم.
جملۀ شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
به دنبال عیش اند، به دنبال زندگی اند.
اما:
از زندگی دور افتاده اند.
از عیش دور افتاده اند
از حیات واقعی انسانی دور افتاده اند
از حیات ملکوتی دور افتاده اند
از حیات ربانی دور افتاده اند.
دنبال چه می دوید؟ دنبال زندگی!
خوب این طرفی که تو می روید دنبال مرگ است! تو دارید از زندگی فرار می کنید.
دنبال چه می دوید؟ دنبال عیش. تو که به دنبال تیش می روید؟ ـ تَیش یعنی غم ـ بعد یک نقوی می زند مولانا یک مقداری هم بنده دست کاری کردم صلواتی بفرستید.
مردم را از ناحیۀ داشتن خوف و هراس دو دسته می کند:
دسته ای که مثل بنده هستند که خوب حساب ما پاک است. اینها که هنوز آدم نشده اند که راجع به اینها صحبت بکند مولانا. حیوان که صحبتی ندارد دیگر. می گوید اینها که دیگر حساب اینها نشسته پاک است، کاملاً نشسته پاک است. می مانند دو دستۀ دیگر که:
زاهدان باشند و عارفان باشند.
خوب دقت کنند دوستان
زاهدان کسانی هستند که می خواهند از طریق زهد خود را به حق برسانند.
و زهد یعنی:
نخواستن دنیا؛ کناره گرفتن از دنیا؛ کنار کشیدن از: زخارف دنیایی، از جلوه های دنیایی! به اینها می گویند بیا رئیس شو! نمی شود. می گوید برای چه؟ برای از اینکه: من می خواهم به حق برسم.
بیا وزیر شو! نمی شود. بیا کار کن! صاحب ثروت می شوید. می گوید: من نمی خواهم! بیا بخور چیزهای خوبی است. می گوید: من نمی خواهم. از طریق نخواستن، از طریق زهد ورزیدن می خواهند به حق برسند.
خوب اینها چی غم دارند؟ می گوید:
هست زاهد را غم پایان کار! می ترسد که اگر به دنیا رسیدگی کردم و دل سپردم و مشغول شدم و عمر را ضایع کردم در پایان کار چیزی به دست نداشته باشم؛
از قرب حق چیزی بدست نداشته باشم. از لطف حق چیزی بدست نداشته باشم. از توجه و عنایات ربانی چیزی به دست نداشته باشم. به آخر کار اینجا که چهل است پنجاه سال است صد سال است نهصد سال است دیگر نهصد و پنجاه سال است بزرگترین گزارشی که ما داریم عمر نوح است؛ آن هم برای خودش یک کپۀ نایی درست کرده بود خانه ای از نی.
گفتند: چرا دیگر درست نمی کنید؟ می گوید: معلوم نیست این چند روزی که ما چند نفس دیگر بکشیم. نهصد و پنجاه سال او به نهصد و پنجاه سال ما چه کار می کنیم؟
آقا! شوناشریزی اش را محکم کن! میلگردهایش هم از آن هیجده بندازید که پایینتر از این، ممکن است اگر این بادها صد و بیست روز بخیزد اینها را بهم بریزد. بله! اینها یک دسته هستند زاهدند نمی خواهند، نمی خواهند، نمی خواهند.
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روزی شمار
اینجا ما معتقدیم و تلاش می کنیم که پیش مردم سرافکنده نباشیم؛ پیش کدام مردم؟ پیش اهل دل یا پیش اهل گِل؟ خانه خوبی داشته باشیم. خانۀ خوبی که داشتید چه کسی تعریفت می کند؟ چه کسی به تو احترام می گذارد؟ یک حکیم؟ یک عارف؟ یک آزاده؟ یک وارسته یا یک دنیازدۀ عفن جاهل؟ کِی؟
بابا این چهار، هزار پنج هزار دلار که ماشینی نمی شود. باشد شصت هزار می خریم که هر کس ببیند همینطور پلک چشمش را چپه کند. او که پلک چشمش به اینطور چیزها چپه می شود آدم است؟ خرد دارد؟ ایمان دارد؟ پاکی دارد؟ بینایی دارد؟ طهارت دارد؟ یا نه یک موجود جاهل، جاهل است.
و زاهد حسابش جدا است. این بابا همین جا کوشش می کند که خجالت نکشد پیش جهلاء و اهل غفلت و اهل ذلت و اهل دنیا و اهل رنگ.
زاهد می ترسد که در روز شمار در برابر پیامبران سرافکنده باشد؛ در برابر حواریون یعنی پیروان بسیار مخلِص پیام آوران سرافکنده باشد. در پیشگاه اهل اعراف ـ و آن داستانش باز یک وقتی خواهیم گفت کِی ها هستند در اعراف ـ بین جهنم و بهشت پلی است و جایگاهی است، کمپی است؛ بگوییم به آن بالا عده ئی نشسته اند آنها کِی ها هستند؟ پیش آنها سرافکنده نباشد؛ این چهار تا جَهَله و غافل و نادان و دنیازده ای که عقلش به چشمش است البته عقلی که ندارد ببخشید؛ این می خواهد هر چه می خواهد قضاوت بکند، بکند به هر حال
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند !
از لحظه ای که به خود شناسی می رسد متوجه این نکته است که کوچکترین حرکتی از او سر نزند که حضرت دوست را نشاید. محضر حضرت دوست را نشاید.
ما در «محضر حق» به سر می بریم. عارفها در «حضور حق» البته ما محضر را هم نمی فهمیم!
محضر آن جایی را می گویند یا آن حالتی را می گویند که: مثلاً فرض بفرمایید سر بنده را بسته ا ند به شانه های بنده که بالا را نگاه نکنم. می گویند: داخل این خانه بگرد هر کاری می خواهید بکن هیچ کس هم نیست می خواهید با لباس بگرد می خواهید بی لباس بگرد می خواهید ملاق بزن می خواهید سجده کن هیچ کس نیست؛ اما آنجا ماهواره را گذاشتند پشت ماهواره هم یکی است می بیند که تو چه کار می کنید.
زاهد می داند که در محضر حق است. اگر هیچ کس او را نبیند حق او را می بیند. من حق را نمی بینم اما، حق مرا می بیند؛ از این مقام، مقام برتر مقام حضور است که:
پرده ها بر می افتد؛ بین عبد و معبود حایل و پرده ئی نیست. آنجا دیگر می بیند عارف است. می داند که این دَر روز قیامت شهادت می دهد. اگر من ملاق زده باشم این همه می داند که این دیوار شهادت می دهد، شیشه ها شهادت می دهند، این کتابها شهادت میدهند اینها چشم دارند. اینها با چشم کونی با دستگاه کونی فلم بر داری می کنند.
به هر حال، عارفان زآغاز گشته بهره مند. خوف شان گم می شود دیگر چون در حضور حق بسر می برند
از غم احوال آخر فارغ اند! همین جا غمی که دارند اینست که نکند در حضور حق از اینها کاری ناشایست سر بزند.
یک نکته ئی را می گویم شرحش نمی کنیم و شرحش بماناد به دوستانی که اهل معرفت هستند. توصیه می کنم روی این زمینه دقت کنند حتی مطالعه کنند خوب هم مطالعه کنند قوی هم مطالعه کنند. کلام را با بیان حضرت خواجه سرمدرس عرفان این خطه پایان می بخشیم.
الهی! همگان از آخر کار می ترسند و عبدالله از اول کار می ترسد؛
و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله صالحین بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.

دسته‌ها
مولوی شناسی

ترس (بخش اول)

متن زیر دارای اشتباهات املایی و تایپی میباشد که ان‌شالله بعدا اصلاح خواهد شد

ترس بخش اول

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا له العین الوجود و صلاة و سلام الا واقف مواقف شهود و الا عالیه اُمنا المعبود.
اما بعد،
قال مولانا فی المثنوی:

آن چنان که از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسیدندی از فقر آفرین گنج هاشان کشف گشتی بر زمین
جمله شان از خوف غم در عین غم و از پی هستی فتاده در عدم
هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار
عارفان ز آغاز گشته بهره مند از غم احوال آخر فارغ اند

در سلسلۀ مباحث عرفان عملی مولانا، بحث صدق را با گستردگی ای که داشت کوتاه کردیم.
امروز بحث دیگری را از این کتاب شریف مورد دقت و توجه قرار می دهیم و می کوشیم که این مسئله را در همین جلسه خاتمه بخشیم.
همۀ دوستان می دانند و در عرایض گذشته هم گاهی ما از مسایل مربوط به خوف و رجاء که دو بال سالک در طریق سلوک هستند و در عرفان عملی از اهمیت بسزایی برخورداراند تقریباً تا جایی که بنده تحفص کرده در جمیع کتب اخلاق عرفانی بخصوص در بخش عرفان عملی، هم از خوف صحبت شده و هم از رجاء. و واقعاً این دو تقریباً به بالهایی شبیح هستند که انسان را در تولد ثانوی او که تولد در عالم ملکوت باشد یاری می کنند و در سیر ملکوتی اش کمک رسان خوبی هستند.
خوف و رجاء انسان را از عالم حس و عالم محسوسات و عالم ماده به عالم مثال عالم ملکوت سوق می دهد و کمک می کند.
به هر حال به طور مقدمه پیش از آنی که حرفهای حضرت مولانا را به عرض برسانیم عرض می نمایم که:
یکی از وسایلی که عَظَمت انسان را نشان می دهد، عظمت انسانها توسط آن ارزیابی می شود، عظمت انسانها توسط او سنجیده می شود خوف اش است.
هر چه زمینۀ خوف مهم تر عمیق تر والاتر ماندگارتر ارزشمندتر باشد عظمت صاحب خوف برتر است. مسئله خیلی دقیق است چون سر آن داریم که در یک جلسه موضوع را ختم کنیم از دوستان شدیداً تقاضا دارم که با همۀ هواس و با همۀ عقل متوجه باشند.
هر چه خوف انسان ظریف تر باشد، عمیق تر باشد، اوج مندتر باشد، گسترده دامن تر باشد، فراگیرتر باشد، ارزشمندتر باشد عَظَمت وجودی انسان برتر است.
همۀ ما می ترسیم. بچه های کوچک هم می ترسند خانم ها هم می ترسند آقاها هم می ترسند؛ منتها زمینۀ ترس فرق می کند.
اگر از این آقا پسر بپرسم تو از چه می ترسید؟ می توانید شما به سرعت عظمت وجودیش را درک کنید. تو از چه می ترسید؟ از خدا می ترسد.
خیلی خوب، عظمت وجودیش تا کجا گسترده است؟ از خاک تا خدا.
اگر می گفت: از اجنه می ترسم؛ خیلی کوچک می شد. اگر می گفت: از گرسنگی می ترسم؛ عظمتش به کجا می رسید؟ از خودش تا معده اش.
بعضی ها از گرسنگی می ترسند؛ می گوییم آقا چرا به مغازه نشستید دروغ می گویید می گوید:
اگر دروغ نگویم خوب کاسبی نمی شود؛ کاسبی نشد گرسنه می مانم. این از چه می ترسد؟ از مصطراح. مصطراح متحرکی که در خود دارد؛ نه آن مصطراح بیرونی که ساکن است. تخلیه گاه نه، اینکه در خودش است و با خودش هی از این منطقه به این منطقه از این خانه به این خانه حملش می کند. متوجه شدید از چی می ترسید؟
ترس انسان عظمتش را نشان می دهد؛ موضوع ترس هر چه مهمتر باشد، عظیم تر باشد گسترده دامن تر باشد ارزشمندتر باشد عظمت وجودی شخص همان اندازه والا است و هر چه پایین باشد: بایسکل را می گذاریم کنار خیابان هی ترس داریم که دزد بایسکل را نبرد؛ ترس شما به اندازه چه است؟ من هم نمی فهمم قیمت یک بایسکل چند است؟ حالا به اندازۀ سی و نیم هزار است. عظمت وجودی شما به اندازۀ سی و نیم هزار است؛ یک چیزی که بسیار شرم آور است، بسیار شرم آور است.
در چند مورد هم بنده این را ذکر کردم هم در ایران هم در افغانستان: داخل مسجد می رویم کفش ها را گاهی با کیسۀ پلاستیکی با خود می بریم به درون مسجد. این دیگر بسیار ننگ آور است. از ترس که چه کار بشود؟ که یک جفت کفش را دزد نبرد. به یک مسجدی که هزار نفر، پانصد نفر، دو هزار نفر هستند چند تا دزد می خواهد بیاید. گرفتیم که یک جفت کفش را هم بردند آیا به این توهینی که به مسجد می کنید می ارزد؟ توهینی که به شخصیت خودت می کنید درون خانۀ خدا کفش ها را کنار پایت می گذارید یا روی زانویت می گذارید به این توهین می ارزد؟
چند دفعه به این آخوندها گفتم. منتها حتی یک بار یادم است به یکی از آخوندها گفتم با آن شوخی داشتم گفتم: چند دفعه به تو گفتم تذکر بده کفش های خودشان را نیاورند؟ گفت خیلی.
گفتم:
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر که این سخن را در نیابد گوش خر
آخوند خر برای مردم تذکر بده که کفش هایشان را نیاورند!
به هر حال متوجه باشید که ترس های شما از چه است. حالا فهمیدید چرا ما خوف را انتخاب کردیم؟ چرا مولانا از خوف می گوید؟ چرا خواجۀ انصار هم در صد میدان و هم در منازل السایرین خوف را می آورد؟ چرا در آیات قرآن این همه از خوف صحبت شده؟ برای اینکه: می خواهند ما عظمت داشته باشیم.
ترس های ما کودکانه و ابلهانه نباشد؛
ترس هایمان برای چیزهای بی ارزش نباشد؛
صلوات بفرستید به هر حال
عظمت انسانها را شما اگر خواسته باشید درک کنید فقط نگاه کنید از چه می ترسند. حِقارت شان را هم که می خواهید نگاه کنید درک کنید وزن کنید ببینید از چه می ترسد.
خوب دقت کنند دوستان.
آقا ای که کفش های خود را داخل مسجد می آورید ولو با پلاستیک، قیمت خودت از قیمت کفش های تو کمتر است؛ چرا؟ چون تو خودت را مسئول کفشداری خودت، نگهداری کفشت قرار دادید. تو وسیله شدید تا کفش باقی بماند. تو حافظ کفش شدید. معلوم می شود او از تو قیمتش بیشتر است وگرنه تو جان قدسی ات را به عنوان خدمه کفش، مسئول کفشداری نمی ساختید.
می خواهید «حقارت وجودی» کسی را درک کنید ببینید از چه می ترسد. می خواهید «عظمت وجودی» کسی را درک کنید ببینید از چی می ترسد.
آنی که سر بازار نشسته است و می گوید اگر دروغ نگوییم کاسبی نمی شود از گرسنگی می ترسد و گرسنگی را هم گفتیم از چه می ترسد؛ از ترس چه می ترسد از ترس خالی ماندن چه چیزی می ترسد.
دوم
یکی از زمینه ها و وسایلی که توانمندی انسان را چه در ابعاد بشری.
باز هم خوب دقت کنند دوستان!
سه بعد را می گوییم.
یک وقت خود را به عنوان انسان قبول داریم که از شتر و اسب و میمون و آهو و سایر حیوانات برتر است این انسان است. در ردیف سایر حیوانات خود را قرار می دهیم منتها ما خود را از حیوانات یک درجه برتر می دانیم؛ می گوییم: ما از آهو از شتر از اسب از سایر حیوانات از میمون که هوشیارتر است باز هم برترایم.
خوب، وقتی برترایم توانمندی ما هم باید برتر باشد؟ بلی برتر است. چرا؟ به دلیل اینکه:
ما می توانیم راحت از میمون از شتر و اسب استفاده کنیم آنها را در خدمت بگیریم؛ خیلی خوب، این یک مرحلۀ از بودن است.
مرحلۀ دوم اینست که: در من چیزی وجود دارد که در حیوانات وجود ندارد؛
و اگر دارد به عظمت آنکه در من وجود دارد نیست؛ و آن جنبۀ «ملکوتی من» است.
فرشتگان در خدمت من قرار داده شده اند. جبرئیل را خدا در خدمت من قرار داده، میکائیل را روزی رسان من ساخته است. پس من باید بالاتر باشم از آنها وگرنه به قول خود مولانا: خدمت والاتری برای دون تری معنا ندارد.
من از جبرئیل اگر بالاتر نمی بودم او را در خدمت من نمی گذاشتند و نمی گماشتند.
پس، من یک جنبۀ ملکوتی دارم که بایستی: ظرافت ها و لطافت ها و نزاکت های آن جنبۀ ملکوتی را حفظ کنم در نظر بگیرم. این جنبۀ ملکوتی را به پای هر خار و خاشاکی نریزانم بیهوده مصرفش نکنم قدرش را بدانم این منزلت دومی است.
و توانمندی هایی که انسان دارد در این رابطه به ویژه است و بخصوص است به این معنا
خوب دقت کنند دوستان خیلی خوب دقت کنند!
اگر انسان این توانمندی ملکوتی خویش را دقیقاً حفاظت کند که آلوده نشود، نه تنها به گناه آلوده نشود به آنچه «مادون این مرتبه» هم است آلوده نشود؛ به اذن الله، نه به چیز دیگری، به اذن الله فرشتگان در خدمتش قرار می گیرند؛ راحت می تواند به فرشتگان دستور بده برو این کار را بکن!
یک خاطره ئی برای شما می گویم اگر یک صلوات بلندی بفرستید.
یکی از سادات که همۀ ما و شما به او احترام داریم اسمش را نمی برم. اسم هر دو نفر را نمی برم ایشان را می خواستند داماد کنند. خوب چند جایی که مورد توجه اینها بود آنها دل نکردند و جاهایی هم که باز آنها دل می کردند ایشان نمی خواست. چون مسر بود که بایستی کفو او باشد.
کفویت در ازدواج شرط اولیه است.
گفت که در خواب دیدم ـ تازه است حدود نه سال ده سال بیشتر نمی شود ـ که در زیارت امام شش ـ ـ نور هستم. جلو رو نشسته ام قرآن می خوانیم یا دعا می کنیم. مادر من هم کنارم است. کسی وارد شد ـ که این را اسم نمی برم ـ مادر به من اشاره کرد که از این آقا بخواه که از این بزرگوارهایی که خوب آنجا شش نور مقدس است می دانید شما شش امام زاده است. آنجا که شهیدشان کردند همانجا دست جمعی دفن شان کردند.
این شخص که وارد شد می گوید یک باره دیدیم که فضا دگرگون شد. کاملاً این مزار روشن شد نورانی شد مثل اینکه صدها چراغ روشن کرده باشند؛ آن هم چه چراغهایی!
بعد مادر که اشاره کرد من دست آقا را بوسیدم که تا می خواستم چیزی بگویم گفت: بنشین فرزندم! من نشستم. ایشان هم نشست و حمد و سوره ئی خواند یا دعایی خواند هر چه بود. بعد که تمام کرد دیدیم که با این ارواح مقدسه صحبت می کند.
گفت که کار این بچه را هم راه بیندازید. مثل اینکه کسی، آقایی به کارپردازهای خودش دستور بدهد. می گوید حرف این آقا را من می شنویدم. گفت: کار این بچه را راه بیندازید. نفهمیدم که آنها چه گفتند.
این گفت: نه، گفتم برای شما همین امسال راه بیندازید.
هراتی ها! شما همینطور افراد به داخل خود دارید. متوجه شدید الآن آن زنده است. همین امسال حتماً راه بیندازید. بعد می گوید: که دیدم دستور داد به این ارواح که مواظبش باشید که دیر نشود که ناراحت می شود بعد حمد و سورۀ دیگری را خواند و بیرون شد.
آقا اگر خودت را پاک نگاه دارید به عالم ارواح «حکمرانی» می کنید؛ نه اینکه به حرام آلوده نشوید.
پاک نگه داشتن این نیست که حرام نخورید، حرام نبینید، حرام نشنوید، حرام نکنید.
پاک نگه داشتن اینست که:
آنچه لایق شخصیت تو نیست دوستش نداشته باشید.
کدام بچۀ ممیز حاضر است یک پانصدی را بدهد
خوب دقت کنید
یک پنصدی را بدهد یک دانه زردک بگیرد؟ سراغ دارید همچین بچۀ ممیزی؟
آقا محبت تو از پنصدی کمتر است؟ چرا به شلغم و زردک می دهید؟ چرا؟
این سکۀ محبت را قدرش را باید دانست؛ بترس که این را بیجا مصرف کنید خوف به این می گویند. روح، روح، روح خوف اینست که بترسید سکۀ محبتت را بیجا خرج کنید؛
محبتت متوجه چیزی بشود که ارزش توجه را نداشته باشد. ارزش صرف کردن محبت را نداشته باشد. خوب چه کار شد؟ اگر به این مرحله برسد از مرحلۀ حس گذشتیم.
مرحلۀ ملکوت انسان دارای اقتداری می شود توانمندی ای می شود مثل این توانمندی آقایی که گفتیم به انوار مقدسۀ امام شش نور دستور می دهد؛ او هم با تشر گفت دستور داد گفتم برای شما که همین امسال راه بیندازید. یکی از زمینه هائی که توانمندی انسان را نشان می دهد خوفش است ببینیم از چه می ترسیم؟ توانمندی شما همان اندازه است.
مهدی آقا! از چه می ترسید؟ از ترس اینکه بایسکل تو را ببرند، کفش های تو را ببرند، خلیطۀ گوشت را ببرند یا دلت را ببرند؟ دلی که ما نداریم که نداریم. دلی که حضرت شیطان چه بگوییم؟ سلام به او بگوییم نگوییم؟ که خوب ممکن ناراحت بشود. باز به جون خود پُخله کند خود را به قول بعضی ها اقلاً خیلی هم سر به دنبالش نکنیم. گفتند: دزد را هم تا به حدی بروفتان{تعقیب کن} که به دنبال خود بر نگردد. او را کِی برده ما اصلاً خبر نداریم که به کجا برده؛ بیشتر از این دیگر خود را خراب نکنیم.
توانمندی ما رابطۀ مستقیمی دارد با ترس های ما؛
هر چه ترس های ما سنگین تر و وزین تر و عمیق تر و شریف تر و والاتر باشد توانمندی ما هم همان اندازه است. ما یک اصطلاحی داشتیم در مشهد بحث های زیبایی داشتیم انشاء الله دعا کنید که تطمۀ یکی از بحثها که دو سومش را انجام دادیم یک دعای هشت صحفه ای بود. دو سومش را انجام دادیم شد صد و بیست نوار؛ یک سوم دیگرش مانده دعا کنیم که توفیقی نصیب بشود که این یک سوم را هم در خدمت شما سروران عزیز باشیم. در آنجا ما یک شوخی ای داشتیم و آن اینکه:
یک کسی است نمونه، نمونۀ اساتیری است؛ نه نمونۀ عینی؛ اسمش گل محمد است.
می گویند گل محمد! موتور سیکلتت را بردند؛ خیر است انشاء الله! گل محمد! بله، همین بچۀ تو کدام یکی؟ همین که هیجده نوزده سال بیشتر ندارد. هاء غلام رسول را می گویید؟ هاء! هیچی سر چهارراه او را موتر بزد؛ خیر است انشاء الله!
گل محمد! همین بارش پری شب باغ تو را همگی خراب کرد. هاء خراب کرد؟ هاء! خیر است انشاء الله! اگر برای ما بگویند کفش تو را چپه انداختند چه کار می کنیم؟ یا آیینۀ موتور سیکلت تو را بچه ها به چوب زدند. اگر انسان کارش به جایی برسد که بشود گل محمد به این معنا که:
جهان جنبد نجنبد گل محمد. از جنس فناپذیرها هر چه به او بگویید: خراب شد، شکست، ریخت، مرد، می گوید: خیر است انشاء الله! چرا؟
چون، ترسش به جایی رسیده که دلش را: جز نورانیت عرش چیزی نمی لرزاند؛ و گاه این نورانیت عرش را در زمین می بیند؛
وقتی بچۀ یتیمی در کنار مادرش با پای برهنه می بیند اشکهایش می ریزد اینجا دیگر تمام بدن گل محمد می لرزد تمام هستی اش می لرزد.
هر چه خوف های انسان والاتر، توانمندیش بیشتر وپختگیش از نظر سیر و سلوک والاتر رسیده به آن جایی که به پختگی قابل توجهی نایل آمده:
جانش پخته شده عقلش پخته شده احساسش پخته شده عاطفه اش پخته شده؛ هر آتشی هر دودی نه می تواند حس اش را دگرگون کند، نه عقلش را نه عاطفه اش را به یک پختگی کامل رسیده است دست یافته؛ ولی، خوف های ما چه؟
همۀ ما خود را شریف می دانیم و خیلی هم شریف می دانیم. اگر یکی برای ما بگوید: ای بی شرف ولو پدر ما باشد ناراحت می شویم. کاکای ما است دایی ما است به شوخی گفته: ای بی شرف! ناراحت می شویم. اگر همکلاسی ما همکار ما باشد که اوه اگر آمر ما باشد که نگو! اگر مهسود ما باشد کسی که با ما حسادت دارد هم چشمی داریم اینها اگر برای ما توهین کنند. البته حق انسان است که توهین را بر نتابد، تحمل نکند و حتی در تعزیرات اسلامی کسی که توهین می کند باید تعزیر بشود جزا باید ببیند ولی خوب ما کجاها این تحقیر را می پذیریم کجاها تحقیر را نمی پذیریم
خوب دقت کنید
شرافت انسان بستگی دارد
یکی از وسایلی که یکی از زمینه هایی که شرافت انسان را به نمایش می گذارد به عینیت به نمایش می گذارد در محضر دید حسی و عقلی انسانها می گذارد در محضر شهود باطنی انسانها می گذارد خوف های انسان است.
از چی می ترسید شرافت تو همان اندازه است. از هر چه می ترسید ببین قیمتش چقدر است؛ قیمت شرافت تو هم همان اندازه است. از دمپایی هایی که گم بشود می ترسید همین قدر شریف اید. شرافت تو به اندازۀ دمپایی های تو است.
خوب دقت کنند دوستان!
از این می ترسید که از کاروان خرد مندان و حکیمان و عارفان عقب مانده ام! به، به، خوشا به حالت! من دعا می کنم که جبرئیل هر آنچه از نعمت وحی غیر نبوی است به تو عنایت کند! چون، می خواهید حکیم بشوید و از جهل می ترسید از غفلت می ترسید از خرفتی می ترسید از نادانی می ترسید از کودنی می ترسید هنی الّکّ این عجب ترسی است؛ باید به کسانی که از این چیزها می ترسندY
خوب دقت کنید شوخی نمی کنم واقعاً خوب البته در طول تاریخ هم بوده الآن هم هست در آینده هم هست باید به اینها جایزه داد و عده ئی در طول تاریخ داده اند. چگونه داده اند؟
دیدند جامعه نیاز به مدرسه دارد آمده اند زمینی را وقف کردند که اینجا مدرسه بشود دیدند. اینجا یک عده ای طلب العلم هستند این طالبان به غذا نیاز دارند به پوشاک نیاز دارند. غذا و پوشاک آوردند برایشان دادند. اینها از چه می ترسند؟ از جهل، از غفلت می ترسند که در جامعه حاکم نشود؛ از تنبلی، از تاریکی می ترسند و در یک کلام از «مظاهر شیطانی» می ترسند؛ خوشا به حالشان!
و برای همین است وقتی زمینی را هدیه می کند که مدرسه ای، مکتبی، شفاخانه ای بشود خداوند در بهشت برایش جایگاهی تعیین می کند. عوضش را در بهشت بهش می دهد. درینجا عزت وجودی می دهد در آنجا هم مکان سکنا.
به میزانی که خوفهای انسان بی ارزش است شرافت انسان خدشه بردار است؛
و به میزانی که خوفهای انسان والا است و ارزشمند است شرافت انسان والا می شود و نورانیت پیدا می کند؛
از چه چیزی می ترسید؟ جنس شرافت تو از همان است. از این می ترسید که بایسکلت را کسی نبرد شرافتت شرافت مادی است یعنی ارتباط پیدا می کند به عالم ماده! از این می ترسید که در نماز ایستاده ای و نکند حضور ذهنت را دنیا و زخارف دنیایی از تو بگیرد و حضور قلب نداشته باشید ترست از عدم حضور قلب است از متلاشی شدن حضور قلب است؟ شرافتت شرافت ملکوتی است.
در نمازای و در رکوع ای و در سجده اید هراس دارید که نکند سجده ات تو را از عالم الوهیت بیرون بیندازد جان تو به مرحلۀ جبروتی فوق جبروتی از مرحلۀ فوق جبروتی بیاید پایین؟ شرافت تو الهی است ملکوتی هم نیست از فرشته هم بالا است. چند تا نماز اینطوری می خوانیم؟ وقتی به نماز ایستاده می شویم چند تا دغدغه داریم از این دست؟
وقتی دستها را بلند می کنیم که الله اکبر بگوییم می دانیم این یعنی چه؟
یعنی: هر آنچه غیر حق است عقبش انداخته ام.
ما شیعه ها می گویند مستحب است برای اینکه جان آماده بشود چهار مرحله داریم:
حس آماده بشود خیال آماده بشود عقل آماده بشود عاطفه آماده بشود روح آماده بشود شش مرتبه بگویید الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر مرتبۀ هفتم تکبیرته الاحرام را بگو ایم
در مرحلۀ اول احساس پشت سر انداخته می شود؛ چرا؟ اکبر آمد کوچک ها بروید کنار.
در مرحلۀ دوم خیال سوم عاطفه چهارم مراحل عقلی مسایل عقلی عقل خیلی شریف است العقل ماء عبدء الرحمان ولی این این طرف هنوز از این جهت است باید بروید از آن طرف عقل را بگیرید نور را از اینطرف پخش نکنید. از طرف ربوبیت پخش کنید.
عقلیات بشری برو کنار، عاطفۀ بشری برو کنار ،روح ادراکی، روح خیالی برو کنار! بعد بگو الله اکبر! چند تا دلهره داریم؟
نمازهای جماعت ما را که دیدید؟ مثل از این است که آن دورۀ شما نمی دانم به یاد شما هست یا نه احمد قلی خان که رئیس بلدیه بوده آن که کسی اردلی را روانه می کرده به دنبالش مرد تکه دیگر بندهایش می لرزیده.
آخوند ما سر نماز جماعت گفتند که جماعت را تا می توانید با شرایطش از زایده ها حذف کنید که وقت مردم ضایع نشود؛ ولی وقت کدام مردم؟ همین مردمی که از جماعت رفتند به سر بازار آن کاری می کنند. آیه داریم كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ مَثل این مردم مثل شیطان است که می گوید: دروغ بگو خیانت بکن آن هم به کی؟ به همشهری مسلمانت و همسایه ات به آن کسی که به تو اطمینان دارد. و وقتی این کار را کرد شیطان می فهمید چه می گوید؟ می گوید: من از تو بیزارم برو، برو، برو! شیطان انسان را رد می کند هاء! این را دیگر خدا نگفته آیه را آوردم به همین واسطه.
شیطان می گوید: إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ از تو برائت می جویم؛
چون، من مرد بودم. گفتم آدم را سجده نمی کنم و تو نامرد بودید گفتید: من به خدا دروغ نمی گویم ولی دروغ گفتید؛ برو که من از تو بیزارم. دنباله اش چه است؟
إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ.
مَن شیطان از خدا می ترسم. از پروردگار عالمیان می ترسم؛ اما، توی دروغگو نمی ترسید؛ اینست.
به هر حال شرافت انسان با ترس هایش سنجیده می شود؛ و همچنین طهارت انسان با ترس هایش سنجیده می شود.
اینجا مراد طهارت، طهارت شرعی تنها نیست. در مسایل شرعی مثلاً حیوانات قسماً حرام گوشت هستند لذا خونشان حرام هست. آب دهانشان حرام است. اگر بدنشان به طور عارضی هم تر شده باشد، آن تری نیز حرام است. از خود انسان خونش حرام است. بعضی از زایده های وجودی اش حرام است و نجس هستند. مراد نجاست و طهارت ظاهری نیست؛
مراد طهارت عقلانی، طهارت عاطفی طهارت روحانی است.
یک ظرفی داریم خربوزه هم داریم میوه هم داریم هندوانه هم داریم آیا اگر ظرف کمترین گرد را داشته باشد ما هندوانه را به داخلش می گذاریم؟ بابا این گرد هم پاک است طاهر است باز هم می گذاریم؟ گرد نجاستی نداشته گردی بوده، گرد پاکی بوده چرا نمی گذاریم؟
چون، اینجا آن طهارت و نجاست شرعی محض نیست؛ اینجا مقداری بالاتر رفته.
آیا اگر عسل ناب داشته باشیم بین کوزه می کنیم کوزۀ سفال که لعاب داده نباشه؟
چرا ایمان را در جایی قرار می دهیم که پر از محبت نجس ها هست؟ الدنیا جیفة جیفه را می فهمید چه است؟ جوانها کسانی که می فهمند صلواتی بفرستند همه پیرمردها صلوات فرستادند
خوب دقت کنند جوانها
جیفه آن چیزی ست که در شکمبۀ حیوان نجس است. در شکمبۀ حیوان نجس آن چیزی است که او را به عربی جیفه می گویند. حالا فرض کنید این چیزی که به شکمبۀ انسان است یا به شکمبۀ گوسفند است الدنیا جیفة دنیا همین است.
حالا این نجاست را به کجا جای می دهیم ما؟ به روی قلب نازنین خود. از بچۀ خود بیشتر او را دوست داریم از همسر خود بیشتر دوست داریم. به مغز نازنین به کنار عقل خود در شیشۀ عقل خود در جایگاه عقل خود الدنیا جیفة دنباله اش را هم می گویم حالا که گفتیم دیگر و طالبها کلاب دوستداران دنیا سگانند. کسی که همچین مرداری را دوست داشته باشد غیر از سگ می تواند باشد؟
آقا طهارت که می گوییم اینست: جان قدسی تو، تو دارای روح الهی هستید وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي برای تو گفته شده در این روح و در کنار این روح این نجاست را قرار دادن درست است؟ حب این نجاست را قرار دادن درست است؟ دنیا همان مرداری ست که در شکمبۀ حیوان نجس است و دوستدارانش جز سگ نمی توانند باشند؛ و این حدیث همۀ فرق اسلام این را ذکر کردند دیگر مربوط به شیعه و سنی و مونی نیست.
طهارت وجودی را چه چیزی نشان میدهد؛ تو به اندازۀ طهارت وجودی دارید که از چیزی که می ترسید تو بگو از چه می ترسید تا من بگویم چه مقدار طاهراید؟
آنهایی که از دنیا واقعاً می ترسند طاهراند؛ چرا در رابطه با کس دیگر این آیه نیامد:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا چرا در رابطه با دیگران نیامد؟ چرا در رابطۀ با عمر بن خطاب نیامد؟ چرا در رابطۀ با معاویه نیامد؟ چرا در رابطه با پیامبر و اهل بیت آمد؟ برای اینکه: اینها ترس شان از این بود که حب دنیا در دلشان جای بگیرد.
کسی که حب دنیا در دلش جای بگیرد طاهر نیست. خوب حالا میزان طهارت، چون طهارت امری ست از مقوله های تشکیکی و مشکک است، به میزانی که انسان خودش را از کثافات دور بسازد طهارت به او نزدیک شده و شخص به طهارت نزدیک شده همان اندازه طهارت دارد به همان میزان طاهر است. از چه می ترسید تا بگویم طهارت تو چند کیلو است، چند من است، از چه جنسی است از جنس عالم شهود است از جنس عالم فرشتگان و ملکوت است از جنس عالم جبروت است از چی هست؟
ما نجاسات عقلانی داریم. وقتی عقل رشد خودش را به کمال نرساند آلوده است.
این همه اختلاف در احکام و بخصوص احکام عقیدتی، احکام کلامی از چه است؟ از اینکه: عقل آلوده است هنوز به آن طهارت دست نیافته.
در رابطه با آیات قرآن این همه اختلاف از چه است؟
چرا این مفسر اینطوری می گوید و آن مفسر آن طوری می گوید؟ برای اینکه: هنوز به رشد عقلانی نرسیده اند؛ به آن جایگاهی که به طهارت مطلق نزدیک باشد نرسیده اند.
رشد حسی داریم رشد
فکری داریم رشد
ملکوتی داریم؛ طهارت هم همین طور است.
طهارت حسی داریم طهارت ملکوتی داریم طهارت عقلانی داریم.
به میزانی که زمینۀ ترس از این موارد دور باشد طهارت وجودی انسان همان اندازه است.
امروز بحث ما فکر می کنم بسیار سنگین بود در عین حال که خیلی شیرین بود بسیار سنگین هم بود. بحث های دیگر یک نکته را فقط می گویم و می گذاریم به روز دیگر البته معذرت بنده را باید بپذیرید که نتوانستم به یک جمعه ختم بکنم و بلاخره عزیزان من بزرگواران!
یکی از وسایلی که ایمان انسان توسط او سنجیده می شود و ارزیابی می گردد «ترس» هایش است.
تو بگو از چه می ترسید تا من بگویم چه مقدار ایمان دارید؟
اگر از دنیا بترسید ایمان تو دنیایی است؛
اگر از زمینه های ملکوتی هراس دارید؛ ایمان تو در حد ملائکه است؛
اگر از زمینه های جبروتی هراس دارید؟ ایمان تو جبروتی است؛
ترس های انسان هر چه باشد ایمانش از همان جنس است و در همان حد است. شرافتش در همان حد است طهارتش در همان حد است پختگیش در همان حد است توانمندیش در همان حد است و بلاخره عظمت وجودیش در همان حد است.
پروردگارا!
تو را به جان پیامبر، تو را به حقیقت طهارت خودت قسم، جانهای ما را از خوف های سرافکنده ساز تبرعه بفرما! و علی ارواح المؤمنین و المؤمنات ثواب الفاتحه من الصلوات.(مع الصلوات؟)
اللهم صل علی محمد وآل محمد.